hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل نام نویسنده : هستیا (طاهره شاهباز) ژانر : تخیلی – اجتماعی – دراماتیک خلاصه : در میان هیاهوی زندگی و در گیر و دار درگیری ها ، نور شروع به درخشیدن می کند . هر چند کم سو ، هر چند کم رمق ؛ اما نتیجه ی یک جنگ را نرم نرمک تغییر می دهد ؛ جنگی که میان خدایان و اربابان قدیم که در زمان حال حضور پیدا کرده اند ، رخ می دهد . و نتیجه ی آن اشک ها را جاری و قلب ها را می لرزاند . جنگی که آدمک های قصه را می لرزاند و شکل می دهد ، آن ها را متزلزل می کند و گاهی از میانه ی راه برشان می گرداند . برنده جنگ کیست که آدمک ها را پناه دهد تا تاریکی را برچینند ؟ برنده جنگ آیا همانی ست که آدمک ها را مقتول نماید و تاریکی را سلسله وار به تخت شاهی برساند ؟ 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل مقدمه : ﺷﺐ ﺳﺮدی اﺳﺖ و ﻣﻦ اﻓﺴﺮده . راه دوری اﺳﺖ و ﭘﺎﯾﯽ ﺧﺴﺘﻪ . ﺗﯿﺮﮔﯽ ھﺴﺖ و ﭼﺮاﻏﯽ ﻣﺮده . ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ، تنها ، از ﺟﺎده ﻋﺒﻮر . دور ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ز ﻣﻦ آدم ها . ﺳﺎﯾﻪ ای از ﺳﺮ دﯾﻮار ﮔﺬﺷﺖ ، ﻏﻤﯽ اﻓﺰود ﻣﺮا ﺑﺮ ﻏﻢها . ﻓﮑﺮ ﺗﺎرﯾﮑﯽ و اﯾﻦ وﯾﺮاﻧﯽ ، ﺑﯽ ﺧﺒﺮ آﻣﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ دل ﻣﻦ ، ﻗﺼﻪ ها ﺳﺎز ﮐﻨﺪ پنهاﻧﯽ . ﻧﯿﺴﺖ رﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ، اﻧﺪﮐﯽ ﺻﺒﺮ ، ﺳﺤﺮ ﻧﺰدﯾﮏ اﺳﺖ . هر دم اﯾﻦ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮآرم از دل : وای ، اﯾﻦ ﺷﺐ ﭼﻘﺪر ﺗﺎرﯾﮏ اﺳﺖ ! خنده ای ﮐﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ دل اﻧﮕﯿﺰم ؟ ﻗﻄﺮه ای ﮐﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ درﯾﺎ رﯾﺰم ؟ ﺻﺨﺮه ای ﮐﻮ ﮐﻪ ﺑﺪان آوﯾﺰم ؟ ﻣﺜﻞ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻧﻤﻨﺎک اﺳﺖ . دﯾﮕﺮان را ھﻢ ﻏﻢ ھﺴﺖ ﺑﻪ دل ، ﻏﻢ ﻣﻦ ، ﻟﯿﮏ ، ﻏﻤﯽ ﻏﻤﻨﺎک اﺳﺖ . سهراب سپهری 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۱ فصل اول "از سکوتت پیداست که پر از فریادی" ستاره ها، ابرهای تیره و آسمان سرمه ای رنگ در بالای سرم چرخ می خورند. زمین و چمن هایش زیر سرم به آرامی می لغزند. جیرجیرکی در چند متری ام در حال مالش بال هایش است. درخت نارون، باد را به مهمانی شاخه هایش دعوت کرده است اما ماه، نورش را از آسمان و زمین دریغ کرده است. صدای خش خش و له شدن برگ می شنوم . به سرعت از زمین بلند می شوم. به این گونه هشدارها عادت کرده ام. صدایی زیر گوشم می خزد: هوم! این جایی دختره ی ابله؟! چشمانم را به آسودگی می بندم و نفس عمیقی می کشم. با حرص به سمتش برمی گردم: چند بار بگم این جوری من رو نترسون؟! لبخندش جری ترم می کند: هزار بار! دندان هایش را به نمایش می گذارد: ولی می دونی که، اثری نداره! چشمانم ریز می گردد: خیلی ... . و لب هایم را روی هم می فشارم. نیشش تا بناگوش هایش باز می شود: جای خالی رو خودم پر کنم؟ هوم. خیلی خوشتیپم! آوایی حرص گونه از خودم بیرون می دهم و در جهت مخالف او قدم می گذارم. صدای خنده اش را می شنوم. از هر گامم که با فشار روی زمین فرود می آید، عصبانیت خوانده می شود. _ داری اشتباه می ری دختر کوچولو. راه از این طرفه. با این که نسبت به اطاعت کردن فرامینش بی میل هستم؛ اما آن را به گم شدن ترجیح می دهم و به همان سمت می روم. لبخندش این بار مهربان است. دستم را می گیرد و پا به پای من قدم می گذارد. هر چه پیش تر می رویم، آسمان صاف تر می شود. نوری عظیم از دور توجهمان را جلب می کند. آه، نه! این نور نیست؛ آتشی پهناور است که خانه ها را در خود بلعیده است. اشک میان دو چشم می دود. دوباره؟! دستم در دستش فشرده می شود. نگاهش می کنم؛ غمگین است و غم گونه لبخند می زند. لبخندش بی پاسخ می ماند. لب هایم از خشم روی هم سقوط می کنند. رعد و برقی می جهد. غرشی می کنم. افکار تلخ در میان ذهنم پا می گذارند؛ وسوسه وار، زمزمه گون، انتقام جویانه! گویی ذهنم را می خواند که دستش را روی شانه ام می گذارد. افکار فرار می کنند؛ نگرانی داخل چشمانش آن ها را فراری می دهد. اشک می دود تا از جایگاه همیشگی اش سقوط کند. غضب را در برابرش سد می کنم. به سمت رو به رو قدم برمی دارم. دستم در دست او گیر می کند. نگاهش می کنم؛ چشم هایش هشدارهایی نگران طور در بر دارد. اعتنا نمی کنم. دستم را از قفل دستش رها می کنم و به راهم ادامه می دهم. حتی صدای آهی که از پشت سر می شنوم نیز مرا از راه برنمی گرداند. شعله های آتش خشم ناک می جهند، می بلعند، می درند و رو به آسمان شیهه می کشند. صدای خرد شدن چوب زیر شراره ها، بوی سوختن؛ بوی سوختن گوشت و تصاویری روشن با طعمی تاریک قلبم را به زیر می گیرند. دلم ناله سر می دهد. گوش فرا نمی دهم. جلوتر می روم. چشمانم لابد سنگی شده اند که دیگر اشک سر نمی دهند. شاید هم در این گرمای ظلم آور تبخیر گشته اند. قدم هایی را پشت سرم حس می کنم. برمی گردم؛ دوباره اوست. این همراهی مرا به تنگ می آورد. بی دلیل لبخند می زند. بی دلیل توجه نمی کنم و گام برداشتن هایم را ادامه می دهم. صدای گریه ای به گام هایم سرعت می بخشد. به همان سو می روم. از میان سرخی ها و زردی ها، دخترکی نحیف را می بینم؛ روی زمین نشسته، دست هایش خاک را اسیر کرده و شبنم هایش روی گلبرگ های سوخته اش می نشیند. بغض نیش می زند. او از من می گذرد و به سوی گل در هم شکسته می رود. در آغوشش می گیرد و به سمتم می آید. اشک هایش سکوت کرده اما ترس در میان نگاهش سوسو می زند. اشک هایم که می غلتند، ترس از صورتش پر می زند؛ گویی زبان شبنم ها را می داند. از این غم کده دور می شویم. شعله ها را پشت سر می گذاریم اما خرابی ها میان دلمان زخم می زنند. به کلبه ای که از خشونت در امان مانده، می رسیم. روی تپه ای دور از دهکده قرار دارد. سکونتی در آن دیده نمی شود. همان جا اطراق می کنیم. کلبه ای کوچک است اما برای ما عالی است. شومینه ی کوچیکی رو به روی پنجره اش دارد. می خواهیم خاکسترش را به روشنی تغییر دهیم که دخترک با "نه" غریبی ما را منصرف می کند. این شب را نیز با سرما سر خواهیم کرد. "غرورم رو ببخش سکوتم رو ببخش منم یه عابرم، عبورم رو ببخش." تن هایمان کوفته است اما خواب از میان ما فراری است. با چشمانی بسته اما ذهن هایی باز، روی زمین دراز کشیده ایم. دخترک اما کودکانه به خواب رفت. نگاهش می کنم؛ موهای کوتاهش خاکی است. سیاهی هایی در جای جای صورت و لباس هایش به چشم می خورد. "جای تو این جا نیست. جات توی گلدونه" شب با سیاهی هایش، غربتش و نجواهای سردش پذیرای بیداری مان می گردد. *** 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۲ خورشید میان افکارمان می دمد. به او نگاه می اندازم. شب چشمانش در چشمانم حل می شود. در جایم می نشینم. نگاهی به اطراف می اندازم؛ حال در نور روز، جزئیات بیشتری از کلبه را می بینم. کاناپه ای خاکستری در طرفی از کلبه به دیوار تکیه داده است. خاکستری های شومینه سر بر آورده اند و به طلوع خورشید سلام می دهند. نور از میان پنجره می لغزد و آرام آرام فرشش را روی صورت دخترک می گستراند. پلک هایش در هم فرو می رود. به طرفی می غلتد و چشم هایش را باز می کند. با دیدن ما، خاطرات دیشب به چشمانش هجوم می آورند. خاکسترهای دهکده میان گلویش بغض می شود. به رویش لبخند می زنم و می پرسم: اسمت چیه؟ سکوت می کند. منتظر می مانم و وقتی جوابی نمی گیرم، خسته به دنبال کوله ام می گردم. زیپش را می گشایم. دستم را در جستجوی بسته بیسکوییت داخل کوله میگردانم آن را بیرون میکشم؛ آه، نه! بدون شک قدرت لامسهام را از دست دادهام که یک دفترچه را با بسته بيسکوئيت اشتباه میگیرم. قبل از این که دفترچه را به داخل کوله برگردانم نگاهی به ان میاندازم؛ جلدی آبی رنگ که رنگش طعمهی دستان زمخت زمان شده و برگهای کاهی رنگش. وسوسه میشوم بازش کنم.انگشتانم روی دفترچه میلغزند؛ نگاهشان میکنم، لرزشی تهوع آور به بندبندشان افتاده. با نفسی عمیق بغضم را همزمان با دفترچه به اعماق کوله میفرستم. بسته ی بیسکوییت را بیرون می آورم. به طرف دخترک می گیرم. نگاهم می کند. می گویم: بردار. با آن چشمان معصومش داخل دستم را نگاهی می اندازد و با دستان کوچکش بیسکوییتی را بر می دارد. بسته را نزدیکتر می گیرم: بیشتر. نگاه دیگری می اندازد و با دست دیگرش یکی دیگر بر می دارد و نگاهی که معنی اش این است "دستانم پر است، تو را جان هر کسی دوست داری بیخیال ما شو" را به سمتم می اندازد. به رویش می خندم و به طرف چشمان شب رنگ می روم. لبخندش را مهمانم می کند و کل بسته را از دستم می قاپد. مات می مانم. دستم را می گیرد و کنار خودش می نشاند. بیسکوییتی را از بسته بیرون می آورد و روی لب هایم می گذارد. به لبخندش نگاه می کنم و بیسکوییت را گاز می زنم. لبخندش شیطنت آمیز می شود و باقی بیسکوییت را در دهانش می گذارد. تمامی صورتم را چین می اندازم و از قهقهه اش رو برمی گردانم و سعی می کنم کمتر به این فکر کنم که این بیسکوییت ها آخرین آذوغه است. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۳ از کلبه ی خاکستری خداحافظی می کنیم و قدم به راه می گذاریم. کودک نیز در سکوت همراهی مان می کند. قبل از این که تپه را پشت سر بگذاریم، نگاه پر افسوسی به دودهای سیاهی که رو به آسمان می روند می اندازم. آه می کشم و پشت سر آن دو به راه ادامه می دهم. منظره ها جذاب تر می شوند. باد میان خرمن گندم زار ها هوهو می کند و به رقص می پردازد. قاصدکی را می چینم و رو به دخترک می گیرم. نگاهم می کند و در سکوت، آن را از من می گیرد. می پرسم: نگفتی اسمت چیه؟ و باز نگاه مسکوتی دیگر. از فکری که در ذهنم می گذرد، هراسان می شوم. شبنگاه نگاهم را می خواند. رو به دخترک می گوید: عزیزم به خاله و عمو نمی گی اسمت چیه؟ سکوت. آه و اشک از هم سبقت می گیرند. سرانجام به مقصد می رسیم و پس از مدتی لبخند شادی روی لب هایم مهمان می شود. در می زنیم. به دقیقه نمی کشد زنی پا به سن گذاشته در آستانه ی در ظاهر می گردد. پرسش گرانه نگاهمان می کند. خودمان را معرفی می کنیم. صورتش خیس می شود و در آغوشمان می گیرد. به داخل دعوتمان می کند. آپارتمان کوچکی دارد؛ یک آشپزخانه، پذیرایی و دو خواب. خانه ، نورگیری دل پذیری دارد. روی مبل های سوسنی می نشینیم. زن رو به روی ما روی مبل تک نفره می نشیند و می گوید: چی شده اومدید این طرفا؟ صدای مردانه اش در خانه می پیچد: خب، اون ها خیلی وقت بود که دنبالمون بودند و ما مدام خونمون رو عوض می کردیم. تا این که مادرم... . سکوتش ناشی از بغض است. ادامه می دهد: مریض شد و قبل از رفتنش بهمون گفت که بیاییم سراغ شما. زن و اشک هایش لبخند می زنند: خوب کردید. سپس نگاهش روی دخترک گیر می کند. این بار من می گویم: توی راه که داشتیم میاومدیم به یه دهکده رسیدیم... مکث کردم. ـ سوخته بود. زن چیزی نگفت. ـ اون بی همه چیزها آتیشش زده بودن. نگاهش روی قاصدک ماند. ـ پیاده اومدیم چون ... همهجا رو میگردن. حتی ماشینها رو. سر تکان می دهد. ادامه می دهم: و ...قاصدک رو اون جا پیدا کردیم. دخترک از اسم جدیدش شگفت زده می شود. زن رو به قاصدک، مادرانه لبخند می زند: چند سالته قاصدک جون؟ سکوت، جوابی است که می گیرد. زن نگاهمان می کند و از چشم هایمان جواب پرسش نگفته اش را می گیرد. آه می کشد و به طرف آشپزخانه می رود: تا من می روم چیزی براتون حاضر کنم، می تونید توی اتاق لباس هاتون رو عوض کنید و استراحت کنید. تشکر می کنیم و به اتاق می رویم. رو به پنجره می ایستم. آن را باز می کنم و هوای دودگرفته را به ریه هایم می کشم. در میان دودهای سیاه، ساختمان گنبدی شکل معروف، شکوه مندانه سر به آسمان گرفته است. پر اخم نگاهش می کنم. افکار قل قل می کنند و می جوشند. از همان روزی که تصمیم گرفته شد تا به این جا بیاییم، افکارم رشد کردند و مانند لوبیای سحرآمیز غول ها را به پایین فرستادند تا رگ انتقامم را بجنبانند. + لطفاً بیخیالش شو. از همان روز بود که نگرانی میان چشم هایش دوید. به سمتش برمی گردم: چرا بیخیالش بشم؟ ـ چون این راه آخرش به تو ختم نمیشه؛ به مرگت ختم میشه. لب باز می کند اما میان حرف هایش می پرم: تو مگه درد من رو کشیدی؟ چند ثانیه نگاهم کرد. ـ نه. ولی قرار نیست برای فهمیدن دردت، جنازهات رو ببینم. دلم از دلخوری اش می لرزد اما ادامه می دهم: تو اصلاً من رو درک نمی کنی. صدایش خسته است: باشه من تو رو درک نمی کنم. اما خواهشاً نگذار زیر قولم بزنم. سرسختانه می گویم: زیر قولت نزن؛ همراهم باش. نگاهش به طرفی می چرخد و دوباره به سمتم باز می گردد: تو اون آتشی نیستی که بسوزونی؛ تو آتیش گرمابخشی. صدایم اوج می گیرد: اون ها سوزوندند؛ خونم رو، خونواده ام رو، کاشونه ام رو. چرا من نسوزونم؟ حرفش میخکوبم می کند: چون تو هستیایی! آه می کشم و روی دیوار سر می خورم. آخ از این هستیا بودن! **** صدای برخورد قاشق و چنگال ها با هم و گه گاهی با ظروف، تنها مسبب ترک خوردن سکوت نشسته در آشپزخانه است. لقمه ها را برخلاف گرسنگی جسمانی ام، با زحمت فرو می برم. انگار هیچ بزاقی نیست تا راه عبورشان را هموارتر کند. از این مقاومت خسته می شوم و دست از غذا می کشم. با دستمال دهانم را پاک می کنم و صدا را از میان حنجره ی خشک شده ام عبور می دهم: ممنون خاله؛ عالی بود. به رویم لبخند می زند: بهم نگو خاله. بگو الهام. و بعد با نگاهی که به بشقابم می اندازد، اخم می کند: تو که چیزی نخوردی دختر! طرح لبخند را روی لب هایم می چسبانم: ممنون الهام جون. سیر شدم. هرمس با نگاهی خیره به بشقاب و دست هایی مشغول قاشق و چنگال می گوید: قبلاً از یه چیز دیگه پر شده. به خاطر همین نمیتونه غذا بخوره. دلخور نگاهش می کنم. حتی نگاهم را نیز محل نمی گذارد. الهام نگاهش را بین ما می گذراند و سر آخر نگاهش روی هرمس قفل می شود: چی شده پسرم؟ قضیه چیه؟ سیب گلویش به منظور فرو بردن لقمه بالا و پایین می شود. محور نگاهش را رو به الهام تغییر می دهد: خانم حرف انتقام افتاده توی دهنش. با همونم درگیره. هیچ جوره هم تفش نمی کنه. خط اخم بین ابروهایم می نشیند. از این که نگاهم نمی کند خسته ام. این خستگی روی گردنم باری سنگین می شود و مجبور به خم شدن می شود. نگاهم روی میز چوبی و بشقاب رو به رویم قفل می شود. دستی در میدان دیدم قرار می گیرد و دستم را که درگیر رومیزی گلدوزی شده است، می گیرد. نگاهم بالا می آید و در چشمان خاکستری رنگش فرو می رود. لبخندش معنی همدردی می دهد: من حست رو درک می کنم. من هم خیلی از عزیزام رو تو جنگ بزرگ از دست دادم. ذهنم نیش می زند که زبانم را به ادای " اما شما پدر و مادرتون رو از دست ندادید" بچرخانم اما آن را به کام می چسبانم و حرمت میزبانی اش را نگه می دارم. لب هایش دوباره موج می گیرند: شهرزاد و فرهان از دوستای عزیز من بودند. وقتی شنیدم اون جور بی رحمانه... . با نگاه به چشمان دردمندم حرفش را می برد. دستم را میگیرد. ـ منم یه بار فکر کردم اگه انتقام نگیرم، یعنی فراموششون کردم. نگاهش کردم. ـ بعد فهمیدم آدم میتونه هم دلتنگشون باشه، هم زنده بمونه.... -ولی باز هم هرجور دوست داری. هر کاری کنی من پشتت هستم. بین لب هایم فاصله ای از جنس حیرت می افتد. نگاه آمیخته به تعجب هرمس رویمان سنگینی می کند. نگاه به نگاهش می دهم. پیروزی را در چشمانم به رخش می کشم. نگاهش کدر می شود و با گفتن " ممنون الهام. خیلی خوشمزه بود." جمع را ترک می کند. **** بعد از شب به خیر گفتن به الهام به سمت اتاق می روم. هرمس و قاصدک روی تخت دراز کشیده اند. هرمس در حال لالایی خواندن است؛ از همان هایی که سال ها پیش برای من می خواند. دست به سینه نگاهش می کنم. نگاهم را محل نمی گذارد. آزرده می شوم و چون کودکی خطاکار با گام هایی آرام به سمتش می روم. نا مطمئن لبه ی تخت می نشینم. باز هم مهر نگاهش را دریغ می کند. نفس های قاصدک که آرام تر گشت، دستم را روی دست هرمس می گذارم. سرانجام نگاهش را میهمانم می کند. دلخوری در نی نی چشمانش دیده می شود. ناخودآگاه لب باز می کنم: ببخشید. نمی گویم به خاطر چه چیز؛ چون حتی خودم هم نمی دانم اما انگار او می داند که کمی از رگه های دلخوری از نگاهش پر می کشد. دستش را از زیر دستم بیرون می کشد و روی دستم قرار می دهد. با انگشت اشاره اش ، پشت دستم طرح نوازش می کشد. صدایش آرام است: تو خودت مختاری برای زندگیت هر تصمیمی بگیری. بی انصافی ست. این زندگی را از او داشتم. چانه ام منقبض می شود. نگاهم پایین می افتد. صدای من لرزان است: این حرف رو نزن. لبخندش را نمی بینم؛ حس می کنم. از جایش بر می خیزد. نگاهم را به بالا برمی گردانم. مهربانی چشمانش از دلخوری اش سبقت گرفته و تا روی لب هایش سر خورده است. خم می شود و بوسه روی پیشانی ام می کارد: تو روی تخت پیش قاصدک بخواب. من روی زمین می خوابم. قصد رفتن که می کند، دستش را می گیرم: همین جا بخواب. شیطنت در معجون چشمانش حل می شود: تخت دو نفره است. من کجاش جا بشم؟! می خندم: من رو یه نفر حساب می کنی یا قاصدک رو ؟! سر آخر چیزی در این محلول مشکی به چشم می خورد که ماهیتش را نمی فهمم. دوباره خم می شود و این بار روی موهایم را شعله می زند. زمزمه می کند: بخواب. و از تیر رس نگاهم می گریزد. * لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۴ می دوم ... . می دوم و می دوم؛ اما هرچه بیشتر می گریزم دور نمی شوم. ماه نیز همراهم می دود. گویی زمین زیر پاهایم می چرخد که دور نمی شوم. عرق شره می کند. صدای قلبم در گوش هایم آشوب به پا می کند. نگاهم به عقب بر می گردد و دو چشم، دو نگاه خون گرفته می بینم و ... . از جا می پرم. دوباره همان کابوس همیشگی! کابوسی که یقین به کابوس بودنش دارم و باز پر هراس می شوم. داغی نگاه سرخ هنوز روی تنم است. قفسه سینه ام به دنبال حیات، بالا و پایین می شود. لباس هایم چسبناک و لزج شده اند و دهانم از فرط وحشت باز مانده است. دستی با لیوانی آب روبه روی نگاه خشکم قرار می گیرد. مردمک هایم به سختی جابه جا می شوند تا صاحب دست را بیابند و تنها گوی هایی که در تاریکی هم میدرخشند را تشخیص می دهند. لب هایم را ربات وار می بندم. دستم را به سوی لیوان آب می کشانم. لیوان که در دستم قرار می گیرد، دستش را پس نمی کشد. نگاهم را که هنوز انعطافش را به دست نیاورده پر از سوال می کنم. در جواب سوال ها، نگاهش را به لیوان آب و موج های داخلش می اندازد. منبع موج ها را که دنبال می کنم به دست لرزانم می رسد. دستم را پس می کشم. نگاهم و سرم با هم به پایین می افتد. تخت از وزنش پایین می رود. دست هایم را در آغوش دست دیگرش می کشد و لیوان آب را به لب های کویری ام می چسباند. زبانم را حرکت می دهم و جرعه های کوچک آب را می بلعم. اما آب گویی پایین نمی رود؛ بالا می آید و از چشم هایم بیرون می زند. اولین قطره که می چکد، قطره های بعدی را با خودش می آورد و ثانیه ای بعد تمام صورتم خیس خورده است. آنقدر محو بارانم که نمی دانم کی سرم به بلوز مردانه ای می چسبد. سکوتش و دست هایش نوازش می دهند. این شوربختی تمامی ندارد! * سنگفرش های پیاده رو میزبان گام های متلاطمم است. صحنه های این شهر خسته، دود گرفته و مسکوت از مقابل دیدگانم رد می شوند. می گویم مسکوت؛ چرا که این سکوتی تحمیل شده است. این شهر مفعولی است که "سکوت" روی آن انجام شده است. رنگ های این شهر در خاکستری و طیف های مختلفش خلاصه می شود. یا شاید هم ما کوررنگ گشته ایم؛ کوررنگی اجباری! هوا نیز سهمیه بندی شده است؛ به جز دودی که لا به لایش کمی اکسیژن هم دیده می شود، چیز دیگری به خورد ریه هایمان نمی رود. ریه ها قانع هستند و همین اکسیژن دود گرفته را هم به هموگلوبین ها می چسبانند؛ قناعتی دستوری. به هر جا که می نگری اجبار و تحمیل و دستور می بینی! با الهام و قاصدک بیرون آمده ایم تا هوایی تازه کنیم؛ هوای سربی. الهام نگاهم را به سمت ویترین های خاک گرفته می چرخاند تا ذوق دخترانه ام را از ته انبار به بیرون بکشد. نمی داند که این "ذوق" زیر سنگینی آوار مصیبت ها، شکسته و خراب شده است و دیگر چیزی برای بیرون کشیدن باقی نمانده است. دستم را می کشد و از درگاهی یک مغازه به داخل پا می گذاریم. نگاهم را در مغازه می چرخانم؛ این غم نشسته روی اجناس حالم را به هم می زند. الهام جنس مورد نظرش را به فروشنده می گوید. صدای یک زن در کنار من توجهم را از بحث بین الهام و فروشنده می گیرد و از آن خود می کند:« چه خانوم کوچولوی خوشگلی هستی شما.» مخاطبش قاصدک است. زنی میانسال که اندکی گرد زمانه بر پهنای صورتش ریخته است. چشمان خاکی اش مادرانه می درخشد. این "مادرانه بودن" به قلب ندیده ام چنگ می زند. زن وقتی واکنشی از قاصدک نمی گیرد، نگاهش به سمت من جلب می شود. لب هایش به جنبش در می آید:« دختر شماست؟» و سپس لبخندی را ضمیمه ی پرسشش می کند. در جواب تنها لبخند می زنم و زن لبخند را به نشانه تایید برداشت می کند و ادامه می دهد:« خیلی خوشگله؛ ولی انگار از غریبه ها می ترسه که صداش رو از ما دریغ می کنه این شیرینک.» و به دنبال جملاتش خم می شود و گونه ی قاصدک را نوازش آمیز بین انگشتانش می گیرد. صدای خاک گرفته ام از بین حنجره عبور می کند:« از ترس نیست.» زن سرش را بالا می گیرد و در نگاهم رسوخ می کند. نکته پنهان شده ی آشکار را که می گیرد، عدسی چشمانش کدر می شود. آه می کشد و می گوید:« تازگی ها این جور تولد ها خیلی زیاد شده.» نگاهم به خاموشی می گراید:« این اعتراض طبیعته.» در میان نگاهش ترس و همدردی رعد می زند. لبانش مهر سکوت می خورد. دستش را بند کیفش می کند و با قدم هایی تند می گریزد؛ نمی دانم از من یا از افکارش؟ دنباله ی ذهنم توسط الهام قیچی می شود:« هستیا، به نظرت این چطوره؟» و من در جواب، به مادرانه هایش دل می دهم. * لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۵ - نـه، نــه، نـــــه! اجازه نمی دم همچین کاری بکنی. "نه" های پر فریادش دلم را می لرزاند اما رام نمی شوم:« چرا؟ خودت گفتی اجازه می دی برای زندگیم هر تصمیمی بگیرم.» شیار های اخم نشسته بین ابروانش، عمیق تر می شود:« هر تصمیمی؟! من گفتم هر تصمیمی؟! گل بگیرند دهنی رو که بیخود باز می شه.» و حین ادای جمله اش روی لب هایش می کوبد. رنگدانه های خشم روی صورتش می چرخند و داخل چشم هایش نفوذ می کنند. این رگه های سرخ در جدال با مشکی های نگرانش، یک منظره تماشایی را به تصویر می کشاند. از راه نرمش وارد می شوم:« چرا این همه نگرانی؟! الهام قراره جادوی غریبه روی من بکاره. بهم یاد داده که چجوری تمدیدش کنم. این جوری هیچ کس نمی فهمه من هستیام.» پنج انگشت دستش بین موهایش می خزد. طوری آن ها را می کشد که صدای جیغ دردناک موها را می شنوم. صدایش خش ناک شده است:« دختر، تو نمی فهمی که سیستم امنیتی اون ها چقدر قویه؟! فکر می کنی با این حربه ی ساده می تونی گولشون بزنی؟!» تعجب را که در نگاهم می بیند، سرش را به طرف دیگر بر می گرداند و زیر لب می گوید:« ساده ای، خیلی ساده ای.» حماقتم کم نمی آورد:« من این کار رو می کنم. بعد از مدت ها یه راه پیدا شده که می تونم آتیش وجودم رو بخوابونم.» لب هایش این بار به همدردی باز می شود:« نمی تونم ریسک بکنم و تو رو بندازم تو دل خطر.» این بار الهام که از آغاز جر و بحثمان ساکت روی مبل نشسته بود و تنها نظاره گر ما بود، پا به این مجادله می گذارد:« برای این که دلت آروم بگیره، خودت هم باهاش برو. تو آگهی زده بود که دو نفر رو می خوان.» ستاره ای میان وجودم می شکفد. با خوشحالی رو به هرمس که متفکر به قالی زیر پاهایش زل زده بود، می گویم:« آره. راست می گه. تو که حتی جادو رو از من بهتر می شناسی. اون ها هم که همین رو می خوان.» نگاهش را به سمتم تیز می کند. از خشم کوسه مانند میان اقیانوس مطلاطم از خونش، دلم کز می خورد. در خود که جمع می شوم، می گوید:« باشه.» این کلمه ای که همراه با برودت به بیرون پرت می شود، دلم را گرم می کند و نفسم رها می شود. چشمانش باریک می شود. هم چنان که به من نگاه می کند از جایش بلند می شود. مشت هایش دو طرف بدنش می افتد. "با اجازه" ای به الهام می گوید و پذیرایی را ترک می کند. به دقیقه نمی کشد که صدای قیژ باز و بسته شدن درب اصلی، در خانه می پیچد و کسی نمی تواند جز من، نگرانی و اضطرابش را از همین حرکت به ظاهر آرام او، بخواند. رد پنجه های هیولای درونم روی ذهنم می ماند. ** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۶ شب است. اما این شب، شب واقعی را کم دارد. به ساعت روی دیوار نگاه میکنم عقربه هایش در سکوت نیمه شب روی هم میلغزند. آهی صدادار میکشم؛ چندمیست؟ نمیدانم. صدای لغزش کلید در قفل در را که میشنوم، پاهایم زودتر از مغزم به راه می افتند و قبل از اینکه قامتش کامل وارد خانه شود، من از گردنش آویخته شدهام. دستانش بلافاصله روی کمرم میخزد و صدای نفس هایش میان موهایم در گوشم میپیچد. مهلت نمیدهم و تندتند کنار ترقوهاش لب میجنبانم: ببخشید... ببخشید .. ببخشید دستانش روی کمرم سنگینتر میشوند و نفسهایش بین گیسوانم عمیقتر. چیزی نمیگوید و با پایش در را میبندد و به آن تکیه میکند. سکوت دلم را خالی میکند. سرم را کمی فاصله میدهم تا در آن شب غمناک خیره شوم: قهری باهام؟ رعدی که میان شبنگاهش میزند دلم را گرم میکند: خودت میدونی که من قهر نمیکنم... ادامهی حرفش را خودم میگویم: دل می بُری. گوشهی لبش کج میشود و طُرهای از موهایم را به پشت گوشم می سُراند: و من از تو هیچ موقع دل نمی بُرم عروسک. لبخند که میزنم نفس عمیقی میکشد و نگاهش را همراه با دستانش از من برمیدارد . من را به اتاق میکشاند و بعد روی تخت که دراز میکشم پتو را رویم میخواباند. نگاهش به دفترچه روی میز عسلی برخورد میکند: نخوندیش؟ صدایم انگار خاک میگیرد: نه... میخوام ولی نمیتونم. +لیلی خیلی تاکید کرد بخونیش.. به نظر خودمم بهتره بخونیش. حرفی نمیزنم و او هم دیگر حرف نمیزند. روی زمین دراز میکشد و چشمانش را میبندد. من اما خواب از چشمانم فراریست. عقربه ها جلو و جلوتر ميروند. نمیدانم کی دستانم روی میز میروند و دفترچه را چنگ میزنند و کی چشمانم روی جمله اول قرار میگیرد: "چشمانم ابرهایی داشت که گویی هزاران سال در انتظار باریدن بودند . " نسیم خنک بعدازظهر شهریور ماه به صورتم می خورد و اندکی مرا سرحال می آورد . به ساختمان "سفید" رسیدم ؛ نمای ساختمان های قدیمی روم باستان را داشت ، با آن ستون های محکمی که ساختمان را روی خودشان جای داده بودند . لبخندی به لب آوردم و به طرف ورودی قدم برداشتم . نگهبان ها با آن صورت خشک و سردشان راه را برایم باز کردند . موج سردی از هوای داخل ساختمان ، گونه هایم را نوازش کرد . معماری داخل ساختمان ، سفید و پاک و زیبا بود و هر شئی گویی سرجای خودش قرار داشت . سالنی بزرگ که با سرامیک هایی سفید مفروش شده بود و مبل هایی تک نفره که در چند جای از سالن برای مشتری ها چیده شده بود . از تماشای این همه قانون مندی سیر نمی شدم . به طرف راه پله ی مارپیچی شکل وسط سالن رفتم . دستم را پر غرور روی نرده های سفیدش گذاشتم و گویی از روی پله هایش پرواز کردم . به طبقه ی بالا رسیدم ؛ راهروها با نور درخشان کننده ای که از لوسترها می آمد ، روشن شده بودند . از راهروها عبور کردم و به اتاق " او " رسیدم . دستی به مانتوی تابستانه ام که بلندی اش تا زیر زانوهایم می رسید ، کشیدم تا این لرزش همیشگی ام کمتر شود . لبخندی روی لب هایم نشاندم و تقه ای به در زدم . تنها بود . چه خوب ! پشت میز کنار پنجره نشسته بود . سرش پایین بود و حواسش به من نبود . این اتاق نیز مانند بقیه ی ساختمان ، نمایی سفیدگونه داشت . کنار میزش ایستادم و او هنوز متوجه من نبود . دستم را که تازه ناخن کاشته بودم ، جلوی صورتش تکان دادم . تکانی خورد و سرش را بالا آورد و متوجهم شد . لبخند زدم . لبخند زد و گفت : چه خوشگل کردی ! زیباییم به چشمش آمده بود . ته دلم قند های شیرین حل شدند . پس بیخود هزینه نکرده بودم . حرفی نزدم که گفت : اون وقت برای کی ؟ اوه ! غیرتی شده بود ؟! اخم کرده ادامه داد : با این وضع از خونه تا این جا اومدی ؟ . لب برچیدم و گفتم : برای تو خوشگل کردم خب با همان اخم های لعنتی ادامه داد : تو هم جنس های من رو نمی شناسی ، به این نگاه نمی کنند تو برای کی خوشگل کردی و مال کی هستی . فقط پی لذتشونند . آزرده می خواستم از خودم دفاع کنم که در زدند و کسی وارد شد . برگشتم و او را دیدم ؛ یک زن بود . زن بود و زیبا ؛ زیباتر از من . چشم های درشت آبی با خط چشم سیاهی که آن ها را درشت تر نشان می داد ، لب هایی به لطافت و زیبایی گل رز صورتی ، گیسوانی طلایی که انگار عامدانه از زیر شالش بیرون زده بود ، مانتویی نازک که بلندی اش تا اواسط ران هایش بود و همه ی این ها با ناز و عشوه ای ملوسانه آمیخته شده بود و حسادتم را تحریک می کرد . این ها را دیده بودم و نگاه خیره ی او را هم دیدم که به روی زن زیبا دوخته شده بود . اخم کردم که زن زیبا گفت : سلام ایلیا جان . چشم هایم را ریز کردم ؛ " ایلیا جان " ؟! زن زیبا نگاهی به من انداخت و گفت : نمی دونستم مهمون داری و گرنه مزاحمت نمی شدم . ایلیا لبخند زد و گفت : شهرزاد خودیه ، سارا جان ! نگاهم ریزتر شد و خطی بین ابروهایم افتاد ؛ "شهرزاد" و آن وقت "سارا جان" ؟ رو به سارا جانش کردم و گفتم : ببخشید عزیزم ولی متاسفانه مزاحمی . دو جفت نگاه به سمتم تیز شد . نگاهم به سمت زیبای نفرت انگیز بود که صدای ایلیا از کنارم به گوشم رسید : ببخشید سارا جان . شهرزاد یکم روابط اجتماعیش ضعیفه ! و همه ی زن ها می دانستند هیچ چیز دردناک تر از این نیست که مرد زندگی ات تو را به یک چشم درشت آبی تازه از راه رسیده بفروشد . سارا با نگاهی حقیرانه مرا نگریست . درست نبود که میدان را خالی کنم اما نمی توانستم این گونه ادامه دهم . با دست هایی لرزان ، ظرف ناهار را روی میزش گذاشتم . با قدم های لرزانم از اتاق خارج شدم . وارد راه پله شدم و آنجا بود که بغضم ترکید . راستش را که بگویم دلم می خواست صدایم کند تا از رفتن منصرف شوم ، دلم می خواست من را به آن همه زیبایی ترجیح دهد ، از من دفاع کند . راستش را که بگویم نمی دانم چگونه به خیابان رسیدم .کمی اطرافم را نگاه کردم و اشک هایم را پاک کردم . ولی انگار دیر بود ؛ نگاه خیره ای مرا با تعجب می نگریست . نادیده اش گرفتم و به راهم ادامه دادم . نگاه خیره اما تا آخر خیابان با من بود و انگار به مانتویم چسبیده بود . آه ! لعنتی ! حتماً ریمیلم پخش شده بود .کفش های پاشنه دارم را به زمین کوبیدم و راهم را به سمت خانه ادامه دادم . لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۷ + ببین ! تو هیچ حقی نداری واسه من تعیین تکلیف کنی . دوست داشتم نگاش کنم و به تو ربطی نداره و هرکسی رو هم بخوام می تونم نگاه کنم . ــ عه ؟! این طوریه ؟! پس تو هم حق نداری دیگه به آرایش من گیر بدی و بقیه مرد ها راحت می تونند من رو نگاه کنند . چشمان سیاهش سیاه تر شد و گفت : نه ! تو حق نداری . چون تو مال منی و کس دیگه ای حق نداره تو رو نگاه کنه . ــ جداً ؟ خب اون ساراجونتون هم مال یکی دیگه است و تو حق نداری نگاش کنی ! نیشخند زد و گفت : اتفاقاً اون هم مال منه . چشم هایم گرد شد . لب باز کردم تا حرفی بزنم که گفت : یادت که نرفته ، خودت گفتی با این قضیه مشکلی نداری . لب هایم را به هم دوختم . اخم کردم و به سمت بالکن رفتم . حق با او بود ! آن وقت ها که این تصمیم را گرفتم ، باور داشتم که می توانم نگاهش را از تمامی زن ها بگیرم و مختص خودم کنم ، اما چه شد ؟! این چندمین بار بود در این دو سال ؟! سه بار ؟ هشت بار ؟ چهارده بار ؟ نمی دانم ! شاید حتی خیلی هایش را خبر نداشتم . در بالکن باز شد و عطرش در هوا پیچید . به دنبالش صدایش کنار گوشم خزید : گربه وحشی من ، نمی آیی بغلم ؟ نگاهم را از آسمان آلوده گرفتم و به نگاه بی عشقش دوختم . یعنی آن قدر زود فروکش کرده بود ؟ البته شاید از اول هم عشقی در کار نبود . شهرزاد هجده ساله را چه به شناسایی عشق ؟! لب هایش را به صورتم دوخت و من چشم هایم باز بود . در آغوشم گرفت و من حسی نداشتم . بوسه هایش هیچ چیز را در من برنمی انگیخت . در بغلم حل شد و من شاید مرده بودم ! "این گونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا " *** تق تق کفش هایم در پیاده رو می پیچید. نگاهم به زمین دوخته شده بود و به راهم ادامه می دادم. چشم هایم روی سنگ فرش های پیاده رو میلغزید و افکارم در برزخی جهنم گونه شناور بود. نزدیک در ورودی ساختمان سفید بودم که کفش های مردانه ای جلوی راهم را گرفت. نگاهم از سنگ فرش ها کنده شد. سرم را بلند کردم و نگاهش کردم؛ مردی بود با چشمان آبی. غریبه به حرف آمد: خانوم ببخشید شما داخل این ساختمون کار دارید؟ نگاهم را تنگ کردم و گفتم: بله. چطور مگه؟ سرش را نزدیک آورد و گفت: لطفاً فعلاً داخل نروید . ابرویم را بالا انداختم و گفتم: چرا؟ سرش را نزدیک تر آورد و آرامتر گفت: چند دقیقه دیگه درگیری راه میافته و بهتره شما اون جا نباشید. نگاهم با ترس آمیخته شد: درگیری؟ با ایلیا؟ نگاه غریبه متعجب شد: ایلیا؟ شما نسبتی با ایشون دارید؟ نگران گفتم: آره همسرشم. حالا بگید چه اتفاقی داره می افته؟ غریبه زیر لب گفت: فکر نمی کردم با اون همه معشوقه کسی حاضر بشه زنش باشه. عصبانی شدم؛ فکر کردم تیکه انداخته اما از حالت صورتش معلوم بود که با خودش حرف می زند. حرفش را ندید گرفتم و گفتم: آقا! با شمام! چه اتفاقی میخواد بیافته؟ غریبه اخم کرد و گفت: اتفاق خاصی نیست، فقط بهتره شما از این جا دور باشید. ابروهایم در هم فرو رفت: یعنی چی آقا؟ اگه انقدر اتفاق بدیه که من باید دور باشم پس چرا میگید اتفاق خاصی نیست؟ غریبه گفت: خانوم! مثل اینکه شما از شغل همسرتون خبر ندارید. توی شغل ایشون این جور اتفاق ها عادیه ولی فکر نکنم برای شما عادی باشه! برافروخته شدم: چی میگی شما؟ چه شغلی؟ همسر من فقط یه تاجر ساده اس! صورت غریبه پر از پوزخند شد: آره! تاجر ساده! البته مشخصه که نباید از شما توقع داشته باشم که بدونید اونم با این سن کمتون! لب هایم را بهم فشار دادم و به سمت در ورودی رفتم. دنبالم آمد و گفت: خانوم! نشنیدید چی گفتم؟ توجهی نکردم و به داخل رفتم. جلویم ایستاد و اجازه نداد جلوتر بروم. توی صورتش فریاد زدم: به شما ربطی نداره آقا! من شوهرم اون توئه و می خوام بدونم شماها چه بلایی می خوایین سرش بیارید. غریبه با صورتی خونسرد گفت: نمی تونم بگذارم برید بالا. خطرناکه. نگاهم را به چشم های خونسردش دوختم و با پاشنه کفشم محکم روی پایش کوبیدم و به سمت راه پله فرار کردم . از درد خم شده بود . حق داشت ؛ پاشنه کفشم تیز بود . به طبقه اول رسیدم و خشک شدم ! انگار داشتم یک صحنه از یک فیلم علمی تخیلی را می دیدم . بعضی از نگهبان های ایلیا روی هوا معلق بودند و آدم هایی که نمی شناختمشان با ایلیا و همکارانش درگیر بودند . اما نه یک درگیری عادی ؛ از دست هایشان اشعه هایی برق مانند می جهید ، از دست ایلیا هم ! آن قدر متعجب بودم که نمی توانستم قدمی به عقب یا جلو بردارم . یکی از آن ها مرا دید و شروع به ورد خواندن کرد تا انگار مرا به درک بفرستد که صدایی از پشت سرم فریاد زد : نه فرزین این فقط یه بی جادوئه ! فرزین زیر لب غرغر کرد و گفت : مثلاً نباید می گذاشتی کسی بالا بیاد ! و به طرف درگیری رفت . برگشتم و غریبه را دیدم . اخم هایش درهم بود و صورتش مانند زغال های گداخته بود . فریاد زد : خانوم مارپل ! مگه نگفتم نرید بالا ؟ دهانم را باز کردم و تته پته گویان گفتم : ایــــ...نـــ...ا...دارن...چی...چیـــ.. چیکار...می...کنـــ...ن؟ چشم هایش را بست و دوباره باز کرد و گفت : بیایین بریم پایین تا براتون توضیح بدم . گفتم : اما ... ایلیا چی ؟ دستم را گرفت و به پایین حرکت کرد : اون خودش از پس خودش برمی آد . به هم کف رسیدیم و من هنوز در شوک بودم . روبه غریبه گفتم : اگه من بی جادوئم پس شماها ...." خودش جمله ام را تکمیل کرد : جادوگریم .. بیشتر در بهت فرو رفتم و زیر لب گفتم: یعنی ایلیا هم .. . + آره ! تعجبی نیست که شما ندونید . سرم را بلند کردم و گفتم : به خاطر کم سن و سال بودنم ؟ خندید و گفت : نه ، چون خیلی ها نمی دونند سکوت کرده بودم و دیگر سوال نمی پرسید . سر بلند کردم و گفتم : شماها چه دشمنی با ایلیا دارید ؟ گفت : ما با اون دشمنی نداریم . اون با ما دشمنی داره . گیج شده بودم: چرا ؟ گفت: چون می خواهیم رازش رو برملا کنیم . + راز ؟ _ آره . _ چه رازی ؟ _ این که شغل اصلیش مافیاست . چشم هایم درشت شد : ما .. مافیا ؟ .. امکان نداره .. ایلیا هرچقدر هم کثیف باشه مافیا نیست . لبخند زد و گفت: پس یه چشمه از کثافت کاریاش رو دیدید . نگاهم گیج بود . متوجه نشده بودم که فکرم را بلند گفتم .کم کم اخم هایم در هم فرو رفت و دوباره ساکت شدم . بعد از چند دقیقه از جا بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم . از جای پای قدم هایم بر سرامیک های سالن، فکر تراوش می کرد. چند قدم رفتم و ایستادم . برگشتم و گفتم : می تونم اسمتون رو بدونم ؟ لبخند زد: فرهان . من هم لبخند زدم: شهرزادم.ممنونم که نجاتم دادید. و برگشتم و به راهم ادامه دادم . لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۸ آن قدر عرض و طول خانه را گز کرده بودم که کف پاهایم به گزگز افتاده بودند . حرف های "فرهان" توی مغزم وول می خوردند و رشته های اعصابم را مثل موش هایی گرسنه می جویدند . صدای چرخش کلید توی در و به دنبالش صدای قیژ باز شدن در ، در خانه پیچید ؛ ایلیابود . چراغ ها را که روشن دید متعجب شد و به دنبالم گشت . مرا دید و گفت : چرا نخوابیدی ؟ ساعت دو نصفه شبه ها . پوزخند زدم و گفتم : فقط برای من دو نصفه شبه ؟ برای تو نصفه شب نیست ؟ پوفی کرد و گفت : خسته نشدی که این قدر گیر دادی ؟ عصبانی شدم و گفتم : تو چی ؟ تو خسته نشدی این قدر دروغ گفتی ؟ پرتمسخر و وقیحانه خندید و گفت : چه دروغی ؟! تو که خودت واضح می دونی من یه عالمه معشوقه دارم ، چی رو دروغ می گم ؟! و به سمت آشپزخانه رفت .گفتم : این که مافیا هستی رو چی ؟ اینم واضح می دونستم ؟ به وضوح دیدم که خشک شد و به سمتم برگشت : مافیا ؟ ..کی بهت گفته ؟ _ چه فرقی داره ؟ مهم دروغ گو بودن توئه . عصبانی شده بود : چرا چرت و پرت بهم می بافی ؟ ! عصبی خندیدم و گفتم : تازه خیلی بیشترش رو میدونم ؛ تو یه جادوگری . کناره ی پلکش لرزید؛ اما خودش را نباخت : جادوگر ؟ چی می زنی ؟ چرا توهم زدی ؟ _ امروز صبح اون جا بودم . همتون رو دیدم . تازه ازتون فیلمم دارم . دروغ میگفتم؛ تنها میخواستم یک دستی بزنم که موفق هم شدم. نگاهش تیز شد؛ مثل ببری زخمخورده نفس میکشید. دستش را میان موهایش فرو برد و چند لحظه همانطور ساکت ماند. بعد نگاهش را به چشمهایم دوخت. ـ خب که چی؟ لب باز کردم اما چیزی نگفتم. ـ میخوای بری به همه بگی؟ صدایم لرزید: ـ آره. لبخند خیلی کوتاهی زد. آنقدر کوتاه که اگر نگاهش نمیکردم شاید نمیدیدمش. ـ باشه. ابروهایم در هم رفت. ـ باشه؟! سرش را کمی کج کرد و نگاهم کرد؛ انگار چیزی را در ذهنش حساب میکرد. ـ فقط قبلش یه سؤال از خودت بپرس. ـ چی؟ نگاهش روی در ورودی لغزید و دوباره به من برگشت. ـ فکر میکنی بعد از بیرون رفتن از این خونه، هنوز هم همینقدر مطمئنی که میخوای فیلم رو پخش کنی؟ قلبم فرو ریخت. این بار لبخند نزد. ترسم را نمی توانستم پنهان کنم . به سمتم هجوم آورد و من تنها چیزی که حس کردم درد خالص بود . ** نور که روی برگه دفتر خزید، نگاهم با تعجب به روی ساعت رفت. اوه، صبح شدهبود. چشم هایم را با خستگی مالش دادم. دفترچه را روی میز گذاشتم. نگاهی به هرمس که هنوز خواب بود انداختم دستم دوباره روی جلد دفتر نشست. این بار، از خواندنش نمیترسیدم. از چیزی میترسیدم که هنوز نخوانده بودم. نفس عمیقی کشیدم و بعد چشمانم را در آغوش خواب انداختم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۹ قلب میان سینه آرام و قرار ندارد؛ خود را به دیواره ی دنده ها می کوبد و دنبال راهی ست تا بیرون بیاید و فریاد سر دهد. زندانش را تنگ تر می کنم، راهش را می بندم. فریادش خفه می شود، گندآبه می شود. سنگین شده و رسوب می کند. این رسوبات، تنفسم را کند می کند و آرامش قبل از توفان را به ارمغان می آورد! چه بهتر؛ این گونه لو نخواهم رفت. دست هایم می رود تا لباسم را به چنگ بکشد، اما باز "تظاهر"ام پیشی می گیرد. نگاهم می دود تا شعله ی خشم را در جای جای قصر زیبای متعفن بکشانم؛ اما افسارش را گرفته و میخکوب سرامیک های درخشان می کنم؛ میخکوب یک هاله ی خاکستری از یک زن. روی مبل چرمی سیاه جا به جا می شوم. صدای قیژ چرم درون گوشم زنگ می زند. زن خاکستری همراه با من جا به جا می شود. شعله ی وجودم که فرو خورده می شود، نگاهم را از زن خاکستری می گیرم و می چرخانم. نگاهم از او که آن طرف تر نشسته، رد می شود. نباید هیچ ردی از آشنایی بین ما باشد. چشم ها می چرخند و روی متقاضی ها سر می خورند؛ پانزده نفر. حفره هایی سرد و خشک که "چشم" نام گرفته اند در صورت های ماسک مانندشان فرو رفته است. لب هایشان چین خورده؛ چنان صندوقچه ای که قفل شده است. پوست صورتشان چون خمیر ماسیده است. همگی در انتظاریم؛ همانند بره هایی در مسلخ گاه. صدای تیک باز شدن در، نگاه ها را به همان طرف می چرخاند؛ یک زن با کت و دامنی اتو کشیده و رسمی، موهای کوتاه لخت و عینکی که روی تاج دماغش نشسته، میان در می ایستد و کسی را به داخل فرا می خواند. مرد نامبرده شق و رق به طرف در می رود. در بعد از عبور مرد بسته می شود و ما همچنان در گرمای انتظار پخته می شویم. صدای تیک باز شدن در، نگاهها را به همان طرف چرخاند. زن با همان کت و دامن اتوکشیده و عینک باریکش، نام نفر بعدی را صدا زد. مرد شق و رق از جا بلند شد و به طرف در رفت. در پشت سرش بسته شد. نگاهم به ساعت دیواری لغزید. پنج دقیقه. هفت دقیقه. ده دقیقه. صدای باز شدن در، دوباره نگاهها را به خود کشاند. مرد بیرون آمد. صورتش همان صورت چند دقیقه پیش نبود. رنگ از لب هایش پریده بود و دکمهی سرآستینش را مدام بین دو انگشت میچرخاند. زن عینکی بدون اینکه نگاهش کند گفت: _ نفر بعد. نگاهم روی صورتها چرخید. سکوت. _ شقایق خانزاد. صدایش این بار محکمتر بود. نگاهم را پایین انداختم. _ من. صدای خودم غریبه بود؛ آرام، مطمئن و بیلرزش. از جا بلند شدم. نگاه زن برای یک لحظه روی من ثابت ماند. بدون لبخند با دست به داخل اتاق اشاره کرد. _ بفرمایید. از کنارش گذشتم. در پشت سرم بسته شد. اتاق کوچکتر از چیزی بود که تصور میکردم. یک میز چوبی تیره، سه صندلی و پنجرهای که پردههای ضخیمش نیمی از نور غروب را بلعیده بودند. زن پشت میز نشست. مردی که تا آن لحظه متوجه حضورش نشده بودم، در سمت راست او قرار داشت. کت سیاه پوشیده بود و دستانش را روی میز گذاشته بود. صندلی روبهرو را نشان داد. _ بشینید. زن پروندهای را باز کرد. _ نام؟ _ شقایق. _ نام خانوادگی؟ _ خانزاد. قلمش روی کاغذ حرکت کرد. _ چند سالتونه؟ _ بیست و پنج. سرش را بالا آورد. _ مجرد؟ _ بله. _ سابقهی کاری؟ _ ندارم. چند سؤال سادهی دیگر. سؤالهایی که جوابشان را از قبل حفظ کرده بودم. هر کلمه را دقیقاً همانطور که باید، تحویلشان میدادم. نه کمتر. نه بیشتر. زن پرونده را بست. _ چرا اینجا؟ لبخند زدم: شنیدم شرایط کاری خوبی داره. _ فقط به خاطر شرایط کاری؟ _ برای من مهمه. مرد سمت راست برای نخستین بار لب باز کرد. _ اگر جای دیگهای شرایط بهتری پیشنهاد بدهند چی؟ نگاهش کردم. _ رد میکنم. چون من قراره قسم بخوردم. زن عینکی نگاه کوتاهی به مرد انداخت. قلم زن دوباره روی کاغذ حرکت کرد. _ با فشار کاری چطور کنار میاید؟ _ خوب. _ از کجا مطمئنید؟ _ چون قبلاً تجربهاش کردم. _ آخرین باری که تحت فشار بودید کی بود؟ مکث کردم. سؤال سادهای بود.اما پاسخ سادهای نداشت. _ همین چند وقت پیش. _ و چه کار کردید؟ _ خودم رو کنترل کردم. زن عینکش را کمی بالاتر برد. _ همیشه میتونید خودتون رو کنترل کنید؟ نگاهش کردم. _ سعی میکنم. _ این با «میتونم» فرق داره. لبخند کوچکی زدم: آدم هیچوقت نمیتونه دربارهی واکنشش به چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده، مطمئن باشه. برای نخستین بار، زن قلمش را متوقف کرد. نگاهش روی صورتم ماند. مرد کنار دستش آهسته گفت: اگر کسی بهتون توهین کنه چی؟ _ نادیده میگیرم. _ اگر به خانوادهتون توهین کنه؟ قلبم یک ضربهی محکم به دیوارهی سینهام کوبید. اما صورتم تکان نخورد. _ باز هم نادیده میگیرم. مرد لبخند زد. _ خیلی خونسردید. _ سعی میکنم باشم. _ و اگر نتونید؟ نگاهم برای کسری از ثانیه روی انگشتهایش لغزید. _ اون موقع احتمالاً اشتباه میکنم. زن پرونده را بست. _ جالب بود. نمیدانستم کدام قسمت جوابم برایش جالب بوده است. یا شاید اصلاً جوابم نبود. مرد دستش را داخل جیب کتش برد و شیء کوچکی بیرون آورد. یک سنگ بود. سنگی سیاه و صیقلی. آن را وسط میز گذاشت. _ این رو لمس کنید. نگاهم روی سنگ ثابت ماند. نباید هیچ واکنشی نشان میدادم. میدانستم این چیست. یا دستکم، میدانستم چیزی عادی نیست. دستم را جلو بردم. انگشت اشارهام سطح سرد سنگ را لمس کرد. چیزی زیر پوست دستم دوید. مثل جریان برق. مثل نفس کشیدن چیزی زنده. دندانهایم را روی هم فشار دادم. سنگ برای یک لحظه لرزید. خیلی کم. آنقدر کم که اگر نمیدانستم، شاید متوجهش نمیشدم. مرد به دستم نگاه کرد. _ چیزی حس کردید؟ سرم را بالا آوردم. _ سرد بود. زن به مرد نگاه کرد. مرد دوباره به من نگاه کرد. _ فقط سرد؟ _ بله. چند ثانیه سکوت کرد. بعد سنگ را برداشت. _ خوبه. نمیدانستم «خوب» یعنی چه. زن دوباره پرونده را باز کرد. _ از مرگ میترسید؟ چشمهایم برای لحظهای بازتر شدند. اما خیلی زود خودم را جمع کردم. _ نه. _ چرا؟ _ چون منی وجود نداره. مرد لبخند زد:جواب جالبیه. _ سؤال عجیبیه. لبخندش محو شد. زن عینکی میان ما نگاه کرد: اگر مجبور بشید برای نجات یک نفر، خودتون رو به خطر بندازید چی؟ جواب در دهانم آماده بود: بستگی داره اون آدم کی باشه. _ اگر کسی باشه که دوستش دارید؟ سکوت کردم. تصویرهایی که نباید میآمدند، آمدند. خانه. آتش. خون. صورتهایی که دیگر وجود نداشتند. دستم را زیر میز مشت کردم. _ بستگی داره. زن پرسید: به چی؟ لبخند زدم: به این که ارزش نجات دادن داشته باشه. مرد سرش را کمی کج کرد:آدمها رو اینطوری دستهبندی میکنید؟ _ نه. _ پس منظورتون چی بود؟ نگاهش کردم:بعضیها خودشون نمیخوان نجات پیدا کنن. اتاق در سکوت فرو رفت.زن پرونده را بست. _ ممنون. میتونید برید. نفسم را آهسته بیرون دادم.از جا بلند شدم.به طرف در رفتم. دستم هنوز روی دستگیره ننشسته بود که صدای زن پشت سرم آمد. _ راستی، خانم خانزاد... ایستادم. برنگشتم. _ بله؟ صدای ورق خوردن یک برگه آمد. _ شما قبلاً اینجا بودید؟ قلبم ایستاد. برای یک ثانیه. فقط یک ثانیه. بعد برگشتم. لبخند زدم: نه. زن چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. لبخندم را نگه داشتم. درونم اما چیزی آرامآرام بیدار شده بود؛ چیزی که مدتها بود مهارش کرده بودم. و برای اولین بار از لحظهای که وارد این اتاق شده بودم، مطمئن شدم... آنها هم مثل من داشتند نقش بازی میکردند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل #پارت_۱۰ تاریک بود اما با نوری که از داخل سالن می آمد می توانستم ساق دستهای کبودم را ببینم. درد در جای جای بدنم نیش میزد. ناگهان کلید لامپ اتاق زده شد. تاریکی رفت. جسم مچاله شدهام بیشتر در خودش فرو رفت و صدای ناله اش بلند شد. صدای گام برداشتن آمد؛ اه این ایلیا نبود. مطمئن بودم. من صدای نفس های او را هم میشناختم. دستی روی شانه ام قرار گرفت و صورت او را دیدم. همان مرد بود. ان چشمان ابی؛ فرهان. چشمانش غرق چیزی بودند. ترحم نبودند اما... . مردی دیگر در آستانه در ظاهر شد . جلوتر آمد و وقتی وضعیتم را آن گونه دید ، سرش را به سمتی برگرداند و زیر لب فحش داد . چشمانم پر از اشک بود و التماس در آن موج می زد. لب هایم را به زور از هم فاصله دادم و اصواتی بریده بریده بیرون آمد: میـــ....شه...منـــو...از...ایـــ.. حرفم را بریدم و سرش را به نشانه آری تکان داد . رو به مرد دیگر گفتم: باید از جادو استفاده کنم تا از اینجا ببرمش .این طوری خطرش کمتره . به نشانه موافقت سر تکان داد .مرا میان دست هایش گرفت و چند ثانیه بعد ما انجا نبودیم . *** رو به آیینه ایستادم . موهای ژولیده ام را که روی شانه های لاغر و تکیده ام ریخته بود را در دست جمع کردم . رنگ بلوطی شان دیگر سر ذوقم نمی آورد . میلی به آراسته کردنشان نداشتم ولی با این حال برسی را که یکی از افراد داخل قرارگاه برایم آورده بود را از روی میزعسلی برداشتم و شروع به شانه زدن موهایم کردم . نسبت به چند روز پیش بهتر شده بودم و کوفتگی های بدنم از بین رفته بودند و درد به حداقل رسیده بود . اما زیر چشم هایم گود رفته بود ، روی لب هایم رنگی نمانده بود و چشم های قهوه ایم رو به سیاهی می زد . جایی که در آن بودم "قرارگاه" بود و خیلی ها در آن جا بودند ؛ بیشترشان را نمی شناختم . در باز شد و "الهام" وارد شد . دخترکی که این چند روز از من پرستاری می کرد . لبخند زد و گفت : حالت چطوره ؟ لبخند زدم : بهترم . ساعت چنده ؟ _ چهار بعدازظهر . بیا پایین بچه ها میخوان ببیننت . از اتاق بیرون رفتیم . از پله ها سرازیر شدیم و به سالن گردهمایی که پایین بود ، رسیدیم. صندلی هایی دور هم گذاشته بودند و تقریبا بیست نفر دور هم گرد نشسته بودند . در آن بین فقط فرهان را میشناختم و آن مردی که آن شب همراه او مرا نجات داده بودند؛ "توفان". سلام کردم و کنار الهام نشستم . سالن فضای تاریکی داشت ؛ بیشتر شبیه دالان ها و زندان های قرون وسطی بود . نگاه ها با کنجکاوی روی من نشسته بودند و من کمی معذب بودم . فرهان رو به من گفت : حالت بهتر ه؟ لبخند زدم و گونه هایم گل انداخت . گفتم : بله . ممنون . لبخندم را با لبخند جواب داد و رو به همه گفت : ایشون شهرزاد هستند بچه ها . کمی سرخ شدم و رو به جمع گفتم : و فکر کنم بدونید که من زن ایلیا هستم . پچ پچی داخل جمع افتاد . فرهان اخم کرده بود . ادامه دادم : البته من هم مثل شما ازش متنفرم . یکی از دختران جمع گفت : ما از کسی متنفر نیستیم عزیزم . من آتنا هستم . خوشبختم شهرزاد جان . لبخند زدم و "همچنین"ای گفتم . همه ی آن ها خودشان را معرفی کردند و بعد صحبت هایشان شروع شد و من تقریباً از هیچ کدامشان سر در نمی آوردم . جلسه تمام شد و همه پراکنده شدند . فرهان به سمتم آمد . با آن موهای طلایی رنگ و چشمان دریایی و پوست سفیدش به شرقی ها نمی خورد . رو به من گفت : خب می خوای چیکار کنی ؟ _ نمی دونم . واقعاً گیجم . توی دو روز کل زندگیم بهم ریخت . سکوت کردم و بعد چند ثانیه ادامه دادم : من.. من می خوام تو گروه شماها باشم . سرم را بلند کردم و نگاهم را در چشمان آبی اش انداختم : می شه ؟ سری تکان داد : آره . چرا نشه . فقط قبلش باید یه سری آموزش ها ببینی .. بعد الهام را صدا زد . الهام خودش را به ما رساند . فرهان به او گفت : شهرزاد می خواد عضو گروه بشه .کمکش می کنی ؟ الهام سر تکان داد و لبخند زد . الهام دستم را گرفت و مرا به سمت چند تن از بچه ها برد . بچه ها مهربان بودند و خیلی زود در میان جمعشان پذیرفته شدم . قرار بود از روز چهارشنبه پروژه ی آموزش دیدن من و بچه های جدید شروع بشود . الهام مربی مان بود ؛ دختری مهربان با موهای کوتاه قهوه ای و چشمانی خاکستری . رو به روی شب تاریک شهر پر از رمز و راز تهران ایستاده بودم . ساختمان های بلند و کوتاه میان آن همه سیاهی سر برافراشته بودند و انگار از درگاه خداوند درخواست کمک می کردند . باد میان موهایم می پیچید و آن ها را به پرواز در می آورد.کسی چه می دانست میان این همه سیاهی چه کثیفی هایی پنهان گشته بود . + تو هم به راز این شهر پی بردی ؟ برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ؛ فرهان بود و چشمان دریایی اش که در آن شب تاریک می درخشیدند . _ بهت گفته بودم دوست ندارم فکرم رو بخونی ؟ شانه به شانه ام قرار گرفت و گفت : فکرت رو نخوندم . فقط من هم قبلاً این صحنه رو تجربه کردم . نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به رو به رو برگرداندم . گفتم : درهر حال دوست ندارم که از فکرم خبر داشته باشی . لبخند زد و گفت: می دونم . یکی از ابروهایم را بالا بردم و نگاهش کردم : از کجا میدونی ؟ لبخندش عمیق تر شد: اون روز حس کردم ؛ اولین روزی که دیدمت . نگاهم را به روی شهر گرداندم و زیر لب اوهومی گفتم . + من می رم داخل . تو هم زود بیا . یخ می زنی توی این سرما . سری تکان دادم و به روبه رو خیره شدم . او نمی دانست کسی که وجودش یخ زده است ترسی از سرمای پاییزی ندارد . *** کلاسی که قرار بود در آن آموزش ببینیم اتاقی ساده با دو پنجره برزگ بود که با پرده های سیاه رنگ پوشانده شده بودند و همین پرده ها اتاق را تاریک کرده بود .کلاس لامپی برای روشن کردن نداشت و مجبور بودیم با تاریکی بسازیم . الهام : بچه ها سعی کنید خیلی تو رابطه هاتون عمیق نشید .کار ما طوریه که ممکنه فردا یکی تون بمیره یا یکیتون خیانت کنه و بره اون سمتی . پس برای محافظت از خودتون هم که شده مراقب دوست داشتن هاتون باشید که فردایی ، پس فردایی ضربه نخورید . اوکی ؟ بچه ها سری تکان دادند و الهام شروع به درس دادن کرد : خب . برای شروع می خوام یکی داوطلبانه بیاد اینجا و مبارزه کنه .کی می آد ؟ همهمه ای بین کلاس راه افتاد . الهام دوباره تکرار کرد: کی ؟ یکی از دخترها دستش را با تردید بلند کرد . الهام به او اشاره کرد که بیاید و بر روی سکوی کلاس بایستد . دخترک با قدم های لرزان روی سکو ایستاد . الهام گفت : اسمت چیه عزیزم ؟ -آتنا. + خب آتنا جان . فکر کن من دشمنتم . شروع کن به جنگیدن با من و بلافاصله بعد از گفتن این حرف حالت تدافعی به خود گرفت .آتنا کمی این پا و آن پا کرد و در جایش تکانی خورد و گفت : آخه چجوری ؟ من که چیزی بلد نیستم . الهام حالت تدافعی اش را حفظ کرد و گفت : هرچی بلدی رو کن . _ آخه چیزی یاد ندارم . الهام از حالت تدافعی درآمد و گفت: ببین عزیزم ، تو توی چه کاری خوب هستی ؟ آتنا کمی من و من کرد و سرانجام گفت : نقاشی . یکی از پسرها به دنبال این حرف زیر خنده زد و گفت: کوچولو برو نقاشیت رو بکن . تو رو چه به جنگیدن آخه ؟! آتنا سرخ شد و سرش را به زیر انداخت . الهام رو به پسر اخم تندی کرد که پسرک نیشش را بست . الهام رو به دختر گفت : خب از همون استفاده کن . دخترک با تعجب به الهام نگریست : چی ؟آخه چجوری ؟ با نقاشی باهاتون بجنگم ؟ + آره ! فقط روش تمرکز کن .کاری نداره . آتنا کمی گیج به الهام نگاه کرد و چشم هایش را بست و شروع کرد به نفس های عمیق کشیدن . بعد از چند دقیقه از دست هایش نوری پراکنده می شد . انگار آتنا متوجه درخشش دست هایش شده بود که چشم هایش را باز کرد و به دست هایش خیره شد و آن ها را رو به الهام که حالا با لبخند او را نگاه می کرد ،گرفت و تکانی به دست هایش داد . از دست هایش مایعی رنگی رو به الهام جهید و الهام بدنش را تکان داد و مایعات رنگی به پرده داخل کلاس خورد و در کمال تعجب پرده آتش گرفت . پرده از بین رفت و کمی نور به داخل کلاس آمد . کلاس در سکوت فرو رفت و این سکوت سرانجام با صدای دست زدن های الهام شکسته شد . بعد از الهام همه ی بچه ها شروع به تشویق کردن آتنا کردیم . الهام گفت : دیدی کاری نداره ؟! و بعد رو به کلاس گفت : خب . حالا هر کدومتون روی اون چه که دارید و یاد دارید تمرکز کنید . جلسه بعد مبارزه ی تک به تک داریم . و به دنبال این حرف از کلاس بیرون رفت . چند تن از بچه ها دور آتنا گرد آمده بودند و او را سوال پیچ می کردند که چگونه این کار را انجام داده است و آتنا با گونه های سرخ شده می گفت : تنها تمرکز کردم . ************ روی صندلی سالن غذاخوری نشسته بودم و شربتم را می خوردم . یکی از صندلی های روبه رویم به عقب کشیده شد و متعاقب آن چهره ی فرهان روبه رویم قرار گرفت . سلام کردم که با لبخند جواب سلامم را داد و حالم را پرسید _ خوبم . چند وقته ندیدمت .کجایی ؟ + زیاد تو قرارگاه نیستم . این جا کاری ندارم ، تو پروژه های جنگ کار می کنم . این جا نمی شه . این جا جای تازه وارد هاست . لبخند وسیعی زدم و لیوانم را به لب هایم چسباندم : اوه .. چه بزرگ . خندید : تو هم بزرگ می شی . صبر داشته باش . کلاس ها چطوره ؟ _ فوق العاده اس . + خوبه . می خواستم یه چیزی بهت بگم . _ بگو . + نمی خوام نگرانت کنم ولی ایلیا دربه در دنبالت میگرده . چشمانم پر از ترس شد که فوراً گفت : این جا جات امنه و تا وقتی آماده ی جنگ نشدی قرار نیست از این جا بیرون بری . کمی از ترسم فرو ریخت اما ... ایلیا ... کسی نبود که بتوان از دست او در امان بود . _ اگه ... اگه ... تونست یه راهی پیدا کنه و بیاد این جا چی ؟ لبخندی پر از اطمینان زد که دلم را قرص کرد : نگران نباش . قرارگاه از هرجایی تو این دنیا امن تره . نفسم را به بیرون فرستادم و به جایی خیره شدم و به فکر فرو رفتم . دلم را زلزله ای از خوف و ترس فرا گرفته بود .گرمیی را روی دستم احساس کردم . به سمت فرهان برگشتم لبخندش داخل چشمانم درخشید و صدایش داخل قلبم پخش شد : + بیرون از این جا هم من مراقبت هستم . ***************** آموزش ها ادامه داشت . از آن به بعد تنها مبارزه ی تن به تن داشتیم و الهام تنها نظاره گر ما بود و گاهی اوقات تذکراتی به ما می داد . در حال مبارزه بودیم که ناگهان آتشی از دستان آتنا به سمت همان پسرک شوخ که نامش شهاب بود ، جهید . شهاب خیلی زود آتش را خاموش کرد و به دنبال کسی که آتش را جهانده بو د، گشت . وقتی امتداد نگاهش به آتنا رسید ، اخم هایش درهم فرو رفت و صاف ایستاد : آخه تو رو چه به جنگ بچه ؟ برو خاله بازیتو بکن . این کارا زیادی برای تو بزرگه . النگوهات میشکنه عمو جون . ازما گفتن بود . خود دانی . و با گفتن جمله ی آخر دندان هایش را روی هم سابید . آتنا سرش را به زیر انداخت و آرام عذرخواهی کرد اما شهاب کوتاه نمی آمد و دست از غرغر برنمی داشت : ببین دختره ی احمق با لباسم چیکار کردا ! اه .. روزمون رو به فنا داد یه جغله بچه . الهام با صدای بلندی گفت : بچه ها همه برین و به دیوارای کلاس تکیه بدید ؛ به جز این دو نفر . و با دستش به آتنا و شهاب اشاره کرد . همه عقب کشیدیم . الهام گفت : خب شروع کنید به جنگیدن . هرکسی باخت از این کلاس می ر با این حرف سر آتنا به سمت الهام چرخید . در چشمانش نگرانی و ترس می چرخید ؛ انگار از باختش اطمینان داشت . در صدایش التماس موج میزد : استاد ... تو رو خدا .. الهام سرش را تکان داد و گفت : حرف نباشه . زود باشید شروع کنید . آتنا با تردید گارد گرفت . شهاب هم با دیدن گارد بستن آتنا ، نگاهی به الهام انداخت و گارد بست. آتنا مثل روز اول دست هایش شروع به درخشیدن کرد و مایعات رنگی سوزان از آن ها جهید و به سمت شهاب نشانه رفت که شهاب جا خالی کرد و بعد پرده ها ی کلاس را از جایشان کند و به سوی آتنا پرت کرد و با جادو دستانش را با پرده بست و روی کمرش قرار داد . حال آتنا دیگر نمی توانست کاری انجام دهد . شهاب که خیالش راحت شده بود ، صاف ایستاد و شروع به رجز خواندن کرد : ها ؟! چی شد خانوم کوچولو ؟! مداد رنگیات تموم شدند ؟ آخی ! عمو برات بمیره. بریم برات بخریم ؟آره عمویی ؟! گونه های آتنا برافروخت و چشم هایش شروع به درخشیدن کرد . شهاب پوزخند زد و بی اعتنا بود .اما وقتی قلم های روی میز الهام تکان خوردند و به پرواز درآمدند چشم هایش گرد شد و می خواست آن ها را دفع کند که دیر شد و به دست و پایش فرو رفتند . فریادی از درد کشید و دو زانو روی زمین افتاد . همه از بهت درآمدیم و به سمت آن دو رفتیم . الهام رو به من گفت : شهرزاد برو درمانش کن . سری به نشانه ی اطاعت تکان دادم . پرده از دست های آتنا باز شده بود و کمی نگران به نظر می رسید . با قدم هایی لرزان به سمت شهاب آمد و گفت : ببخشید. من واقعاً نمی دونم چرا این جوری شد . معذرتـــ... شهاب تیز نگاهش کرد و گفت : نمی خوام حرف بزنی . لطفاً خفه شو . داشتی من رو می کشتی ، بعد معذرت میخواهی ؟! چشم های طوسی رنگ آتنا پر از اشک شد و بلند شد و از کلاس بیرون رفت . دستم را روی شانه ی شهاب گذاشتم و گفتم : دراز بکش تا بهتر بتونم زخمات رو ببینم . دراز کشید . در هر پا و دستش یک قلم فرو رفته بود .گویی آتنا او را به صلیب کشیده بود .با کمی جادو می توانستم درمانش کنم . قلم ها را از بدنش بیرون کشیدم و وردی قبل از آن خواندم که بی حس باشد و درد نکشد . دست هایم را با فاصله روی زخم هایش قرار دادم و گذاشتم تا زخم هایش تمیز شوند و بعد به آن ها دستور دادم گرد هم بیایند و زخم را ببندند . بعد از چند دقیقه پوستش مثل روز اول شده بود . رو به شهاب که به سقف خیره شده بود گفتم : بلند شو . تموم شد . متعجب شد و گفت: تموم شد ؟! بلند شد و وقتی زخم هایش را ندید زیر لب زمزمه کرد : چه زود ! با صدای الهام به عقب برگشتم : کارت حرف نداره شهرزاد جان . با لبخند از او تشکر کردم . + آتنا کجا رفت ؟ _ بیرون رفت . + می تونی بری دنبالش و پیداش کنی ؟ _ حتماً . و از جا برخاستم و از کلاس بیرون رفتم . تمام قرارگاه را زیر پا گذاشتم تا بالاخره پیدایش کردم . رو به استخر طبقه ی زیر زمین نشسته بود و آرام اشک می ریخت.مو های شرابی رنگش دورش پخش شده بودند . در کنارش نشستم و گفتم : خوب شده . نگران نباش . سرش با سرعت به سمتم برگشت : چجوری ؟ لبخند زدم : با جادو . نفس عمیقی کشید و گفت : چه خوب . _ ولی کارت حرف نداشت . چشم هایش دوباره غصه دار شد : نباید همچین کاری می کردم . _ مهم اینه که الان حالش خیلی خوبه ، پس بیخودی خودت رو عذاب نده . در ادامه ی حرفم چشمکی زدم و گفتم : بین خودمون بمونه ؛ خوب حالش رو گرفتی . تا اون باشه دخترا رو مسخره نکنه . لبخندش تلخ بود : اگه کسی رو که دوستش داری عذابش بدی ، حتی اگه زخماش هم خوب بشه ، یه زخم روی قلبت می مونه و عذابت می ده . به سمتش چرخیدم : دوسش داری ؟ سرش را به نشانه تایید تکان داد : آره . _ از کی ؟ + از روز اول که اون جوری زد تو پرم . با صدای بلند خندیدم : آخه این دوست داشتنش کجاست دختر ؟ با چشمان اشکی و متعجب و لبخند لرزان به من نگاهی انداخت و گفت : خب چی کار کنم ؟ مگه دست خودم بود ؟ خنده ام بیشتر شد و او در سکوت نگاهم کرد . اشک های ناشی از خنده ام را پاک کردم و گفتم : خب حالا می خوای چیکار کنی؟ بهش می گی ؟ شانه اش را بالا انداخت و گفت : نمی دونم . نفسی عمیق کشید و دوباره تکرار کرد: نمی دونم . و آهی از ناراحتی کشید . _ می خوای من بهش بگم ؟ چنان سرش به سمتم چرخید که ترسیدم مهره های گردنش جا به جا شود : یه وقتی این کار رو نکنیا . _ خب چی کار کنم که بهت کمک کنم ؟ از جایش بلند شد و لباسش را تکان داد . نگاه آخر را به استخر انداخت و گفت : هیچی . و به سمت در رفت . ****ه بیرون و دیگه هم برنمی گرده . با این حرف سر آتنا به سمت الهام چرخید . در چشمانش نگرانی و ترس می چرخید ؛ انگار از باختش اطمینان داشت . در صدایش التماس موج میزد : استاد ... تو رو خدا .. الهام سرش را تکان داد و گفت : حرف نباشه . زود باشید شروع کنید . آتنا با تردید گارد گرفت . شهاب هم با دیدن گارد بستن آتنا ، نگاهی به الهام انداخت و گارد بست. آتنا مثل روز اول دست هایش شروع به درخشیدن کرد و مایعات رنگی سوزان از آن ها جهید و به سمت شهاب نشانه رفت که شهاب جا خالی کرد و بعد پرده ها ی کلاس را از جایشان کند و به سوی آتنا پرت کرد و با جادو دستانش را با پرده بست و روی کمرش قرار داد . حال آتنا دیگر نمی توانست کاری انجام دهد . شهاب که خیالش راحت شده بود ، صاف ایستاد و شروع به رجز خواندن کرد : ها ؟! چی شد خانوم کوچولو ؟! مداد رنگیات تموم شدند ؟ آخی ! عمو برات بمیره. بریم برات بخریم ؟آره عمویی ؟! گونه های آتنا برافروخت و چشم هایش شروع به درخشیدن کرد . شهاب پوزخند زد و بی اعتنا بود .اما وقتی قلم های روی میز الهام تکان خوردند و به پرواز درآمدند چشم هایش گرد شد و می خواست آن ها را دفع کند که دیر شد و به دست و پایش فرو رفتند . فریادی از درد کشید و دو زانو روی زمین افتاد . همه از بهت درآمدیم و به سمت آن دو رفتیم . الهام رو به من گفت : شهرزاد برو درمانش کن . سری به نشانه ی اطاعت تکان دادم . پرده از دست های آتنا باز شده بود و کمی نگران به نظر می رسید . با قدم هایی لرزان به سمت شهاب آمد و گفت : ببخشید. من واقعاً نمی دونم چرا این جوری شد . معذرتـــ... شهاب تیز نگاهش کرد و گفت : نمی خوام حرف بزنی . لطفاً خفه شو . داشتی من رو می کشتی ، بعد معذرت میخواهی ؟! چشم های طوسی رنگ آتنا پر از اشک شد و بلند شد و از کلاس بیرون رفت . دستم را روی شانه ی شهاب گذاشتم و گفتم : دراز بکش تا بهتر بتونم زخمات رو ببینم . دراز کشید . در هر پا و دستش یک قلم فرو رفته بود .گویی آتنا او را به صلیب کشیده بود .با کمی جادو می توانستم درمانش کنم . قلم ها را از بدنش بیرون کشیدم و وردی قبل از آن خواندم که بی حس باشد و درد نکشد . دست هایم را با فاصله روی زخم هایش قرار دادم و گذاشتم تا زخم هایش تمیز شوند و بعد به آن ها دستور دادم گرد هم بیایند و زخم را ببندند . بعد از چند دقیقه پوستش مثل روز اول شده بود . رو به شهاب که به سقف خیره شده بود گفتم : بلند شو . تموم شد . متعجب شد و گفت: تموم شد ؟! بلند شد و وقتی زخم هایش را ندید زیر لب زمزمه کرد : چه زود ! با صدای الهام به عقب برگشتم : کارت حرف نداره شهرزاد جان . با لبخند از او تشکر کردم . + آتنا کجا رفت ؟ _ بیرون رفت . + می تونی بری دنبالش و پیداش کنی ؟ _ حتماً . و از جا برخاستم و از کلاس بیرون رفتم . تمام قرارگاه را زیر پا گذاشتم تا بالاخره پیدایش کردم . رو به استخر طبقه ی زیر زمین نشسته بود و آرام اشک می ریخت.مو های شرابی رنگش دورش پخش شده بودند . در کنارش نشستم و گفتم : خوب شده . نگران نباش . سرش با سرعت به سمتم برگشت : چجوری ؟ لبخند زدم : با جادو . نفس عمیقی کشید و گفت : چه خوب . _ ولی کارت حرف نداشت . چشم هایش دوباره غصه دار شد : نباید همچین کاری می کردم . _ مهم اینه که الان حالش خیلی خوبه ، پس بیخودی خودت رو عذاب نده . در ادامه ی حرفم چشمکی زدم و گفتم : بین خودمون بمونه ؛ خوب حالش رو گرفتی . تا اون باشه دخترا رو مسخره نکنه . لبخندش تلخ بود : اگه کسی رو که دوستش داری عذابش بدی ، حتی اگه زخماش هم خوب بشه ، یه زخم روی قلبت می مونه و عذابت می ده . به سمتش چرخیدم : دوسش داری ؟ سرش را به نشانه تایید تکان داد : آره . _ از کی ؟ + از روز اول که اون جوری زد تو پرم . با صدای بلند خندیدم : آخه این دوست داشتنش کجاست دختر ؟ با چشمان اشکی و متعجب و لبخند لرزان به من نگاهی انداخت و گفت : خب چی کار کنم ؟ مگه دست خودم بود ؟ خنده ام بیشتر شد و او در سکوت نگاهم کرد . اشک های ناشی از خنده ام را پاک کردم و گفتم : خب حالا می خوای چیکار کنی؟ بهش می گی ؟ شانه اش را بالا انداخت و گفت : نمی دونم . نفسی عمیق کشید و دوباره تکرار کرد: نمی دونم . و آهی از ناراحتی کشید . _ می خوای من بهش بگم ؟ چنان سرش به سمتم چرخید که ترسیدم مهره های گردنش جا به جا شود : یه وقتی این کار رو نکنیا . _ خب چی کار کنم که بهت کمک کنم ؟ از جایش بلند شد و لباسش را تکان داد . نگاه آخر را به استخر انداخت و گفت : هیچی . و به سمت در رفت . **** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۱ روی پله های منتهی به خوابگاه نشسته بودم و غرق در فکر و خیال بودم . صدایی از پایین پله ها مرا از جا پراند .صدا پر از درد بود و از سمت درب ورودی بود . با عجله از پله ها سرازیر شدم . جسمی در تاریکی خم شده بود و دستش روی شکمش قرار داشت . به سمتش که رفتم ، صدای قدم هایم را شنید و سربلند کرد ؛ فرهان بود . قدم هایم سرعت پیدا کرد : چی شده ؟ دستش را به دیوار گرفت و گفت : چیزی نیست ... تو چرا بیداری ؟ برو بــ...ــخواب . حتی توان ادای کلمات را نداشت و آن وقت توقع داشت من در چنین شرایطی رهایش کنم . به سمتش رفتم و دستم را روی شکمش قرار دادم : کجا این جوری شدی ؟ کی باهات این کار رو کرده ؟ چشم هایش از درد در هم فرو رفت . به سمت سالن اصلی قدم برداشت . دستش را که از روی دیوار برداشت ردی از خون به جای گذاشت .کمکش کردم تا روی مبل بشیند . رو به رویش زانو زدم . لباسش را بالا زدم . با دیدن زخم ، چهره ام در هم فرو رفت . با دیدن صورتم ، لباس را از دستم کشید و سرش را به طرف دیگری برگرداند : خودش خوب میــ...شه . ... صدای پر از غمش مانند خنجر تا عمق جانم رسوخ کرد . اخم هایم را در هم کشیدم و ادایش را درآوردم : خودش خوب میشه ! ... چجوری دقیقا؟ ! مجبورش کردم تا دراز بکشد . بالای سرش ایستادم و دستم را با فاصله روی زخمش قرار دادم . شروع به پاکسازی زخم کردم . بعد از اینکه لبه های زخم به هم چسبیدند و دیگر اثر چندانی از زخم نبود از کارم دست کشیدم و به چشمانش نگاه کردم : تموم شد . انگار نشنید چه گفتم . بعد از چند لحظه به خودش آمد و گفت : چی ؟ ! و بعد بلند شد و به شکمش نگاه کرد . روی آن دست می کشید تا زخمش را پیدا کند . خنده ام گرفته بود . با تعجب نگاهم کرد : چجوری؟ ! کنارش نشستم و گفتم : با جادو . چرا تعجب می کنی ؟ ! تعجب در نگاهش را در چشمانم ریخت : آخه اگه تو درمانش نمی کردی ، من زیاد دوام نمی آوردم . لبخند زدم و از جایم برخاستم : حالا که زنده ای شکر کن . دستم را گرفت و گفت : الهام راجع به تو می گفت اما نمی دونستم تا این حد تو کارت ماهری . به سمتش برگشتم و گفتم : الهام اغراق کرده . + این چیزی که من می بینم این رو نمی گه . بلدی مبارزه کنی ؟ _ نمی دونم . تا حالا امتحان نکردم . یعنی .. زیاد کارم خوب نیست . از جایش بلند شد و دستم را گرفت و به سمت در خروجی رفت .گفتم : کجا داری من رو می بری ؟ + می ریم کنار ساحل تا تمرین کنیم . _ این وقت شب آخه ؟! من خسته ام . + جنگ و مبارزه خستگی نمی شناسه . پوفی کشیدم و همراهش شدم . احتمال می دادم علاوه بر شکمش ، سرش هم ضربه خورده بود ! به کنار ساحل که رسیدیم ، دستم را رها کرد و چند قدم از من دور شد و روبه رویم ایستاد . نور ماه کامل بر پهنای دریا منعکس شده بود . شاید راست می گفتند در نور ماه کامل عاقل دیوانه میگردد ؛ نمونه اش فرهان ! دستانش را بهم زد و گارد گرفت : خب شروع کن . با خستگی و طمانینه شروع به گارد گرفتن کردم که با موجی از جادو به عقب پرت شدم . در جایم نشستم . نگاهی پر از خشم به سمتش انداختم : بیشعور ، من زخمت رو درمان کردم بعد این جوری با من رفتار می کنی ؟ ! خندید و گفت : جنگه . خاله بازی که نیست ! _ من هنوز گارد نگرفته بودم ! + تو مبارزه ی واقعی منتظر نمی مونند تا گارد بگیری . از جایم برخاستم و پاهایم را به زمین کوبیدم . زیر پاهایم موجی به راه افتاد و به سمتش رفت . از زمین به هوا برخاست ، انگار که در حال طناب بازی کردن است ! موج که رد شد ، روی زمین فرود آمد و دست هایش را بهم زد : بد نبود. و بعد دست چپش را دور دهانش گرد کرد و موجی از آتش از آن جهید و به سمتم روانه شد . اگر جلویش را نمی گرفتم ، بدون شک تبدیل به زغال می شدم ! نمی دانستم چه کنم . چشم هایم را بستم و مرگم را به انتظار نشستم . بعد از چند لحظه که هیچ اتفاقی نیافتاد ،آرام پلک هایم را گشودم و به فرهان گفتم : جلوش رو گرفتی ؟ با لبخند به من نگاه کرد و من متوجه هاله ی سبز دورم شدم . ناخودآگاه برای خودم حفاظ درست کرده بودم . متعجب شده بودم که فرهان گفت : زود باش . خشکت نزنه . جرقه هایی از دستم به سمتش پرتاب کردم که تمامی آن ها را دفع کرد و مبارزه کم کم شدت یافت . به هوا برخاستم که با بشگنی که زد ، زیر پایم خالی شد و سکندری خوردم و داخل دریا پرت شدم . امواج بلند بودند و نمی توانستم شنا کنم . هرآن منتظر غرق شدنم بودم . دستی دور کمرم حلقه شد و بعد ناگهان تمامی آب های دورم تمام شدند . دقت کردم و متوجه شدم دور من و فرهان حفاظی گرفته شده که آب دریا را از ما دور نگه می دارد . ترسم فرو ریخت و به چشمان فرهان زل زدم . با اخم و فریاد گفتم : همش تقصیر توئه . کم مونده بود غرقــ ... . ادامه ی جمله ام در دهانم ماسید . نگاه ملتهبش قدرت هر گونه عکس العملی را از من می گرفت . دست چپش کمرم را در بر گرفته بود و انگشتان دست راستش بین موهای خیسم فرورفته بود و پیشانی و صورتم را به لبهایش فشار می داد . بعد از چند دقیقه از من جدا شد و نگاه سوزانش را در چشمان پر از سوال من فروکرد . لب هایش را باز کرد و گفت : واقعاً نمی خواستم بهت آسیب بزنم . معذرت می خوام . و بعد سرم را به سینه اش فشرد . قلبش انگار هزار بار در ثانیه میزد . بر موهایم بوسه می زد و زمزمه وار می گفت : معذرت می خوام . نمی خواستم این جوری شه . معذرت می خوام . و قلب من از آرامش پر و خالی می شد . *** نزدیک به یک سال بود که داخل قرارگاه بودم و آموزش هایم تمام شده بود و تبدیل به یک "مبارز" شده بودم . دیگر توانایی خروج از قرارگاه را داشتم . البته فرهان نمی گذاشت از او دور شوم و حتی مجبورم کرده بود که در یک خانه با او زندگی کنم . از رو به رو شدن با ایلیا واهمه ای نداشتم و دلم به فرهان قرص و محکم بود . خانه ی مشترکمان ، در میان آپارتمانی پنج طبقه بود ؛ با پذیرایی و آشپزخانه و دو اتاق . در جای جای خانه گلدان های شمعدانی و گل یخ و حسن یوسف به چشم می خورد . روی مبل کرم رنگ داخل پذیرایی نشسته بودم و کتاب می خواندم . زنگ در باعث شد نگاه از خطوط کتاب بگیرم . به سمت آیفون رفتم . از طریق دوربین آتنا را پشت در دیدم . هاله اش را در نظر گرفتم ؛ خب کسی خودش را جای او جا نزده بود . دکمه آیفون را زدم . در را باز نگه داشتم و به آشپزخانه رفتم و کلید قهوه جوش را زدم . آتنا که رسید ، بعد از احوال پرسی های معمول ، روبه روی هم روی مبل دو نفره نشستیم . _ خب از این طرفا ؟ پایش را روی آن یکی پا انداخت و گفت : هم اومدم یه حالی ازت بپرسم و هم این که چیزی رو بهت بگم . به طرفش خم شدم و گفتم : جانم ؟ بگو . مانتوی پاییزه اش را روی پاهایش مرتب کرد و هم چنان که سرش پایین بود ، گفت : راستش می خواستم ازت بخوام که ... تو قضیه ی شهاب کمکم کنی . در چشمانم خیره شد و گفت : می دونی که ؟ سرم را به نشانه تایید تکان دادم و او ادامه داد : نمی دونم چیکار کنم . فکر می کردم می تونم فراموشش کنم . اما یک سال گذشته و هنوز نتونستم فکرش رو از سرم بیرون کنم . نمی دونم چیکار کنم . _ می خوای من بهش بگم ؟ سرش را بلند کرد : واقعاً این کار رو می کنی ؟ با لبخند سری تکان دادم : آره عزیزم . معلومه . هر دوستی این کار رو می کنه . لبخند زد : باشه . اینم شمارش . یه وقت نگی من بهت دادما . کاغذ را از دستش گرفتم و گفتم : باشه . از جایش بلند شد و خداحافظی کرد و رفت . چند دقیقه بعد از او ، توفان به خانه آمد و گفت : تو چرا انقدر بی حواسی دختر . در بازه . خوبه میدونی ایلیا هنوز دنبالته . چرا مراقب نیستی ؟! بلایی سرت بیاد فرهان دیوونه میشه . بیش از این اجازه ندادم غرزدن هایش را ادامه دهد : آتنا این جا بود . ابروهایش را بالا انداخت و روی مبل رو به رویم نشست : چطور ؟ برای چی اومده بود این جا ؟ لبخند زد م: عاشق شهاب شده . شمارش رو داده بهم که من بهش بگم . لبخند کجی زد : چه جلب . اومده پیش دختر بابا . لبخند زدم و خیره اش شدم ؛ با آن موهای جوگندمی اش ، حق داشت به من بگوید دختر بابا . ریش هایش یکی درمیان سیاه و سفید بودند . این برای توفان سی و پنج ساله زیاد بود . صدای قهوه جوش مرا به خودم آورد و یادم آمد از آتنا پذیرایی نکردم . بی حواسیم را لعنت کردم و به سمت آشپزخانه رفتم . قهوه ها را روبه روی توفان و خودم گذاشتم . سرجایم نشستم و گفتم : خب چه خبر ؟ لیلی جون خوبه ؟ + خوبه . سلام داره خدمتت . _ سلامت باشه . دیگه چ خبر ؟ + فعلاً داریم برای ایلیا نقشه می کشیم . ابرویم را بالا انداختم : هوممم . + ممکنه چند وقت فرهان نیاد خونه . پس خودت مراقب خودت باش . سرم را بالا گرفتم و لبخند پر از اطمینانی زدم : نگران نباش . لبخند زد و قهوه اش را یک نفس سر کشید : تو با این بی حواسیات نمی گذاری من نگران نباشم . به غرغرهایش اخم کردم . از جایش بلند شد و به سمت در خروجی رفت : مواظب خودت باش لطفاً . من رو با فرهان درننداز . به دنبالش رفتم و گفتم : چشم تو هم مواظب فرهان باش . دستش را به نشانه اطاعت نظامی کنار سرش گذاشت و رفت . *** زندگی پر از چیز هایی هست که می تواند آن قدر شوک زده ات کند تا نتوانی قدم از قدم هایت برداری . نفست بند شود ، دلت میخکوب این همه زشتی شود و از خود بپرسی آخر چرا ؟ چرا خیانت ؟ آن هم خیانت بهترین دوست ، بهترین همراه ، بهترین مبارز .. بهترین عاشق ! آن قدر شوکه می شوی که حتی اشک هایت خشک میشوند . قدم هایت ثابت و خون در رگ هایت منجمد می شود . جنگ چیز بدی ست .. . صدای تقهای که به در خورد باعث شد نگاهم را از دفترچه بکنم. هرمس بود: بیا شام. دفترچه را میبندم و روی میز میگذارم و بلند میشوم:باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۲ "و شکرگزار رحمت «او» باشید. رهبر ناریا شجاعانه به جنگ رفت و مردم، مومنانه از او پیروی کردند. ای رهبر ما! کرونوس گرانقدر هنگامی که ما را به صحرای ادوم کشاندی زمین زیر گام هایت متزلزل گردید. و آسمان قطرات بارانش را به ما ارزانی داشت. آری! حتی رشته کوه البرز از حضور رهبر ناریا به لرزه در آمد. در آن ایام تاریک که سرما بر تن ما چنگ می انداخت و یکی یکی از دم تیغ گذر می کردیم همان هنگام که ناریا رو به زوال بود، کرونوس به پا خواست سپر دلاوری را به تن کرد و چنان یک پدر از ناریا حمایت کرد آن زمان که ناریا زیر گام های شروران له می شد، آن هنگام که در سیل خون مردمانمان غرق بودیم، کرونوس جان خویش را در میدان نبرد به خطر انداخت و پادشاه ناریا را به زیر آورد. ستارگان از آسمان به پایین آمدند و با شاه جنگیدند. باران آمد و آن ملکه، آن ساحره ی بد ذات را با خود برد. جانان من، ناریای من با شهامت به پیش برو خداوند تمامی دشمنانت را نابود می گرداند و کسانی که تو را دوست می دارند، همانند خورشید تابان خواهند درخشید." کلمات سرود ملی ناریا، چنان تیغ هایی زهرآگین در بند بند وجودم فرو می رفت؛ اما دم بر نمی آوردم. دست هایم را رو به روی یونیفرم نظامی که به رنگ بخت سیاهم بود، در هم فرو برده بودم. سرم به نشانه ی اطاعت خم بود و نگاهم به پوتین های فردی که در صف جلویی من بود، دوخته شده بود. سخنران بلغوراتی راجع به مقاومت و پیروزی های ارتش ناریا نقل می کرد. لب هایم را بهم فشرده بودم تا مبادا کش بیایند و رنگ پوزخند به خود بگیرند. سرانجام بلغوراتش ته کشید و از پشت تریبون به کناری رفت. صدای سوت بلندگو در گوش هایمان نشست و سپس صدایی از پشت میکروفون در تنم فرو رفت؛ صدایی که کابوس من بود:« دلاوران من! ارتش ناریا، مردم ناریا رو از چنگال اسارت حکومت قبلی نجات دادند و هنوز هم در برابر دشمنان این خاک و خون مقاومت می کنند. به امید پروردگار، عزیزانی که تازه به ارتش قهرمانان ما پیوستند نیز از این مرز و بوم دفاع کنند.» صدای تشویق و سوت از مردمی که پشت سر ما روی صندلی های استادیوم نشسته بودند، همه جا را گرفت. «او» به ابراز هیجانات ملت میدان می دهد و سپس کف دست راستش را رو به مردم می گیرد و آن ها را تشویق به سکوت می کند. سپس با آن لبخند ماسیده اش ادامه می دهد:« از تازه واردین می خوام که به بالای سکو بیان تا مراسم تقدیس رو انجام بدیم.» سر را بالا می گیرم. به چپ می چرخم، قدم رو. از صف که خارج می شوم به راست می چرخم. صدای پوتین هایمان در استادیوم می رقصد. با گام هایی هماهنگ به بالای سکو می رویم. با سینه هایی صاف، نگاه هایی دوخته شده به رو به رو، می ایستیم. منظره ای که در پیش چشمانم است، سرهایی را نشان می دهد که گوششان پیرو شنونده است. کرونوس از جایش برمی خیزد و تک به تک از رو به روی ما رد می شود و با دستانش ما را «مقدس» می کند. دستش که روی سرم قرار می گیرد، کناره ی پلکم می لرزد؛ شاید از انزجار است. آخر این همان دستی ست که رنگ سیاه را به روزگار من پاشیده است! "هی، نزدیک تر بیا بگذار تا در گوشت زمزمه کنم که «من از خویشتن خویش متنفرم و خواهان مرگم» " * لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۳ کباب! حتی بوی آن را نیز از یاد برده بودم! ظاهرش هم حتی برایم ناآشناست! روی دانه های سفید برنج لمیده است و مرا فرامیخواند. اما گویی من از سرزمینی دگر آمدهام که انتظار دارم این طعام گران از طریق چشمهایم به سیستم گوارشیام برود و هضم شود! آه، بوی گوشتی که در پیاز تفت داده شده! بویش را مزه مزه میکنم. چشمهایم را میبندم و سعی میکنم نزدیکترین خاطره از این بو را پیدا کنم؛ خاطره های خاکستری مشوش کننده را کنار میزنم تا به رویاهای رنگی برسم. این، نه! این یکی هم، نه! امممم.. آها.. همین است.. خودش است.. بالاخره آن را یافتم! تصویر را بزرگ میکنم و روی بک گراند ذهنم پخش میکنم: دستهایم روی بافت صورتیام قرار گرفته. چند سالهام؟ ۱۴ یا ۱۵؟ پشت یک میز چوبی نشستهام. رو به رویم یک پسر نوجوان است؛ هرمس است؟ درون ذهنم میخندم؛ چشم های شیطانش همیشه او را لو میدهند. هرمس نوجوان لب میزند و صدایش داخل اتاقک خالی ذهنم پخش میشود: به جای اینکه منو با چشمات بخوری غذاتو بخور تا بلکم اون جوشات بزرگ شن! هستیای درون خاطره هول میشود، سرخ میشود، عصبانی میشود و با چنگال بدنبال هرمس میدود. لیلی غر میزند، تذکر میدهد. آخ، لیلی! او همیشه یقهی ما دو نفر را از دستانمان جدا میکرد... صدای خنده های هرمس و جیغ های هستیا چرخ میخورد و دور میشود و من به سالن غذاخوری برمیگردم. به کباب نگاه میکنم. زیر لب میگویم: تو را آتش میزنند، مرا هم. تو را میخورند، مرا به حال خودم رهایم میکنند. تو هضم میشوی، من میگندم! _ با خودت حرف میزنی؟! تکانی ميخورم. ظرف غذایی روی میز کوبیده میشود و به دنبالش صندلی کنارم پر صدا به عقب کشیده میشود و دختری بلند قامت و لاغر روی آن سقوط میکند. در جوابش تنها به موهای کوتاهش که با کلاه نظامی پوشیده شدهاست نگاه میکنم. چشمان باریکش را به سمتم برمیگرداند:هوم؟؟ چته؟ ساکتی؟ لال تشریف داری آیا؟! بی حوصله لب میجنبانم: نه! _ هوممم خوبه! حالا اسمتو بگو ببینم به جز نه کلمهی دیگهای هم تو دایره لغاتت هست یا نه؟! من آرتمیسم. _ خوشبختم. شقایق. لقمهای را داخل دهانش فرو میبرد و در حالیکه آن را به سمت راست لپش هدایت میکند میگويد: چرا غذاتو نمیخوری؟ چشم از او میگیرم و مشغول خوردن میشوم. چند ثانیه سکوت میکند. صدای قاشقها و همهمهی سربازها دوباره اطرافم را پر میکند. ـ تو تازه اومدی، نه؟ نگاهم را از بشقابم بالا نمیآورم. ـ آره. ـ از کجا؟ مکث میکنم. ـ شیراز. ـ نه، منظورم اینه... از کدوم بخش؟ قاشق در دستم میایستد. سرم را بالا میآورم و نگاهش میکنم. این بار خبری از آن لبخند مسخره روی صورتش نیست. انگار سؤالش را عمداً آرام پرسیده. ـ چرا میپرسی؟ شانهای بالا میاندازد. ـ چون قیافهات داد میزنه اینجا بهت نمیاد. ابروهایم در هم میرود. ـ منظورت چیه؟ لبخند کجی میزند. ـ اینجا همه یا زیادی حرف میزنن، یا زیادی میخندن، یا زیادی میترسن. تو هیچکدوم نیستی. قاشقم را روی بشقاب میگذارم. ـ شاید فقط خستهام. ـ شاید. دوباره شروع به خوردن میکند؛ انگار بحث را تمام کرده. اما چند لحظه بعد، بیآنکه نگاهم کند، میگوید: ـ اسمم رو یادت بمونه، شقایق. ـ چرا؟ لبخندش را نمیبینم، اما صدایش تغییر میکند. ـ چون اینجا آدمها خیلی زود ناپدید میشن. قلبم برای لحظهای میایستد. به نیمرخش خیره میشوم. این بار آرتمیس چیزی نمیگوید. فقط به بشقابش نگاه میکند و آرام به خوردن ادامه میدهد؛ انگار هیچ حرفی نزده است. *** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۴ روی تخت غلت میزنم، صدای اعتراض تشک تخت برای چندمین بار به صدا درمیآید. هوفی کلافه میکشم و دستم را داخل لباسم میبرم و محمولهای را که با جادو پنهان کردهام بیرون میکشم؛ جلد آبیاش نگاهم را نوازش میدهد. لبخند بی اجازه روی لبم فرشش را میگستراند. ورق میزنم: جنگ چیز بدی ست .. . این را امروز "درک" کردم ؛ وقتی توفان به من زنگ زد که آتنا جاسوس است ، که مراقبش باشم ، که لطمه ای از او نخورم . و من تنها به شهاب فکر می کردم . از عشق آتنا با او حرف زده بودم و آن ها با هم قرار گذاشته بودند . به شهاب پیام دادم و قضیه را برایش تعریف کردم . چند دقیقه طول کشید تا جواب بدهد . سرانجام اسکرین گوشیم روشن شد و پیام شهاب روی آن حک شد : لطفاً بیا به این آدرس "...". حتماً باید ببینمت . بدون درنگ به سمت آدرسی که داده بود ، حرکت کردم . مکان پرتی بود . نکند آتنا آسیبی به شهاب رسانده باشد ؟ یا شاید هم شهاب برای فرار از آتنا به این جا آمده بود ؟ مقصر من بودم ؛ من لعنتی ! منتظر بودم تا بیاید . پرنده حتی در آسمان پر نمی زد . از دور دست ماشینی سیاه رنگ به سمتم می آمد . ایلیا هم یکی از همین ها داشت ؛ همین مدل و همین رنگ . چقدر اصرار می کردم که رنگش را عوض کند ، که سیاه رنگ پلیدی است . اما نمی دانستم که مشکل از رنگ نبود . اه! ایلیای لعنتی ! یک احمق چگونه می تواند عاشق او بشود ؟ جواب توی سرم کوبیده شد : " با حماقت " ماشین روبه رویم ایستاد . در عقب باز شد .. و "او" بیرون آمد ؛ همان نفرت انگیز . همانی که دربه در دنبالم می گشت و من به سادگی تمام با پای خودم به دام افتاده بودم ! صدای نحس اما خوش تراشش در گوشم پیچید : به ! شهرزاد قصه گو . می بینم تو هچل افتادی . با من که بودی انقدر خنگ نبودی ! آمده بود و من خشکم زده بود ؛ نه از جادو ، نه از ترس ؛ از نفرت ! دورم چرخ زد : یا نکنه از بس با اون جغله ... چی بود اسمش ؟ فرهاد ؟ خسرو ؟ ! ... آهان ، فرهان ! از بس با اون گشتی مخت از کار افتاده ؟ ! با جادو دست هایم را بست و من مهلت هیچ واکنشی را نداشتم . بدون شک گند زده بودم ! نمی دانم کی ، نمی دانم کجا ؛ اما بالاخره از ماشین پیاده ام کردند . مرا از راهروهای پر پیچ و خم تاریک عبور دادند و داخل اتاقی تاریک تر زندانی ام کردند . نمی دانم چند وقت است که چشم هایم را غرق در تاریکی کرده ام ؛ یک ساعت ؟ سه ساعت ؟ یا یک روز ؟! نمی دانم ! در باز شد .کمی روشنایی از داخل راهرو باعث شد دستانم را جلوی چشمانم بگیرم . چشمانم که به نور عادت کرد ، آرام بازشان کردم . جلوتر آمد و روبه رویم نشست . نگاهم را به چشمانش دوختم : عشقت از اول دروغ بود ؟ + نه عاشق بودم و هنوزم هستم . فقط باید به وظایفم عمل کنم ؛ رئیس تو رو می خواست . چاره ای نداشتم . _ از کی رفتی طرف اونا ؟ + از خیلی قبل تر از این که وارد شماها بشم . من به عنوان یه جاسوس اومدم طرف شماها و آموزش دیدم . _ باید بهت شک می کردیم که این قدر قوی بودی . تک خنده ای کرد : آره ! ولی مثل این که نقشم رو خوب بازی کردم . اینا رو بیخیال اومدم غذات رو بیارم و یادآور بشم فکرشم نکن غذا نخوری ، یا خودکشی کنی ؛ چون هرجور شده باشه ، حتی از اون دنیا ما برت می گردونیم . بلند شد تا برود که گفتم : آتنا ؟ من رو برای چی می خوایین ؟ صورتش به طرف در بود : تو عشق فرهانی . همین ! و بعد به سمت در رفت و مرا ندید که چگونه فرو ریختم . *** حماقت ! من الهه ی حماقت بودم ؛ از ازدواجم با ایلیا تا طعمه ای برای گیر انداختن فرهان . در باز شد و زنی شنل پوش وارد شد . دست هایم را با جادو بست و مرا به جلو هل داد . قدم که برداشتم درد در تمام تنم پیچید .کف پاهایم بخاطر سرما ورم کرده بود و هر قدم برایم به مانند زهر بود . به اتاقی رسیدیم . زن شنل پوش مرا به داخل اتاق پرت کرد و رفت . اتاقی سفید رنگ ؛ رنگ مورد علاقه ی ایلیا برای رنگ آمیزی ساختمان ها . خودش هم در میانه ی اتاق ایستاده بود . پشت یک میز سفید . اگر خودش هم سفید به تن داشت ، سخت می توانستم او را میان این همه سپیدی تشخیص بدم . دعوتم کرد که روبه روی میز بنشینم . با اخم های در هم وگره خورده ، صندلی سفید را کمی به عقب کشیدم و روی آن نشستم . با اشاره ای دست هایم را باز کرد .کمی دستهایم را بهم مالیدم و سپس آن ها را روی میز گذاشتم . _ خب .. با من چی کار داری ؟ + اوه ! چه زود رفتی سر اصل مطلب . یکم با من خوش باش ! _ زودتر بگو . دوست ندارم ریخت نحست رو بیشتر از این تحمل کنم . نیشخند زد : اوه ! پس چجوری دو سال من رو توی یک تخت تحمل کردی ؟ اونم .. . و پوزخندش شدیدتر و وقیحانه تر شد . از یادآوری آن روزهای مشمئز کننده ته دلم پیچ خورد . می خواستم تمامی آن دو سال را روی همین میز سپید بالا بیاورم . صدای نحسش دوباره در اتاق سپید پیچید : یا شاید هم فرهان بیشتر تو تخت ... . نگذاشتم حرفش را تمام کند و به طرف صورتش حمله کردم . فوراٌ کنار کشید . تنها رد یک چنگ روی صورت سه تیغه اش جا خوش کرد . دستی روی زخمش کشید و گوشه های لبش به طرفی لغزید و گفت : از همین وحشی بودنت خوشم می آد . نفس هایم پر از حرص بود . شدید و عمیق و پر صد ا: بنال ! گوشی را به سمتم گرفت ؛گوشی خودم بود . _ براش می نویسی که دلت براش تنگ شده و هر چه زودتر بیاد خونه . پوزخندی زدم و گفتم : چرا فکر می کنی همچین کاری رو انجام می دم ؟! که اونم مثل من یه طعمه بشه ؟! تو قبلاً هم این قدر ترسو بودی ؟ تیز نگاهم کرد : ترسو نیستم ؛ زرنگم و عاشق بازی کردن با مهره هام . و به دنبال حرفش کنج لبش به گوشه ای کشیده شد. خوب می دانست اگر خودش پیام را بنویسد ، فرهان از هاله ی پیام متوجه فرستنده می شود . _ من این کار رو انجام نمی دم . + چطور فکر کردی که حق انتخاب داری ؟ ابرویم را به نشانه ی سوال بالا بردم . بشکنی زد و در اتاق باز شد . مردی چهارشانه و قوی هیکل وارد اتاق شد . بهترین توصیف برایش "بادیگارد" بود . داخل دستانش یک باتوم قرار داشت . + می تونم بهت اجازه بدم امتحانش کنی و بعد تصمیمت رو بگیری . _ حتی اگه من رو بکشی هم این کار رو نمی کنم . + کشتن ؟! هه ! از جایش بلند شد و بلندتر تکرار کرد : کشتن ؟! هنوز باهات کار دارم بیبی . کاری می کنم که "آرزو" ی مرگ کنی . و از اتاق بیرون رفت . مرد چهارشانه جلو آمد و مرا با خشونت از روی صندلی کند و روی میز پرت کرد . و ثانیه هایی بعد صحنه هایی را دیدم و تجربه کردم که صدبرابر ... شاید هزاران برابر دردناک تر و خشن تر از مرگ بود. .کاری که میتوان با آن روح یک زن را از وی سلب کرد . صدای جیغ های یک زن در اتاق سپید پیچید .. . *** درد .. ! خلاصه ی این روزهایم بود ! با بدنی پر از کوفتگی و زخم کف سلول دراز کشیده بودم . نم اتاق و سردی اش کمی باعث تسکین درد می شد . به این فکر می کردم چه کنم . چگونه می توانم فرهان را به داخل این مصیبت بکشانم و آسیبی نبیند ؟! ایلیا تنها سه ساعت به من مهلت داده بود ؛ در غیر این صورت دوباره شکنجه ها شروع می شد . فکر .. فکر و فکر ... درنهایت به نتیجه ای رسیدم که در توانایی ام برای به سرانجام رساندنش شک داشتم . ** + خب ... چی شد ؟ تصمیمت چیه ؟ چشم هایم را بستم. تصویر فرهان آمد جلوی چشمم. لبخندش... چشمان آبیاش... و آن شبی که گفته بود: «بیرون از این جا هم من مراقبت هستم.» اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد. _قبوله . فشار انگشتهایم روی لبهی دفترچه آنقدر زیاد شد که بند انگشتهایم سفید شد. صدای ضجههای توی دفترچه هنوز توی گوشم زنگ میزد؛ انگار شعلهی همان شکنجه داشت به پوستِ زمانِ حال میرسید. _ اَه، چقد وول میخوری تو دختر، بگیر بکپ دیگه! صدای هم اتاقیام که تخت پایینیام خوابیده بود باعث شد با عجله دفترچه را ببندم و دوباره پنهانش کنم. کش و قوسی به تنش داد و پتو را تا روی شانهاش بالا کشید. انگشتان دستانم را روی قفسه سینهام در هم گره میزنم. به سقف خیره میشوم؛ به آن نقطهی سیاه که در تاریکی اتاق طعمهی چشمانم شده بود و کم کم خواب مرا حل میکند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۵ درد نعره میکشد، بالا و پایین میرود و به همه جا رنگ میپاشد؛ رنگ سرخ یا شاید هم سیاه. منشا درد را جویا ميشوم. از قلب است؟ شاید به خاطر همین است که چنان گوزنی تیر خورده هن و هن میکند. شاید هم از مغز است که اینگونه خود را به دیوارههای جمجمه میکوبد و آژیر میکشد. نه... نه ... از هیچ کدامشان نیست. پس از کجاست؟ ریشهاش در کجاست که تمام بدنم را فلج کرده؟ چه کسی گفته درد را فقط رشتههای عصبی حس میکنند؟ بلاشک حرف مزخرفیست. میرقصم! میرقصند! من در خیالاتم. آنها در تالار قصر. من با خون. آنها با شادی. نمیدانم این سرخی رقص خیالیام در چشمانم نیشتر زده است که او با نگرانی همیشگیاش مرا میپاید؟ آن سمت تالار ایستاده و تیر نگاهش از بین رقصندهها عبور کرده و مستقیم قلب مرا نشانه گرفتهست. دست از رقص برمیدارم. آرامش همانند موجی بین نگاهمان به تلاطم در میآید. لبخند میدود تا روی صورت خشک نظامیام بنشیند اما بلعیده میشود. او اما بی محابا لبخند میزند. نمیترسد؟! آه مثل اینکه یادم رفته؛ او مدرس شیاطین است! لبخند در مغزم جا میگیرد. چشم بین رقصندهها میگردانم تا مهرههای شطرنجم را بچینم. کرونوس روی تخت شاهیاش تنها نشسته و نگاه سرخش را همه جا میگرداند. مردی سی ساله دست در دست دختری بیست و خردهای سال به سمت کرونوس میرود. چشم تیز میکنم؛ اوه او زئوس است پسر کرونوس و آن هم نامزدش هرا. چیزی درونم میگوید این تصویر زیادی آرام است. زیادی زیبا. انگار درستش این است که وسط این همه موسیقی و خنده، مرگ جایی ایستاده باشد و منتظر نوبت خودش باشد. عشق در چشمان سرخ میجوشد و آن طرف تر ذهنی به قل قل می افتد. **** امواج ارسالی هرمس داخل ذهنم نمایان میگردد: این کار اشتباهه دختر! رد میکنم و امواج خودم را ارسال میکنم: چشم در برابر چشم، عشق در برابر عشق! موج افسوسش را حس میکنم و بی جواب میگذارم. مردمک های بالا رفته را پایین میآورم و چشمهایم را میگشایم. آسمان سیاه از پنجره پا به داخل میگذارد و برایم غمگساری میکند. تا طلوع کمی فرصت دارم. دفترچه را بيرون میکشم: + خب ... چی شد ؟ تصمیمت چیه ؟ _ قبوله . گوشی را به سمتم گرفت . پیام را نوشتم و به سمتش گرفتم . نگاه کرد و آن را خواند .گوشی را به سمتم گرفت . نفسم را آن گونه که تابلو نباشد ، بیرون فرستادم و دکمه ارسال را زدم . امیدوار بودم فرهان عمق حرف هایم را درک کرده باشد . قرار بود مرا به خانه مان ببرند تا فرهان بیاید و همان جا کارش را تمام کنند . به ورودی که رسیدیم ، اول من وارد شدم . لبخند زدم ؛ بوی جادو به مشامم می خورد . ایلیا و نوچه هایش بعد از من وارد شدند . بلافاصله بعد از ورودشان جرقه های جادو به سمتشان پرتاب شد . چون غافلگیر شده بودند نتوانستند دفعشان کنند . به عقب کشیده شدم ؛ فرهان بود . لبخند روی لبهایش بود و نگرانی داخل چشمانش . مرا به سمت اتاق خوابمان برد . اعتراض کردم اما اعتنایی نکرد و ورد محافظت را خواند و در را بست . صدای وز وز جادو از پشت در می آمد و من نمی توانستم کاری انجام دهم .کاری به جز منتظر ماندن نداشتم . بعد از چند ساعت ، سکوت همه جا را فرا گرفت . طاقتم طاق شد . به سمت در رفتم و صدا زدم : فرهان ؟ ... فرهان ؟ ... توفان .. .؟ ... بچه ها ؟ به در کوبیدم : یکی بیاد این در رو باز کنه . بعد از چند دقیقه در باز شد و صورت عرق کرده ی توفان جلوی چشمانم نقش بست . دقت کردم و دیدم حفاظی نیست . تا فرهان نبود نمی شد این حفاظ را از بین برد ؛. مگر این که .. ؟ سریع به چشمان توفان خیره شدم . در چشمانش آنی بود که مرا می ترساند . باعث شد خون در رگ هایم یخ بزند . توفان را کنار زدم و به سمت سالن اصلی دویدم . آنجا بود . روی زمین درازش کرده بودند . قدم هایم نامطمئن به سمتش رفند . بالای سرش ایستادم . بدنش پر از زخم بود . زانو زدم و دستان لرزانم را روی بدنش کشیدم ؛ سرد بود . قطره های اشک از گوشه ی چشمانم به روی تنش ریختند . تنها در صورتی حفاظ باز می شد که شخصی که آن را اجرا کرده بود ، می مرد . شروع به درمان زخم هایش کردم . هاله ای از اشک جلوی دیدم را گرفته بود اما کارم را ادامه می دادم . توفان شانه ام را گرفت و با چشمانی غمناک گفت : شهرزاد .. بس کن ! اون رفته ! " اون رفته " توی سرم چرخ خورد . چرخ خورد و دوباره تکرار شد . انگار در فضایی خالی اکو می شد .آری دنیا بدون او پر از تهی بود . سرم را به طرفین تکان دادم : نه ... نه ... باید بشه یه کاری ... همش تقصیر من بود . و به دنبال این حرف اشک هایم شدت بیشتری پیدا کرد : باید برش گردونم ... باید! حتی اگه شده جون خودم رو بگیرم و بهش بدم ! و ناگهان فکری داخل ذهنم درخشید . به توفان نگاهی انداختم . از چیزی که داخل چشمانم بود ، ترسید : شهرزاد . این کار خطرناکه . می دونی که ممکنه هر دوتاتون بمیرید اعتنا نکردم و دستم را به سمت قفسه سینه ام بردم . توفان با شدت دستم را پس زد : بس کن لعنتی . بی اعتنا به حرفهایش مشغول کارم شدم. دستم را روی سینهام گذاشتم و ورد را زمزمه کردم. درد مثل آتشی از میان استخوانهایم گذشت. چیزی گرم و زنده زیر انگشتانم شکل گرفت. قلبم را بیرون کشیدم. توفان یک قدم عقب رفت. ـ شهرزاد... نکن. صدایش را نشنیده گرفتم. قلب را میان دستانم گرفتم و روی سینهی فرهان گذاشتم. هیچ اتفاقی نیفتاد. یک ثانیه. دو ثانیه. دستم را روی سینهاش گذاشتم. هیچ. لبخندم محو شد. ـ نه... دوباره ورد را خواندم. ـ شهرزاد... این بار صدایش لرزید. چشمهایم را بستم. ـ فقط یه بار... فقط یه بار دیگه... ناگهان چیزی زیر کف دستم تکان خورد. یک ضربه. ضعیف. آنقدر ضعیف که شک کردم خیال کردهام. ضربهی دوم آمد. چشمهایم باز شد. فرهان نفس کشید. _ شهرزاد .. ؟ + بله ؟ _ تو چی کار کردی ؟ آن چشمان دریایی زنده متعلق به خودش بود ! _ چجوری آخه ؟ بعد انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد ، دستانش را دور شانه هایم قفل کرد : نگو که .. . لب هایم به سمتی کج شد و سری تکان دادم . شانه هایم در دستانش به شدت تکان خورد . بی صدا فریاد زد : چرا ؟ و اشک هایش آرام از گوشه چشمانش به سمت پایین لغزید . درست همان جایی که لحظاتی قبل اشک های من آن را شست وشو داده بودند . توفان صورتم را به سمت خودش برگرداند و با صورتی متحیر گفت : تو الآن زنده ای شهــــرزاد ! تو زنده ای ! لحظه ای نفهمیدم راجع به چه حرف می زد . اما ناگهان چشمانم درشت شد و دستم را به سمت قفسه سینه ام بردم . تپش آرامی زیر انگشتانم میدوید. چشمهایم گرد شد. ـ فرهان... دستش را گرفتم و روی سینهام گذاشتم. ـ گوش کن. و به دنبالش خندیدم . فرهان چند ثانیه نگاهم کرد و بعد خندهی کوتاهی از میان نفسهای بریدهاش بیرون آمد. توفان هم سرش را پایین انداخت و خندید. نمیدانستم چرا میخندیم. اما سه نفری میخندیدیم. و این جا سه بازمانده از یک تراژدی تلخ به گونه ای زهر گونه می خندیدند . *** توفان با ناباوری نگاهمان کرد. ـ شما دوتا دیوونهاین؟ فرهان هنوز دستش را روی قلبم گذاشته بود. لبخند محوی زد. ـ ظاهراً. خندهی کوتاهی از بین لبهایم فرار کرد. نمیدانستم از خوشحالیست یا از اینکه اگر نمیخندیدم، احتمالاً فرو میریختم. توفان نفسش را با آسودگی بیرون داد و سرش را تکان داد. ـ مبارزهات که خیلی گنده، ولی تو درمان حرف نداری. مشتی آرام به بازویش زدم. ـ خفه شو. خندید. فرهان هم خندید. توفان با لبخندی ناشی از خنده ی فرهان گفت : چجوری همچین نقشه ای به ذهنت رسید ؟ من – خب من و فرهان از این بازی ها زیاد انجام می دیم . رمز گذاری و تغییر هاله ی نوشته و اینا .. . توفان – آورین آورین . فرهان خوب به موش کوچولوی ما رسیدیا ، دختر بابا بزرگ شده ! فرهان خنده اش شدیدتر شد و توفان هم با نگاهی به او زیر خنده زد . با کوسن مبل و مشت هایم به جان هردوتایشان افتادم . هیچ دفاعی از خودشان نمی کردند و تنها می خندیدند . یکی از بچه ها داخل سالن آمد و رو به همه گفت : بچه ها . جلسه داریم ! سریع باشین ! یالا . از جایم بلند شدم . توفان و فرهان نیز در حالی که اشک چشمانشان را پاک می کردند ، بلند شدند . چشم غره ای به هر دویشان نشانه رفتم و به سمت اتاق جلسه راه افتادم . فردی جدید داخل جمع می دیدم ؛ مردی حدود پنجاه سال ، با ریش های بلند و خاکستری . فرهان می گفت اسمش ووشا ست ، رهبر ما ؛ کسی که اولین مبارز ها را آموزش داد . صورتش پر از آرامش بود ؛ آرامشی به آبی دریاها . چشمانش به شیرینی عسل بود ؛ آن تیله های طلایی هرکسی را مجذوب خودش می کرد . همه روی صندلی های دور تا دور سالن نشستیم . ووشا صدایش را با جادو بلند و رسا کرد : دانشمندای داخل پژوهشگاه چیزی کشف کردند که لازمه همتون ازش آگاه بشید . سکوت کرد و به چهره ی تک تک افراد حاضر در اتاق نگاهی انداخت و ادامه داد : اون ها انگلی رو پیدا کردند که بعد از این که جسم از روح خالی می شه ، شروع به فعالیت می کنه و باعث می شه جسم دوباره راه بیافته . یکی از مبارزین گفت : مثل زامبی ها . ووشا جواب داد : آره ! اما تنها با یک تفاوت ؛ اون ها طوری انگل رو دستکاری کردند که جسم دوباره زنده شده برای ما می جنگه . می خواهیم این انگل رو به تمامی مبارزین تزریق کنیم . همهمه ای بین مبارزین بوجود آمد . + البته این رو هم بگم که این کار کاملاً داوطلبانه است و اجباری در اون نیست . از جایم بلند شدم : من حاضرم این کار رو انجام بدم . ووشا لبخند زد . توفان و فرهان نیز موافقت کردند و سپس تمامی مبارزین به نشانه موافقت برخاستند ! *** به پژوهشگاه رفته بودیم تا تزریقات انجام شود . از یکی از کارکنان پرسیدم : یعنی بعد از اینکه دوباره زنده شدیم ، می تونیم همون احساسات و علایق رو داشته باشیم ؟ مردی که سرنگ را میان انگشتانش میچرخاند، برای چند ثانیه مکث کرد. نگاهش را از سرنگ گرفت و به من دوخت. + تا وقتی مغزتون سالم بمونه، بخش زیادی از حافظه و ویژگیهای شخصیتیتون حفظ میشه. _ بخش زیادی؟ لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای آرام کردن من بود تا یک لبخند واقعی. + هنوز تحقیقات ادامه داره. ابروهایم را درهم کشیدم. _ یعنی چی؟ نگاهش برای لحظهای روی فرهان که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، ثابت ماند و دوباره به من برگشت. + یعنی هنوز نمیدونیم دقیقاً بعد از مرگ چه چیزی برمیگرده. سردی عجیبی از پشت گردنم پایین رفت. _ ولی گفتید جسم دوباره زنده میشه. + جسم، بله. دلم فرو ریخت. _ و روح؟ مرد سکوت کرد. همین سکوت، جوابم بود. نگاهم را پایین انداختم. سرنگی که میان انگشتانش بود، زیر نور سفید آزمایشگاه برق میزد. فرهان از آن سوی اتاق صدایم زد: + شهرزاد؟ سرم را بلند کردم. لبخند زدم. _ هیچی. مرد سرنگ را آماده کرد و گفت: + دستت رو بیار جلو. آستینم را بالا زدم. قبل از آنکه سوزن وارد پوستم شود، آخرین فکری که از ذهنم گذشت این بود: اگر قرار باشد روزی بمیرم... آیا چیزی که دوباره برمیگردد، هنوز «من» هستم؟ یا فقط بدنیست که خاطرات مرا با خودش حمل میکند؟ آن ها برای اطمینان ابتدا انگل را به چند مُرده تزریق کرده بودند و جواب گرفته بودند . خوبی خورندگان این بود که آن ها می توانستند سالیان سال بدون غذا زنده بمانند ؛ دقیقاً مثل یک ربات . صد تن از خورندگان تولید شده بودند . آن ها می توانستند دشمنانمان را بخورند و آن را آلوده کنند و تبدیل به یکی از خودشان بنمایند . با این کار می توانستیم بخش عظیمی از لشکر ایلیا را در هم بشکنیم . جلسه ی شکل گیری جنگ برگزار شده بود و تصمیماتی اخذ شده بود . قرار بود پنج شنبه ، شب بیست و پنجم اردیبهشت حمله کنیم . فرهان ، توفان و ووشا داخل ساختمان سفید بودند . قرار بود آن ها از داخل و ما و خورندگان از بیرون آن ها را محاصره کنیم . چراغ یکی از اتاق های ساختمان شروع به علامت دادن کرد . زمانش فرا رسیده بود . به خورندگان اشاره کردیم . آن ها جلوتر از ما شروع به حرکت کردند . نگهبانان ساختمان سپید وقتی دیدند گلوله بر روی آنان تأثیری ندارد ، ترس سراسر وجودشان را در بر گرفت . راه فرار را می جستند اما خورندگان امانشان ندادند . کمی بعد تمامی شان به ما ملحق گشته بودند . خوشحال از پیروزی کوچکمان به راهمان ادامه دادیم . نوچه های ایلیا کم کم به ما اضافه می شدند و لشکر صد نفری خورندگان سه برابر شده بود . به طبقه ای که اتاق ایلیا در آن جا بود رسیدیم . بچه ها محاصره اش کرده بودند و جرقه های جادو اطرافشان را فرا گرفته بود . ایلیا نگاهی به طرف ما انداخت و وقتی افرادش را میان ما دید متعجب شد و رو به آن ها فریاد زد : شما چه مرگتون شده ؟ ! اما پاسخی جز خرخر دریافت نکرد . رو به ایلیا و نوچه های باقیمانده اش حرکت کردیم . ایلیا جادویی به سمت خورندگانی که جلوتر از ما بودند پرتاب کرد ؛ صف اول خورندگان به زمین افتادند . ایلیا خندید و گفت : این لشکرتونه ؟ اینا که با یه بشکن رفتن رو هوا . اینا وقتی که با من بودند بهتــــ.... و حرفش با دیدن برخاستن خورندگان ناتمام ماند . تعجب جزوی از وجودش شده بود لعنتی ای زیر لب گفت . خورندگان به او و نوچه هایش حمله ور شدند . ایلیا تمامی آن ها را با جادو دفع می کرد اما نوچه هایش نمی توانستند به خوبی او مقاومت کنند ؛ بنابراین ملحق می شدند . از تصور لحظه ای که ایلیا تبدیل به یکی از خورندگان شود و در جبهه ی مخالفش با یارانش بجنگد ، خندیدم . تنها ایلیا باقی مانده بود . رو به هوا برخاست و ناگهان شنل هایی سیاه و معلق در هوا از او به بیرون پرت شدند ؛ گویی که لباسش بودند ، به او وصل بودند و در هوا شناور مانده بودند . پارچه ای سیاه که چند دور پیچیده شده بود ، روی سرش بود . مارهایی ریش گونه از صورتش آویزان بودند و شنلش مانند موجودی زنده در حرکت بود . دور خودش چرخید و چرخید و چرخید و سپس ناپدید شد . همه در بهت فرو رفته بودیم . سکوت انتشار یافته با صدای ووشا شکسته شد : بهتون تبریک می گم بچه ها . همه با تعجب به ووشا نگریستند . "تبریک ؟" ووشا حرفی نزد. اما همه ی ما احساس شکست خورده ها را داشتیم . حتی دل گرمی های ووشا هم تأثیری نداشت . ووشا وقتی حال ما را اینگونه دید، تصمیم گرفت جلسهای ترتیب دهد. همه روی زمین نشسته بودیم؛ زانوهایمان را بغل گرفته و چشمهایمان به جایی نامعلوم دوخته شده بود.با تنی سالم اما روحی پر از غم شکست. ووشا روبهرویمان ایستاد. چند لحظه هیچ نگفت. بعد آرام پرسید: ـ چند نفر فکر میکنید امشب شکست خوردیم؟ چند دست بالا رفت. نگاهش روی دستها ماند و بعد لبخند کمرنگی زد. ـ اشتباه میکنید. سرها یکییکی بالا آمد. ـ امشب ما برای اولین بار فهمیدیم ایلیا از چیزی که فکر میکردیم، ضعیفتره. یکی از بچهها با تلخی خندید. ـ ضعیف؟ دیدی با ما چی کار کرد؟ ووشا نگاهش کرد. ـ دیدم. مکثی کرد. ـ و دیدم که فرار کرد. سکوت افتاد. ووشا قدمی جلو آمد. ـ ایلیا وقتی ضعیف میشه، چهرهی واقعیش رو نشون میده. امشب مجبور شد این کار رو بکنه. یعنی ما کاری کردیم که برای اولین بار، چیزی رو ازش بگیریم که هیچکس قبل از ما نتونسته بود. یکی پرسید: ـ چی رو؟ لبخندش محو شد. ـ اطمینانش رو. نگاهم را به ووشا دوختم. ـ پس امشب شکست نخوردیم. چشمهایش در میان جمع چرخید. ـ امشب فقط فهمیدیم کجا باید ضربه بزنیم. هیچکس حرفی نزد. ووشا دستش را جلو آورد. ـ فردا جنگ رو ادامه نمیدیم. همه متعجب نگاهش کردیم. ـ فردا آماده میشیم. مکث کرد. ـ چون دفعهی بعد که سراغ ایلیا میریم، قرار نیست مجبورش کنیم فرار کنه. نگاهش سخت شد. ـ قرارِ دیگه جایی برای فرار نداشته باشه. *** ساختمان سپید تبدیل به قرارگاه خورندگان شد و چند تن از بجه ها برای رهبری آن ها آن جا ماندند و بقیه ی ما به قرارگاه برگشتیم . خبر رسیده بود که ایلیا ساختمان سفید جدیدی برای خود مهیا کرده است . علاقه ای جنون آمیز به رنگ های سفید و سیاه داشت . بچه ها کمی مشکوک به نظر می رسیدند . انگار خبری را از من پنهان می کردند . قرارگاه دوممان به جنگل منتقل شده بود . ووشا می گفت نیروهای طبیعت به زنده بودنمان کمک می کنند و باعث می شوند روحمان قوی تر شود . فرهان و من دور هیزم های آتش گرفته نشسته بودیم و سکوت کرده بودیم . تنها صدای بین ما صدای جیرجیرک ها بود . ماه مثل ناخن انگشت شست پا در آسمان سرمه ای رنگ شناور بود . سکوت را شکستم : فرهان ؟ + جانم ؟ - این جا چه خبره ؟ سرش را بلند کرد و نگاه خاکی رنگش را در چشمانم آمیخت : چه خبری ؟ - نمیدونم ... امممم .. انگاری همتون از یه چیزی خبر دارید الّا من ! راستشو بگو . دارین چیو از من مخفی می کنین ؟ + اشتباه میکنی عزیز من ! خبری نیست . چشمانم را تنگ کردم و با تردید نگاهش کردم . لبخند زد و سرش را پایین گرفت و مشغول ور رفتن با هیزم های شعله ور شد . پوفی کشیدم و سرم را به اطراف گرداندم . صدای عجیبی باعث شد گوش ها و چشمانم تیز شود . صدا دوباره تکرار شد . رو به فرهان گفتم : می شنوی صدا رو ؟ سرش را بلند کرد و گوش تیز کرد : کدوم صدا ؟ - صدای چند تا حیوونه ! نمی شنوی ؟ و باز صدا تکرار شد . چشمانش به نشانه ی فهمیدن به حالت عادی برگشت : آره ! مثل این که اینجا جنگله عزیزم ! پر از حیوون ! چیز عجیبی نیست ! - آخه با صدای حیوون معمولی فرق میکنه ... . چشمانش را ریز کرد تا ادامه بدهم اما از جایم بلند شدم و به دنبال صدا رفتم . فرهان صدایم زد : کجا می ری ؟ - هیچ جا ! و ادامه دادم : همین نزدیکی ها ! پیش تر رفتم . یک خرگوش و روباه پشت یک بوته در حال حرف زدن بودند ! حرف زدن آن هم به .... صدای قیژ قیژ تخت رو به رویی خبر از بیدار شدن آرتمیس میدهد. دفترچه را سریع به زیر پیراهنم سوق میدهم. _ نخوابیدی؟ _ خواب منو نمیبره. _ خواب تو رو نمیبره یا تو با خواب نمیری؟! لبخند میزنم: معاملهامون نمیشه. چیزی نمیگوید. از روی تخت بلند میشود و پرده را کنار میزند. نور شفق چشمانم را میزند. طلاییهای چشمانش شروع به درخشیدن میکنند. لب پایینم را به جلو میکشانم: هوم؟ چشمهایش پر از حرف است اما لبهایش: هیچی. در حالی که کت نظامیاش را برمیدارد و به سمت در میرود میگوید: داره طلوع میکنه. باید حاضر شیم برای مراسم. آه مراسم ترفیع! چقدر منزجر کننده، باز همان حس لزجی چندشآور! طوری نیست؛ همیشه کمی قبل از طلوع، سیاهی شب گونه ظلمآور است... . لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۶ سرخ است. سرخ و درخشان! همان لکهای که روی یقهاش خوابیدهاست. اندازه سر ناخن شست است اما چرا آنقدر به چشم من آمدهاست؟ سه متر آن طرف تر ایستاده و در حال سخنرانیست. اما آن لکهی سرخ همچون گلولهای در قرینهام فرورفته است. چرا باید ... . سیخونکی که در پهلویم فرو میرود، کلمات را از ذهنم میپراند. مستانه سرم را به طرف چپ برمیگردانم و صورت خیره به رو به روی آرتمیس را میبینم. سقلمه از طرف او بود؟ _ سرباز خانزاد؟ گوشهایم تکان میخورند و به سمت صدا سر میچرخانم. چشمان قرمز، لکهی سرخ و لبخند غرق خون با هم سخن میگویند: این همه اشتیاق برای ترفیع درجه شگفتآوره! و جمعیتی که نمیخندد؛ نظامیها هیچگاه نمیخندند. چکمههای نظامی پاهایم را به جلو میرانند. جلوی او میایستم. نماد هفتی شکل که نشان از مرد بودن است روی سرشانههای زنانهام مینشیند. آنقدر غرق آن لکهی سرخم که یادم میرود از این تماس سر بشوم. حتی حرفهایش در گوشم فرو نمیرود. صدای تشویق، سرود ملی، همه و همه همانند فیلمی بی کیفیت تیره و تار است. تنها جسم فوکوس یافته گل سرخیست نشسته در برف! ********* _ شما زیر چتر ناریا قرار خواهید گرفت. به امید آن که روزی جهان از قدوم نحس ستمگران مبرا شود. مرد روبه رویش با زبان عبری سخن میگوید و مترجمش تشکرات را خدمت کرونوس ارائه میدهد. بعد از تشریفات تالار را ترک میکنند. صدای زئوس در تالار اکو میشود: اما پدر، مردم خودمون به غذا احتیاج دارن. نمیتونیم بودجه رو خرج تسهیلات نظامی برای جنگ یه کشور دیگه بکنیم! کرونوس در حالیکه روی تخت سادهی چوبیاش تکیه زده میگوید: کسی از کمتر غذا خوردن نمرده، اما از نبود آزادی روح آدمی میمیره. زئوس لب باز میکند اما با نگاهی به گویهای سرخ لب روی هم میگذارد و به طرف در میرود. جلوتر از او راه میافتم و دستم را روی دستگیره در میگذارم و در حالیکه دست دیگرم پشت کمرم خم شده، در را باز میکنم. صدای قیژ درب در تالار میپیچید. از من و در میگذرد. به دنبالش راهی میشوم. صدایی جز صدای پاهای او در سرسرا نیست. صدای گامهای من؟! محافظ باید همچون نسیم بی صدا و همچون طوفان خرابهساز باشد. کفش های برق انداخته او و کتانی های من با هماهنگی میرقصند؛ رقص او پر اقتدار، رقص من پر رمز و راز. صدایی زنانه رقص کفشها را متوقف میکند: زئوس، عزیزم! همه جا رو دنبالت گشتم. _ خدمت پدر بودم. کارم داشتی؟ _ این بادیگارد جدیدته؟ _آره، پدر بهش ترفیع داده. پشت پلک هایش که تاب برمیدارند، در سرامیکهای سرسرا منعکس میشوند و زنگولهها را به صدا درمیآورند. صدای زنگولهها قرمز است و بوی خون میدهد! "شب با تابوت سیاه نشست توی چشماش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک" **** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۷ فرهان و من دور هیزم های آتش گرفته نشسته بودیم و سکوت کرده بودیم . تنها صدای بین ما صدای جیرجیرک ها بود . ماه مثل ناخن انگشت شست پا در آسمان سرمه ای رنگ شناور بود . سکوت را شکستم : فرهان ؟ + جانم ؟ - این جا چه خبره ؟ سرش را بلند کرد و نگاه خاکی رنگش را در چشمانم آمیخت : چه خبری ؟ - نمیدونم ... امممم .. انگاری همتون از یه چیزی خبر دارید الّا من ! راستشو بگو . دارین چیو از من مخفی می کنین ؟ + اشتباه میکنی عزیز من ! خبری نیست . چشمانم را تنگ کردم و با تردید نگاهش کردم . لبخند زد و سرش را پایین گرفت و مشغول ور رفتن با هیزم های شعله ور شد . پوفی کشیدم و سرم را به اطراف گرداندم . صدای عجیبی باعث شد گوش ها و چشمانم تیز شود . صدا دوباره تکرار شد . رو به فرهان گفتم : می شنوی صدا رو ؟ سرش را بلند کرد و گوش تیز کرد : کدوم صدا ؟ - صدای چند تا حیوونه ! نمی شنوی ؟ و باز صدا تکرار شد . چشمانش به نشانه ی فهمیدن به حالت عادی برگشت : آره ! مثل این که اینجا جنگله عزیزم ! پر از حیوون ! چیز عجیبی نیست ! - آخه با صدای حیوون معمولی فرق میکنه ... . چشمانش را ریز کرد تا ادامه بدهم اما از جایم بلند شدم و به دنبال صدا رفتم . فرهان صدایم زد : کجا می ری ؟ - هیچ جا ! و ادامه دادم : همین نزدیکی ها ! پیش تر رفتم . یک خرگوش و روباه پشت یک بوته در حال حرف زدن بودند ! حرف زدن آن هم به زبانی خاص ! درست بود که زبانشان را نمی فهمیدم ولی آن ها با هم حرف می زدند . جلوتر رفتم و در تیر رأس نگاهشان قرار گرفتم . با دیدنم خرگوش حالت تدافعی به خد گرفت و روباه دندان هایش را نشانم داد و به سمتم حمله ور شدند . با جادو دفعشان کردم . روباه زوزه ای کشید و فرار کرد . خرگوش به مانند یک آدمیزاد از جایش برخاست و تنش را با دست هایش تکان داد و به زبان ما گفت : تو کی هستی ؟ - شهرزاد . + تو یه انسانی ! لحنش سوالی نبود بلکه متعجب بود .گفتم : خب ؟ _تو... جادو بلدی؟ _ آره. _ پس تو از آنها نیستی... _کدومها؟! گیج نگاهش کردم که سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت: این جا فقط رهبرانمون می تونند از جادو استفاده کنند . - رهبرانتون ؟ + آره ! میمون ها ! اون ها از شما آدم ها به عنوان برده استفاده می کنند . چجوری شما انقدر قوی شدید ؟ متعجب زده سکوت کردم و بعد گفتم : میشه من رو پیش رهبرانتون ببری ؟ سری تکان داد و به طرفی جهید . من هم به دنبالش رفتم . به یک درخت بزرگ رسیدیم و خرگوش شروع به حرف زدن با همان زبان ناآشنا کرد . لحظاتی بعد چند جسم از بالای درخت در تاریکی جنگل رو به پایین حرکت کردند . وقتی به پایین رسیدند توانستم واضح آن ها را ببینم ؛ سه میمون با جثه های متفاوت . آنی که جسم بزرگ تری داشت رو به خرگوش با زبان خودشان حرف زد و خرگوش در جواب چیزی گفت . میمون با جثه موسط رو به من گفت : تو یه آدمیزادی ؟ لبخندی آمیخته با تعجب زدم و گفتم : شواهد که این رو میگه ! + اما چجوری بلدی از جادو استفاده کنی ؟ - همه ی دوستان من بلدن . +همه ؟ بقیتون کجان ؟ - بعضیاشون داخل جنگلن و بقیه دور ازاین جا . سری تکان داد و سکوت کرد . پرسیدم : حالا میشه شما به من بگین کی هستین ؟ + فکر کنم شواهد نشون میده که ما میمون هستیم ! خنده ی کوتاهی کردم : درست ! اما چطوری حرف می زنین و چرا از جادو بلد بودن من انقدر تعجب می کنین ؟ به سمتم آمد و دستم را گرفت و گفت : همراه من بیا . با او همراه شدم . میان درخت ها حرکت می کردیم . هر دو سکوت کرده بودیم . بعد از ربع ساعت به منطقه ای رسیدیم که دورش را حصار کشیده بودند . جلوتر رفتم و از آن چه که رو به روی چشمانم بود حیرت زده شدم ؛ داخل حصار پر از آدم بود . موجوداتی شبیه به من . با این تفاوت که آنها مثل حیوانات رفتار می کردند ؛ نه مانند حیوانات این جنگل . بلکه مانند حیواناتی که من قبلاً می شناختم . به مانند حیوانات در آخور غذا می خوردند . همانند آن ها در آبخور آب می نوشیدند و مثل آن ها جفت گیری می کردند ؛ اما لحظه ای نمی اندیشیدند . میمون به کنارم آمد و گفت : حالا فهمیدی چرا تعجب کردیم از جادو داشتن تو ؟! با چشمانی درشت نگاهش کردم و گفتم : این کار رو درست حیواناتی مثل شما توی خارج از جنگل انجام میدن . حال نوبت او بود که تعجب کند : آخه چجوری ممکنه ؟! حیوانات ضعیف باشند و آدمیزاد ها قوی ؟! صدایی از عقب ما را به خودمان آورد : شهرزاد ؟ تو اینجایی ؟! یک ساعته دارم دنبالت میگردم . جلوتر آمد و وقتی صحنه ی رو به رو را دید خشکش زد . میمون گفت : این دیگه کیه؟ فرهان با تعجب بیشتری صورتش را به سمت او برگرداند : تو ... تو ... چجوری داری حرف میزنی ؟! + مثل تو ! بعد از آشنا شدن مبارزین با حیوانات سخنگو و دیدن آدمیزاد های حیوانی ، همیدیم حیوانات آن جنگل حتی آزمایشگاه دارند و جانوران آزمایشگاهیشان همان آدمیزاد ها هستند . همه متعجب بودیم به غیر از ، طبق معمول ، ووشا ! جلسه ای با رهبران حیوانات که 5 نفر بودند برگزار شد ؛ در آن جلسه از ایلیا و کارهایش حرف به میان آمد و رهبران قول دادند که ما را در این جنگ همراهی نمایند . با حیوانات و رهبران به سمت شهر حرکت کردیم . باید با دیگر مبارزین نقشه را هماهنگ میکردیم . بدون شک همه ی آن ها از دیدن رهبران تعجب خواهند کرد . توی راه دوباره از فرهان پرسیدم که چه چیزی را از من مخفی می کند . ولی با خنده گفت : جنسش خوب بوده ها ! گیج پرسیدم : چی؟! + اونی که زدی ! بعد از چند ثانیه به اصطلاح دو هزاریم می افتد . چپ چپ نگاهش می کنم و تند تر از او شروع به گام برداشتن می کنم و از او پیشی می گیرم . داخل سالن قرارگاه نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم . شاید باید خودم سر از کار در می آوردم . یکی از رهبران کنارم نشست و گفت : چه شده؟ گفتم : حس میکنم دوستانم چیزی رو از من مخفی می کنند . + مگه تو نمی تونی فکرشون رو بخونی ؟! - نه ! فقط بعضی از ما همچین استعدادی داریم . + خب ! من میتونم کمکت کنم . با خوشحالی به سمتش برگشتم : واقعاً ؟ لبخند زد و گفت : آره ! چرا که نه ؟! ما دیگه دوستای هم هستیم ! تن پشمالویش را در آغوش کشیدم و از او سپاس گذاری کردم . از من خواست که فرهان را نشانش دهم تا بتواند فکرش را بخواند . بعد از چند روز ، وقتی در غذا خوری مشغول غذا خوردن بودم ، آمد و رو به رویم نشست و گفت : اون چیزی که ازت مخفی می کنند رو پیدا کردم ! دست از غذا خوردن کشیدم و گفتم : خب ؟ نفسش را بیرون فرستاد و به جای دیگری خیره شد : فرهان می خواد راه صاف کن بشه ! فریاد ناباورم در سالن پیچید : چی ؟! چند نگاه به طرفم برگشت . او به دور و بر نگاهی انداخت و گفت : آروم تر دختر ! چته ؟! می خواد جونش رو به خطر بندازه و بره سراغ ایلیا و باهاش درگیر بشه و حواسشو پرت کنه تا ما بتونیم ایلیا رو دستگیر کنیم . چشمانم لبالب از اشک شد : آخه چرا ؟! چرا می خواد اینـــ... چرا می خواد من رو تنها بگذاره ؟! دستان بزرگش دستانم را در بر گرفت و گفت : نمی دونم ! ولی شاید حکمتی توی این قضیه هست . با صورتی اشک آلود سرم را به زیر انداختم و تنها در سکوت اشک ریختم . *** بدون در زدن وارد اتاق ووشا شدم . ووشا انگار که منتظر من باشد ، از آمدنم آن هم بدون اجازه تعجب نکرد . با دست مرا به نشستن دعوت کرد . روبه رویش نشستم و با عصبانیت گفتم : چرا میخوایین فرهان رو به کشتن بدین ؟! + از کجا فهمیدی ؟ - چه فرقی می کنه ؟! بهت می گم چرا ؟ ما همین الآن هم می تونیم گیرش بندازیم . نیازی به قربانی نیست ! + این تصمیمیه که گرفته شده و قراره یه نفر راه باز کن بشه ! - اون یه نفر چرا باید فرهان باشه ؟ اون خیلی به دردمون می خوره . اون پر از تواناییه ! + اما اون میتونه حسابی ایلیا رو درگیر خودش بکنه . به هر حال اون زنش رو دزدیده . با این حرف فکری در ذهنم جوشید : خب ! ایلیا از من بیشتر کینه به دل داره . چرا من نه؟ ووشا سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت . خوب بود ! توانسته بودم او را وسوسه کنم ! ادامه دادم : تازه اون بیشتر از من به درتون می خوره . من فقط یه درمانگرم ! مبارزه ام تعریف چندانی نداره و توی جنگ بزرگ با همراهی خورنده ها درمانگر به هیچ کاری نمی آید . سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت و لب هایش را باز کرد : از این کار مطمئنی ؟ پشیمون نمیشی ؟ - هرگز ! + باشه ، قبوله ! بلند شدم و در برابرش به نشانه احترام سر خم کردم و از اتاق بیرون آمدم . شبی مهتابی است . رو به دریا ایستادم و اجازه دادم بوی شور دریا ریه هایم را پر کند . صدای توفان مرا به خود آورد : ووشا بهم گفت میخوای چیکار کنی . سکوت کرد و دوباره ادامه داد : چرا نگذاشتی این رو با فرهان در میون بگذاره؟ دلخور گفتم :مگه شما به من گفتید ؟ - اگه می گفتیم اجازه می دادی ؟ + معلومه که نه ! به فرهان هم بگید نمی گذاره من برم . سکوت کرد و چیزی نگفت + باور کن من به دردتون نمی خورم ! من فقط یه درمانگر ساده ام ! سرش را بلند کرد و نگاهم کرد . چشمانش برق داشت : آره ، یه درمانگر ساده ای که دو بار فرهان رو از مرگ برگردوند و برای سومین بار هم می خواد این کار رو انجام بده ! لبخندم لرزان بود. ادامه داد : امیدوارم این دفعه هم مثل دفعه قبل برگردی ! لبخندم ثابت شد و به موهای جو گندمی اش خیره شدم و او باز هم ادامه داد : می دونی که مثل دختر نداشته ام برام عزیزی ؟ لبخندی مخلوط با اشک زدم و سری تکان دادم . دستش را بلند کرد و مرا در آغوش گرفت . مهتاب بدون شک ما را دیوانه کرده بود ! *** رو به ساحل ، روی شن های خیس نشسته بودیم . توفان بود که سکوت را شکست : هیچ وقت نگفتی چطوری با ایلیا آشنا شدی ؟ لبخندم تلخ تر از همیشه بود . " حماقت " تنها واژه ای بود که توی ذهنم چرخ می خورد . بین لب هایم فاصله انداختم و صدایی شبیه به من از آن خارج شد : توی یک روز بارونی ! + خب؟ پونزده سالم بود . از چهلم پدرم برمی گشتم ، تنها ! زیر بارون خیس شده بودم . دختر بودم و بابایی . خب ... این واسم سنگین بود . زندگیم انگار خالی شده بود و ... . ایلیا بد موقعی توی زندگیم اومد . بدون توجه به اطراف قدم می زدم که صدای ترمز و کشیده شدن چرخ ها روی آسفالت من رو به خودم آورد . راننده اش پیاده شد و با عصبانیت به طرفم اومد . شروع کرد به فحش دادن به خودم و خونوادم که چرا مثل یه گاو اومدم توی خیابون ! نیشخندی زدم و ادامه دادم : سکوت کرده بودم و فقط اشک می ریختم . صدایی از پشت سرم گفت : کاری بهش نداشته باش ! انگار که روی راننده آب جوش ریخته باشند ، عصبانیتش شدید شد و به طرف اون مرد هجوم برد . قبل از این که به اون مرد برسه چند تا مرد قوی هیکل و مسلح جلوش رو گرفتند . خیره به اون مرد بودم که جلو آمد . لبخند زد و گفت : حالت خوبه خانوم کوچولو ؟ می دونی توفان ، توی اون شرایط ، توی اون زندگی پر از خالی ، ایلیا مثل یه الهه ، مثل یه خدا جلوم ظاهر شد . پر از بدی بود اما زندگی شهرزاد 15 ساله رو پر کرد ! با هم دوست شده بودیم . یه چند سالی با هم بودیم تا این که یه روز خودم ازش خواستگاری کردم . می دونی واکنشش چی بود ؟ نیشخند زد و گفت : من آدم رابطه ی طولانی مدت نیستم ! این رو می دونستم ؛ خودم یه چند باری با دخترها ، با زن ها دیده بودمش . اما ... ! حماقت که شاخ و دم نداره ! فکر می کردم اگه باهاش ازدواج کنم میتونم نگاهش رو از بقیه بگیرم . میتونم قلبش رو پر از خودم کنم . سکوت کردم . لب زیرینم را داخل دهانم بردم . بغضم گرفته بود ؟! دست توفان روی دستم نشست ، دستان مردانه اش ! به نیم رخش نگاه کردم . کاش زودتر توی زندگیم قرار می گرفتید ! *** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۸ زئوس روی مبل های شکلاتی رنگ اتاقش نشسته و دستش را گرد شانهی هرا حلقه کردهاست. من کمی دورتر ایستاده و دستانم را پشت کت و شلوار مشکی رنگم گره زدهام. نگاهم قفل رو به رو است اما ذهنم همان جاییست که لازماست؛ کنار زنگولههای قرمز! هرا طنازی میکند. دستش را روی قفسه سینه زئوس می سُراند. نقش های خیالی میکشد اما همهاش نقش بر آب است؛ زئوس اینجا نیست. چشمهایش این را به تابلو میکشد یعنی هرا این را نمیفهمد؟! هرا بالاخره ظرف صبرش لبالب میشود که دست میکشد و ابروهایش در هم فرو میرود. با حرکت هرا، زئوس تکانی میخورد و به اینجا برمیگردد. حلقه دستانش را محکمتر میکند و نقش لبخند را روی لبانش پر رنگتر. لبهای سرخ هرا از هم فاصله میگیرند: به چی فکر میکنی؟ کلمات با طعم آه از میان لبان زئوس بیرون میخزند: آینده این کشور. حس میکنم پدر داره افراط میکنه. _ پدر صلاح این کشور رو بهتر از ما میدونه بهتره خودت رو درگیرش نکنی. چینی میان ابروهای زئوس میدود. دستش از دور شانهی هرا شل میشود:یعنی چی؟ من ولیعهد این کشورم. نمیتونم نگران نباشم نمیتونم یه گوشه بایستم و کاری نکنم. لحن هرا دلجویانه است:منظورم این نبود عزیزم. میخواستم بگم ... زئوس دست هایش را روی زانوانش میگذارد و بلند میشود: من بهتره برم عزیزم ، شب بهت سر میزنم. بدون اینکه به هرا مجال سخن بدهد به سمت در راه میافتد و من چون سایهای به دنبالش. یک قدم از او فاصله دارم؛ به اندازه چند نفس. _ به نظرت اشتباه فکر میکنم؟ یکّه میخورم: بله؟! نگاهی به سمتم میاندازد: نگو که نشنیدی! _ چی رو؟ لبخند تلخی میزند: پدرم میخواد سرمایه کشور رو خرج کشور نانبل کنه. به نظرت درسته؟ _ من از سیاست سر در نمیارم قربان. _ سیاست لازم نداره، کمی عقل لازم داره. اونم نداری؟! لحنش عصبیست. اخم دست و پایش را میگشاید تا بین دو ابرو بنشیند اما اجازه نمیدهم: من نمیتونم نظرمو عنوان کنم قربان. منو عفو کنید. هیستریک میخندد: نترس سرتو نمیزنم. بگو! نیم نگاهی میاندازم و سکوت میکنم. _تو اگر پادشاه بودی این کار رو میکردی؟ _ خیر قربان. _ کاش کمی از جسارت تو رو من داشتم. داخل ذهنم پوزخند میزنم اما لبهایم خیانت میکنند: شما جسارتش رو دارید اطمینانش رو ندارید. سرش به طرفم کج میشود. یکی از ابروهایش بالا میرود: اونوقت چجوری ببرمش بالا؟ _ با حمایت. سرش به نشانه تفکر پایین میافتد. بعد از چند لحظه دوباره به راه میافتیم: شما نظامیها خسته نمی شید از اینقدر منفعل بودن؟؟ پاسخی که نمیشنود سکوت را ادامه میدهد. باز پاییز شد و باد چرخید هوس چو گیاهی مرموز روئید او روئید و درخت از این همه درد چو نگاهم خشکید ***** صد و هفتاد و چهار صد و هفتاد و پنج صد و هفتاد و شش صد و هفتاد و هفت ... _ خانزاد؟ _ بله قربان؟ صد و هفتاد و هفت موزاییک. _ جلسه تموم شد، بریم. به دنبالش راه می افتم. _ میتونم یه سوال ازت بپرسم؟ _ بفرمایید قربان؟ _ اگر کشوری با کمبود غذا مواجه باشه، ولی همزمان درگیر جنگ هم باشه، اولویت با کدومه؟ _ مردم قربان. زئوس ابرو بالا میاندازد:حتی اگر با تأمین غذا، جنگ رو ببازیم؟ _ مردمی که زنده نمونن، کشوری ندارن که جنگش رو ببره. زئوس چند ثانیه می ایستد و نگاهم میکند:تو واقعاً از سیاست سر در نمیاری؟ _ خیر قربان. _ پس چرا جوابهات از سیاستمدارها بهتره؟ _ چون من مجبور نیستم برای جوابم رأی جمع کنم. گوشه لبش میپرد. حرفی نمیزند و به راه رفتن ادامه میدهد. چند قدمی بینمان سکوت مینشیند.صدای قدمهایش منظم است؛ قدمهایی که انگار حتی برای راه رفتن هم عجله دارند. ـ خانزاد؟ ـ بله قربان؟ ـ چند وقته توی قصر کار میکنی؟ سؤالش آنقدر بیربط است که لحظهای مکث میکنم: نزدیک به سه سال. ـ سه سال؟ ـ بله. ـ پس من چرا تا حالا ندیدمت؟ ـ احتمالاً چون من آدم مهمی نیستم که دیده بشم. سرش را به طرفم میچرخاند: آدم مهم؟ ـ منظورم این نبود، قربان. ـ میدونم. دوباره رو به رو را نگاه میکند. چند قدم دیگر: چند سالته؟ اینبار نگاهش میکنم:بیست و چند سال. لبخند میزند: جواب خیلی دقیقی بود. ـ سؤال دقیقی نپرسیدید. خندهی کوتاهی از بینیاش بیرون میآید: بیست و چند یعنی چند؟ ـ بیست و هشت. ـ فقط بیست و هشت؟ ـ «فقط»؟ ـ هیچی. سرش را تکان میدهد:من فکر میکردم بزرگتری. ـ چرا؟ نگاهش را روی لباس نظامیام میاندازد: چون زیادی جدیای. ـ شغلمه. ـ نه. میایستد.من هم میایستم. ـ این شغلت نیست. ابروهایم بالا میرود: پس چیه؟ کمی فکر میکند: نمیدونم. و راه میافتد.چند ثانیه همانجا میمانم.بعد دنبالش راه میافتم: شما معمولاً دربارهی آدمهایی که نمیشناسید اینقدر حدس میزنید؟ ـ نه. ـ پس چرا دربارهی من؟ اینبار جواب نمیدهد.فقط گوشهی لبش دوباره بالا میرود. امان از صدای زنگولهها! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۱۹ خود را در بغلش انداختم و او را سخت به خود فشار دادم !سرم را از روی سینه اش برداشتم . چشمانش را به چشمانم دوخت ؛ روی پنجه پا بلند شدم و چانه اش را بوسیدم . دوباره در آغوشش حل شدم و انگار نمی خواستم تا بی نهایت جدا شوم . حالم غریب بود . صبرش به آخر رسید و گفت : اتفاقی افتاده ؟ لبخند زدم و گفتم : نه ! چه اتفاقی ؟! - چشمات غم داره . + فقط دلم تنگته . نگران نباش خره . چشمانش را تنگ کرد . نگاهم را دزدیدم . نفسی عمیق کشیدم و دوباره در نگاهش حل شدم : فقط بدون همیشه دوستت داشتم و دارم . میخ نگاهم شد : بگو شهرزاد ! اون چیزیو که داری مخفی می کنی بگو ! چشم هایم دو دو می زد و هاله ی اشک در چشمانم مشخص بود . لبخند لرزانی زدم و گفتم : توهم برت داشته ها ! چیو باید ازت مخفی کنم ؟! لب باز کرد تا چیزی بگوید اما اجازه ندادم و لب هایش را با لب هایم دوختم . بعد از چند دقیقه جدا شدم و گفتم : من برم پیش توفان . مثل این که کارم داره . فعلا عزیزم . سکوت کرد. دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و با چشمانی تنگ شده نگاهم کرد . لبخند زدم و از خانه خارج شدم . *** خدا را شکر که خداحافظی نکرد . دوست نداشتم آنقدر واضح بشنوم که آخرین بار است که او را می بینم . پشت فرمان نشستم و حرکت کردم . بغض داشت خفه ام می کرد ، اما اجازه ندادم بشکند . به قرارگاه رسیدم و پیاده شدم . توفان کنار در منتظرم بود . لبخندی روی صورتم نشاندم و به سمتش رفتم . دوباره همان صورت جدی ! - مطمئنی از کارت ؟ لبخندم مطئن تر شد : البته ! - فرهان بفهمه دنیا رو آتیش می زنه ! حرفی نمیزنم. سرش را پایین انداخت و وقتی دوباره سر بلند کرد ، در قالب شخصیت شوخ و خندانش رفت . لبخند روی لب گفت : نمی گی دلم برای دختربابا تنگ میشه ؟ خندیدم و چشمانم لبریز از اشک شد : دختر بابا هم دلش تنگ می شه . خنده روی لب هایش ماسید . دستانش را به سمتم گرفت و مرا در آغوش کشید . سرم را روی سینه اش گذاشتم . مقاوتم شکست و گریه را سر دادم . پیراهنش را میان مشتم مچاله کرده بودم . دستش را روی سرم گذاشته بود و نوازشم می کرد ولی هیچ نمی گفت ؛ می دانست به این سکوت نیاز دارم . اشک هایم که تمام شد از آغوشش جدا شدم . اشک هایم را پاک کردم و لبخندی لرزان زدم : اگه فرهان فهمید نگذارید خودش تنهایی بیاد اونجا ، طبق نقشه پیش برید . پدرانه لبخند زد و گفت : خودت می شناسیش ، اگه بفهمه هیچ کس جلودارش نیست . گفتم : شده حتی بکشینش اما نگذارید بیاد ! هر دو لبخند زدیم ؛ این یک شوخی تلخ بود ؛ اما حقیقت این بود که مرگ بهتر از این بود که به دست جلّاد ها بیافتی . گفتم : خب دیگه من برم . و دستم را پیش بردم و میان دست بزرگش گم شد . دستم را فشار داد و گفت : موفق باشی ! و من می دانستم که این " موفق باشی " یعنی این که زیاد درد نکشی ! جدا شدم و به سمت ماشین حرکت کردم . ورق زدم؛ سفید بود. صفحهی بعدی؛ سفید . بعدی؛ سفید. آه سرانجام یک نوشته! اما... صبر کن. فرق داشت؛ این دست خط جدید بود. فرق داشت. چه شده بود؟ شروع به خواندن کردم: تو همون اوج غریب قله هایی تو دلت فریاده اما بی صدایی دانه های ستاره گون برف ، به آرامی روی زمین می نشستند . سرمایی خشونت بار ، همه جای سرزمین را فراگرفته بود ؛ سرمایی که از برف و باران نبود ؛ سرمای ظلم ، سرمای ستم ، سرمای عشقی یخ زده !در میان سفیدی های نفرت انگیز ، قلعه ای قد علم کرده بود ؛ قلعه ای که آسمان ها را شکافته و ابرها را کنار زده و نور خورشید را از آن خود کرده بود . در میانه ی این قلعه ، نه در ابتدا و نه در انتهایش ، مردی روی تخت شاهنشاهی نشسته بود . سرما حتی در چشمان آبی رنگ مرد نفوذ کرده بود ؛ چشمانی پر ز حرف ، چشمانی که روزی از آن یک مرد عاشق بود ! **** تق تق برخورد کفش های کتانی یک مرد به سالن تالار ، مرا از افکارم به بیرون پرت کرد . صبر کردم تا نزدیک تر بیاید . دور تا دور سالن ، مردانی اسلحه به دست ایستاده بودند و منتظر یک اشاره بودند . سالن اما گویی در طلا غرق بود ؛ چرا که با سرامیک های طلایی رنگ ، لوسترهایی از جنس طلا و حتی نظامی پوش هایی با لباس های طلایی ، پوشانده شده بود . مرد کتانی پوش از حرکت ایستاد . تعظیم کرد و گفت : قربان . برای شورشی که در نزدیکی وارش به پا شده ، خدمتتون رسیدم .سری تکان دادم تا ادامه ی حرفش را بیان کند . کناره ی پلکش لرزید : چندتایی شون حین درگیری کشته شدند . چندتاشون رو دستگیر کردیم . بقیشون هم فرار کردند . جامی را که روی میز کنار تخت بود ، برداشتم . لبه ی جام را روی لب هایم گذاشتم و از محتوای سرخ رنگ آن نوشیدم . چشمانم را ریز کردم . جام را از لب هایم فاصله دادم و گفتم : خب ، می دونی که باید چیکار کنی ؟ مرد صاف ایستاد ؛ طوری که قفسه ی سینه اش جلوتر آمد : بله قربان . چندتاشون رو وادار کردیم تا قرص شست و شو بخورند و بعد هم اونا رو جلوی دوربین ناریا فرستادیم تا همه بدونند که حق با ماست و اون ها هم از کارشون شرمزده اند . سرم را به طرفی برگرداندم . جام شیشه ای را روی میز قرار دادم . نفس حبس شده ام با غم حل شده میانش را از سینه ام بیرون فرستادم و گفتم : بقیشون ، اون هایی که فرار کردند ، پاکشون کن ! از راهروهای قلعه گذشتم . صدای قدم هایم خوف آور شده بود ، سایه ام ترسناک و هیبتم وحشت آور ؛ اما آن چه که مخفی بود ، دل بود . در اتاق را باز کردم . هیولای تاریکی به سمتم هجوم آورد . حتی نور مهتاب هم از این اتاق دریغ گشته بود . قدم هایم روی زمین کشیده شد . روی تخت خواب افتادم ؛ تخت عذاب من ! نگاهم در اتاق چرخید . نه ؛ مثل این که جایی از اتاق بود که از تاریکی فرار کرده بود . لبخندی که روی صورتم نشست ، غم داشت . دستم را به طرفش بردم و او را در میان دستانم جای دادم . خیره اش شدم ؛ خیره ی دو چشم معصوم که گویی از قهوه ی ناب ساخته شده بودند ؛ قهوه ای که تنها تلخی اش برای من مانده بود !آهی کشیدم ؛ چندمین بار بود ؟! چندمین بار بود در این سه سال ؟! قاب عکس را سرجایش گذاشتم . پاهایم را داخل تخت کشیدم و سرم را روی بالش گذاشتم . خیره به سقف ، زیر لب گفتم : برمی گردونمت ! **** روسپی های ناریا ، از بزرگ تا کوچک ، در تالار اصلی ردیف گشته بودند و به انتظار من این پا و آن پا می کردند تا به شکایاتشان رسیدگی کنم . پای شکایت نامه های بعضی هایشان را مهر خواباندم و بقیه را حواله ی شیرین ، دستیارم ، کردم . از تخت پادشاهی چنان کنده شدم که گویی از جنس زغال گداخته بود . به سمت در خروجی حرکت کردم. + ببخشید ؟ برگشتم و نگاهی به او انداختم ؛ دختری با موهای رنگ شده ی شرابی و چشمانی از جنس لنز بنفش که زیر کپه ای از آرایش مدفون گشته بود . لب زدم : گفتم که شیرین رسیدگی می کنه . + اما من با خودتون کار دارم . چشمانم در حدقه چرخید : چه کاری ؟ لبخند رنگی اش ، عمیق تر گشت و با قدم هایی از جنس زنانگی به سمتم آمد . دستش به سمت صورتم پرواز کرد . سرم را عقب کشیدم . مکث کرد اما خود را نباخت و صورتکش را جلو آورد . هرم نفس هایش هم نمی توانست این تن یخزده را گرم کند . وسوسه وار زمزمه کرد : نمی خوای طعم من رو بچشی ؟ لب هایم به سمتی کج شد . رو برگرداندم و پاهایم مسیر را ادامه دادند . هم چنان به دنبالم می آمد . وارد اتاقم شدم و او نیز قدم هایش را به دنبالم کشاند . روی تخت نشستم و دو دکمه بالایی پیراهنم را باز کردم . دستانم را پشت سرم گذاشتم . از کمر خم شدم و سرم را به سمت سقف برگرداندم . تخت از وزنش پایین رفت . صدایش را کنار گوشم شنیدم : خسته ای ؟ و بعد دستانش را به سمت بقیه ی دکمه های پیراهنم برد : نمی خوای خستگیت رو در بیارم ؟ دستش را کنار زدم . سرم به طرف چشمان قهوه ای داخل قاب عکس چرخید : برو ! چند ثانیه سکوت و باز از نوع تلاشش را از سر گرفت : ولت کرده ؟ نفس پر حرصم اتاق را پر کرد . ادامه داد : چه بد سلیقه ! با من از نو شروع کـ.... . یقه ی نیم لباسش را گرفتم . باقی حرف در دهانش ماسید . از میان دندان های بهم فشرده ام ، کلمات روی صورتکش پرتاب شدند : گورت رو گم کن ، یالا ! نیشخند زد : از اون عصبانی هستی ، باش ؛ ولی سر من خالی نکن بیبی ! از یقه اش گرفتم و او را به دیوار اتاق کوبیدم : گم می شی یا نه ؟! گورت رو گم نکنی ، گور خودت و با رئیست رو که واسه جاسوسی پیش من فرستادتت ، با هم می کَنَم ! کمی چشمانش از ترس آمیخته باتعجب گشاد شد . کلمات بعدیم را فریاد گونه ادا کردم : شیرفهم شد ؟! چشمانش ریز شد : می گفتند مالک ناریا یخ زده و سرده اما باورم نمی شد . چرا ؟ بازویش را گرفتم و او را از اتاق بیرون انداختم و گفتم : یخ زده ام ، آره ! برو این رو به همه بگو تا یه نقشه ی دیگه واسه پایین آوردن من بکشند . در را به چارچوبش کوبیدم و روی زمین سقوط کردم . دستانم داخل موهایم چنگ خورد . دل دیوانه ام ، دیوانه تر شد و اشک را به سمت چشمه اش هل داد . چشم های قهوه ای لرزید : همش تقصیر توئه ! تو این من رو به این لجنی که هست کشوندی ! *** + خب . تا حالا چی کار کردی ؟ _ قربان ! تا حالا پیشرفت های خوبی کردم . تونستم یه آدم مرده رو که با این فن زنده کردم تا شش هفته زنده نگه دارم و ... . با بی حوصلگی میان حرفش پریدم : همین ؟! لبخند روی لب هایش ماسید . من من کنان گفت : بله قربان . متاسفانه هنوز نتونستم ابدیش کنم ؛ ولی بهتون قول می دم که ... . از او رو برگرداندم و دستم را به نشانه سکوت بالا بردم : اوکی ! هر وقت به قولت عمل کردی ، خبرم کن ! _ چشم قربان ! از آزمایشگاه و فضای خفقان آورش بیرون زدم . مکان پرتی بود . در یکی از روستاهای خالی از سکنه ی اطراف قلعه ، این جا را پیدا کرده بودم . در طی جنگ بزرگ به ویرانه ای خالی از سکنه تبدیل گشته بود . آن قدر پرت بود که هیچ کرکسی نتواند ردش را بزند ! نمی خواستم نقطه ضعف هایم را جلوه بدهم . دستانم را داخل جیب های پشتی شلوارم بردم و به نقطه ای دوردست خیره گشتم . امواج خاطرات در ذهنم شروع به جوشیدن کرد . دو سال سختی و انتظار ! کافی نبود ؟! اصلاً چیزی از "من" باقی مانده بود تا منتظر او بمانم ؟! امواج جوشیدند و تا پشت پلک هایم لغزیدند : - شماها چه غلطی کردید ؟ + آروم باش . اصرار خودش بود . - اون غلطِ ... . دستی به صورتم کشیدم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بلند شین باید بریم . اگه نیایین خودم تنها می رم . بلند شد و نگاهی به ساعت انداخت و گفت : اتفاقا الآن وقتشه . رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : برو همه رو خبر کن . اضطراب و نگرانی دیوانه ام کرده بود . دلشوره امانم را بریده بود . شانس پیروزی اش رو به صفر بود و ... . باید زودتر می رسیدیم . به ساختمان که رسیدیم دو نفر جلوی در بودند . با اشاره ای هر دو را به درک فرستادم . راهروها را طی کردیم و پشت اتاق آن نفرت انگیز رسیدیم . صدای وز وز جادو را به وضوح از داخل اتاق می شنیدم . با اشاره در را شکستیم و وارد شدیم . همه درگیر بودند . چشمانم در جست و جویش بود و .. بیشتر از این نمیتوانستم غرق آن روزها شوم.آن ها را سوزاندم و بخارشان را با آهی عمیق به بیرون فرستادم . نگاهم از دوردست ها گرفته شد و به زمان حال برگشت . به سمت ماشین قراضه ی کنار جاده راه افتادم . باید به قلعه برمی گشتم قبل از این که کسی متوجه ناپدید شدنم می گشت ! *** _ قربان . تمامی شورشی ها رو آوردیم ! سری تکان دادم . فرد روبه رویم دستور داد تا شورشی های دستگیر شده را به داخل سالن بیاورند . پانزده نفر بودند ؛ مرد و زن که کوچکترین آن ها شانزده ساله و بزرگترینشان هفتاد و چند ساله به نظر می رسید . از روی تخت برخاستم و جلوی آن ها شروع به قدم زدن کردم . چشمانی قهوه ای رنگ ، توجهم را جلب کردند ؛ دختری ریزه و کوچک که نهایتاً نوزده ساله به نظر رسید . بازویش را گرفتم و او را از صف جدا کردم . با تعجبی آمیخته به ترس نگاهم کرد ؛ نه ، مثل او نبود ! به قدم زدنم ادامه دادم . هاله ی یکی از پسرها جذبم کرد ؛ پر از گستاخی و شهامت ! او را نیز به بیرون کشیدم . نگاهی پر ز نفرت به سمتم انداخت . توجهی نکردم . هنوز یکی باقی مانده بود ؛ اما بقیه ی آن ها توجهم را جلب نکردند . رو به سربازان سری تکان دادم تا بقیه ی آن ها را از سالن خارج کنند . آن دو نفر با تعجب نگاهم کردند . پسرک زبان باز کرد : با اونا میخوای چیکار کنی ؟ نگاه سردم را به چشمان سرمه ای اش دوختم : سرنوشت همه ی شورشی ها ! صدایی پر از نفرت از میان جمعیت فریاد زد : سرمون رو بیخ تا بیخ بریدن ؟! خب به درک ! زنده موندن تو سایه ی حکومت تو از این هم بدتره ! و بعد آب دهانش را با نفرت روی زمین انداخت . دختری با موهای سرخ بود ؛ انگار شعله های آتش روی سرش قرار داشت ! به طرفش رفتم . به ترس ریخته شده در چشمانش ، پوزخند زدم ؛ صحنه ای بسیار تکرار شدنی در میان این سال ها ! نفر سوم را پیدا کرده بودم ! **** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۲۰ تق... تق تق... و به دنبالش: _ شقایق؟ .... هی شقایق صدای آرتمیس بود.از رو تخت پایین پریدم دفترچه را پنهان کردم و به سمت در رفتم و بازش کردم. چهرهی کلافه آرتمیس پشت در بود: چه عجب!! منتظر نگاهش کردم که هوفی کشید و گفت: ولیعهد میخواد بره بیرون، دنبال تو میگرده. سری تکان میدهم و به داخل اتاق برمیگردم. کلاه نظامی و چکمههایم را میپوشم و آرتمیس را پشت سر میگذارم. به اتاق زئوس میرسم. تقهای به در میزنم. تایبد را که میشنوم، دستگیره را پایین میکشم و داخل میروم. صاف میایستم.دستم را کنار گوشم میگذارم و سلام نظامی میدهم و همانطور میمانم. نگاهم به رو به روست. اما او را از گوشه چشمانم میبینم که از جایش بلند میشود. آهسته به سمتم قدم برمیدارد. روبهرویم میایستد. فاصله به اندازه چند نفس است. صدای قلبم را میشنود؟ هرم نفسهایش به صورتم میخورد. نگاهم را خم نمیکنم تا به نگاهش برخورد کند. داخل ذهنم میشمارم: شصت و چهار... شصت و پنج ... شصت و شش خسته نمیشود؟ هشتاد و هفت ... هشتاد و هشت ... هشتاد و نه نکند فهمیده؟ اه یواشتر قلب خائن! صدو یازده... صد و پانزده ... تمرکز کن ذهن کودن ... صد و شانزده ... صد و هفده _ آزاد دستم را طوری که نلرزد پایین میاندازم. _ نگاهم کن. چشمانم را ربات وار میچرخانم تا به نگاهش برسم. قلبم آرام میگیرد. به این چشمان بیخبر نمیآید. _ خم نمیشی نه؟ _بله؟؟ نفسش را بیرون میفرستد. نگاهش را میچرخاند و میگوید: _ پدرم چند روز پیش دستور افزایش مالیات داده... دلیلش هم این بود که میگفت برای تامین هزینه های جنگ نانبل لازمه... مردم تو شهر سمیران شورش کردند ... مغازه ها رو بستند .. تو خیابونن... میشه یه حرفی بزنی؟ _ چی میخواهید بگم قربان؟ _نظرتو؟ _ به نظرم مردم وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشن، از شورش کردن نمیترسن. زئوس ساکت میشود: این یعنی مخالفت؟ _یعنی هشدار. _ تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟ _ چطوری؟ _ طوری که آدم نفهمه داری جوابش رو میدی یا تهدیدش میکنی. _ بستگی داره شنونده چی برداشت کنه. این بار زئوس بیشتر از حد معمول به من نگاه میکند. _ بریم. پدر گفته باید شورش رو بخوابونم. _ بله قربان. از اتاق خارج میشود و من چند قدم عقبتر دنبالش راه میافتم. راهروهای قصر شلوغتر از همیشهاند. سربازها در رفتوآمدند و صدای قدمهایشان روی سنگهای سرد میپیچد. زئوس ناگهان میایستد. آنقدر ناگهانی که نزدیک بود به پشتش بخورم. برمیگردد و نگاهم میکند. _ تو چرا میشمری؟ چند ثانیه طول میکشد تا بفهمم منظورش چیست. _ قربان؟ _ وقتی جلوی من میایستی. میشمری. قلبم یک ضربه جا میاندازد. از کجا فهمیده بود؟ _ عادت دارم. _ از کی؟ شانهای بالا میاندازم. _ یادم نیست. دوباره راه میافتد. چند قدم که میرود، صدایش از جلو میآید: _ آدم وقتی چیزی رو یادش نمیاد، معمولاً یعنی خیلی وقته داره انجامش میده. چیزی نمیگویم. _ برای آروم شدنته؟ نگاهم را به پشت سرش میدوزم. _ برای تمرکز. _ فرقش چیه؟ _ وقتی آروم نیستی، نمیتونی تمرکز کنی. لبخند محوی گوشه لبش مینشیند. _ جواب هر سؤالی رو داری؟ _ خیر قربان. _ پس چرا هر بار یه جواب داری که من انتظارشو ندارم؟ _ شاید چون شما سؤالهایی میپرسید که جوابشون رو از قبل میدونید. قدمهایش آهسته میشود. برای لحظهای فکر میکنم دوباره چیزی پرسیده. اما فقط میگوید: _ تو همیشه اینقدر جدیای؟ _ خیر. برمیگردد و با تعجب نگاهم میکند. _ پس کی نیستی؟ فکر میکنم. _ وقتی تنها باشم. _ یعنی جلوی بقیه نقش بازی میکنی؟ _ همه یه نقشی دارن قربان. این بار نمیخندد. فقط چند ثانیه نگاهم میکند؛ انگار جملهای را در ذهنش بالا و پایین میکند. بعد نگاهش را از من میگیرد و دوباره به راه میافتد. _ من فکر میکردم فقط منم که از نقش خودم خستهام. قدمهایم برای یک لحظه متوقف میشوند. او اما ادامه میدهد. چند قدم بعد ... اینبار خودم زنگولهها را به صدا درمیآورم. _ قربان؟ _ هوم؟ _ شما هم میشمارید؟ سرش را به طرفم میچرخاند. لبخندی خیلی کوتاه روی لبش مینشیند. _ نه. مکث میکند. _ من آدمها رو میشمارم. ابرویم بالا میرود. _ آدمها؟ _ اونایی که وقتی وارد یه اتاق میشن، نگاهم نمیکنن. لبخندم روی لبم مینشیند. _ پس لابد عدد کوچکیه. میایستد. نگاهش روی صورتم میماند. _ قبلاً بود. چیزی نمیگویم. _ الان نیست. من هم پشت سرش حرکت میکنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۲۱ داخل کابین شخصی خودم در قطار هستم. قطاری که به سمت سمیران در حرکت است. این همه سربازی که داخل واگنهای قطار است دلم را به شور میاندازد. سعی میکنم حواسم را پرت کنم؛دفترچه را بيرون میکشم: هر سه نفر ، دست و پا بسته در اتاقم ، روی صندلی هایشان به زنجیر کشیده شده بودند . روی تخت دراز کشیدم و نگاهم را به سقف دوختم . نگاه های خیره ی سربازها مرا به خنده که نه ، به پوزخند وا می داشت ؛ آخر مرا چه به این کارها ؟! صدای دخترک موآتشین در فضا پیچید : ما رو برای چی آوردی این جا ؟ سکوت تنها جوابی بود که شنید . پاهایش را روی زمین کوبید : مگه کری ؟! هوی با توام ! _ اصلاً چرا ما سه نفر رو با بقیه نکشتی ؟ _ چیه ؟ می خوای باهامون ح.. کنی ؟ _ با من و ستاره شاید ولی با سهراب .. ؟! _ نکنه میلت به پسرا هم می کشه ؟ _ نمی ترسی کسی با خبر شه و بعد ابهت پرشکوه و عظمتت بره زیر سوال ؟ _ الاغ با توام ؟! نگاهم از سقف گرفته نمی شد و او هم چنان ادامه می داد . علاوه بر گیسوانش ، زبانش هم آتشین بود ؛ اما نمی دانست من از جنس یخی بودم که با هیچ آتشی آب نمی شد . سرم را به روی سه نفرشان گرداندم . سرخ مو ساکت شد . آن دخترک که ستاره نام گرفته بود ، نگاهش چسبیده به میزعسلی کنار تخت بود . خیره ی چشمان قهوه ای داخل عکس بود . پس شباهتش را فهمیده بود ! نگاهش به طرف من چرخید ؛ تعجب آور بود اما نوعی هم دردی داخل چشمانش سوسو می زد . لب هایش را باز کرد : اون ... دختر ؛ من می شناسمش ! خیره نگاهش کردم که ادامه داد : یکی از قهرمان هام بود و ... هست ! سرم را از او برگرداندم که گفت : دوستش داشتی ؟ سکوت کردم اما چانه ام منقبض شد . ادامه داد : پس دوستش داشتی . اون هم تو رو دوست داشت . سرم را به سمتش چرخاندم . بدون اجازه ام ، هاله ای از اشک ، چشمانم را جلا داد . سریع به طرف دیگر غلت خوردم تا لیز خوردنش را نبینند ! **** _ مطمئنی این جغله ها به کارمون میان ؟حرفی نزدم که گفت : باشه ، هرجور مایلی ! اما اگه شکست خورد به من ربطی نداره !صدای سردم در فضا پیچید : کارت رو انجام بده .دخترک مو آتشین با ترس نگاهم می کرد . پسرک سهراب نام با شهامت و گستاخی آمیخته با چاشنی ترس و اما چشم قهوه ای ؛ او با یک اعتماد عجیب در نگاهش مرا غافلگیر کرد . پر سوال نگاهش کردم که به حرف آمد : تو کسی هستی که ... خواهرم دوستش داشت !ابروهایم در هم گره خورد ؛ خواهرش ؟! ناگهان چشمانم درشت شد ؛ نه ! این غیرممکن بود . چطور به این شباهت شک نکردم ؟! نگاهم به سرعت میخ صورتش شد و لبخند تاییدش دردناک ترین اتفاق این روزهایم بود .قهوهای چشمانش من را در خاطراتم به عقب پرت کرد: یافتم او را ولی ... . در جا شکستم .او جانان ِ من بود ، همانی که بدن پاره پاره شده اش روی زمین افتاده بود و ... . وای برمن ! آن رذل حتی از جسد بی جانش نگذشته بود . " جان من است او ، هی مزنیدنش ! آن من است او ، هی مبریدش ... . " از همین جا هم می توانستم سرد بودن بدنش را تشخیص دهم . نفرت انگیز سرش را بلند کرد و ما را دید . نیشخند زد و بلند شد و گفت : به ! آقای خوش غیرت ! چرا عشقت رو بی یار و یاور می فرستی ؟ نمیگی هوس می کنم بخورمش ! قهقه سر داد و بعد به حالت نمایشی زبانش را دور دهانش کشید و گفت : اوممممم خوشمزه بود !جوش آوردم و همه ی وسایل دور و برش را به پرواز در آوردم و روی سرش انداختم . آنقدر از این پیروزی حقارت آورش غرّه بود که نتوانست جادو را دفع کند و زیر وسایل دفن شد . به سمتش رفتم و او را بیرون کشیدم . درمانده و مفلوک بود اما نیشخندش را حفظ کرده بود . بی نهایت دلم می خواست کارش را تمام کنم اما ؛ اگر این کار را می کردم تمامی زحمات او به باد می رفت . آخ... !نفرت انگیز را به بیرون بردم . فرمانده عملیات یکی از بچه ها را صدا کرد تا همراه من بیاید . فکر می کرد می خواهم منبع اطلاعاتشان را از بین ببرم . جادوی بیهوشی روی اسیرمان خواندم و او را به یکی از جنگجوها سپردم . به اتاق رفتم ، به سمت او!صورتش آرام بود . لبخند روی لبش بود . تلخندی روی لب هایم نشست : رفتی خره ؟!بدن سردش را در آغوش گرفتم . با لمس تنش فهمیدم که لحظه ی آخر خودش کار را تمام کرده . صورتم خیس از اشک شده بود . چشمانم را بستم و مقرّ را تصور کردم . سه ثانیه بعد آنجا بودم. صدای شاهین من را به اتاق برگرداند: شروع کنم؟ به چشم قهوهای نگاه کردم. باید او را فدای خواهرش می کردم ؟! من این همه هیولا بودم ؟ اگر او می فهمید ، باز هم دوستم داشت ؟ باز هم کنارم می ماند ؟ صدای وجدان تازه بیدار شده ام را نادیده گرفتم . نگاهم دوباره به سردی همیشگی اش بازگشت . رو به شاهین سر تکان دادم که یعنی کار را شروع کن . شاهین لوله هایی از جنس جادو را به هر سه نفرشان وصل کرد . دخترک مو آتشین در حالی که به لوله ها و کارهای شاهین نگاه می کرد ، داد زد : می خوای باهامون چه غلطی بکنی ؟ جیغ می زد و می خواست خودش را از بند طناب و زنجیر رها کند . نگاهم به سمت پسرک چرخید . حال ترس از شهامت او پیشی گرفته بود و بیشتر در صورتش نمایان گشته بود .دخترک التماس گونه فریاد می زد : تو رو خدا .. این کار رو با من نکنید ... هر کاری بگید می کنم ... . هق هق نمی گذاشت حرف هایش را درست ادا کند : تو ... خدا ... اصلاً ... حتی ... می خوابــ ... ـم ... . صورت ستاره اما پر از آرامش بود . چگونه می توانست ؟ شاهین لوله ها را به سمت تابوت برد . تابوتی خالی از جسد ! تنها شیشه ای پر از خاکستر در داخل آن به چشم می خورد . شاهین شیشه را باز کرد و خاکستر را در تابوت پخش کرد . لوله های جادو را توی تابوت انداخت . کمی عقب تر رفت و پشت به من ایستاد . کف دو دستش را به هم چسباند . انگشت شست دست راستش را روی انگشت شست دست چپش گذاشت و رو به روی شکمش نگه داشت . شروع به ورد خواندن کرد . لوله های جادو از نیرویی زرد رنگ پر گشت و از سمت آن سه نفر به سوی تابوت در حرکت بود . تنها صدای حاکم در فضا ، جیغ های سرخ مو و ورد های شاهین بود .حال حتی در صورت ستاره هم ترس دیده می شد . بالاخره وردخوانی شاهین تمام شد . نیروی طلایی ، تماماً داخل تابوت قرار گرفت و بعد سر آن سه نفر به گوشه ای لغزید . به شاهین نگاهی انداختم و شاهین با ترس نگاهم کرد . سپس نگاه هایمان به تابوت چسبید . جسمی در داخل تابوت در حال شکل گیری بود ؛ جسمی ظریف و دخترانه ! سه دقیقه بعد تمام شد. همهچیز ساکت شد. نه جیغی. نه وردی. نه حتی صدای نفسهای شاهین. فقط بخار سردی که روی شیشهی تابوت نشسته بود. چشم از آن برنداشتم. اول انگشتهایش تکان خورد. یکبار. خیلی آرام. نفسم در سینه حبس شد. بعد قفسهی سینهاش بالا آمد. یک نفس کوتاه و بریده. زنده بود. نمیدانم چند لحظه همانطور ایستادم. فقط میدانم برای اولین بار بعد از سه سال، سرمایی که همیشه دور قلبم کشیده بودم ترک برداشت. به سمت تابوت رفتم. قدم اول. دوم. سوم. دستم را روی شیشه گذاشتم. موهایش... همان موها بود. همان صورت. همان لبهایی که آخرین بار با لبخند دیدمشان. لبخندم لرزید. پلکهایش آرام تکان خورد. و بعد... چشمهایش باز شد. او برگشته بود! ****** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۲۲ _ هستیا؟ .... هستیا؟ صاف سر جایم ایستادم. صدای هرمس بود؟ او اینجا چکار میکرد؟ دفترچه را روی صندلی انداختم و در کابین را باز کردم. خودش بود. لبخند بی اجازه کل صورتم را پر کرد. خودم را داخل اغوشش پرت کردم. چند لحظه غافلگیر ماند اما سریع به خودش آمد و همانطور که در بغلش بودم داخل کابین آمد و در را بست: دیوونهای تو؟ میبیننمون شر میشه! بی اعتنا سرم را روی سینهاش فیکس کردم. چند وقت بود ندیده بودمش؟! او هم انگار بی خیال سرزنش کردنم شد که دستش را نوازشوار روی موهایم گذاشت.دستش آرام روی موهایم حرکت میکرد.چشمهایم را بستم.برای چند لحظه هیچچیز وجود نداشت.نه قطار.نه سمیران.نه آن همه سربازی که پشت درهای این کابین رفتوآمد میکردند.نه حتی دفترچهای که چند لحظه پیش داشتم خاطراتی را میخواندم که هنوز نمیدانستم قرار است به کجا ختم شوند.فقط هرمس بود.و ضربان قلبی که این بار نمیخواستم بشمارمش. _ دلم برات تنگ شده بود. صدایم آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه اعتراف شد.دستش برای لحظهای روی موهایم مکث کرد: منم. سرم را کمی بلند کردم و به صورتش نگاه کردم: پس چرا اینقدر دیر اومدی؟ لبخند کجی زد: اگر میدونستم قراره با بازخواست روبهرو بشم، اصلاً نمیاومدم. پوزخند زدم: برو. _ جدی؟ _ خیلی. اما دستم هنوز یقهی لباسش را گرفته بود. نگاهش به دستم افتاد.لبخندش عمیقتر شد: آره... خیلی جدی. دستم را پس کشیدم و اخم کردم: زیادی حرف میزنی. _ تو زیادی دلتنگ میشی. چشمهایم را ریز کردم: کی گفته دلتنگ شدم؟ _ همین الان خودت. _ من همچین چیزی نگفتم. _ گفتی «دلم برات تنگ شده بود». _ شاید منظورم این بوده که از دیدنت خوشحالم. _ خب... منم از دیدنت خوشحالم. چند ثانیه سکوت کرد.بعد آهستهتر گفت:ولی فکر کنم بیشتر از اینا باشه. لبخندم محو شد.چشمهایش را نگاه کردم.این نگاه را میشناختم.نگاهی که پشت شوخیهای همیشگیاش پنهان میشد. _ هرمس... _ هیس. انگشتش را روی لبم گذاشت:چیزی نگو. _ چرا؟ نگاهش را به در کابین دوخت: صدای قدم زدن شنیدم. اگه یکی بیاد تو، من نمیخوام اولین چیزی که ازت میشنوم این باشه که کسیو «قربان» صدا کنی. لبخندم برگشت:نگران نباش. _ چرا؟ _ چون اینجا کسی جرئت نمیکنه بدون اجازه وارد بشه. ابرویش را بالا برد: حتی ولیعهد؟ لبخند روی لبم خشک شد: مخصوصاً ولیعهد. چند لحظه نگاهم کرد.بعد آرام گفت: پس هنوز هم همون هستی. _ کدوم؟ _ همونی که وقتی میترسه، بیشتر شوخی میکنه. نگاهم از صورتش لغزید.دستم را به سمت دفترچه بردم و آن را از روی صندلی برداشتم: من نمیترسم. هرمس خندید: معلومه. و قبل از اینکه چیزی بگویم، دستش را دور شانههایم انداخت و مرا دوباره به خودش نزدیک کرد.این بار مخالفت نکردم.قطار روی ریل میلغزید و صدای یکنواخت چرخها، آرامآرام در کابین میپیچید.برای اولین بار از وقتی سوار قطار شده بودم، دلم نمیخواست بدانم چقدر تا سمیران مانده. _ فکر نکن که نمیدونم چی تو اون کلهی خرابت میگذره. _ میدونم که میدونی. _ خوبه ولی حواست باشه توی این بازیای که راه انداختی، خودت آخرش مهره سوخته نباشی. _ آتیش خودش هیچ موقع نمیسوزه، فقط می سوزونه. کمی گیج نگاهم میکند. ادامه میدهم: خودت گفتی که من هستیام. مشکیهایش کدر میشوند. و همان لحظه... تق! صدای زنگولهای در سرم پیچید. بعد یکی دیگر. تق... تق... چشمهایم را بستم. زنگولهها دیگر فقط در سرم نبودند؛ جلوی چشمهایم هم افتاده بودند. قرمز. درخشان. آویزان از جایی که نمیدیدم. صدایشان هر لحظه بلندتر میشد. تق... تق تق... هرمس چیزی گفت اما نشنیدم. دوباره صدایش کرد: _ هستیا؟ چشمهایم را باز کردم. _ چی؟ چند لحظه خیره نگاهم کرد. _ کجایی؟ نگاهم از صورتش گذشت و روی پنجرهی کابین نشست. بیرون، همهچیز با سرعت از کنار قطار فرار میکرد. درختها. خانهها. زمینهای خشک. و دورتر، آسمانی خاکستری که انگار خودش هم نمیدانست قرار است به کجا برسد. دستم را روی دفترچه گذاشتم. _ سمیران. _ چی؟ _ ذهنم از الان اونجاست. صدای چرخهای قطار دوباره بلند شد. هرمس آهسته گفت: _ فقط قول بده هرجا که رفتی، خودت رو جا نذاری. نگاهش کردم. این بار لبخند نزدم. چون خودم هم نمیدانستم... چند قدم دیگر مانده تا آن دختری که بودم، دیگر وجود نداشته باشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
hestia 8 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت_۲۳ سرش روی پایم قرار دارد. چشمانش بستهاست. دفترچه را باز میکنم و ادامهاش را میخوانم؛ دوباره دستخط تغییر کرده بود : آخ! دفتر خاطرات عزیزم! دلم برایت تنگ شده بود! دل این از مرگ برگشته برایت تنگ شده بود. فرهان بعد از اینکه مرا به قلعهاش برد تو را به من بازگرداند. بلند شدم ! آری ، از جایم برخاستم . داخل یک تابوت بودم . من دوباره جسم گرفته بودم . دست هایم را تا روبه روی چشمانم بالا آوردم ؛ باورم نمی شد ! سپس متوجه اطرافم شدم؛ چشم هایم در سالن چرخید . دو مرد روبه رویم قرار داشتند . یکی از آن ها ناشناس بود اما دیگری ؛ چشمان اقیانوسی اش ، که من برایش جان داده بودم ، حال اشکی بود ؛ آخ مرد مهربان من ! یک پایم را در بیرون از تابوت قرار دادم . رویا گونه بود . پای دیگر هم در کنارش قرار گرفت . وقتی با لمس کف پاهایم با سرامیک های سرد ، فهمیدم رویا نیست ، به طرف آبی های دوست داشتنی ام پرواز کردم . دستانم را دور کمرش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش فشردم . هیچ واکنشی نشان نداد ؛ حتی دستانش را دورم حلقه نکرد . طپش های قلبش را نمی شنیدم . بدون این که اپسیلونی از او جدا شوم ، سرم را بالا گرفتم . صورتش خیس بود . دستانم را بالا آوردم و صورت نازنینش را قاب گرفتم . با انگشتان شستم اشک هایش را زدودم . بالاخره صورت ماتش از بین رفت و لبخند روی لب هایش جا خوش کرد ؛ لبخندی لرزان !دستانش را بالا آورد و دست هایم را گرفت . لب زد ؛ زمزمه وار : بالاخره برگشتی . آن قدر از شوق دیدار او هیجان زده شده بودم به این مسئله آن قدر ها توجه نکرده بودم . _ اما چجوری ؟! لبخند بغض دارش عمق گرفت : تو کاری نداشته باش که چجوری . مهم اینه که پیش منی ، بعد از دو سال ! قانع نشده بودم . گیج وارانه سربرگرداندم و اطراف را دید زدم . سالنی بزرگ که با سرامیک هایی سفید و آبی به طور یکی در میان مفروش گشته بود . نور سفید لامپ ها سالن را بدون وجود حتی یک پنجره روشن کرده بود . غیر از تابوت و او و فرد ناشناس ، تنها جزئیات سالن سه صندلی بودند که سه جسد روی آن ها قرار داشت ! یکی با موهای قرمز ، دیگری با موهای سیاه بود و آخری ؛ چقدر احساس می کردم آشناست . دستانم را از دستانش جدا کردم و به سمت آن ها قدم برداشتم ؛ اما در میانه ی راه ، بازویم در دستش قفل شد . پرسش گرانه نگاهش کردم که تنها سرش را به علامت منفی تکان داد . اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم. سر دخترک را به سمت خودم برگرداندم و ناگهان قلب تازه به تپش افتاده ام مکث کرد ؛«قهوهای بود... چشمهایش را میگویم. همان قهوهای آشنایی که سالها بود ندیده بودم. یک قدم جلو رفتم. ستاره؟ نه... امکان نداشت. من هنوز حتی فرصت نکرده بودم بفهمم بزرگ شده یا نه.» ستاره ، خواهر کوچولوی من ، کسی که سال ها او را ندیده بودم و حال این گونه در برابرم ... !رو به " او " کردم و گفتم : ستاره چش شده ؟ هان ؟ سکوت کرد و تنها صورت پر از غمش را به رخم کشید . ادامه دادم : به من بگو این جا چه خبره ؟ من چجوری زنده شدم ؟حرفی نزد که آن مرد ناشناس قدم نامطمئنی به جلو برداشت و گفت : بگذار من توضیح بدم . "او" تیز نگاهش کرد ؛ اما مرد ناشناس گفت : تا کی می خوای ازش پنهون کنی ؟ بالاخره که باید بفهمه . مستاصل از جنگ بینشان ، رو به مرد ناشناس گفتم : لطفاً بگو + ما ... جان اون سه نفر رو گرفتیم و ... . مکث کرد و لب هایش را به هم فشار داد . منتظر نگاهش کردم که با حرفی که زد ، تن گرمم دوباره سرد شد : و این جوری شد که تو برگشتی ! خیره به لبهایش ماندم ؛ منتظر بودم که لب هایش کش بیایند و بعد بگوید که یک شوخی بود ! نه ، امکان نداشت ؛ خواهرم ، خواهر کوچکترم ، فدای من شده بود ؟به سمت فرهان برگشتم . صورتش را برگرداند . امکان نداشت او آن قدر سنگدل باشد ، امکان نداشت . به سمتش رفتم . دستم را زیر چانه اش بردم و صورتش را به سمت خودم برگرداندم ؛ نه ، از این چشم های دریایی ، چنین بی رحمی ای امکان ناپذیر بود . با صدایی زمزمه وار گفتم : اینا دروغه ، نه ؟ بهم بگو این یه کابوسه ! صدایم این بار فریادگونه بود : بگو خوابه ! بگو تو این همه بد نشدی ! غم داخل چشمانش ریخت و صدایش خش برداشت : من به خاطر تو این کار رو کردم . آخرین پل امید نیز از هم پاشید . سرم را به نشانه ی تاسف و ناباوری تکان دادم و به عقب گام برداشتم . دستانش را به سمتم گرفت : نمی تونستم ؛ نمی تونستم با نبودنت کنار بیام . تنها کار ممکن همین بود . چشمانم باریک شد . لب هایم روی هم فشرده شدند و سپس بدون توجه به او به سمت در خروجی این مکان نحس حرکت کردم و در آخر فریاد پر از دردش ، گوش هایم را پر کرد : شهرزاد ! * لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری