رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

این دفتر خاطرات قلبی است که عشق را نه در واژه‌ها، بلکه در تپش‌هایش زندگی کرده است.

هر شعر، پنجره‌ای‌ست به لحظه‌ای از دوست داشتن؛
از نخستین نگاه،
تا دلتنگی،
انتظار،
امید،
و عشقی که هر روز دوباره متولد می‌شود.

اگر روزی این کتاب را ورق زدی،
بدان تمام این شعرها،
از قلبی نوشته شده‌اند
که هنوز به نام عشق می‌تپد.

Delven

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین نگاه

نمی‌دانستم
یک نگاه
می‌تواند
سرنوشت یک عمر را بنویسد.

 

تو آمدی،
و آسمان
برای اولین بار
به رنگ چشم‌هایت درآمد.

از همان لحظه،
قلبم
بی‌اجازه‌ی من
نام تو را
در تمام تپش‌هایش تکرار کرد.

و من فهمیدم،
عشق
گاهی فقط
از یک نگاه آغاز می‌شود...

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی قلبم تو را نوشت

پیش از تو، واژه‌ها تنها کنار هم می‌نشستند؛ نه شعری می‌شد، نه ترانه‌ای.

اما از روزی که نامت در سکوت قلبم جوانه زد،

تمام حرف‌های ناتمامم راهی به سوی کاغذ پیدا کردند.

انگار قلبم، پیش از آنکه دست‌هایم قلم را بگیرند، تو را بارها و بارها نوشته بود.

تو را در طلوع هر صبح، در عطر باران، در آواز گنجشک‌ها، و در سکوت بلند شب‌ها.

اگر روزی از من بپرسند زیباترین شعری که سروده‌ای کدام است،

کتابی نشانشان نمی‌دهم؛ فقط آرام به تو نگاه می‌کنم و می‌گویم:

تمام شعرهای من، از لحظه‌ای آغاز شدند که قلبم، بی‌آنکه بداند، تو را نوشت.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عطر حضورت

گاهی
پیش از آنکه تو بیایی،
باد
خبر آمدنت را
برای کوچه‌ها می‌آورد.

گل‌ها
بی‌دلیل
زیباتر می‌شکفتند،
و پنجره‌ها
بی‌اختیار
رو به آفتاب باز می‌شدند.

نمی‌دانم
عطر حضورت
از کدام بهار آمده است،
که هر جا قدم می‌گذاری،
خستگیِ دنیا
آرام‌آرام
از شانه‌هایم کوچ می‌کند.

کنار تو
حتی سکوت
پر از حرف است،
و فاصله
معنای خودش را
گم می‌کند.

اگر روزی
باد
نام مرا از خاطر ببرد،
مهم نیست...

کافی‌ست
عطر حضورت
در حوالی قلبم بماند،
تا تمام فصل‌ها
دوباره
بوی زندگی بگیرند.

و من
هر صبح،
با امید دیدنت،
جهان را
از نو
دوست بدارم.

 

ویرایش شده توسط Delven
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چشمان تو

می‌گویند
دریا
بی‌انتهاست،

اما من
بی‌کرانگی را
در چشمان تو دیدم.

دو پنجره
رو به آرامش،
که هر بار
نگاهم
در آن‌ها گم می‌شود،
راه بازگشت را
فراموش می‌کند.

در چشم‌های تو
صبح
زودتر از همیشه
طلوع می‌کند،
و شب
با همه‌ی ستاره‌هایش
به تماشای عشق می‌ایستد.

اگر تمام دنیا
از من بپرسد
خانه‌ات کجاست؟

نشانی هیچ شهری را
نخواهم داد؛

خواهم گفت:
خانه‌ی من،
همان جایی‌ست
که نگاه تو
بر دلم
لبخند می‌زند.

چه شگفت است
که دو چشم
می‌توانند
تمام یک زندگی را
به رؤیایی شیرین
تبدیل کنند.

و من،
هر بار
که به تو نگاه می‌کنم،
احساس می‌کنم
خدا
زیباترین شعرش را
در چشمان تو
سروده است.

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...