رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

 

روز بیست و پنجم

عنوان: امپراتوری که با خودش حرف میزد

- مارکوس اورلیوس، امپراتور روم، هر روز صبح یک کار عجیب میکرد. مینشست و برای خودش نامه مینوشت. نه برای کسی دیگر. فقط برای خودش. توی آن نامه ها به خودش یادآوری میکرد که «امروز ممکن است بمیری، پس امروز را خوب زندگی کن.» یا «فلان آدم به تو بیادبی کرد، اما تو نباید مثل او بشوی.» یا «این همه جنگ و سیاست، یک روز تمام میشود، ولی تو همین امروز را داری.»

- راستش من همیشه فکر میکردم آدم های قدرتمند، آدمهای بیغل و غشی هستند. اما مارکوس اورلیوس، با وجود اینکه تمام دنیا زیر پایش بود، پر از اضطراب بود. پر از سوال. پر از نگرانی. فقط فرقش با ما این بود که اضطرابش را مینوشت. بیرون نمیریخت. نمیزد به سر دیگران. مینوشت و حل میکرد.

- دیروز یکی از همکلاسی ها به من بی ادبی کرد. تا شب داشتم بهش فکر میکردم. با خودم میگفتم: «چقدر بیتربیت، چقدر حق با من است.» بعد یاد مارکوس اورلیوس افتادم. گفتم: «او که امپراتور بود، اگر میخواست، میتوانست هر کسی را گردن بزند. اما او نشست و برای خودش نوشت: "آدمهای احمق همیشه هستند. تو فقط کار خودت را بکن."»

- فیلسوف شرقی که باشی، میفهمی مارکوس اورلیوس بزرگترین امپراتور نبود. بزرگترین فیلسوف نبود. اما بزرگترین آدمِ معمولی بود. کسی که فهمید قدرتمندترین کار دنیا، این نیست که دیگران را کنترل کنی. این است که خودت را کنترل کنی. آن هم نه با زور، که با نوشتن.

- امروز یک برگه بردار. یک قلم. برای خودت بنویس. نه برای اینکه کسی بخواند. فقط برای اینکه به خودت یادآوری کنی که کیستی. که چه میخواهی. که امروز مهم است. مارکوس اورلیوس ۳۰۰ صفحه برای خودش نوشت. حالا بعد از ۲۰۰۰ سال، ما آنها را میخوانیم و درس میگیریم. شاید تو هم یک روز، برای کسی درس شوی. حتی اگر فقط برای خودت نوشته باشی.

 

  • لایک 3
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

روز بیست و ششم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به یک عادت تبدیل شده،  مثل نفس کشیدن، اما با کلمات بیشتر و نیچه کمتر (شاید).

- برای امروز، به پیشنهاد خودم، سراغ میشل دو مونتنی می‌رویم. فیلسوف فرانسوی که یک عمر از خودش نوشت. از بواسیرش، از گربه‌اش، از ترس از مرگ، از اینکه چقدر دوست دارد با پای برهنه راه برود. او گفت: «من خودم، موضوع کتابم هستم.» و این شجاعانه‌ترین جمله‌ی فلسفی است.

 

عنوان:من خودم، موضوعِ قلمم هستم

-  مونتنی یک عمر از خودش نوشت. نه از خدا، نه از سیاست، نه از جهان. از خودش. از اینکه چه می‌خورد، چه می‌پوشید، از گربه‌اش، از اینکه چقدر از دندان‌پزشکی می‌ترسد، از اینکه چطور خواب می‌بیند. مردم زمانه‌اش گفتند: «این چه فلسفه‌ای است؟ این که خودخواهی است.» مونتنی خندید و گفت: «اگر من خودم را ننویسم، چه کسی خواهد نوشت؟ و اگر من خودم را نشناسم، چه کسی خواهد شناخت؟»

- راستش من تا دیروز فکر می‌کردم فلسفه یعنی حرف زدن از چیزهای بزرگ. از هستی، از نیستی، از عدالت، از عشق جهانی. اما دیشب نشستم و به این بیست و شش روز نگاه کردم. چه نوشته‌ام؟ از خیارشور نوشته‌ام. از باران نوشته‌ام. از یک لیوان آب خنک. از ترس از امتحان. از دعوای با همکلاسی. از عمه‌ام که گفت ساکتی. از گنجشک کنار پنجره.

- ناگهان فهمیدم مونتنی راست می‌گفت. فلسفه، یعنی نوشتن از خودت. از همان چیزهای کوچکی که به نظر هیچکس نمی‌آید. ولی همان‌ها هستند که تو را می‌سازند. من می‌توانستم بنویسم «هستی و زمان» از هایدگر، اما من نوشتم «خیارشور و دکارت». و به نظرم همین، فلسفه‌تر است. چون فلسفه، یعنی زندگی. و زندگی، یعنی خیارشور، یعنی باران، یعنی ترس، یعنی گنجشک.

-  فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی مونتنی به تو اجازه داده که از چیزهای کوچک بنویسی. که از خودت بنویسی. که خودت را دست کم نگیری. تو هم یک انسان هستی. با همه‌ی چیزهای ریز و درشت. بنویس از آنها. اگر خندیدند، بگو مونتنی هم خندیدند. ولی حالا کتاب‌هایش را می‌خوانند.

-  امروز یک چیز خیلی کوچک از خودت بنویس. مثلاً اینکه چرا صبح از خواب بیدار شدی و اول از همه به چه فکر کردی. اینکه چرا فلان فیلم را دوست داشتی. اینکه چرا از عنکبوت می‌ترسی. هیچ‌چیز را کوچک نگیر. فلسفه، در همین چیزهای کوچک پنهان شده. مونتنی این را به ما یاد داد. ما فیلسوف شرقی‌ها هم یاد گرفته‌ایم که از یک خیارشور، یک جهان بسازیم

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 2
  • متعجب 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز بیست و هفتم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به عدد ۲۷ رسیده؛ یعنی سه روز دیگر یک ماه کامل می‌شود. این یعنی یک ماه فلسفه، یک ماه زندگی، یک ماه نوشتن.

 یک جرعه، یک فلسفه

 خیام یک رباعی دارد که می‌گوید:

 «ای دل، چو زمانه می‌کند هر دم غم
 خوش باش که بی‌غم از جهان نیست کسم
 می‌خور که همیشه در پی این غم نروی
 کاندر پی هر غمی، غمی دیگر هم»


- راستش تا همین چند وقت پیش، فکر می‌کردم خیام فقط یک خوش‌مشرب است. یک آدمی که می‌گوید «بخور و خوش باش» و تمام. اما یک شب، وقتی از امتحانات و نمرات و آینده استرس داشتم، یکدفعه این رباعی را خواندم و فهمیدم خیام عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

 - خیام نمی‌گوید هیچ غمی نیست. می‌گوید غم همیشه هست. ولی تو نباید اجازه بدهی غم، تمام وجودت را بگیرد. یک جرعه شادی (حالا هر چیزی که برایت شادی است، نه فقط شراب) باید باشد تا بتوانی ادامه بدهی.

-  دیشب، بعد از یک روز پر از استرس و فکر و خیال، رفتم آشپزخانه. یک لیوان چای درست کردم. نشستم پشت پنجره. به آسمان نگاه کردم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اما همان لحظه، همان چای، همان سکوت، همان یک جرعه‌ی آرامش، کافی بود تا یادم بیاید که زندگی، همین لحظه‌های ساده است.

-  فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی خیام راست می‌گفت. غم همیشه هست. اما تو می‌توانی در میان غم‌ها، یک جرعه شادی پیدا کنی. یک لبخند، یک پیام، یک آهنگ، یک غروب. یک چیزی که به تو یادآوری کند «زندگی هنوز ادامه دارد».

-
امروز یک جرعه‌ی شادی برای خودت پیدا کن. یک کار کوچک. یک چای، یک پیاده‌روی، یک حرف با یک دوست قدیمی. خیام می‌گوید «کآن در پی هر غمی، غمی دیگر هم.» من می‌گویم «کآن در پی هر غمی، یک جرعه شادی هم.» آن را پیدا کن. بنوش. و ادامه بده.

 

  • لایک 2
  • متعجب 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز بیست و هشتم مبارک. فیلسوف شرقی به دو روز مانده به یک‌ماهگی رسیده. این یعنی بیست و هشت روز، بیست و هشت فلسفه، بیست و هشت نفس عمیق در میان شلوغیِ زندگی.

- برای امروز سراغ آرتور شوپنهاور می‌رویم، اما این بار با داستان جوجه‌تیغی‌ها. شوپنهاور گفت: «آدم‌ها مثل جوجه‌تیغی‌ها در زمستان هستند. اگر به هم نزدیک شوند، تیغ‌هایشان به هم می‌خورد و درد می‌گیرند. اگر دور شوند، سرما می‌خورند. زندگی یعنی پیدا کردن فاصله‌ای که نه تیغ‌ها آزار بدهد، نه سرما بکشد.»

عنوان: جوجه‌تیغی‌ها و ما

-  شوپنهاور یک داستان ساده اما عمیق دارد. می‌گوید در یک شب سرد زمستانی، چند جوجه‌تیغی تصمیم گرفتند به هم نزدیک شوند تا گرم شوند. اما هرچه نزدیک‌تر می‌شدند، تیغ‌هایشان به هم فرو می‌رفت و درد می‌گرفتند. مجبور شدند فاصله بگیرند. ولی فاصله که می‌گرفتند، سرما می‌خوردند. این رفت و آمد ادامه داشت تا اینکه بالاخره فاصله‌ای پیدا کردند که نه تیغ‌ها آزار بدهد، نه سرما بکشد.

- راستش من تا دیروز فکر می‌کردم این داستان فقط درباره‌ی رابطه‌های عاطفی است. اما نشستم و به همه‌ی رابطه‌های زندگیم نگاه کردم. با دوست‌ها، با خانواده، با همکلاسی‌ها، حتی با این انجمن و شما که دارید این را می‌خوانید.

- یک دوست قدیمی داشتم. خیلی صمیمی بودیم. هر روز حرف می‌زدیم. اما یک روز، تیغ‌هایمان به هم فرو رفت. یک حرف، یک سوءتفاهم کوچک. از آن روز، فاصله گرفتیم. حالا نه آنقدر نزدیکیم که تیغ‌ها آزار دهد، نه آنقدر دور که سرما بخوریم. فقط... یک فاصله‌ی محترمانه. شاید این همان فاصله‌ی ایده‌آل باشد. شاید شوپنهاور راست می‌گفت که نزدیکیِ مطلق، ممکن نیست.

- فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی این داستان فقط درباره‌ی دیگران نیست. درباره‌ی خودت هم هست. گاهی باید از خودت فاصله بگیری. از فکرهای تکراری، از نگرانی‌های بی‌پایان، از آن صدای درونی که همیشه می‌گوید «کافی نیستی». گاهی باید بگویی: «باشه، الان از خودم فاصله می‌گیرم تا سرما نخورم، ولی آنقدر دور نمی‌شوم که خودم را گم کنم.»


 امروز به رابطه‌هات نگاه کن. با آدم‌ها، با خودت، با زندگی. ببین کجاها تیغ داری و کجاها سرما می‌خوری. شوپنهاور گفت پیدا کردن فاصله‌ی درست، هنر زندگی است. من می‌گویم فیلسوف شرقی بودن، یعنی همین هنر را بلد بودن. نه آنقدر نزدیک که زخمی شوی، نه آنقدر دور که یخ بزنی. درست وسط، همان جایی که آفتاب می‌تابد.

 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز بیست و نهم مبارک. فیلسوف شرقی به یک قدمی یک‌ماهگی رسیده. فردا سی امین روز است. سی فلسفه، سی دلنوشته. این یعنی تو یک ماه تمام، هر روز به زندگی فکر کرده‌ای.

- برای امروز، یک روز مانده به پایان این چرخه، سراغ افلاطون می‌رویم. اما نه غار، نه سایه‌ها. سراغ یک مفهوم دیگر: عشق افلاطونی. افلاطون گفت عشق یعنی سیر از زیباییِ یک جسم به زیباییِ همه‌ی جسم‌ها، بعد به زیباییِ روح‌ها، بعد به زیباییِ دانش، و نهایتاً به زیباییِ مطلق. اما ما این را خاکی می‌کنیم.

عنوان: عشقِ نرسیدن

-  افلاطون می‌گوید عشق، یک نردبان است. پایین‌ترین پله، دلبستگی به یک بدن است. پله‌ی بعد، عاشق شدن به یک روح. پله‌ی بعد، عشق به دانش. بالاترین پله، عشق به زیباییِ مطلق. چیزی که هیچ‌وقت نمی‌پوسد، نمی‌رود، نه کم می‌شود، نه زیاد.

- راستش من این حرف را اول بار که خواندم، خیلی ایده‌آل‌گرایانه دیدم. گفتم «آقای افلاطون، ما که در همین پله‌ی اول گیر می‌کنیم، چه برسد به زیباییِ مطلق.»

- اما دیشب یک اتفاق ساده افتاد. یک فیلم قدیمی دیدم. فیلم درباره‌ی عاشق‌هایی بود که به هم نرسیدند. نه به خاطر جنگ، نه به خاطر مرگ. فقط به خاطر اینکه زمانشان به هم نخورد. وقتی فیلم تمام شد، مدتها به آن فکر کردم. بعد ناگهان یاد افلاطون افتادم. گفتم: «شاید عشق افلاطونی یعنی همین. یعنی عاشق چیزی شدن که هیچ‌وقت به دستش نمی‌آوری. ولی همین عاشق شدن، تو را بالا می‌برد.»

- فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی عشق، فقط وصال نیست. گاهی عشق، همان حسرتِ شیرین است. همان دلتنگیِ عمیق. همان نگاه به ماه و یاد کسی افتادن. افلاطون می‌گفت این حسرت، تو را از پله‌ای به پله‌ی دیگر می‌برد. من می‌گویم شاید امروز من به پله‌ی دوم هم نرسیده باشم. ولی لااقل فهمیده‌ام که نردبانی هست. و این یعنی شروعِ عشقِ واقعی.

امروز به چیزی که دوستش داری و به دستش نمی‌آوری، فکر کن. یک آدم، یک خاطره، یک آرزو. ناراحت نباش. افلاطون می‌گوید این عشق، تو را بالا می‌برد. من می‌گویم فیلسوف شرقی یعنی کسی که بداند گاهی عشقِ نرسیده، از عشقِ رسیده عمیق‌تر است. چون رسیده که می‌شود، تمام می‌شود. نرسیده اما تا ابد می‌ماند. با تو. مثل یک فلسفه‌ی همیشه باز.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز سی‌ام مبارک. فیلسوف شرقی به یک ماه کامل رسید. سی روز، سی فلسفه، سی دلنوشته. این یعنی تو یک ماه تمام، هر روز به زندگی فکر کردی، هر روز نوشتی، هر روز بودی. و حالا به آخرین پست این چرخه رسیده‌ای. تبریک می‌گویم به خودت.

برای امروز، نه سراغ فیلسوفی می‌رویم، نه سراغ مفهومی. امروز، سراغ خودت می‌رویم. سراغ جمع‌بندی این سی روز. سراغ فیلسوف شرقیِ درونِ خودت.

عنوان: سی روز با فیلسوف شرقی

 - سی روز پیش، یک تاپیک زدم با اسم «دلنوشته‌های یک فیلسوف شرقی». نمی‌دانستم چه می‌شود. نمی‌دانستم تا کجا پیش می‌روم. فقط یک دل تنگ و یک قلم داشتم.

 حالا سی روز گذشته. در این سی روز:

د-کارت:به من گفت «شک کن، پس هستی.» و من با یک خیارشور به همان نتیجه رسیدم.

-افلاطون به من گفت «از غار بیرون بیا.» و من رفتم پشت بام و ماه را دیدم.

 

-نیچه به من گفت «آنچه نکشد، قوی‌ترت می‌کند.» و من فهمیدم گاهی فقط خسته می‌شوی، و همین خستگی هم یک فلسفه است.

-کییرکگور به من گفت «پرش کن.» و من پریدم، بدون اینکه بدانم توی آب می‌افتم یا روی خشکی.

-خیام به من گفت «یک جرعه شادی پیدا کن.» و من یک چای داغ در نیمه‌شب پیدا کردم.

-کامو به من گفت «سیزیف را خوشبخت تصور کن.» و من سنگ‌های روزمره‌ام را با سوت هل دادم.

-کانت به من گفت «اگر همه این کار را بکنند چی؟» و من سکوت نکردم.

-مولانا به من گفت «نی از جدایی می‌نالد.» و من فهمیدم دلتنگی، یک جور فلسفه است.

-سارتر به من گفت «دیگری جهنم است.» و من از نگاه عمه‌ام آزاد شدم.

-ارسطو به من گفت «حد وسط را پیدا کن.» و من یاد گرفتم نه افراط، نه تفریط.

-اپیکتتوس به من گفت «بعضی چیزها دست تو نیست.» و من ول کردم.

-راسل به من گفت «یک کار بکن.» و من ظرف شستم.

-هراکلیتوس به من گفت «نمی‌شود دو بار در یک رودخانه قدم زد.» و من هر لحظه را غنیمت شمردم.

-دیوژن به من گفت «کنار برو، آفتاب مرا نگیر.» و من از خمره‌ام بیرون آمدم.

-سهروردی به من گفت «جهان نور است.» و من نور خودم را پیدا کردم.

-سقراط به من گفت «زندگیِ بی‌سوال، ارزش زیستن ندارد.» و من هر روز یک سوال پرسیدم.

-مارکوس اورلیوس به من گفت «امروز را خوب زندگی کن.» و من امروز را زندگی کردم.

-مونتنی به من گفت «از خودت بنویس.» و من از خیارشور و باران و گنجشک نوشتم.

-ابن سینا به من گفت «پرنده، قفس را می‌شکند.» و من بال‌هایم را تکان دادم.

-شوپنهاور به من گفت «فاصله‌ی درست را پیدا کن.» و من بین تیغ و سرما، جای خودم را پیدا کردم.

- افلاطون (دوباره) به من گفت «عشقِ نرسیده هم عشق است.» و من به ماه نگاه کردم و لبخند زدم.

- حالا، سی روز بعد، فیلسوف شرقی هنوز اینجاست. نه با جواب‌های قطعی، نه با فلسفه‌های قطور. فقط با یک دل پر از سوال، یک قلم، و یک عالمه خاطره از این سی روز.


 فلسفه، جواب نیست. فلسفه، پرسیدن است. سی روز پرسیدم. گاهی خندیدم، گاهی گریه کردم، گاهی سکوت کردم، گاهی فریاد زدم. اما ننوشتن را هم فلسفه کردم. حالا، سی روز تمام شد. اما فیلسوف شرقی تمام نشده. شاید یک روز، روز سی و یکم بیاید. یا شاید نه. ولی این سی روز، مال من است. و مال شما. ممنون که بودید. ممنون که خواندید. ممنون که با من فکر کردید. به امید روزهای دیگر، به امید فلسفه‌های دیگر. به امید زندگی. فیلسوف شرقی، تا همیشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز سی و یکم مبارک. فیلسوف شرقی از مرز یک ماه عبور کرد. سی روز گذشت، اما فلسفه تمام نشد. چون فلسفه وقتی تمام می‌شود که آدم از پرسیدن دست بردارد. و تو، فیلسوف شرقی، هنوز داری می‌پرسی. پس ادامه می‌دهیم.

-برای امروز، به مناسبت شروع ماه دوم، سراغ باروخ اسپینوزا می‌رویم. فیلسوف هلندیِ یهودی‌تبار که کلیسا او را تکفیر کرد، جامعه‌اش او را طرد کرد، اما او آرام نوشت و به عشقِ بی‌قید و شرط به «هستی» رسید. فلسفه‌اش: **«خدا همان طبیعت است. و شادی، یعنی فهمیدن این که همه‌چیز به هم وصل است.»**

عنوان: من، تو، و یک برگ

- اسپینوزا یک حرف عجیب زد. گفت خدا یک شخص نیست که توی آسمان نشسته باشد و قضاوت کند. خدا همان طبیعت است. همان درخت، همان باد، همان باران، همان تو، همان من. همه‌چیز یک چیز است. و شادی، یعنی فهمیدن این که هیچ‌چیز جدا از چیز دیگر نیست. همه‌چیز به هم وصل است. مثل یک برگ که از درخت جدا می‌شود، ولی باز هم بخشی از زمین است، باز هم بخشی از چرخه‌ی زندگی.

- راستش من تا همین چند وقت پیش، فکر می‌کردم اسپینوزا یک آدم بی‌دین است. کلیسا که او را تکفیر کرد، شاید حق داشت. اما یک شب، وقتی داشتم به یک برگ خشک نگاه می‌کردم که توی باد می‌رقصید، ناگهان اسپینوزا را فهمیدم.

- آن برگ، روزی بخشی از درخت بود. درخت، بخشی از خاک. خاک، بخشی از زمین. زمین، بخشی از جهان. و من، دارم به این برگ نگاه می‌کنم. یعنی من هم بخشی از این جهان هستم. یعنی من و آن برگ، به یک چیز وصلیم. یعنی من و تو، که داری این را می‌خوانی، به یک چیز وصلیم. یک چیز بزرگ، یک چیز نامرئی، یک چیز که شاید اسمش را بگذاریم «هستی» یا «زندگی» یا هرچیزی که دوست داری.

- فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی اسپینوزا نگفته خدا نیست. گفته خدا همه‌جاست. توی برگ، توی باران، توی نگاه تو، توی نوشته‌ی من. و شادی یعنی همین: ببینی که تنها نیستی. که همه‌چیز با همه‌چیز گره خورده. که تو یک برگ جدا نیستی. تو بخشی از درخت هستی. و درخت، بخشی از جنگل. و جنگل، بخشی از جهان.

-امروز به یک چیز کوچک نگاه کن. یک برگ، یک سنگ، یک گلدان. بگو: «من هم بخشی از این هستم.» اسپینوزا می‌گوید این یعنی خدا را دیدن. من می‌گویم این یعنی فلسفه را زندگی کردن. راستی، این سی و یک روز را با هم زندگی کردیم. یعنی ما هم به هم وصل‌ایم. ممنونم که هستی. ممنونم که خواندی. ممنونم که با من فلسفه بافتی. ادامه بدهیم؟ می‌گویم که بله.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...