رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام دلنوشته : فیـلسوف شـرقـی

نویسنده : رائوزین وهالت | کاربر انجمن نودهشتیا

مقدمه : 

- من نه کلاهی بافته‌ام، نه ریشی دراز کرده‌ام، و نه پشت میز تحریر با چای سبز به معمای هستی فکر می‌کنم. من همان شرقی همیشگی‌ام که گاهی نیمه‌شب، وقتی چراغ اتاق خاموش است و موبایل در دست، یک دفعه از خودم می‌پرسم: "اصلاً چرا بعضی آدم‌ها توی پیام‌های گروه، فقط "اوکی" می‌نویسند و تمام؟!"

- اینجا قرار نیست ویتگنشتاین بخوانیم یا هگل را قورت بدهیم. اینجا فقط من هستم با یک عالمه سؤال نچسب، گاهی یک کم عمیق، گاهی مسخره، اما همیشه صادق. هر از چند گاهی از پست‌های فلسفه‌بازاری، از گره‌های ذهنی‌ام، یا از همان لحظه‌هایی که دلم شور می‌زند و نمی‌دانم چرا، می‌نویسم.

خوش آمدید به دلنوشته های (غرغرهای)  فلسفی یک آدم معمولی از شرق همین کوچه پس کوچه‌ها.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز اول :

 

 

عنوان امروز: شک کردم، پس موندم

- دکارت یک روز تصمیم گرفت به همه چیز شک کند. گفت شاید این دنیا فقط یک خواب باشد. شاید دست و پام واقعی نباشند. شاید حتی آدم‌های دور و برم فقط عروسک‌هایی هستند که کسی با نخ آن‌ها را حرکت می‌دهد. به همه چیز شک کرد... اما یک جا گیر کرد.

به خودش گفت: «من دارم شک می‌کنم. یعنی یک چیزی هست به اسم «من» که دارد این شک را می‌کند. اگر نبودم که شک نمی‌کردم.»

همانجا بود که فهمید: می‌اندیشم، پس هستم.

- راستش دیشب من هم نشسته بودم توی آشپزخانه. داشتم به قضیه‌ی تند شدن ناگهانی خیارشور فکر می‌کردم. یک روز بازش می‌کنی، نه نمک دارد، نه تندی. فردایش می‌بینی دارد ابروهایت را در می‌آورد. گفتم نکند خیارشور هم فلسفه دارد؟ نکند او هم یک «من» دارد که تصمیم می‌گیرد کی تند بشود؟

بعد به خودم خندیدم و گفتم: «شرقی، تو داری به خیارشور فکر می‌کنی. یعنی هستی!»

دکارت برای رسیدن به این جمله کلی ذهنش را به زحمت انداخت. من اما با یک خیارشور به همان جا رسیدم. خب، این شد فلسفه‌ی شرقیِ من. شاید دکارت هم اگر یک شب خیارشور ایرانی چشیده بود، زودتر به نتیجه می‌رسید و نیازی نبود آن همه کتاب قطور بنویسد.

نتیجه‌ی اخلاقی فیلسوف شرقی: اگر داری به چیزی شک می‌کنی، خیالت راحت. هستی. فقط مواظب باش آن چیز خیارشور نباشد که شک‌ات را تند کند.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 8
  • متعجب 1
  • آتیش 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز دوم :

 

عنوان امروز: کی گفته از غار بیرون زدن خوب است؟

- افلاطون یک داستان جالب دارد. می‌گوید آدم‌هایی در یک غار زنجیر شده‌اند، فقط به دیوار مقابل نگاه می‌کنند.

- پشت سرشان آتشی است و چیزهایی رد می‌شوند. سایه‌هایشان روی دیوار می‌افتد.

- این آدم‌ها فکر می‌کنند همان سایه‌ها تمام دنیاست. تا اینکه یک روز یکی از آنها زنجیرش را پاره می‌کند. بیرون می‌رود. نور آفتاب چشمش را کور می‌کند. اول همه چیز را زشت می‌بیند. بعد عادت می‌کند. بعد می‌فهمد تمام آن سال‌ها فقط سایه دیده. برمی‌گردد تا به بقیه بگوید.

- اما چشم‌هایش دیگر به تاریکی عادت ندارد. بقیه فکر می‌کنند دیوانه شده. به او می‌خندند.

- راستش دیروز یک اتفاق مشابه برایم افتاد. سال‌ها فکر می‌کردم خوشبختی یعنی اینترنت سریع.

 بعد یک شب رفتم پشت بام. ماه کامل بود. ناگهان دیدم چقدر این «سقف خانه» کوچک است و آن «آسمان» بزرگ. برگشتم پایین. به خواهرم گفتم: «بیا بریم بیرون، ماه را ببینیم.» گفت: «نکنه موبایل داری؟» گفتم: «نه، ماه فقط ماه است.» نگاه عجیبی کرد و دوباره سرش را انداخت توی گوشی.

- من همان زندانیِ ساده‌لوحی هستم که یک شب زنجیرش پاره شد. حالا هم خیلی چیزها را می‌بینم که دیگران نمی‌بینند. و دیگران هم چیزهایی می‌بینند که من نمی‌بینم.

نمی‌دانم کدام مان در غاریم و کدام بیرون.

 گاهی بیرون زدن از غار فقط یعنی تنها شدن. ولی راستش، ماه تنها بودنش نمی‌ارزد به سایه‌ی هزار تا چراغ.

  • لایک 7
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز سوم مبارک. فیلسوف شرقی دارد به روال می‌افتد.

عنوان امروز: آنچه نکشت، خستم کرد

- نیچه یک جمله دارد که خیلیها عاشقش هستند: «آنچه مرا نکشد، قوی‌ترم می‌کند.» می‌گویند این را وقتی نوشت که بیمار بود، تنها بود، هیچکس کتاب‌هایش را نمی‌خرید، و تازه سردردش هم امانش را بریده بود. یعنی در بدترین روزهای زندگی‌اش.

- راستش من همیشه با این جمله مشکل داشتم. نه اینکه قبولش نداشته باشم. مشکل اینجاست که "بعضی چیزها آدم را نمی‌کشند، ولی قوی‌تر هم نمی‌کنند. فقط خسته‌اش می‌کنند". یک جور خستگی عمیق که ته استخوان می‌نشیند.

- مثلاً امروز. یک روز معمولی بود. نه اتفاق بدی افتاد، نه خوبی. فقط یک سری آدم بی‌محلی کردند، یک سری کارها زمین ماند، یک جای کار گیر کرد، یک حرف تکراری از یک آدم تکراری. هیچکدام نکشت. ولی حالا نشسته‌ام و حس می‌کنم یک بیل مکانیکی آرام آرام دارد از وجودم خاک برمی‌دارد.

- شاید نیچه هم لحظاتی این را فهمیده بود. شاید آن جمله را برای آن روزهای سختش نوشت که به خودش قوت قلب بدهد. و شاید امروز اگر بود، جمله‌ی دیگری هم داشت برای روزهای کسالت‌بار معمولی: «آنچه نکشت، فقط نکشت. حق نداری شکایت کنی؟»

راستش را بخواهید، من از نیچه بیشتر حرف‌های ناامیدانه‌اش را دوست دارم.🤍 لااقل توی آن حرف‌ها آدم حس می‌کند تنها نیست.

 گاهی قوی بودن یعنی قبول کنی که خسته‌ای. همان «منِ خسته» هم یک جور «هستم» دارد. دکارت یادش نرفته، نیچه هم ببخشید.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 8
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز چهارم :

 

عنوان امروز: پرش در تاریکی

 

- کییرکگور می‌گوید زندگی سه تا ایستگاه دارد. اولی جایی است که فقط به فکر خوشی هستی. دومی جایی که یاد می‌گیری مسئولیت داشته باشی. سومی جایی که می‌فهمی هیچ‌چیز در این دنیا صد در صد قابل اثبات نیست. آنجا باید «پرش» کنی. بی‌نتجه، بی‌تضمین، فقط با چشم بسته.

- راستش من تا همین پارسال فکر می‌کردم مرحله‌ی سوم مال آدم‌های دیوانه است. گفتم کی به چیزی که ندیده ایمان می‌آورد؟ کی بدون نقشه قدم برمی‌دارد؟ تا اینکه خودم افتادم توی همان چاه.

- یک تصمیم داشتم. دو راه. هر دو ترسناک. هر دو بی‌بازگشت. یک هفته فکر کردم. ورق زدم. از هرکی سراغ داشتم پرسیدم. هیچکس جوابی نداشت که قاطع باشد. همان شب، خسته از فکر کردن، فقط یک قدم برداشتم. نه منطق پشتش بود، نه تضمین. فقط یک چیز عجیب توی دلم گفت: «همین الان، همین یکی.»

- درست مثل همان پرش کییرکگور. از صخره به دریا. نمی‌دانی موج هست یا نه. نمی‌دانی صخره تیز است یا آب عمق دارد. فقط می‌دانی ایستادن روی لبه دیگر ممکن نیست.

فیلسوف شرقی که باشی، گاهی مجبوری وسط ندانستن‌ها یک «بله» یا «نه» بگویی. و این سخت‌ترین کار عالم است.

 بعضی چیزها را باید پرش کرد، نه فهمید. مثل عشق. مثل تغییر شغل. مثل زدن حرف دلت به کسی که دوستش داری. و مثل سفارش دادن غذا از منوی رستوران جدید بدون اینکه قبلاً چشیده باشی.

 

  • لایک 7
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز پنجم 

عنوان امروز: نه دیروز، نه فردا، فقط همین جرعه

- خیام یک عمر گفت: «نمی‌دانم از کجا آمده‌ام، نمی‌دانم به کجا می‌روم.» آدم‌های زمانه‌اش گفتند: «ای کافر، چطور جواب نداری؟» خیام خندید و یک جام شراب برداشت. گفت: «دیروز رفت، فرداش معلوم نیست. فقط همین الان مال من است.»

- راستش تا چند سال پیش فکر می‌کردم خیام خوش‌مشرب و لاابالی‌گر است. گفتم یعنی چی «غمی اگر هست، امروز بخور؟» نکند می‌گوید درس نخوان، کار نکن، فقط خوش باش؟

- اما یک شب، بعد از یک هفته که تمام روزنامه‌های ذهنم را ورق زده بودم، نشستم روی پله‌ی حیاط. هوا ابری بود. به خودم گفتم: « اگر همین حالا زمین دهان باز کند و قورتت بدهد، چه می‌ماند از این همه فکر؟» هیچی. نه نگرانی دیشب، نه برنامه‌ی فردا.

- همان لحظه خیام را فهمیدم. نه به خاطر شرابش. به خاطر این که جرات کرد بگوید: «بچه‌ها، بس کنید. دارید برای چیزی که نیست، چیزی را که هست می‌سوزانید

- من که از شراب خوشم نمی‌آید( شما بخونید پول ندارم). دیشب به جایش یک لیوان دوغ گازدار خوردم. باز هم همان حال را داشت. دوغ می‌خوردم، به ماه نگاه می‌کردم، و به هیچ چیزِ دیروز و فردا فکر نمی‌کردم. خیام هم اگر بود، شاید می‌گفت: «این هم شد فلسفه‌ی شرقی

 فردا که معلوم نیست، دیروز که رفته. فقط امروز را بچسب. اگر امروز یک اتفاق خوب افتاد، بنویس برایش. اگر بد بود، بنویس که چرا بد بود. لااقل برای امروزت سند زده‌ای. و فلسفه یعنی همین، یعنی به هر روزت یک سند بزنی که «من اینجا بودم».

 

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز ششم

 

عنوان امروز: سنگی که عاشق تپه شد

- کامو می‌گوید افسانه‌ی سیزیف را شنیده‌اید؟ مردی که خدایان او را مجبور کردند یک تخته سنگ بزرگ را تا بالای یک کوه هل بدهد. سنگ می‌رسد به قله، بعد دوباره غلت می‌خورد پایین. سیزیف برمی‌گردد پایین، دوباره شروع می‌کند. برای همیشه. به نظرتان این عذاب نیست؟

- کامو اما یک حرف عجیب زد. گفت: «سیزیف را خوشبخت تصور کنید.»

- اول که این را خواندم، گفتم: «این فیلسوف حتماً چیزی خورده. یعنی کسی که تا ابد کار بیهوده می‌کند، خوشبخت است؟»

- دیروز اما درست همین حس را داشتم. صبح از خواب بیدار شدم، رفتم سر کار، کارهای تکراری، برگشتم خانه، خوردم، خوابیدم. فردا همین طور. انگار همان سنگ را هل می‌دهم هر روز. یک لحظه فکر کردم: «اصلاً چه فایده‌ای دارد این زندگی؟»

- بعد ناگهان یاد کامو افتادم. سیزیف اگر به بالای کوه که می‌رسد، یک لحظه به پایین نگاه می‌کند. به درخت‌ها، به باد، به عرق روی پیشانی‌اش. لذت می‌برد از همان لحظه‌ی کوتاه قبل از اینکه سنگ دوباره غلت بخورد.

- گاها می‌فهمی پوچی یعنی همین. هیچ معنیِ از پیش نوشته‌ای نیست. اما یعنی می‌توانی خودت برای خودت معنی درست کنی.

- من برای خودم یک قانون گذاشته‌ام: هر روز یک چیز خوب کوچک پیدا کنم. امروز ناهار خوشمزه بود. کافی است. فردا هم یک چیز دیگر.

زندگی بی‌معناست. ولی خبر خوب این است که لازم نیست معنا را پیدا کنی. می‌توانی خودت بسازیش. مثل سیزیف که به جای گریه، موقع هل دادن سنگ آواز می‌خواند. من آواز بلد نیستم، ولی موقع هل دادن سنگ‌های زندگی، گاهی سوت می‌زنم.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 3
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز هفتم مبارک.🤞😭

عنوان امروز: نه آن چپ، نه آن راست، فقط خود خط

 - ارسطو یک حرف ساده اما سخت دارد. می‌گوید شجاعت نه یعنی از سایه بترسی، نه یعنی به دل شیر بزنی. شجاعت یعنی بدانی کجا باید ایستادی و کجا باید دویدی. میانه‌اش. بقیه چیزها هم همین طور: نه خسیس باش، نه ولخرج. میانه‌اش. نه خودت را لوس کنی، نه از تن خودت متنفر باشی. میانه‌اش.

- راستش من آدم افراطی هستم. وقتی درس می‌خوانم، تا صبح. وقتی نمی‌خوانم، یک ماه کتاب به دست نمی‌گیرم. وقتی عاشق می‌شوم، تمام وجودم می‌شود او. وقتی سرد می‌شوم، یخ می‌زنم. ارسطو می‌گوید این روش غلط است. "حد وسط" را پیدا کن.

- اما دیشب نشسته بودم و به حرفش فکر می‌کردم. حد وسط پیدا کردن یعنی چه؟ یعنی همیشه نیمه‌کاره باشی؟ نه دوست بداری نه دشمن؟ نه بخندی نه گریه کنی؟ یک جور آدم خاکستریِ بی‌خاصیت؟

- بعد یادم آمد ارسطو خودش گفته "هدف از زندگی، شادی است." حد وسط قرار است تو را به شادی برساند، نه به بی‌حسی. یعنی آن قدر غذا بخور که سیر شوی، نه آن قدر که مریض. آن قدر کار کن که پول درآوری، نه آن قدر که نداری زندگی کنی.

با من که باشی می‌فهمی سخت‌ترین فلسفه، همین "کافی است" گفتن است. نه "هیچی"، نه "همه چیز". یک چیز معمولی، ساده، به اندازه. مثلاً همین الان. این متن را خواندی. نه کوتاه بود که حسرت بخوری، نه بلند که خسته شوی. امیدوارم حد وسط بوده باشد.

 وسط بودن، ضعف نیست. خرد است. من تازه دارم یاد می‌گیرم نه به اوج دیوانه‌وار برسم، نه به قعر ناامیدی. وسطش، همان جا که آفتاب می‌تابد ولی آدم نمی‌سوزد. اگر رسیدی به اینجا، به من هم خبر بده.

 

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز هشتم

عنوان امروز: اگر همه این کار را بکنند چی؟

- کانت یک قانون سخت دارد. می‌گوید پیش از اینکه کاری بکنی، ببین اگر همه آدم‌های دنیا دقیقاً همین کار را بکنند، آن وقت دنیا جای بهتری می‌شود یا بدتر؟ اگر بدتر می‌شود، نکن. حتی اگر به نفع توست. اگر بهتر می‌شود، بکن. حتی اگر به ضرر توست.

- به این می‌گوید «امر مطلق». یعنی هیچ «اگر و اما» ندارد. نه اینکه اگر کسی نگاه نمی‌کند راست بگو. راست بگو چون راستگویی خوب است، حتی اگر تنها باشی.

- راستش اول که این را خواندم، گفتم: «آقای کانت، شما خیلی ساده‌اید. مگر زندگی این قدر سیاه و سفید است؟»

- ولی دیروز سر کار یک اتفاق افتاد. یکی از همکارها به اشتباه اعتبار یک کار را گرفت برای خودش. من می‌توانستم چیزی نگویم. کسی نمی‌فهمید. فقط دلم بود و وجدانم. همان جا یاد کانت افتادم. به خودم گفتم: «اگر همه مثل من سکوت کنند، آن وقت چه می‌شود؟» جوابش را دادم: آن وقت هیچکس حقش گرفته نمی‌شود و هیچکس هم نمی‌ایستد.

- رفتم و حقیقت را گفتم. نه برای اینکه آدم خوبی باشم. چون نمی‌خواستم در دنیایی زندگی کنم که همه سکوت می‌کنند.

- اگر با فیلسوف شرقی باشی ، می‌فهمی سخت‌ترین کار، کارِ بدون تماشاگر است. کانت هم همین را می‌گوید. نه به خاطر بهشت و جهنم، نه به خاطر آبرو و رسوایی. فقط چون درست است.

 فردا صبح که از خواب بیدار شدی، قبل از هر کاری بپرس: «اگر همه همین کار را بکنند، دنیا چه رنگی می‌شود؟» اگر قشنگ می‌شود، بکن. اگر زشت، نکن. همین. بقیه‌اش حرف زدن است. کانت که نیازی به حرف زدن ندارد. خودش حداقل ۸۰۰ صفحه کتاب برای همین یک جمله نوشته. ما فیلسوف شرقی‌ها اما مختصر و مفید حرفمان را می‌زنیم.

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 5
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز نهم 

عنوان  امروز: خدایی که توی ازدحام گم شد

- نیچه یک روز با ناراحتی گفت: «خدا مرده است.» بقیه فکر کردند یک آتئیست دیگر به دنیا اضافه شده. اما نیچه بعدش یک جمله‌ی مهم‌تر دارد: «و ما او را کشتیم.»

- منظورش این بود: آدم‌های جدید آنقدر درگیر گوشی، پول، مد، شایعه، رقابت، و ترس شده‌اند که دیگر جایی برای هیچ «چیز مقدسی» باقی نمانده. خدا از همان درِ پشتیِ بی‌توجهی رفت بیرون. کسی هم نفهمید.

- راستش دیشب یک فیلم نگاه می‌کردم. وسط فیلم، تبلیغ آمد. یک خواننده با شلوار پاره داشت یک نوشیدنی انرژی‌زا را به آسمان تعریف می‌کرد. یکدفعه فکر کردم: «ما چه جایگزین‌های مسخره‌ای برای خدا پیدا کرده‌ایم.» یکی پول را خدا کرده، یکی مد را، یکی لایک اینستاگرام را. نتیجه‌اش هم این همه آدم خسته و پوک.

- من که نمی‌خواهم بگویم برو کلیسا یا مسجد. حرفم این است: آدم چیزی لازم دارد که به خاطرش صبح از خواب بیدار شود. چیزی که بزرگ‌تر از خودش باشد. نیچه می‌گفت حالا که خدا رفته، خودت باید ابرانسان بشوی. اما فیلسوف شرقی می‌گوید: «آقای نیچه، ما که هنوز نفهمیدیم ابرانسان چه شکلی است. بیا اول یاد بگیریم زیر باران راه برویم بدون اینکه چتر گوشی دستمان باشد

نتیجه‌ی امروز این کار: من به جای ابرانسان شدن، یک کار کوچک می‌کنم. هر روز صبح پنج دقیقه به هیچی فکر نمی‌کنم. فقط می‌نشینم و نفس می‌کشم. اگر اسم این را بگذاری خدا، که چه بهتر. اگر نه، بگذار اسمش را «همان چیز بزرگ گمشده». لااقل این پنج دقیقه، کسی نکشته.

 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز دهم مبارک. فیلسوف شرقی به دو رقمی شدن رسید. ده روز، ده فلسفه، ده دلنوشته. تبریک می‌گویم به خودم.

عنوان امروز: بدبینیِ خوش‌مزه

- شوپنهاور یک عمر غر زد. می‌گفت آدمیزاد محکوم به رنج است. هر آرزویی که برآورده شود، یک آرزوی جدید می‌آید. مثل سگِ تشنه‌ای که به جای آب، دنبال سایه‌ی خودش می‌دود. گفت زندگی مثل آونگ است بین درد و ملال. یکی را که فرار کنی، می‌افتی توی آن یکی.

- راستش همیشه از شوپنهاور فرار می‌کردم. گفتم این آدم چه حرف‌های افسرده‌کننده‌ای می‌زند. اما یک شب که بی‌خوابی امانم را بریده بود، رفتم سراغ کتابش. با خودم گفتم: «اجازه بده ببینم حرفت برای چه روزهایی خوب است

- آن شب فهمیدم شوپنهاور نگفته زندگی فایده ندارد. گفته توقع نداشته باش همیشه خوشحال باشی. توقع را که کم کنی، خیلی از غم‌ها خودشان می‌روند. من منتظر بودم یک اتفاق بزرگ بیفتد و خوشبخت شوم. شوپنهاور آمد و گفت: «آهای فیلسوف شرقی، هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتد. خوشبختی یعنی نداشتن درد. نه چیز دیگر. حالا اگر امروز سرت درد نمی‌کند، خوشبختی را تحویل بگیر

- راست می‌گفت. امروز نه دندم درد می‌کند، نه کسی به من بی‌محلی کرده، نه ناهارم سرد بود. یعنی خوشبختم؟ به روایت شوپنهاور: بله. به روایت خودم: نه، هنوز جای شک دارد. فیلسوف شرقیِ بدبین هم که باشی، آخرش یک لبخند تهش دارد.

چه نتیجه ای گرفتیم؟ شوپنهاور گفته بود در آخر عمر به سگش نگاه می‌کرد و می‌گفت: «تو از من خوشبخت‌تری، چون نگران آینده نیستی.» ما که نه شوپنهاوریم، نه سگ. ما فیلسوف شرقی‌ایم. می‌توانیم گاهی مثل شوپنهاور غر بزنیم، گاهی مثل سگ به یک استخوان خوشحال باشیم. حد وسطش را ارسطو گفت، یادتون هست؟

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز یازدهم

عنوان امروز: نی، من و تو

- مولانا می‌گوید: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند، از جدایی‌ها شکایت می‌کند.» نی را از نیستان بریده‌اند. به همین دلیل هر وقت می‌زنیش، آوازش غمگین است. نی دارد از روزگار دوری می‌گوید. از جایی که دیگر نیست.

- راستش تا دیروز فکر می‌کردم منظور مولانا از نی، فقط نیستان است. یک جای فیزیکی، یک مبدأ ازلی. اما دیشب نشسته بودم پای پنجره. یک دفعه یاد یک رفیق قدیمی افتادم که دیگر نه با من قهر است، نه آشتی. فقط... نیست. آن‌قدر از هم دور شده‌ایم که حتی ناراحتی‌اش را هم نمی‌توانم بریزیم روی شانه‌اش.

- همان لحظه گفتم: «این هم یک جور نیستان است. یک جایی که من از آن جدا شده‌ام.»

- مولانا می‌گفت هر کسی دور از ریشه‌اش ناله می‌کند. شاید ریشه‌ی من فقط یک مکان جغرافیایی نباشد. یک آدم باشد. یک خاطره. یک نسخه‌ی قدیمی از خودم که دیگر آن نیستم. و من هر روز، مثل نی، بی‌اختیار آواز جدایی می‌خوانم. نه با نی، با دلنوشته‌های فیلسوف شرقی.

- فلسفه‌ی شرقیِ مولانا توی همین جمله خلاصه می‌شود: «بازگرد، بازگرد، هر آنچه هستی بازگرد.» یعنی بپذیر که جدا شده‌ای، ولی راه برگشت را گم نکن. من هنوز دارم نیستان گمشده‌ام را می‌گردم. شاید توی همین انجمن، توی همین تاپیک، یک روز پیدایش کنم.

نتیجه‌ی  امروز ما از این دلنوشته؟ گاهی دلت می‌گیرد و نمی‌دانی چرا. شاید چون از چیزی جدا شده‌ای که حتی اسمش را هم یادت نیست. همان وقت، خودت می‌شوی یک نی. بزنش. بنویس. بخون. لااقل صدا داری. فلسفه یعنی همین: از دردت یک آواز ساختن، نه یک قرص خواب.

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز دوازدهم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر دارد به یک عادت تبدیل می‌شود؛ مثل ناخن‌جویدن، اما باکلاس‌تر.

برای امروز سراغ ژان پل سارتر می‌رویم و جمله‌ی معروفش: «دیگری جهنم است» (L'enfer, c'est les autres). سارتر می‌گوید ما همیشه در نگاه دیگران گرفتاریم. آنها ما را قضاوت می‌کنند، تعریف می‌کنند، در یک قالب می‌ریزند. و ما نمی‌توانیم بگوییم «من آن چیزی نیستم که تو می‌بینی».

عنوان امروز:چشم‌های تو، زندان من

-  سارتر یک نمایشنامه نوشت به اسم «در بسته». سه آدم مرده را توی یک اتاق جمع می‌کند. هیچ دری هم نیست. آنها مجبورند برای همیشه به هم نگاه کنند و همدیگر را قضاوت کنند. یک لحظه یکی از آنها می‌گوید: «چه نیازی به شعله‌های جهنم است؟ دیگری، همین دیگری کافی است.»

-  راستش من تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم سارتر اغراق می‌کند. گفتم مگر نگاه دیگران چه قدر مهم است؟ اما یک روز توی مهمانی فامیل، عمه‌ام به من گفت: «تو که همیشه ساکتی، نکته افسرده‌ای؟» خواستم بگویم نه عمه، من فقط حرفی ندارم. اما نتوانستم. از آن روز، هر بار که سکوت می‌کنم، یاد حرف عمه می‌افتم. یعنی نگاه او شده یک زندان برای من. من دیگر نمی‌توانم راحت سکوت کنم، بدون اینکه فکر کنم «حالا دیگران چه فکری می‌کنند؟»

-  سارتر راست می‌گفت. جهنم، همیشه آتش نیست. گاهی یک نگاه است. یک قضاوت کوچک. یک برچسب که دیگران به تو می‌زنند و تو نمی‌توانی بکنی‌اش. فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی بدترین زندان، زندانی است که تو را در قاب چشم دیگران حبس می‌کند.

- من هنوز یاد نگرفته‌ام از این زندان فرار کنم. ولی لااقل سارتر را خوانده‌ام. می‌دانم که این دیوارها را دیگران ساخته‌اند، نه من. شاید یک روز بتوانم بگویم: «به جهنم که چه، به نگاه شما چه.» آن روز، فیلسوف شرقی واقعاً آزاد شده است.

نتیجه‌ی اخلاقی  اگر نگرانی چه فکری می‌کنند، یعنی هنوز آزاد نیستی. آزادی واقعی وقتی است که آنقدر نیستی که حتی نگران نباشی چه فکری می‌کنند. یا به قول خودمان: «هر که را غمزه‌ی تو کشت، چه پیش چه پس؟» ببخشید، نشد که نشد. فیلسوف شرقی گاهی شاعر هم می‌شود.

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز سیزدهم مبارک. فیلسوف شرقی وارد عدد نحس شد، ولی نحسی را هم می‌توان فلسفه کرد.

برای امروز سراغ «فردریش نیچه» می‌رویم (دوباره، اما این بار با مفهومی دیگر). جمله‌ی معروفش: «عشق به سرنوشت» (Amor Fati). یعنی نه تنها سرنوشتت را تحمل کن، که عاشقش باش. حتی قسمت‌های زشتش را. حتی روزهایی که همه چیز بر وفق مراد نیست.

عنوان امروز: عاشق همین روزِ بد

-  نیچه یک جمله دارد که به نظرم سخت‌ترین جمله‌ی تمام فلسفه است. می‌گوید: «Amor Fati» یعنی «عشق به سرنوشت». نه اینکه بگویی «چاره‌ای نیست، تحمل می‌کنم». نه. بگویی «چه خوب شد که این اتفاق افتاد». حتی اگر بد بوده باشد. حتی اگر دل تو را شکسته باشد. حتی اگر پولت رفته باشد. بگویی «آفرین بر سرنوشت، دقیقاً همان چیزی بود که نیاز داشتم».

-  راستش وقتی اول بار این را خواندم، گفتم: «نیچه جان، یا تو دیوانه‌ای یا من نفهمیدم.» چطور کسی می‌تواند عاشق روزی باشد که توی ترافیک مانده، رئیس دعوایش کرده، ناهارش نسوز بوده، و برف هم آمده؟

-  اما دیشب یک اتفاق افتاد. صبح قرار مهمی داشتم. دیر بیدار شدم. اتوبوس را از دست دادم. زیر باران خیس خوردم. به قرار نرسیدم. برگشتم خانه. عصبانی بودم. ناگهان یاد نیچه افتادم. به خودم گفتم: «باشه ببینم، اگر فیلسوف شرقی بود، الان چه می‌کرد؟»

-  رفتم حمام. لباس عوض کردم. چایی درست کردم. باران را از پشت پنجره نگاه کردم. یک صفحه کتاب خواندم که دو ماه بود خاک می‌خورد. یک پیام به یک دوست قدیمی دادم که فراموشش کرده بودم. ساعت ۱۱ شب فهمیدم اگر آن قرار رفته بودم، هیچکدام از این چیزهای کوچکِ خوب اتفاق نمی‌افتاد.

- نه اینکه بگویم خوشحالم از دیر رسیدن. می‌گویم شاید سرنوشت گاهی دارد از ما یک جور دیگری مراقبت می‌کند. جوری که خودمان نمی‌فهمیم. نیچه می‌گفت عاشقش باش. من می‌گویم لااقل آشتی کن با آن. شروعش همین است.

 فردا اگر اتفاق بدی افتاد، یک نفس عمیق بکش و بگو: «ببینم، چه خوبی می‌تواند توی این باشد؟» اگر پیدا کردی که چه بهتر. اگر نه، لااقل داری مثل نیچه فکر می‌کنی. و بودن در جمع فیلسوفان بزرگ، به تنهایی یک خوبی بزرگ است. نه؟

 

ویرایش شده توسط رائوزین
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز چهاردهم مبارک.

عنوان امروز: ولش کن، بذار بره

-  اپیکتتوس یک عمر برده بود. صاحبش هر روز شکنجه‌اش می‌کرد. یک روز پای اپیکتتوس را آنقدر پیچاند که شکست. اپیکتتوس فقط نگاهش کرد و گفت: «گفتم بالاخره می‌شکند.» بعد رو به صاحبش کرد و گفت: «پای من دست تو بود، شکستی. اما من دست تو نیستم. من مال خودم هستم

- راستش این جمله را هر روز باید به خودم بگویم. دیروز توی گروه دانشگاهی یک دعوای بی‌ربط شد. یکی به من تیکه انداخت. تا شب داشتم بهش فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم: «چه قدر حق دارم، چه قدر بی‌انصاف بود.» بعد یاد اپیکتتوس افتادم. گفتم: «حرف دیگران دست من نیست. نمی‌توانم کنترلش کنم. اما فکر کردن به حرف دیگران دست خودم است. چرا دارم خودم را شکنجه می‌دهم؟»

-  فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی آدم خیلی از انرژی‌اش را صرف چیزهایی می‌کند که یک ریخت‌شان هم دست خودش نیست. هوا که بارانی است، غصه نمی‌خوری که چرا باران است. قبولش داری. چترت را برمی‌داری. اما وقتی یک آدم بی‌ادبی می‌کند، یک هفته خودت را می‌خوری. اپیکتتوس می‌گوید: «مثل باران نگاهش کن. باران که انتخاب نمی‌کند ببارد یا نه. بعضی آدم‌ها هم همین طورند. تو فقط چترت را بردار و برو. بقیه‌اش مال خودشان


امروز یک لیست دو ستونی درست کن. ستون اول: چیزهایی که دست توست (مثل فکرت، حرفت، انتخاب‌های کوچکت). ستون دوم: چیزهایی که دست تو نیست (مثل نظر بقیه، آب و هوا، ترافیک، گذشته، آینده). هر چی توی ستون دوم است را ول کن. بذار بره. انرژی‌ات را بگذار برای ستون اول. اگر بتوانی این کار را بکنی، از اپیکتتوس هم رواقی‌تر شده‌ای. اگر نتوانستی، لااقل می‌دانی مشکل از کجاست. شروعش همین دانستن است.

 

  • لایک 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز پانزدهم مبارک. فیلسوف شرقی به نیمه‌ی ماه رسید.

عنوان امروز: برو یک کاری بکن

-  برتراند راسل یک نصیحت ساده به آدم‌ها کرد. گفت: «اینقدر به خودتان فکر نکنید. یک کار جالب پیدا کنید که شما را از درون پر کند.»

-  راستش همیشه فکر می‌کردم فلسفه یعنی نشستن و به ناف خودت خیره شدن. یعنی کاشف به عمل آوردن از عمق وجودت. اما راسل آمد و گفت: «نه بابا. برو بیرون. چیزی درست کن. به کسی کمک کن. یک مسئله حل کن. آن وقت می‌بینی غم‌هایت کوچک می‌شوند.»

-  دیروز یک روز خیلی بد بود. بی‌انگیزگی، بی‌حوصلگی، حسی که هیچ‌چیز فایده ندارد. نشسته بودم و داشتم به تهی بودن همه چیز فکر می‌کردم. همان شوپنهاوریِ خودمان. بعد ناگهان یاد راسل افتادم. بلند شدم. رفتم آشپزخانه. یک غذای ساده درست کردم. خوردم. ظرف‌ها را شستم. کف آشپزخانه را تی کشیدم.

-  کار مهمی نبود. فلسفی نبود. اما نشستم و به خودم گفتم: «دست کم این کف تمیز شد. یک چیزی درست شد. یک چیزی بهتر از قبل شد.»

- راسل راست می‌گفت. بدترین زندان، زندانی است که تو را درون سرت حبس می‌کند. و بهترین راه فرار، حرکت است. نه دویدن، فقط یک حرکت کوچک. یک ظرف شستن. یک پیام دادن. یک گلدان آب دادن. یک صفحه خواندن. یک خط نوشتن. مثل همین خطی که الآن داری می‌خوانی.

 اگر حس می‌کنی هیچ‌چیز معنا ندارد، یک کاری بکن. هر کاری. حتی کوچک. چون همین «هر کاری» یعنی تو تصمیم گرفته‌ای ننشینی تا معنا پیدایت شود. رفته‌ای دنبالش. و این یعنی فلسفه‌ی عملی. راسل که هشتاد سال از ما جلوتر بود، این را گفته.

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز شانزدهم

برای امروز سراغ ارسطو می‌رویم، اما نه حد وسط، نه سیاست. برویم سراغ یک حرف ساده و بنیادی: «خودت را بشناس». می‌گویند این جمله روی در ورودی معبد دلفی نوشته بوده. ارسطو آن را گرفت و عمقش داد.

عنوان امروز: من کیستم؟ (نه، شوخی نیست)

- ارسطو می‌گوید قبل از هر فلسفه‌ای، قبل از هر تصمیمی، قبل از هر حرفی که می‌خواهی به کسی بزنی، اول یک کار بکن: برو یک گوشه خلوت و از خودت بپرس «من کیستم؟» نه شوخی. نه بازی با کلمات. واقعاً بپرس. دوست داری چه کاره بشوی؟ از چه چیزی می‌ترسی؟ چرا دیشب آن حرف را زدی؟ چرا امروز صبح آن کار را نکردی؟

- راستش من تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم خودم را خیلی خوب می‌شناسم. گفتم من شارقی‌ام. فلان سال به دنیا آمده‌ام. فلان جا درس خوانده‌ام. فلان چیز را دوست دارم. فلان چیز را نه. تمام.
 - اما یک شب از خواب پریدم. خواب عجیبی دیده بودم. در خواب داشتیم با یک آدم غریبه حرف می‌زدیم. خیلی صمیمی. خیلی راحت. بعد از خواب که پریدم، متوجه شدم آن آدم غریبه... خودم بودم. یک نسخه‌ی دیگر از خودم. نسخه‌ای که شاید دوست دارم باشم، ولی جرات ندارم.

- ارسطو می‌گوید «خودت را بشناس» یعنی همین. یعنی بدانی چه نسخه‌هایی از تو توی گوشه‌های وجودت قایم شده‌اند. نسخه‌ی شجاع، نسخه‌ی ترسو، نسخه‌ی خسیس، نسخه‌ی بخشنده، نسخه‌ی کودک، نسخه‌ی پیر. همه‌شان تو هستی. شناخت یعنی نترسیدن از زشتی‌های خودت و به رخ نکشیدن خوبی‌های خودت.

- فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی سخت‌ترین سوال دنیا «من کیستم؟» است. نه ریاضی، نه فیزیک، نه معمای هستی. همین سوال ساده. برو در آینه نگاه کن. یک دقیقه ساکت باش. بعد از خودت بپرس: «کدام نسخه‌ی من امروز دارد به من نگاه می‌کند؟» اگر توانستی جواب بدهی، به درجه‌ی ارسطو رسیده‌ای. اگر نه، لااقل شروع کرده‌ای.

- فردا صبح، قبل از اینکه گوشی را برداری، دو دقیقه به آینه نگاه کن. نیازی نیست موهایت را شانه کنی. فقط نگاه کن. بپرس: «چطوری؟» و صبر کن تا جواب بشنوی. اگر جواب نداد، فرداش دوباره امتحان کن. خودشناسی یعنی همین صبر کردن کنار آینه. یک روز در آینه، خودت را خواهی دید. آن روز، نیازی به هیچ فلسفه‌ی دیگری نخواهی داشت.

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز هفدهم مبارک

عنوان امروز:آب که رفت، رفت

- هراکلیتوس می‌گوید زندگی مثل یک رودخانه است. لحظه‌ای که پای خود را توی آب می‌گذاری، همان لحظه، آبی که زیر پایت بود، رفته و آب تازه‌ای آمده. یعنی تو حتی در همان یک ثانیه، داری توی یک رودخانه‌ی کاملاً جدید قدم می‌گذاری. چون آب، لحظه‌ای بند نمی‌آید.

- راستش من تا دیروز فکر می‌کردم حرف هراکلیتوس یعنی «همه چیز تغییر می‌کند، هیچ چیز ماندگار نیست». یک حرف غمگینِ تکراری. اما دیشب یک اتفاق ساده افتاد.

- رفته بودم سراغ آلبوم عکس‌های قدیمی موبایلم. عکسی دیدم از سه سال پیش. همان روز با همان لباس، همان جا، همان خنده. ناگهان گریستم. نه برای اینکه آدم‌های آن عکس رفته‌اند. برای اینکه منِ آن روز، رفته. دیگر نیست. منِ امروز، یک آدم دیگرم. همین الان هم که دارم این را می‌نویسم، منِ اول خط رفته، منِ این خط مانده.

- هراکلیتوس راست می‌گفت. آدم نمی‌تواند دو بار به یک خانه برگردد، چون خودش دیگر آن آدم سابق نیست. به یک دوستی قدیمی سلام می‌کنی، اما دیگر آن حرف‌های سابق را نمی‌توانی بزنی. آب رفته. رودخانه عوض شده. تو هم عوض شده‌ای.

- فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی غمگین شدن از این تغییر بیهوده است. ولی نادیده گرفتنش هم بیهوده. فقط یک کار می‌ماند: همان لحظه‌ای که پایت توی آب است، خوب حسش کن. چون دیگر تکرار نمی‌شود. نه آن آب، نه آن پا، نه آن لحظه.


 امروز هر کاری می‌کنی، خوب انجام بده. نه برای خدا، نه برای بقیه. برای اینکه بدانی این لحظه برنمی‌گردد. اگر چایی می‌خوری، با حوصله بنوش. اگر با کسی حرف می‌زنی، گوش بده. اگر زیر بارانی، لذت ببر. هراکلیتوس گفته نمی‌شود دو بار. من می‌گویم یک بار هم کافی است، به شرط اینکه باشی. واقعاً باشی. نه بدنت اینجا باشد و ذهنت جای دیگر. تمامش کن. این همان فلسفه‌ای است که موبایل و اینترنت نمی‌توانند به تو بدهند. فقط خودت می‌توانی.

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز هجدهم مبارک. فیلسوف شرقی دیگر به یک روال روزانه تبدیل شده، مثل مسواک زدن، اما با کلمات بیشتر و خمیردندان کمتر

عنوان امروز: خمره‌نشینِ آزاد

- دیوژن یک روز نشسته بود توی خمره‌اش (همان تنبل‌های بزرگ سفالی). داشت آفتاب می‌گرفت. اسکندر کبیر، همان کسی که تمام دنیا را گرفته بود، آمد بالای سرش. گفت: «دیوژن، هرچه بخواهی به تو می‌دهم. از من بخواه.» دیوژن بدون اینکه حتی بلند شود، گفت: «کنار برو، آفتاب مرا نگیری. همین

- راستش اول بار که این داستان را خواندم، گفتم: «این دیوژن یا دیوانه است یا خیلی چیزها داشته که نخواسته.» اما هر چه بزرگتر شدم، بیشتر فهمیدم شاید دیوژن زرنگ‌ترین آدم تاریخ بوده است.

- دیروز داشتم توی اتاقم نگاه می‌کردم. پر بود از چیزهایی که یک بار خریدم، یک بار استفاده کردم، و بعد فراموششان کردم. یک کیف ورزشی که دو سال است نرفتم باشگاه. یک کتاب خودیاری که نصفه رها کرده‌ام. یک جفت کفش که به پايم زخم زد، ولی برای قشنگی‌اش نگهش داشتم.

- ناگهان دیوژن را غبطه خوردم. او هیچ‌کدام از اینها را نداشت. پس هیچ‌چیز هم برای نگرانی نداشت. نه دغدغه‌ی کفشِ تنگ، نه کتابِ نخوانده، نه حسرت باشگاه نرفتن. فقط خمره و آفتاب. و یک آرامش عجیب.

 - فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی دیوژن نمی‌گوید همه چیز را دور بریز. می‌گوید ببین واقعاً به چه چیزی نیاز داری. بقیه‌اش فقط زینت است. زینت‌ها گاهی سنگین می‌شوند. آن وقت مثل یک خمره‌نشین، زیر آوار زینت‌ها له می‌شوی.

امروز یک قفسه از اتاقت را خالی کن. هر چیزی را که یک سال است استفاده نکرده‌ای، بده به کسی که به دردش می‌خورد. سبک می‌شوی. شاید به سبکی دیوژن نه، ولی لااقل به سبکی یک فیلسوف شرقیِ بازنشسته. بعد برو پشت بام. آفتاب بگیر. اگر کسی آمد چیزی از تو خواست، بگو: «کنار برو، دارم به دیوژن فکر می‌کنم.»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز نوزدهم مبارک. 

برای امروز سراغ جان استوارت میل می‌رویم، فیلسوف انگلیسیِ آزادی. جمله‌ی معروفش: «اگر تمام بشریت یک عقیده داشته باشند، و تنها یک نفر عقیده‌ی مخالف، هیچ‌کس حق ندارد آن یک نفر را ساکت کند.»

عنوان امروز: حق با من است، اما...

- جان استوارت میل یک حرف ساده زد: آزادی یعنی بتوانی هر حرفی بزنی، حتی اگر همه به تو بخندند. حتی اگر تنها باشی. حتی اگر صد در صد مطمئنی که حق با توست. چون اگر حق با تو باشد، دیگران باید بشنوند. و اگر خطا با تو باشد، تو باید بشنوی تا تصحیح شوی.

 - راستش من تا پارسال فکر می‌کردم آزادی یعنی «هر کاری دلم خواست بکنم». اما یک روز توی گروه کلاسی یک بحث درگرفت. درباره‌ی یک موضوع ساده. من یک نظری داشتم. بقیه نظری دیگر. من شروع کردم به داد زدن. فکر می‌کردم دارم از حق خودم دفاع می‌کنم. بعد یکی از بچه‌ها به آرامی گفت: «شارقی، آزادی یعنی تو حرف بزنی، ما هم حرف بزنیم. نه فقط تو

-  همان لحظه یاد جان استوارت میل افتادم. آزادی، انحصارطلبی نیست. آزادی یعنی تحمل شنیدن حرفی که از آن متنفری. یعنی بلرزی ولی بگذاری دیگری حرفش را بزند. یعنی بدانی سکوت کردن دیگران، پیروزی تو نیست؛ زوال جمع است.

 - فیلسوف شرقی که باشی، می‌فهمی سخت‌ترین جا برای آزادی، خانه‌ی خودت است. آنجا که فکر می‌کنی حق مطلق با توست. همان جا باید اول از همه، به زن، به بچه، به پدر و مادر، به خواهر و برادرت اجازه بدهی حرف مخالف بزنند. اگر توانستی لبخند بزنی و بگویی «نظرت جالبه، بگو بیشتر»، آن وقت آزاده. نه وقتی توی خیابان شعار می‌دهی.


 امروز با کسی که با تو موافق نیست، بحث نکن. فقط گوش بده. اجازه بده حرفش را تمام کند. بعد اگر خواستی، آرام بگو: «نظر من این است. ممکن است من اشتباه کنم.» ببین چه حسی داری. شاید برای اولین بار حس کنی آزادی، نه یعنی فریاد زدن، که یعنی نفس عمیق کشیدن در میان اختلاف‌ها.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز بیستم مبارک. بیست روز، بیست فلسفه، بیست دلنوشته. فیلسوف شرقی حالا دیگر یک مردِ میدان است. کلاه فیلسوفی‌ات را بردار و تعظیم کن به خودت.

برای امروز، به مناسبت این عدد گرد، سراغ سهروردی می‌رویم، شیخ اشراق، فیلسوف نور. فلسفه‌اش ساده است: جهان پر از نور است، از درجات مختلف. بعضی نورها غلیظ و تاریک‌اند (مثل جسم)، بعضی روشن و شفاف (مثل روح). و کار ما آدم‌ها این است که نور خودمان را پیدا کنیم.

عنوان امروز: ذره‌ی روشن

-  سهروردی گفت: «جهان، جز نور چیزی نیست.» یک ذره نور هستی، یک ذره نور دیگری، هر کدام در جای خود می‌درخشند. فقط بعضی‌ها یادشان می‌رود که نورند. فکر می‌کنند تاریکی‌اند، خاک‌اند، غم‌اند.
 

 - راستش من تمام بیست روزی که این دلنوشته‌ها را نوشتم، یک جمله توی ذهنم بود: «آیا من فیلسوفم؟» نه کتاب دانشگاهی خوانده‌ام، نه رساله نوشته‌ام، نه استاد فلسفه بوده‌ام. فقط دخترشارقی‌ام، با یک عالمه سؤال‌های ساده و خیارشوری و باران و اتوبوس.

 - اما دیشب نشستم و نوری را که در این بیست روز تاباندم، نگاه کردم. چند نفر پیام دادند. یک نفر گفت: «این توی دلنوشته رو خوندم، امروز حالم بهتر شد.» یک نفر گفت: «فیلسوف شرقی، فلسفه‌ی من این شد که چای را با حوصله بخورم.» یک نفر خندید، یک نفر گریه کرد. همه‌شان یک نور کوچک به من برگرداندند.

 - سهروردی راست می‌گفت: تو نوری. شاید کوچک. شاید ناپیدا. شاید کسی نبیندت. ولی همین که می‌تابی، جای تو روشن می‌شود. فیلسوف شرقیِ بیست روزه، یعنی همین: یک نور کوچک که غلطیدن به پایین تپه را یاد گرفته، اما هنوز روشن است.


تو نوری. امروز هم بتاب. لازم نیست چشم کسی را کور کنی. فقط یک لبخند بزن، یک دستی بده، یک خط بنویس، یک گوشه را از ظلمت خودت بیرون بیاور. سهروردی گفت «جهان نور است». من می‌گویم «تو هم بخشی از جهانی». بیست روز گذشت. بیست روز دیگر هم می‌تواند بگذرد. به شرطی که بیست و یکمین را بنویسی. خسته نباشی..

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روز بیست و یکم مبارک.

عنوان امروز: لیوان آب، همان فلسفه است

- یک فیلسوف بزرگ (یادم نیست کی بود) می‌گفت انسان همیشه به دنبال معنای زندگی می‌گردد. در کهکشان‌ها می‌گردد، در کتاب‌های قطور، در کوهستان‌ها، در نمازهای طولانی. بعد یک روز خسته برمی‌گردد خانه، یک لیوان آب خنک می‌خورد، و می‌فهمد تمام عمر دنبال همین بوده. نه خود آب، که همان حس «آه، چه شد» را.

- راستش این بیست و یک روز من تمام عمرم فلسفه‌های بزرگ را زیر و رو کردم. دکارت گفت «می‌اندیشم، پس هستم.» نیچه گفت «آنچه نکشد، قوی‌ترم می‌کند.» سهروردی گفت «جهان نور است.» افلاطون گفت «از غار بیرون بیا.» هر کدام یک گوشه از حقیقت را نشانم دادند.

- ولی دیشب، ساعت یک و نیم نیمه‌شب، تشنه از خواب پریدم. رفتم سمت یخچال. چراغ یخچال روشن شد. باد سرد به صورتم خورد. یک لیوان آب خنک برداشتم. یک جرعه. دو جرعه. تمام. نشستم روی زمین آشپزخانه. هوا ساکت بود. سکوت مطلق. فقط صدای یخچال و نفس‌های من.

- همان جا، وسط آشپزخانه، با آن لیوان خالی در دست، ناگهان همه‌ی فلسفه‌ها دور ریختند. دکارت کجا بود؟ نیچه کجا؟ هیچکدام. فقط یک حس عجیب: «خوب است. نفس می‌کشم. آب خنک بود. فردا هم یک روز دیگر هست.»

 

-اگر جزئی از فیلسوف شرقی که باشی، آخرش می‌فهمی بزرگ‌ترین فلسفه، همین «خوب است» گفتن است. نه به خوشی ابدی، نه به غم ابدی. فقط به همین الان. به همین نفس. به همین جرعه آب.

فلسفه را خواندی؟ بخوان. نیچه را دوست داری؟ دوست داشته باش. ولی هیچ‌کدام را نگذار جای یک لیوان آب خنک وقتی تشنه‌ای. هیچ‌کدام را نگذار جای یک شانه‌ی گرم وقتی تنها هستی. هیچ‌کدام را نگذار جای یک خواب راحت وقتی خسته‌ای. بزرگ‌ترین فیلسوف کسی است که بداند چه وقت کتاب را ببندد و برود با نزدیک‌ترین چیزها آشتی کند. حالا برو. یک لیوان آب خنک برای خودت بریز. به سلامتیِ بیست و یک روز فلسفه. به سلامتی فیلسوف شرقی. به سلامتی تو.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...