رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#PART_24

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

تو چشماش نگاه کردم یه جوری نگام میکرد .

 

بابا: مهسا باید بری پیش خانواده واقعی خودت زندگی کنی از نظر قانونی هم میتونن تورو ببرن پیش خودشون .

 

چرا حس بدی گرفتم ، چرا حس میکنم یه مزاحمم براش که میخواد هرچه زودتر برم . 

 

آقای رادمنش: ما دیگه رفع زحمت کنیم .

 

بعد رو به من کرد و گفت : فردا عصر ماهان میاد سراغت . 

 

سری تکون دادم و رفتن .

 

رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم .

 

خوابم نمیومد پس فک کردن گزینه ی خوبی بود .

 

بالاخره باید منطقی باشم نمیشه از روی احساسات تصمیم بگیرم حتی اگه من و هم نمی‌داد به این خانواده بازم من نمی‌تونستم مامان واقعیم رو ببینم . 

 

ولی اگه من و نمیدادن شاید زندگی بهتری داشتم شاید اینقدر اذیت نمیشدم .

 

یعنی من از فردا قراره جای دیگه ای زندگی کنم ؟ 

 

سوال های زیادی تو ذهنم بود که کسی نبود جوابشون و بده 

 

کم کم به خواب رفتم.

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_25

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

از صبح که بیدار شدم کل اتاقم و ریختم به هم و چیزایی که نیاز داشتم و چیدم تو چمدون ، قاب عکسا و چند تا چیزایی که یادگاری بهم دادن و چند تیکه لباس و......

 

ساعت ۲ بود که ناهار خوردم . 

 

بابا از موقعی که من فهمیدم بابای واقعیم نیست باهام سرد شده و از صبح که بیدار میشه می‌ره بیرون و تا شب نمیاد .

 

حوصله م سررفته بود و موقع خوبی بود که به حنا زنگ بزنم و قضیه رو براش توضیح بدم . 

 

سه تا بوق خورد که بانو جواب داد .

 

من: سلام عشقم چطوری

 

حنا: سلام بانووو حالشماا

 

من : فداتشم بدنیستم . 

 

یکم صحبت کردیم و قضیه رو براش تعریف کردم . 

 

حنا:یعنی الان میگی باور کنم اینم فیلمت نیست مسخرم کنی به ریشم بخندی نه؟

 

خندیدم و گفتم : عههه حنا ، خدایی راستشو گفتم . اینقدر زندگیم پیچیده شده که حتی توهم باور نمیکنی .

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_26

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

حنا:ینی داری میگی تو هیچ‌نسبت خونی‌ای با من نداری و از اولشم دختر یکی دیگه بودی و اینجوری‌دبه در اوردن سر هممون؟ البته به من که ربطی نداره سر مامان بابات دبه در آوردن ولی چرا خیلیم به من ربط داره دختره ی گوز مشنگ نمی‌فهمم واقعا الان چه ریکشنی نشون بدم. بخدا که همین امشب تاکسی میگیرم میام تا اونجا یقه اون بابات فامیلیشم یادم نمیاد چیچی بود همون عمو رو میگیرم میگم پای تخ.میتو از زندگی تخ.می تر ماهک درار‌ وگرنه تخ.ماتو میپیچونم تا بمیری. ولی نه میگی پولدارن اصلااا این رفتار درست نیست نه، باهاشون پاشو برو نهایتش میام زن بابات میشم پولاشونو تیغ میزنیم دیگه...

 

من: دو دقیقه ساکت شو زنیکه بابای چی کشک که چی دلقک نباش دیونه . دنبال پولای بابامی بیا زن خودم شو قانومی

 

حنا: چطوری انقدر ریلکسی، الان خونه جدیدت کجاست چطوریه یهو میخوای بری تو یه خونه دیگه با یسری آدم دیگه پس عمو حسن چی مدرسه درس کلاس، داداشات خوشگلن؟

 

من: نمیدونم باورت میشه هنوز حتی نمیدونم اهل کجام؟ معلوم نیست کدوم شهر باید زندگی کنم اگه همین شهر باشم خیلی خوب میشه دیگه نمیخواد از این مدرسه برم واقعا نمیخوام از بچه ها دور بشم ، مجبورم برم وگرنه خودمم دلم برا بابا تنگ میشه ، بابا خودش هم یجورایی داره من و از خونه پرت میکنه صبح می‌ره تا شب من و خونه تنها می‌زاره دیشب هم گفت بری بهتره زشته بمونم اینهمه سال بزرگم کرده بسه ، اوووووو حنا اینقدر خوشگلن حیف داداشمن ، وای حنا اون پسره ماهان و ندیدی فک کنم بادیگاردمه چند ساعت دیگه هم میاد سراغم اخلاقش که گوهه ولی خوشتیپه .

 

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_27

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

حنا: ولیخب فکر کنم اگه کلا جا به جا شی بهتره، هرچیزی که به زندگی قبلیت وصلت کنه ممکنه اذیتت کنه الان.

اووووو از الان رزروه پس، اخلاق که مهم نیست از قدیم گفتن سوراخ باشه دیوار باشه، مهسا جون من سفت بچسبشون من یکیشو میخوام.

 

من:چی بگم والا ، نخوام هم مجبورم بسوزم و بسازم . 

حالا ببینم اگه لیاقتت رو داشتن جورشون میکنم واست .

 

حنا: درست میشه عشق من، سخته ولی خب درست میشه. 

ام، ک.ون لق پسرا، خودتو چجوری ببینم از این به بعد پس؟

 

من: نمیدونم بهشون نمیخوره خانواده سخت گیری باشن بادیگارد هم که دارم باهاش پا میشم میام پیشت دیگه ، یا فوقش ازشون پول میکشم فرار میکنیم میریم از ایران .

 

حنا: بریم کانادا، اونجا گی بازی می‌کنیم.

 

من: دیونه همین دلقک بازی هاته دیروز نزدیک بود به گ.ام بدی ، این پسره هنوز نیومده داره فوضولی می‌کنه ایش‌.

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_27

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

حنا: ولیخب فکر کنم اگه کلا جا به جا شی بهتره، هرچیزی که به زندگی قبلیت وصلت کنه ممکنه اذیتت کنه الان.

اووووو از الان رزروه پس، اخلاق که مهم نیست از قدیم گفتن سوراخ باشه دیوار باشه، مهسا جون من سفت بچسبشون من یکیشو میخوام.

 

من:چی بگم والا ، نخوام هم مجبورم بسوزم و بسازم . 

حالا ببینم اگه لیاقتت رو داشتن جورشون میکنم واست .

 

حنا: درست میشه عشق من، سخته ولی خب درست میشه. 

ام، ک.ون لق پسرا، خودتو چجوری ببینم از این به بعد پس؟

 

من: نمیدونم بهشون نمیخوره خانواده سخت گیری باشن بادیگارد هم که دارم باهاش پا میشم میام پیشت دیگه ، یا فوقش ازشون پول میکشم فرار میکنیم میریم از ایران .

 

حنا: بریم کانادا، اونجا گی بازی می‌کنیم.

 

من: دیونه همین دلقک بازی هاته دیروز نزدیک بود به گ.ام بدی ، این پسره هنوز نیومده داره فوضولی می‌کنه ایش‌.

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_28

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

حنا: عنتو با قاشق میخورن عشقم، اصلا غصشو نخور. کی باید بری؟

 

ساعت و نگاه کردم ۵ بود .

 

من: اوه الانا دیگه میاد . من برم آماده شم هر اتفاقی افتاد باهات در ارتباطم پیامت میدم جیگر

 

حنا: برو‌عشقم، توریاتو حتما ببر رسیدی نو.دتو بده. مراقب خودت باااش. 

 

من: من آخرش نفهمیدم دختری یا پسر میترسم یه روز بیای بالا سرم بکشی پایین یکی دراد بگه سلام من این همه مدت اینجا قایم بودم .

 

حنا: بوبول ۱۹۷ سانتیم میبوستت، سیک.تیر دیگه.

 

من: ک.رم دهنت دی.ث.

 

اومد دوباره حرف بزنه که قطع کردم میزاشتم تا صبح فحشم می‌داد وای من عاشق این دخترم تو اوج افسردگی هم باشم وقتی باهاشم حالم خوب خوب میشه.

 

 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_29

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

پاشدم یه شلوار مشکی فول بگ که کناره هاش خاکستری میشد با یه تیشرت لانگ ساده که پشتش تصویر پروانه بنفش بود رو پوشیدم و موهام هم شونه کردم و دم اسبی بستم .

 

یکم رژ زدم و زد آفتاب اینسری دیگه ریمل نزدم مژه هام خودش خوبه نمیخواد . 

 

داشتم به خودم تو آینه نگاه میکردم که آیفون به صدا در اومد .

 

ماهان بود . درو براش باز کردم که اومد بالا . 

 

مثل همیشه کت و شلوار مشکی و یه پیراهن مردونه خاکستری تنش بود فک کنم لباس کارش بود ولی خیلی بهش میومد و عضله هاش کاملا مشخص میشد. 

 

بهش سلام کردم که جوابم رو داد . 

 

چمدونی که کنارم بود رو برداشت و گفت: چیز دیگه ای ندارین ببرم ؟

 

من: نه همینه فقط .

 

سری تکون داد و رفت .

 

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_30

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

منم یه نگاه به خونه و خاطره هایی که توش داشتم نگاه کردم . 

 

حتی بابا هم نموند که باهاش خدافظی کنم . 

 

خیلی از دستش دلخور بودم . 

 

آهی کشیدم و در خونه رو بستم و کفشام رو پوشیدم . 

 

رفتم پایین و به ماشین نگاه میکردم.

 

نمیدونستم جلو بشینم یا عقب ، بالاخره آشنا نبود و زشت بود همینجوری برم جلو بشینم دفعه های قبل فرق میکرد و اون موقع ها حواسم نبود . 

 

تو فکر بودم که برم جلو بشینم یا عقب که ماهان رفت و در عقب رو باز کرد و اشاره کرد .

 

ماهان: بفرمایید . 

 

واو ، نه بابا خوشم اومد . 

-دیونه شدیاا خوشت نیاد داره کارشو انجام میده .

 

به فکرم اهمیت ندادم. 

 

من: ممنون . 

 

و رفتم نشستم . درو بست و خودش هم نشست و حرکت کرد .

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_31

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

داشتم از شیشه به بیرون نگاه میکردم که تازه یادم افتاد نمیدونم داریم کجا میریم و خونه شون کجاست . 

 

سرم و چرخوندم که ازش بپرسم دیدم از آینه جلو زل زده نگام می‌کنه . 

 

مرتیکه ماه ندیده . اخم کردم که نگاهشو گرفت . 

 

یه اهم اهمی کردم و گفتم : داریم میریم کجا؟ 

 

دوباره از آینه جلو یه نگاه بهم انداخت و به جلو نگاه کرد و گفت : اصفهان 

 

وای خداروشکر . 

 

من: کدوم قسمتش میریم؟ 

 

ماهان: جنوب اصفهان ، مرداویج . 

 

واوووو نه بابا اینا واقعا پولدارن. 

شنیدم ثروتمندان و پولدارای اصفهان اونجا زندگی میکنن .

من خود اصفهان زندگی نمی‌کردم و یکی از شهر های استان اصفهان بودم . 

ولی خوبه حداقل زیاد دور نمیشم . 

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_32

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

من: آهان ، میشه درمورد این خانواده یکم حرف بزنی؟ 

 

کاش یه چیزی بگه حداقل چند تا چیز دستگیرم بشه ،بفهمم چجورین . 

 

ماهان دوباره از آینه نگاهی بهم انداخت و گفت : خانواده خوبین . 

 

دِ آخه مرتیکه نگفتم بگو خوبه یا بد گفتم توضیح بده ایش . مردک مغرور دو کلمه هم نمیتونه حرف بزنه . یه موقع خسته نشی فکت اذیت نشه . 

 

من: اوکی . 

 

از آینه چشم غره ای بهش رفتم که دید .

 

خوبه حداقل سلیقه آهنگش خوبه.

 

آهنگ پل از گوگوش بود . 

 

کل راه دیگه حرف نزدیم و داشتیم آهنگ گوش می‌دادیم . 

 

بیشتر آهنگ هاش هم از گوگوش و هایده و مهستی و داریوش بود . 

 

نه بابا خوشم اومد .

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_33

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

گوشی و دراوردم و با گوشی سرگرم شدم تا اینکه ماشین سرعتش کمتر شد .

 

به بیرون نگاه کردم . واو جای قشنگی بود . از بیرون خونه هاش اینقدر خوشگله داخلش چه شکلیه . 

 

ماهان یه بوق زد که یه پیرمرد در مشکی و طلایی که طرح های قشنگی داشت رو باز کرد . 

 

ماهان شیشه رو کشید پایین و با پیرمرد سلام کردن . 

 

خداروشکر شیشه دودی بود و من و ندید . حال نداشتم سلام کنم .

 

واقعا جای قشنگی بود .

سمت راست یه استخر بزرگ بود و دورش درخت و گل یکم پایین ترش یه تاب خانوادگی بزرگ فلزی که سفید و خوشگلی بود .

 

سمت چپ هم سرسبز بود و یه آلاچیق فوق‌العاده خوشگلی که ستون های آلاچیق از گل های صورتی و بنفش پوشیده شده بود.

 

گل های خوشگلی که داخل گلدون بودن دور آلاچیق چیده شده بودن .

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_34

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

دید زدن و تموم کردم و به رو به رو نگاه کردم یه خونه بزرگی که نماش از سنگ بود .

 

کنار در ورودی هم یه حالت مارپیچی داشت که رفتیم تو . 

 

وای اینجا رو باش انگار اومدی نمایشگاه ماشین . 

 

خب منطقیه چهار تا پسر تو همچین خانواده ای هر کدوم ماشین داشته باشن. 

 

چند تا ماشین مدل بالا که حتی اسماشون هم نمیدونستم کنار هم پارک شده بود با دو تا موتور که یکیش کاوازاکی سبز مشکی بود و اون یکی هم هوندا CBR 300 این مشکی و قرمز بود . 

 

واقعا برام سوال شد که شغل این مرد چیه که اینهمه پولداره . نکنه خلافکاری چیزی باشه . 

مهسا خل شدیا چرت و پرت نگو .

 

از تو آینه نگاش کردم و گفتم: شغل آقای رادمنش چی هست؟ البته اگه یه موقع خسته نمیشید صحبت کنین .

 

از تو آینه نگام کرد و گفت: بزرگ یا کوچیک ؟

 

▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...