رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

 

.*"به نام بینای توانا"*.

📚نام رمان: خیال پرست (سوئیچ پارتی) 
📚نویسندگان: نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده(مهتا) [گروه ترمه]
📚ژانر: عاشقانه

خلاصه: آیه بودم، سقف آمال و آرزوهای حاج رضا بایرامی. نجابتم آبروی برادرم و مهربانی‌ام دلگرمی مادر و خواهرانم. 
حالا؟ حالا همسر تَکینم، تکینی که تکیه‌گاهم نشد. عشق شد، ولی برآورده نه!

لینک صفحه نقد و برسی رمان خیال پرست

  • لایک 7
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_1
#رمان_سوئیچ_پارتی

دستانش را روی سینه هایش گرفته بود تا بیش از این برهنگی موجب آزارش نشود. لب به التماس گشود:
- تروخدا... من نمیدونم اینجا چه خبره بذار برم...
نزدیکی اش، حرم نفس های داغش و سنگینی تنش داشت جان از تن آیه میبرد. سر در گردنش فرو برد. آیه وحشت زده جیغ کشید. سرگیجه امانش را بریده بود، تنش داشت زیر دست آن مرد سست میشد و برای آخرین بار التماسش کرد:
- تروخدا...
- تروخدا چی خوشگله؟ 
متعااقب آن حرفش پوست ظریف و بلوری گردن آیه را گرفت. نفس های تند و داغش نشان از حال خرابش میداد. دست های تنومندش را روی دست های آیه گذاشت و با قدرت جدا کرد:
- دستتو بردار ببینم...
 تقلا کرد، ناخن های بلندش گوشت کمر آن حیوان را خراش میداد اما او با قوای بیشتری لباس عروس را در تن ریز نقش دخترک می درید، مرد با یک حرکت کنار رفت و از پایین، لباس عروس را از تن او کشید.
آیه داشت سکته میکرد، دیدن آن مرد وحشی که برای او دندان تیز کرده بود، آخرین روزنه های امیدش را هم خاموش کرد. مردک مثل شکارچی عظیم جثه مجدد سرجای خودش برگشت. سرش را مقابل صورت دخترک گرفت و زمزمه وار گفت:
- التماس کن... دست و پا بزن!
تقلای آیه اما به عمد نبود. فکر آبروی خانواده اش را میکرد... تکین! نامی که ناقوس وار در سرش زنگ میزد. بی اختیار لب به التماس گشود:
- جون هرکی دوست داری بذار برم...
لب هایش سوخت. مقاومت فایده ای نداشت.

 

  • لایک 5
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_2
#رمان_سوئیچ_پارتی

لحن نجس مرد به او احساس تعفن می‌داد. چشم دریده‌اش را رویش می‌گرداند و آیه معصوم را به حراج گذاشته بود. هنوز هم جای امید بود، هرگز خیال نمی‌کرد قرار است این طور با دخترانگی‌اش خداحافظی کند.
تمام توانش را جمع کرد و با دست های آزادش محکم به تنه مستش کوبید. او که انتظارش را نداشت، از لبه تخت به پایین تلو خورد و آیه به سرعت به سمت لباس سفید عروسش دوید. آن را روی تنش بالا کشید و با طور بلندش، موهای حلقه‌حلقه ای که تابحال نامحرمی آن ها را ندیده بود پوشاند.

سمت در دوید اما پیش از اینکه دستش به دستگیره برسد، مرد به خودش آمده بود. طور بلندش را از پشت کشید و غرید:

- بیا اینجا ببینم کوچولو...

دو دستش را برای رهایی موهایش بالا برده بود که کشیده بی هوا و جانانه‌ای خورد. به در چسبیده بود، ترسیده بود، وحشت کرده بود از آنی که هیچ نمیشناختش... 
کنار در به پایین سر خورد و جنین وار در خودش مچاله شد، با ناباوری خیره به آن مردک حیوان سفت، نالید:
- تو کی هستی... تکین، تکینی که من می‌شناختم کجاست؟! 

خنده مستانه‌اش خبر از سرخوشی مرد می‌داد. ایستاده و دست به کمر خون ریزی صورت آیه را نظاره می‌کرد.
- خوشم میاد درد می‌کشی!

دوباره موهایش را در دست گرفت و سرش را چندین‌بار به در چوبی کوبید. جیغ های پیاپی آیه کیفش را کوک کرد و فکر دیگری به سرش زد.
دیگر آیه توان مقاومت نداشت و زیر لب مقدسات را برای آبرویش به قسم بسته بود.
مرد از روی میز پاتختی اتاق مسترش چاقوی تیزی بیرون کشید. آیه را بلند و روی تخت پرت کرد. دیگر تاب ایستادن نداشت و مانند عروسک خیمه شب بازی به هرطرف که هدایتش می‌کردن می‌افتاد.
شده بود ابزار و او هرطور که میخواست، رقتار می‌کرد. نفس کم آورده بود ومن باب ضربه ها، داشت بیهوش می‌شد. چاره ای جز تسلیم شدن نداشت، مقاومتش هم فایده ای نداشت، زور دخترک صد و شصت سانتی کجا و آن لندهور دو متری کجا؟ 
صدای باز شدن در اتاق، میان صدای نکره مرد گم و دنیا مقابل چشمان آیه تار شد.

 

  • لایک 4
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_3
#رمان_سوئیچ_پارتی


🦂فصل اول؛ عقرب

همه در مسجد بعد از نماز ظهر و عصر گرد هم آمده بودند و گپ و گفت صمیمی داشتند. به تازگی مرد جوان و خوش سیمایی برای ادای نماز خود به مسجد آن ها می‌آمد و بی سروصدا آنچه گردنش بود را ادا می‌کرد و می‌رفت.
همه در برقراری ارتباط با او مشتاق بودند و سوال های ریز و درشت در سرشان رژه می‌رفت.

یکی از پیرمرد های مسجدی ضربه ای به شانه حاج رضا بایرامی زد و گفت:
- جوان خوبی بنظر میاد! شما خبر ندارید کجا ساکنه؟

حاج رضا دست از ذکر گفتن با تسبیح نگین عقیق خود برداشته و گفت:
- الله اکبر، خدا توی قرآن فرمودند:(وَلا تجسسو...) چکار به کارش دارید؟

دستی به زانو زده و از نو زبان در دهان چرخواند: «من برم حاج خانوم برای نهار منتظرمه! تشریف بیارید شما هم دور هم باشیم.» همه به احترام او ایستادند و دعوت او را با احترام سرباز زدند.

رذایل اخلاقی در او به ندرت دیده می‌شد. با این حال مرد آرام و غریبه توجه او را هم جلب کرده بود. با خود تصمیم گرفت، حتما برای نماز مغرب با او همصحبت شود و بلاخره سر او را بگشاید.

آلا با چادر گلدارش در را به رویش گشوده و به احترام پدر ایستاد تا وارد شود و سلام بلند بالای داد.
- سلام دختر گلم!

کل خانواده روی تخت زیر سایه درخت نشسته بودند و به محض ورودش سر پا شدند. مادر تصمیم داشت در حیاط سفره نهار را پهن کند.

آیه طبق معمول سرش در کتاب بود و همان طور که مشتاقانه آن را خط می‌برد، دستش را از پشت کتاب به سمت پدر داز و گفت:
- حاج رضا بفرمایید بالای مجلس!

شیرین زبانی‌اش قند در دل پدر آب می‌کرد. دستش را گرفت و به مدد او هیکل تپل و قد کوتاهش را از تخت بالا کشید.
آلا حین و آمد و شد و چیدن سفره، صدای اعتراضش بلند شد:
- شما قند مکرر، ما شیرینی بعد خوردن استامینوفن آیه خانوم! یه کمکی چیزی؟

تکیه اش را بیشتر بر تن نرم پدر زد و رو به برادرش گفت:
- حسین آقا با شما کار دارن!

مادر با سینی مملو از ظروف آبگوشت از آشپزخانه بیرون آمد و حین پایین آمدن از پله ها گفت:
- سلام رضا جان قبول باشه! آیه مادر بذار کنار اون کتاب رو بیا یه ور سینی رو بگیر کمرم افتاد.

آیه به سرعت کتاب را در بغل برادرش پرت کرد و به کمک مادر شتافت. حرف مادر و پدر هرگز در آن خانه دو تا نمی‌شد.

آلا تای سفره را باز می‌کرد و با خنده و ته مانده‌ای از اعتراض گفت: «خودشیرین که روی سرش شاخ نداره!» سپس کل خانواده با هم خندیدند. خانم ها نجیب تر می‌خندیدند تا مبادا صدایشان تا پشت در و کوچه برود.

خانواده شش نفری آن‌ها هیچ نکته دیگری برای خوشبختی لازم نداشت. تنها گاهی برای زهرا خواهر بزرگشان که در خانه بخت بود، دلتنگی می‌کردند.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_4

مادر با پوست سفید و گونه های گل انداخته، نفس زنان سیسنی را همراه با آیه از پله ها پایین آورد.
برای صرف نهار بلاخره آرام گرفتند. طبق قانون نانوشته ای حین خوردن صحبت نمی‌کردند، اما گویی فکر حاج رضا زیادی درگیر باشد رو به حسین گفت:
- تو اون مرد غریبه رو نمی‌شناسی؟

حسین درحالی که آب گوشتش را تیلیت می‌کرد، جایی حوالی خال خانوادگی کنج لبش را خاراند و گفت:
- اتفاقا با بچه ها صحبتش بود. هرکی، هرچی ازش دیده؛ جز خیر نبوده! راستی امروز برای سوله آجیل بار میاد.

- خیره ان‌شاءالله. 

با این حرفشان بحث مردانه تر شد و خانم ها همگی طوری خودشان را مشغول آبگوشت نشان دادند که قانون سکوت نانوشته را یادآور شوند.

آیه زیر زیرکی کتاب را آن طرف ران پایش باز کرده بود و هر یه لقمه که می‌خورد، با چشم کتاب را خط می‌برد.

مادر گوشت کوب را محکم تر به ته قابلمه کوفت و با صدای رسا گفت:
- آیه!

کتاب را با صدای تَق بلندی بست، لقمه بزرگش را نجویده فرو برد و با سرعت گفت:
- من سیر شدم میرم توی اتاقم!

کتابش را برداشت و به سرعت از تخت وسط حیاط دور می‌شد که باز هم مادر معتراضانه نامش را برد:
- آیه!

- جای حساسشه مادر!

پدر و حسین خندیدند و سر تکان دادند و حاج رضا اضافه کرد:
- این دختر آینده داره!

آلا حسادت دخترانش کمی قلقلک شد و با اعتراض گفت:
- مام که کشک.

مادر دستی به سر او کشید و گفت:
- توام زندگی جمع کن مایی مادر.

آیه جز کتابی برای خواندن و کاغذی برای نوشتن چیزی از این دنیا نمی‌خواست. کم مانده بود کتاب ها جوری اتاقش را پر کنند که روی تختش جایی برای خوابیدن نماند.
موهای موج دار حنایی‌اش را از پشتی تخت آویزان می‌کرد و چنان عسل غلیظ چشم هایش را به خطوط می‌دوخت که گویی با آن نوشته ها هیبنوتیزم شده است.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_5

بعد از سلام نماز مغرب، کم کم جمعیت داشت مسجد را تخیله میکرد، اما آن پسر سر به سجده برده بود و با خدای خود طولانی راز و نیاز میکرد.
حاج رضا منتظر بود کمی خلوت تر شود تا سر صحبت با او را باز کند.
حسابی که با خدایش صحبت کرد، بالاخره سرش را از سجده بالا آورد. حاج رضا کنار او نشست و گفت:
- قبول باشه بابا خدا حاجتتو بده.
پسرک لبخند آرامی به لب نشاند و در جواب به آن پیرمرد خوش روی روشن چهره گفت‌:
- قبول حق باشه حاجی...
- تازه اومدین این محله؟ هیچ ندیدم نشناختمت پسرم... 
پسر سر به زیر انداخت و گفت:
 - بله با اجازتون. یه ماهه اساس کشی کردم. تکینم. کوچیک شما حاجی... 
حاج رضا دستی به پشت پسر کوبید و گفت:
 - خوش اومدی بابا، کاری کمکی چیزی داشتی بیا پیش خودم، دو کوچه پایین تر، اون در سرخی که پیچک ازش بالا رفته. از هرکی تو محل بپرسی بهت راهنما میده.
- مرسی حاجی، لطف دارید شما...
حاج رضا سوال پرسیدن بیشتر را جایز ندانست. نمی‌خواست او را معذب کند. مسجد تقریبا خالی و دو نفری با هم برخواستند. ضمن خروج، آیه را پایین تر از ورودی مسجد، سر به زیر و تکیه زده به تیر برق دید. آیه با دیدن پدرش و مرد جوانی که همراهش بود، به رسم ادب جلو رفت و سلام کرد.
- سلام...
پسر بلفور سر به زیر انداخت و با خداحافظی سریع از حاج رضا و دخترش دور شد. اما نیم نگاه خوش رنگش زیر نور چراغ برق، در ذهن آیه نقش بست. آیه انگشت به دهان گفت:
- نباید جلو میومدم بابا؟
- نه دخترم، تکین، پسر محفوظ به حیاییه. جایز ندونست بمونه حتما...
آیه سری به نشان تایید تکان داد و گفت:
- آها، بابا میخوام برم از کتابفروشی سر چهاراه کتاب بخرم باهام میای؟

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_6

شیرینی حجب و حیای تکین زیر دندان حاجی مزه کرده بود. در تمام مدتی که با دختر دردانه‌اش هم‌مسیر بود، لبخند از لبان باریک و مردانه‌اش نمی‌افتاد.

یک آن هم با یاد‌آوری اینکه چطور تکین جواب سلام واجب را آهسته و در دلش داده و با یک خداحافظی فرار کرده، بود؛ به قهقه بلند افتاد.

- اِوا، آقا خیر باشه. حسابی سرحالی!
مادر بچه‌ها بود که علت را جویا می‌شد. کمی جمع تر نشست و با اشاره به کنار دست خودش گفت:
- بچه‌هان دیگه خانم جان. تشریف بیارید در خدمتتون باشیم. 

حاج خانم محتاطانه اطراف اتاق مهمان که با شیشه از سایر اتاق‌ها مجزا بود را چشم انداخت، از شرم حضور حسین گونه‌هایش رنگین شد. لبش را گزید و طبق عادتی که وقتی هول می‌کرد به زبان مادری‌اش باز می‌گشت، گفت:
- حالا سَنَ دییَجَم حاجی جان. باش، باشُما گویُرَی؟ (حالا بهت می‌گم حاجی جان. سر به سرم می‌ذاری؟)

چایی های خوش رنگ را در مقابل آقایون گذاشت، حین بازگشتش در لحظه آخر، چشم و ابرویی برای همسرش آمده و گفت:
- حیا اله پیس‌دی! (حیا کن، زشته.)

****
کم‌کم نیمه شعبان نزدیک می‌شد، حاج رضا به کمک آخوند و چند‌تنی از پسر های جوان محله کوچه را آذین می‌بست.

تکین و حسین به واسطه همکاری در این امر حسابی با هم ندار شده بودند و صدای خنده‌اشان به هوا بود.
هر از چندی دختران محله به عمد خود را در مسیر آن دو قرار می‌دادند تا به بهانه «سلام» دلی از آن ها ببرند. چه کسی بدش می‌آمد عروس حاج رضا یا کسی که تحت حمایت اوست شود؟ اینکه هردو چیزی از زیبایی مردانه کم نداشتند هم بی‌تاثیر نبود.

آوازه محبت حاج رضا به آن دو پسر یکدور به گوش همه رسیده بود.

حسین و تکین با عبور هر خانم، برای اینکه مبدا چشمشان به اندام یا صورت نامحرم بیوفتد؛ کاملا رو به دیوار می‌شدند و حسابی خود را سرگرم کار نشان می‌دادند.

تا این حد که وقتی مادر حسین سلام داد هم آن ها رو بر نگردادند و هردو پاسخ جوییده ای دادند. مادر با لبخند سری تکان داد و گوشه لباس پسرش را کشید.
حسین شاکی برگشت تا از مخاطبش بخواهد که به او دست نزد که با دیدن صورت چادر پیچ مادرش سر ادب به زیر انداخت و گفت:
- جانم؟ باقوشلا آنا.

ترکی‌اش را پر کرده بود چون خبر از دل نازک مادرش داشت.
اینبار مادر اشاره زد تا حسین، تکین را هم متوجه او کند. به محض بازگشتش، مادر یکدور دیگر چادرش را جلو کشید و قاب صورتش کرد و با صدای کمی کلفت تر از حد معمول گفت:
- ان‌شاءالله شما هم برای شام تشریف بیارید خونه ما! من و دخترام تدارک دیدیم.

تکین به سرعت دهن باز کرد برای آمدن بهانه بتراشد که مادر انگشتش را از زیر چادر بالا آورد و درحالی که کمی ته لحجه ترکی‌اش زد، گفت:
- نیای خودت می‌دونی و حاج آقا! ایشون خواستن!

همین و بس. اصلا روی حرفش مگر می‌شد حرف زد؟ گفت و رفت و تکین را در خجالت و استرس حضور باقی گذاشت.
تمام پسرهای محل دلشان پر می‌زد یکی از این دعوت ها برای آن‌ها می‌بود! ولی زهی خیال باطل که حاج رضا و مرضیه خانم هرکسی را به خانه خود راه بدهند.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_7

مادر و آلا سخت مشغول تدارک شام بی هنگام سفارش داده حاج رضا بودند و آیه در آن شرایط هم دست از کتابش بر نمی‌داشت.
چندتا میوه خیس از شستن آلا را دستمال می‌کشید و به هپروت دنیای کتاب فلسفی‌اش می‌رفت. آلا کلافه از همکاری با خواهر سر به هوایش، بازی‌گوش گفت:
- اِواه، سلام آقا تکین چرا تا اینجا زحمت کشیدین اومدین؟ خودمون میومدیم استقبالتون!

آیه به یکباره از جا پرید و روسری که از سرما باز و به زیر ران پایش انداخته بود، برداشت و به سرعت به سر کشید. سر بلند کرد و وقتی آستانه‌ی آشپزخانه را خالی و عاری از هر شخصی دید، با جیغ به خواهرش حمله کرد.

هنوز دعوایشان به جاهای باریک نکشیده بود که صدای چرخیدن کلید حاج رضا توی در آمد و پشت بندش دو زنگ پی در پی اعلام حضور نامحرم همراه با او.

طنین صدای تکین با  «یاالله» های پی در پی که می‌گفت، به آشپزخانه بالای بالکن رسید.

خانم ها به سرعت خودشان را مرتب و چادر گلدار به سر کشیدند و مادر به نشانه احترام به پیشواز مهمانشان رفت.

حاجی که عادت نداشت مهمان غریبه را با خانم‌های منزلش همسفره کند، همان‌جا پای تخت کنار درخت انار به بار نشسته، جا گرفت و رو به منصوره خانم گفت:

- خانم جان نسیم اول شب مطبوعه، همین جا روی تخت سفره رو بچین.

دختر ها کمی از پشت شیشه قامت بلند و توپر تکین را با برادرشان که چند سانتی از او کوتاه تر بود، مقایسه کردند. 

آیه شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خداحفظش کنه!

آلا که دست به اذیت کردنش خوب بود، چشمکی زد و گفت:
- از چی و برای کی؟ از شر کیا حفظش کنه و برای کی هوم؟!

آیه کتابش را بالا گرفت و همان طور که از در های شیشه مستطیلی دور می‌شد، حاشا کرد:
- چه ربطی داره؟ از شر چشم بد برای خانوادش!

- ان‌شاءالله که همین‌طوره باجی جان!

آیه قهرکرده روی کابینت نشسته و خودش را مشغول فلسفه کتابش نشان می‌داد. آلا هم تا جلوی در آشپزخانه می‌رفت و سینی محتوی وسایل شام را به حسین داده و باز می‌گشت.
در‌این حین مادر هم غذا می‌کشید و حاج رضا و تکین هم صحبتشان گل انداخته بود.

- خب پسرم گفتی تنهایی اومدی به این محله، خانواده کجان به سلامتی؟

تکین سر به زیر انداخت و تلخ خند برای اولین بار کنج لبش را مزین کرد. نفس عمیقی کشید و در حینی که بزور جلوی ریختن اشک‌هایش را می‌گرفت، گفت:
- عمرشون رو دادن به شما!

حاج رضا جای گذاشتن سینی جدید را برای حسین باز کرد و با آه جانسوزی گفت:
- قرین رحمت حق باشن ان‌شاءالله! زن و بچه چی پسرم؟ خوب نیست جوون زیاد تنها بمونه!

حسین نیز به جمعشان پیوست که تکین اینگونه به حرف آمد:
- والله کسی به پسر بی خانواده، دختر با اصل و نسب نمیده!

حاج رضا که گویی حرف باب دلش را شنیده باشد، گل از گلش شکفت و به غذاهای خوش عطر و بو اشاره زد.
- ان‌شاءالله میدن! ان‌شاءالله که خیره. بفرمایید.

حسین پیش قدم شد و بشقاب تکین را برداشته و پرسید:
- از کدوم بریزم برات تکین جان؟

شام را خورده نخورده، حاج رضا برای اولین بار و منظور دار، از آشپزخانه و خانم ها درخواست عجیبی کرد:
- آیه جان، بابا! سه تا چایی بردار بیار!

مادر که گوش به زنگ جلوی در آشپزخانه غذا می‌خورد، غذا در گلویش پرید و به سرعت آیه را صدا زد.
- آیه، آیه...!

آیه همچنان روی کابینت، می‌خورد و می‌خواند و بعد از حرف سنگین خواهرش کوچک ‌ترین توجهی نشان نمی‌داد. مادر تربچه ای از سبزی برداشت به سمت او انداخت و برای اینکه برکت خدا را پرت می‌کرد؛ بسم اللهی زیر لب گفت.

آیه لا جیغ کتابش را پرت کرد و درحالی که پاهایش را در شکمش جمع می‌کرد، گفت:
- موش! موش...!

آلا چشم و ابرویی برای خواهرش آمد و به شوخی گفت:
- موش کدومه؟ تیر عشق مادر بود! پاشو بابا گفت چایی ببری!

- من؟!

مادر جلو تر از آن دو ایستاده بود و چای لب سوزِ لب دوز می‌ریخت. آلا هم شیرینی از یخچال درآورد و گفت:
- نه پس من! بابا یه کار ازت خواسته ها.

آیه چادر سبز گل ریزش را محکم به دور خود پیچید تا مبادا دستگلی به آب دهد و افتان و خیزان با چایی‌ها از پله پایین آمد.
از بس کار نکرده بود و در دست و پا چلفتی بودن یل طدلایی داشت که هنوز پله دوم، سوم نشده چادر از سرش افتاد و زیر پایش گیر کرد و باقی پله ها را قل خورد.

تکین که از همه به سمت پله ها مشرفت تر بود، سینی ظروف جلوی پایش را به سمتی هول داد و پا برهنه به سمت آیه دوید. با صدای باجذبه ای از خدا کمک خواست:
- بسم الله...

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_8

آیه میان چادر پیچیده و خلوار استکان نعلبکی شکسته رویش ریخته بود.

تکین گام های بلندی برداشت، خودش را به او رساندم و با پس زدن چادر سعی کرد از سوختگی و چسبیدن پارچه به صورتش جلوگیری کند. آیه چشم هایش باز مانده بود و با شوک صورت فریادرسش را می‌کاوید. بخاطر شوک وارده چیزی نمی‌گفت و تنها لرزش ریزی ریزی بصورت نبض درد در سراسر ترش مشهود بود.

فریاد های سایرین در عرض ثانیه ای به هوا خواست. تا برسند، تکین مشغول کنار زدن خورده شکسته ها کرد که تکیه ای از آن ها مانند گردو درستش را مغز کرد و خون قرمز چادر سبز روشن آیه را رنگین کرد.

حاج رضا و حسین هم رسیدند و مادر و آلا هم از بالای پله ها با جیغ و داد دویدند. ولی تمام مدت را آیه و تکین شبیه کر مادر زاد چیزی نمی‌شنیدند و چشم هابشان یکی دیگر را می‌نوردید. تازه وقتی پدر آیه را به بغل گرفت و تکانش داد، جیغ بلندی زد و گفت:
- آی پام!

دیگه صحنه ها با قدا شدند. مادر به ترکی قربون صدقه‌اش می‌رفت و خون تکین که رویش را می‌دیدند، خیال می‌کردند برای اوست و به دنبال منبعش در میان بدن او می‌گشتند.
- چی شدی بابا جان؟ کجاته؟ خیلی سوختی! یالا بلند شو بریم تو اتاق لباس هات رو در بیار.

- گوز دَیدی بالاما.  «بچم چشم خورد.»

مجددا با تلاش حسین و حاج رضا سعی کردند بلندش کنند که آیه از نو با ناله گفت:
- آی، آی نسوختم زیاد، فقط پام آی!

آلا دیوانه وار دنبال منبع خون زیاد روی لباس خواهرش بود که بلاخره رد خون را گرفت و به تکین که حالا سر به زیر دور تر از همه ایستاده بود، رسید.
- مادر خون برای آقا تکینه! دستش بد بریده.

دو دسته شدند، مادر و حسین به سمت تکین شتافتند و آلا و پدر بار دیگر تلاش کردند و اینبار آیه را جوری که به پایش فشار وارد نشود، از زمین بلند کردند و لبه تخت نشاندنش.

آیه به آرامی اشک می‌ریخت و پدر مچ پا و زانویش را برسی می‌کرد.
حسین دست تکین را به دست گرفت و عصبی گفت:
- چرا صدات در نمیاد مرد حسابی، نگاه تروخدا چه وضعیه.

مادر چادرش را به دندان زد و گفت:
- اینطور نمی‌شه، حسین بجنب ماشین رو روشن کن ببریمشون درمانگاه.

ساعتی بعد در درمانگاه مرکزی به فاصله یک پرده آیه با بانداژ پا و تکین با بانداژ دست خوابیده بودند و سرم دریافت می‌کردند.

خانواده هم بیرون از آن اتاق مخصوص روی صندلی های انتظار نشسته بودند. آیه تمام تنش بخاطر پله های سنگی کوفته و کمی سوخته بود، اما با این حال تربیت خانوادگی‌اش اجازه نمی‌داد نسبت به حال تکین بی تفاوت باشد. پس از پشت پرده پرسید:
- حالتون خوبه؟

تکین دستش سالمش را از روی چشم هایش برداشته و با صدای بمی گفت:
- این رو باید از شما پرسید، من که طوریم نیست! همه رو ترسوندین. کاش بیشتر حواستون رو جمع کنید.

آیه سرخ شد و با خجالت لبش را گزید. خبر داشت که دست هم تختی اش چهار بخیه خورده. کمی خودش را جمع کرد و آهسته تر گفت:
- حواسم بود، پام پیچ خورد. یعنی ببخشید... اگر شما چادر رو از روم باز نمی‌کردین ممکن بود بیشتر بسوزم.

- اون رو هرگز اجازه نمی‌دم...

تکین حرفش را از میانه راه جوید و همین جمله نصفه و نیمه اش کافی بود تا قلب آیه بریزد.

دیگر هیچ کدام هیچ نگفتند و فقط خدا می‌دانست در آن شب چه در دل آیه می‌گذشت. مدام تصویر نگران تکین در برابرش تداعی می‌شد و شیوه و حالت چشم و موهایش را در دل تحسین می‌کرد. کمی که در خلصه می‌گذراند، استغفرالله می‌گفت و لب می‌گزید.

*
با همان پای آسیب دیده اصرار داشت هربار نماز هایش را در مسجد بخواند. وعده دیدار و تعقیبات نمازش شده بود دزدکی نگاهی به آن پسر چشم سیاه انداختن و سر به زیر باقیه صورتش را تا خانه در دل تجسم کردن.

کم حرف شده بود، حتی حواس پرت تر و کمتر ارتباطی با دنیای خارج خیالش می‌گرفت. تمام حواسش را برای جزئیات صورت یارش گذاشته بود تا مبادا چیزی از یادش برود.

لای کتاب هایش، روی صفحه تلوزیون خاموش، در آسمان پرستاره حتی ما بین میوه های نارس انار تنها تصویر یه صورت را می‌دید.

مادر از احوالاتش به حاج رضا گلایه می‌کرد و حاج رضا لبخندی می‌زد و می‌گفت:
- لنگه‌اش را در مسجد داریم! درست می‌شوند ان‌شاءالله چیزی نمانده مقاومتش بشکند و حرف بزند.

اما مادر سر از حرف هایش در نمی‌آورد و بیشتر گلایه می‌کرد.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_9

جشن میلاد امام زمان فرا رسیده بود و کربلایی هاشم صولتی همان طور که جلوی مجلس در کنار حاج رضا، حسین و تکین ایستاده بود و به مردم محله خوش آمد و تبریک می‌گفت، ورودی را که خلوت دید، اینطور گفت:
- حاجی این اخوی کوچیک ما تازه از سربازی برگشته و دست بوس شماست. اگر اجازه بدین برای دختر کوچیکتون آیه خانم، خدمت خانواده محترمه برسیم!

حاج رضا با لبخند دست کربلایی را فشرد و با چشم پی واکنش تکین گشت. پسرک یتیم کمی این پا و آن پا کرد و در نهایت با یک «ببخشید...» طوری صحنه را ترک گفت که انگشت پایش به لبه در خورد و با سر به حیاط مسجد جست.

حاج رضا خنده‌اش مایه دار تر شد و همان طور که به پشت هاشم می‌کوفت، با متانت مردانه‌اش گفت:
- کربلایی والله از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه؛ فکر هایی برای دخترم توی سر دارم. کمی‌ وقت بدین، اگر جور نشد ان‌شاءالله خبرتون می‌کنم.

سپس با سر به حسین اشاره کرد تا به مهمان های تازه وارد کیسه کفش بدهد و خودش به دنبال تکین رفت.

در باغ بی در و پیکر کنار مسجد تکیه به دیوار و درحالی که سرش را بین دستانش گرفته بود، پیدایش کرد. موهای آشفته شب سیاهش را با دست پدرانه نوازش کرد و گفت:
- پسرم تو اون چیزی که توی دلت هست و می‌خوای به من بگی و حیا می‌کنی رو بگو!

تکین ترسید و از حضور ناگهانی حاج رضا سیخ ایستاد. دو به شک بود که حرفش را باید بزند و یا همانجا تا ابد با خودش به گور ببرد؟ سردر گم و گیج لب تر کرد و گفت:
- هیـ هیچی حاج آقا!

قصد رفتن کرد که مچش را از پشت گرفت و گفت:
-د می‌گم بگو! تو مو میبینی و من پیچش مو پسر... یاالله، بسم الله!

چرخش تکین مقتدرانه بود، آب دهانش را با تکان محسوس سیبک گلویش قورت داد و برای اولین بار مستقیم و با جسارت در چشم های بزرگ ترش نگاه کرده و گفت:
- راستش... خب راستش من!

نفس عمیقی گرفت و با سرعت زیادی گفت:
- من قصد جسارت ندارم، ولی دل من برای آیه شما، یعنی آیه خانم می‌تپه!

خودش را برای چک جانانه از طرف پدرش آماده کرده بود، ولی حاج رضا که خبر از دل دختر خود داشت و خودش هم کمتر پسر محجوبی شبیه به او دیده بود؛ حرفش را روی هوا زد:

- جمعه شب برای خاستگاری منتظرتون هستیم آقا تکین! ان‌شاءالله که خیره!

****
منصوره خانم غر می‌زد که مگر اینطوری بی سر و صاحب هم می‌شود خاستگاری و اصلا این دیگر چه مدلش است و آیه در فضا بود. جایی میان رویاهای ناممکن و شب آرزوها و قول چراغ جادو.
دست از پا نمی‌شناخت و آنقدر ضایع بازی درآورده بود که دیگر دهان مادر هم بسته شد.
حاج رضا با دست آیه را در حیاط نشان داد و همان طور که چایی می‌نوشید، گفت:
- می‌ذاشتم جوونم به گناه بیوفته؟!

معلوم نبود آیه در حیاط گل و گیاه آب می‌دهد و یا خودش دوش اب سرد می‌گیرد.
همه چیز درست شبیه به داستان های رویایی سده بود. خاستگاری، عقد و نامزدی به قدری زود اتفاق افتاد که اگر می‌گفتند از کجا شروع شد و به کجا ختم، هیچ کس نمی‌توانست جواب درستی بدهد.

تکین به تنهایی جلو آمده بود، اما خودش یک لشگر یک نفره ای بود برای خودش. دیگر برق نارضایتی در چشم های هیچ کس دیده نمی‌شد. تکین نمونه کامل و بارز یک مرد واقعی بود و تا می‌توانست کار می‌کرد و همه چیز را به نحو احسنت، ساده و شیک محیا می‌کرد.

آیه مدام می‌خندید، امام زاده‌ای در شهر نمانده بود که با هم زیارت نکرده باشند. پارکی نمانده که برای تفریح نرفته و غذایی نمانده که در رستوران ها نخورده باشند.

برای عروسی از صبح به آرایشگاه رفته بود. لباسش را حاج رضا مستقیما از دبی سفارش داده بود تا طبق اندازه های دخترش پوشیده بدوزند و کلش را مروارید دوزی کنند. تور بلند ابریشمی‌اش را آرایشگر به روی موهای حنایی‌اش طوری تنظیم کرد که زیاد از آن ها پیدا نباشد.
آلا نیز دست کم عروس نداشت و مدام مانند پروانه به دورش می‌چرخید.

تکین در آرایشگاه را بی طاقت باز کرده بود و در واکنش بغل و چرخش ناگهانی‌اش آیه نامش را با تمام توان جیغ زد:
- تکین!

به ناگاه گویی از دنیایی به دنیای دیگری پرت شده باشد، تن کرخت و سَرِ دردمندش به روی صندلی ماشین فرود آمد و به محض باز کردن چشم هایش، دنیا به دور سرش چرخید.
- آخ! 

دستش را که بالا آورد، لباس عروس قرمز از خونش را دید و به سرعت ثانیه تمام آنچه بر او گذشته بود را به خاطر آورد. 
تمام دعایش این بود که کاش رویا باشد و حالا از آن رویاهای شیرین باز به این لجنزار حقیقت سقوط کرده بود. 

با صدای در از سمت راننده، صورت تکین در نظرش نشست. به راستی او که بود؟ تکین خودش کجا بود؟ 
شیار خون خشک شده روی صورتش می‌خارید. به سختی لباسش را وارسی کرد و برای بار نمی‌دانم چندم دهانش به جیغ باز و به سمت تکین حمله ور شد:
- آخ کاش مُرده بود! آخ کاش بمیری! خدا لعنتت کنه تکین این چه بلایی بود؟ آخ... آیی خدا... خدا... خدا.... خدایا!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_10

بعد از عروسی هردو در ماشین سفید عروس نشسته بودند و لبخند زیبا از روی لب های آیه نمی‌افتاد. تکین اما سردر گم بود. گویی از زمین و آسمان آویزان باشد، مادام موهایش را به چنگ می‌کشید و نفس هلی کلافه‌اش را با صدا بیرون می‌داد.

آیه دستش را به روی انگشت های استخوانی و رگ دار مردش گذاشت و گفت:
- اینطور بی هدف کجا میریم عزیزم؟

- بچه ها، یعنی دوستام بخاطر عروسیمون تدارک دیدن! چون جشن ما خصوصی یود اون ها نتونستن بیان. پس ما میریم پیششون.

آیه متعجب لب برگرداند و همان طور که به خیابان های نا آشنا نگاه می‌کرد، ابراز داشت:
- تو که دوستی نداشتی.

صدای بلند تکین را برای اولین بار آنجا شنیده بود:
- حالا دارم! الان که چی؟!

- من که چیزی نگفتم؟ چرا داد می‌زنی عشقم؟

دلخور صورت همچون ماهش را به سمت شیشه برگرداند و حتی کمی هم بغض کرد. در سکوت و تلاشی که برای دلجویی نکرد به ورودی ویلای دلبازی رسیدند.

تکین از ماشین پیاده شد و در پیاده شدن به همسرش کمک کرد. آیه هملن طور که دلخور بود، با تعجب پرسید:
- چقدر سر و صدا میاد. اون تو چخبره؟

تکین دستش را گرفت و جوری فشورد که انگار می‌خواهند آیه را از چنگش در بیاورند. روی شن های ورودی ویلا با پارکینگی مملو از ماشین های مدل بالا راه افتادند و تکین گفت:
- میریم یکم خوش می‌گذرونیم و بر می‌گردیم.

آیه به محض دیدن اولین دختر برق از سرش پرید. مهمان های در حیاط توی حالت طبیعی خودشان نبودند و لباس هایشان بیش از حد باز و اغراق آمیز بود. بوی الکل و دود و ادکلن های گران قیمت از حیاط هم استشمام می‌شد.

دل آیه مثل سیر و سرکه جوشید و به ناگاه درست در ورودی حیاط ایستاد و تکین را هم از حرکت باز ایستاند و گفت:
- تروخدا بیا برگردیم! من اصلا اینجا راحت نیستم.

تکین کمی صورت ملیحش را برانداز کرد، گویی او هم کمی پشیمانی در انتهای چشم هایش موج می‌زد. اما به ناگاه با نگاه کوچکی به انگشتر در دستش نگاهش رنگ عوض کرد و گفت:
- زشته این تدارکات رو برای ما دیدن!

سپس به کمک تکین آخرین پله ورودی را پیمود و از در نیمه باز وارد فضای تاریک سالن شدند و به ناگاه صدای جیغ و داد همه بالا رفت:
- عروس دوماد اومدن! به افتخارشون که پارتی امشب رو هیجان انگیز تر کردن!

آیه تورش را آنقدری جلو تر کشید که دیگر آدم های چندش آور آن فضا را ندید و آن ها هم صورت او را ندیدند.
هنوز نمی‌دانست در چه مخمصه ای افتاده است و در دلش دعا می‌کرد کاش زودتر این مهمانی‌ احمقانه تمام شود.

به محض ورودشان تا آن لحظه ای که نمی‌دانست دقیقا دارند چکار می‌کنند و چرا ساکت شده اند، به درستی تکین را ندیده بود. او درست به روی اولین مبل سالن رها شده بود و هنوز روی همان قرار داشت.

فضا پس از ساعت ها بزن و بکوب بلاخره ساکت شده بود و همه آقایان به صف بودند و از ظرف تنگ مانند شیشه ای به طرز احمقانه‌ای سوئیچ شانسی بر می‌داشتند. با خودش فکر می‌کرد این دیگر چه مدل حماقتی‌ست؟ می‌خواهند ماشین هایشان را با هم عوض کنند؟ ماشین عروس و گل هایش چه می‌شد؟ چرا تکین را نمی‌داد تا به او التماس کند از آن حمع خفقان آور بروند؟ چرا آنقدر جرعتش را نداشت تا خودش تنهایی برود؟ تکین و اینجور جاها؟ به سرش زده بود؟ نمی‌دید چطور آقایان با نگاهشان می‌خوردنش و هرکدام چطور وقیحانه آرزو می‌کردند ماشین عروسشان به او بیوفتد؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_11

آیه دیگر طاقت نداشت، بوی الکل و مواد مخدر معده اش را چنگ میزد. به خصوص که از صبح هم سرپا و حسابی خسته بود. از جا بلند شد تا به دنبال تکین بگردد، احترام هم تا جایی واجب بود، حضور در آن جمع او را اذیت میکرد، فکر میکرد به حتم برای تکین هم آنطور بود و در رودربایستی با دوستان جلفش گرفتار شده. اما هرچه که بود، باز هم ته دلش از او دلخور شده بود. با خود فکر میکرد آدم چطور عروسش را میان آنهمه اوباش مست و پاتیل تنها میگذارد؟ آن همه تکینی که آوازه غیرتش زبانزد خاص و عام بود. 

درک موقعیت برای آیه کمی دشوار بود اما پیش از هرچیزی، میخواست از شر آن موزیک مستهجنی که خون به صورتش دوانده بود خلاص شود. اولین قدم را برنداشته بود که یک مرد با تنه محکمی به او، وارادش کرد مجدد روی کاناپه بشیند. زبان به اعتراض باز نکرده بود که مرد با صدای بلندی گفت:

- خانما فعلا باید بشینن تا وقتی که اعلام کنن سوار ماشین بشید!

آیه ترسیده بود، استرس گرفته بود و نبود تکین شور بدی به دلش انداخته بود. بی توجه به حالت غیرطبیعی و چشمان سرخ مرد مقابلش، التماس وار لب زد:

- شما از دوستای تکین هستی؟ ندیدی کجا رفته؟ میشه بهش بگید بیاد پیش من کارش دارم.

مرد به نشان نفهمیدن دستی در هوا تکان داد و بی توجه به بغض و ترس آیه، به رقص بی مفهومش با دختری که تنش را به او میمالید ادامه داد. حالش داشت بهم میخورد، آنجا دیگر چه جور جایی بود؟ چه مهمانی؟ از همه بدتر، چه دوستانی که تکین در شان خودش دیده بود تازه عروسش را بینشان تنها بگذارد. 

باری دیگر اطراف را به امید دیدن تکین چشم چرخاند. با دیدن صحنه ای که پنجاه متر آنطرف تر، روی کاناپه انتهای گوشه دیوار داشت رخ میداد، روح از تنش جدا شد، با دقت بیشتری زوم شد تا مطمعن شود که تکین نیست! اما هرچه بیشتر دقت میکرد، بیشتر ته دلش خالی میشد... آن مردی که با بی حیایی تام از لب دختر نشسته روی پایش میبوسید تکین با حجب و حیایش بود؟ بغض راه تنفسی اش را سد کرده بود. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ کابوس به آن شفافیت کجا دیده بود که داشت تجربه اش میکرد؟
دست و پایش سست شده بود و حتی نمیتوانست زبانش را تکان دهد، با صدایی که از باند ها به جای آهنگ پخش شد،نگاهش را از آن دو نفری که حال جدا شده بودند گرفت. 
- دافای محترمه، تا جتلنمناتون ماشینا رو استارت میکنن، جمع و جور کنید آرایشا رو تمدید کنید کوکا رو، شرابا رو بدین بالا که قراره حسابی حال کنیم امشب. 

آن صحنه آنقدر ناممکن در خاطرش می آمد که لحظه ای از خود سوال کرد یعنی توهم زده بود؟ به خاطر فضای سنگین و دود هایی که صورتش خورده بود ممکن بود در بیداری رویا دیده باشد؟ 

هرچه بود، عشقش، رویایش، شوهرش، تکین؛ نمیتوانست در شب عروسیشان آن کار را با او بکند. چشم بست و زیر لب زمزمه کرد: 

- حتما توهم زدم دود خورده بهم...

به فاصله همان چشم بستن باز کردن آیه، مرد ها به سرعت از محفل خارج شده بودند. حتی وقت نکرده بود مسیر رفتن تکین را بپاید... هرچه که بود فقط در دلش خدارا شکر میکرد که تمام شد. آن چنان حال بدی در آن مهمانی تجربه کرده بود که یقیقا بدون در نظر گرفتن علاقه اش به تکین، امشب یک دعوای حسابی با او راه می انداخت. باید دل رنجیده آیه را توجیه میکرد. باید قانعش میکرد که تکین، دخلی به آن ماجرا نداشت و به اجبار به آن مکان رفته بودند. در غیر این صورت، مگر دل کوچکش تاب می آورد که بپذیرد شوهرش در حدی دوستش نداشت که غیرتش را نمیکشید؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_12

از جا بلند شد، دلش نمیخواست با زن و دختر هایی که داشتند حسابی به خودشان میرسیدند همکلام شود. اما محض به جا آوردن ادب، سرسری و زیر لب به همه خداحافظی میگفت، هرچند که حتی به چهره هایشان نگاه نمیکرد و تند تند از کنارشان رد میشد. 

حمل لباس عروس نگین دار سفارشی حاج بابایش هم داستان بود... تن پاک و مصوم آیه در مواجهه با آن دود و دم ها به سرعت واکنش نشان داده و سرگیجه اش نرمال بود. یکی از زن ها حین رد شدن تنه اش به او خورد و جمله اش گونه های سرخ از خجالتش را باری دیگر آتش زد:

- جون کاش دومادت بیاد با من بخوابه امشب... 

به تندی رد شد. با خروج از آن خانه و خوردن هوای آزاد به مشامش، انگار که به زندگی بازگشته باشد ایستاد و دست به زانو خم شد. تند تند نفس میکشید و سعی داشت بغضش را مهار کند. تصور اولین شب ازدواجشان به آن فجاهت دور از رویا هایش بود. کافی بود چشمش به چشم تکین بیوفتد تا سرچمشمه اشکش راه بگیرد و حسابی از او گله کند.

به حتم که هیچ وقت دیگر اجازه رفت و آمد با آن دوست و آشنایان را به تکین نمیداد. کمی که آرام شد، کمر راست کرد و با قدم های تند، سمت ماشین عروسشان راه گرفت.

دنباله لباس عروسش روی آسفالت ها کشیده میشد و به قدری خشم در دلش نشسته بود که حتی دست برای جمع کردنش پیش نبرد. ماشین ها همه به صف ردیف بودند و نور بالای چراغ هایشان، دید آیه را کور کرده بود. نمیتوانست افراد و راننده ها راتشخیص دهد، علاقه ای هم نداشت، تند تند میرفت تا به ماشین خودشان برسد. همهمه اطراف، صدای بوق ها، صدای موزیک ضبط بعضی ماشین ها که تا کله بالا داده بودند، همگی برای آیه در یک حاله مات قرار داشت. 

بلاخره رسید. نور مانع از دید راننده میشد، به سرعت ماشین را دور زد و روی صندلی شاگرد نشست، به قدری از تکین دلخور بود که حتی نمیخواست نگاهش کند. همین که نشست، بغضی که تمام مدت مهارش کرده بود درهم شکست و با هق هق های کنترل نشده ای، تکین را خطاب گرفت:

- چرا تنهام گذاشتی اونجا؟ کجا رفتی اصن یهو؟ تکین اینا کی بودن... اون کی بود که نشسته بود رو پاهات، مگه با تو نیس...

با دیدن شخص پشت فرمان، حرف در هانش خشک شد. دیدن شخص غریبه ای جز تکین پشت فرمان، آخرین چیزی بود که تصور میکرد! ادامه حرفش را خورد و با خشم شدیدتری نسبت به آن مرد غریبه گفت:

- اقا ماشینو اشتباه سوار شدین! تکین... تکین کجاست؟

مرد اما بی توجه به آیه ماشین را استارت زد. خون به مغزش حجوم آورده بود. هیچ درکی از لحظه و اتفاقات پیش رویش نداشت. مجدد و با صدای بلند تری داد زد:

- با شما بودم؟ میگم تکین کجاست؟؟ این چه مسخره بازیه!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_13

دست مرد که به زدن قفل مرکزی ماشین رفت، ترس تمام تن نحیف دخترک را در بر گرفت و بی توجه به موقعیت، بی اختیار گریه اش تشدید شد. میزان فشار روانی وارده برای آیه ای که بهترین شب زندگی اش داشت به کامش زهر میشد بیش از حدی بود که او را به فکر وادارد. 

دستگیره در را چند بار بالا و پایین کرد و با دست به شیشه ماشین کوبید:

- داری چه غلطی میکنی؟ میگم شوهرم کجاست؟ کجا داری میری عوضی؟

ماشین حرکت کرده بود و آیه به علت سنیگینی و حجم زیاد لباس عروسش حتی نمیتوانست درست حسابی دستش را تکان بدهد، با دور شدن از آن مکان، باری دگر شانسش را امتحان کرد. بی صدا اشک میریخت و بدترین احتمال را با عجز به زبان آورد:

- بلایی سر تکین اومده مگه نه؟ به من بگید چیشده، تروخدا بگید چش شده طاقتشو دارم... آخه پیشم بود چیشد یهو؟ داریم میریم بیمارستان؟ تروخدا یه یکلمه حرف بزن.

مرد شیک پوشی که موهای جوگندمی اش نشان از میانسالی میداد نیم نگاهی به حال نزار آیه انداخت و لب زد:

- خوشم میاد خوبم نقش بازی میکنی. نه خوشم اومد. حسابی قراره خوش بگذره بهمون امشب، انتخاب درستی کردم.

- چی میگی آقا چه نقشی؟ چه انتخابی؟ به ولله، به خدا قسم که نمیدونم اینجا چه خبره، فقط، فقط بم بگید تکین خوبه مگه نه؟ بلایی که سرش نیمده؟

حال روانی آیه لحظه به لحظه بیشتر خراب میشد. دخترک ساده دل فکر میکرد بلایی سر معشوقش آمده بود که او را این چنین تنها گذاشته. در دلش به جای حال خودش دعا میکرد حال او خوب باشد... دل را به دریا زد و پرسید. سوالی که تنها مثبت بودن جوابش میتوانست دلیل منطقی بر حال و احوال آیه باشد:

- مرده؟ تکین مرده؟ مگه نه؟ من میدونم طوریش شده دلم شور افتاده، فقط بگید چیشده...

مگر همین چندساعت پیش عهدنبسته بودند که تنها مرگ اسباب جداییشان میشد؟ مگر قول نداده بود هیچ وقت و هیچ جا تنهایش نمیگذارد، پس تکین خوش قولش، مرد مورد اعتماد حاج رضا و با غیرتش به یک باره کجا غیب شده بود؟

با توقف ماشین مقابل یک ساختمان دو طبقه، آیه با پشت دست روی اشک هایش کشید و باز هم مرد سنگی رو به رویش را خطاب گرفت:

- اینجا کجاست؟ تکین اینجاست؟ 

با سوختن یکباره گونه اش، جیغ ترسیده ای کشید و سرش سمت شیشه پرتاب شد. مرد پس از تکان دادن دستش برای آرام شدن درد ناشی از سیلی که به صورت آیه کوفته بود، گفت:

- ببرصداتو دیگه سلیطه هی تکین تکین. پیاده شو ببینم ریدی تو حالم.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_14

تکین در ماشین آخرین سیستم که قرعه کشیده بود، نشسته و چنان پدال گاز را زیر پاهایش له می‌کیرد که گویی مسبب روزگار بدش را...
دختری که روی سوئیچ به او رسیده بود، مدام سر جایش ورجه وورجه می‌کرد و آن‌قدر مواد و الکل مصرف کرده بود که از سرعت زیاد عیشش کامل‌تر شود و اعتراضی نکند.
دست تپل غرق در انگشترش را جلو برد و موهای تکین را مهمان نوازش کرد. تکین به سرعت دستش را با عصبانیت پس زد و غرید:
- به من دست نزن! دست نزن فهمیدی!

ناگهان به خاطر آورد هانی بی حیا کنار آیه داخل ماشین عروس نشسته، عرق سرد پشتش نشست و وسط جاده خلوت با تمام توان ترمز کرد. ماشینی از دور برایش بوق زد و او آهسته ماشین را کنار کشید.

برای بار چندم نمی‌دانست، ولی باز هم دست هایش مسیر آشنای بغل موهایش را دسر پیش گرفت. قرعه ماشین عروس به نام هرکسی می‌توانست در بیاید، ولی چرا هانی؟ چرا او؟ داشت چیکار می‌کرد؟ این حال عجیب و این چیزی که در گلو خفه‌اش می‌کرد چه می‌گفت؟
صورت معصوم و روح بکر آیه لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. وجدانش به روی دیوار شیشه‌ای که به دور احساسش کشیده بود؛ چنگ می‌انداخت و از صدای زجر آورش، چشم هایش را بهم فشرد و داد زد:
- عـَـــه... از ماشین گمشو پایین!

دختر که با داد او بلاخره به حالت کمی هوشیار بازگشته بود، چشم‌هایش، چنان گرد شد که از حدقه بیرون بیوفتد و گفت:
- بامنی؟ این ماشین ماست... 

در آن زمان تنگ حاجت هیچ استخاره نبود. تکین خم شد و با دست خودش دستگیره در را کشید و باری دیگر از میان دهان قفل شده اش گفت:
- گمشو تا با لگد پرتت نکردم، ماشین رو صبح براتون می‌فرستم ارزونیتون... زود پایین، زود، زُود! 

صدایش رفته_رفته اوج می‌گرفت و چنان آتشی از چشم‌های تاریکش زبانه می‌کشید که دختر ترسیده خودش را از صندلی ماشین پایین انداخت.
در جاده دو طرفه بی‌اینکه راهنما بزند، دور زد و مسیر خانه هانی را در پیش گرفت.

در طول مسیر روی فرمان ریتم گرفته و برای کوچک ترین توقفی بخاطر ازدهام ماشین ها دادش به هوا می‌رفت. از خود می‌پرسید چه مرگش است و هیچ جوابی قانع کننده‌ای برای آن دلشوره نداشت. مگر نه اینکه برنامه‌اش همین بود؟ مگر آرزوی روز و شبش نبود؟ از آب خوردن هم واجب تر! پس چه؟ چرا از زور استرس می‌خواست بمیرد؟!

- من اون هانی سگ پدر رو می‌شناسم! برای اولین رابطه آیه زیادیه...

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_15


حرفی که زد مغزش را به راه انداخت، تازه می‌فهمید آیه را با دستان خودش دقیقا راهیه کجا و مهمان چه کسی کرده است. پشت چراغ قرمزی که بخاطر ترافیک نمی‌توانست ردش کند، گوشی‌اش را یافت و شماره هانی را بار‌ها گرفت. پاسخگو نبود. چراغ سبز شد، موبایلش را داخل جیب لباس نحس دامادی‌اش انداخت و نعره زد:
- پدرسگ!

‌ماشین را در کوچه خلوت خانه هانی رها کرد و در باغچه جلوی در ساختمان دو طبقه به دنبال کلید گشت. خوب می‌دانست چطور مرتیکه کار بلد کلید جاساز می‌کند تا دختر ها حتی لحظه‌ای هم برای در زدن درنگ نکنند و زودتر به مصافش بروند.

رگ‌های دستش متورم‌تر شده بودند و کنار شقیقه‌اش نبض می‌زد. رذایل اخلاقی هانی و حرکات نامتعارف جنسی‌اش برای لذت بردن، بارها به گوشش رسیده بود. حالا به این نتیجه رسید بود؛ گوشت به دست گربه افتاده و زیاد هم از سلامت روانی او مطمئن نیست. یعنی درکل مطمئن نبود.

در را گشود و با دیدن ماشین عروس تیغ دیگری در قلب زخم دیده‌اش فرو شد. دوید و در راهو خانه صدای جیغ آشنای اویی که نباید را شنید. در فضای نیمه روشن خانه، به سمت اتاقی که صدا از آن می‌آمد دوید و چنان به در لگد کوفت که دستگیره‌اش شکست و به دیوار چسبید.

خون روی سرامیک‌های جلوی در نظرش را جلب کرد و سپس با بلند کردن سرش چیزی دید که نباید. خون چنان در رگ‌هایش می‌جهید که هرآن ممکن بود از چشم‌هایش به بیرون بپاشد.
پیکر عور آیه در زیر دست هانی خونین و بیجان بود و او چاقو به دست مانند حیوانی درنده بر بدن طفل معصومی می‌تاخت که هرگز مردی به خود ندیده.

با دست قلبش را چنگ گرفت و به سمت هانی که در آن لحظه متعجب نگاهش می‌کرد، حمله ور شد.
- مردیکه حروم لقمه... چطور تونستی؟! تنها کسی که اجازه داره هر بلایی سراین دختر بیاره فقط منم!

تا آن لحظه خیال می‌کرد، خون بکارت پاک و معصوم آیه است که در زمین و همه جا جاریست. اما وقتی جلوتر رفت، سر خونین دخترک در وحشت خوابیده کمی خیالش را راحت کرد. نباید خوشحال می‌بود، ولی ازینکه اتفاق بدتری نیوفتاده کمی قلبش آرام گرفت.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_16

هانی که شوکه شده بود، چاقو در دستش را برای محافظت از خودش پیش‌آورد و حرکات سریع و نمایشی اجرا کرد. به واسطه مشتی که خورده بود، کمی گیج می‌خورد.

تکین نمی‌دانست رفتار وحشتناک هانی را طلافی کند و یا به داد آیه بی‌جان برسد. باید بخاطر وضعیت آیه از خوشحالی پا می‌کوفت، اما از عصبانیت پا بر زمین زد و روی تخت نشست تا او را وارسی کند.

همان لحظه هانی به سمت او یورش آورد و پر چاقو گردن تکین را بوسید. از سوزش دست به سمت زخم سطحش‌اش برد و هوا را از بین لب های بسته‌اش به داخل کشید. دیوار تاب و توان هیچ چیز را نداشت. دو گانگی درونش کم بود؟ باید برای زن خودش با یک حیوان می‌جنگید.

به سمتش بازگشت و چنان با یک حرکت او را خلع سلاح کرد و روی زمین انداختش که دیگر او توان ایستادن در خود نمیافت.

در جای اولیه‌اش کنار آیه بازگشت. خون ریزی سرش بند آمده بود، موهای حنایی‌اش به خون آغشته بود و چشمانش خیس از اشک و سیاه از آرایش بود.
ناخودآگاه برای محافظ از بدن بی نقص و عریان همسرش، لباس عروس پاره را برداشت و هیستریک بر تن آیه کرد. تمام تلاشش را می‌کرد تا مبادا او هم آسیبی به آن‌هایی که با خود حمل می‌کرد، اضافه کند.

می‌پوشاند و خودش را قانع می‌کرد که این دایه مهربان‌تر از مادر شدن برچه اساس است:
- بی‌وجدان تو اسم این وحشی گری رو می‌ذاری لذت؟ این پارتیه لعنتی مگه شرط سلامت نداره؟ به روز سیاه می‌نشونمت... کافیه یه حرکت به تن کثیفت بدی تا روی خون همین دختر بکشمت!

با خودش خیال می‌کرد این چه کینه‌ای در دلش هست که آیه را به ان جا کشانده بود و حالا چه احساسی مانع به سرانجام رسیدن انتقامش شده بود؟ فقط می‌دانست حالت تهوع امانش را بریده...

تور بلند و نخ کش شده‌اش را هم به روی سر و صورت آیه کشید. ایستاد و او را به آغوش کشید. در حین خروج از اتاق لگد محکم دیگری به شکم مرد بی‌حال از مستی زد.

آن‌قدر دندان‌هایش را به روی هم ساییده بود که فکش تا گلو درد می‌کرد و دهانش خشک شده بود. تمام تلاشش این بود که حتی گذری‌ هم نگاهش به صورت آیه نیوفتد. خجالت می‌کشید؟ نمی‌دانست! منزجر می‌شد؟ نه! نمی‌خواست دلیلش را به ذهن بیاورد و اعتراف کند که زیاده روی کرده است.

آیه را روی صندلی جلوی ماشین عروس انداخت و وقتی خودش نشست، متوجه شد به هوش آمده.

به سختی لباسش را وارسی کرد و دهانش به جیغ باز و به سمت تکین حمله ور شد:
- آخ کاش مُرده بود! آخ کاش بمیری! خدا لعنتت کنه تکین این چه بلایی بود؟ آخ... آیی خدا... خدا... خدا.... خدایا!

تمام توانش مشت های بی‌جانی بود که به بازو و گاهی نیم رخ بی تفاوت تکین می‌خورد. در نهایت مرد تعادل اعمالش را از دست داد و در حین پرت کردنش داد زد:
- این تازه اولشه... این تازه اولشه! 

تکرار سرد کلامش را آیه در حین بی‌هوشی و هوشیاری شنید! نا و توان بیدار ماندن را نداشت و مغزش مدام دستور بی‌هوشی را صادر می‌کرد.

تکین نمی‌خواست در این بازی بازنده باشد، میان آسمان و زمین معلق بود، تاب می‌خورد و کارش را توجیح می‌کرد. تاب می‌خورد و هربار که چرخش این تاب او را با آیه بی دفاع رو به رو می‌کرد، تمام هرچه رشته بود پنبه می‌شد و ته دلش به نیش زهرآگین عقرب دشت کینه وجودش می‌سوخت.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_17
#فصل_دوم (مهربان تر از مادر) 

به خانه که رسیدند آیه همچنان بیهوش بود، برای بردن یا نبردنش به بیمارستان دوراهی مانده بود و در نهایت، با توجه به وضع اسفناک لباس و ظاهرش به یک مرکز دولتی رفتن کار عاقلانه ای نبود. دوست نداشت به چشم یک متجاوز نگاهش کنند...

ماشین را توی حیاط خانه ویلایی اش پارک و جسم آیه را به آغوش کشید. از درون داشت آتش می‌گرفت، هم باب حال دخترک، هم پشیمان از نجات دادنش بود.
آنهمه نقشه نکشیده بود که یکباره پس بکشد، بلوف نیامده بود. بدترش را قرار بود سر آیه بیاورد... خیلی بدتر!
باید تقاص پس میدادند، اول حاج رضا و دوم دخترش! آیه از دنیا بی خبر...
دختر جوان و شیک پوشی که در نقش پرستار، در خانه تکین کار میکرد، ضمن دیدن تکینی که با کفش و یک عروس خون آلود روی دستش وارد می‌شد، سلامش را خورد و نشان وحشت دست به دهان گذاشت.

تکین اما سقف تحملش پر بود. حسابی خسته بود و تاب توضیح ماجرا به هیچکس را نداشت. قبل از آنکه پرستار چیزی بپرسد، جسم آیه را روی کاناپه رها کرد و با بی احساس ترین حالت ممکن گفت:
- ببین زندست؟ دوا درمونش کن ببین چی میخواد برم بخرم...

دختر تند سمت مبل پرواز کرد و پیش از هرچیز نبض آیه را چک کرد. نفس حبص شده از ترسش را رها و با تته پته تکین را خطاب گرفت:

- زن.. زندست... اما، من.. اما من پرستار بچم... دکتر نیستم، بلد نیستم... من...

- چرت و پرت نگو بگو چی بگیرم بهوش بیاد قش کرده...

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_18

صدای شیون بچه از داخل اتاق منتهی به سالن حواس هردویشان را پرت کرد. پرستار دست‌پاچه آیه را به حال خود وا گذاشت و گویی چیزی از خاطرش رفته باشد، با گزیدن لبش گفت:
- وای آقا این‌طور اومدین به کل از خاطرم پرید، بچه تب داره و هرکاری می‌کنم پایین نمیاد!

هردو به سمت اتاق دویدن و تکین عصبی غرید:
- نباید زنگ می‌زدی؟

- آقای مستوفی بخدا زدم، بلاکم کرده بودین.

تکین دو دستش را به پهلوی موهایش کشید و کودک کم لباس را روی تخت نوزاد دید. کودک چهار ماهه‌اش را به آهستگی در آغوش کشید و عاجزانه گفت:
- جانم بابا جان؟ نیلگون بابا...

لب‌هایش را روی پیشانی کودک گذاشت تا درجه حرارت تبش را بسنجد. به سرعت لبش را جدا کرد و با ابروهایی در هم غرید:
- آخرین بار کی بهش تب بر دادی؟

پرستار دست هایش را در هم می‌چلاند و سعی داشت استرس قرار گرفتن در کنار همچین مردی را بروز ندهد. آب دهانش را قورت داد و گفت:
- آقا همین یک ساعت پیش...

تکین کودکی که هیچ جوره آرام نمی‌شد و تاب داد و گفت:
- تبش پایین اومده، پس چرا اروم نمی‌شه...! نیلگون بابا. نیلین من.

بچه جیغ می‌زد و دو آدم بزرگ بیچاره مانده بودند که چه کنند؟ کم، کم تکین تصمیم داشت به پزشک مراجعه کند که چیزی محکم به در خورد.

آیه به هوش آمده و با زور خودش را به در اتاق رسانده بود. اشک از چشم هایش می‌جوشید و دندان‌هایش از نفرت منقبض بود. با دیدن کودک در آغوش تکین باز هم رمق از پاهایش کشیده و وزنش را روی در انداخته بود.

نفسش تنگ بود و قفسه سینه‌اش به طرزی بالا و پایین می‌شد که گویی قلب پشتش بیرون سینه می‌تپد. نظری به عکس بزرگ روی دیوار صورتی اتاق انداخت و نالید:
- داری چیکار با من می‌کنی؟!

پرستار وحشت زده بود و تکین با بغضی پنهان رد نگاه آیه را دنبال کرد و می‌دانست به کجا می‌رسد. همون عکس بزرگی که در اتاق زایمان، لیلی نیلگون را به آغوش کشیده بود و او هردو را. همان اولین و آخرین باری که مادر کودکش را بغل کرده بود. گویی با آن وضعیت فقط زنده مانده بود که روی دختر نازش را ببیند و مطمئن شود به او رفته است و چشم رنگین است.
تکین خوب به یاد داشت که لبخند زده بود و آهسته با لب‌های خشک گفته بود: «شرط رو باختی!... دیدی به من رفته!» تکین از خدایش بود که به او برود. تنها با این شرط بندی احمقانه در آن وا پسین لحظات قصد داشت نیرویی برای زنده ماندن در او بدمد. یک شرط بندی احمقانه که امیدی را در دل همسرش زنده می‌کرد. ولی دیگر لیلی برای عملی کردن مجازات تکین که شرط را باخته بود، زنده نماند.

همه چیز برای آیه اظهر من الشمس شده بود. صدای جیغ‌های بچه بور که دست‌های تپل سفیدش را مدام در پتو تکان می‌داد، او را به یاد خود در ساعاتی پیش می‌انداخت. باید هرطور شده آن جیغ‌ها را بند می‌آورد. تن سنگینش را به سختی تکان داد و با وجود اینکه چشم‌هایش سیاهی می‌رفت همچنان جلو رفت و در مقابل همسرش ایستاد.

پرستار زهره‌اش ترکیده بود و تنها در دلش آرزو می‌کرد آن شب کذایی را تا پایان ساعت کاری‌اش سالم بگذراند و طوری برود که هرگز باز نگردد. آن‌ها رسما جانی بودند.

آیه دست برد و قصد داشت بچه را بگیرد که تکین با اخم ممانعت کرد. آیه مشت محکمی به شانه او کوفت و با صدای خش دارش جیغ زد:
- گفتم بدش به من!

تکین از عاقبت فرزندش می‌ترسید، اما جدیت در حرف آیه و پرستاری که هرآن ریختش عجیب تر می‌شد باعث شد کودک را در آغوش آیه رها کند.

آیه روی پایش بند نبود. همان جا روی فرش گل صورتی اتاق نشست و بچه را روی زمین گذاشت و مشغول باز کردن پتو از دورش و درآوردن شلوارش شد.
تکین غرید:
- داری چه غلطی می‌کنی...

هنوز حرفش تمام نشده بود که آیه پوشک بچه را هم گشود و با دست به بالا گرفت تا تکین از دستش بگیرد. صورت خونی‌اش را بالا برد و با نگاه وحشتناکی رو به پرستار گفت:
- انقدر جیش کرده و عوض نشده که بچه سوخته!

بچه که از شر آن پوشک خیس خلاص شده بود و دیگر نمی‌سوخت، پاهایش را آزادانه تکان داد و آرام گرفت و دستش را به سختی پیدا کرد و مشغول مکیدنش شد.

- حالا شیشه شیرش رو بیارید...! گشنشه!

آیه خیال می‌کرد مادر نیلگون شاغل است که حالا در منزل نیست و پرستار از او مراقبت می‌کند. صابون هوو داشتن را هم به تن خود مالیده بود و قصد داشت فردا به محض زدن سپیده صبح به منزل پدری‌اش بازگردد و هنوز شوهر نکرده انگ طلاق را به خود ببندد.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_19

پرستار از نگاه خشمناک تکین به تته پته افتاد و درحالی که می‌دوید تا پوشک بچه را از دستس بگیرد، گفت:
- آقای مستوفی بخدا ان‌قدر از تبش، ترسیده بودم که از خاطرم پریده بود! شیر دادم ولی نمی‌خورد!

تکین پوشک را در دستش چپاند و داد و زد:
- وسایلت رو جمع کن و از جلوی چشم هام گمشو تا عقل از سرم نپریده.

پرستار از خدا خواسته از اتاق خارج شد و دیگر نماند که ببیند تکین چگونه از فلاسک آب جوشیده شده ریخت و برای بچه شیر خشک درست کرد.
همان طور که آیه شیشه شیر را برای بچه نگهداشته بود، طوری گریه می‌کرد که گویی بالای سر جنازه ای اشت می‌ریزد.

تکین سرش را گرفت و روی کاناپه زرد و پشمالوی اتاق نشست و گفت:
- بسته دیگه سرم رو بردی! بچه می‌فهمه شیر زهر داری بهش میدی!

آیه از میان هق‌هق‌هایش رو به او براق شد:
- زهر رو توی دهن من ریختن! تکین می‌فهمی تو چیکار کردی؟ تو زن داری! بچه داری چطور تونستی؟ چطور تونستی، من هیچی... این بچت! خانوادت تکین!

از صدایش بچه بغض کرد که آیه به سرعت صدایش را پایین آورد و چندتا به پشتش زد و او را آرام کرد. دیگر شیر بچه رو به اتمام می‌رفت و در خواب و بیداری بود.
آیه با همان حال نذارش از طبقه کنار تخت پوشکی برداشت و نیلگون را بست و برای بلند کردنش تکین کمکش کرد و او را روی تخت گذاشتند.

هردو طی یک قرارداد ناگفته ادامه بحث را به خارج از اتاق و پشت در بسته موکول کردند. آیه در سالن مجلل خانه ایستاد و از نو مرثیه خواند:
- تو همون آدمی؟ همونی که من از داشتنت نمی‌دونستم چطور شکر خدا رو به جا بیارم؟ بی غیرت... تو... تو!

تمام تنش می‌لرزید و نمی‌دانست چگونه احساس مرگی که در سرش می‌غلتید را بروز دهد.
تکین سعی در آرام کردن خود داشت، به آشپزخانه جلو باز رفت و برای خودش آب ریخت.
- توی بی غیرت زن داشتی و چوب تاراج به ناموس بابای من زدی!

تکین لیوان را روی سینک پرت کرد و هوار زد:
- ندارم... دیگه ندارم مْرده، اسم اون عوضی رو جلوی من نبر!

تیکه های لیوان مانند باران شیشه هرکدام به یک طرفی پرت شدند. هر دو می‌لرزیدند و از چیزی شاکی بودند که دیگری به درستی نمی‌توانست آن را درک کند.
آیه همانجا مشغول در آوردن لباس عروس نحسش شد. محرمش بود و به خوبی می‌دانست که پیش از آن تن لختش را در چه وضعیتی دیده. با دست به کبودی های بالای سینه اش اشاره زد و گفت:
- عوضی تویی یا بابای از همه جا بی‌خبر من؟! همین فردا میرم خونش و همه چیز رو براش تعریف می‌کنم! نه تنها طلاقم رو می‌گیرم، بلکه به روز سیاه می‌نشونمت...!

تکین با دمپایی‌های رو فرشی‌اش شیشه خورده ها راه له کرد و به سمت او رفت. نوک انگشتش را به روی کبودی‌ها کشید و آهسته در گوشش گفت: 
- بنظرم برو و حتما بگو! من هم همین رو می‌خوام و اینطور زودتر به خواستم میرسم... منم شکستن و سکته کردن همون عوضی رو می‌خوام.

و در دلش به خود قول داد مسبب آن کبودی‌ها را نابود خواهد کرد.
آیه از لمس تنش توسط دست‌های سرد تکین به خود لرزید و بخاطر آنچه که به پدرش نسبت داده بود، کشیده محکمی روی صورت رنگ پریده همسرش نواخت.

تنش از سرمای ناگهانی خانه می‌لرزید، لباس عروس را زیر پاهایش له کرد و پتوی مسافرتی روی مبل را به دور خود پیچید. اینبار او صدایش را بر تن چوب شده تکین هوار کرد:
- چی میگی؟ تو کی هستی؟ تو چی هستی؟! چی از جون منو خانوادم میخوای؟! بگو بذار منم بدونم چه نکبتی رو سر خودم و خانوادم آوردم! تو آدمی آخه...

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_20

آیه از درون میلرزید، کم بلا سرش نیامده بود... حضم آن اتفاقات، برای او ناممکن بود؛ جوری که حس می‌کرد کابوس می‌بیند و هر لحظه دعا دعا می‌کرد بیدار شود.

حضور آن نوزاد، مردی که چند ساعت پیش میخواست ناموسش را لکه دار کند و دست آخر، خشم تکینی که انگار تبدیل به یک آدم دیگر شده بود. معصومیت و پاکی نگاهش جایش را به خشم داده بود و آیه، حقیقتا او را نمی‌شناخت. او آن تکینی نبود که عاشق بود و عاشقش بود! او چیزی نبود جز یک هیولای منفور، که خصمانه به آیه نگاه میکرد و جز نفرت، چیزی درون چشمانش وجود نداشت.

تکین دست به جای سیلی که خورده بود گذاشت، غرور مردانه اش تاب نمی آورد از دست دختر حاج رضا کتک بخورد! سمت دخترک حجوم برد و با کشیدن دستش، واردش کرد سرپا شود. 

با خشم پتویی که دورش پیچیده بود را به گوشه ای پرت کرد و آیه باب حیا، مقاومتی بی فایده نشان داد. دستان داغ تکین تنش را به عقب هل داد و پس از پرت شدن دختر روی کاناپه، به سرعت رویش خیمه زد:

- من کی هستم؟ کابوست! کابوس تو و اون بابای بیشرفت! نظرت چیه کار اون هانی پدرسگو خودم تموم کنم؟ ها؟ 

بلافاصله سرد در گردن آیه فرو برد و گازی عمیق گرفت که بغض در گلوی دخترک نشاند. دست به سینه تکین چسباند تا جدایش کند اما او با اصرار به کارش ادامه داد. بی اختیار رد کبودی ها را می‌بوسید و نمیدانست کارش از سر خشم است یا تن بلورین آیه هوش از سرش برده بود! 

سیر از بوسیدن گردن و سینه آیه سر بلند کرد و گفت:

- کاری میکنم زنده بودن برات بشه عذاب...

آیه اما آرام شده بود، لمس تنش توسط تکین، هرچقدر هم با خشم بود، قلبش را آرام کرده بود و در دل بابت این حس از خودش حس نفرت داشت. انگار برای دقایقی واقعیت از نظرش دور و در نزدیکی معشوقش آرام گرفته بود. با بغضی که صدایش را میلرزاند، مظلومانه خطابش گرفت:

- چرا تکین؟ چرا؟ مگه من چیکارت کردم؟ اینهمه نفرت...

ضربه دست تکین کنار سرش به دیوار نشست و آیه ترسیده جیغ کوتاهی کشید. تکین بلفور دستش را سمت دکمه های پیراهنش برد و نگاه آیه، رد خون خشک شده روی گردنش را گرفت. 

با خشم پیراهنش را سمتی پرتاب کرد و خیره در چشمان ترسیده آیه گفت:

- ببرصداتو! گریه نکن... حالم از تن صدات بهم میخوره... 

وحشیانه چنگی به پهلوی لختش انداخت و قبل از آنکه آیه گلایه کند، صدای جیغ های نوزاد تازه به خواب رفته برخواست. گریه های کودک انگار که حکم نجاتی برای آیه بود... نفس حبص شده اش را رها و تکین بلفور از روی او برخواست. 
درحالی که از او دور می‌شد، پتویی که از دخترک دریق کرده بود را برداشت و سمتش پرتاب کرد. 

- لیاقت همینم نداری! اون زخم سرتو برو ببند به گند کشیدی خونه زندیگمو با خون نجست...

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_21
#خیال_پرست

پشتش را کرد و راهی اتاق کودکش شد. 
آیه باز هم بغض گلویش سنگین و اشک هایش راه گرفت. با بی جان ترین صدای ممکن خطابش گرفت:

- همش الکی بود نه؟ اونهمه دوست دارم گفتنا، خندیدنا... همه اون خاطره هایی که برای من مقدس بودن برای تو معنی ای نداشتن؟ چرا؟ حرف بزن بگو چرا اینکارو باهام کردی... حرف بزن بگو همه این بلاهایی که سرم اومد تقصیر تو نبود، توجیح کن خودتو بذار باور کنم تو همون آدمی... تو همون آدمی که من عین احمقا با دوتا حرف عاشقونه دلمو دو دستی تقدیمش کردم؟ 

تکین قدم هایش باب صدای بغض آلود دخترک خشک شده بود. بدون آنکه سمتش برگردد، سرد پاسخش را داد:

- نیستم! آره دروغ بود، نقشه بود! با هدف بهت نزدیک شدم دردونه حاج رضا. صدای نحست رو ببر میخوام دخترم رو بخوابونم، این زر زر گریه هاتو ادامه بدی یه روی دیگه از منم میبینی که مطمعنم هیچ وقت نمیخوای!!

قدم هایش را ادامه داد و آیه ناباور، شکسته و دردمند تن زخم دیده اش را به آغوش کشید و جنین وار در خودش جمع شد. اشک بی صدا روی گونه هایش میغلتید و خون خشک شده صورتش را میشست، تنش حسابی کوفته بود و درد میکرد... عجب شبی بود شب اول ازدواجش... عجب شبی بود، شبی که باید دخترانه هایش را کنار می‌گذاشت و بزرگ می‌شد.

بزرگ شده بود، چشمش به دنیا باز شده بود اما نه با لمس و بوسه های عاشقانه همسرش، دخترانه هایش را سوز دروغ و فلاکتی که سرش آمد کشت، تکینی که دیگر تکنین او نبود...

 اما خواب از چشمان جفتشان فراری بود. آیه از درد و تکین از خشم!
آیه به زور تن ضرب دیده اش را جمع کرد و درحالی که روی نوک پا قدم برمی‌داشت، راه حمام کوچک خانه را پیدا کرد. شاید آب، دردش را می‌شست و آرامش میکرد... در را قفل زد و زیر دوش، هق هق اش بالا گرفت. انگار تازه آنچه سرش آمده بود را درک می‌کرد و عمق ماجرا پیش چشمش هر لحظه تاریک تر میشد. 

صدای آیه به گوش تکین می‌رسید اما او هم دیگر جان مداخله نداشت. سردرد بدی به جانش افتاده بود. نیلگون، دختر خوشبویش درون آغوشش آرام گرفته بود و او در دلش عذاب وجدان خودش را باب بلایی که سر آیه آورده بود آرام می‌کرد.
خیره به تصویر لیلی، بغض مردانه اش را قورت داد و همسر از دست رفته اش را خطاب گرفت:

- حقشه... اون سگ پدر باید تقاص پس بده... باید داغ عزیز بکشه، باید تجربه کنه دردی که من کشیدمو... هم خودش، هم دخترش!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_22

تکین دخترش را به تخت دو نفره اتاقش منتقل و هردو در آغوش هم در خوابی عمیق به سر می‌بردند که آیه از حمام نقلی اتاق مستر تکین بیرون آمد. داخل رخت کن جعبه کمک های اولیه را دیده و بتادین را روی زخم سرباز سرش در زیر موهایش فشرد. مرد غریبه چنان کار خودش را بلد بود که صورت آیه کوچک‌ترین آسیبی نبیند. تنها از گردن به پایین از خط موهایش به بالا آثار تاخت و تاز وحشیانه‌اش دیده می‌شد.

آیه در اتاق تاریک تکین کور‌کورانه به دنبال لباس گشت و یک شلوار کمر کش و یک تیشرت مناسب پیدا کرد و پوشید. روی صورت تکین و نیلگون بی‌مادر که باز هم بی‌صدا انگشت می‌مکید، نور آباژور سایه روشنی دلربایی انداخته بود. زخم گردن تکین هم همچنان بی پانسمان مانده بود.

آیه از دلسوزیی‌های بی موردش می‌خواست بمیرد، اما باز هم دلش طاقت نیاورد. شیشه شیری برای نیلگون درست کرد و جعبه کمک‌های اولیه را از حمام بیرون آورد. هر دو را کنار دست تکین گذاشت. دستش را به بازویش زد و صدا کرد:
- تکین... آقا تکین!

خواب و بیدار مشاهیر تکین را ربوده و به عادت آن مدت به صدای آیه این‌طور واکنش نشان داد:
- جان!

سپس چشم‌های ترک سیاهش به ناگاه تا آخرین درجه باز شد و با مالش آن‌ها روی تخت نشست.
پاسخ نرم تکین، باعث شد چیزی در دل بی‌پناه آیه هُری بریزد. ولی طولی نیانجامید که آن را اصلاح کرد:
- ها، چیه؟!

آیه سر به زیر اشاره ای به وسایل روی تخت زد و لب زد:
- زخم گردنت رو پانسمان کن عفونت می‌کنه! و اینکه بچه توان آدمیزاد رو نداره تا صبح باید چندبار شیر بخوره!

همان طور که در دلش لعنت می‌فرستاد به سمت در اتاق رفت و از پشت نگاه سنگین تکین را حس می‌کرد.

تمام کشوهای میز تلوزیون واقع در پذیرایی را به دنبال چادر و جانماز گشت. سپس هرجایی که ممکن بود چنین چیزی وجود داشته باشد و وقتی موفق به یافتن چیزی نشد، از گلدان بزرگ کنار سالن سنگ تمیزی برداشت و یکی از ملحفه‌های سفید کشیده شده روی مبل را برداشت و به سر کشید.

تازه یاد کیف و گوشی‌اش افتاده بود که از همان اول این وقایع در ماشین عروس مانده بود. چه اهمیتی داشت؟ هیچ کس در چنان شب مثلا رویایی با او تماس نمی‌گرفت.

باید نماز قضا شده‌اش را ادا می‌کرد. برای آرامشش می‌خواست به وسعت دریای استوار معبودش چنگ بزند. گلایه‌های اصلی را برای محرم همیشگی‌اش نگهداشته بود. همان که گوش می‌داد و قضاوت نمی‌کرد.

سعی کرد قبله را حدس بزند و با توجه به شمالی_ جنوبی موقعیت خانه هم تا حدودی موفق شد. قامت بست و چنان صبور کلمات را ادا کرد که عقرب را هم از لانه بیرون کشید. تکین تکیه به چهارچوب در اتاق داده، سرش را روی سردی آهن گذاشت و از پشت هیکل ظریفش را نظاره کرد.
می‌دانست با بد کسی طرف شده. گلایه آن جسم پاک نزد خدا هرگز بی جواب نمی‌ماند، ولی همان خدا شاهد بود که او هم فقط به دنبال قصاص و حق خودش بود.

آیه نمازش را تمام کرد و دست بالا برد و جوری دعا می‌خواند شانه‌هایش از گریه می‌لرزید که قطره اشک مزاحمی از گوشه چشم تکین چکید و دندان‌هایش به روی هم قفل شد. دلش می‌خواست هانی را از دنیا محو کند.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_23

طولی نکشید که پاییدن تکین جواب داد و آیه همان جا در میان ملحفه‌ای که چادر سرش و سنگی که مهرش بود روی زمین به خواب رفت.

یک شب رد شده بود و تکین تنها کاری که از دستش بر می‌آمد و کینه‌اش اجازه می‌داد را برای آیه انجام داد. سجاده جهاز لیلی را از چمدان قدیمی داخل کمد بیرون آورد کنار دست آیه روی زمین گذاشت. به خیال خودش فکر می‌کرد در ازای کمک آیه به نیلگون و خودش کرده است.

سپس آن‌قدر خیره به آیه بالای سرش روی مبل بیدار ماند که نفهمید کی به خواب رفته است.
*

آیه از درد گردنش آفتاب نزده بیدار شد. اولین چیزی که چشمش دید سجاده مخمل سبز و در امتداد آن صورت آلوده به خواب تکینی بود که تره موهای سیاهش روی پیشانی‌اش ریخته بود.
زندگیشان در تقابل نظر‌های قایمکی شروع و حالا ادامه پیدا کرده بود.

چقدر در دلش آن صورت مهتاب‌گون بی نقص را می‌ستایید و پیش از آن نمی‌دانست جلاد زیبایی برای خود یافته است.

نماز صبحش را بی سر و صدا خواند، در همان جانماز اهدایی و هیچ کس ندانست با خدا چه گفت که دقایقی بعد هوای تابستان بارانی شد.

پاورچین به سمت اتاق تکین رفت، از شب گذشته لباس‌های زنانه آویخته به رگال را در کنار لباس‌های به‌ظاهر همسرش دیده بود. از عکس خانم چشم رنگی روی پاتختی عذر خواست و ساده و سیاه ترینشان را به تنش پوشاند. به کودک از نو شیر خوراند و پوشکش را عوض کرد. حتی خودش هم نمی‌دانست آن همه کشش و دلرحمی نسبت به آن کودک یتیم از کجا می‌آمد. صدای ریتمیک برخورد باران به شیشه سکوت فضا را می‌شکست. 

بعد از فارغ شدن از کار کودک چرخید که از اتاق و خانه خارج شود که تکین را در درگاه در دید و هین بلندی کشید. با همان ژست دیشب خوابالود و تکیه به چهارچوب بود و عضله‌های لختش خودنمایی می‌کرد. آیه صورت برزخی‌اش را دید و آب دهانش را با صدا قورت داد.

- کی اجازه داد این‌ها رو بپوشی؟! کجا؟

آیه در آن لباس‌ها با آن موهای روشن حنایی از پشت کاملا شبیه به لیلی بود که کودک را تیمار می‌کرد. قلب منزجر تکین برای دقایقی با دیدن لیلی از پشت به آرامشی دلشین و لبخندی عریض دعوت شده که به محض بازگشت آیه و دیدن صورتش به اخمی وحشتناک مبدل شده بود.

آیه به سرعت شال سیاهش را سر کرد و حجاب گرفت و در همین حال آهسته و محکم گفت:
- یواش بچه بیدار می‌شه! میرم خونه خودم! همون جایی که خانوادم با هزار و یک امید توش جهاز چیدن!

- تو بیجا کردی...! یادم نمیاد گفته باشم می‌تونی بری!؟

تکین مچ دست کوچک آیه را در دست مردانه‌اش فشرد و برای ادامه دعوا به دنبال خودش به هالی که حالا نور خورشید روشنش کرده بود، کشید.

تکین مضطرب می‌نمود و تمام تلاشش را می‌کرد که مانع رفتن آیه شود. هرکس نمی‌دانست خیال می‌کرد که ترس از دست دادنش را دارد.

آیه مچ دستش را به سختی آزاد کرد و صدایش را رها کرد:
- نرم که چی؟! زار و زندگیم، وسایلم... خونمه! چیه ترسیدی برم پیش خانوادم و آبرو و حیثیت برات نذارم؟ نترس مرد ناحسابی... نترس تو کاری کردی که گفتن نداره.

طی یک تصمیم آنی آیه به سمت در ورودی چوبی بزرگ دوید و پیش از اینکه تکین موفق به گرفتنش شود از ان خارج شد. تکین به سرعت به سمت اتاقش برگشت، اولین پیرهنی که به چنگش آمد را در راه پوشید و هنوز دکمه‌هایش را نبسته به حیاط و آیه‌ای رسید که در ماشین عروس به دنبال چیزی می‌گشت. خستگی هردو را نم بی‌جان باران می‌شست. 

بالای سرش رسید و غرید:
- دنبال چی می‌گردی؟!

آیه حین بیرون آمدن سرش را به در ماشین کوبید، آن را مالید و با دست دیگرش کیف عروسی را بالا گرفت. گوشی را از آن بیرون کشید و کیف را جلوی پاهای دمپایی پوشیده تکین در فرورفتگی موزائیک‌ها که اب جمع شده بود، پرت کرد و گفت:
- خدافظ!

می‌خواست برود که تکین دستش را از پشت کشید و مانعش شد و گفت:
- نه. خودم می‌برمت، وسایلت رو بر می‌داری و زود بر می‌گردیم! بچه خونه تنهاست.

آیه اخم در هم کشید و گفت:
- بمون پیش بچه تنها نباشه، منم میرم سر خونه و زندگی خودم!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

 

#پارت_24
تکین اخم در هم کرد و پرسش وار، کلام آیه را تکرار کرد:
- خونه زندگی خودت؟!

دخترک بغضش را فرو داد و با بیرون کشیدن دستش از تکین گفت:
- آره! چیه نه که انتظار داری بمونم اینجا با تو زندگی کنم؟ یه مدت بگذره درخواست طلاق میدم، تو رو به خیر و ما رو به سلامت!

پوزخندی لب های تکین را کش آورد. نگاه تمسخر آمیزی به آیه انداخت و دست به سینه گفت:
- چه خوش خیالی تو بچه جون! بیدار شو از خوابت از این خبرا نیست! وسایلتو میاری تا اجازه ندم حق نداری رنگ افتابو ببینی چه برسه به طلاق!

آیه خشمگین قدمی سمت تکین برداشت و درحالی که دندان روی هم می فشرد گفت:
- نمونم میخوای به زور نگهم داری؟ شهر هرته مگ...

قبل از آنکه جمله اش را کامل کند تکین سمتش خیز برداشت و او را میان ماشین و خودش اسیر کرد. آیه جیغ کوتاهی کشید و از نزدیکی ناگهانی تکین، زبانش بند آمد.
- لازم باشه به زور نگهت میدارم! 

جفتشان از خشم نفس نفس میزدند و نگاهشان به یکدیگر، حکم تیر داشت. صدای کلید انداختن به در حیاط باعث شد تکین از آیه فاصله گرفته و سمت در چرخید. پرستاری که دیشب ندانسته بود چطور بگریزد، درحالی که کلیدش را از در بیرون میکشید به تکین سلام کرد.

- س..سلام خوب هستید؟ من دیشب وسایلمو نبردم.. هم اون، هم اومدم کلیدو تحویل بدم...

تکین نیم نگاهی به آیه که هنوز به در ماشین چسبیده بود انداخت و گفت:
- خوبه. چند ساعت بمون پیش دخترم ما زود برمیگردیم. برگشتم صحبت میکنیم.

- اما...
قبل از آنکه پرستار حرفی بزند تکین ماشین را دور زد و در راننده را باز کرد. خطاب به آیه مسخ شده با جدیت گفت:
- سوار شو. زود!

پرستار نگاهش میان کیف سفید خیس شده روی موزاییک و آیه در چرخش بود که تاکید مجدد تکین، باعث شد پرستار به تندی مسیر ورودی خانه را طی کند:
- زودباش وقت ندارم!

آیه که دیگر توان جدال نداشت و البته خوب میدانست راه گریزی نیست، ترجیح داد فعلا در بحث با تکین کوتاه بیاید و در فرصتی دیگر حقش را مطالبه کند. دستگیره در را کشید و بی میل، روی صندلی شاگرد نشست.

چقدر برایش سخت بود مقابل مردی که روزی، همان ماشین شاهد عاشقانه هایشان بود، سرد و جدی برخورد کند... درست مانند خود او! دوست داشت شگردش را از او میپرسید چرا که در آن بازی، آیه داشت جان میداد.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...