رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام داستان: حریر غیاب یغما

نویسنده: آیناز | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه

«مقدمه»

برف می‌بارد، اما نه برای زیبایی‌اش؛ برای یادآوری عشقی که رفته و قلبی که شکسته‌تر از همیشه، در انتظار نسیمی است که عطر او را بیاورد. در این کوچه‌ی خالی، پشت پنجره‌ای که دنیای راوی را به سیاه‌چال چشمان معشوق گره زده، آیا امیدی به بازگشت هست؟ یا تنها بازمانده، خاطراتی است که چون لانه سوخته، دل را می‌سوزاند؟ داستانی از عشقی که پرستیده شد، اما به یغما رفت و تنها زخمی بی‌مرهم بر جای گذاشت.

ویرایش شده توسط ایناز
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت1

 

 

 

دانه‌های ریز و درشت برف بر زمین فرو می‌ریزند. چه زیباست این رخت سپید، ردایی که با هر بار دیدنش، اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. تن سرد خود را در آغوش می‌گیرم، شاید بار دیگر گرمای دستانت را حس کنم. کوچه خالی است و من پشت پنجره، بی‌تابانه به انتظار آمدنت نشسته‌ام. این هوا بوی تو را به یادم می‌آورد. تو چه کرده‌ای با من که در سیاه‌چال چشمانت زندانی شدم؟ خوشا به حال یوسفی که از بند رهایی یافت، اما من چه؟ چشم دوخته‌ام به انتهای کوچه باریک، شاید آن قامت کشیده‌ات را که به ماشین تکیه داده، ببینم. می‌دانم امیدی واهی است، اما چه می‌توان کرد؟ این خیال، حتی اگر نادرست در دلم رخنه کرده باشد، بهانه‌ای شده تا باز به زندگی ادامه دهم. کاش می‌شد همان آخرین بار که دلم را شکستی، به تو بگویم که دلم را به یغما برده‌ای. کاش می‌گفتم بعد از رفتن تو، دیگر روز و شبم یکی شد. چه مانده از من بعد از تو جز دل زخمی که مرهمی ندارد؟ من آن‌قدر دوستت دارم که می‌دانم روزی خدا از تو خواهد پرسید: «چه کردی که او تو را پرستید؟» ساعت‌هایی که کنار تو گذشت، بهشتی برای من بود. خسته از انتظار آمدنت، چشم از پنجره برمی‌دارم و به سمت کمد می‌روم. به لباس عروسی می‌نگرم؛ همان لباسی که از کودکی آرزوی پوشیدنش را داشتم، اما نشد... بعد از تو، تمام رویاهایم به خیال پیوستند. تلفن زنگ می‌زند. می‌دانم دوباره همان مزاحم است؛ مزاحمی که این روزها مهمان زندگی من شده. اما باز هم پاسخی نمی‌شنوم.

 

ویرایش شده توسط ایناز
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت2

 

با عصبانیت فریاد زدم: «الو! چرا جواب نمی‌دی؟»

اما سکوت بود که پاسخ شنید. دوباره صدایی نیامد و تماس قطع شد. خسته از حال و هوای خانه، خود را به کوچه باریک سپردم. با هر قدم، اشک‌هایم جاری می‌شدند و یاد او خاطرم را آزار می‌داد. به راستی، چه کسی می‌داند عشق چیست؟ هرچه که هست، می‌دانم که ابتدا در دل لانه می‌سازد، سپس با تمام بی‌رحمی رهایمان می‌کند و تا مدت‌ها، جای آن لانه‌ای که بنا کرده، می‌سوزد. به سمت کافه همیشگی رفتم. این شهر، وجب به وجبش با او خاطره دارد؛ چگونه می‌توانم فراموشش کنم؟ گارسون به سمتم آمد و پرسید: «خوش اومدید، چی میل دارید؟»

- «قهوه.»

- «تلخ یا شیرین؟»

با لحنی تلخ پرسیدم: «به نظر شما، در کام زندگی تلخ، کدوم قهوه باب میل هست؟»

گارسون پاسخ داد: «تلخ... اما... یه بار هم شیرین رو امتحان کنید. تغییر بد نیست.»

و رفت؛ چه زیبا پاسخ داد! شاید حق با او بود. تغییر هم بد نیست. شاید زمان تغییر و تحول زندگی من سر رسیده است. قهوه داغ رسید، اما متفاوت از تمام قهوه‌هایی بود که تا آن روز خورده بودم؛ شیرین و دلنشین. از کافه خارج شدم و به مقصدی نامعلوم قدم برداشتم. چه جالب می‌خوانند این دوره گردها:

[ندونسته دلمو به غریبه سپردم

اون غریبه رو ساده شمردم...

گول چشم سیاهشو خوردم

رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه! جون من رو به لب برسونه.

جای دیگه آتیش بسوزونه

ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد... با تموم خستگی‌هاش با من همصدا شد

خونه دل از محبت گرم

و با صفا شد...]

 

ویرایش شده توسط ایناز
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت3

 

 

 

چه حقیقت تلخی… در این شهر چیزی نمانده، جز خاطره‌هایی که مانند خار، بی‌رحمانه در دل می‌مانند. وقتی به خود آمدم، صورتم خیس بود و دوره‌گردها رفته بودند.کاش می‌شد از اینجا فرار کنم… مثل همان غریبه‌ای که حالا دور از این شهر، زندگی تازه‌ای برای خودش ساخته. چه آسان دلم را شکستی… اما هر چه باشد، من یک زنم؛ همان که اگر دلش بشکند، فریاد نمی‌زند، سیگار دود نمی‌کند، مشت به دیوار نمی‌کوبد…  

فقط گاهی، از سرِ ناسازگاریِ دنیا، شبی را تا صبح بی‌صدا گریه می‌کند تا گلِ لبخندش، فردا صبح دوباره شکفته شود. هیچ‌گاه آواهای شیرینت را فراموش نمی‌کنم… همان آوایی که با خنده می‌گفتی:  

«بانو… به خدا که راست من، تویی.  

مِهر من، تویی.  

ماه من، تویی.  

تو جان منی… یغما.»  

اما چه سود؟ رهایم کردی… 

دیگر نه کسی مانده که برایم آوا بخواند و نه گوشی که برای شنیدن صدایی دلش بلرزد. به پارک رسیدم. چه بهتر… بگذار کمی از حال‌وهوای زمستانی جان بگیرم. روی نیمکت نشستم. باز هم زنگ موبایل… با عصبانیت جواب دادم:  

«بله، بفرمایید؟ چرا زنگ می‌زنی و جواب نمی‌دی؟»  

- «یغما… خوبی؟» 

- «مهلا… تویی؟»

 

 

 

ویرایش شده توسط ایناز
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

 

 

— «آره عزیزم… می‌خواستم بگم فردا شب قرارِ خواستگار بیاد.»

 

+«مهلا… خواهرم… چرا نمی‌فهمید؟ به مامان و بابا هم گفتم، نمی‌خوام ازدواج کنم.»

 

— «یغما… اگه نیان، خودت آسیب می‌بینی. حتی بدتر از زخمی که از امیر خوردی.»

 

+«من بجز امیر، هیچ‌کس رو نمی‌خوام… چرا نمی‌فهمید؟»

 

— «یغما جانِ من موافقت کن. از من گفتن بود… حتما چیزی می‌دونم که می‌گم.»

 

+«باشه… فعلاً.»

 

ـ «خداحافظ.»

 

عجیب است… مهلا چرا این‌قدر اصرار می‌کند؟

 

از روی نیمکت بلند می‌شوم و راه خانه را پیش می‌گیرم.  

به در خانه که می‌رسم، زنگ می‌زنم.  

مهلا در را باز می‌کند.

 

— «اصلاً معلوم هست کجایی؟ باید لباس انتخاب کنیم!»

 

+«مهلا… برو کنار. می‌خوام رد بشم. حال ندارم.»

 

— «چه حالی؟ چه کشکی؟ زود بیا بالا. فردا خواستگار داری، اونم چه خواستگاری…»

 

+«خودت می‌دونی بعد از امیر به هیچ‌کس جواب بله ندادم. این یکی هم مثل بقیه رد می‌کنم.»

 

— «این یکی با بقیه فرق می‌کنه خانوم. بیا بالا تا برات تعریف کنم.»

 

دروغ نباشد… خودم هم کنجکاو شده‌ام. چه کسی است که مهلا این‌همه اصرار دارد؟

 

به سمت اتاق می‌رویم.  

مادر و پدرم خوشحال مشغول گفت‌وگو هستند.  

سلام می‌کنم و مثل همیشه پاسخی گرم و مهربان می‌شنوم.

 

وارد اتاق که می‌شویم، مهلا می‌نشیند و می‌گوید:

 

+ «بیا بشین…

هزار تا حرف دارم.»

ـ «بگو، می‌شنوم.»

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

 

 

 

— «قرار نبود بهت بگم، اما… امیر از آلمان برگشته. لحظه‌ای که پاش به ایران رسید، گفت می‌خواد بیاد خواستگاریت.»

 

+ «مگه نرفته بود آلمان که تشکیل خانواده بده؟!»

 

— «چی می‌گی دختر؟ امیر با کسی ازدواج نکرده. فقط خاله گفته بود رفته آلمان و دیگه هم برنمی‌گرده. اما الان… به خاطر *تو* برگشته. مخالفت نکن یغما، این بهترین فرصته.»

 

نمی‌دانستم چه بگویم.  

بی‌صدا به مهلا نگاه می‌کردم.  

عجیب… سکوتی دلخراش بود.

 

— «برای فردا… چی بپوشم؟»

 

+ «وای خدای من! یعنی موافقی؟»

ـ«فکر کنم… آره!»

 

با همین کلمه، مهلا با هیجان به سمت کمد لباس رفت.  

آن شب، فقط با انتخاب لباس گذشت.  

ناگفته نماند… چه دلشوره هایی که نداشتم.

 

ساعت نه شب است.  

من، چشم به راه… در انتظار آمدنش هستم.  

حرارت بدنم هر ثانیه بیشتر می‌شود.

 

صدای در به گوش می‌رسد.  

با عجله به سمت آشپزخانه می‌روم.

 

باز… خاطره‌ها تداعی می‌شوند.

 

 

 

 

 

فلش‌بک – ۲ سال قبل

 

 

 

 

 

به آشپزخانه رفتم و گوشی را برداشتم.

 

— «جانم امیر؟»

 

+ «معلومه کجایی یغما؟ لباس عروسی رو چی کار کردی؟»

 

— «با مهلا گذاشتیم توی کمد. من نمی‌دونم این چه عجلۀ‌ایه… هنوز نه خواستگاری کردی، نه جواب بله‌ای گرفتی

از من… اون‌وقت رفتی لباس عروسی گرفتی واسم!»

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6

 

 

+ «یغما خانوم… یادت رفته؟ تو اول و آخرش برای منی، بانو‌ی محترم.»

 

 

 

 

 

پایان فلش‌بک – بازگشت به حال

 

 

 

 

 

نفهمیدم کی… اما صورتم خیس شده بود.  

صدای مادرم، که می‌گفت چای‌ها را بیاورم، به گوشم رسید.  

 

چشمانم را پاک کردم.  

سینیِ چای‌های آماده‌ای را که مهلا گذاشته بود برداشتم.  

نمی‌دانم این دلخوری از کجا آمده بود؛ دلخوری عجیبی که مرا بی‌احساس نشان می‌داد…  

اما هرچه سعی می‌کردم بر احساساتم غلبه کنم،  

دلَم شور می‌زد… غوغا می‌کرد…  

و بی‌پروا نجواهای خواستنش را به گوشم می‌رساند.

 

نفس عمیقی کشیدم و به سمتِ هال رفتم.  

سرم را پایین انداختم؛ نمی‌خواستم چشمانِ شبرنگش را ببینم.  

اما خوب می‌دانستم که نگاهش دست از من برنمی‌دارد.

 

صدای گرم و مغرور پدربزرگم سکوت را برید:

 

— «یغما، با امیر برید اتاق… حرف بزنین.»

 

+«چشم آقاجون.»

 

آرام بلند شدم و به طرف پله‌ها رفتم.  

قامت کشیده و چهارشانه‌اش را پشت سرم حس می‌کردم؛  

سایه‌وار، تعقیبم می‌کرد.

 

به اتاق که رسیدیم، وارد شد و پشت سرش در را بست.  

روی تخت نشستم.  

او روی صندلی نشسته بود و خیره در صورتم…  

سکوت را شکست.

 

— «یغما… می‌دونم هیچ‌وقت منو به خاطر اون خاطره‌ی تلخ نمی‌بخشی.  

اما اینو بدون… که من هیچ‌وقت فراموشت نکردم.  

هیچ‌وقت.»

 

نفسم گرفت… اما پرسیدم:

 

«چرا برگشتی ایران؟ تو که… چیزی نداشتی که براش برگردی.»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

 

 

 

 

 

+ «من تو را دارم، یغما.»

 

حرف‌هایش دیگر برای من طعم و رنگِ سابق را نداشت. ـ«باز می‌خواهی چکار کنی که عذاب بکشم؟ هیچ‌کس نمی‌داند که من دیگر همان یغمای سابق نیستم. تو وقتی می‌رفتی، نمی‌دانستی دلِ من را هم با خودت به یغما می‌بری؟ من بعد از تو… ظاهرم را روی پا ایستادم، اما کسی نمی‌داند که من شکسته‌ام.»

 

+«یغمای من… فقط یک بار دیگر به من فرصت بده. فقط یک بار. بگذار همه‌چیز را جبران کنم.»

 

نمی‌دانستم چه بگویم. دلم او را می‌خواست، اما عقلم نه… چه دوراهیِ بدی! چرا هیچ‌گاه راهِ مشترکی بین عقل و قلبم نبوده است؟

 

امیر بلند شد و به سمت در رفت. من هم پشت سرش به راه افتادم. زن‌عمو رو به امیر کرد و گفت:

 

— «خب، دهانمان را شیرین کنیم؟»

 

بعد به من نگاه کرد و با لبخندی ادامه داد: «چه کنیم که آدمیزاد هیچ‌گاه بر قلب نمی‌تواند غلبه کند.»

 

با یک «بله»… آن شب چه جشنی، هرچند کوچک، به پا شد. همان شب صیغه شدیم.

 

صبح، ساعت هشت است. من آماده برای آزمایش دادن و هردو در راهرو نشسته‌ایم. عجیب است، اما تا به حال با هم حرف نزدیم.

 

صدای پرستار به گوش می‌رسد: «خانم و آقای فروزانفر، بفرمایید.» وارد اتاق می‌شویم.

 

بعد از آزمایش دادن، سوار ماشین می‌شویم.

 

+ «یغما…»

 

— «بله؟ گرسنه‌ای؟»

 

+ «نه…»

 

— «تا کی می‌خواهی این‌طور بمانی؟»

 

+ «نمی‌دانم…»

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

 

 

 

— «تو گرسنه‌ای، اعصابت داغونه. بریم جایی یه چیزی بخوریم، وگرنه تا خود شب پدرم رو درمیاری.»

 

لبخندی زدم و بی‌خیال به خیابان نگاه کردم. آن روز تا شب دنبال کارهای عروسی بودیم. بماند که مانند قبل چه بحث‌هایی با هم سر خریدها که نکرده‌ایم…

 

روز عقد و عروسی هم مشخص شد.

 

چه کسی می‌دانست که همه‌چیز زیر و رو خواهد شد؟ اما چه بد که روزگار، درست زمانی که خوشحالی، تمامِ خوشی‌هایت را از بین می‌برد.

 

روزها می‌گذرد و روز عقد هم از راه می‌رسد.

 

ساعت پنج صبح است. موبایل به صدا در می‌آید.

 

— «بله؟»

 

+ «صبح بخیر بانوی من.»

 

— «چه صبحی، چه کشکی! ساعت پنج صبحه.»

 

+«واقعاً که چقدر بی‌احساسی! خانم، امروز چه روزیه؟»

 

— «نمی‌دونم، صبر کن…»

 

با پای راستم به پای مهلا زدم و گفتم:

 

— «مهلا! مهلا!»

 

+ «چیه؟»

 

— «امیر می‌گه امروز چه روزیه؟»

 

+ «امروز روز پیوند دو تا خره، عزیزم.»

 

تا امیر این حرف مهلا را شنید، با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.

 

_ «الو! چته؟ چرا می‌خندی؟»

 

+ «قبول کرد خواهرش خره!»

 

_ «هر هر هر… قبول کرد شوهر خواهرشم خره!»

 

+ «خیلی خب! حالا ببین من برای کی شکلات خریدم سر صبحی؟ بیا پایین ببینم، بچه!»

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9

 

 

— «باشه، اومدم.»

 

با شوق و ذوقی توصیف‌نکردنی، لباس‌هایم را تن کردم و به پایین رفتم. مانند همیشه، او با آن قامتِ زیبایش تکیه به ماشین آخرین مدلش داده است و با غرور به من نگاه می‌کند.

 

— «صبح بخیر.»

 

+ «صبح تو هم بخیر، بانوی من. اینا برای توعه.»

 

— «نمی‌مونی؟»

 

+ «نه، تو شرکت چند تا کار دارم. بعدش هم برای مراسم… هزار تا کار داریم، خانم محترم.»

 

— «مواظب خودت باش.»

 

+ «چشم. تو هم برو تو عزیزم.»

 

لبخندی زدم و به سمت خانه رفتم. به سمتش برگشتم و دست تکان دادم و رفت.

 

امیر پشتِ در، تکیه به دیوار، با پوزخندی نگاه می‌کند. من از آینه به او نگاه می‌کنم. حسی بدی به این پوزخند داشتم. مادرم اسفند به دست می‌خواند:

 

«اسفند دونه دونه، اسفند سی و سه دونه. پسر شده یه آقا، همگی بگید ماشالله! کت دومادی تنش کردیم، ماشالله چشم حسود بترکه ایشالله!

اسفند دونه دونه، اسفند سی و سه دونه. خانم شده یه عروس، همگی بگید ماشالله! لباس عروس تنش کردیم، ماشالله چشم حسود بترکه ایشالله!»

 

از خانه، دست به دستِ امیر خارج می‌شویم. ماشین سیاهش که حالا با گل‌های قرمز و سفید تزئین شده…

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت10

 

 

 

سوار می‌شویم. چه سکوتِ عذاب‌آوری. مگر الان نباید خوشحال بودیم؟

 

— «امیر؟»

+ «بله؟»

— «خوبی؟»

+ «آره، چطور؟»

— «آخه اون از پوزخندت توی خونمون، اینم از این ساکت بودنت.»

+ «نه، خوبم. هنوز اون لباس رو داری؟»

— «کدوم؟»

+ «لباس عروسی اولت.»

— «آره، دارم.»

+ «نمی‌خوام ببینم دیگه. اون لباس رو میندازی بیرون!» ـ«چرا؟ تو که خوب وعده و وعید میدادی سرش!»

 

صدایش را بالا برد و گفت:

 

+ «همین‌که گفتم!»

 

آن شب هم با تمام تلخی و شیرینی به خوشی تمام شد. چه زیبا گذشت آن شب! چه زیبا گفته کوروش کبیر: «محبوبِ همه باش و معشوقِ یکی. مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکی.»

 

از آن شب دو سال می‌گذرد. من امیر را برای بار دیگر بخشیدم و هر بار هزاران دفعه خدا را برای این زندگی شکر می‌کنم.

 

چند هفته بود که حس‌های عجیبی داشتم. تا اینکه فهمیدم حامله هستم. فردا ساعت دو عید است و شاید این بهترین هدیه برای امیر باشد.

 

+ «یغما خانم کجایی؟ من اومدم!»

— «لواشک‌ها رو خریدی؟»

+ «دستت درد نکنه. به جای خسته نباشید گفتن، مثل بچه‌ها لواشک می‌خوای! ای خدا!»

— «خیلی خب بابا، بده لواشک‌هام رو.»

+ «از بس می‌خوری چاق می‌شوی! بفرمایید!»

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت11

 

 

 

همه دور هم نشسته‌ایم. پنج دقیقه به آغاز سال جدید مانده است. من چه خوشحالم!

 

توپ انداخته می‌شود و مجری سال جدید را تبریک می‌گوید. امیر مرا در آغوش می‌گیرد و زیر گوشم زمزمه می‌کند: «در خیالم با خیالت، بی‌خیالِ عالَمم. تا که هستی در خیالم، با خیالت خوش‌خیالِ عالَمم.»

 

+«امان از خیالت، بانو...»

 

چه نجوای زیبایی! اما نمی‌دانستم این شاید آخرین نجوا باشد.

 

با همه روبوسی کردیم و به هم تبریک گفتیم. زیر گوش امیر گفتم:

 

— «یه لحظه بیا بیرون.»

 

همه مشغول صحبت بودند و امیر و من از خانه خارج شدیم و به بیرون رفتیم.

 

+ «یغما، عزیزم، چی شده؟»

 

— «امیر، من نتونستم هدیه عیدت رو جلو همه بدم. گفتم اول از همه خودت با خبر شی.»

 

کاغذ را به طرف امیر گرفتم. وقتی خواند، کاغذ را به زمین انداخت و مرا در آغوش گرفت. چه حرف‌های زیبایی که گفت و من هزاران بار به‌خاطر این همه نعمت شکرگزاری کردم.

 

+ «یغما، یه لحظه اینجا وایسا. من برم از ماشین هدیه‌ات رو بیارم عزیزم، یادم رفته بود.»

 

با لبخند به امیر که به آن طرف خیابان می‌رفت نگاه می‌کردم. از ماشین، جعبهٔ قلبی شکلی را برداشت…

 

با لبخند جعبه را تکان داد. به طرف من می‌خواست بیاید، اما…

 

در آن لحظه، صدای جیغ لاستیک‌های ماشین و جسمِ بی‌روح وخونیِ امیر جلوی چشمم آمد.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت12

 

 

 

«سه سال بعد»

 

 

 

روی سنگ قبرش آب می‌ریختم و فاتحه می‌خواندم. مستانه با موهای طلایی‌اش به من نگاه می‌کرد. بلند می‌شوم و به سنگ قبرش نگاه می‌کنم. صورتم دوباره خیس می‌شود. کاش اینجا بود...

 

— «مامانی؟»

+ «جانم، مامان؟»

— «بابایی کجاست؟»

+ «میاد عزیزم. ما بریم، دختر مامان.»

— «باشه.»

 

از قبرستان خارج می‌شویم. از پشت صدای بوق می‌شنوم.

 

+ «به به چه خانوم‌ های زیبایی افتخار همراهی میدید؟»

 

مستانه را در آغوش می‌گیرم و رو به او می‌گویم:

— «جوابشو بده، مامانی.»

 

با لحن بچگانه خود می‌گوید:

— «آقای محترم، مزاحم مامان من نشو!»

 

+ «خانم محترم، چرا همش با مامانتی؟ بیا اینجا که بابا می‌خواد بستنی بگیره برات!»

 

با این حرف امیر، مستانه شروع به اعتراض می‌کند و به سمت ماشین می‌رود.

 

— «ای شیطون! مامانتو واسه یه بستنی فروختی‌ها!»

 

با خنده در ماشین می‌نشینیم و امیر با عشق زیر گوشم می‌گوید:

+ «شاید حواست نباشه، اما وجودت برای من باارزشه. مواظب خودت باش، تو دلم رو به یغما بردی، یغمای من.»

 

به مستانه که پشت ماشین مشغول عروسک‌بازی بود، می‌نگرم و دوباره شکر می‌کنم که خدا بار دیگر امیرم را به من بخشید.

 

«شیطان عاشق خدا بود، خدا عاشق آدم بود، آدم عاشق حوا بود... اما من و تو همیشه، تا ابد، عاشق هم هستیم.»

 

برمی‌گردیم، با هم، به ذوقِ اولین سخن.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...