سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) نام دلنوشته: ساناز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: تراژدی مقدمه: ساناز، همه جا به دنبال تو بودم؛ در آرزوهایت، در اهدافت، در استعدادهایت، در جایجای زندگیات. اما تو را نیافتم؛ به گمانم تو، همان سه سال پیش، دقیقاً سه روز پیش از تولدت، مُردی. ویرایش شده 14 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 8 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، تو برای من در سه کلمه زندهای؛ حسرت، پشیمانی و عقده. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، میخواستم حسرتهایت را زندگی کنم اما نشد. میخواستم پشیمانیهایت را اصلاح کنم اما نشد. میخواستم عقدههایت را نابود کنم اما نشد. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 6 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، حسرت، گلبرگهایت را ریزاند. پشیمانی، ساقهات را پژمرد. عقده، ریشهات را خشکاند. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 7 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، همه را میبینم در جادهی سرنوشت خود، رو به آینده حرکت میکنند. من نیز در پی تو، به سوی گذشته گام برمیداشتم. اما عاقبت دانستم که دیگر «تویی» وجود ندارد؛ پس متوقف شدم. حال نه رو به جلو، نه رو به عقب، نه اصلاً در حال قدم نهادنم. اکنون، نشستهام، در نقطهای که دقیقاً به حقیقت پی بردم. و برای همیشه در همان نقطه خواهم ماند؛ چرا که دیگر جانی برای تلاش ندارم. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، اکنون که در این نقطه نشستهام؛ خاطراتت را میبینم، میشنوم، میبویم، میچشم، میلمسم و نبودنت را سوگواری میکنم. اگر روزی خسته شدم، بدان که به تو خواهم پیوست؛ شاید کسی هم بود تا برای من سوگواری کند. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، همه، وجهای از من را دوست دارند که «تو» بود. اکنون که دیگر نمیتوانم مانند تو باشم؛ در حال از دست دادن همه و تنهاتر شدنم. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، خواننده با سوز میخوانَد: - چو غرق خاطراتمو، غریق بی نجاتمو - بی خواب و زابراهمو، طوفان حال من - تاریکَم - فردا سراغ من، بیا - یک روز، زیبا سراغ من، بیا - با لشگر غم میجنگم - دست میزنم، پا میزنم، دل رو به دریا میزنم - گاهی به پس، گاهی به پیش، گاهی هم درجا میزنم و من تمامش را زندگی میکنم. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 26 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 تیر (ویرایش شده) ساناز، به زخم و شکافهای روحت، روانت، جسمت، وصلههایی بسیار کوک زدم و همگیشان را «یاماخ» نامیدم. و گمان بردم با وجود «یاماخ» زنده میمانی؛ اما رفتی و زندگیام را هم با خود بردی. ویرایش شده 26 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 27 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر ساناز، ساده بودی، سادگیات را به بازی گرفتند. مظلوم بودی، مظلومیتت را به ستم گرفتند معصوم بودی، معصومیتت را از تو گرفتند. آن هیولاهای آدمنمای فاسد، تو را از تو گرفتند. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر ساناز، میگویند به عنوان «تو» صد باشم و باشم، یا به عنوان «من» صفر بمانم و نمانم؛ به این یقین رسیدم که من هیچم و همه چیز «این من، تو» بودی. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) ساناز، لبهی پرتگاه ایستادهام و برای زنده ماندن در حال جنگیدنم؛ هرچند هر که از راه میرسد، قصد دارد مرا از این پرتگاه به پایین هل دهد. ویرایش شده 28 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر ساناز، تو تمام شدی؛ کاش من هم جرعت پایان یافتن داشته باشم. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 28 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 تیر (ویرایش شده) ساناز، دیگر هیچ باری را به دوش نمیکشم؛ حتی خود را! ویرایش شده 3 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 3 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) ساناز، همه چیز که از دست رود؛ دیگر امیدی برای دم و انگیزهای برای بازدم باقی نمیماند. برای من نیز، رفت؛ نماند. ویرایش شده 3 مرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد ساناز، روزگاری این دلنوشتهام وصیت نامهام خواهد شد؛ من جز غم، چیزی برای به میراث گذاشتن ندارم. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد ساناز، تو که رفتی اندر احوالات خوش را همراه خود بردی؛ کاش حداقل لبخندی محو روی لبانم به یادگار میگذاشتی. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) ساناز، به آغوش گرمت نیازمندم؛ هرچند سهمم از تو فقط سنگ سردِ قبرِ توست. ویرایش شده 14 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) ساناز، این روزها بسی بسیار روانم خسته است، بسی بسیار روحم خسته است، بسی بسیار جسمم خسته است؛ و چیزی جز خوابِ ابدی چارهام را گرهگشایی نمیکند. ویرایش شده 14 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) ساناز، این بغض همان اشکهاییست که هرگز برایت نگریستم؛ گویی سنگی بلعیدهام، نمیتوانم قورتش دهم و در حال خفه شدن و مردنم. ویرایش شده 14 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 4 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد ساناز، به غمِ کدام من بگریم؟ به حسرتهای کودک درونم؟ یا... به پشیمانیهای پیرزن درونم؟ لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد ساناز، اگر دنیا پادساعتگرد میچرخید و زمان به عقب بازمیگشت چه میشد؟ به نظرت باز هم تصمیم به مرگ میگرفتی یا زنده میماندی؟ لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد ساناز، گفتند این نیز میگذرد؛ آری هر بار گذشت اما هر مرتبه تاری از گیسوانم سپید شدند. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) ساناز، روزی خواهد رسید؛ به جرم کشتنت در درونم قصاص شوم. هرچند به گمانم هر روز در حال قصاصم. اگر چنین نیست؛ پس چرا هر لحظه در حال خفه شدنم؟ ویرایش شده 14 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد ساناز، آرامش و تعادل در من دو چیزی فانیاند؛ حتی زبالهها هم میتوانند بَر همَش بزنند. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری