سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) نام دلنوشته: گیتیام برای گیلاس نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه، تراژدی مقدمه: تو بذر بودی و من تکه سنگی بیثمر. مگر در اذهان میگنجید که یک سنگ این چنان دلِ نداشتهاش را ببازد! ولیکن اتفاق افتاد؛ تو آمدی و خالقِ ضربانهای کالبد بیقلبم شدی. هرچند هیچ وصول بیرنجی در کار نیست؛ پس من تمام اندوه، حسرت و دلتنگی این گذر دوران را با بردباری تاب میآورم. و روزی که ای کاش تو، بذر بامزهی من، دوباره در قاب چشمانم نقشت را طرح بزنی. ویرایش شده 7 مرداد توسط گیلاس لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 2 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) به نام پدید آورندهی نسیمی که تو را رقصانرقصان به نزد من آورد °•●________________________________●•° 🌸شکوفهی اول در کنار رودِ خروشان، تکه سنگی تنها بودم. تا اینکه نسیمِ خنک بهاری از راه رسید. یکتا نبود، تو نیز رقصانرقصان همراهیاش میکردی. محو تماشایت شدم. نسیم نگاه خیرهام را که روی تو دید، لبخندکی زد و برای لحظهای ایستاد. کنارم روی زمین سقوط کردی. رنگ نگاهت به اطراف، ترسیدهخاطر بهنظر میرسید. چشمانِ ترسانت در قابِ بامزهی صورتت و لُپههای گرد و سرخت همان ابتدای نخِ دلباختگی من بودند. بذرک بامزه، در همان نگاه اول، دیدنت وجود سنگیام را پودر و پر از خاکریزه کرد؛ که گویی پس از هزاران سال در منِ سنگ، قلبی خلق شد و به تپش افتاد. مدهوش، مات و مبهوت مینگریستمت. تمام دانه جثهات را لپهای سرخت فرا گرفته بود. ای کاش میشد آن گلگلیها را لابهلای انگشتان نداشتهام بگیرم. اما افسوس؛ این «من» چیزی بیش از یک سنگ با کالبد محدود نبود. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی دوم من تمام عمرم فقط یک سنگ بودم ولیکن حال به این میاندیشم قلبی که پیشکشیاش کردی قرار است تا ابدِ حیاتم برایت بتپد. گمان میبردم همه چیز ساکن و همیشگیست و دیر دانستم که برای داشتنِ این همیشگیها باید تا پای جان دوید و هرگز درنگ نکرد. حالی که در تصورات خویش سرخوش بودم، طوفان روزگار آمد، بذر بامزهی من را از من دزدید و دوید. امان و آی امان از غفلت! اگر از نخستین لحظات در جریان رسم روزگار میبودم پودر میشدم و تو را در اعماق وجود خاکریزه گشتهام میکاشتم. تو نیز در قلبم جوانه میزدی و در آخر درخت میشدی. طوفان روزگار از غفلت من استفادهی سوء کرد، تو را در دل گردبادش ربود. تو نیز میچرخیدی و میچرخیدی و مدام از من دورتر و دورتر میشدی. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سوم اشکهایم فریاد میکشیدند، اما طوفان هیچ یک را نمیشنید. آن بیدادگر تو را ظالمانه وادار به رقص در چرخشهایش میکرد، آن بیدادگر تو را از فراخ اقیانوسها عبور داد و تا برافراشتهترین صخرهی جهان برد. خسته شد یا چه؟ نمیدانم! اما روی صخره، طوفان عصیانگر جان پس داد و تو را نیز همانجا به حال خود رها کرد. قرار بود چه بر سرِ بذرِ بامزهی من بیاید؟ در دورترین نقطه، در آن سوی این زمین، قرار گرفته بودی و من چیزی بیش از سنگ به نظر میرسیدم؟ نه پرنده بودم به سویت پر بزنم و نه پا داشتم تا به سمتت بدوم. فقط با قلب پیشکشی شده میدیدمت؛ بعید ولیکن زنده. همین برایم کافی بود؛ آری همین که دم میبلعیدی و بازدمهایت را بیرون میفرستادی برایم کافی بود. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهارم روی صخره که افتادی، لغزیدی و لغزیدی و ناگه از لابهلای ترکهای صخره سقوط کردی. در تاریکی، میان آن سنگهای غولپیکر، از سرما میلرزیدی. خاک چون مادر تو را در آغوش خویش کشید. گویی گرما به جانت دمیده شد که از روی رضایت، لبخندی روی قابِ صورتِ لُپ سرخیات طرح خورد. از تبسمت روی آن صورتک بامزه و سرخت، وجودم گُر گرفت. بغض به گلویم چنگ زد؛ بغضی که نداشتنت را برای به آغوش کشیدنت فریاد میزد. همچنان مشغول تماشایت بودم؛ زیباترین تصویر جهانِ سنگیام. نمیدانم چند گاه گذر کرد که یکآن باران گرفت و مرا به خود آورد. پروا به دلم نیفتاد، آسودهخاطر بودم؛ چرا که خاک چون دایهای مهربان با آغوش نرمش از تو مراقبت میکرد. پس اوقاتت مطلوب بود. بذرِ لپ گُلی من، چه چیزی در جهان برایم مهمتر از حالِ خوبِ دل و روح توست؟ ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی پنجم باران قطره شلاقهایش را بر تن و سنگِ صخرهها میکوبید اما تو از ضربههایش در امان بودی. قطرهها از لابهلای ترکها میگریختند و به خانهی جدیدت هجوم میآوردند. خاک نیز قطرات را مهار میکرد تا تو را زنده نگه دارد ولی تو تا میتوانستی آب نوشیدی. لپ سرخ من، چند روز بود که تشنه مانده بودی؟ باران خستگی ناپذیرانه چند روزی به بارشش ادامه داد. بذرِ من آنقدر آب نوشیده بودی که شکمِ کوچکت، حجم گرفته بود و بامزهتر از قبل به نظر میرسیدی. جوری که، به خاک حسادت میورزیدم که تو را در آغوش کشیده و من در اینجا روز به روز، از دوریات بیشتر فرسوده میشدم. میگفتم بذرِ من، میگفتم... باران که جان سپرد تو، بذر شیرین رخ من، از سرما میلرزید و غر میزدی. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی ششم گلگون لپ من، یقیناََ صدای تو بود که خورشید را از خوابش بیخواب ساخت و وادارش کرد از لابهلای ابرها سرک بکشد. اما تو هنوز سردت بود و غرهایت تمامی نداشت. خورشید نیز ابرها را کنار زد و یکی از پرتوهایش را مستقیم به سمت خانهی تو گرفت. از روی قدردانی میان لُپهایت، لبانت از روی تبسم غنچه شدند. خورشید نیز در پاسخ دندانهای طلاییاش را به نمایش نگاهت گذاشت. چه؟ خورشیدِ بذر باز، نباید خیره نگاهت کند و با عشوه برایت بخندد. تو فقط بذرِ منی! اصلاََ بامزهی من، حتی اگر همه تو را دوست دارند تو فقط برای من بخند. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی هفتم میگویند تغییرات معشوق را فقط عاشق میتواند به چشم ببیند و خب، حقیقت دارد. به دیده میدیدم که روز به روز در حال رشد و ریشه انداختنی! ولی کاش من دایهات میشدم و تو با ریشههایت مرا به آغوش میکشیدی. اما افسوس که من سنگی محدود بیش نبودم. درست است حسادت میورزم ولیکن خوشحالم که زنده ماندی و همچنان نفس میکشی. اکنون اگر نزدت بودم جوانه شدنت را جشن میگرفتیم. من نیز تک برگکِ سبز و کوچکِ روی سرت را نوازش میکردم و قربان صدقهات میرفتم. اما دورم؛ درست هزاران هزار فرسخ آنسوتر از تو. به جای این آرزوهای محال، دعا میکنم که حتی اگر من روی زمین وجود نداشته باشم، تو همچنان باشی و رشد کنی. نمکین بذر من، جوانه شدنت مبارک! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی هشتم بهخاطر نداشتم که جوانه شدهای و قصدم این بود که بذرِ بامزهی من خطابت کنم. هرچند حتی اگر یک درخت کهنسال هم شوی، برای من آن بذر لُپ سرخ باقی خواهی ماند. اما ترجیحم این است با زمان پیش بروم. پس تو اکنون جوانهی تک برگک منی! برگک روی سرت نیز رو به رشد است؛ درست مانند ریشههای نرم و نازکت. در غم فرو رفتم، داشتم غرقش میشدم که یکآن قطرهای روی تنها تار مویت نشست و با صدای برخوردش، از ناخودآگاهم خارجم ساخت. نگاهم را به رویت کوک زدم؛ حقیقتاََ زیباترین شبنمی بود که در زندگیام میدیدم. کاش من آن شبنم بودم! جوانهی سبزک من، تو با این سنگ چه کردی که حاضر است قطرهای کوته عمر باشد، اما شبنمی روی تار برگک تو؟ ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی نهم سبز برگک من، میخواهم از احوالات این قلب پیشکشی شده بگویم. برایت مهم است؟ اصلاََ مرا میبینی؟ مرا میشنوی؟ یقین نیست، اما گمان میبرم که نه میبینی و نه میشنوی. اشکالی ندارد؛ هر که را که میخواهی دوست داشته باش و به روی هر که میخواهی لبخند بزن اما... . نه! نمیخواهم مستبد باشم ولیکن تصور شیفتهی دیگری بودنت مرا خاکه میسازد. اگر قرار است چنین باشد؛ ای کاش پیش از به حقیقت پیوستنش به نحوی بیناییام چیزی نبیند و شنواییام چیزی نشنود. سبزک تک برگ من مرا مطمئن ساز؛ میخواهم بدانم کدام درست است، که تو نیز چون من دلباختهای، یا فقط من هستم که در خلاء عشقم به تو دست و پا میزنم و به جایی نمیرسم. سکوتت بهر چیست؟ اگر از روی ناز است پس در انتظارت میخَرَمش. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی دهم نزدیکروزهای اخیر شاهد رشد برگکِ دیگری روی سرت بودم. حالا که تقریباََ اندازهاش به بزرگی دیگری رسیده، چون خرگوشی با لپهای گوشتالو و سرخ به دیدگانم میرسی. کاش میشد لپهایت را بِکشم و بوسه روی برگکهای خرگوشیات بزنم. سبزک من، تا به کی باید درد این عشق و دردِ این دوری را شکیبایی کنم؟ در واقع گاهی خسته میشوم و با خود میگویم مگر عشق چیست که اینگونه زندگیام را صرفش کنم؟ پس تو را و احساسم به تو را به بادِ فراموشی میسپارم اما... نمیدانی که! رکوردم سه ثانیه بود و در آن لحظات چیزی جز پوچی، احساس نکردم. جوانهی سبزآلوی من، تو به زندگانی تکراری من زیباترین حسرتِ عالم را بخشیدی؛ حسرتی که میپرستمش. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی یازدهم جوانهی من، امروز بهار را بدرقه کردی و از تابستان به گرمی و با شوقِ فراوان، استقبال. نمیخواهم دروغ بگویم؛ لحظهای که با تابستان روبوسی داشتی، ذرهای کوچک حسادتم را برانگیخت، شاید ذرهای به اندازهی آسمانِ بالای سرمان. سبزک من، همه از من قطعِ امید کردهاند و میگویند از دست رفتهام. اکثریتِ آنان مرا مجنون میخوانند. اما خب این، مایهی افتخار من است؛ چرا که معشوقهی این مجنون تویی! مجنون که سهل است، روزگاری من سنگِ زینتیِ دورِ تنهی تنومندت نیز خواهم شد. برگ خرگوشی من، روزی میرسد که این سخنِ من به حقیقت میپیوندد. من هر شب از خدایم این را میخواهم. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی دوازدهم جوانه جان من، از این وضعیت رضایت ندارم! از زمانی که تابستان آمده خورشید مدام اطرافت میپلکد. مدام نورانیترین پرتویش را هم به خانهات میافکند و ای وای بر من! دلم میخواهد میتوانستم ابرها را اجیر کنم و بگویم خورشید را تا وقتی به نزدت میآیم از تو دور کنند اما تو به نورش نیازمندی. گویی به پوستم خش میاندازند؛ تحمل این شرایط و حسادتم برایم چنین است. خیلی تأسف برانگیز هستم، میدانم! سبزآلوی من، خوشا به حالِ خورشید که میتواند به تو عشق و انرژی ببخشد و من چه؟ هیچ کاری از دستم ساخته نیست و چون چنین است تنها فقط توانایی حسد ورزیدن دارم. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سیزدهم تپلوی سبز من، روزها برای بزرگتر شدنت از هم پیشی میگیرند. شاید همه تو را دوست دارند؛ پس میخواهند سریعتر ثمرهات را ببینند و برای همین سخت تلاش میکنند. تو خود دوست داری در آینده چه شوی؟ میخواهی کاج باشی یا سیب؟ توت باشی یا هلو؟ انگور باشی یا گیلاس؟ هرچه شوی من حمایتت میکنم؛ چه در بهار، چه در تابستان، چه در پاییز و چه در زمستان، همیشهی همیشه من هستم، فقط برای تو! شاید کارِ زیادی هم از دستم بر نیاید اما قول میدهم روزی قشنگترین برگِهای خاطراتت را با دستان نداشتهی سنگیام نگه دارم و نگذارم بادِ هیچ فصلی آنان را با خود ببرد. و هر زمان که آزردهخاطر به نظر رسیدی، آنان را به نگاهت تقدیم کنم. جوانهی من، نونهال شدنت مبارک! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهاردهم نونهالِ من، تنهی سبز و باریکت پر از برگ و برگکها شده. این دور از انصاف است که تو روز به روز تمامِ زیباییهای عالم را از آنِ خود میکنی. هربار به ظاهر و باطن زیبایت میپندارم همه چیز برایم رنگ و بوی دیگری میگیرد. آری سبزِ من، هربار که دلم در قفسش میگیرد و میخواهم درد و دل کنم، بودنت مانع میشود. چرا که هر زمان غمم به وجودت در قلبم میرسد؛ خود به خود، خود را از بین میبرد. تو برای من یک تطهیر کنندهای؛ شخصی که تمام غصههای من را از وجودم میزداید. تا تو هستی من به فرداهای هر فردایی امید به زندگی دارم. تا تو هستی، منی نیز وجود دارد و روزی خواهد رسید که یکی از این فرداها، این من، در کنارت خواهد بود. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی پانزدهم بکرِ سبز من، تو فصلها را نیز جابجا کردی. امروز خوشترین نقشِ زندگیِ هزارسالهام را دیدم؛ شکوفهای صورتی کنارِ گیسبرگیهای سبزت. یقیناََ پروردگار زیباترین گیره را امروز به تو هدیه داده است. نونهال من، گاهی فکرِ مردن به مغزم هجوم میآورد. آری، گفته بودم تا تو هستی من نیز دم و بازدمهایم به راه است؛ اما اگر قرار باشد روزگاری به ناگه از دنیا روم، دلم میخواهد زیر گلبرگهای شکوفههایت دفن شوم. نونهالک من، آنقدر بزرگ شو که خداوند تمامِ شاخ و برگانت را با شکوفههای صورتی زینت دهد. و ای کاش من پیش از مردن حداقل یکبار شکوفایی تو را ببینم. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی شانزدهم سبز نوی من، ریشههایت دیگر نرم و نازک نیستند و روز به روز ضخیمتر و مستحکمتر میشوند. تنهات نیز دیگر سبز و نحیف نیست و روز به روز بیشتر تناورتر میگردد. آن روز که هدیهی خدا، شکوفهی موهایت، از لابهلای برگهایت کنده و رهسپر طوفان شد؛ گمان بردم قرار است غمباد بگیری اما چنین نبود. این روزها گویی تو نیز داری برای به ثمر رسیدن میجنگی. تا دیروز خاک چون مادر محافظ تو بود و اکنون تو با ریشههایت، سفت دایهی سالمندت را در آغوش کشیدهای. حتی دل سنگی صخرهها را هم نرم ساختی و تنهات را از لابهلایش تا ابرهای آسمان امتداد بخشیدی. نونهال من، نهال شدنت مبارک! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی هفدهم نهال جانِ من، اگر بخواهم غمناکترین لحظات عمرم را ثبت کنم، این خطوط خواهند بود؛ من بودم و رودخانه بود، نه! نه! نفر سومی هم در کار بود؛ دوباره رسمِ روزگار! مگر میشود جایی نَفَسی باشد و او برای نَفَس بریدن پیدایش نشود؟ آن پا بود یا سُم؟ اصلاََ مهم نیست چه بود؛ هر چه بود با ضربهاش من به قعرِ رود سقوط کردم و نمیدانم تا به کی از دیدنت محروم شدم. گویی این کُره خوشیهایش به من چربید. مگر من چه میخواستم؟ من که قانع بودم و برای خود تنها نقش و نگارت در قابِ چشمانِ این قلب پیشکشی شده را بس میدانستم. پس چرا چنین شد؟ چرا این روزگار از من که توانایی تاختن نداشتم آن چنان پیشی میگرفت؟ ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی هجدهم رود تمام تلاشش را کرد؛ اما کمکی از امواجِ ضعیفش برنمیآمد، شاید من برای این سقوط آفریده شده بودم. شاید... افسوس و صد افسوس که سنگی بیش نیستم! و خدا که حتی تماشایت را نیز از من گرفت. کسی نبود مرا نجات دهد؟ هر صبح که نور خورشید در قطرات رود میشکست، احوالات مرا غم بود. هر شب که عکسِ ماه روی رود میافتاد، احوالات مرا غم بود. در دوری از حتی یک نگاه سادهات، من رو به فرسایش بودم. دیگر نمیتوانستم سنگِ صبوری باشم؛ تا زمانی چنان بود که تصویرت مدام در نگاه دلم نقش داشت. اما اکنون... . ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی نوزدهم در آن ایام، شمارِ روزها از دستانم گریخت. نمیدانی که روزهای تو تقویم من بودند؛ هر برگ که به تنهات اضافه میگشت، یک روز یا یک ماه از زندگانی من و هر تولد تو، نشان از یک فصل یا یک سال از حیات من. تمام من صرف تو بود و همهی من از وصف تو. در نبودت پوچترین خوانده میشدم و این مرا وادار به جنگیدن میکرد. تمام لحظاتم را تلاش بر این داشتم که به نحوی به جهانت بازگردم. تمام عمرم داشت با التماس و تمناهایم به رسمِ روزگار میگذشت. من باید بازمیگشتم! کاش خدا صدایم را میشنید. کاش در چشمِ سرچشمهمان من لایق یک فرصت بودم؛ تنها یک فرصت مجدد! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیستم و در نهایت، خدایی که من او را میپرستیدم از تمامِ خدایانِ تحریفشده واقعیتر بود. آفریدگارِ من، فرصتی دیگر به من عطا کرد. او انسانی کودک را به عنوان مأمورِ بازگرداندن من به دنیایت برگزید. آن کودک مرا میان انگشتهای کوچکش گرفت و از قعرِ رود بیرون کشید. احوالاتم توصیف ناپذیر بود؛ قلبم، آن پیشکشی شده، در جایش قرار نداشت و نبضِ تپشهایش در تمامِ وجودم حس میشد. نخست دمهای عمیق بلعیدم و نفس در سینه محبوس ساختم؛ آخر نمیخواستم از ذوقِ دیدار دوباره پس بیفتم. نگاه را چرخانده و بالأخره دیدمت. ویرایش شده 9 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و یکم مگر چقدر گذشته بود؟ درست است که هر لحظه برایم در حدِ یک روز، هر هفته برایم در حدِ ده سال و هر سال برایم در حدِ هزار سال میبود؛ ولیکن انتظار این را نداشتم. حتی اگر تمامِ چشمان عالم را برای دیدن این لحظه به من اجاره میدادند، همچنان ناکافی بود. روی صخره، تا فلک قد کشیده بودی. شاخههایت با ظرافتِ فراوان حالت داده شده بودند و گویی خدا تمامِ توانش را برای آراستن سر تا پای شاخگانت گذاشته بود. نهال من، یعنی درختِ من، مرا به آرزویم رساندی! من زنده بودم و شکوفایی باشکوهت را میدیدم. من... من... میدیدمت و تو در پریچهرترین حالت خود بودی؛ ناآشنایی که وجودم با تمام تار و پودش او را میشناخت. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و دوم خورشید از زمین دور شد، ماه جایش را گرفت و همچنان چشمان من روی تو قفل بودند. نمیخواهم آسمانها و زمین را کفر بگویم؛ ولیکن هر گلبرگ صورتی از شکوفههایت، از تمام پرتوهای خورشید و ماه، درخشانتر بود. به حدی مرا دوباره مجذوب و شیفتهی خویش ساخته بودی که تمام آن سالیانِ تلخم برایم شیرین به نظر رسیدند. زیباصورت من، شکوفههای گیلاسیات نشان از انتخابت میداد. تو درخت گیلاس شدن را به عنوان ثمرهات برگزیده بودی. تو... . یک آن به خود آمدم به حدی توجهم روی تو جلب بود که از لحظاتم آگاهی نداشتهام. چه هنگام پرتاب شدم؟ چه هنگام تن و بدنِ سنگیام در هم شکست و چه هنگام از من، تنها قلب ریزه خاک شدهام ماند! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و سوم هضم این قضیه مدتی به طول انجامید. گمان میبردم مرگ مرا با خود برده اما همچنان بودم و میدیدمت. این افکار ادامه داشت تا اینکه دانستم از جنس تو شدهام. قلب خاک ریزه شدهی من، در ریشههای آفتابگردانی مهربان منزل گرفته بود. گل نیز داستانِ شیفتگیام را که شنید راهکاری به من آموخت و مرا به گلبرگهایش راه داد. پریروی من، این شروع ماجراجویی من است. سفرم بالأخره آغاز خواهد یافت و روزی نزدیک، من به تو خواهم رسید. میدانی که همه چیز از لحظهی سقوطم به رودخانه تا به حال فرصتی بودند که پروردگار در اختیارم نهاده بود؟ و من به این شانس، تا هرچقدر هم به زمان نیاز داشته باشد میپردازم. بازهی زمانی اهمیتی ندارد چرا که مهم پایانِ خوش است و پایان من در کنار تو خواهد بود. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و چهارم گیلاس من، با خود عهد بسته بودم که هر سختیای را به جان بخرم و خریدم! سرانجام پروانه از راه رسید، قلب مرا از درون گلبرگ بیرون کشید و بلعید. پروانه تخمگذاری کرد و من یکی از آنان بودم. به سبز برگکی چسبیده و انتظار تولد خویش را میکشیدم. میخواستم کرم شوم، پیله ببندم و سپس در جسم یک پروانه به سویت پر بکشم تا به جوارت برسم. درختِ من، از ذوقِ دیدنت دستپاچه بودم. حق نداشتم؟ پس از سالیان، ملاقاتت دستپاچگی ندارد؟ ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده