سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و پنجم با شکوه من، امروز متولد شدم. قلبم میدوید اما درون جسم کرمی تنبل زندانی بودم. سنگ صبور بودن چقدر سخت است، تواناییاش را ندارم. کی قرار است پیله ببندم؟ چرا لحظات تا این اندازه کند از هم پیشی میگیرند؟ آراستهی من، دلم تو را میخواهد و حالا که رسیدن میسر شده، بیقرارتر و پریشانتر از هر زمانی به نظر میرسم. کمی هم اضطراب به جانم رخنه کرده؛ هرچند با خیرهشدن به زیباییهایت قاتلِ آن ترسها میشوم؛ ولیکن صبوری در آخرین لحظات، ممکن نیست! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و ششم با طراوت من، در پوست خود نمیگنجم! بالأخره پیله کردم. حال باید تا از پیله درآمدن و پروانه شدن بردباری کنم. تا آن زمان قربان صدقهات میروم. اینروزها درگیر پیدایش دوبارهام بودم و ذوق دیدنت مرا کور و کر ساخته بود. پس بگذار ببینمت! میخواهم تو را با واژهای متفاوت وصف کنم؛ تو تنها تبسمِ منی! هرگاه چشم به سویت میدوزم، تصاویری متحرک پیدرپی در ذهنم نقش میبندند. از بذرِ گلگلون لپ بودنت تا جوانهای با برگکهای خرگوشی روی سرش. از تنها شکوفهی صورتی دوران نونهالیات تا نهالی بالغ شدنت. برای همینهاست که میگویم تنها تبسم منی؛ چرا که علاوه بر خودت، خاطراتت نیز مرا مدهوش خود میکنند! کاش سالهای درخت شدنت را هم میدیدم ولیکن افسوس! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و هفتم درختِ من، امروز پایان داستانِ صبرِ این مجنون است. عاقبت امروز به تو خواهم رسید و هزاران هزار دفعه، به دورت خواهم گشت. این نفسنفس زدن تنها نشان از امروز دارد. پیله را کنار زدم و از درونش خارج شدم. نگاهم قفل تو بود و حتی برایم مهم نبود پروانه شدن چه حسی دارد و یا حتی پرواز چه در پی! تنها هدفم راه افتادن بود و مدام پرهای سفیدم را تکانتکان میدادم. تنها چند فرسخ بین من و تو فاصله بود. مگر میشد من تواناییاش را داشته باشم و آن فاصله را به صفر نرسانم؟ ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و هشتم گیلاسروی من، هیچ چیزی نمیتواند جلوی من را بگیرد. و همین سخن کافی بود تا ابرهای سیاه لبخندِ شیطانیشان را رعد بزنند و قطراتشان را شلاقانه به زمین بکوبند. اما من نگاهم را به تو دوخته بودم و پر میزدم. چیزی تا رسیدن نمانده بود! گویی آسمان کافی ندانست و قطراتش را مشت ساخت؛ مشتهایی سفت از جنس یخ. گیلاس من، عجب رسمی دارد این روزگار! فقط یکی از آن یخگلولهها کافی بود تا همه چیز تمام شود! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی بیست و نهم گیلاس، دنیا تا چه حد میتواند ناجوانمرد باشد؟ گلولهای یخی از سوی ابرها به بالِ من آسیب زد، تکهای از آن را کَند و من، حینی که اشکهای داغم قلبِ گلولهها را میسوزاند، شاهدِ سقوطِ خود بودم! نیمهجان روی زمین افتادم. چشمان کمسویم روی تو قفل بودند و آخرین نفسهایم را میکشیدم. گیلاس، این جهان نامرد است! با بالی نصف و نیمه روی زمین افتاده بودم. تو را میدیدم، اینبار با چشمانِ روی صورتم و نه نگاههای دلم! هرچند چه فایده، چرا که حتی نمیتوانستم یک بند از یکی پاهایم را تکان دهم! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سیام به شانس اعتقاد ندارم اما اگر میداشتم قطع به یقین یکی از بد اقبالترینان میبودم. مگر میشود در آخرین ثانیههای دقیقهی آخر، همهچیز به این صورت خراب شود؟ آن پرنده از جانم چه میخواست؟ با منقارِ تیزش در حال تکهپاره ساختن تار و پودِ وجودم بود. اصلاََ مگر چیزی از من باقی مانده بود؟ گیلاس، در اوج خواستن بریده بودم. گویی قرار بود برای این دل تا ابد حسرت باقی بمانی. من دوباره به رسم روزگار باخته بودم. و دوباره اندوه، دوباره زجر و این بار مرگ سهم من بود. دلم میخواست دیگر نه ببینم و نه بشنوم، پس پلکهایم را به اندازهی تمام غیض و نارضایتیام، سفت روی هم فشار میدادم تا حیاتم را با چنین احساساتی به سرچشمه پس داده باشم. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و یکم گیلاس جانِ من، دیگر فرصتی نداشتم پس گشودن این چشمها چه دردی از من دوا میکرد؟ مگر مهم بود که پس از مرگ چه بر سرم میآید؟ من، تنها یک چیز از زندگیام میخواستم، تنها یک چیز! و گویی سزاوارش نبودم. عزم خویش را جزم کردم، میخواستم شخصاََ از خدا جویا شوم که چه کسانی شایستهی خوشبختیاند و چرا من جزو آن دسته نیستم! پس دیدگانم را به سوی پس از مرگم گشودم اما چیزی که میدیدم قابل باور نبود! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و دوم گیلاس، تا به حال چشمانت به تو دروغ گفتهاند؟ آخر تصاویر درون قاب این دیدگان واقعی به نظر نمیرسند! آن پرنده که به تن و بدن پروانهای من نوک میزد، حال منقارهایش را به هم میکوبید و لحظه به لحظه به سویم نزدیکتر میشد. وحشت در تمام تنم این سو و آن سو میدوید. میخواست مرا بخورد؟ عذاب من این بود؟ یک آن دهان گشود و غذای جویده شدهی درون منقارش را به زور در حلق من فرو ریخت. چه؟ چشم به سمت پایین دواندم؛ خبری از مرگ نبود! من نیز در جسم جوجهای تازه از تخم درآمده در لانهای نفس میکشیدم. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و چهارم گیلاس، باورت میشود؟ روزگاری پروانهای پر زد و سقوط کرد. پرندهای آمد و پروانهی بیجان که نه، بلکه پروانهی کمجان را خورد و شد یکی از قاتلین او! اما همه چیز در آنجا خاتمه نیافت و آن پرنده دوباره پروانه را به دنیا آورد. جوجه را طعام داد، او را تا بلوغ تربیت و همراهی کرد و در نهایت پرواز را به جوجهاش آموخت. گیلاس، دشمنِ من مادر من شده بود و شکست من داشت پیروزی من میشد. اینان حیرتانگیزترین صحنههای عمرم بودند. من برای تو آغاز کردم و در مسیرت راز جهانمان را کشف. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و پنجم گیلاس عزیزم، مادر داشتن حسِ نابی را به وجودم تزریق میکرد. او نگذاشت من برای همیشه تمام شوم و مرا دوباره به دنیایت بازگرداند، اما تمام ماجرا این نبود! او به من جوری رسیدگی میکرد که با یاد هرکدام میتوانم روزها بگریم. وقتی باران میبارید مرا زیر بال و پرهایش پنهان میساخت که مبادا ذرهای خیس شوم. هرگاه گرسنه بودم به خستگی و درد بالهایش بیاعتنایی میکرد تا برایم ذرهای طعام بیابد. او به من پرواز را آموخت و آخرین خاطرهای که از او به یاد میآورم این است؛ ماری سبز وارد لانهمان شد و مادرم برای محافظت از من جان داد. گیلاس، مادر داشتن به اندازهی دوست داشتنت زیبا به نگاهِ دلم میآمد. آری، قابل مقایسه نیستید اما او نیز برایم چون تو و در مقامی دیگر باشکوه بود. گیلاس جانم، ای کاش همه چیز همیشگی میبودند؛ تو و مادر خوش بال و پرم، اما افسوس! ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و ششم گیلاس، چند روزی پس از، از دست دادن مادرم در خلاء بودم و توانایی تحرک بخشیدن به حتی یک پرم را هم نداشتم. سرم پر از خالی بود و شب و روز میگریستم. اگر تو را نداشتم به قطع یقین به مادرم میپیوستم. تو تنها انگیزهی من برای این دم و بازدمها بودی، اما به این اشک ریختنها نیازِ شدیدی داشتم؛ آخر نیمی از جانم کنده شده بود، مگر میتوانستم بیاهمیت از مرگِ مادرم رد شوم؟ تو میتوانی به خاک پشت کنی؟ خاکی که تمام زندگیاش را صرف جای دادن و رشد دادنت کرد! مادرِ من نیز چون همان دایهات، خاک، بود. گیلاس، گاهی به این میاندیشم که سنگ بودن چه کم داشت؟ آخر گیلاس جانم، تناسخ دردناک است. اما برای تو تمامش را تحمل و پشت سر میگذارم. ویرایش شده 9 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و هفتم گیلاس، گذر زمان ثابت کرد که قلبداران توان پشت سر گذاشتن و اتمام بخشاندن به غم را ندارند و در عوض میتوانند فقط با آن کنار بیایند. من نیز با نبود مادر خوش بال و پرم کنار آمده بودم؛ آری او دیگر نبود! هرچند حیات من هنوز به ختم خویش نرسیده؛ هنوز به خانهام، تو، نرسیده بودم. گیلاس، یقین داشتم که خان آخر است و در انتهایش تو قرار داری. تمام وجودم در ذوق رسیدن به تو آرام و قرار نداشت. بالأخره قرار بود حسرت از دلم پر بکشد و حضورت جایگزینش شود، اما دلشوره رهایم نمیکرد. ویرایش شده 9 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و هشتم گیلاس جان، سنگِ پرنده با آن قلب پیشکشی شده، بالأخره لانهاش را ترک ساخت و سوی تو را گرفت. پر زدم، بال زدم و نزدیک و نزدیکترت شدم. هر چه جلوتر میآمدم پریرختر به دیده میرسیدی. در میان آن مه ملیح، روی صخرههای سنگی، تک درخت گیلاسی بودی و گلبرگهای صورتیات همانند نمنم مهربان باران، رقصانرقصان به سمت زمین میرفتند. دیدنت در آن صحنه، پس از آن همه حادثه دوباره مرا به حیات پیشینم بازگرداند. گویی در حال خفه شدن بودم و ناگه تو چون هوا پیدایت شد؛ تا ریههایم دویدی و اجازه ندادی غرق نبودت شوم. گیلاس، تو همیشه انگیزهی دم و بازدمهای منِ سنگ بودی و تمام اوقاتی که جان دادن آرزویم بود، حضورت مانع از آن میشد. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی سی و نهم گیلاس باشکوه من، مقابلت ایستاده و محو تماشایت بودم. تمام زیباییهای عالم را ناجوانمردانه از آن خود کرده بودی. دلم داشت به سوی آغوش کشیدنت پر میکشید. فقط چند بال دیگر! فقط چند بال دیگر میان من و تو فاصله بود! یک، دو، س... ! چه شد؟ دوباره چه شد؟ پرم سوراخ شده بود، تیر میکشید. و خون! گویی روزگار دست از سرم برنداشته بود. کاش رهایم میکرد. کاش میگذاشت یکبار، فقط و فقط یکبار حسرت به دلم نماند. اما ماند! شاهد سقوط خود بودم؛ چشم در چشم تو و زیر باران گلبرگهای شکوفههایت. گویی تمام دنیا ثابت بود و فقط من سقوط میکردم؛ رو به پایین و از لابهلای صورتی گلبرگهایت. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهلم گیلاس، میدانستم که دیگر اشک ریختن و گله کردن نیز زخمهای این قلب را مداوا نمیکند. دوباره شکست و دوباره محروم شدن از تو نصیبم شده بود. گیلاس، به گمانت برای همه رسم روزگار چنین است؟ همهی عاشقان را از معشوقان خود جدا میسازد یا من تنها بازیچهی خلقت بودم؟ و غم که مرا شاعر ساخته بود. خدایا اگر قرار بود چنین کنی چرا آن روز نزد من آوردیاش؟ اگر هم آوردیاش، لااقل قلب سنگ را به ضربان نمیانداختیاش. خدایا نکند پیش از سنگ بودن گناهکار بودم؟ آخر این همه رنج منطقی نیست. ویرایش شده 9 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهل و یکم اینک گیلاس جان، تمام بود و نبودها است و نیست شدهاند؛ در آخرین تولد، در آخرین تناسخ و برای اتمام این تکامل. حال، عصا به دست به سویت راه افتادهام. گیلاس جانم، میدانی چه بر من گذشت تا به این نقطه رسیدم؟ سنگی که خاک شد، خاکی که در دل گل جای گرفت، گلی که پروانه شد، پروانهای که پرنده شد و پرندهای که شکار آدمیزاد. آدمیزادی که پرنده را خورد و وجود من درون جنینش دمیده شد. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهل و دوم گیلاس من، خلقت جوری برنامهریزی شده که آدمیزاد نمیداند چه بود تا به آن نقطه رسید. من نیز تا فرتوت شدنم چیزی نمیدانستم اما در همهی رویاهایم، بذری را میدیدم که درختی باشکوه شده و در کابوسهایم هربار نقش کسی را داشتم که میخواست به تو برسد؛ و هر بار در آخرین لحظه شکست میخورد. تو را به یاد نداشتم اما خاطرت مرا نقاش و شاعر ساخت. تو را هر روز و هر لحظه روی در و دیوار خانه و کاغذهایم طرح میزدم. تو را هر روز و هر لحظه درونِ مصرعهای اشعارم جای میدادم. تو برایم یک آشنا بودی، آشنایی که نمیشناختمش. ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهل و سوم گیلاسجان، میدانم امروز پایان است. دارم از روی صخره بالا میآیم. دیگر هیچچیز جلودار من نیست. گیلاس عزیزم، بالأخره رسیدم. کاش هزاران چشم داشتم برای دیدنت، مگر دو چشم کافیست؟ چون همیشه باشکوه و زیبایی! حال در یک قدمیات ایستادهام. دست روی تنهات میگذارم و تمام خاطراتم از جلوی چشمانم عبور میکند؛ تمام دوران تکاملت و تمام تناسخهایم. قطرهای اشک روی گونهی چروکیدهام سر میخورد. فقط یک قطره است اما به سنگینی تمام غمها و رنجهایم. گیلاس، باورم نمیشود؛ این واقعا خود تو هستی. من بالاخره به تو رسیدم؟ ویرایش شده 9 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهل و پنجم گیلاس عزیزتر از جانم، به یاد داری که گفته بودم دلم میخواهد پایانم در آغوش تو و مدفون در زیر گلبرگهای تو باشد؟ امروز همان لحظهی موعود است. حینی که پشت به تنهات تکیه دادهام به افق پر از مه خیرهام. گلبرگهایت چون باران رقصانرقصان در پروازند. دقت کردهای هربار نزدیک نزدت بودم در حال شکوفایی بودی؟ هرچند هرگز ثمرهات را ندیدم. شاید تو نیز همانند من چشمانت در انتظار من بود. اگر چنین است نشانم دِه. یکآن شگفتزده شدم. گیلاسجانم با شاخههایت مرا در آغوش کشیدی؟ ویرایش شده 24 اردیبهشت توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) 🌸شکوفهی چهل و ششم گیلاسجان، بوی عطر گلبرگهایت در مشامم میپیچد. اشکهایم راهشان را گرفتهاند و در آخرین نفسهایم همراهمیام میکنند. چقدر در حسرت این لحظه بودم و حال تجربهاش چیزی فراتر از تصوراتم است. بالأخره این قلب پیشکشی شده آرام گرفته، بالأخره آرامش به این سنگ تزریق شده. آری گیلاس پریروی من، «من» تمام این مدت همان سنگ بود و حال در جامهی یک آدمیزاد میان شاخههایت عاشقانه احاطه شده. و این من، تا آخرین روز حیاتِ زمین در آغوش تو، درخت گیلاس من، مدفون خواهم ماند. گیلاس من، آغوش تو، آرامگاه ابدی این سنگ خواهد بود. پایان ویرایش شده 9 خرداد توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده