سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) نام رمان: زنجیر های عشق و خون نویسنده: سحر قاسمیان ژانر: مافیایی، اجباری، عاشقانه خلاصه: آرش، رئیس بیرحم و قدرتمند یک سازمان مافیایی، درگیر معاملهای بزرگ و سرنوشتساز است. رکسانا، دختری جسور و کنجکاو، مخفیانه تلاش میکند از این معامله فیلم بگیرد تا حقیقت پشت پرده را آشکار کند. اما نقشهاش لو میرود و توسط افراد آرش دستگیر میشود. رکسانا به اسارت برده میشود و در دنیای تاریک و پرخطر مافیا گرفتار میگردد. در ابتدا، رابطهی او با آرش سرشار از تنش، اجبار و نفرت است؛ اما در میان تهدیدها و اجبارها، جرقههایی از احساسات پیچیده میان آنها شکل میگیرد. آرش که در ظاهر مردی سنگدل و بیرحم است، به تدریج در برابر شجاعت و روحیهی رکسانا نرم میشود. در نهایت، آرش برای تثبیت قدرت و کنترل کامل بررکسانا، او را مجبور به ازدواج با خود میکند. این ازدواج اجباری، نقطهی اوج داستان است؛ جایی که عشق و اجبار، آزادی و اسارت، در هم میآمیزند و سرنوشت هر دو را به شکلی غیرمنتظره تغییر میدهد. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت ۱ رمان زنجیر های عشق و خون محمد: آرش آرش تو کجایی آخه دیر شد باید اون محموله رو سر وقت تحویل بدیم عجله کن باید بریم نمیدونم تو چرا آنقدر بی خیال شدی خودت می دونی این محموله چقدر مهمه. دیگه نمیدونم باید از دست تو چیکار کنم. آرش : بسه دیگه، سرم رفت چقدر قر می زنی نگران نباش هنوز تا تحویل چند ساعت مونده. به بچه ها بگو جنس هارو بار بزنن اشتباهی نکنید. محمد: باشه داداش الان ترتیبش رو میدم نگران نباش. آرش رئیس مافیای شهر بود مردی بی رحم سخت گیرو جدی. هیچ اشتباهی را قبول نمی کرد آنها درست سر ساعت به محل قرار رفتند و معامله به خوبی پیش رفت. آرش : محمد برو ببین همه چی درسته اگ درست بود جنس هارو تحویل بدین. محمد: داداش همه چیز درسته،مجتبی امیر اون جنس هارو بیارید.اینا رو هم ببرید. می خواستند حرکت کنند که صدای افتادن بشکه ها اومد همه سر جاشون موندن. آرش : محمد مجتبی برید ببینید چه خبره کی اونجاست. محمد: مجتبی من از این ور میرم تو هم از اون ور برو مجتبی: بله قربان الان میرم. آنها رکسانا رو که در حال فیلم گرفتن از معامله اشون بود دستگیر کردند و پیش آرش بردند. رکسانا : ولم کنید،ولم کنید،کثافتا،ولم کنید جرعت دارید ولم کنید تا نشونتون بدم. محمد: ولش کنید ببینم میخاد چیکار کنه. تا رکسانا رو ول کردن به سمت محمد خیز برداشت و به مشت نثار صورتش کرد. آرش که این صحنه رو دید پقی زد زیر خنده و با صدای آرومی به محمد گفت آرش : محمد داداش درد داشت. هردو از کار آرش تعجب کردند آرش : ضرب دستت عالی دمت گرم دختر صورتشو داغون کردی رکسانا همینجور داشت بهش نگاه می کرد که آرش پقی زد زیر خنده. رکسانا: به چی می خندی. آرش : به قیافه تو عین خنگا شدی رکسانا: بیشعور به قیافه خودت بخند خودتو تو آینه دیدی. محمد از این حرف رکسانا زد زیر خنده اما وقتی چشمش به چهره عصبانی آرش افتاد ساکت شد. آرش : تو اسمت چیه چرا داشتی از ما فیلم می گرفتی برای کی کار می کنی. رکسانا: به تو چه مگه میخای واسم شناسنامه بگیری. آرش : نه از جسارتت خوشم میاد دل و جرعت داری که اینجوری حرف میزنی. آرش : محمد بیاریدش با خودمون می بریمش. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت ۲ رمان زنجیر های عشق و خون: --- محمد دست رکسانا را محکم گرفت و کشید سمت ماشین. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: ولم کنید! شما فکر میکنید همهچیز دست شماست؟ یه روزی همهتون رو میگیرن! آرش با خونسردی سیگارش را روشن کرد، پک عمیقی زد و با نگاه سردی گفت: آرش: دختر، خیلی زبوندرازی میکنی. میدونی چند نفر مثل تو رو تا حالا سر جاشون نشوندم؟ رکسانا با چشمانی پر از خشم جواب داد: رکسانا: من مثل بقیه نیستم. شما فکر میکنید میتونید همه رو بترسونید؟ من نمیترسم. محمد که هنوز گونهاش درد میکرد، با عصبانیت گفت: محمد: داداش بذار من حسابشو برسم، این زیادی داره حرف میزنه. آرش دستش را بالا برد و جلوی محمد را گرفت: آرش: نه، نه… عجله نکن. این یکی فرق داره. ببین چه دل و جرأتی داره. شاید به درد ما بخوره. مجتبی که کنار ایستاده بود با تردید پرسید: مجتبی: رئیس، یعنی میخواید نگهش داریم؟ خطرناک نیست؟ آرش لبخند مرموزی زد و گفت: آرش: خطرناک؟ هه… من خطر رو دوست دارم. بذار ببینیم این دختر چه کارهست. رکسانا با صدای محکم گفت: رکسانا: من هیچوقت برای شما کار نمیکنم. آرش جلو آمد، فاصلهاش را کم کرد و با صدای آرام اما تهدیدآمیز گفت: آرش: هنوز نفهمیدی… اینجا انتخابی وجود نداره. یا با ما میای، یا سرنوشتت همینجا تموم میشه. محمد و مجتبی به هم نگاه کردند، سکوت سنگینی فضا را گرفت. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت ۳روان زنجیر های عشق و خون: ماشین سیاه آرش در سکوت شب وارد عمارت شد. محمد و مجتبی رکسانا را کشانکشان پایین آوردند. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: ولم کنید! فکر میکنید با زندونی کردن من همهچی درست میشه؟ کور خوندید! محمد با خندهای تمسخرآمیز گفت: محمد: آروم باش دختر، اینجا کسی صداتو نمیشنوه. آرش با قدمهای محکم وارد شد، نگاه سردش را به سانا دوخت: آرش: بیاریدش بالا. اتاق سمت راست، همونجا زندونشه. رکسانا با تمام توانش دستش را کشید و به آرش خیره شد: رکسانا: من هیچوقت با تو کنار نمیام. حتی اگه هزار بار زندونیم کنی، من نمیشکنم. آرش لبخند سردی زد، سیگارش را روشن کرد و گفت: آرش: میدونی… خیلیها همینو گفتن. ولی آخرش همهشون شکستن. تو هم میشکنی، دیر یا زود. رکسانا با صدایی محکم جواب داد: رکسانا: نه، من مثل بقیه نیستم. تو هیچوقت نمیتونی منو مجبور کنی. مجتبی در حالی که در اتاق را قفل میکرد، زیر لب گفت: مجتبی: رئیس، این دختر یه چیزیش فرق داره… خیلی سرسخته. آرش با خونسردی جواب داد: آرش: سرسختی؟ هه… من عاشق سرسختیام. بذار ببینیم تا کی دوام میاره. رکسانا روی تخت دونفره اتاق نشست، نگاهش پر از خشم و نفرت بود. رکسانا: من از همینجا راهی پیدا میکنم. شما فکر میکنید زندون ساختید، ولی اینجا برای من فقط یه فرصت جدیده. آرش که پشت در ایستاده بود، با صدای آرام گفت: آرش: فرصت؟ دختر، اینجا فقط یه چیز وجود داره… اطاعت. رکسانا با صدای بلند خندید: رکسانا: اطاعت؟ هه… تو هیچوقت نمیفهمی من کیام. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت۴ رمان زنجیر های عشق و خون: شب، سکوت سنگینی روی عمارت افتاده بود. تنها صدای جیرجیر درها و قدمهای نگهبانها شنیده میشد. رکسانا با دقت گوش داد، وقتی مطمئن شد نگهبان از جلوی اتاق دور شده، با سنجاقی که از موهایش بیرون کشیده بود قفل زنگزدهی در را باز کرد. رکسانا (زیر لب): باید از این جهنم برم بیرون… او آرام از اتاق بیرون خزید، از راهرو تاریک گذشت و به سمت پنجرهی بزرگ طبقهی پایین رفت. درست وقتی میخواست خودش را پایین بیندازد، صدای خشن محمد پشت سرش پیچید: محمد: کجا خانوم؟ فکر کردی فرار کردن اینجا آسونه؟ رکسانا با سرعت به سمت حیاط دوید، اما مجتبی از روبهرو ظاهر شد و راه را بست. رکسانا با تمام توانش به او حمله کرد، لگدی به شکمش زد و خودش را به سمت در خروجی رساند. در همان لحظه، صدای آرام اما سنگین آرش از تاریکی شنیده شد: آرش: هه… فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟ رکسانا نفسنفس میزد، نگاهش پر از خشم بود: رکسانا: من هیچوقت تسلیم تو نمیشم. حتی اگه هزار بار منو بگیری، باز فرار میکنم. آرش جلو آمد، چشمانش برق خطرناک داشت: آرش: همینو دوست دارم… این لجبازی و سرسختی. ولی یادت باشه، هر بار که فرار کنی، دوباره گیر میافتی. اینجا قلمرو منه، نه تو. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: یه روزی همین قلمرو رو روی سرت خراب میکنم! آرش خندید، خندهای که بیشتر از شادی، بوی تهدید میداد: آرش: ببینیم تا کی دوام میاری، دختر. محمد و مجتبی دوباره او را گرفتند و به اتاق برگرداندند. این بار آرش دستور داد قفل را محکمتر کنند و نگهبانها دو برابر شوند. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت ۵ رمان زنجیر های عشق و خون: صبح روز بعد، آرش وارد اتاق شد. نور کمجان خورشید از پنجرهی کوچک به داخل میتابید. رکسانا روی تخت نشسته بود، نگاهش پر از خشم و بیاعتمادی. آرش: خوب خوابیدی؟ یا تمام شب به فکر فرار بودی؟ رکسانا: من حتی تو خواب هم دنبال راه فرارم. هیچوقت کنار نمیام. آرش نزدیکتر آمد، صندلی فلزی را کشید و روبهروی رکسانا نشست. آرش: میدونی چرا هنوز زندهای؟ چون من تصمیم گرفتم. این یعنی همهچیز دست منه. رکسانا با صدای محکم جواب داد: رکسانا: اشتباه میکنی. من زندهام چون هنوز امید دارم. چیزی که تو هیچوقت نمیفهمی. آرش خندید، خندهای کوتاه و سنگین: آرش: امید؟ هه… امید همون چیزیه که آدمها رو میکشه. دیر یا زود میفهمی اینجا فقط قانون من حکم میکنه. رکسانا با نگاه تیز گفت: رکسانا: قانون تو؟ تو فقط یه مرد ترسویی که پشت اسم "رئیس" قایم شده. محمد که پشت در ایستاده بود، با نگرانی وارد شد: محمد: داداش، این دختر زیادی زبوندرازی میکنه. بذار من ساکتش کنم. آرش دستش را بالا برد و آرام گفت: آرش: نه محمد… بذار حرف بزنه. هر کلمهای که میزنه، بیشتر نشون میده چهقدر سرسخته. من میخوام ببینم تا کجا میتونه دوام بیاره. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: تا آخرش! حتی اگه هزار بار منو زندونی کنی، من نمیشکنم. آرش لحظهای سکوت کرد، نگاهش را به چشمان رکسانا دوخت، بعد با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت: آرش: خیلی خب… پس بازی شروع شد. ببینیم کی اول کم میاره، تو یا من. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت ۶ رمان زنجیر های عشق و خون: چند روز گذشت. رکسانا هنوز در اتاق زندانی بود، اما هیچ نشانهای از تسلیم شدن در او دیده نمیشد. آرش وارد شد، پشت سرش محمد و مجتبی ایستاده بودند. آرش: خب دختر، هنوزم فکر میکنی میتونی از اینجا فرار کنی؟ رکسانا: فکر نمیکنم… مطمئنم. دیر یا زود راهشو پیدا میکنم. آرش لبخند سردی زد، صندلی را جلو کشید و نشست. آرش: میدونی فرق من با تو چیه؟ من صبر دارم. تو هر بار فرار کنی، من دوباره میگیرمت. این بازی برای من سرگرمیه. رکسانا با نگاه تیز جواب داد: رکسانا: برای من هم جنگه. و تو هیچوقت نمیتونی روح منو بشکنی. محمد با عصبانیت گفت: محمد: رئیس، بذار یه بار برای همیشه ساکتش کنیم. این دختر زیادی داره حرف میزنه. آرش دستش را بالا برد و آرام گفت: آرش: نه محمد… من میخوام ببینم تا کجا میتونه دوام بیاره. این سرسختی برام جالبه. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: من هیچوقت با تو کنار نمیام. حتی اگه هزار بار منو زندونی کنی، باز میجنگم. آرش لحظهای سکوت کرد، بعد با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت: آرش: خیلی خب… پس از امروز بازی عوض میشه. دیگه فقط زندون نیست. میخوام ببینم وقتی همهچیزت رو ازت بگیرم، باز هم همینطور محکم میایستی یا نه. رکسانا با خشم نگاهش کرد و گفت: رکسانا: هر چی ازم بگیری، باز چیزی هست که نمیتونی به دست بیاری… ارادهم. آرش خندید، خندهای کوتاه و سنگین: آرش: ببینیم… شاید این بار تو اولین کسی باشی که واقعا منو به چالش میکشه. ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 8 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 فروردین (ویرایش شده) پارت ۷ رمان زنجیر های عشق و خون: --- چند روز گذشت. رکسانا هنوز در اتاق زندانی بود، اما هیچ نشانهای از تسلیم شدن در او دیده نمیشد. آرش وارد شد، پشت سرش محمد و مجتبی ایستاده بودند. آرش: خب دختر، هنوزم فکر میکنی میتونی از اینجا فرار کنی؟ رکسانا: فکر نمیکنم… مطمئنم. دیر یا زود راهشو پیدا میکنم. آرش لبخند سردی زد، صندلی را جلو کشید و نشست. آرش: میدونی فرق من با تو چیه؟ من صبر دارم. تو هر بار فرار کنی، من دوباره میگیرمت. این بازی برای من سرگرمیه. رکسانا با نگاه تیز جواب داد: رکسانا: برای من هم جنگه. و تو هیچوقت نمیتونی روح منو بشکنی. محمد با عصبانیت گفت: محمد: رئیس، بذار یه بار برای همیشه ساکتش کنیم. این دختر زیادی داره حرف میزنه. آرش دستش را بالا برد و آرام گفت: آرش: نه محمد… من میخوام ببینم تا کجا میتونه دوام بیاره. این سرسختی برام جالبه. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: من هیچوقت با تو کنار نمیام. حتی اگه هزار بار منو زندونی کنی، باز میجنگم. آرش لحظهای سکوت کرد، بعد با صدای آرام و تهدیدآمیز گفت: آرش: خیلی خب… پس از امروز بازی عوض میشه. دیگه فقط زندون نیست. میخوام ببینم وقتی همهچیزت رو ازت بگیرم، باز هم همینطور محکم میایستی یا نه. رکسانا با خشم نگاهش کرد و گفت: رکسانا: هر چی ازم بگیری، باز چیزی هست که نمیتونی به دست بیاری… ارادهم. آرش خندید، خندهای کوتاه و سنگین: آرش: ببینیم… شاید این بار تو اولین کسی باشی که واقعا منو به چالش میکشه. --- ویرایش شده 20 فروردین توسط سحر قاسمیان موضوع شخصی لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 27 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین پارت ۸: آرش: خب حالا خواهیم دید کی برنده این دوئل میشه. رکسانا: بی خودی تلاش نکن من تسلیم نمیشم. آرش خندید خنده ای سرشار از تهدید: آرش: خب ببینم تا کی دوام میاری...محمد تمام وسایل اتاق رو ببرید بیرون میخام کاملا خالی بشه. محمد: بله داداش الان میگم افراد اینجا رو خالی کنم. رکسانا رو به آرش با پوزخند تمسخر آمیزی گفت: رکسانا: هر کاری میخوای بکن این کار ها منو از پای نمی اندازه نیازی به اون وسایل ندارم. آرش: هه... واقعا چه دختر سر سختی هستی. محمد: داداش همه چیز رو بردن. آرش: خوبه عالی شد. افراد آرش تمام وسایل اتاق رو بردن تخت،کمد،لامپ و حتی لیوان آب اتاق خالی بود طوری که انگار از قبل هیچ وسیله ای نداشته. شب بود رکسانا در گوشه ای از اتاق در خودش جمع شده بود و باز به فرار می اندیشید. قفل های در عوض شده بود نگهبان ها چند برابر شده بودند راهی برای خروج از عمارت باقی نمانده بود. رکسانا: بالآخره از اینجا فرار می کنم باید از اینجا برم نمیتونم تا آخر عمر اینجا بمونم باید فیلمی که گرفتم رو پیدا کنم و دستشون رو رو کنم. ناگهان صدای چرخش کلید در قبل آمد رشته افکارش پاره شد نگهبان سینی غذا رو رو گذاشت جلوی او. رکسانا پرسید: رکسانا: تو کی هستی قبلاً ندیدمت تازه اومدی چشم هات پر از ترس. پوریا جواب داد: پوریا: درسته من تازه اومدم به این عمارت اما اشتباه می کنی برای چی می پرسی. رکسانا: همینجوری،اسمت چیه. پوریا جواب داد: پوریا: اسمم پوریاست غذاتو بخور سرد میشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 27 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 فروردین پارت۹: رکسانا رو به پوریا گفت: رکسانا: کمکم کن از اینجا فرار کنم خواهش میکنم. پوریا جواب داد. پوریا: متاسفم نمی تونم کمکت کنم اینکار خیانت به عموم هست. رکسانا با تعجب پرسید. رکسانا: یعنی آرش عموی توعه تو برادر زاده اش هستی. پوریا: آره اون عموی منه حالا هم فکر فرار رو از سرت بیرون کن اگه نمی خوای اتفاقی برات بیوفته. رکسانا: ولی من حتما از اینجا فرار می کنم بالاخره از اینجا میرم. آرش با صدای آرام و محکم پاسخ داد. آرش: فکر فرار رو از سرت بیرون کن اگه نمی خوای اتفاقی برات بیوفته انگار هنوز نفهمیدی راهی برای فرار از اینجا نداری تو زندانی من هستی هر کاری بخام باهات می کنم. رکسانا: تا کی می تونی پنهان بمونی جناب رئییس بالاخره گیر میوفتی دیر یا زود این اتفاق می افته نمیزارم فرار کنید من گیرتون میندازم جای تو توی زندان،زندان آرش صورتش از عصبانیت سرخ شدو به طرف رکسانا رفت چانه ظریفش را محکم در دستش فشرد و گفت. آرش: تا حالا صبر کردم و چیزی بهت نگفتم ولی دیگه کافیه بگو کی هستی اسمت چیه کی تورو فرستاده. رکسانا بخاطر اینکه آرش چانه اش را در دستش فشار می داد اشک در چشمانش حلقه زد. رکسانا: من برای کسی کار نمی کنم زیر دست کسی نیستم. آرش با لحنی سرد و بی رحم گفت. آرش : اسمت،اسمت چیه اگه نگی همینجا خودم با دستای خودم خفه ات می کنم بگو اسمت چیه چند سالته. رکسانا که از این تغییر ناگهانی رفتار آرش ترسیده بود جواب داد. رکسانا: اسمم رکساناست،۲۰سالمه. چهره آرش پر از بهت بود از چیزی که شنیده بود مطمئن نبود با تعجب پرسید. آرش : تو واقعا ۲۰سالته یعنی آنقدر کم سن هستی حقیقت رو بگو برای کی کار میکنی. رکسانا چهره اش از درد چانه اش در هم رفته بود اشکش جاری شد. اشکش روی دست آرش افتاد با نگرانی دستش را پس کشید. آرش : خیلی خب، حرفاتو باور می کنم اما اگه بفهمم بهم دروغ گفتی خودم خفه ات می کنم. آرش و افرادش از اتاق بیرون رفتند رکسانا در خودش جمع شد دوباره توی اتاق تنها بود چشمانش روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت. هنگامی که بیدار شد در مکانی نا آشنا بود با ترس چشم هایش را باز کرد از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد با صدای باز شدن در برگشت و آرش را دید که وارد اتاق شد. آرش: چه عجب بیدار شدی داشتم نگران میشدم دو روز بی هوش بودی نترس اینجا اتاق جدیدته از این به بعد اینجا زندگی میکنی. آرش از حرفی که میخواست بزند نگران بود ولی با ظاهری آرام و خونسرد گفت. آرش: برای پایان این جریان و کشمکش و اینکه مطمئن بشم تو اطلاعات ما رو به کسی ندی باید با من ازدواج کنی. رکسانا: منظورت از این حرف چیه چرا، چرا من باید با تو ازدواج کنم علاقه به زور به وجود نمیاد این رو فراموش نکن. آرش: همین که شنیدی دیگه این بازی رو همینجا تموم می کنم تو همسر من میشی کمی استراحت کن تا زمان مراسم. رکسانا: تو نمی تونی منو مجبور به ازدواج با خودت کنی. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سحر قاسمیان 18 ارسال شده در 29 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 فروردین پارت۱۰: آرش جواب داد: آرش: می تونم و اینکارو میکنم از الان به بعد همینجا میمونی به عنوان همسر من انتخاب دیگه ای نداری. رکسانا: نه نمیزارم. رکسانا با وجود تمام مخالفت هایش با آرش دست آخر در برابرش تسلیم شد و تن به ازدواج داد مدتی گذشت و خبر ازدواج رئییس بی رحم و خشن در حلقه مافیا پخش شد هیچ کس باور نمی کرد آرش رئیس بزرگ ترین باند مافیا حالا زنی در کنار خودش دارد. مدت ها گذشت و رکسانا هنوز با نگاهی نفرت بار به آرش نگاه می کرد. رکسانا به صدا های داخل عمارت عادت نکرده بود با هر شلیک هر سایه هر نگاه. ترس وجودش را فرا می گرفت. یک روز که آرش زخمی از ماموریت برگشت رکسانا بدون هیچ حرفی در کنارش نشست و زخمش را بست. آرش با صدایی آرام و ملایم به او گفت: آرش: خوشحالم در میان این همه تاریکی روشنایی در زندگی ام دارم تو دلیل اون نور و روشنایی هستی. رکسانا: درسته که ازدواج من با تو از روی اجبار بود ولی الان تو همسر من هستی این اتفاقی که افتاده راه برگشتی نیست. آرش : تو دلیل من برای ادامه دادن هستی. هردو در سکوت در کنار هم نشستند و به گذشته سراسر دعوا و کشمکشی که داشتند فکر کردند. رکسانا دیگر به زندگی در کنار آرش عادت کرده بود از صدای شلیک،و سایه های داخل عمارت ترسی نداشت او زندگی تاریک آرش را پذیرفته بود از بودن رکسانا در عمارت مدتی می گذشت وقتی کنار هم می نشستند دیگر با نفرت به هم نگاه نمی کردند. رکسانا به آرش نگاه کرد و با صدایی محکم و آرام گفت: رکسانا: الان چند وقت از ازدواجمون میگذره میخام از این به بعد در کار ها بهت کمک کنم. آرش با لبخند به او نگاه کرد و گفت: آرش : این خبر خوبیه همیشه فکر می کردم از بودن در اینجا ناراحتی من هر بار به این فکر می کردم عذاب می کشیدم. روزها درپی هم می گذشت و رکسانا در جلسات آرش را همراهی می کرد. اوایل یک عضو خاموش بود و فقط نظاره گر اتفاقات بود بعد ها نظر می داد و حتی معاملات را به هم می زد او مهارت خوبی در مذاکره داشت. آرش از داشتن همچین همسر و شریک خوبی احساس آرامش می کرد. رکسانا به جای آرش در جلسه ای مهم شرکت کرد و همه چیز را به نفع خود تغییر داد آرش بعد از بهبود یافتن از ماجرا خبر دار شد. رکسانا رو به افرادشان گفت: رکسانا: محمد ببینید همه چیز درسته یا نه بعد جنس هارو تحویل بدین مراقب باشید گیر میوفتی. محمد: بله...زن داداش اینکار رو انجام شده بدون تو راه برگشت مراقب باشید. رکسانا: نگران نباش،فقط کاری که گفتم رو درست انجام بدین. محمد: نگران نباش همه چی به خوبی پیش میره. چندین هفته طول کشید تا زخم آرش کاملا بهبود یافت و دوباره به حلقه برگشت او از دستاورد های رکسانا در این مدت حیرت زده بود او چندین معامله بزرگ رو به بهترین نحو به انجام رسانده بود. آرش از داشتن چنین کسی در کنارش احساس غرور می کرد. او با صدایی آرام زیر لب زمزمه کرد: آرش:خوشحالم در بین این همه تاریکی و منجلاب دریچه نوری به زندگیم باز کردی. رکسانا حرف آرش را شنید و لبخند محوی زد. محمد با عجله وارد حیات عمارت شد بدون خاموش کردن ماشین به سمت در ورودی عمارت دوید و وارد شد پله هارو به سرعت بالا درفت. بدون در زدن وارد اتاق آرش شد و گفت : محمد: داداش، یه مشکلی پیش اومده بهمون کلک زدن ما باختیم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری