رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه... 

همان‌طور که کانال‌ها را عوض می‌کردم، ناگهان چیزی به یادم آمد! آنقدر گیج خواب بودم که تمام ماجرا را فراموش کرده بودم! شب گذشته، آن کشیدن میز، آن شخص روبه‌ روی تخت آیا واقعی بود؟ یا فقط بخشی از توهماتم یا از کابوس‌هایم بود؟
نمی‌دانستم دیگر چه چیزی واقعی‌ست. نمی‌دانستم آن چه بود؛ توهم، کابوس یا واقعیت؟ فقط یک چیز را مطمئن بودم و آن این بود که… بله، من او را دیدم! آن مرد، یا آن شبح یا هرچه که بود واقعاً آنجا بود.
بیشتر ترسیدم. تا چند دقیقه قبل، ذهنم خالی بود، مه‌آلود و گنگ، اما حالا همه‌ چیز با وضوحی بی‌رحم برگشته بود. تصویر آن سایه‌ی روبه‌ روی تخت، صدای کشیده شدن میز روی زمین، آن حسِ سنگینِ دیده شدن در تاریکی.
انگار خاطره‌ها مثل خنجری کند، آرام‌آرام در ذهنم فرو می‌رفتند و مرا وادار می‌کردند دوباره لمس‌شان کنم.
نگاهم را دور خانه چرخاندم. دیوارها دیگر دیوار نبودند؛ سرد و بی‌جان، نه! انگار نفس می‌کشیدند. انگار زیر پوست سفیدشان چیزی حرکت می‌کرد.
سکوت خانه، سنگین و ضخیم بود؛ سکوتی که گوش را پر می‌کرد و قلب را می‌فشرد.
در همان لحظه، صدای زنگ گوشی در فضا پیچید.
تنم لرزید. دلم می‌خواست خاموشش کنم. حس عجیبی داشتم؛ انگار اگر جواب نمی‌دادم، چیزی بدتر در انتظارم بود. انگار این صدا، ادامه‌ی همان بازی بود.
با انگشتانی سرد و لرزان تماس را پاسخ دادم. صدای آرام مهسا در گوشم پیچید:
- سلام!
همین یک کلمه، مثل دستی گرم روی شانه‌ام نشست. لبخندی کمرنگ روی لب‌هایم نشست، لبخندی که بیشتر شبیه التماس بود تا شادی.
- سلام، خوبی؟
صدایش کمی خسته بود، اما مهربانی‌اش همان‌قدر زنده و روشن.
- قربونت، حالت خوبه؟ نمی‌خوای بیام پیشت؟
دلم فشرده شد. اگر می‌آمد، شاید این دیوارها دوباره دیوار می‌شدند نه هیولا. شاید این سکوت دیگر این‌قدر وحشی نبود. اما امشب هم بازی بود. نمی‌دانستم اگر او کنارم باشد، چه می‌شود. آیا بازی متوقف می‌شود؟ یا او را هم درگیر می‌کند؟
- خب اگه…
جمله‌ام نیمه‌کاره ماند. صدای شکستن شیشه، مثل انفجاری در دل خانه پیچید. از جا پریدم. چراغ‌ها شروع کردند به خاموش و روشن شدن؛ نور می‌آمد، می‌رفت و می‌آمد، مثل تپش نامنظم قلبی بیمار! 
نفسم در سینه حبس شد. گوشی از گوشم فاصله گرفت. دستم را روی قلبم گذاشتم. ضربانش چنان محکم می‌کوبید که انگار می‌خواست دنده‌هایم را بشکند.
به سمت آشپزخانه دویدم. پنجره شکسته بود. تکه‌های شیشه مثل قطره‌های یخ‌زده‌ی نور روی زمین پخش شده بودند.
در میان آن‌ها، چیزی توجهم را جلب کرد. یک کاغذ بود. 
خم شدم و دستم را جلو بردم. نه فقط کاغذ نبود، سنگی بود که دورش کاغذ پیچیده بودند.
همین که آن را در دست گرفتم، چراغ‌ها به حالت عادی برگشتند. سکوت، دوباره خانه را بلعید. انگار هیچ‌ چیز اتفاق نیفتاده.
صدای مهسا از دور شنیده می‌شد، نگران و مضطرب بود. گوشی را دوباره به گوشم چسباندم.
- وای ببخشید مهسا…
نفسی آرام کشید، انگار تازه حالش بهتر شده بود. 
- چت شد دختر؟ اون صدا چی بود؟
صدایش می‌لرزید. برای لحظه‌ای دلم خواست همه‌چیز را بگویم. بگویم که می‌ترسم، بگویم که دیوارها نفس می‌کشند. بگویم که یکی دارد مرا تماشا می‌کند، اما نکردم.

 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 84
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: جاذبه‌ی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M»  ژانر: اجتماعی، ترسناک، روان‌شناختی، تراژدی خلاصه:  سارا، نویسنده‌ای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجو

#پارت یک... آخرین سیگار را با فندکش روشن کرد، سرش را بالا گرفت و خیره به آسمان تیره شد. نورهای رنگی چرخ‌وفلک به چشم‌هایش برخورد می‌کرد. با هر پُکی که می‌زد، بیشتر لذت می‌برد؛ نه به خاطر دود آن، ب

#پارت دو...  *** چشمانم به صفحه‌ی لپ‌تاپ دوخته شده بود و انگشتانم بی‌هدف روی کیبورد می‌لغزید. این روزها خستگی مثل سایه‌ای سمج دنبالم می‌آمد؛ آن‌قدر سنگین که حتی نوشتن هم برایم جان‌کَن شده بو

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه و یک... 

در حالی که روی مبل نشسته بودم، کاغذ را باز کردم. جمله‌ای با خطی قرمز و کج‌ومعوج روی آن نوشته شده بود:
- تنها ماندن بهتر از کنار کسی ماندن است.
رنگ قرمز، تند و زننده بود. شبیه خون خشک‌شده روی سفیدی کاغذ.
این یک نصیحت نبود، تهدید بود. واضح و بی‌پرده حساب‌ شده.
حسی سرد از ستون فقراتم بالا رفت. با این حال در دل ترسم، چیزی دیگر هم بود. کنجکاوی، لج‌بازی و شاید حتی اشتیاق.
این بازی را خودم آغاز کرده بودم و حالا می‌خواستم بدانم پایانش چیست. چرا؟ شاید چون چیزی برای از دست دادن نداشته‌ام، چون همان‌طور که نازنین گفته بود، بی‌کس و کارم! 
جوابش را دادم: 
- چیزی نیست عزیزم، دستم خورد به گلدون افتاد، الان جمعش می‌کنم. نه نیا حالم خوبه.
تماس که قطع شد، خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
چند ساعت گذشت، هنوز روی همان مبل بودم. شیشه‌ها را جمع نکرده، انگار عمداً می‌خواستم زمین زخمی بماند، مثل خودم.
خانه برایم تبدیل به زندان شده بود. دیوارها نزدیک‌تر می‌آمدند و هوا سنگین‌تر می‌شد.
نه توان بیرون رفتن داشتم، نه حتی گریه کردن، فقط می‌خواستم زمان بگذرد و این بازی تمام شود. این حسِ معلق بودن میان ترس و پوچی، از بین برود.
صدای پیام گوشی دوباره مرا از افکارم بیرون کشید.
چند لحظه فقط نگاهش کردم. انگار با برداشتنش، قدمی دیگر در تاریکی برمی‌دارم.
بالاخره برداشتم، صفحه را روشن کردم و پیام را باز کردم. 
- درد رو لمس کن. اسمت رو بر روی دستت عمیق و بزرگ هک کن و عکس ارسال کن.
چشم‌هایم روی کلمات ثابت ماند. عجیب بود نترسیدم. درد برایم ناآشنا نبود، سال‌های مدرسه، تیغ‌های پنهانی، خط‌های باریکی که روی پوست می‌نشستند. آن سوز کوتاه، آن گرمای خون، آن آرامش عجیب بعد از آن!
بوی فلز را در ذهنم حس کردم، برق تیغ زیر نور و خطی که آرام روی مچ می‌نشست.
انگار آن روزها مرا صدا می‌زدند. انگار گذشته‌ام با لبخندی تلخ می‌گفت یادت هست؟
گوشی را کنار گذاشتم چشمم به شیشه‌های شکسته افتاد. به سوی آن‌ها رفتم و خم شدم، تکه‌ای نسبتاً بزرگ برداشتم، لبه‌اش سرد و تیز بود.
برگشتم و روی مبل نشستم. شیشه را در دستم گرفتم. قلبم تند می‌زد، اما نه فقط از ترس، از هیجان؟ از کنجکاوی؟ از آن حس بیمارگونه‌ی کشف انتها؟
لبه‌ی شیشه را نزدیک پوستم بردم. پوست دستم سفید بود، نازک و آرام.
لحظه‌ای مکث کردم، نفس در سینه‌ام حبس شد. نمی‌دانستم چه چیزی مرا جلو می‌راند.
اما می‌دانستم اگر این خط را بکشم، دیگر راه برگشتی نخواهد بود.
انگار خودم بودم که با تمام وجود، مشتاق این کار شده بودم؛ انگار چیزی درونم از قبل منتظر همین لحظه بود.
ترس داشتم، بله، اما ترسم آن‌قدرها هم بلند نبود که بتواند جلویم را بگیرد. بیشتر شبیه لرزِ آرامی بود که از زیر پوست می‌دوید و با اشتیاقی عجیب درهم می‌آمیخت.
دست‌هایم کمی خیسِ عرق شده بودند، اما توجهی نکردم. سرمایی نامعلوم از انگشت‌هایم بالا خزید و تا عمق تنم نشست.
شیشه را آرام روی ساق دستم گذاشتم. باید نام سارا را بزرگ می‌نوشتم! عمیق و واضح و بی‌رحم.

 

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه و دو... 

انگار می‌خواستم چیزی را روی پوستم حک کنم که دیگر هیچ‌وقت پاک نشود؛ نه از روی دستم، نه از ذهنم! 
نوک تیز شیشه را کمی فشار دادم. سوزش، اول مثل یک خراش کوچک آمد، اما همین که شیشه را کشیدم، دردش مثل آتشی شعله‌ور در تمام تنم پخش شد؛ گرم، تند و جان‌دار.
انگار تمام رگ‌هایم ناگهان شروع به فریاد زدن کردند.
تمام وجودم را لرزشی فرا گرفت. لب‌هایم از شدت درد از هم باز شدند و آهی، نه از روی رضا، بلکه از عمقِ عذاب، از گلویم بیرون جهید.
چشمانم را بستم، دندان‌هایم را روی هم فشار دادم، انگار می‌خواستم استخوان‌هایم را خرد کنم تا شاید دردم را تسکین دهند. لب‌هایم از هم جدا شدند و نفس بریده‌ای از میانشان بیرون آمد.
وقتی چشم باز کردم، نگاهم روی زخمی افتاد که ایجاد شده بود. قطره‌های ریز خون، آرام و خجالتی، از خط تازه بیرون می‌آمدند. اما این آرامش، فقط ظاهری بود. زیر پوست، انگار هزاران سوزن فرو رفته بود.
لرزش دست‌هایم شدیدتر شده بود و عرقشان هم بیشتر. هر قطره عرق، انگار بر روی زخم‌هایم می‌ریخت و حسِ سوزش را هزار برابر می‌کرد.
با همان دست لرزان، شیشه را دوباره روی پوستم گذاشتم. هر بار که می‌کشیدم، آهی از گلویم بیرون می‌پرید؛ بی‌اختیار و کم‌رمق اما واقعی. انگار جسمم داشت از روحم جدا می‌شد و فقط درد بود که مرا به هم متصل نگه می‌داشت.
خون، آرام‌آرام روی دستم می‌دوید؛ مثل نخی سرخ که خودش راهش را پیدا کرده باشد.
به آخرین حرف رسیدم. سعی کردم آرام و صاف بکشم، اما دستم دیگر آن‌قدر بی‌حس و سنگین شده بود که انگار مال من نبود.
با این حال مجبور بودم برگردم و زخم‌هایم را عمیق‌تر کنم.
برگشتم و دوباره شروع کردم، شیشه را کشیدم و نالیدم. در همان لحظه، انگار همه‌ی غم‌های دنیا با هم به سمتم هجوم آوردند؛ تلنبار، سنگین و خفه‌ کننده. غمِ از دست دادن، غمِ تنهایی، غمِ این بازیِ بی‌معنی. همه با هم آمدند و در دردِ پوستم گم شدند.
خون از دستم سرازیر شد و روی زمین خشک و خالی چکه کرد.
راستش، از رنگش خوشم آمده بود. با اینکه دردش قلبم را می‌لرزاند، با اینکه لبۀ شیشه گوشت و اعصابم را می‌سوزاند، هنوز چیزی در آن سرخی بود که نگاه را می‌کشید. انگار تنها رنگ زنده‌ای بود که در آن لحظه می‌توانستم ببینم.
مثل این بود که بدنم زخمی شده باشد، اما بخشی از روحم برای همین زخم‌ها آرام بگیرد.
آب دهانم را قورت دادم، سرم گیج می‌رفت. همه‌جا را تار می‌دیدم؛ انگار خانه آرام‌آرام از لبه‌های دیدم محو می‌شد. جهانم داشت به سیاهی مطلق بدل می‌شد، سیاهی‌ای که فقط با سوزشِ درد شکسته می‌شد. چشمانم را محکم بستم و دوباره باز کردم.
یک روز بود که چیزی نخورده بودم. حالا با این همه زخم، باید حالم خوب می‌ماند؟
حتی سؤالش هم خنده‌دار به نظر می‌رسید. شیشه‌ی خونی را کنار گذاشتم و گوشی‌ام را برداشتم، وارد دوربین شدم.
دست زخمی‌ام را جلو آوردم و یک عکس واضح گرفتم.
بعد، با انگشتی لرزان ارسالش کردم و منتظر ماندم.
چند ثانیه، چند لحظه… اما آن چند لحظه برای من مثل چند ساعت کش آمد.
دستم را گرفتم و به خون سرخی که روی آن نشسته بود خیره شدم.
انگار زندگی‌ام حالا غرق در خون شده بود و راهی برای نجاتش نبود؛ یا شاید من دیگر دنبالش نمی‌گشتم.

 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه و سه... 

این درد، این سرخی، تنها چیزی بود که حالا احساس می‌کردم واقعی است.
صدای گوشی باعث شد از جا بپرم، کمی از سرگیجه‌ام کم شد، اما قلبم هنوز وحشیانه می‌کوبید.
پیام را باز کردم، نوشته بود:
- تو موفق شدی، منتظر بازی بعد بمون!
گوشی را روی میز انداختم، بعد با عجله چند تا دستمال برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن خون. هر بار که دستمال روی زخم کشیده می‌شد، می‌سوخت، انگار درد تازه‌ای از زیر پوست بیدار می‌شد. درد، حالا دیگر فقط روی پوستم نبود، در استخوان‌هایم هم می‌پیچید.
از جایم بلند شدم، دستمال‌هایی را که از خونم پر شده بودند دور انداختم.
به سمت اتاق رفتم، این روزها، تنها کاری که از من مانده بود خواب بود.
خودم را روی تخت انداختم و تمام تلاشم را کردم تا بخواب، اما خواب هم برایم آرامش نیاورده بود. انگار تمام بدنم، از نوک انگشتان پا تا فرق سر، زخمی بود و هیچ جایی برای آرام گرفتن نبود.
***
دستم را روی زخمی کشیدم که بعد از چند روز هنوز هم خودش را عمیق و زنده نشان می‌داد.
پنج روز از آن اتفاق گذشته بود و تا این لحظه، هیچ پیامی از آن بازی نرسیده بود.
پنج روز بود که من در گوشه‌ای از این خانه نشسته بودم و هیچ کاری نمی‌کردم؛ غذایم را با زور می‌خوردم و بیشترِ وقت را می‌خوابیدم، اما خواب هم برایم آرامش نیاورده بود.
کابوس‌ها رهایم نمی‌کردند. با اینکه فقط می‌خوابیدم، از خواب هم می‌ترسیدم. هر بار که چشم می‌بستم، انگار دوباره در حال کشیدن شیشه روی پوستم بودم، با همان درد، با همان سوزش، با همان سرخی خون و با دیدن چیزهای ترسناک! 
در خانه چیزهای عجیبی می‌دیدم، سایه‌ای که از کنارم رد می‌شد و درست وقتی برمی‌گشتم، چیزی نبود. چراغ‌هایی که ناگهان خاموش و روشن می‌شدند. صدای تق‌تق‌های پشت سر هم.
حتی گاهی صدای باز و بسته شدن درها را می‌شنیدم، با اینکه می‌دانستم همه‌شان بسته‌اند.
این‌ها دیگر فقط ترس نبودند؛ شبیه این بود که خانه دارد با من حرف می‌زند، یا بدتر! من دارم کم‌کم از خودم جدا می‌شوم. انگار تکه‌های وجودم، مثل تکه‌های شیشه، در حال پخش شدن در این خانه بودند.
دو روز بود که سرکار نرفته بودم، احتمالاً مدیرم من را اخراج می‌کرد و راستش… برایم مهم نبود. دیگر هیچ‌چیز آن‌قدر مهم نبود که بخواهم برایش بجنگم! 
احساس می‌کردم مثل دیوانه‌ها شده‌ام؛ در هر گوشه‌ی خانه چیزی می‌دیدم یا می‌شنیدم و همین داشت مرا تا مرز جنون می‌برد.
و شاید بدتر از همه این بود که هیچ‌کس نبود! 
تنها بودم و بی‌کس و همین تنهایی، هر خیال کوچکی را بزرگ و وحشی می‌کرد، مثل زخمی که در سکوت، عفونت کرده و تمام بدنم را می‌گیرد.
دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم و سرم را رویشان خم کردم.
دلم می‌خواست دو ساعتی از خانه بیرون بروم، فقط برای نفس کشیدن اما از آدم‌ها می‌ترسیدم.
اگر نگاهم می‌کردند و می‌گفتند دیوانه‌ام چه؟ اگر قیافه‌ی داغانم را می‌دیدند و فکر می‌کردند معتادم چه؟
حتی فکرش هم دلم را می‌لرزاند. انگار تمام دردهای دنیا روی پوستم حک شده بود و حالا باید آن را به نمایش می‌گذاشتم، در حالی که خودم هم نمی‌دانستم این درد از کجا آمده و به کجا می‌رود.
دیگر خودم هم نمی‌دانستم حالم چیست، فقط می‌دانستم تهِ همه‌چیز، چیزی تاریک و سنگین دارد مرا پایین می‌کشد.

 

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه و چهار... 

همان‌طور که نشسته بودم، صدای آزاردهنده‌ی گوشی مثل یک تیغ از میان سکوت رد شد و همان لحظه، انگار چیزی درونم از جا کنده شد.
تا صدا را شنیدم، با شتاب به سمتش هجوم بردم؛ آن‌قدر سریع که انگار جانم بسته به آن بود.
من منتظر بودم، منتظر یک چیز بودم، یک شی، هرچیزی که پیام بدهد و دوباره مجبورم کند دست به خطا بزنم؛ همان موجود نامعلومی که نمی‌دانستم چیست، از من چه می‌خواهد و اصلاً چه بلایی قرار است سر من و بقیه‌ی آدم‌ها بیاورد! 
فقط می‌دانستم هست، یا شاید هم فقط حسش می‌کردم.
اما در کمال تعجب، هیچ نبود. نه پیامی، نه هشداری نه حتی یک لرزش ساده. نه از بازی، نه از مهسا و نه از مدیر! 
دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم. بغض، مثل یک مشتِ سنگین گلویم را چنگ زد و نفس را در سینه‌ام حبس کرد.
دست‌هایم را با خشونت روی سرم گذاشتم، انگار می‌خواستم چیزی را درون جمجمه‌ام خاموش کنم.
بعد با لحنی که از استرس و خشم می‌لرزید غریدم:
- لعنتی!
آزارم می‌داد، نه فقط سکوت، نه فقط انتظار، بلکه همان حس توهم، همان حس لعنتی که مثل خاری زیر پوست ذهنم گیر کرده بود و ول نمی‌کرد.
مرا به‌ هم ریخته بود، خردم کرده بود و داشت آرام‌آرام دیوانه‌ام می‌کرد.
من افسرده بودم بله، اما این‌طور نبودم که چیزهایی ببینم یا بشنوم که وجود ندارند.
من همین حالا، صدای گوشی‌ام را خیلی واضح شنیده بودم؛ پس چرا هیچ چیزی نیامده بود؟ 
پیام کجا رفت؟ نکند فرستاده بودند و بعد پاکش کردند؟ شاید پشیمان شدند؟ نه! امکانش نبود.
فکرهایم مثل مگس‌های سیاه دور سرم می‌چرخیدند و هرکدام یک نیش تازه می‌زدند.
یعنی من واقعاً توهم زده بودم؟ یعنی فقط چون منتظر بودم ذهنم صدای گوشی را برایم ساخته بود؟
به ساعت گوشی نگاه کردم، چشمانم از حدقه بیرون زدند.
دوازده و دو دقیقه بود، دقیقاً همان ساعتی که هر شب پیام می‌آمد. همان لحظه‌ای که همیشه باید منتظرش می‌ماندم، همان صدایی که حالا مطمئن بودم شنیده‌ام.
آب دهانم را به سختی قورت دادم. من دیوانه شده بودم؟ آرام، انگار از تهِ یک چاه، زیر لب گفتم:
- امکان نداره! 
اما همان یک جمله هم نتوانست لرزشم را آرام کند.
دست‌هایم را بیشتر روی سرم فشار دادم. موهای پریشانم روی صورتم ریخته بودند و به پوستم می‌چسبیدند.
نفسم تند شده بود، قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که حس می‌کردم اگر یک لحظه دیگر ادامه پیدا کند، از سینه‌ام بیرون خواهد پرید.
سرم را با شدت به دیوار پشت سرم کوبیدم، صدای برخورد در گوشم پیچید و بعد، دوباره و دوباره!
ناگهان نالیدم، نه آرام و نه پنهانی، بلکه با صدایی بلند و شکسته، مثل کسی که دیگر راهی برای جمع کردن خودش ندارد:
- از سرم برو بیرون لعنتی!
اما هیچ‌ چیز بیرون نمی‌رفت. نه صدا و نه ترس و نه آن فکرهای زهرآگین.
همه‌چیز انگار درونم جا خوش کرده بود و با پنجه‌هایش مغزم را می‌خراشید. احساس می‌کردم دارم از هم می‌پاشم. از شدت فشار، از شدت ترس و از شدت این حسِ بی‌پایانِ نامعلوم! 
و در همان لحظه، فقط یک چیز از تهِ وجودم بالا آمد، دلم می‌خواست بمیرم، فقط برای اینکه از این درد خلاص شوم.

 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت پنجاه و پنج... 

روبه‌ روی درِ اتاق نشسته بودم و در، نیمه‌باز مقابلم دهان باز کرده بود؛ انگار تاریکی پشتش زنده بود و فقط منتظر بود چیزی را به سمتم پرت کند.
دستم را روی گونه‌هایم کشیدم تا اشک‌هایم را پاک کنم. پوست صورتم از خیسی زیاد، سرد و چسبناک شده بود، انگار پوست خودم نبود.
در همان لحظه، چشمم برای یک ثانیه به در افتاد و قسم می‌خورم که یک چیزی دیدم! 
یک چیز محو، یک سایه‌ی تیره که مثل یک خطِ سریع و نامنظم از جلوی در رد شد. انگار چیزی از آن‌طرف به بیرون پرتاب شده بود.
نفس در سینه‌ام گیر کرد. صدای نفس کشیدنم مثل خس‌خس سرفه‌ای خشک و ضعیف بود.
زانوهایم را با هر دو دست محکم بغل گرفتم، آن‌قدر محکم که انگشت‌هایم در پوست پاهایم فرو رفتند و حسِ گزگزِ خفیفی در انگشتانم پیچید.
خیره ماندم به همان نقطه، جرئت نداشتم چشم از آن‌جا بردارم.
می‌ترسیدم، می‌ترسیدم اگر فقط برای یک لحظه نگاهم را بدزدم، همان چیز از آن‌جا وارد اتاق شود. انگار تا وقتی نگاهم روی آن نقطه باشد، می‌توانستم پشت مرز در نگهش دارم.
انگار فقط چشم‌های من بودند که نمی‌گذاشتند به سمتم بیاید. همان‌طور که بی‌حرکت مانده بودم، انگشت‌هایم شروع به لرزیدن کردند.
کم‌کم حس کردم چیزی از سمت چپِ چارچوب در دارد تکان می‌خورد. اول آن‌قدر نامحسوس بود که با خودم گفتم شاید باز هم توهم است، شاید فقط لرزش چشم‌هایم است! شاید مغزم دوباره دارد با من بازی می‌کند! 
اما نه، چیزی واقعاً آن‌جا بود. مثل یک کرم که زیر پوستِ چوب می‌خزد، آرام و پیوسته.
چشم‌هایم را بازتر کردم؛ آن‌قدر که سفیدی‌شان درد گرفت و اشک‌های جدیدی در گوشه‌ی چشمم جمع شد.
خیره‌تر شدم و بعد آرام، خیلی آرام، چیزی از پشت چارچوب بیرون خزید.
انگشت‌ها، انگشت‌های یک دست! باریک، تیره و غیرطبیعی.
مثل تکه‌های زغال که جان گرفته باشند و حالا می‌خواستند راهشان را به دنیای زنده‌ها پیدا کنند.
آرام روی چارچوب کشیده شدند؛ حسِ خراشِ خفیفی را روی چوبِ قدیمی در، حس می‌کردم، انگار آن انگشت‌ها داشتند سطح چوب را لمس می‌کردند، می‌ساییدند.
بعد کف دست پیدا شد. دست، با حرکتی کند و خزنده روی دیوار سر خورد؛ انگار صاحبش می‌خواست وارد شود، اما نه مثل آدم‌ها! 
مثل چیزی که راه رفتن یادش رفته باشد، یا بهتر بگویم، راه آمدن از جایی که هیچ‌وقت نباید از آن می‌آمد.
تمام بدنم یخ کرده بود، نه می‌توانستم تکان بخورم، نه صدا از گلویم بیرون می‌آمد.
فقط نگاه می‌کردم، فقط با ترسی که مثل سم در رگ‌هایم می‌دوید و تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود نگاه می‌کردم.
حس می‌کردم بدنم سنگ شده، انگار استخوان‌هایم از سرب ساخته شده‌اند.
سرش آرام به جلو آمد و صورتش نمایان شد.
همان زن بود! همان زنِ سوخته‌ای که اوایل در خواب دیده بودمش.
قلبم چنان محکم به سینه‌ام کوبید که دردش را حس کردم؛ نه دردی تیز، بلکه دردی کوبنده و عمیق، انگار می‌خواست دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد و بیرون بزند.
صورتش خدا! صورتش آن‌قدر سوخته بود که دیگر شبیه صورت آدم نبود.
پوستش جمع شده و به بعضی جاها چسبیده بود، انگار آتش آن را خورده و نیمه‌کاره رها کرده باشد.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت پنجاه و شش... 

رنگش نه پوست بود، نه گوشت، چیزی بین خاکستر، زغال و گوشتِ سوخته! 
جای بعضی از سوختگی‌ها آن‌قدر عمیق بود که انگار صورتش از چند جا فرو رفته باشد، حفره‌هایی سیاه و گود.
لب‌هایش شکل طبیعی نداشتند و انگار بخشی از آن‌ها در آتش آب شده بود.
و چشم‌هایش، چشم‌هایش از همه‌ چیز بدتر بودند. ثابت و بی‌روح و در عین حال آن‌قدر پر از چیزی شوم و قدیمی که نمی‌توانستم بیشتر از چند ثانیه تحملشان کنم.
انگار همه‌ی دردها و رنج‌های دنیا در آن دو نقطه جمع شده بود.
اما من تحمل کردم، نه از شجاعت، از وحشت.
از آن ترس فلج‌کننده‌ای که آدم را در همان‌جایی که هست می‌کوبد و نمی‌گذارد حتی پلک بزند.
دلم می‌خواست نگاهم را بدزدم، دلم می‌خواست سرم را برگردانم، دلم می‌خواست چشم‌هایم را دربیاورم تا دیگر او را نبینم، اما نمی‌توانستم.
انگار نیرویی نامرئی مرا در همان حالت نگه داشته بود. انگار اگر تکان می‌خوردم، همان لحظه رویم می‌پرید.
از چارچوب جدا شد و حالا کامل وسط در ایستاده بود. خیره به من و بی‌حرکت.
لباس‌هایش تکه‌تکه و پاره بودند و به بدنش چسبیده بودند؛ بعضی جاها طوری ذوب شده‌اند که انگار بخشی از پوستش شده بودند.
جنس پارچه‌ها مثل پوستِ خشکیده‌ی سوخته به نظر می‌رسید.
از بالا تا پایین، شبیه تندیسی از خاکستر سیاه بود که انگار کمی رطوبت به آن خورده و حالا داشت می‌ریخت.
نمی‌دانستم چه بلایی سرش آمده که به این وضع افتاده.
فقط می‌دانستم دیدنش شبیه نگاه کردن به خودِ کابوس بود؛ نه فقط یک کابوس، بلکه کابوسی که از اعماق وجودم سر برآورده بود.
نکند خواب باشم؟ نکند باز هم خواب می‌بینم؟ اما اگر خواب بود، پس چرا این‌قدر واقعی بود؟
چرا بوی تلخ و خفه‌ی سوختگی را حس می‌کردم که انگار از سوختنِ گوشت می‌آمد؟
چرا هوای اتاق ناگهان این‌قدر سنگین شده بود، انگار کسی یک پتوی خیس و سنگین را رویم انداخته باشد؟
چرا سینه‌ام این‌طور درد می‌کرد، انگار کسی داشت ریه‌هایم را فشار می‌داد؟
نفسم بند آمده بود، واقعاً نمی‌دانستم باید چگونه نفس بکشم.
قفسه‌ی سینه‌ام بالا نمی‌آمد، انگار چیزی از درون فشارش می‌داد و راه هوا را بسته بود.
با دستم سینه‌ام را چسبیدم، شاید بتوانم آن درد تیز و فشرده را آرام کنم، اما فایده‌ای نداشت.
دست‌ها و پاهایم از شدت انقباض عضلانی درد می‌کردند. چشم‌های او هنوز روی من بودند. بی‌حرکت، بی‌رحم و بدون پلک زدن! تمام زورم را جمع کردم تا زبانم را تکان بدهم.
گلوی خشکم می‌سوخت، انگار پر از شن بود. لب‌هایم به هم چسبیده بودند و ترک خورده بودند.
با هزار بدبختی، صدایی شکسته و تکه‌تکه از دهانم بیرون آمد:
- ک… کی… ه… هس… تی؟!
صدای خودم را هم به‌زحمت شنیدم. آن‌قدر گلویم خشک شده بود که انگار به جای حرف، شن از دهانم بیرون می‌ریخت.
چند لحظه گذشت، یا شاید چند ثانیه نمی‌دانم. زمان در آن اتاق شکلش را از دست داده بود. حس می‌کردم انگار در یک برزخ گیر افتاده‌ام، جایی که نه دنیا وجود دارد و نه آخرت.
ناگهان محو شد، درست همان‌جا، وسط در، دیگر چیزی نبود. انگار بخار شده بود، یا شاید جذب دیوار شده بود.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پنجاه و هفت... 

اما قبل از اینکه حتی بتوانم یک نفس عمیق بکشم، قبل از اینکه بتوانم این تصور را از ذهنم پاک کنم، صورتش دقیقاً مقابلم ظاهر شد.
آن‌قدر نزدیک که حس می‌کردم گرمای نفسِ سوخته‌اش به صورتم می‌خورد، آن‌قدر نزدیک که حس می‌کردم اگر چشم بازتر می‌کردم، سوختگی‌های صورتش به پوستم می‌مالید.
آن‌قدر نزدیک که چشمانش تمام دنیا را از من گرفتند و دیگر هیچ‌چیز جز سیاهی و آن دو نقطه نورانیِ شوم را نمی‌دیدم.
در همان لحظه، حس کردم روحم از بدنم کنده شد.
بدنم بی‌حس شد، انگار از ماده‌ی دیگری ساخته شده بودم.
چشم‌هایم را با تمام قدرت بستم و جیغ کشیدم.
نه یک جیغ معمولی! جیغی که از تهِ جانم بیرون پاره شد. جیغی که انگار همه‌ی ترس‌های این چند روز، همه‌ی دردها، همه‌ی کابوس‌ها را یک‌جا از گلویم بیرون می‌ریخت.
چنان بلند داد زدم که خودم هم از وحشتِ صدای خودم، خودم را گم کردم.
مثل دیوانه‌ها فریاد می‌کشیدم و دست‌هایم را به چشم‌هایم می‌کوبیدم. انگشت‌هایم را روی پلک‌هایم فشار می‌دادم، انگار می‌خواستم آن‌ها را از صورت جدا کنم تا دیگر هیچ‌وقت آن تصویر را نبینم.
فقط می‌خواستم نبینمش، فقط می‌خواستم تصویرش از جلوی چشمم پاک شود.
احساس می‌کردم هنوز روبه‌ رویم است، هنوز نگاهم می‌کند، هنوز با آن صورت متلاشی و آن چشم‌های شوم، بالای سرم ایستاده.
نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، حنجره‌ام از شدت داد زدن می‌سوخت، مثل این‌که با هر فریاد، چیزی داغ گلوی مرا می‌خراشد و پوستش را می‌سوزاند.
چشم‌هایم از ضربه‌های دست‌هایم درد گرفته بودند، اما باز هم می‌کوبیدم.
دست خودم نبود، بدنم انگار فقط یک واکنش خام شده بود، فرار، فریاد و نابودی.
نمی‌دانم چند لحظه گذشت تا بالاخره توانستم چشم‌هایم را باز کنم. اشک‌ها روی صورتم می‌لغزیدند و ردِ داغی از خودشان به جا می‌گذاشتند.
هیچ‌چیز آن‌جا نبود، دست‌هایم را به زمین چسباندم تا نیفتم. بدنم از شدت انقباض می‌لرزید.
آرام، خیلی آرام، دور و برم را نگاه کردم اتاق خالی و ساکت بود. همین سکوت، از خودِ دیدنش هم بدتر بود. انگار همه‌ی این‌ها فقط یک مقدمه بود، یک بازیِ اول.
باز هم بغضم ترکید، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شدند.
چشم‌هایم از گریه می‌سوختند و حالا با ضربه‌هایی که به آن‌ها زده بودم، دردشان چند برابر شده بود. نباید این‌طور می‌کوبیدم، اما نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم.
فقط نمی‌خواستم دیگر او را ببینم، نمی‌خواستم آن صورت لعنتی حتی یک لحظه‌ی دیگر جلوی چشمم بماند.
با عجله از جا بلند شدم و تقریباً خودم را به سمت تخت کشاندم. پاهایم سست بودند، انگار پاهای خودم نبودند.
باید می‌خوابیدم، باید فرار می‌کردم. حتی اگر تنها راه فرار، پناه بردن به خوابی بود که خودش پر از کابوس بود! 
چند روزی بود که دیگر خانه را تاریک نمی‌کردم، دیگر حتی موقع خواب هم چراغ‌ها را روشن می‌گذاشتم.
نور زرد و بی‌جان لامپ‌ها روی دیوارها می‌ریخت، انگار نور کم‌جانِ یک شمع بود در برابر تاریکیِ عظیمِ وجودم.
اما باز هم آرامم نمی‌کرد، فقط نمی‌خواستم در تاریکی بمانم. دیگر از همه‌چیز می‌ترسیدم. از درها، از گوشه‌های خانه، از سایه‌ها و از سکوت، حتی از بستن چشم‌هایم.
شب‌ها بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خودم، بالاخره خوابم می‌برد.

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه و هشت... 

خوابی سنگین بی‌رحم و کوتاه، خوابی که بیشتر شبیه بیهوشی بود تا استراحت.
***
صدای زنگ در خانه باعث شد چشم‌هایم را باز کنم.
پشت سر هم زنگ می‌زدند، بی‌وقفه، با سماجتی عصبی‌کننده؛ انگار کسی انگشتش را روی دکمه چسبانده باشد و نمی‌خواست که بردارد.
صدا توی سرم می‌پیچید و مثل سوهان روی اعصابم کشیده می‌شد، آن‌ها را ریش‌ریش می‌کرد.
پتو را با بی‌حوصلگی کنار زدم، انگار وزنش از سرب بود.
با چشم‌های نیمه‌باز اطرافم را نگاه کردم. نور تند آفتاب از پنجره داخل می‌زد و مستقیم به صورتم می‌خورد.
چشم‌هایم از نور تیر کشیدند، انگار کسی سوزن درشان فرو کرده باشد.
سرم هم هنوز از خواب و بی‌خوابی با هم سنگین بود، انگار توی سرم پر از شن بود.
با اعصاب داغان از جا بلند شدم و تلو‌تلو قدم برداشتم. برای چند لحظه درست جلوی پایم را هم نمی‌دیدم.
حس می‌کردم دارم روی هوا راه می‌روم. کی می‌توانست باشد؟
نگاهم به ساعت دیواری افتاد، دوازده و نیم ظهر بود. اصلاً وقت مناسبی برای آمدن کسی نبود در روز و وسط ظهر! 
من هم کسی را نداشتم که بخواهد بی‌خبر به خانه‌ام بیاید جز مهسا.
دکمه‌ی آیفون را فشار دادم و جواب دادم، اما هیچ‌کس حرفی نزد. تصویر را نگاه کردم، هیچ‌کس نبود.
نه جلوی در، نه کنار آن، نه حتی سایه‌ای. 
فقط آن درِ بسته و بخشی از پیاده‌روی خالی.
چند بار پشت سر هم گفتم: 
- الو؟ کسی هست؟!
صدای خودم را هم به‌زحمت می‌شناختم، اما فقط سکوت برگشت.
سکوتی سرد و بدجنس، که انگار داشت از پشت گوشی به من می‌خندید.
گوشی را سر جایش گذاشتم و با بی‌حوصلگی بی‌خیال شدم. فکر کردم شاید اشکال از سیستم آیفون است، تصمیم گرفتم برگردم سمت تختم.
فقط یک قدم برداشته بودم که دوباره صدای زنگ بلند شد، این بار خواب کاملاً از سرم پرید! انگار کسی سطل آب یخ روی سرم خالی کرده باشد.
با سرعت برگشتم و به آیفون خیره شدم، هیچ‌چیز فرق نکرده بود، باز هم تصویر خالی بود.
اخم کردم، اما تهِ اخمم ترس پنهان شده بود. دستم را دراز کردم و دوباره دکمه را زدم.
-بله؟ کسی هست؟
صدایم کمی لرز داشت، خودم می‌دانستم این‌ها عادی نیست.
می‌دانستم یک چیز دارد با من بازی می‌کند، اما دلم نمی‌خواست باورش کنم.
اگر باور می‌کردم، یعنی دیگر راه برگشتی باقی نمانده بود، یعنی این کابوس، حالا دیگر فقط مالِ خواب‌هایم نبود.
نفسی عمیق کشیدم و گوش دادم، باز هم هیچ جوابی نیامد، فقط سکوت، سکوتِ پر از انتظار.
آیفون را رها کردم و یک قدم به عقب برداشتم، انگار ناخودآگاه بدنم داشت از آن نقطه دور می‌شد.
بعد با عجله وارد اتاق شدم و در را بستم و به سمت تخت رفتم؛ انگار بستن یک درِ چوبی می‌توانست از من در برابر چیزی که معلوم نبود چیست محافظت کند.
پتو را تا روی سرم کشیدم و چشم‌هایم را محکم روی هم فشار دادم.
حس می‌کردم پارچه‌ی پتو، مثل یک سپر نازک، جلوی همه‌ی چیزهای وحشتناکی که در انتظارم بودند ایستاده.

 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت پنجاه و نه... 

ترس آن‌قدر در من ریشه دوانده بود که دیگر حتی سراغ کارهایم هم نمی‌رفتم، رمانی که می‌خواستم ادامه‌اش را بنویسم، چند روز بود که گوشه‌ای رها شده بود.
نه صفحه‌ای باز کرده بودم، نه کلمه‌ای نوشته بودم! 
با اینکه خودم بازیچه شده بودم، با اینکه داشتم آرام‌آرام زیر دست این بازی له می‌شدم، باز هم دلم می‌خواست آن رمان را تمام کنم.
می‌خواستم اگر روزی مُردم، اگر یک روز واقعاً ناپدید شدم، حداقل چیزی از من بماند.
کسی بداند چه بر سرم آمد، بداند چه دیدم، چه کشیدم و چرا دیگر وجود ندارم.
شاید با این کار من، دیگر کسی به سوی این بازی ها نرود!
شاید اگر این داستان را بنویسم، کسی بفهمد که این بازی ها چقدر واقعی و چقدر مرگبارند.
بیشتر وقت من در این خانه، حالا فقط به خوابیدن می‌گذشت، یا بهتر بگویم، به دراز کشیدن و وانمود کردن به خواب.
انگار تنها جایی که می‌توانستم کمی از واقعیت دور شوم، همان دنیای خواب بود، هرچند پر از کابوس! 
وقتی مهسا زنگ می‌زد، مجبور بودم خودم را عادی نشان بدهم، فقط می‌گفتم خوبم، می‌گفتم چیزی نیست، می‌گفتم کمی خسته‌ام.
نمی‌خواستم او بترسد، نمی‌خواستم به خاطر من برایش اتفاقی بیفتد.
اگر این چیز لعنتی واقعاً سراغ آدم‌ها می‌رفت، من نمی‌توانستم مهسا را هم واردش کنم.
نمی‌توانستم اجازه دهم او هم بخشی از این بازی وحشتناک شود.

شب شده بود، خانه از هر شب دیگری خفه‌تر و خسته‌کننده‌تر به نظر می‌رسید.
دیوارها انگار به من نزدیک‌تر شده بودند، انگار داشتند مرا در آغوش می‌گرفتند؛ آغوشی سرد و سنگین.
هوا سنگین بود و سکوت، مثل یک پارچه‌ی ضخیم و مرطوب، روی همه‌ چیز افتاده و خفه‌کننده بود.
لب‌هایم را با نوک زبانم تر کردم، دهانم خشک بود، انگار سال‌ها بود آب نخورده بودم، آرام از تختم بلند شدم.
با قدم‌هایی که دیگر انگار از خودم نبودند، به سمت در اتاق رفتم. هر قدم، سنگین‌تر از قبلی و هر نفس بریده‌تر از آن‌که بتوانم آرامش در آن پیدا کنم. انگار هوا هم با من دشمنی داشت؛ در سینه‌ام می‌نشست و راه نفس کشیدن را تنگ‌تر می‌کرد. دستم که به دستگیره‌ی سرد و فلزی در رسید، یک لرزش ناخودآگاه از نوک انگشت‌ها تا شانه‌ام دوید. فلز، آن‌قدر سرد بود که انگار از دل یک زمستان مرده بیرون آمده باشد.
با تردید آن را چرخاندم و باز شد بدون آنکه حتی نگاهی به آیفون بیندازم رد شدم. 
صورتم را زیر آب سرد گرفتم. قطره‌ها با شدت روی پوستم کوبیده می‌شدند و از خط فکم، گردنم و استخوان‌های ترس‌زده‌ام پایین می‌ریختند، اما نه خستگی‌ام را می‌بردند و نه فشاری را که روی سینه‌ام جمع شده بود کم می‌کردند.
با همان حال آشفته و بی‌جان، به آشپزخانه رفتم. بسته‌ی نودل را از قفسه بیرون کشیدم؛ انگشت‌هایم آن‌قدر سرد بودند که حس کردم کاغذ بسته زیرشان خش‌خش می‌کند.
ذهنم جای دیگری بود؛ جایی تاریک‌تر از آشپزخانه، جایی که حتی خودم هم دوست نداشتم به آن نگاه کنم. بی‌حوصله به پنجره‌ای خیره شدم که یک تیکه‌اش شکسته و از بین رفته. 
قطره‌های ریزِ بخار دورش جمع شده بودند و دنیای بیرون را به توده‌ای محو و بی‌چهره تبدیل می‌کردند؛ انگار هر چیزی آن‌سوی شیشه، عمداً از من پنهان شده بود.
قابلمه‌ی کوچک نودل را روی گاز گذاشتم. شعله‌ی آبی زیر آن، نور کم‌جانی روی کف آشپزخانه می‌پاشید و سایه‌ی من را روی دیوارها می‌لرزاند.

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت شصت... 

بخار داغ نودل، با بوی تند و مصنوعی‌اش، از ظرف بالا می‌رفت و در فضا می‌پیچید، اما من حتی به آن هم دقت نمی‌کردم. تمام حواسم روی پنجره بود؛ روی آن سفیدی مه‌آلود و نامطمئنی که پشت شیشه نشسته بود.
انگار چیزی در آن‌سوی تاریکی منتظر بود، یا شاید فقط من این‌طور حس می‌کردم، چون ترس، هر سکوتی را شبیه کمین کردن می‌کند.
ظرف نودل را که هنوز داغ بود، با دستانی لرزان برداشتم و به سمت مبل جلوی تلویزیون رفتم.
نشستم، اما نه به آرامش؛ بیشتر مثل کسی که دارد خودش را برای چیزی نامعلوم آماده می‌کند.
کنترل را در دست گرفتم و شروع کردم کانال‌ها را عوض کردن، بی‌هدف و عصبی، با انگشتی که مدام روی دکمه‌ها می‌لغزید. تصویرها یکی‌یکی عوض می‌شدند، اخبار، برنامه‌ی کودک، تبلیغ، چهره‌ها، صداها، نورها… اما هیچ‌کدام نتوانستند فکرم را از جای دیگری که گیر کرده بود بیرون بکشند.
ناگهان تصویر یک فیلم ترسناک روی صفحه ظاهر شد.
زنی در تاریکی، با بدنی منقبض و چشمانی که از وحشت برق می‌زد، در پله‌ها ایستاده بود.
شمعی در دست داشت و شعله‌ی ضعیفش دیوارها را به سایه‌هایی کش‌دار و لرزان می‌پوشاند. همه‌چیز در آن صحنه آرام بود، اما آرامشی از نوعی که پیش از فاجعه می‌آید و بعد، از سمت چپ تصویر، دست‌هایی از دل تاریکی بیرون آمدند و شروع به دست زدن کردند.
صدای دست زدن، آن‌قدر ناگهانی و بلند بود که تمام بدنم از جا پرید. قلبم چنان کوبید که برای یک لحظه حس کردم همه‌ چیز داخل سینه‌ام فرو می‌ریزد.
هوا در ریه‌هایم گیر کرد. حتی فرصت نکردم نفس عمیقی بکشم که دوباره، این‌بار نزدیک‌تر، انگار درست کنار گوشم همان صدا پیچید.
دست‌هایم لرزیدند و ظرف نودل از میان انگشتانم لغزید.
صدای برخورد ظرف با زمین، پاشیدن نودل‌ها و آن شُرشُر خیس و ناگهانی، با ترسی که در بدنم بالا کشید، در هم آمیخت. نگاه نکردم، حتی نتوانستم به پایین خم شوم. فقط با تمام توان، به سمت اتاقم دویدم؛ دویدن نه از روی اختیار، بلکه مثل فرارِ جان‌کنده‌ی یک موجود زخمی که فقط می‌خواهد از صدا دور شود.
پشت در اتاق ایستادم و نفس‌نفس زدم. شانه‌هایم بالا و پایین می‌رفتند و صدای تند نفس‌هایم در گوشم می‌کوبید.
زانوهایم کمی خم شده بود و دستانم به سختی کنترل خودشان را داشتند. هنوز صدای فیلم از بیرون می‌آمد، اما برای من دیگر فقط فیلم نبود؛ آن صداها حالا مثل نشانه‌هایی از چیزی واقعی و نزدیک شده بودند.
هر صدای ریز، هر خش‌خش، هر تکانِ نامعلوم، در ذهنم تبدیل به ادامه‌ی همان دست زدن‌های هولناک می‌شد.
روی زمین نشستم، زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را پایین انداختم. انگار اگر خودم را کوچک‌تر می‌کردم، شاید ترس هم کمی کوچک می‌شد، اما نمی‌شد! ترس، حالا مثل چیزی زنده درونم حرکت می‌کرد.
وقتی صدای تمام شدن فیلم آمد، هم کمی سبک شدم و هم وحشت‌زده‌تر. سکوتی که بعد از آن در خانه نشست، سنگین‌تر از هر صدایی بود.
آن‌قدر ساکت که انگار دیوارها هم گوش داده بودند و حالا داشتند منتظر می‌ماندند ببینند من چه می‌کنم! 
با تردید بلند و از اتاق خارج شدم، کنترل تلویزیون را برداشتم، انگشت‌هایم روی دکمه‌ها سرد و لرزان بود. نور آبی صفحه، بی‌رحمانه روی صورتم افتاده بود.
کانال را عوض کردم و روی یک انیمیشن ایستادم؛ رنگ‌های روشن، صداهای کودکانه، حرکات نرم و ساده‌ی شخصیت‌ها، تنها چیزی بود که می‌توانست کمی مرا از آن ترس بیرون بکشد.
اما در همان حال، ظرف و نودل‌های ریخته روی زمین را ندیدم. انگار چشم‌هایم عمداً از آن بخش از واقعیت عبور کردند.

 

  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و یک... 

انگار زندگی واقعی، در همان لحظه، پشت در اتاقم جا مانده بود.
دوباره در اتاق را بستم. این‌بار محکم‌تر، انگار با فشار آن قفل، می‌توانستم ترس را هم پشت در نگه دارم. 
اما می‌دانستم این فقط یک احساس گذراست؛ امنیتی نازک، شکننده، شبیه شیشه‌ای که هر لحظه ممکن بود ترک بردارد.
به سوی لپتاپم رفتم و آن را برداشتم و روی تخت نشستم. نور مانیتور لپ‌تاپ، صورت مرا در هاله‌ای سرد روشن کرده بود. انگشتانم به‌نرمی روی کیبورد نشستند، اما پشت این نرمی، اضطرابی بود که از درون مرا هل می‌داد. می‌خواستم بنویسم، می‌خواستم آن‌چه را درونم می‌گذرد روی صفحه بریزم، شاید به این ترتیب از فشارش کم شود. شروع به تایپ کردم:
- من فکر می‌کردم دارم تاریکی را می‌نویسم، تا اینکه فهمیدم تاریکی داشت من را می‌نوشت!
جمله روی صفحه ظاهر شد و وقتی آن را دیدم، حس کردم چیزی سرد از پشت گردنم تا پایین ستون فقراتم خزید.
کلمات، دیگر فقط کلمه نبودند؛ انگار هرکدامشان بخشی از چیزی زنده، ناپیدا و ترسناک شده بودند.
همان لحظه صدای زنگ گوشی در اتاق پیچید! تیز و ناگهانی، مثل خراشیدن فلز روی شیشه.
از جا پریدم، گوشی روی تخت افتاده بود و نور صفحه‌اش، مثل چشم باز یک موجود بیدار شده به من خیره مانده بود.
با تردید دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم. صفحه را روشن کردم پیام جدیدی از بازی نمایان شد.
قلبم بی‌اختیار شروع به تند زدن کرد؛ آن‌قدر تند که حس کردم دیگر ضربانش از کنترل من خارج است.
چشم‌هایم پیام را خواندند و همان لحظه چیزی درونم فرو ریخت. 
- ساعت سه شب، وارد یک خانه‌ی متروکه شو و تا یک ساعت آنجا بمان. 
ترس، مثل موجی سرد و سنگین، از پاهایم بالا آمد و تا گلویم رسید.
دهانم خشک شد. دیگر نمی‌توانستم! نه، نمی‌خواستم. این بازی باید تمام می‌شد!
اشک بی‌اختیار در چشم‌هایم جمع شد و بعد روی صورتم لغزید. صدای هق‌هقم در اتاق پیچید، خفه، شکسته و بی‌دفاع.
- نمی‌خوام! دیگه نمی‌خوام این بازی رو ادامه بدم!
فریاد زدم، صدایم از جایی عمیق درونم بیرون می‌آمد؛ جایی که دیگر فقط ترس نبود، بلکه فرسودگی، وحشت و درماندگی هم بود.
- می‌ترسم! از تاریکی، از بیرون رفتن، از صداها، از همه‌چیز می‌ترسم!
صدایم می‌لرزید، اما مجبور بودم بگویم.

- دیگه نمی‌تونم! تا مرز مردن کشیده شدم!
و در همان لحظه، تنها چیزی که مثل میخی در ذهنم فرو رفته بود، تصویر پسرم بود.
ترس از این‌که بلایی سر او بیاید، از هر وحشتی عمیق‌تر و سهمگین‌تر بود. باید متوقف می‌شدم. باید راهی پیدا می‌کردم، اما چگونه؟ چگونه می‌توانستم از این چرخه‌ی سیاه فرار کنم؟
سه ساعت را با چرت زدن و با ترس گذراندم. خوابِ واقعی نبود؛ فقط چشم‌هایی بود که هر چند دقیقه پلک می‌زدند و دوباره همان کابوسِ بیداری را به یادم می‌آوردند. عجیب‌تر از همه این بود که خانه آرام بود.
واقعاً آرام! نه صدایی می‌آمد، نه رفت‌ و آمدی، نه حتی سرفه‌ای! سکوت آن‌قدر کامل بود که انگار ترس، عمداً صبر می‌کرد تا وقتی من آماده شدم، بیاید.
چند دقیقه به سه مانده بود، یک‌باره قلبم از جا کَند. با سرعت بلند شدم؛ طوری که انگار اگر یک ثانیه بیشتر مکث کنم، اتفاق می‌افتد.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت شصت و دو...

لباس‌هایم را عوض کردم. یک سویشرت و ساپورت به رنگ مشکی پوشیدم، نه از سر مد، از سر غریزه.
انگار تاریکی را جدی‌تر می‌گرفتم و می‌خواستم با آن هم‌رنگ‌تر باشم. 
کفش‌هایم را پام کردم و گوشی‌ام را برداشتم و از خانه خارج شدم.
به در حیاط که رسیدم، کلاه سویشرتم را روی سرم انداختم؛ هنوز نمی‌دانستم چرا. شاید برای اینکه کمتر دیده شوم، شاید برای اینکه احساس کنم کمتر حواسم در معرض چیزی است، در را باز کردم و بیرون رفتم.
همه جا تاریک بود، هیچ صدایی نمی آمد. حتی صدای وزوز آشنا یا دورِ ماشین‌های جاده‌ای هم نبود.
تاریکی آن‌قدر بی‌صدا بود که ذهنم شروع کرد خودش صدا تولید کردن!
صداهایی که فقط در گوشم ساخته می‌شدند، تق‌تق‌های فرضی، خش‌خشِ قدم‌های کسی که شاید نزدیک است، یا نفس کشیدنِ خیلی آرام، خیلی نزدیک.
دستانم را داخل جیب‌هایم کردم و سر به زیر قدم برداشتم.
قدم‌هایم حساب‌شده نبودند؛ هر قدم، یک لرزش پنهان داشت، مثل اینکه از زیر پوستم می‌لرزید.
هر صدایی که می‌شنیدم حتی اگر فقط صدای ورق خوردن برگ یا تق تقِ یک شاخه بود از جا می‌پریدم.
بدنم قبل از مغزم واکنش نشان می‌داد. چشم‌هایم مدام دور و برم را می‌گشت، دنبال سایه، دنبال فرم، دنبال چیزی که شاید فقط خیال باشد.
به سوی نزدیک‌ترین خانه‌ای رفتم که می‌دانستم سال‌هاست متروکه‌است.
وقتی به آن رسیدم، ترس کامل به من نفوذ کرده بود. نه ترسِ معمولی، ترسِ زنده، ترسی که مثل خون در رگ‌هایم می‌دوید. در آن لحظه، انگار دیگر کنترل از دستم در رفته بود.
مثل دیوانه‌ها شده بودم، پاهایم بدون اینکه اجازه بگیرند، مرا جلو می‌بردند و ذهنم فقط یک جمله تکرار می‌کرد: 
- وارد شو، باید وارد شی! 
قسمت درِ خانه طوری برایم دهان باز کرده بود که احساس می‌کردم این آخرین لحظه‌هایم هستند.
قفلِ در، تاریکیِ خودِ در، حتی چوب‌های قدیمی قاب، همه‌شان یک جور تهدید ساکت بودند. انگار خانه نمی‌خواست من وارد شوم؛ انگار می‌خواست من را قورت بدهد.
صدای گوشی مرا از جا پراند، با دست‌هایی که می‌لرزید، به سرعت از جیبم درآوردم و نگاهش کردم.
فقط همان نور کوچکِ صفحه بود که می‌توانست برای چند ثانیه به من یادآوری کند هنوز واقعیت وجود دارد. روی صفحه نوشته بود: 
- تو قوی هستی، من می‌دونم!
اخم کردم، نمی‌دانستم باید خوشحال شوم یا ناراحت. حرفش مثل یک تعریف نبود؛ مثل طنابی بود که دور گردنم افتاده باشد.
با خودم گفتم، قصد بازی چه بود؟ پس من واقعاً قوی‌ام؟
پس من واقعاً می‌توانم وارد خانه شوم؟!
مگر قوی بودن یعنی همین؟ قدم گذاشتن در جایی که ترس خودش دستگیره را می‌چرخاند؟
یک قدم برداشتم، آرام آرام قدم‌هایم بیشتر شد. طوری که خودم هم تعجب کرده بودم، چرا دارم نزدیک می‌شوم؟ چرا عقب نمی‌رفتم؟ چرا بدنم یک لحظه برای فرار بالا نمی‌کشد؟
زمانی به خود آمدم که خودم را وسط خانه دیدم.
همان لحظه، صدای قیژ قیژ در توجهم را جلب کرد، نه از بیرون، نه از دور، نزدیک‌تر! انگار چیزی در همان تاریکی، آهسته خودش را تکان می‌داد.

 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و سه... 

برگشتم تا بفهمم صدا از کجاست؛ گردنم با خشکی چرخید، شانه‌هایم منقبض شدند و نگاهم در تاریکی دوید. اما هنوز یک قدم کامل برنداشته بودم که همه‌چیز قطع شد. 
صدای به‌شدت وحشتناکِ بسته شدن در، مثل انفجار، در گوش‌هایم پیچید. ضربه‌اش آن‌قدر ناگهانی بود که تمام بدنم از جا پرید. گوش‌هایم سوت کشید و برای لحظه‌ای حس کردم پرده‌ی گوشم پاره شده است.
قفسه‌ی سینه‌ام تیر کشید. دستم ناخودآگاه روی سینه‌ام نشست. نفسم به زور بالا و پایین می‌رفت؛ هر دم، مثل بالا کشیدن سنگی سنگین بود و هر بازدم، مثل افتادن از بلندی. سینه‌ام می‌خواست از جا کنده شود و از این درد فرار کند. عضلات بین دنده‌هایم می‌سوختند.
نفس کم آورده بودم. این ترس از جنس فکر نبود، از آن ترس‌هایی که در ذهن شکل می‌گیرند و می‌شود با منطق آرامشان کرد.
این ترس بدنی بود؛ به دنده‌ها فشار می‌آورد، به ریه‌ها می‌چسبید، در گلویم گره می‌خورد. حس می‌کردم چیزی نامرئی دور سینه‌ام پیچیده و هر لحظه تنگ‌تر می‌شود.
دست بر قلبم کشیدم. زیر انگشتانم ضربانش بی‌نظم و کوبنده بود. درد داشت! از شدت ترس این روزها، از شدت دیدن ترسناک‌ترین چیزها.
انگار قلبم می‌خواست اعتراف کند که دیگر تاب ندارد، که دیگر نمی‌تواند در جایی بتپد که دورش چیزی جز تاریکی نیست.
برای اینکه از هم نپاشم، نور گوشی را روشن کردم. انگشتانم کمی می‌لرزیدند و نور، همراه لرزش دستم تکان می‌خورد. پرتوی سفید و ضعیف روی دیوارهای قدیمی افتاد؛ دیوارهایی با ترک‌های باریک و لکه‌های نم. 
خودم را به سوی در کشاندم. قدم‌هایم سنگین و نامطمئن بود. دنبال راهِ خروج، دنبال شکاف. دستم بهه در رسید، چوبِ کهنه و زبر زیر کف دستم حس می‌شد. در، درِ چوبی قدیمی بود.
هرچی تلاش کردم بازش کنم نمی‌توانستم. هل دادم، کشیدم. بیشترین زور را دادم؛ عضلات بازویم کش آمدند، دندان‌هایم روی هم فشار آوردند، باز هم هیچ به هیچ.
انگار قفل نه‌ تنها قفل بود، بلکه تصمیم گرفته بود تا آخر بایستد. انگار لج کرده باشد با نفس‌های بریده‌ی من.
نفس‌زنان، خودم را به دیوار کناری چسباندم و روی زمین نشستم. کمرم به دیوار خورد و سرمای نم‌دارش از میان لباس‌هایم به پوستم نشست. زانوهایم را کمی جمع کردم.
زمین صاف نبود. برجستگی‌های ریز و ناهمواری‌ها زیر کف دست‌هایم و پشت پاهایم حس می‌شد. همین زبریِ واقعی، همین فشار سرد و خشن زیر پوستم، مرا بیشتر مطمئن کرد که اینجا واقعی است! که این کابوس، خیال نیست.
اهمیت ندادم، چون دیگر چیزی برای اهمیت دادن نمانده بود.
با خودم حساب کردم، من یک ساعت باید دوام می‌آوردم. یک ساعت باید تاریکی را تحمل می‌کردم.
لب‌هایم بی‌صدا این جمله را تکرار کردند، انگار با گفتنش بخواهم خودم را متقاعد کنم.
نفسم کند شده بود؛ هر نفس مثل انجام دادن کاری طاقت‌فرسا بود. نور گوشی را روبه‌ رویم قرار دادم. از تاریکی می‌ترسیدم و تاریکی نفسم را بند می‌آورد. انگار سایه‌ها به ریه‌هایم نزدیک می‌شدند، دورشان حلقه می‌زدند و می‌خواستند راه هوا را ببندند.
سرم را بر زانوانم گذاشتم. پیشانی‌ام به پارچه‌ی شلوارم چسبید.
زیر لب، خدا خدا می‌کردم؛ صدایم آن‌قدر آهسته بود که خودم هم به سختی می‌شنیدمش. لب‌هایم خشک بودند و کلمات نیمه‌جان از میانشان بیرون می‌آمد.
دلم می‌خواست هرچه زودتر آن یک ساعت بگذرد. اما زمان کش می‌آمد.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و چهار... 

انگار خودِ تاریکی ثانیه‌ها را با انگشتان سردش نگه داشته بود تا بیشتر عذاب بکشم. هر لحظه مثل یک قرن طولانی بود؛ ضربان قلبم می‌زد و بین هر دو ضربان، فاصله‌ای بی‌پایان حس می‌کردم.
سرم را آرام بالا آوردم. گردنم خشک شده بود. برای یک لحظه، چشمم به روبه‌ رو افتاد. 
یک شبحِ محو از مقابل دیدگانم گذشت. سایه‌ای لغزنده، بی‌صدا. آن‌قدر سریع که اول شک کردم واقعاً چیزی دیده‌ام یا ذهنم با من بازی می‌کند.
نفس در سینه‌ام حبس شد. با دقت بیشتری خیره شدم. نور گوشی را در خانه چرخاندم؛ پرتوی لرزان روی دیوارها، گوشه‌ها، سقف.
اما در آن سکوتِ وهم‌آور، هیچ چیز دیگری پدیدار نشد.
با این حال، قلبم در سینه‌ام به طبلِ جنگ می‌کوبید. آن‌قدر شدید که حس می‌کردم می‌خواهد از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند. هر ضربان، تکانی در شانه‌هایم می‌انداخت.
گوشی را کمی به سمت راست چرخاندم. نور روی پله‌ها افتاد. سایه‌ی نرده‌ها کشیده و نامعمول روی دیوار افتاده بود.
از جایم تکان نمی‌خوردم، اما نیرویی سرد و نامرئی، مرا به سمت بالا می‌کشید. وسوسه‌ای عجیب که نمی‌گذاشت در آن سکوتِ هراسناک بمانم. انگار اگر نمی‌رفتم، بدتر می‌شد.
دستم را روی دیوارِ نم‌دار و سرد گذاشتم؛ رطوبتش زیر انگشتانم نشست. آهسته از جا بلند شدم. زانوهایم کمی لرزیدند.
نورِ لرزان گوشی را به سمت پله‌ها گرفتم و قدم‌هایم را یکی‌یکی، با احتیاط یک موش گرفتار برداشتم. کف پایم روی اولین پله نشست. صدای خفیف برخورد کفش با چوب، در سکوت طنین انداخت.
صدای زمزمه‌ای مبهم از دور به گوشم رسید. آن‌قدر خفیف که اول گمان کردم صدای وهمِ خود خانه است؛ صدای لوله‌ها، صدای باد در شکاف‌ها.
ایستادم، گوش‌هایم را تیزتر کردم. نفس‌هایم را آهسته‌تر بیرون دادم تا بهتر بشنوم.
صدا هرچه بیشتر پیش می‌رفتم واضح‌تر می‌شد. انگار از دل تاریکی عمیق‌تر، صدایی جان می‌گرفت.
پله‌ها را بالا رفتم. دستم نرده را گرفته بود؛ انگشتانم آن را محکم چسبیده بودند. هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، نفس‌هایم کوتاه‌تر و بریده‌تر می‌شدند. سینه‌ام بالا می‌آمد و سریع پایین می‌رفت.
انگار بدنم از قبل خبر داشت به چه پرتگاهی نزدیک می‌شوم و می‌خواست مانعم شود، اما دیگر راه برگشتی نبود.

صدا واضح شد؛ خیلی واضح. یک بار نه، دو بار. این بار به طرز وحشتناکی بیگانه. صدا انگار از زیر آب، از عمقِ چیزی فراموش‌شده می‌آمد:
- سارا! 
آرام، با کشیدگیِ حزین، انگار تک‌تکِ حرف‌ها را با درد از گلویش بیرون می‌کشید. اسمم در آن سکوتِ مرده، مثل تیغی باریک در هوا پیچید و در گوشم نشست.
که بود؟ از من چه می‌خواست؟ چرا اسمم را می‌دانست؟ چرا این‌طور مرا صدا می‌کرد. انگار سال‌ها بود که در این خانه‌ی متروک، در تاریکی منتظرِ من بود!
به آخرین پله که رسیدم، صدا ناگهان قطع شد. مثل بریده شدن یک نفس. 
سمت راست را نگاه کردم؛ یک اتاق در آن بخش بود. سمت چپ هم همان‌طور. نگاهم بین دو راهرو و دو درِ وهم‌آلود سرگردان ماند. حس می‌کردم هوا سنگین شده؛ موعودِ خطر، نه پشت در، بلکه خود در بود.
به سوی اتاق سمت چپ رفتم. صدای زوزه‌ی باد که بیرون خانه می‌پیچید، حالا دقیقاً در گوشم پژواک می‌یافت؛ گویی خانه می‌خواست با هر هیاهویِ بیرون، ترسِ درونِ مرا هم بیرون بکشد و بلندترش کند.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و پنج... 

صدای نفس کشیدنم آن‌قدر بلند شده بود که خودش برایم شکنجه بود؛ هر دم و بازدمم را با اضطراب می‌بلعیدم. انگار ریه‌هایم پر از شن بودند.
اطرافم را خیره شدم، اما جز تاریکیِ محض چیزی پدیدار نبود. تاریکی‌ای که انگار می‌توانست مرا یک‌جا ببلعد! 
صداهای هولناکِ اطرافم متوقف نمی‌شدند؛ ناله‌ی درها، خش‌خشِ چوب‌های پوسیده، و برخوردِ خشنِ شاخه‌های درختان به پنجره‌ها، هر صدا، لرزشی بود که از نوکِ انگشتانم شروع می‌شد و به ستون فقراتم می‌خزید.
همه‌ی این‌ها، حسِ انزجار و وحشتی عمیق در من برانگیخته بود؛ حسِ اینکه هر لحظه ممکن است هیولایی از دلِ سیاهی بیرون جهد، نه با چنگال، که با نفس سردش.
درِ چوبی اتاق، هیچ دستگیره‌ای نداشت. آن را با تمام توان هُل دادم و آرام به داخل باز شد، مثل دهانی که به آرامی گشوده شود! نور لرزانِ گوشی را به داخل انداختم و خواستم قدمی بردارم که یک‌هو، صدای دویدنِ پاها از پشت سرم بلند شد. تند، بی‌نظم و بعد… خنده‌ی یک کودک!
آن صدا چنان ناگهانی و بی‌رحم بود که تمامِ وجودم یخ زد؛ انگار رگ‌هایم پر از آب یخ شدند.
برگشتم، اما صدا محو شد. فقط پژواکِ ترس مانده بود.
نفس‌هایِ بریده‌بریده و پرصدا بیرون دادم و چند قدم به عقب رفتم. وارد اتاق شده بودم. اطرافم را با دقتِ یک شکارچیِ در بند، کاویدم؛ هیچ چیز قابل رؤیتی نبود.
دو کمد قدیمی در گوشه‌ی اتاق و یک پنجره. حس می‌کردم هوا سنگین شده، انگار تمامِ اتاق نفسش را حبس کرده بود.
در همان لحظه که چشمم به پنجره افتاد، آسمان با رعد و برقی خیره‌کننده شکافته شد و هم‌زمان، درِ اتاق با کوبشی هولناک بسته شد، مثل مشتی که در بی‌حواسی کسی روی میز کوبیده می‌شود.
چنان از جا پریدم که به دیوارِ سرد چسبیدم و سُر خوردم. قفسه‌ی سینه‌ام از شدت ترس، گویی در حالِ خرد شدن بود.
قلبم داشت از دهانم بیرون می‌زد. بر روی زمین لغزیدم؛ پاهایم دیگر توانِ حملِ وزنم را نداشتند، انگار از بدنم جدا شده بودند و به یک‌باره بی‌حس شده بودند. مثل عروسکِ خیمه‌شب‌بازی که نخ‌هایش بریده باشد.
به درِ کوبیده شده خیره شدم؛ کاملاً بسته بود.
اتاق، غرق در غبار بود. همه‌ جا را خاکِ کهنه و تار عنکبوت پوشانده بود؛ فضایی که انگار خودِ زمان در آن متوقف شده و حالا، متروکه و فراموش‌ شده، میزبانِ وحشت بود، وحشتی که بویِ کهنگی می‌داد.
صدایِ ناهنجاری توجهم را جلب کرد و به سرعت برگشتم. نور گوشی به کمدهای گوشه‌ی اتاق افتاد.
یکی از کمدها به لرزش افتاده بود و درش، آرام‌آرام گشوده می‌شد. نه یک تقه‌ی کوچک، نه صدایی گذرا، بلکه لرزشی عمیق و ممتد، انگار چیزی سنگین در درونش نفس می‌کشید و با هر تکان، وزن حضورش را به چوبِ کهنه‌ی در تحمیل می‌کرد. چوب با هر لرزش، ناله‌ای خفه سر می‌داد؛ صدایی که میان سکوت اتاق می‌پیچید و به گوشم مثل فریادی خاموش می‌رسید.
به خودم تکان شدیدی دادم؛ شانه‌هایم بی‌اختیار بالا پرید و بیشتر به دیوار چسبیدم، انگار می‌خواستم در دلِ سرد و بی‌روحِ آن فرو بروم و ناپدید شوم. تیغه‌های شانه‌ام درد گرفتند اما جرئتِ جدا شدن نداشتم. حس می‌کردم قلبم هر لحظه آماده‌ی انفجار است؛ آن‌قدر محکم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید که نفس‌هایم را تکه‌تکه می‌کرد.
تمامِ تنم می‌لرزید؛ لرزشی ریز و بی‌امان که از نوک انگشتان پاهایم شروع شده بود و تا فکم بالا می‌آمد. دندان‌هایم بی‌صدا به هم می‌خوردند.
اشک، بی‌اختیار از چشمانم سرازیر شد؛ داغ و شرم‌آور، روی گونه‌هایم راه گرفت و تا چانه‌ام لغزید. حتی فرصت پاک‌کردنش را هم نداشتم.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت شصت و شش... 

نورِ گوشی همان‌طور روی کمدِ لرزان قفل شده بود؛ دستم آن را گرفته بود اما انگشتانم چنان کرخ و بی‌جان بودند که حس می‌کردم هر لحظه ممکن است از میانشان سر بخورد.
می‌ترسیدم نور را بردارم و اتفاقِ بدتری بیفتد. انگار همان نورِ ضعیف، همان هاله‌ی لرزانِ سفید، تنها سپری بود که مرا در برابر آن تاریکیِ بی‌پایان محافظت می‌کرد.
نور می‌لرزید، با لرزش دستم هماهنگ و سایه‌ها را دیوانه‌وار روی دیوار می‌رقصاند. اما در اعماق وجودم می‌دانستم این سپر، فقط برای چند ثانیه‌ی دیگر دوام خواهد آورد؛ مثل شمعی که پیش از خاموشی، آخرین تقلاهایش را می‌کند.
صدای خراشیدنِ در، روی اعصابم می‌کوبید. هر کشیده شدن، مثل ناخنی بود که مستقیم روی پرده‌ی گوشم می‌رفت. پلک‌هایم نیمه‌باز مانده بودند، نه توان بستنشان را داشتم و نه رمقِ برگرداندن نگاهم را.
حالا در کامل باز شده بود و در دلش فقط تاریکی بود؛ تاریکی‌ای غلیظ، زنده و نفس‌دار. انگار سیاهی، سینه بالا و پایین می‌برد.
از گوشه‌ی درِ دوم کمد، چیزی حرکت کرد. نه یک حرکتِ معمولی، نه لغزش ساده‌ی سایه، بلکه جنبشی که انگار از دلِ همان تاریکی جان گرفته بود. گلوی منقبضم صدایی خفه تولید کرد، چیزی میان ناله و نفسِ بریده.
صدایِ خش‌خشِ ضعیفی شنیده شد، شبیه به کشیده شدنِ پارچه‌ی کهنه روی چوب. بعد، دو دستِ باریک و استخوانی از درونِ کمد بیرون خزیدند؛ پوستشان انگار سال‌ها زیرِ آفتابِ سوزان مانده و حالا جز لایه‌ای چروکیده و سوخته، چیزی از آن باقی نمانده بود.
نور گوشی روی بندهای استخوانی انگشتان افتاد و سایه‌ای کشیده و هیولایی پشتشان ساخت. انگشتانِ بلند و خمیده‌شان، با حرکتی مسموم و خزنده، بر لبه‌ی درِ کمد کشیده شدند؛ آهسته و کش‌دار. انگار داشتند بافتِ دنیا را امتحان می‌کردند. انگار می‌خواستند مطمئن شوند بیرون، واقعاً وجود دارد.
سپس، آرام اما با قاطعیتی شوم، تمام وجودش نمایان شد.
همان زنِ سوخته بود؛ همان هیولایِ وحشتناک در خواب و بیداری‌ام! لب‌هایم بی‌صدا از هم باز شدند اما صدایی بیرون نیامد.
این بار هیولا زنده بود، واقعی بود و مقابلِ چشمانم نفس می‌کشید. سینه‌اش با نظمی کند و سنگین بالا می‌آمد و پایین می‌رفت.
بدنم گویی با سرمای مطلقِ قطبی شسته شده باشد، منجمد شد.
حتی پلک زدن هم برایم به تلاشی طاقت‌فرسا تبدیل شده بود. هیچ عضوی از من دیگر فرمانِ مغزم را اجرا نمی‌کرد. فقط می‌توانستم خیره شوم.
وحشت، مثل ماری سمی در بدنم می‌پیچید؛ از ستون فقراتم بالا می‌رفت، دور گردنم حلقه می‌زد و تا پشت گوش‌هایم تیر می‌کشید.
او خود را از کمد پایین کشید. نه با قدم برداشتن و نه با راه رفتن، بلکه با حرکتی غیرِ طبیعی، سرد و بیمارگونه؛ بدنش زاویه‌هایی می‌ساخت که چشمم را می‌آزرد. مفاصلش بیش از حد خم می‌شدند، انگار استخوان‌ها برای این شکل از حرکت ساخته شده بودند.
چهار دست و پا، با سرعتی حساب‌شده و ترسناک، به سویِ من خرامید. کف دست‌های سوخته‌اش روی زمین ساییده می‌شد و صدای ساییده شدنِ پوست بر سرامیک، قلبم را می‌فشرد.
حرکاتش نامنظم نبود؛ دقیق و هدفمند بود. سرش کمی پایین، انگار از زیر ابروهای سوخته‌اش نگاهم می‌کرد. انگار شکارش را می‌دید و برای دریدنِ آن لحظه‌شماری می‌کرد.
این نوع حرکت، خون را در رگ‌هایم منجمد می‌کرد. حس می‌کردم نبضم کند شده، سنگین شده، مثل قطره‌هایی یخ‌زده که به زحمت در رگ‌هایم می‌چرخند. حسِ مرگ، واضح و بی‌پرده، در وجودم جان گرفت.

 

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت شصت و هفت... 

بوی تهوع‌آورِ سوختگی ناگهان فضا را پر کرد؛ بویی غلیظ که با بوی تندِ آمونیاک و مزه‌یِ تلخِ گوشتِ گندیده درهم آمیخته بود. بینی‌ام سوخت، چشمانم بیشتر اشک ریختند. معده‌ام پیچ خورد و گلوی خشکیده‌ام سوزش گرفت. گویی تمامِ حفره‌هایِ بینی‌ام با این بوی مرگبار پر شده بودند و دیگر جایی برای نفس کشیدن باقی نمانده بود.
آبِ دهانم را با هزار زحمت قورت دادم. گلوی متورمم به سختی تکان خورد و سیب گلویم بالا و پایین پرید. زبانم به سقف دهانم چسبیده بود.
انگار از قعرِ چاهی تاریک بالا آمده بودم؛ چاهی که دیوارهایش از ترس ساخته شده بود و حالا با واقعیتی روبه رو بودم که حتی در کابوس‌هایم هم جرئتِ تصورش را نداشتم.
به من رسیده بود، فاصله‌اش با من دیگر معنا نداشت. نفس‌هایِ داغ و بدبویش را رویِ پوستم حس می‌کردم؛ نفس‌هایی سنگین که به صورتم می‌خورد و برمی‌گشت. صورتش را به صورتم نزدیک کرد؛ فاصله‌شان فقط چند سانتی‌متر بود. آن‌قدر نزدیک که گرمای فاسدِ پوستش را حس می‌کردم.
آن‌قدر نزدیک که بتوانم صدای خِرخِرِ ضعیف درون سینه‌اش را بشنوم. همین فاصله‌ی اندک کافی بود تا نفس در سینه‌ام حبس شود.
سینه‌ام بالا مانده بود و پایین نمی‌آمد. احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است به خاطر شدت ترس، ریه‌هایم از درون پاره شوند.
چهره‌اش، تکه‌ای از جهنم بود. پوستِ چرم‌گون و سیاه‌شده‌اش ترک برداشته بود؛ شکاف‌های عمیقی که در آن‌ها لخته‌های خونِ خشکیده مثل لکه‌هایی تیره و مرده جا خوش کرده بودند.
بعضی جاها پوست آن‌قدر تحلیل رفته بود که استخوان‌های صورتش نمایان بودند؛ استخوان‌هایی زرد و بی‌روح که زیر نور لرزان گوشی برق می‌زدند.
چشم‌هایش، دو حفره‌ی سیاه و خالی. نه مردمکی، نه نوری. انگار دو چاهِ بی‌انتها که هیچ انعکاسی را پس نمی‌دادند و فقط تاریکیِ مطلق را در خود می‌بلعیدند.
حضورِ مرگبارش، هوا را سنگین کرده بود.
نفس کشیدن سخت‌تر از همیشه شده بود. تمام این تصویرها، این جزئیاتِ جهنمی، با هم در نگاهم فرو می‌رفتند و مغزم را از کار می‌انداختند؛ مثل اینکه ذهنم زیر فشار این حجم از وحشت، تسلیم شده باشد و فقط یک حس باقی مانده باشد، ترسی خالص، عریان و بی‌پایان.
احساسِ تیزیِ کشنده‌ای بر گونه‌ام نشست؛ آن‌قدر ناگهانی که سرم بی‌اختیار به پهلو پرتاب شد. انگار تیغِ مویی، آهسته و بی‌رحم، پوستم را شکافته باشد.
ناخن‌هایِ بلند و سیاه، شبیه به چنگالِ حیواناتِ وحشی، با فشاری سرد و حساب‌شده روی صورتم کشیده می‌شدند. صدای خراشِ پوست، ضعیف اما واضح، درست کنار گوشم پیچید. نفس در سینه‌ام شکست.
طولی نکشید که سوزشی عمیق در آن ناحیه پیچید؛ سوزشی زنده، گسترده و بی‌امان.
انگار اسید روی پوستم ریخته باشند. حرارتش زیر پوستم دوید، تا زیر چشمم بالا رفت و تا فکم پایین کش آمد.
عضلات صورتم منقبض شدند، لب‌هایم لرزیدند و دهانم بی‌اختیار باز ماند. تحملش غیرممکن بود. حتی نتوانستم فریاد بزنم یا از درد شکایتی کنم. صدا در گلویم خفه شد؛ مثل پرنده‌ای که پیش از پرواز، بال‌هایش شکسته باشد.
درد، سوزش و وحشتی که در گلویم قفل شده بود، با هم هجوم آوردند. گلوی خشک و متورمم تیر می‌کشید. حس می‌کردم تارهای صوتی‌ام از شدتِ ترس از کار افتاده‌اند؛ هرچه تقلا می‌کردم، تنها صدای خس‌خسِ ضعیفی از میان لب‌های نیمه‌بازم بیرون می‌آمد.

 

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت شصت و هشت... 

دست‌هایم بی‌هدف در هوا تکان خوردند، انگشتانم خم شدند، اما نه قدرت دفاع داشتم و نه توانِ عقب رفتن.
نمی‌توانستم نفس بکشم. ریه‌هایم انگار خالی شده بودند؛ مثل دو حفره‌ی توخالی که هیچ هوایی در آن‌ها راه پیدا نمی‌کرد.
قفسه‌ی سینه‌ام بالا می‌آمد اما پایین نمی‌رفت. به نفس‌نفس افتادم؛ تلاشی بی‌فایده برای کشیدن هوا. هر دم، کوتاه‌تر از قبلی. هر بازدم، لرزان‌تر. سرم گیج رفت و زانوهایم سست شدند.
دیگر توانِ تحمل نداشتم. حسِ از دست دادنِ کنترل بر بدنم، حسِ نابودیِ کامل، مثل موجی سهمگین مرا در بر گرفت. انگار از درون فرو می‌ریختم. انگار تمام مرزهای بدنم در حال محو شدن بود.
با آخرین تلاش برای کشیدن هوا، دهانم را بیشتر باز کردم، گردنم را عقب دادم و سینه‌ام را با زور بالا کشیدم، اما جهانِ اطرافم شروع به تار شدن کرد.
رنگ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند، مثل چراغ‌هایی که در راهرویی طولانی خاموش می‌شوند.
صداها دورتر و دورتر رفتند؛ انگار از تهِ یک تونل می‌آمدند. ضربان قلبم در گوشم می‌کوبید و بعد همه‌ چیز در مهی سرد فرو رفت. حسِ از هوش رفتن، چون موجی یخ‌زده، از پشت گردنم پایین لغزید و مرا در خود غرق کرد.
***
چشمانم را به‌ آرامی باز کردم. پلک‌هایم سنگین بودند، انگار وزنه‌ای به آن‌ها آویخته باشند. نورِ خورشید از پنجره به زمین می‌تابید و همه‌ چیز را در هاله‌ای محو و لرزان نشان می‌داد.
مردمک‌هایم از روشنایی جمع شدند و صورتم ناخودآگاه در هم رفت. گیج بودم، نمی‌دانستم کجا هستم. چند بار پلک زدم، شاید تصویرها واضح‌تر شوند.
دستم را با تردید بالا آوردم و بر صورتم کشیدم. پوست گونه‌ام حساس و ملتهب بود. با نوک انگشتانم همان نقطه را لمس کردم و سوزش خفیفی زیر پوستم دوید. نفسم لرزید. سعی کردم بلند شوم؛ آرنجم را به زمین تکیه دادم، اما بدنم هنوز بی‌جان و کوفته بود.
با درد نشستم، عضلاتم کش آمدند و اعتراض کردند.
لباس‌هایم خاکی و چروک بودند؛ پارچه‌شان بوی نم و کهنگی می‌داد. تارهای مویم به پیشانی عرق‌ کرده‌ام چسبیده بود. نگاهم آهسته و مردد به سمت کمدها رفت.
هر دو بسته بودند. بی‌حرکت و خاموش. هیچ اثری از آن کابوس دیده نمی‌شد؛ نه درِ نیمه‌باز، نه سایه‌ای و نه صدایی.
اما با یادآوریِ آن صحنه‌ها، چشمانم از وحشت گشاد شدند. نفس در سینه‌ام گیر کرد. تصویر ناخن‌ها، آن چهره‌ی سوخته، آن حفره‌های سیاه، مثل برق از ذهنم گذشت.
ترس، دوباره مثل موجی سرد از نوکِ انگشتانم تا مغزم هجوم آورد. لرز خفیفی از ستون فقراتم بالا رفت. شانه‌هایم ناخودآگاه جمع شدند، انگار منتظر حمله‌ای دیگر باشم.
گوشی‌ام را با شتاب برداشتم. انگشتانم هنوز کمی می‌لرزیدند. با سری که سنگین و گیج بود، بلند شدم. زمین برای لحظه‌ای زیر پایم چرخید، اما خودم را نگه داشتم.
سریع به سوی در دویدم، تمامِ راه را با عجله و وحشت طی کردم.
قدم‌هایم نامنظم بود؛ چندین بار نزدیک بود سقوط کنم. دستم به دیوار کشیده شد تا تعادلم را حفظ کنم. پله‌ها را پایین رفتم، هر قدم با ضربان تند قلبم هماهنگ بود.
وقتی به در رسیدم، دستگیره را با تمام قدرت پایین کشیدم. در را محکم باز کردم و تقریباً به بیرون پریدم.
با دیدن نور، پلک‌هایم از شدت روشنایی نیمه‌بسته شد، اما همان نور، همان گرمای ساده‌ی صبح، انگار جان تازه‌ای در رگ‌هایم دوید. شانه‌هایم اندکی از انقباض رها شدند.

 

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت شصت و نه... 

صبح شده بود و آفتاب، با بی‌رحمیِ آرامش‌بخشی، بر زمین خیسِ کوچه و حیاط می‌تابید.
همه‌ جا آب نشسته بود؛ سطح زمین برق می‌زد و آسمان آبی در گودال‌های کوچک منعکس شده بود. معلوم بود شب، بارانِ تندی باریده است. بوی خاکِ خیس در هوا پیچیده بود.
اما برای من، آن قطره‌های آب چیزی از آرامش نداشتند. فقط نشانه‌ای بودند از اینکه شب بالاخره عقب کشیده و من هنوز زنده‌ام.
دستم ناخودآگاه روی سینه‌ام نشست، انگار بخواهم مطمئن شوم قلبم هنوز می‌تپد.
می‌خواستم از آن خانه، هرچقدر می‌توانم، دور شوم.
پاهایم هنوز از وحشتِ شبِ گذشته می‌لرزیدند. زانوهایم سست بودند، اما با همان لرزش هم خودم را به جلو کشیدم. گویی اگر لحظه‌ای درنگ می‌کردم، آن کابوس دوباره از پشت سر به من می‌رسید و سایه‌اش را روی شانه‌هایم می‌انداخت.
لباس‌هایم پر از خاک بود. رد سیاهیِ شب، هنوز روی تنم مانده بود؛ لکه‌هایی تیره روی آستین و زانوهایم. انگار خانه، تا آخرین لحظه‌ی رفتنم، مرا رها نکرده بود و نشانی از خودش را روی من حک کرده بود.
وقتی از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، نگاهشان ناخودآگاه به من می‌افتاد. بعضی ابرو بالا می‌انداختند، بعضی مکثی کوتاه می‌کردند. نگاه‌هایی کوتاه اما سنگین؛ از آن نگاه‌هایی که پوست آدم را می‌سوزاند. سرم را پایین انداختم، اما سنگینی آن نگاه‌ها را تا عمق استخوان‌هایم حس می‌کردم.
به خانه که رسیدم، دستم برای باز کردن در لحظه‌ای مکث کرد. انگار پشت این در، مرزی میان امنیت و تردید بود. وقتی وارد شدم، حس کردم به یک پناهگاه امن پا گذاشته‌ام، هرچند می‌دانستم ترس واقعی، نه در بیرون، که در همین چهار دیواریِ آشنا در کمین نشسته است. ترسی که با هر قدم در خانه، بیشتر در وجودم می‌پیچید و ریشه می‌دواند.
خانه همان‌طور که رهایش کرده بودم، دست‌نخورده باقی مانده بود. سکوتش سنگین و معمولی بود؛ همان سکوت همیشگی.
اما چشمم به ظرفِ ماکارونی و رشته‌های سرد شده‌اش که بر زمین پخش بودند افتاد. رشته‌ها بر زمین خشک شده بودند. صحنه‌ای ساده، اما برای من یادآورِ روز قبل بود، یادآورِ وحشتی که گویی هنوز در هوا موج می‌زد و در گوشه‌های خانه نفس می‌کشید.
سویشرتم را با بی‌حالی از تن درآوردم و در اتاق روی زمین انداختم. 
خودم را به سوی ظرفِ روی زمین کشیدم. قدم‌هایم سنگین و کُند بودند، انگار کف پاهایم به زمین چسبیده باشد. ظرف را برداشتم و زمین را تمیز کردم و دوباره به اتاق برگشتم.
بدنم سست بود؛ عضلاتم جان نداشتند، انگار تمامِ انرژی‌ام در آن درگیریِ دیشب از من بیرون کشیده شده بود و چیزی جز پوسته‌ای خسته باقی نمانده بود.
آن‌قدر خواب بر من غلبه کرده بود که تنها خواسته‌ام فرو رفتن در خواب بود؛ فقط برای فرار از کابوس‌هایی که تا همین چند ساعت پیش، واقعیت تلخِ زندگی‌ام بودند.
همان لحظه هم حس می‌کردم اگر پلک‌هایم را ببندم، شاید برای چند ساعت از سنگینیِ همه‌ چیز خلاص شوم.
لپ‌تاپ هنوز روی تخت مانده بود. آن را با بی‌میلی کنار زدم؛ صفحه‌اش در نور کم اتاق مثل شیئی بی‌جان برق می‌زد. خودم را با خستگیِ مفرط روی تخت انداختم.
تشک زیر وزنم فرو رفت و بدنم در آن فرو رفت؛ مثل کسی که دیگر حتی توانِ حفظِ حالت ایستاده را ندارد.
شدیداً خوابم می‌آمد، اما ذهنم همچون گردابی از افکارِ آزاردهنده امانم نمی‌داد.
فکرهایم دور خودم می‌چرخیدند، یکی پس از دیگری و هر بار عمیق‌تر فرو می‌رفتم در چیزی شبیه به خفگیِ خاموش.

 

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت هفتاد... 

ساعت‌ها با خودم کلنجار رفتم، با خاطراتِ تلخ جنگیدم، تا بالاخره، گویی تسلیمِ موجِ خستگیِ مفرط شده باشم، به خوابی عمیق فرو رفتم؛ خوابی که شاید تنها راهِ گریز بود.
***
صدایی شبیه کوبیدنِ طبل‌های جنگی در گوشم پیچید. ضربه‌اش مثل موجی سنگین از درون جمجمه‌ام گذشت. سرم تیر کشید؛ دردی تیز و ناگهانی، درست میان شقیقه‌هایم.
چشمانم را به سختی باز کردم. پلک‌هایم سنگین بودند و دیدم به‌ زور از تاریکی بیرون می‌آمد.
دنیا تار بود و مبهم؛ هنوز گیجِ خواب بودم و نمی‌دانستم کجایم و چه اتفاقی افتاده است. اتاق مثل لکه‌ای تیره در برابرم لرزید.
صدا قطع شد و من، در همان تاریکیِ گیج‌کننده، دوباره به خوابِ عمیق‌تری فرو رفتم. انگار بدنم نمی‌خواست بیدار بماند و مرا با خودش به زیر می‌کشید.
نمی‌دانم چقدر طول کشید که دوباره صدا را شنیدم.
این بار صدای زنگِ مداومِ گوشی بود؛ صدایی تیز و پیوسته که از دلِ خواب می‌کشیدم بیرون. با تلاشی طاقت‌فرسا روی تخت نشستم. ستون فقراتم تیر کشید و گردنم خشکی گرفت.
گوشی را برداشتم، چشمانم را مالیدم و خمیازه‌ای کشیدم که بیشتر شبیه ناله‌ای بود، بعد گوشی را باز کردم.
دو پیام از بازی بود؛ یکی سه ساعت قبل.
- تو قوی‌ای، ولی بقیه نمی‌فهمن، ما می‌فهمیم.
به پیام خیره شدم. لبخندی محو و لرزان بر لبانم نشست، من قوی‌ام؟
این جمله مثل چیزی نامطمئن در ذهنم چرخید. آیا واقعاً قوی بودم؟ قوی که تا اینجا رسیدم؟ قوی که در آن جهنم تاب آوردم؟
پیام بعدی را خواندم. این یکی از تمامِ پیام‌هایِ بازی بهتر بود؛ انگار جرقه‌ای بود در دلِ تاریکی.
- اسمی که بیشتر از همه اذیتت کرد بنویس و بسوزون.
با یادآوری تمام اذیت‌ها و آزارها، تمامِ زخم‌های کهنه، تنها یک اسم به ذهنم هجوم آورد؛ تصویری تاریک از شخصی که واقعاً مرا آزار داد. فقط امیر!
ساعت دوازده و چند دقیقه شده بود. حسِ غریبی از قدرت، آمیخته با نفرت، وجودم را فرا گرفت.
از جا بلند شدم، خانه‌ای که تاریک شده بود را روشن کردم و بدون اینکه حتی صورتِ خسته‌ام را آب بزنم، به سوی کاغذها و اتودهایم رفتم. یک کاغذ و مداد برداشتم و اسم امیر را با تمامِ انزجاری که در دلم بود نوشتم. فشار مداد روی کاغذ تند و عصبی بود؛ انگار خودِ نفرت، دستم را حرکت می‌داد.
کاغذ را روبه‌ رویم قرار دادم. حتی از دیدنِ اسمش، عقده‌ی حقارت و خشم در وجودم شعله‌ور می‌شد. دلم نمی‌خواست اسمش را بشنوم یا ببینم.
اخم‌هایم عمیق‌تر شد. دندان‌هایم را از شدتِ نفرت روی هم فشردم و با صدایی گرفته و لرزان گفتم:
- حالم ازت به هم می‌خوره!
اشک‌هایم سرازیر شدند؛ اشک‌هایی که دیگر از غم نبودند، بلکه از عصبانیتِ سوزان و نفرتِ عمیق جاری بودند. گونه‌هایم داغ شدند و نفس‌هایم کوتاه‌تر.
جایِ غم را خشم کور گرفت. با قدم‌هایی تند از اتاق خارج شدم و به سوی آشپزخانه رفتم.
کف پاهایم روی زمین صدا می‌داد و بدنم هنوز از خستگی تهی بود، اما نیرویی تیره مرا جلو می‌راند.
فندکی که روی گاز بود را برداشتم و آن را روشن کردم. شعله‌ی سرخ و وحشی‌اش بر دلم نشست؛ نورش مثل زخمِ کوچکی در تاریکی می‌درخشید.
حسِ قدرتِ ویرانگر وجودم را فرا گرفت. من می‌خواهم امیر را بسوزانم! می‌خواهم از تماشایِ نابودی‌اش لذت ببرم!
لبخندی زدم؛ لبخندی از سرِ شادیِ بیمارگونه، لبخندی که بوی جنون می‌داد.

 

  • لایک 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت هفتاد و یک... 

آتشِ از اعماقِ فندک خارج‌ شده را به کاغذ چسباندم. شعله‌ها آرام‌آرام دورِ کاغذ را گرفتند، لبه‌ها را پیچاندند، سیاه کردند و او را در آغوش کشیدند و تبدیل به خاکستریِ بی‌جان کردند.
با چشم‌های پر از نفرت، آمیخته با اندکی سرخوشیِ کاذب، به او خیره شده بودم؛ اما هیچ چیز مرا آرام نمی‌کرد.
نگاهم روی تکه‌ی سوخته‌ی کاغذ مانده بود و با این حال، درونم هنوز می‌لرزید. یادآوریِ گذشته، غمم را بیشتر می‌کرد؛ همان حس باختِ همیشگی، همان شکستِ آشنا که مثل سایه به جانم چسبیده بود.
کاغذِ خاکستر شده روی زمین افتاد و پخش شد. ذرات سیاه و سبک، بی‌جان روی کفِ خانه ریختند؛ چیزی از آن باقی نمانده بود، اما انگار هنوز حضورش در هوا مانده بود.
پایم را روی آن گذاشتم و فشار دادم؛ محکم، آن‌قدر محکم که دلم می‌خواست کلِ وجودش را له کنم، تمامِ خاطراتش را از بین ببرم، طوری که حتی ردی از او در ذهنم نماند.
فندک را سر جایش گذاشتم و به سوی اتاق برگشتم.
هر قدمم با خستگی برداشته می‌شد. دوباره شروع به ادامه دادنِ رمان کردم، انگار که تنها راهِ فرار از کابوس‌ها، پناه بردن به دنیایِ خیالی بود.
جمله‌ها را می‌نوشتم و در هر کلمه، می‌خواستم خودم را از واقعیت جدا کنم.
- اسمش رو سوزوندم. اسم کسی که من رو به شدت اذیت کرد. کسی که قرار بود پناهم باشه، اما جز دشمنی چیزی برام نداشت!
***
صدای زنگ گوشی پتکی بر سرم کوبید و مرا از خوابِ سنگین بیدار کرد.
نوری که از پنجره به داخل می‌تابید، چشمانم را می‌سوزاند. پلک‌هایم را جمع کردم و با اخمِ خواب‌آلود، در برابر روشنایی مقاومت کردم.
با دست، در میانِ بالش‌ها به دنبال گوشی‌ام گشتم. کنارِ بالشم بود.
با چشم‌های نیمه‌باز به صفحه نگاه کردم. با دیدن اسم کاوه مدیر کارم، قلبم فرو ریخت و شوکِ سردی در تمام وجودم دوید.
او چرا تماس گرفته؟ نکند مرا از کار اخراج کرده باشد؟
کافی بود اگر فقط این کار را می‌کرد! لازم نبود مستقیماً تماس بگیرد!
انگشتم میانِ دکمه‌ی سبز و قرمز گیر کرده بود. اضطراب مثل مشتِ سنگینی روی سینه‌ام نشسته بود.
بالاخره باید با او صحبتی می‌کردم و با اکراه خداحافظی می‌کردم. با همین فکر، روی پاسخ کلیک کردم و با صدایی گرفته و لرزان گفتم:
- سلام.
چشمانم را روی هم فشار دادم. انگشتانم را روی پلک‌هایم گذاشتم و مالیدم؛ هنوز خواب از سرم نپریده بود. کاوه یک‌باره شروع به حرف زدن کرد، انگار که منتظر همین لحظه بود:
- سلام خوبی؟ چرا هرچی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دی؟! بیا در رو باز کن!
با حیرت به حرف‌هایش گوش می‌دادم. او چه می‌گفت؟ چرا باید در را باز کنم؟
حسِ گناه آرام‌آرام درونم بالا آمد؛ مثل موجی که می‌خواست از گلویم بالا بزند.
- کجایی؟!
این‌بار با صدای بلندتری حرف زد؛ انگار از دستم به‌ شدت عصبانی بود. ترسِ ناشی از عصبانیتِ او بر وجودم سایه انداخت.
- پشت درم! در رو باز کن!
گوشی را قطع کردم. نفسی عمیق کشیدم و خودم را با سختی از تخت جدا کردم.
از من چه می‌خواست که این وقت اینجا آمده بود؟

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت هفتاد و دو... 

دکمه‌ی در را زدم و به سوی دستشویی رفتم. صورتم را آب زدم؛ آبِ سرد شوکی دوباره بود، انگار چند تکه یخ را مستقیم روی پوستم کشیده باشند.
نفسم هنوز منظم نشده بود که از دستشویی خارج شدم. کاوه آنجا روی مبل نشسته بود.
- سلام.
با سرعت به سویم برگشت. با دیدنم چشمانش از تعجب باز شدند و بعد که به خودش آمد، بلند شد و به سویم آمد.
انگار برای اولین بار مرا می‌دید. نگرانیِ آشکار در چهره‌اش موج می‌زد.
- چت شده؟! چقدر لاغر شدی! چرا صورتت زخمیه؟!
سرم را بالا بردم و به چشم‌های عسلی‌اش خیره شدم. چقدر نگرانیِ واقعی در آن دو چشم جمع شده بود.
همین نگرانی، بیشتر از هر چیز دیگری، مرا از درون به لرزه انداخت؛ چون یادم انداخت چقدر از خودم فاصله گرفته‌ام.
به یاد کار افتادم. کاری که حتی نمی‌دانستم چند روز است که نرفته‌ام؟
کاری که تمامِ پروژه‌هایش را به‌ موقع تحویل می‌دادم، حالا مدتی است حتی پروژه‌ها را هم نگاه نکرده‌ام.
حسِ ناکارآمدی و ضعف وجودم را فرا گرفته بود؛ سنگین و خفه‌ کننده، مثل مهی که روی سینه‌ام می‌نشست.
- ببخشید!
صدایی که از تهِ گلویم بیرون آمد، خش‌دار و گرفته بود. انگار که راویِ صدا، سال‌ها بود حرف نزده بود. سعی کردم لب‌هایم را به سختی از هم باز کنم تا این کلمه، هرچند ضعیف، از دهانم خارج شود.
او اخمِ عمیق‌تری کرد، خطوطِ چهره‌اش گویی از سنگ تراشیده شده بودند.
- برای چی باید ببخشمت؟!
صدایش، خشک و بی‌روح بود، انگار که انتظارِ پاسخ دیگری نداشت.
نگاهم را از نگاهِ نافذش گرفتم؛ آنقدر خیره شده بود که احساس می‌کردم تمام وجودم را می‌کاود.
چند قدمِ لرزان به سوی مبل‌ها برداشتم. انگار که پاهایم، وزن یک کوه را به دوش می‌کشیدند. بر رویِ یکی از مبل‌ها سقوط کردم، هر حرکت، دردِ تازه‌ای را در عضلاتم شعله‌ور می‌کرد.
او رو به رویم نشست؛ حرکاتش آرام و حساب‌ شده بود، اما در پس این آرامش، اضطرابی پنهان بود که من آن را در نگاهش می‌دیدم.
آب دهانم را به سختی قورت دادم. گلویم خشک و زخمی بود، انگار که از بیابانِ سوزانی عبور کرده باشم.
- به خاطر اینکه این مدت نبودم!
نفسِ عمیقی بیرون داد. صدایی شبیه به آهِ کوه. سرش را پایین انداخت، انگار که می‌خواست چیزی بگوید اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند.
لحظه‌ای سکوتِ سنگین برقرار شد؛ سکوتی که سنگینی‌اش از هر کلمه‌ای بیشتر بود. سپس، سرش را دوباره بالا گرفت. نگاهش، خسته بود، اما در عمقِ چشمانش، نوری از نگرانی و مهربانی دیده می‌شد.
خیره شد به چشم‌هایِ خسته‌ام، انگار که می‌خواست تمامِ دردهای مرا ببیند. لبخندی لرزان بر لبانش نقش بست، لبخندی که بیشتر شبیه به یک درد بود.
- فدای سرت! مهم اینه که تو خوب باشی.
چرا من؟ چرا او باید نگران حالِ من باشد؟ این فکر مثل پتکی بر سرم فرود آمد. نکند هنوز هم مرا می‌خواست؟ این احتمال، عصبی‌ام می‌کرد؛ آتشی درونم شعله‌ور می‌کرد.
دیگر از هر مردی بیزار بودم! حس می‌کردم تمامِ دنیا علیه من است. دلم نمی‌خواست مرا در قلبش نگه دارد. کاش فقط فراموشم کند، همان‌طور که تمامِ دنیا مرا فراموش کرده بود.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت هفتاد و سه... 

حقیقت، مثلِ سمی کشنده در دهانم می‌چرخید، اما گفتنش غیرممکن بود. چه دروغی می‌توانستم بگویم؟ ذهنم خالی بود، مثلِ برگه‌ای سفید که هیچ نقشی بر آن نمانده بود. چشمانم را در حدقه چرخاندم؛ تلاشی برای یافتنِ راهِ فرار.
- من خوبم! یکم خوب نبودم و برای همین نمی‌دونستم اصلاً چند روز گذشته.
مکث کردم. نگاهش، حیرت‌انگیز بود. انگار که می‌دانست دروغ می‌گویم. چشمانش، مثلِ آینه‌ای بودند که تمامِ دردهای پنهانم را بازتاب می‌دادند.
حس می‌کردم متوجه حالِ وخیمم شده است، اما نمی‌دانست چگونه مرا به حقیقت وادار کند، چگونه دردِ مرا تسکین دهد.
نگاهم را از چشمانِ دلواپسش گرفتم؛ حس می‌کردم حضور او، بار سنگین تنهایی‌ام را بیشتر می‌کند. ادامه دادم:
- فکر نکنم بتونم دیگه سرکار بیام!
نگاهِ دلواپسش، جایِ خود را به تعجب داد. ابروانش در هم گره خورد، چهره‌اش چین افتاد.
- چی میگی واسه خودت؟!
صدایش، بلندتر و کمی خشن‌تر شده بود، اما هنوز هم نشانه‌هایی از نگرانی در آن موج می‌زد.
آب دهانم را قورت دادم. دیگر طعمِ گسِ زهر را حس می‌کردم؛ طعمی که از مدت‌ها پیش، دهانم را پر کرده بود.
- سعی می‌کنم حالم رو بهتر کنم، تا اون موقع لطفاً کسی رو جای من بذار یا پروژه‌هایی که دستمه بده یکی دیگه.
سرش را آرام تکان داد. حرکتی که نشان می‌داد حرف‌هایم را شنیده، اما شاید درک نکرده است. دستی بر روی ته ریشش کشید؛ حرکتی عصبی و متفکرانه.
- من فقط می‌خوام خوب باشی، نه کار برام مهمه نه چیز دیگه! فقط حالت مهمه. استراحت کن و هر وقت که بهتر شدی فقط به من خبر بده. اصلاً نیازی به خبر دادن نیست! هر وقت دلت خواست بیا، فقط لطفاً…
مکث کرد. نگاهش عمیق و پر از حرف‌های ناگفته بود. بدون پلک زدن در چشمانم خیره شد. لحظه‌ای طولانی و پر از تنهایی. سپس، آرام و با صدایی که لرزشی خفیف در آن حس می‌شد گفت:
- فقط خوب شو.
از جایش بلند شد. من، بی‌رمق و مات، به ایستادنش نگاه کردم. تمام وجودم فریاد می‌زد که او را نگه دارم، که بگویم تنهایم نگذار و در این خانه‌ی وحشتناک کنارم بمان!
اما لرزشِ شدید بدنم، قفل شدنِ صد در صدیِ گلویم و ترسی که در دلم لانه کرده بود، مرا از هر اقدامی باز می‌داشت. می‌ترسیدم با حرفی، با درخواستی، او را هم درگیر این کابوس کنم.
پس، سکوت کردم. فقط به رفتنش نگاه کردم. آخرین نگاهش، پر از دردی بود که انگار در وجودش ریشه دوانده بود. انگار که نمی‌خواست مرا رها کند، اما مجبور بود و من، در ترسِ تنهاییِ بعد از رفتنش غرق شدم.
ساعت دو بود. انگار که بعد از اتمام کارش، سراغم آمده بود.
کسالت، چون پتویی سنگین، مرا در بر گرفته بود. این روزها، تنها واژه‌ای که می‌توانست حالِ مرا توصیف کند، کسالت بود. فقط می‌خواستم بخوابم، انگار که خواب، تنها پناهگاه امنِ من بود.
خودم را بر روی مبل رها کردم. به سقفِ بی‌روحِ خانه خیره شدم.
احساس می‌کردم همه‌ جا، سایه‌هایی مرا دنبال می‌کنند. هر قدمی که برمی‌داشتم، احساس می‌کردم آن‌ها هم پشت سرم هستند.
فرقی نمی‌کرد کجا باشم؛ خانه‌ی مهسا، بیرون از خانه، یا حتی خانه‌ای جدید اجاره کنم. آن‌ها همه‌جا بودند، رهایم نمی‌کردند!

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

 

#پارت هفتاد و چهار... 

با تلاشی طاقت‌فرسا از جایم بلند شدم. به سوی آشپزخانه رفتم. کتری را رویِ اجاق گذاشتم. دلم یک لیوان چایِ داغ می‌خواست؛ چای، تنها چیزی بود که می‌توانست کمی گرمای از دست رفته را به من بازگرداند.
همان‌طور که کتری آب می‌کشید، سیب‌زمینی پوست کندم و شروع به سرخ کردنشان کردم. انگار که اشتهایی گنگ و بی‌رمق در من بیدار شده بود، اما نه اشتهایی سالم، بلکه اشتهایی به سیب‌زمینیِ سرخ‌کرده، نمادی از تلاشی بی‌ثمر برای لذت بردن.
روبه روی تلویزیون نشستم. سیب‌زمینی‌ها را خوردم، طعمشان گویی در دهانم تلخ بود.
نیم ساعتی بعد، چای ریختم و جرعه جرعه نوشیدم. تلخیِ چای، با تلخیِ وجودم در هم آمیخته بود.
ساعت تقریبا پنج و نیم شده بود. پلک‌هایم سنگین شده بودند، انگار که وزنی غیرقابل تحمل را حمل می‌کردند. این کسالتِ عجیب، نمی‌دانستم از بی‌خوابی است، یا از خوابِ بیش از حد، یا از ترسی که در تار و پودِ این خانه تنیده شده بود.
لیوان چای را تمام کردم. بلند شدم و بدون آنکه تلویزیون را خاموش کنم به سوی اتاق قدم برداشتم. هر قدم، سنگین‌تر از قدم قبلی بود.
ناگهان! صدای تق‌تقِ در، مرا میخکوب کرد. تمامِ بدنم از ترسِ ناگهانی منقبض شد. سرم را چرخاندم، به سویِ در خیره شدم.
قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد، انگار که می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد.
چند لحظه بعد، صدا دوباره تکرار شد. تق… تق… تق… صدایی که انگار داشت در مغزم پژواک می‌انداخت.
مطمئن شدم که صدا از در است؛ اما چه کسی می‌توانست در این وقتِ روز، آن هم از داخل، در را بکوبد؟
وحشت، مثل موجی یخ‌زده و سنگین، از ستون فقراتم بالا رفت و در تمام تنم پخش شد. انگار هوای خانه ناگهان سردتر شد، نه از بیرون، از درونِ خودم.
آرام، با پاهایی که بیشتر می‌لرزیدند تا قدم بردارند، به سمت در رفتم. هر قدمم شبیه عبور از روی شیشه‌های خرد شده بود. پشت در ایستادم. نفس‌هایم تند شده بود و قلبم، بی‌قرار و وحشی زیر قفسه سینه‌ام می‌کوبید؛ آن‌قدر محکم که حس می‌کردم هر لحظه ممکن است از جا کنده شود.
- کسی بیرونه؟!
صدایم آن‌قدر لرزان و نازک بود که خودم هم به زحمت شنیدمش.
ترس از دزد، ترس از چیزی ناشناخته، ترس از موجودی که حتی اسمش را نمی‌دانستم، مثل دست‌هایی سرد و نامرئی دورم حلقه زده بود.
هیچ جوابی نیامد. همین سکوت، از هر صدایی ترسناک‌تر بود. سکوتی که گوش‌ها را پر نمی‌کرد، بلکه جان را می‌بلعید.
یک قدم عقب رفتم، انگار حتی نگاهم هم به در می‌ترسید.
باز صدا آمد. تق… تق… تق…
این بار، ریتمش فرق داشت؛ حساب‌ شده‌تر، عمدی‌تر، انگار کسی با صبر و لجاجت، درست همان‌جا پشت در ایستاده و منتظر بود که من از هم بپاشم.
موهای تنم سیخ شد، دست‌هایم سرد شدند، دهانم خشک شد، آن‌قدر که حس می‌کردم زبانم به سقف دهانم چسبیده است.
قدم‌های بیشتری عقب رفتم. زانوهایم زیرم خالی می‌کردند. بدنم دیگر فرمان نمی‌برد؛ فقط می‌لرزید.
و بعد، صدایی آمد که انگار از جنس خودِ وحشت بود، کوبیده شدنِ در، پشتِ سر هم، با تمام قدرت! 
صدایی که استخوان‌هایم را می‌لرزاند و دیوارهای خانه را هم به لرزه می‌انداخت.

 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...