مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 27 تیر سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #پارت بیست و پنج... صدایِ آشنایِ در، نگاهم را از سقفِ تار به سمتِ آن چرخاند. او بالایِ سرم ایستاده بود. تصویرش در اتاق، با سقف یکی شده بود. به سویم خم شد. لحظهای بعد، دردِ وحشتناکی در سرم پیچید. آری! موهایِ بدبختم، حتی از چنگِ او هم آزادی نداشتند! با تمامِ توان، مرا از زمین کند و به سمتِ کمدِ اتاق کشید. نمیدانستم چه نقشهای در سر دارد. هر لحظه، احتمالِ بسته شدنِ دائمیِ چشمانم وجود داشت. به زور خودم را نگه داشتم که نیفتم. لباسها را از کمد بیرون ریخت و مرا به داخل هل داد. توانِ حرف زدن یا تکان خوردن نداشتم؛ فقط میتوانستم حرکاتِ او را تماشا کنم. یکی از شالهایم را برداشت و دستهایم را بست. با آخرین توانم، لب زدم: - چرا؟! چرا اینکار رو میکنی! سپس، شالِ دیگری برداشت و بر دهانم گذاشت تا هیچ صدایی از من خارج نشود. پاهایم را هم بست و خواست در را ببندد. سعی کردم حرف بزنم، اما با شالی که دهانم را پر کرده بود، مطمئن بودم هیچ کلمهای از فریادِ خاموشم را نفهمید. یک روزِ کامل را در کمد گذراندم. ترس، استرس، خونریزی و کتکهایِ بیوقفهاش، باعث شد چندین بار از حال بروم و به هوش بیایم. تقلا کردم، داد زدم، بر در و دیوارِ کمد کوبیدم، اما هیچ جوابی جز سکوتِ مرگبار دریافت نکردم. وقتی در را باز کرد، فقط از اتاق بیرون رفت و در را قفل کرد. دو روزِ تمام، بدونِ آب و غذا ماندم. آنقدر گریه کردم که اشکهایم خشک شدند. وقتی به هوش آمدم، خود را بر تختِ بیمارستان یافتم. ترسِ شکایت، از ترسِ عواقبِ بدتر، مرا خاموش نگه داشت. *** پلکهایم سنگین بودند؛ انگار وزنه ای به آنها بسته بودند. به سختی، به اندازهیِ یک شکافِ کوچک، آنها را از هم باز کردم. تنها چیزی که دیدم، سیاهیِ مطلق بود. سکوتِ عمیقی حکمفرما بود، سکوتی که بیشتر از صدایِ فریاد، گوش را میخراشید. چند ثانیهیِ کشدار طول کشید تا مغزم فرمانِ هوشیاری را دریافت کند. تصاویرِ مبهمِ اتفاقات گذشته، مثلِ برق از جلویِ چشمانم گذشتند. بغض، مثلِ موجی خروشان، به گلویم هجوم آورد. دستانم که انگار خودشان ارادهای داشتند، به سمتِ درِ کمد حرکت کردند. میخواستم دوباره فریاد بزنم، التماس کنم که این کابوس تمام شود؛ اما به محضِ اینکه نوکِ انگشتانم با سطحِ چوبیِ در برخورد کرد، صدایِ مهیبی بلند شد و در، با سرعتی باورنکردنی تا انتها باز شد. چشمهایم، به اندازهی هر چیزی که در عمرم دیده بودم، گشاد شدند. دستم در هوا معلق ماند، انگار که به مجسمهای از تعجب و شوک تبدیل شده باشم. ثانیهها در غرقابِ حیرت گذشتند. باورم نمیشد. چند ساعت؟ چند روز؟ چند قرن بود که در آن تاریکیِ کمد، بیهوش افتاده بودم؟ نورِ ملایمی که از بیرون به داخل میتابید، آرامشی نسبی به وجودم بخشید. اما این آرامش دیری نپایید. ناگهان، صدایِ جیغهایِ زن و تمامِ آن صداهایِ آزاردهنده، مثلِ پتک بر سرم فرود آمد. تمامِ تنم به شدت شروع به لرزیدن کرد. با سرعتِ برق، خودم را از کمد بیرون انداختم. نگاهم به تخت افتاد؛ گوشیام آنجا بود. بیدرنگ آن را برداشتم. چشمم به لباسهایِ پخش و پلا شده روی زمین افتاد. بدونِ فکر، یک شال برداشتم و به سمتِ درِ اصلیِ خانه دویدم. حرکاتم سریع، عصبی و بیهدف بودند. فقط یک چیز در ذهنم حک شده بود، فرار! دستانم، از شدتِ لرزش، توانِ نگهداشتنِ کلید را نداشتند. دانلود رمان حجرة تنهایی 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 29 تیر سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر #پارت بیست و شش... چند بار کلید از میانِ انگشتانم لیز خورد و رویِ زمین افتاد. نفسِ عمیقی کشیدم؛ سعی کردم برایِ لحظهای هم که شده، آرام شوم. کلید را در قفل جا دادم. با چرخاندنِ آن، در با صدایِ تیکِ بلندی قفل شد. از خانه خارج شدم و قدم در جادهیِ تاریک گذاشتم. همه جا تاریک بود. صدایِ بوقِ ممتدِ ماشینها، همهمهیِ بریدهبریدهیِ مردم، و خشخشِ قدمهایشان رویِ آسفالت، هر لحظه باعث میشد از جا بپرم. انگار تمامِ بدنم به یک شوکِ الکتریکیِ دائمی وصل بود. دستِ خودم نبود. اتفاقاتی که در آن خانه برایم افتاده بود، ترسِ عمیقی در وجودم کاشته بود. سوارِ اولین ماشینی شدم که ایستاد. آدرس را دادم. سرم را به شیشهیِ سردِ ماشین چسباندم و به بیرون خیره شدم. از کنارِ هزاران چهرهیِ عبوری گذشتیم؛ آدمهایی شاد، آدمهایی غمگین. شاید در میانِ آن همه، من تنها کسی بودم که در حالِ فرار از کابوسِ درونیِ خویش بودم؛ فقط یک آدمِ ترسان. - بفرمایید. صدای راننده، مثلِ جرقهای، مرا به دنیایِ واقعی آورد. تمامِ راه، ناخنهایم را میجویدم. استرس و ترس، مثلِ دو هیولایِ درونم، داشتند تمامِ وجودم را میخوردند. به دنبالِ کیفم گشتم. اما نه کیفی بود و نه جیبی که بتواند پولی در خود داشته باشد. ناگهان، بغضم شکست. اشکهایم دوباره سرازیر شدند، این بار نه از ترس، بلکه از عصبانیت و استیصال. دستانم را رویِ صورتم گذاشتم، آرنجهایم را رویِ زانوهایم تکیه دادم و با صدایِ بلند و بیاختیار، جلویِ رانندهیِ پیر، شروع به گریه کردم. - چیشده دخترم؟! صدایِ خستهیِ راننده، که با کنجکاویِ آمیخته با نگرانی پرسید، مرا از گریه بیرون آورد. سرم را بلند کردم و به چشمانِ خستهاش خیره شدم. آب دهانم را قورت دادم. بغضی که در گلویم چنگ انداخته بود، هنوز کاملاً شکسته نبود. - توروخدا همینجا منتظر بمونید، الان میام. نگاهش پر از تعجب بود، اما جوابی نداد. از ماشین پیاده شدم و با قدمهای تند به سمتِ درِ خانهیِ مهسا دویدم. زنگ را زدم. لحظهای بعد، صدایِ تیکِ باز شدنِ در آمد. به سرعت وارد شدم. مهسا کنارِ در ایستاده بود، چشمهایش گرد شده بود. - تو که نمیخوا... کلماتش در دهانش ماسید. قیافهیِ به هم ریخته و پریشانم، حرفهایش را ناتمام گذاشت. سرم را به آرامی به چپ و راست تکان دادم. - حالا وقتش نیست. پولِ کرایه رو بده به این پیرمرده بدم. مهسا، با سکوتی که از سرِ درک بود، سرش را تکان داد و به سمتِ اتاقش دوید. لحظاتی بعد با سرعت از اتاق بیرون آمد؛ انگار چیزی در درونش فروریخته باشد. با نگرانی به من نگاه میکرد؛ نگرانیای که پشتِ حالتِ خشک و جدی چهرهاش پنهان شده بود، اما از لرزش خفیف نگاهش میشد فهمید. برایش عجیب بود که با آن حالِ نزار و درمانده به خانهاش آمدم و حتی پولِ کرایه را از خودش گرفتم، کارم آنقدر بیمنطق بود که انگار خودش هم نمیدانست باید ناراحت باشد یا دلسوز. پول را که ازش گرفتم، انگشتانم از شدت استرس کمی میلرزید. با قدمهای لرزان، مثل کسی که روی یخ راه میرود، به سوی ماشین رفتم. نفسم تند و کوتاه بالا میآمد، قلبم در قفسه سینهام میکوبید، انگار درونم میدان جنگی برپا بود. ازش تشکر کردم، تشکری خشک، بیجان، از تهِ گلویی گرفته و برگشتم. گرسنگی ساعتها بود مثل زنبوری وحشی در معدهام وول میخورد. احساس تشنگی، گلویم را چنان خشک کرده بود که بزاق هم نداشتم قورت بدهم. اما ترس، همهی اینها را مثل دکمهای خاموش کرده بود. دانلود رمان حجرة تنهایی 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 30 تیر سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 30 تیر #پارت بیست و هفت... تنها چیزی که ذهنم را میبلعید، فقط خلاص شدن بود. یک فرار خاموش، یک راه نجات. اما، درگیر این موضوع هم بودم! منی که وسطِ بازی از حال رفتم، مرحله را باختم یا نه؟! فکری مسخره، احمقانه، اما واقعی، در همان اوجِ ترس و فرار. گویا بازی مرا تسخیر کرده بود، یا شاید این ذهنِ خستهام بود که دنبال چیزی برای چنگ زدن میگشت. با وجود تمام آن ترسی که ازش داشتم و هنوز دارم، دلم میخواست برندهی این بازی باشم. حتی اگر نمیدانستم چرا! روی مبل نشستم؛ بدنم یخ زده بود، صورتم از شدت ضعف مثل کاغذ سفید شده بود. مهسا کنارم نشست، آنقدر نزدیک که گرمای بدنش را حس کردم. انتظار داشت حرف بزنم؛ این را از طرز نفس کشیدنش، از جمع کردن پاهایش در شکمش، از اینکه دستانش را بین انگشتانش فشار میداد، میشد فهمید. با اخمی در هم و صدایی که نگرانی درش موج میزد گفت: - حرف میزنی یا نه؟! احساس ضعف داشتم، ضعفی مثل فرو رفتن در باتلاقی چسبناک. زبانم سنگین شده بود، گلوی خشکشدهام اجازه خروج کلمات را نمیداد. نگاهم را از روی زمین جایی که نقطهای را بیهدف خیره مانده بودم کندم و به سوی مهسا برگشتم. در چشمهایش فقط نگرانی بود، نگرانیای پررنگ، واقعی، ترسیده! آرام لب زدم، صدایم بیشتر شبیه نالهای بود که از ته وجود بیرون میآمد، اما او شنید: - یه روزه هیچی نخوردم، حالم داره بدتر میشه. چشمهایش با حیرت، تا انتها باز شدند؛ واقعاً شوکه شد. یک لحظه بعد، با سرعت خودش را از روی مبل پرت کرد پایین. پاهایش با شدت به زمین خورد و سریع ایستاد. زیر لب غر میزد، صدایش کمی لرزان بود و به سمت آشپزخانه کوچکش رفت، با قدمهای تند و عصبی. - میخوای خودت رو به کشتن بدی؟! معلومه چت شده که با این حال اومدی پیشم؟! نه غذا خوردی، نه پول کرایه داشتی، خب چی شده؟! حرف هم که نمیزنی، داری منو به کشتن میدی! کلماتش مثل تیری تیز یکییکی وارد ذهنم میشدند، اما پشتِ عصبانیتش، فقط ترس بود. ترس از اینکه دیر رسیده باشد. ترس از اینکه چیزی در من شکسته باشد که دیگر درست نشود. ده دقیقه بعد، مهسا سینی غذا را روبهروی من گذاشت. بوی گرم و تند غذا مثل موجی ناگهانی به صورتم خورد؛ آنقدر گرسنه بودم که حتی همین بو هم حال مرا بدتر کرد. احساس کردم فشارم دارد کامل سقوط میکند. سردردی تیز و ضربانی، از پشت گردنم بالا آمد و در شقیقههایم کوبید. مثل کسی که مدتها چیزی نخورده باشد، بیمحابا به جان ظرفها افتادم. قاشقها پشت سر هم در دهانم میرفتند و دستهایم کمی میلرزیدند. وسط غذا خوردن چند بار حس کردم ممکن است با لقمه خفه شوم، لقمههایی خشک، بزرگ و شتابزده، اما سعی میکردم آرامتر قورتشان بدهم، هرچند کنترلش دست من نبود. مهسا تمام این مدت فقط نگاهم میکرد. چشمهایش تهِ تعجب گیر کرده بود، اخمش هنوز باز نشده بود، انگار برای اولینبار در عمرش چنین صحنهای را میدید، کسی که اینگونه وحشیانه غذا میخورد و انگار اگر یک لحظه مکث کند، جانش میرود. بعد از اینکه تمام شد، همانجا دراز کشیدم. بدنم بیجان و سست بود؛ نه توان انجام کاری داشتم، نه حتی حرف زدن. خواب مثل موجی سنگین روی پلکهایم افتاده بود. - خب؟! دانلود رمان حجرة تنهایی 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 1 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مرداد #پارت بیست و هشت... چشمهایم را نیمهباز کردم. مهسا روبه رویم نشسته بود، نگاهش مستقیم به صورتم. پای چپش از استرس و بیقراری مدام به زمین کوبیده میشد، آنقدر تند که انگار خودش هم متوجهش نبود. - چیه؟ بذار بخوابم. کلمات با زور از دهانم بیرون آمدند؛ خشک، کشدار، خسته. تسلطی روی بدنم نداشتم. خواب و فرسودگی کل وجودم را گرفته بود و فقط میخواستم برای چند دقیقه از همه چیز جدا شوم. *** حس قلقلک کردن پایم باعث شد تکانی بخورم. انگار چیزی نوک انگشتان پایم را لمس کرده باشد. اما از شدت خستگی توان باز کردن چشمهایم را نداشتم. فقط به پهلو چرخیدم و پتو را بین دستهایم محکم گرفتم تا روی سرم بکشم. در یک لحظه ناگهانی، پتو از دستم کشیده شد. با یک حرکت تند، انگار دستی نامرئی آن را قاپیده باشد. همین کافی بود تا ضربان قلبم بالا بپرد. بلافاصله چشمهایم را باز کردم و روی مبل نشستم. همهجا تاریک بود. سکوت، سنگین و غلیظ روی فضا افتاده بود. سرم را پایین آوردم؛ پتو روی زمین افتاده بود. آن را جمع کردم و روی زانویم گذاشتم. چشمهایم را در حدقه چرخاندم و با ترسِ عمیقی که مثل خنجر سردی در ستون فقراتم فرو میرفت، اطراف را نگاه کردم. حتی صدای قلبم را هم میشنیدم، تند، بیوقفه، عصبی. احساس داشتم کسی مرا نگاه میکند. نمیدانستم از کجا، از کدام گوشهی تاریک، فقط حس میکردم که حضور دارد. جایی نشسته، در سکوت، در سایهها و نگاهم میکند. اتفاقات روز قبل، مثل سیلی محکم، همگی برگشتند. ترسم ضربدر هزار شد، نمیتوانستم تحمل کنم. با عجله از جا بلند شدم، پتو را مثل سپر بغل گرفتم و مستقیم به سمت اتاق مهسا رفتم. بدون آنکه حتی جرأت کنم اطرافم را نگاه کنم، وارد اتاق شدم. فضا آرام و نیمهتاریک بود، صدای نفسهای مهسا بهنرمی در هوا شناور بود. آرام به خواب رفته بود، چهرهاش در سکونِ شب، مهربان و خسته دیده میشد. خودم را بیصدا کنارِ او در تخت دونفرهاش جا دادم، با احتیاط پتو را تا سرم بالا کشیدم. انگار پتو تنها سپرم در برابر تاریکی بود. ترس از تنها ماندن مثل خاری در ذهنم فرو رفته بود، احساسی چسبناک و بیمارگونه، چیزی شبیه جنون. واقعاً دیوانهام کرده بود! وقتی بیدار شدم، نور کمرنگ ظهر از لای پردهها روی دیوار پخش شده بود. ساعت یک شده بود. مهسا سر جایش نبود و صدای خفیف تقتق و قلقل از آشپزخانه میآمد؛ احتمالاً مشغول پختن بود. با بدنی کرخت و سنگین از تخت بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم؛ حدسم درست بود، در حال درست کردن غذا بود. آنقدر غرق در کارش بود که حتی متوجه حضورم نشد. بخار آرام از قابلمه بالا میرفت و بوی روغن داغ و ادویه تمام فضا را پر کرده بود. - خوبی؟! کلماتم کمی لرزان بیرون آمدند. مهسا بلافاصله از جا پرید، قاشق را در قابلمه چرخاند، بعد همانطور که مشغول هم زدن بود، سرش را به نشانهی آرامی تکان داد و با آهی کوتاه گفت: - خوبم، تو خوبی؟ لبخندی بیصدا زدم؛ لبخندی از روی خجالت، از جنس ناآرامی. انگشتانم را درهم گره کرده بودم تا لرزششان را پنهان کنم و با اندکی تکان دادن سرم گفتم: - آره. اما در تمام رفتارم استرس آشکاری موج میزد. نمیدانستم باید چه بگویم. اگر بگویم؟ اگر بخندد؟ اگر فکر کند من دیوانهام؟ ترس از قضاوتش گلوی مرا گرفته بود. دانلود رمان حجرة تنهایی 8 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 1 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مرداد #پارت بیست و نه... در تمام حرکاتم استرس مثل زهر در رگهایم جریان داشت. انگشتانم یخ کرده بود، شانههایم بیاختیار بالا نگه داشته شده بود و نفسهایم کوتاه و ناهماهنگ از سینهام بالا میآمد. نمیدانستم چه باید به او بگویم؛ هر جملهای که در ذهنم شکل میگرفت، با اضطراب فرو میریخت. اگر بگویم، اگر خندهاش بگیرد؟! اگر با آن لبخند نصفهنصفهاش فکر کند دارم چرت میگویم و توهم میزنم؟! میترسیدم باور نکند، میترسیدم همان نگاه سنگینی را نثارم کند که آدمها برای یک دیوانه کنار میگذارند. اما توهم؟! توهم چی؟ وقتی آنقدر واقعی دیدم، آنقدر واضح شنیدم، آنقدر نزدیک حسش کردم که هنوز هم رگهای از سرمای نفسش روی پوستم مانده؟! نه… امکان ندارد. محال است خیال بوده باشد. به سمت سرویس رفتم. قدمهایم سست اما بیقرار بود، مثل کسی که هم میخواهد فرار کند هم نمیخواهد تنها بماند. دست و صورتم را با مشت آب زدم؛ قطرهها سرد بودند و روی پوستم مثل سوزن فرو میرفتند اما آرامم نکردند. دستانم را محکم به لبهی روشویی چسباندم، آنقدر محکم که مفصلهایم درد گرفت. خم شدم و در آینه خیره ماندم؛ صورتی که مقابلم بود انگار متعلق به من نبود. چشمهایم گود رفته، قرمز و لرزان، موهایم پریشان، پوست صورتم رنگپریده و سرد. یک لحظه حس کردم از پشت آینه نگاهم میکند، نه انعکاسم، کسی که از من باقی مانده بود. خودم را نمیشناختم. انگار تکههای من در شب قبل جا مانده بودند. در گذشته، از دست یک آدم دیوانه بارها کتک خورده بودم، ضربههایش سنگین، بیرحم و بیپایان. هر مشت و لگد نه فقط تنم را کبود کرد، که ذهنم را هم خرد خُرد از هم پاشید. تا مرز فروپاشی رفتم، تا مرز دیوانگی. شدم یک جسم کبود، یک روح پارهپاره، اما مهسا، مرا از آن سیاهی عمیق بیرون کشید. دستی بود که از تهِ چاه تاریک تنهایی گرفتم. اگر مهسا نبود، اگر او نبود که جمعم کند، که مرا از نو بسازد من هیچوقت، هیچوقت نمیتوانستم ادامه بدهم، چه برسد به زندگی کردن! آهی از عمق وجودم کشیدم؛ آهی سنگین که انگار همه خستگی و ترس و گیجیِ توی قفسهی سینهام را یکجا بیرون میکشید. شانههایم لحظهای شُل شد و بعد دوباره زیر فشار استرسم جمع شد. خارج شدم، قدمهایم هنوز کمی لرزان بود. همان حین ناگهان یاد گوشیام افتادم؛ مثل برق از ذهنم جرقه زد که وقتی از آن کمد لعنتی خارج شدم، حتی نگاهش هم نکردم! انگار بخشی از من همانجا، کنار گوشی، جا مانده بود. به سرعت با چشمهای هراسان اطرافم را نگاه کردم، نگاهم روی گوشهها و میزها سر میخورد، قلبم تندتر میزد. سریع به سوی مهسا رفتم؛ قدمهایم تند و عصبی بود. نزدیکش که رسیدم، با عجله و اخمهای درهمکشیده، که حس فشار و استیصال را روی صورتم حک کرده بود، گفتم: - گوشیم رو ندیدی؟! روی صندلی نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد؛ دستانش آرام بین سبزیها میچرخید، انگار دنیای او کاملاً عادی و آرام بود و فقط ذهن من بود که مثل طوفان میغرید. سرش را بالا گرفت، چاقو را برای لحظهای در هوا نگه داشت، ابروهایش کمی بالا رفت، نگاه متعجب اما آرامی به من انداخت و گفت: - نه، نگاه کن شاید رو میز باشه یا تو اتاق رو تخت. همانجا یک لحظه احساس کردم چقدر رفتارم عصبی و غیرعادی به نظر میرسد، اما جرأت توضیح دادن چیزی را نداشتم. بدون حرف اضافه، به سوی پذیرایی برگشتم. نفسهایم تند شده بود و صدای ضربان قلبم را توی گوشهایم میشنیدم. دانلود رمان حجرة تنهایی 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 2 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد #پارت سی... نگاهم را روی میز انداختم؛ چشمهایم با ولع دنبال آن مستطیل کوچک آشنا میگشت تا اینکه دیدمش، گوشی درست همانجا بود. نفسی از سرِ کمی آسودگی کشیدم، بر مبل نشستم و گوشی را با انگشتان کمی لرزان در دست گرفتم. همان لحظه، سنگینیِ تمام آن شب دوباره روی شانههایم نشست. دلدلکنان، از تهِ دل، بارها و بارها آرزو کردم که کاش آن مرحله را تمام کرده باشم، کاش همه چیز فقط یک مرحلهی سخت بوده باشد که از سر گذراندهام؛ کاش قبولش کرده باشند! همانطور که انگشت شستم روی صفحه معلق بود، هزار فکر توی سرم میچرخید، اگر رد شده باشه چی؟ اگر دوباره مجبور بشم برگردم؟ قفل را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم، آنقدر عمیق که سینهام سوزید. به سوی بازی رفتم؛ انگشتانم روی آیکون بازی مکث کوتاهی کرد، بعد لمسش کردم. چشمهایم را بستم، سعی کردم برای چند ثانیه همهچیز را از ذهنم بیرون کنم، اما تصاویر و صداها رهایم نمیکردند. دوباره چشمهایم را باز کردم. صفحهی بازی باز شده بود، با دقت، با ترسی که تا ته معدهام فرو رفته بود، به صفحه خیره شدم. اما در کمال تعجب، هیچ پیام جدیدی نیامده بود! نوتیفیکیشنها خاموش، صفحه ساکت، همهچیز آرام، آنقدر آرام که این سکوت، خودش از هر اتفاقی ترسناکتر به نظر میرسید. به صفحهی خالی خیره شده بودم؛ چشمهایم بیپلک مانده بود و ذهنم در همان سفیدیِ بیصدا میچرخید که صدای مهسا مثل طنابی مرا از عمق افکار ترسناک بیرون کشید. انگار کسی ناگهانی دستم را کشیده باشد. پلک زدم و نفس حبسشدهام را آزاد کردم، مجبور شدم آن افکار شوم را کنار بزنم، یا حداقل وانمود کنم که رهایشان کردهام. - خب، میشنوم. نفسی کشیدم؛ نفسم سنگین و بریده بود. سرم را کمی تکان دادم، انگار میخواستم خودم را قانع کنم که میتوانم. بعد دوباره سرم را پایین انداختم و به گوشی نگاه کردم؛ صفحهاش هنوز مثل یک دهان بسته، رازدار و تهدیدکننده بود. چند ثانیه مکث کردم، انگشتم مردد روی دکمه ماند، بعد خاموشش کردم و با حرکتی آهسته روی میز گذاشتم؛ انگار اگر آرام بگذارمش، اتفاق بدی نمیافتد. مهسا دقیقاً روی مبل روبه رویم نشسته بود. فاصلهمان کم بود، اما انگار دیواری نامرئی بینمان کشیده شده بود. نگاهش روی من ثابت مانده بود؛ نه عجله داشت، نه فشار میآورد، فقط منتظر بود. نمیدانستم چگونه و از کجا شروع کنم. ذهنم پر بود اما زبانم قفل. در نهایت، کلمات را رها کردم تا خودشان راهشان را پیدا کنند؛ بینظم، بیپناه. بدون اینکه به او نگاه کنم، شروع کردم: - روزی که خبر دادی بم یکی خودکشی کرده! همان لحظه صدایم کمی لرزید؛ لرزشی که نتوانستم پنهانش کنم. نمیدانستم این لرزش از ترس مسخره شدن است یا از وحشت اینکه با گفتن حقیقت، باعث اتفاق بدتری بشوم. قلبم تند میزد و گلویَم میسوخت. با این حال ادامه دادم؛ اینبار نگاه بالا آوردم و مستقیم در چشمهای پر از انتظارش خیره شدم. - من یه اشتباهی کردم مهسا! او فقط گوش میداد. هیچچیز نمیگفت، اما میدانستم درونش آرام نیست. میدانستم زیر آن سکوت، آتشی شعلهور است؛ اما مهسا انتظار را بلد بود، صبر را بلد بود. همین سکوتش بیشتر از هر واکنشی فشار میآورد. خودم را آماده کردم تا حرف اصلی را بزنم. سینهام بالا و پایین رفت. آب دهانم را با زحمت قورت دادم و با گلویی خشک از استرس، لب زدم: - من وارد… دانلود رمان حجرة تنهایی 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 2 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد #پارت سی و یک... ناگهان صدای گوشی در آن سکوت سنگین طوری پیچید که انگار انفجاری در اتاق رخ داده باشد. از جا پریدم؛ بدنم بیاختیار واکنش نشان داد. دیگر دست خودم نیست، این روزها با هر صدایی از جایم میپرم، انگار اعصابم همیشه روی لبهی تیغ راه میرود. نگاهم را از مهسایی که با تعجب نگاهم میکرد گرفتم، دستم را جلو بردم و گوشی را برداشتم. انگشتانم میلرزید. دکمه را فشار دادم و صفحه روشن شد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که پیام از بازی بود؛ همین کافی بود تا هم متعجب شوم، هم وحشتزده. ضربان قلبم بالا رفت. نگاهم روی پیام قفل شد؛ پیامی که هر کلمهاش مثل میخ در ذهنم فرو میرفت. او مرا میدید، مرا میشنید، اما من نه او را میدیدم و نه میشنیدم. و درست همانجا، همان جملهی کوتاه، مثل حکم، جلوی چشمم نقش بست: - یادت باشه، قول دادی به کسی چیزی نگی! چنان گوشی را با سرعت خاموش کردم و با حرکتی عصبی روی میز پرت کردم که صدای برخوردش در فضا پیچید. مهسا از جا تکان خورد و چشمانش تا انتها باز شدند. خودم هم از این واکنش ناگهانیام شوکه بودم، اما ترس اجازه نمیداد جلوی خودم را بگیرم؛ بدنم قبل از ذهنم واکنش نشان میداد. هر ثانیه که میگذشت، نگرانی مهسا بیشتر میشد و نگاهش سنگینتر روی من مینشست. سرم را ناگهان چرخاندم؛ نگاهم همزمان در خانه میچرخید، از دیوار به در، از سایهها به گوشهها. انگار انتظار داشتم چیزی، یا کسی، از جایی بیرون بجهد. - چیشده؟! چی اومد واست که اینجوری گوشی رو پرت کردی؟! بیتوجه به مهسا از جا بلند شدم. از مبل فاصله گرفتم، میز را پشت سر گذاشتم و با قدمهایی نامنظم شروع کردم به نگاه کردن دور تا دور خانه. قلبم آنقدر تند میزد که نفس کشیدن برایم سخت شده بود. مهسا همزمان با من بلند شد و دنبالم آمد، صدای قدمهایش پشت سرم مثل یادآوریِ واقعیت بود، اما واقعیت برایم شکلش را از دست داده بود. به سوی اتاقش رفتم؛ در را نگاه کردم، گوشهها را، تخت را، هیچ چیز نبود. به سوی پنجره رفتم، پرده را کنار زدم و به بیرون خیره شدم. ماشینها در رفتوآمد بودند، آدمها بیخبر از همهچیز میرفتند و میآمدند؛ همهچیز عادی بود، بیش از حد عادی. هیچ چیز غیرطبیعی دیده نمیشد و همین، ترسم را کمتر نکرد. در همان لحظه، دوباره صدای گوشی در گوشم پیچید؛ صدایی که مثل تیر از وسط سرم گذشت. به سرعت برگشتم. مهسا پشتم ایستاده بود، با صورتی پر از سؤال و نگرانی. بدون فکر، او را کنار زدم و با عجله به سوی گوشیام رفتم. - رفتارات خیلی عجیبن سارا، چرا چیزی نمیگی؟! نمیدانستم چه جوابی بدهم. میترسیدم دهان باز کنم؛ میترسیدم کلماتی که نباید، از دهانم خارج شوند. به همین دلیل سکوت کردم. فقط میگشتم، گشتم و گشتم و هیچچیز پیدا نکردم. حالا دیگر از خودِ گوشی میترسیدم؛ از پیامی که آمده بود، از پیامی که هنوز نخوانده بودم. دستم را با لرزی غیرطبیعی جلو بردم و گوشی را میان انگشتانم گرفتم؛ انگار جسمی زنده باشد. دکمه را زدم و صفحه روشن شد. مستقیم به سوی پیام رفتم و با پیامی عجیبتر مواجه شدم. اخمهایم در هم رفت، اعصابم بیشتر از قبل داغان شد. نمیدانستم این حالی که دارم، چه حالیست؛ ترس بود؟ جنون بود؟ یا چیزی بین این دو؟ - دنبال من میگردی؟! دانلود رمان حجرة تنهایی 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 2 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد #پارت سی و دو... عرق سردی روی پیشانیام نشست. انگار راهی برای فرار نبود. نمیتوانستم حرف بزنم؛ اگر حرف میزدم، نمیدانستم چه اتفاقی میافتد. نگاهم به مهسا افتاد که وارد آشپزخانه شده بود و مشغول آماده کردن غذا بود؛ تصویرش آرام و معمولی، درست در تضاد با آشوب درون من. اگر به او بگویم، چه میشود؟ نه، من نباید او را وارد این بازی وحشتناک بکنم. هرگز! صدای پیام بعدی همچون تیر به گوشم رسید و نگاهم را از مهسا گرفتم تا به صفحهی گوشی خیره شوم. پیام جدید از باقی پیامها ترسناکتر بود؛ این پیام قلبم را فشرد و له کرد، و ترس مرا به مرز هزاران برابر رساند! - مرحلهی بعد امشب ساعت دوازده شروع خواهد شد، اگر بازی نکنی میبازی و اگر باختی بچهات را از دست خواهی داد. تعجبم چنان شدت داشت که پاهایم دیگر زیر بدنم نمیرفتند! او از کجا دربارهی زندگیام میداند؟! اشک در چشمانم حلقه زد؛ آیا بچهام چیزی برایش پیش خواهد آمد؟! در آن صورت، من مقصر میشوم! من قاتل بچهام میشوم! بازی میکنم، و این بازی را میبرم. درست فهمیدم که این بازی چه چیزی را میخواهد؛ بازی لعنتی با روح و روان آدمها بازی میکند، آنها را افسرده و دیوانه میکند تا در نهایت دست به خودکشی بزنند! سازندهی این بازی یک آدم روانی است که از مردن افراد لذت میبرد. دیدن خون او را شاد میکند و زجر دادن او را شادتر! پشت این بازی و این گوشی، انسانی روانی است که همه جا را زیر نظر دارد، تو را میبیند و حرفهایت را گوش میدهد! با صدای مهسا به سرعت گوشی را خاموش کردم و دستم را به صورت کشیدم تا اشکهایم پاک شوند. لبخندی زورکی زدم و به سمت آشپزخانه رفتم. ناهار را آماده کرده بود؛ خورشت سبزی، غذایی که همیشه دوست داشتم! بوی خوش آن در فضا پیچیده بود. - به به! پارچ آب را گذاشت و نشست. خندیدن من لبخند او را به همراه داشت. سرش را به سمت راست کج کرد و با تعجب پرسید: - تازه یکی دیگه بودی و عین دیوونهها نمیدونستی چیکار کنی، چیشد یهو؟! لبخندم کمی محو شد. حق داشت؛ رفتارهایم واقعاً غیرطبیعی بودهاند! با این حال، مجبورم در تنهایی این شرایط را تحمل کنم. امشب یک بازی جدید شروع میشود و من حتی نمیدانم زنده میمانم یا میمیرم. بازی مرا به ادامهی این چرخه وادار میکند، اما هنوز هم دلم میخواهد ادامه دهم؛ نمیدانم چرا، اما به احتمال زیاد تنهاییام دلیلش است! من مجبورم که بخندم؛ فقط تا او متوجه وضع خرابم نشود! سرم را کمی پایین گرفتم، انگار که بتوانم احساسات تاریک درونم را پنهان کنم، و قاشق را محکم در دست گرفتم. لرزش خفیفی در انگشتانم حس میشد، انگار که تنم عریان و بیپناه است. با صدای کمی گرفتگی در گلو، در حالی که مکثی طولانی کردم، سعی کردم کلماتم را پیدا کنم، اما الفاظ در ذهنم پیچ و تاب میخوردند و نمیخواستند بیرون بیایند. چشمانم را مدتی چرخاندم، انگار که در اعماق تاریکی درونم، در جستجوی راهی برای گفتن چیزهایی بودم که دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. سرم را باز بلند کردم، نفس عمیقی کشیدم و آرام آرام شروع به صحبت کردم، اما هر کلمهای که میگفتم، زیر وزن احساساتم خم میشد: - یه کم حالم خوب نبود. یاد بچهام افتادم، نمیدونم الان چقدر بزرگ شده، در چه حالیه، چه چیزهایی میفهمه، نمیدونم کی مراقبشه، کی نگهدارندهی اون هست. قلبم تند تند میزد، انگار درونم یک فریاد سکوتی بود که نمیخواست خاموش شود. دانلود رمان حجرة تنهایی 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد #پارت سی و سه... در همین حال، صدای او را میشنیدم که وسط سکوت، دستش را بلند کرد و با حرکتی آرام و ملایم بر دستم قرار داد، انگار که میخواست از من حمایت کند، حتی اگر نمیدانست چگونه. فشار لطیفی که بر دستم وارد کرد، انگار دستانش سعی داشتند از احساسات درونیام محافظت کنند، و در دلش همدردی عمیقی بود. لبخند کمرنگی بر لبهایش نشست، اما چشمانش هنوز پر از درد و مهربانی بود، و گفت: - سعی کن فراموش کنی. میدونم شدنی نیست، اما باید اینجوری ادامه بدی، باید. اون لعنتی شانس آورد که پولدار بود، بیکس نبود، اما تو، تو کسی رو نداشتی که کمکت کنه، کسی که در مقابل این دنیای بیرحم بایسته. حرفهایش، انگار که زخمی تازه بر روح خستهام گذاشتند. دستش را برداشت، و به راحتی بر صندلی تکیه داد، در حالی که سرش را کمی کج کرده و چشمانش در حالت تفکر عمیق فرو رفته بود. نگو که درونش هم پر از خاطرات تلخ و بیانتهایی بود، و با صدایی که کمی منقلب و سخت شده بود، گفت: - هرچند که باور نمیکنم به خاطر همین موضوع تو اون حالت دیشب بودی! ولی خب باشه، بیخیال دیگه نمیپرسم ما هر دو با احساس غم و پذیرش، هر دو با هم لبخند زدیم و با گفتن بسمالله، آرام، لقمهها را برداشتیم و شروع کردیم به خوردن، هر کدام در انعکاس احساسات تاریک و سختیهایی که تحمل میکردیم، غرق شدیم. فضایی آکنده از درد، امیدهای شکسته و سنگینی تنهایی، اما همزمان، ناگزیریم ادامه بدهیم. بعد از ناهار، هر دو روبه روی تلویزیون نشستیم. بخار چای از لیوانها بالا میرفت و با نور آبیرنگ صفحهی تلویزیون قاطی میشد. فیلمی که گذاشته بودیم، فقط پسزمینهای بود برای سکوتی که بینمان افتاده بود؛ من در ظاهر آرام، اما درونم مثل شهری در حال آتشسوزی. منی که قرار بود بازی را ادامه بدهم، میدانستم باید برگردم خانه. مهسا چندبار اصرار کرد که شب را همانجا بمانم، چشمانش پر از نگرانی بود، اما من هر بار با لبخندی زورکی و سر تکان دادنی آرام، رد کردم. باید تنها از این مشکل بزرگ عبور میکردم؛ حس میکردم این کابوس، فقط برای من نوشته شده، فقط من باید در این جهنم راه بروم. در را که باز کردم، انگار بوی ترس به مشامم خورد؛ بویی سرد، سنگین، مثل بوی دیوارهای نمورِ خانهای که سالهاست در آن گریه کردهاند. نمیدانم این مریضیای که درونم هست چیست؛ این تضاد بیمارگونه، هم میترسم، هم دلم ادامه را میخواهد! هم پاهایم میلرزد، هم یک گوشهی تاریک از ذهنم، هیجانزده منتظر مرحلهی بعد است! خانه دقیقاً همانطور که رهایش کرده بودم مانده بود؛ ساکت، بیجان، مثل صحنهی جنایتی که پلیسها آن را ترک کردهاند و هنوز بوی حادثه در هوا هست. با پاهای لرزان قدم داخل گذاشتم. حتی از صدای قدمهایم روی سرامیک میترسیدم؛ هر تقتق کوچک، مثل شلیک گلولهای در مغزم میپیچید. وارد اتاق شدم؛ ناخواسته نگاهم به سمت کمد رفت. هنوز همانطور باز مانده بود، در نیمه جانش آویزان، و لباسها روی زمین پخش؛ انگار کسی با عجله، با ترس، با جنون، همه چیز را بیرون کشیده و رها کرده باشد. خودم بودم، اما انگار صحنه متعلق به زندگی شخص دیگری بود. نفس عمیقی کشیدم؛ سینهام سوخت. باید عادت کنم، باید عادت کنم به این ترس، به این بازیها، به این تهدیدها، اما تا کی؟! تا کی میتوانم دوام بیاورم؟ تا کی تحمل میکنم؟ تا کی میتوانم شبها با این وحشت بخوابم و صبحها با تپش قلب بیدار شوم؟ دانلود رمان حجرة تنهایی 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد #پارت سی و چهار... نمیدانم، اما تنها چیزی که میدانم این است که دیر یا زود، این ماجرا به پایان میرسد؛ چه با بردن من، چه با باختنم و چه با مردنم. خودم را روی تخت انداختم؛ بدون اینکه حتی لباسهایم را عوض کنم، بدون اینکه فکر کنم باید به خودم برسم. تشکم بوی خستگی میداد. فقط دلم کمی استراحت میخواست؛ استراحتی بدون فکر! اما مگر میشود؟ در تمام این سالها، حتی یکبار هم نشده بدونِ فکر، بدونِ کابوس، بدونِ دغدغه به خواب بروم. ذهنم همیشه مثل اتاقی شلوغ بوده؛ پر از صداهایی که ساکت نمیشوند. دلم میخواست پایِ لپتاپم بنشینم و اتفاقات این چند روز را دقیق و منظم بنویسم؛ شاید اگر یادم بماند، بعدها بدانم که چطور به اینجا رسیدم. اگر یادم باشد، به خاطر کنجکاویِ دیوانهوارم وارد این بازی لعنتی شدم؛ همان کنجکاویای که مرا به بدبختی کشاند، آن موقع با خودم گفته بودم چیزی ندارم که از دست بدهم! اما در آن لحظه حتی برای یک ثانیه هم به ذهنم نرسید که یک بچه دارم! چطور فراموش کرده بودم؟ چه میدانستم؟ چه میدانستم که یک بازی میتواند اینقدر از من بداند؟ اینقدر در زندگیم سرک بکشد؟ اینقدر همهچیز را درموردم بداند؟! آهی کشیدم و گوشیام را برداشتم و بیحوصله در آن چرخیدم. همه چیز حوصلهسربر بود؛ پستها، استوریها، خندهها، جوکها! انگار دنیای بقیه جریان داشت و زندگی من در باتلاق گیر کرده بود. هیچ چیزِ جذابی پیدا نمیشد؛ هیچچیز آنقدر قوی نبود که ذهنم را از این کابوس جدا کند. چشمم به یک ویدیو در اینستاگرام افتاد. رویش کلیک کردم. به خاطر کندی اینترنت، تصویر دیرتر باز شد؛ همان صفحهی سیاهِ اول، با آن دایرهی در حال چرخش. بالاخره ظاهر شد؛ دوربین به سمت نورهای شهر گرفته شده بود. میتوانستم حدس بزنم که کسی که ویدیو را گرفته، احتمالا به بالای کوهی، بلندیای، جایی بالاتر از شهر رفته؛ چراغها مثل ستارههای خستهای بودند که روی زمین افتادهاند. صدای باد محکم به میکروفون گوشی میخورد؛ صدایی زبر، گوشخراش، که در سکوت خانه، حالت ترسناکتری داشت. انگار باد داشت چیزی را فریاد میزد که فقط خودِ صاحب ویدیو میفهمید. چند ثانیه بعد، دوربین برگشت؛ صورت پسری در قاب ظاهر شد. به خاطر تاریکی، خوب دیده نمیشد؛ فقط خطوط مبهم صورتش، سایهی بینی و دهان و برق خفیف چشمهایی که زیرِ نورِ کم، نامطمئن میدرخشیدند. چیزی در آن تصویر، در آن لحظه، حس عجیبی در دلم کاشت؛ ترکیبی از آشنایی، دلهره و یک ترسِ جدید! - بچهها، احتمالا این آخرین چیزیه که از من میبینین. اخم کردم. چشمهایم را بیشتر به صفحه دوختم، انگار که بخواهم با تمرکزِ محض، پردهی ابهام را کنار بزنم. گوشهایم تیزتر از همیشه شده بود، آمادهی دریافتِ هر سیگنالی. این صدا آشنا بود. جایی شنیده بودم، اما دریایِ خاطراتم، مثل مهِ غلیظ، مانعِ رسیدن به ساحلِ آن بود. نمیدانستم کجا. صورتش در ویدیو محو بود، در هالهای از نورِ کمجان و سایهیِ وهمآلود. - میخوام خودم رو آزاد کنم، از این زندگی، از این ترس لعنتی! کلماتش، لحنش، نحوهیِ بیانش، همه چیز انگار پژواکی بود از اعماقِ وجودم. حسِ آشناییِ عمیقی، چون موجی سرد، در رگهایم دوید. اینها کلماتی بود که کسانی بر زبان میآوردند که پا به این بازیِ لعنتی گذاشته بودند. پس... یعنی این شخص هم؟ دانلود رمان حجرة تنهایی 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد (ویرایش شده) #پارت سی و پنج... - دوستم خودش رو خلاص کرد، فکر میکردم همه چی درست میشه. اما همیشه دنبالم بودن! اگه چیزی که بخوان رو انجام ندین اونا همیشه دنبالتون میان و تهدیدتون میکنن! حرفهایش، که با بغضی پنهان ادا میشد، پر از خستگی بود. خستگیِ سالها، خستگیِ از دست دادن. دلش استراحت میخواست، اما نه استراحتی که با دم زدنِ آرامِ تن، بازآید. او میخواست از زندگی استراحت کند. - خدانگهدارتون. و تمام شد. صفحه سیاه شد، پایان یافت. کامنتها را باز کردم. سیلِ ابرازِ ناراحتی و خشم بود. انگشتانِ تند، ناسزاها را روانه میکردند به سمتِ خالقِ این بازیِ مرگبار. - فقط یک روانی این کار رو میکنه! جمله، مثلِ پتک، در میانِ انبوهِ کامنتها خودنمایی کرد. ناگهان، چشمم به یک کامنتِ کوتاه اما کوبنده افتاد: - دوستش چند روز پیش توی شهربازی خودکشی کرد، با هم بازی میکردن. نگاهم، میخکوبِ صفحه شد. شگفتی، مثلِ گزندِ نیشِ ماری، تمامِ بدنم را فرا گرفت. نفسِ سردی کشیدم و با ناباوری، دوباره خواندمش. و بعد، انگار که نیرویی نامرئی مرا هل داده باشد، از صفحه خارج شدم. واردِ پیجِ پسری شدم که مهسا دربارهاش گفته بود. ویدیویی که با دوستش نشسته بود را باز کردم. دوباره گوش دادم. همان صدا، همان لحن، همان بغضِ پنهان. وقتی حرف زد، دیگر شکی نداشتم. آری! این همان صدایِ آشنا بود. خودش بود. او هم نتوانسته بود از این تار عنکبوتِ مرگبار، خود را نجات دهد. همزمان، صدایِ تقهای، چنان ناگهانی و بلند در سکوتِ خانه پیچید که از جا پریدم. صدایِ کشیدهیِ کمرم را در هوا شنیدم. تنهایی، دشمنِ سکوت بود و هر صدایی را هزار برابر بلندتر و تهدیدآمیزتر میکرد. به عقب تکیه دادم. دور تا دورِ اتاق را با چشمهایِ گشاد شدهام کاویدم. هیچچیز نبود. فقط سایههایِ رقصان و سکوتِ سنگین. پلکهایم سنگین شده بودند، مثلِ دو وزنه که بخواهند مرا به اعماقِ خواب بکشانند. هم خسته بودم، هم از شدتِ خوابآلودگی، حوصلهام سر رفته بود. دلم فریاد میزد که بخوابم، اما کابوسِ نیمهشب، امانم نمیداد. ترس از اینکه مبادا در این خوابِ عمیق، دوازده را از دست بدهم، مثلِ خاری در گلویم گیر کرده بود و بیدار نگهام میداشت. با لرز، گوشی را برداشتم. یازده و ربع. نگاهِ بیرمقم به سمتِ لپتاپِ روی میز کشیده شد. شاید نوشتن، میتوانست این حسِ خفگی را کمی آرام کند. بلند شدم و به سویش رفتم. نشستم و روشنش کردم. حالا انگشتانم، سرد و بیحس، آمادهیِ نواختنِ سمفونیِ ترس بر کیبورد بودند. شروع کردم به نوشتن؛ تمامِ احساساتِ این چند روزم را، تمامِ ترس و اضطرابم را، بر صفحهیِ لپتاپ ریختم. - دیگه نمیتونم، دستام یخ کرده. احساس میکنم دارم از درون میترکم. فقط یه بازیه، ولی بازی نیست. این یه کابوسه که بیدار شدن ازش شاید بدتر از خودِ خواب باشه! خمیازهای کشیدم، انگار که حتی بدن هم از این همه تنش، به ستوه آمده بود. نگاهِ مضطربم، ساعت را شکار کرد. یک دقیقه تا شروعِ بازی مانده بود. نفسی عمیق کشیدم و منتظر ماندم. یک دقیقه برای من، مثلِ ده سال گذشت. هر ثانیه، ضربهای محکم بر مغزم بود و گذرِ کندِ آن، اضطرابم را هزار برابر میکرد. لرزشِ خفیفِ گوشی، مرا از دنیایِ درونم بیرون کشید. سرم را به آرامی چرخاندم، چشمهایم، ناخودآگاه، رویِ نورِ درخشانِ صفحه ثابت ماندند. دستِ لرزانم را، با احتیاط بلند کردم و گوشی را برداشتم. پیام را باز کردم و خواندم. ویرایش شده 3 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 6 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد #پارت سی و شش... - خانه را تاریک کن و دو دقیقه روبه روی آینه بدون پلک زدن به خود خیره شو، اگر طاقت نیاری میبازی. نگاهم را از صفحهی سردِ گوشی گرفتم و خیره به آینه شدم. دو دقیقه خیره شدن؟ باعث چیز خاصی خواهد شد؟! شانه بالا انداختم. این بازی، انگار حتی خودش هم نمیدانست چه میخواهد. نفس عمیقی کشیدم، اما سنگینیِ هوا در سینهام گیر کرد. بلند شدم. خانهام را در تاریکیِ مطلق فرو بردم؛ هر نوری را خاموش کردم، فقط تیرگیِ اتاق باقی ماند. سپس، به سویِ آینه گام برداشتم. ساعتِ گوشی را کوک کردم، گوشی را کنار گذاشتم و به صورتم خیره شدم؛ صورتی که در آینه، داغان به نظر میرسید. تلاش کردم پلک نزنم، انگار نیرویی نامرئی، پلکهایم را از ارادهام جدا کرده بود. حس کردم چیزی مرا به سویِ آینه میکشید، یک کششِ نامحسوس اما قدرتمند. صورتم، آرام و بیاراده، به شیشه نزدیک و نزدیکتر شد. چند ثانیه گذشت، اما گویی ساعتها سپری شد. چشمهایم کمی سوخت؛ اما این سوزش، مثلِ موجی گذرا، به زودی رفت. انگار که آینه، چشمانم را مجبور میکرد تا پلک نزنند، تا از این تماشایِ هولناک، غافل نشوند. آرام آرام، چهرهام در آینه شروع به تغییر کرد. انگار پلاستیکِ داغی باشد، در حالِ ذوب شدن. چشمهایم گشادتر و تنگتر میشدند، صورت کش میآمد و شکلش عوض میشد. این دگرگونی، آنقدر نامحسوس و تدریجی بود که انگار به آن عادت کرده بودم. اما ناگهان، موجی از ترس، چون صاعقهای، وجودم را در بر گرفت. قلبم شروع به کوبیدن کرد، چنان که گویی میخواست از سینهام بیرون بزند. دستهایم شروع به لرزیدن کردند، عرق سردی بر پیشانیام نشست. با این حال، دل کندن از آن آینه، بشدت سخت بود. مردمکهایِ چشمم، بیاراده، در صورتم میرقصیدند، در حالی که من هیچ حرکتی به آنها نداده بودم. صداهایی از گوشههایِ خانه به گوش میرسید؛ صداهایی مبهم، گنگ، که انگار داشتند در هم میپیچیدند و معنایِ خود را گم میکردند. حس میکردم دارم در اعماقِ آینه، در ورطهای تاریک، بلعیده میشوم. پاهایم سست شده بود، حسِ سقوط درونم را فرا گرفته بود. صدایِ گوشی، مثلِ ضربهای ناگهانی، مرا به خود آورد و همزمان، موجِ ترسی دیگر، در وجودم شعلهور شد. در همان لحظه، از جا پریدم. تند و عصبی برگشتم. سایهای، با سرعتی باورنکردنی، از مقابلِ دیدگانم گذشت. فرصتِ حتی برایِ وحشت از سایه را نداشتم. صدایِ افتادنِ گوشی از رویِ میز، مرا جا انداخت. با تمامِ سرعت برگشتم، اما در همان حین، سرم گیج رفت. تعادلم را از دست دادم و با صورت، بر رویِ زمینِ سرد، نقش شدم. ترس، چون خفاش، دورِ سرم چرخید. نمیدانستم در این تاریکیِ مطلق، چه بلایی در انتظارم است. دستهایم میلرزیدند، نفسم بریده بود. گوشیام، که همچنان صدایِ مبهمش در خانه میپیچید، مثلِ شمشیری بر اعصابم، ترسم را دوچندان میکرد. سریع آن را از رویِ زمین برداشتم و با عجله بلند شدم. یک قدم برداشتم که ناگهان، صدایِ خرد شدنِ چیزی، گوشم را خراشید. نمیدانستم چیست. فقط میخواستم نور را پیدا کنم، شاید نور، بتواند این کابوسِ تاریک را کمی کمرنگ کند. چیزی جلویِ دیدم نبود. مغزم یاری نمیکرد. حتی به ذهنم هم نرسید که نورِ گوشی را روشن کنم. همینطور کورمال کورمال دویدم که ناگهان، پایم بر رویِ شیئی تیز قرار گرفت. - آخ! دانلود رمان حجرة تنهایی 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد #پارت سی و هفت... از دردِ ناگهانی، نفسم برید. بغضم، که از ترس و درد در گلویم سنگینی میکرد، ترکید. اشکهایِ داغ، بیاختیار بر گونههایم سرازیر شدند. پاهایم دیگر توانِ ایستادن نداشتند. حسِ فرو ریختن درونم را فرا گرفته بود. راهی نمانده بود، اهمیتی به درد ندادم و به جلو رفتم، وقتی کلید را زدم نور اتاق را روشن کرد، احساسِ زنده بودن کردم. نفسی لرزان کشیدم، به دیوار تکیه دادم و آرام، رویِ زمینِ سرد سُر خوردم و نشستم. چشمانم را محکم رویِ هم فشردم. اشکهایم، مثلِ رودی خروشان، جاری بودند. کمکم، سوزشِ پایم، از انگشتان تا سرم، بالا کشید. حسِ بریده شدن و خراشیده شدن، تمامِ وجودم را گرفته بود. چشمانم را باز کردم، قدمهایی که بر زمین گذاشته بودم، حالا رویِ زمین، با خونم، نقش بسته بودند. طرحی سرخ و سیاه بر زمینِ تیره. گلدانِ شیشهایِ عزیزم، که دوستش داشتم، حالا تکه تکه شده بود و خاکسترش، با خون، در هم آمیخته بود. زانوانم را در بغل گرفته بودم؛ انگار میخواستم خودم را از سقوط نجات دهم. پیشانیام را روی زانوانم فشار دادم و بغضی که مدتها در گلویم گیر کرده بود، بالاخره ترکید. گریهام از کنترل خارج شد، هقهقهایم در تمام خانه پیچید، دیوارها انعکاس صدایم را مثل طعنهای دوباره به روحم میکوبیدند. شانههایم با هر گریه میلرزید و انگشتانم که محکم دور پاهایم حلقه شده بودند، از سردی میسوختند. ناگهان صدای گوشی مثل سیلی محکم بر صورتم خورد. هقهقم قطع شد. نفس در سینهام گیر کرد. آرام سرم را بلند کردم. چشمانم سرخ و ورم کرده بود و اشکها هنوز روی گونههایم میلغزیدند. گوشی را نگاه کردم. - بازی فردا در نیمهشب شروع خواهد شد. تپش قلبم به شدت بالا رفت. انگار قلبم میخواست قفسهی سینهام را از هم بدرد. گوشی را در مشتهایم محکم گرفتم، آنقدر محکم که استخوان انگشتهایم تیر کشید. حس میکردم اگر بتوانم آن را خرد کنم، شاید همه چیز تمام شود. شاید بتوانم از این کابوس فرار کنم. دندانهایم را روی هم فشار دادم؛ فکم درد گرفت از شدت خشم و بیپناهیای که در وجودم موج میزد. از ته دل، با صدایی که میلرزید فریاد زدم: - بسه! بسه دیگه! بسه! صدایم ترکید، انگار چیزی درونم شکست. پشتم را به دیوار چسباندم و آرام سرم را به آن تکیه دادم؛ دیوار سرد بود و سرمایش تا استخوانهایم خزید. اشکهایم دوباره، شدیدتر از قبل از گوشهی چشمانم سرازیر شدند. سینهام با هر نفسی بالا و پایین میشد و بغضم هنوز میلرزید. *** انگشتهای کوچک آراد را در دستم گرفته بودم؛ آنقدر کوچک، آنقدر بیدفاع، لمس پوست لطیفش آرامشی بود که هیچکس در این دنیا نمیتوانست به من بدهد. با لبخندی محو، در صورت بیگناهش خیره ماندم. تمام سختیهایی که کشیده بودم، تمام دردها، فقط وقتی به این کوچولو نگاه میکردم قابل تحمل میشدند. تنها او مرا زنده نگه داشته بود. آرام او را از آغوشم جدا کردم. سرش کمی تکان خورد و دلم لرزید. نفس را در سینه حبس کردم و با احتیاط روی تخت گذاشتمش تا بیدار نشود. نفسهای آرامش اتاق را پر کرده بود، موسیقی کوچکی که دلم میخواست تا ابد ادامهدار باشد. به سمت در اتاق رفتم. دستگیره را گرفتم، اما پیش از چرخاندنش، صدای خندهی زنانهای از بیرون آمد. صدایی سبک، بیخیال، و خنجری در روح من! دستم میخکوب شد. چند لحظه همانجا ایستادم، حس کردم زمین زیر پایم میلرزد. دانلود رمان حجرة تنهایی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد #پارت سی و هشت... مدتی بود که او وارد این خانه شده بود. خانهای که هیچوقت خانهی من نشد و حالا کاملاً از آنِ او بود. من زنِ قانونیاش، مادر بچهاش، کسی که برایش جنگیده بودم، اما خیانت؟ برای او مثل نفس کشیدن بود. آن زن لعنتی حتی کلید خانه را هم داشت. برای خودش قدم میزد، میخندید، مینشست، انگار اصلاً منی وجود نداشت. اگر انتخاب با خودم بود، هرگز، هرگز مادرِ پسر چنین مردی نمیشدم. با نفسی سنگین دستگیره را پایین کشیدم و در را آرام باز کردم. از اتاق بیرون آمدم. چند قدم که به سمت پذیرایی رفتم، تصویرش مثل ضربهای محکم در صورتم خورد. آن دو، در کنار هم نزدیک، خودمانی، در حال خندیدن! نگاهشان را تحمل نکردم. سرم را پایین انداختم. قلبم خورد شد، مثل شیشه زیر پا. امیر، همان مردی که بارها روی من دست بلند کرده بود، همان کسی که حتی یک بار هم برایم لبخند نزده بود، حالا برای او میخندید. برای زنی که هیچ حقی نداشت، اما همه چیز را از من گرفته بود. صدایش، نازک و زننده، مثل تیغ از پشت به من خورد: - هی تو! قدمهایم خشک شد. آهسته برگشتم. امیر با تکیه به مبل نشسته بود و با پوزخندی زهرآلود نگاهم میکرد. آن زن هم کنارش، به من خیره شده. حس میکردم هر دو نگاهشان را مثل سوزن در پوستم فرو میکنند. - برامون چای بیار، سریع. لحنش، لحنش آنقدر تحقیرآمیز بود که انگار با یک خدمتکار حرف میزند. نگاهم بیاختیار روی فرش زیر پایم افتاد. با صدایی که از شدت تحقیر و خشم میلرزید، آهسته گفتم: - خودت دست و پا داری. سرم را بلند کردم. صورت زن یک لحظه در هم رفت؛ چشمانش کاملاً گرد شده بود. انگار حتی تصورش را هم نمیکرد جوابش را بدهم. بعد نگاهش به سمت امیر چرخید. امیر از جا جم نخورد. فقط با همان پوزخند سرد و هولناکش به من نگاه کرد. نگاهش مثل دستهای نامرئی به گلویم چنگ میزد. - نشنیدی چی گفت؟ براش چای بیار، بار آخرت هم باشه اینجوری جوابش رو بدی! بعد به روی او خندید، خندهای واقعی از جان. خندهای که مثل پتک روی سرم خورد. من زنِ او بودم، اما در نگاهش هیچکس نبودم. قدم برداشتم و به سمت آشپزخانه رفتم. هر قدمم آرام بود، اما درونم طوفان داشت میچرخید. نه، من از امیر نمیترسیدم. سالها بود که ترس از او در وجودم مرده بود. آنقدر از دستش کتک خورده بودم که دیگر درد برایم معنای سابق را نداشت؛ مثل چیزی که به آن عادت کرده باشی، یک زخم قدیمی که دیگر سوزشش را حس نمیکنی. اما تحقیر؟ نه. تحقیر چیزی نبود که به آن عادت کنم. تحقیر، خفهام میکرد. من زن این خانه بودم، حتی اگر فقط روی کاغذ. حتی اگر خودش وانمود میکرد وجود ندارم. اما هنوز چیزی درونم نمیگذاشت اجازه دهم پایش را فراتر بگذارد. نمیگذاشتم دست کم بگیردم. نه او، نه آن زن. لیوانی از کابینت برداشتم. دستم کمی میلرزید؛ نه از ترس، از خشم خاموشی که در سینهام قل میزد. شیر آب را باز کردم. صدای جریان آب کمی از هیاهوی ذهنم کم کرد، اما نه آنقدر که آرام شوم. لیوان را از آب پر کردم. لبهاش سرد بود و سرمایش به انگشتانم نشست. دانلود رمان حجرة تنهایی 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 4 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) #پارت سی و نه... سمت اتاق قدم برداشتم. هنوز چند قدم مانده بود که صدای امیر، زمخت و پر از دستور، در خانه پیچید: - کجا؟! پاهایم بیاختیار ایستادند. نه برگشتم، نه جواب دادم. فقط همانجا وسط راه ماندم. سعی کردم نفسهایم را کنترل کنم. هوای سرد را وارد ریههایم کردم تا شاید خشمم کمتر شود. اما هنوز صدای او پشت سرم بود. - مگه قرار نبود برای خانمم چای بیاری؟! خانمش… چه کلمهی مزخرفِ قشنگی. طعم تلخش روی زبانم نشست. قلبم برای لحظهای سنگین شد، نه از عشق، نه از حسادت. من هیچوقت عاشق این مرد نبودم. هیچوقت قرار نبود حتی ذرهای علاقه نسبت به او داشته باشم. پس چرا اینقدر درد دارد؟ چرا اینقدر آزارم میدهد؟ چرا باید قلبم اینطور فشرده شود؟ نه برای او، برای خودم. برای اینکه همیشه، همیشه، همیشه فقط من باید تحمل کنم و او، برای هرکس جز من همه چیز میشود. انگار من فقط سهمم درد بود و او بخشندگی، لبخند، محبت، همه را خرج کسی کرد که حتی نصف من هم حق نداشت. نفس عمیقی کشیدم. پشت پلکهایم داغ شد، اما گریه نکردم. لیوان را محکمتر در دستم گرفتم و در همان حالتِ پشتکرده، تنها چیزی که در ذهنم تکرار میشد این بود که چرا باید همیشه من باشم؟ خودم را جمع کردم، انگار دارم از زیر بار یک کوه بیرون میآیم. قفسه سینهام تند بالا و پایین میرفت، اما صدایم را مجبور کردم محکم شود. زبانم خشک بود، ته حلقم مزهی تلخی داشت، همان مزهای که همیشه قبل از گفتنِ نه میآید. با صدایی نسبتاً بلند گفتم، واضح، بریده بریده و در عین حال پُر از غرور زخمی. - بذار خودش برا خودش بیاره، من اینجا خدمتکارش نیستم! همان لحظه حس کردم هوا در خانه یک ثانیه مکث کرد. نه، بیشتر از یک ثانیه؛ انگار دیوارها گوش داده بودند. پاهایم را آرام اما مصمم جلو برداشتم، حتی وقتی میدانستم از من نمیگذرد. دستم به دستگیره رسید، انگشتهایم به فلز سرد خورد، سرما تا مغزم دوید، و هنوز نفسم را کامل بیرون نداده بودم که اتفاق افتاد. از پشت کشیده شدم؛ کششی ناگهانی، بیرحم، با قدرتی که بدن را مجبور میکند حتی اگر نخواستهای، بپیچد. لیوان از دستم پرید. سقوطش کند نبود؛ سریع بود، انگار زمان برای من کند و برای آنها تند شده باشد. صدای شکستن شیشه کل خانه را پُر کرد، صدایی تیز و بیرحم، مثل پاره شدن چیزی داخل خودم. آب روی زمین دوید، یخ و سرد، و تکههای شیشه مثل دانههای ریزِ برق در برابر چشمم پراکنده شدند. برای یک لحظه کوتاه فقط نگاهم روی همان تصویر میلغزید. بعد نگاه امیر آمد. چشمهایش در هم فرو رفته بود، اخمش عمیق و نگاهش مثل شعلهای بود که قصد ندارد بسوزاند بلکه قصد دارد نابود کند. قبل از اینکه بتوانم حتی معنی آن حرکت را بفهمم، حس کردم موهایم را گرفته. انگشتهایم نه، دستهای او… محکم، زبر و بیرحم روی پوست سرم کشیده شدند. سرم به عقب رفت، فک و گردنم سوزش گرفت و یک موج دردِ خفیف اما ماندگار از پشت چشمهایم بالا زد. نفس از گلویم پرید؛ صدایم هم بیرون نیامد، فقط یک خفهگی تلخ مثل زنجیر افتاد روی زبانم. امیر با همان لحن کوبنده تکرار کرد، جملهاش را پرت کرد توی صورت من: - مگه من تا الان هزاران بار بهت نگفتم که حرف فقط حرف منه؟! در همان ثانیهها دیدم چطور آن زن انگار اصلاً چیزی ندیده. نگاهش به من نبود، به صحنه بود. پای راستش را بلند کرد و روی پای چپش انداخت، دقیق، بیتکلف، با لبخندی که از دور هم نفرتش معلوم بود. لبهایش فقط یک گوشه بالا آمده بود، نه برای همدردی، نه برای تاسف؛ برای تماشا کردن. انگار منتظر بود واکنش مرا ببیند، انگار میدانست بدن من قرار است چند دقیقه بعد بازی شود. و این تصویر، از هر ضربهای بیشتر میسوزاند؛ چون حقارت را زنده نگه میداشت. امیر مرا هل داد. آن هل دادن شبیه برخورد یک موج نبود؛ مستقیم بود و بیرحم، بیوقفه. تعادلم رفت، پاهایم دیگر فرمان نمیدادند، بدنم مثل چیزی که صاحب ندارد روی زمین سر خورد. روی شیشهها افتادم. اولین تماس مثل برق بود؛ فرو رفتن تکههای تیز در کف دستها و جاهایی که قرار نیست دردشان را اینقدر زود حس کنی. بعدِ دردِ اول، موج دوم آمد؛ سوزش، بریدگی، کشیدگیِ پوست. آب سرد دور و اطرافم بود، اما گرمای بدنم داشت از خشم و ترس میسوخت. ویرایش شده 4 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 4 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) #پارت چهل... کف دستهایم روی زمین نشست و انگار چیزی از درونش باز شد. خون یا فقط حسِ گرم بودنِ جایی که شکافته شده بود را روی شیشه سرد لمس کردم. آرنج دست چپم زخم برداشت؛ یک درد تیرکشنده که تا ساعد بالا میرفت و هر تکانِ بدنم را بدتر میکرد. پای چپم هم پیچید، اما پیچشِ دردش در مغزم ماند، مثل ضربهای که از داخل میزند. خواستم تکان بخورم، خواستم خودم را جمع کنم، اما بدنم مثل یک تکه شکسته فقط فرمان میگرفت و اجرا نمیکرد. هنوز در آستانهی بلند شدن بودم که دوباره همه چیز از هم پاشید. امیر پایش را محکم بر شکمم نشاند. این بار درد فقط سوزش نبود؛ فشاری بود که نفس را میبُرد. نفس خواستم، اما انگار مسیرش بسته شده باشد. قفسه سینهام بالا رفت، ولی هوایی وارد نشد. درد مثل مارپیچ در شکمم چرخید و تا پایین دندههایم بالا خزید. برای لحظهای حس کردم دنیا باریک شد، صداها دور شدند و تنها چیزی که باقی ماند ضربانِ درد بود. بعد ضربهها آمدند؛ پشت سر هم، دستها و پاهایش طوری میافتاد که گویی هیچ انسانی در بدنش زندگی نمیکند. انگار کسی که مرا میزد، فقط یک برنامه دارد و تمام. اشک از گوشهی چشمم راه افتاد، بیخبر، بیاراده. داغ بود اما سنگین، بین پلکهایم مینشست. تصویر آن زن تار میشد و دوباره واضح. میخندید… نه با دهان، بیشتر با حالتی که روی صورتش قفل شده بود. از ته دل! هر بار که میخندید، من بیشتر حس میکردم که دارد توهین میشود، دارد تأیید میشود، دارد لذت میبرد و این یعنی درد فقط مال بدن من نبود؛ مال ذهن من هم بود، مال غرورِ لهشدهی من هم بود. در میان همهی صداها، صدای گریهی بچهام رسید. نزدیک نبود، اما واضح بود؛ انگار از تهِ خانه میآمد، از عمق یک ترس قدیمی. گریهای که قرار نبود اینجا باشد. گریهای که نباید توی همین تکرارهای بیرحم بزرگ میشد. قلبم مثل چیزی که ترک برداشته باشد، یکباره ترک خورد. نتوانستم کاری کنم. دستهایم سنگین بودند، پاهایم بیاختیار میلرزید، دهانم بیصدا ماند، اما ذهنم فقط یک تصویر داشت! او، من و این شکستنِ بیدلیل. او گریه میکرد برای مادرش و من گریه میکردم برای او. *** شیشهها را جمع کردم و پایم را بستم، هر چند که درد شیشهها هرگز به اندازهی درد خرد شدنِ قلب نمیتواند بر جانم اثر بگذارد! در خوابی عمیق، چون دامنِ نرمی از آرامش، غرق شده بودم؛ انگار این نخستین باری بود که پس از سالها، چنین بینگرانی و بیدغدغه میخوابیدم. به پهلوی چپ دراز کشیده بودم که ناگهان صدایی مبهم و دور، چون زنگی زنگ زده، به گوشم رسید. صدایی که مانند نسیمی سرد و ناخواسته مرا از خواب عمیق بیرون کشید. پلکهایم را به آرامی باز کردم چشمانم در تاریکی سرگردان بودند. صدا، صدای کشیده شدن چیزی بود، گویی روحی غمگین بر زمین میخزد و تمام سکوت را در هم میشکست. آب دهانم را با زحمت قورت دادم و با تلاش، چشمانم را بر هم فشردم، در تلاشی نومیدانه تا خوابم را دوباره در آغوش گیرم. نور کمرنگی از بیرون به درون اتاق نشت کرده بود و سایهها را همچون پردهای سنگین بر دیوارها گسترش داده بود. آرنجهایم را به تخت چسباندم و به آرامی خودم را به جلو کشیدم تا صدای آزاردهنده را شناسایی کنم. ناگهان، صدای کشیده شدن دوباره آغاز شد و این بار، بلندتر و خشنتر از پیش، همچون نعرهی طوفانی در دل شب. چشمانم به میز افتاد که با شتاب به سوی تخت میآمد و ترس همانند چنگالهای سرد بر وجودم نشست. ضربان قلبم تند و شدید شده بود، گویی میخواست از سینهام بیرون بپرد و در دنیایی آزاد بچرخد. ویرایش شده 4 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 4 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد #پارت چهل و یک... تنها راهی که برایم مانده بود، این بود که پتو را با دستانِ لرزانم بر خود کشیده و مانند دژی در برابر ترس پنهان شوم. لحظهای بعد، صدای کشیده شدن ناگهان قطع شد. ترس مانند سایهای بیرحم، بر دلم نشسته. دستانم میلرزیدند به آرامی دستم را به دهانم چسباندم تا صدایی از من خارج نشود. چشمانم را محکم بر هم فشردم، در پی فرار از این واقعیت هولناک و تلاش برای خوابیدنِ دوباره تا فراموشی ترس را در آغوش بگیرم. آنقدر خسته بودم که سنگینی پلکهایم بر هر حسی غلبه میکرد؛ خواب مثل پتوی گرمی روی ترسهایم افتاده بود و آرامآرام مرا میبلعید. هنوز در نیمههوشی میلولیدم که ناگهان صدای تَق کوتاهی از دل تاریکی مرا از همان خوابِ نیمبند بیرون کشید. پلکهایم با بیمیلی باز شدند، انگار لابهلای مهِ خواب گیر کرده بودند. سرم گیج میرفت و هنوز نمیدانستم کجام؛ تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که آن صدا واقعی بود. صدای تق… تق… تق دوباره تکرار شد؛ اینبار پشت سر هم، با نظمی عجیب، مثل قطرههایی که روی حوضی خالی میچکند. سعی کردم بیتفاوت بمانم اما هر ضربه مثل سوزنی ریز از پوست رد میشد و مستقیم روی اعصابم فرو میرفت. بیاختیار نگاهم را به روبه رو دوختم؛ نور کمرنگی از پنجره میتابید و سایهها را در اتاق میلغزاند. در آن نیمروشنایی، چیزی دیدم، یا فکر کردم میبینم! دیگر خودم هم واقعیت را از توهم تشخیص نمیدهم! نفس در سینهام خشک شد. اخمم ناخودآگاه در هم رفت؛ نه، یک چیز نبود، انگار یک نفر بود! از جایش تکان نمیخورد. ایستاده بود. صاف، مستقیم روبه روی من. یک مرد، یا چیزی شبیه به مرد. پیراهن سفیدش در تاریکی کمی برق میزد، اما صورتش نه، هیچ چیز از صورتش دیده نمیشد؛ فقط تیرگی محض، سیاهی غلیظی که انگار به عمد خودش را پنهان کرده باشد. تمام وجودش بیحرکت بود، آنقدر بیحرکت که حس میکردم زمان دورش یخ زده. ترس مثل موجی سرد از ستون فقراتم بالا آمد، چسبید به شانههایم و همانجا یخ زد. بدنم خشک شد؛ نه میتوانستم فریاد بکشم، نه حتی یک پلک بزنم. تنها چیزی که از من باقی مانده بود نفسهایی تند و کوتاه بود که سینهام را میلرزاند. نگاه از او نمیکَندم؛ انگار اگر چشمم را برمیداشتم نزدیکتر میشد، یا شاید ناپدید میشد. هر دو حالت از هم ترسناکتر بودند. با زور، با تمام نیرویی که از ترس خالی شده بود، توانستم انگشتانم را تکان بدهم. دستم لرزید، پتو را چنگ زدم و با حرکتی عصبی روی صورتم کشیدم. زیر پتو هوا سنگینتر شد، گرمتر، اما با همان گرما عرق سردی از شقیقههایم پایین میدوید. نفسهایم نامنظم بود، مثل فردی که تازه از زیر آب بیرون کشیده شده. پتو! پتو تنها سپرم بود؛ انگار همین یک لایهنازک میتوانست بین من و آن موجود فاصله بیندازد. با اینکه احمقانه بود، اما باورش میکردم. جرأت نداشتم آن را کنار بزنم. حتی جرأت نداشتم چشم باز کنم. اگر نگاه میکردم، اگر هنوز آنجا بود! چشمانم را محکمتر بستم، آنقدر که پلکهایم درد گرفت. فقط میخواستم دوباره بر روی همه چیز خواب برود، روی ترس، روی صداها، روی سایهای که نمیدانستم واقعی بود یا از دل کابوس بیرون خزیده. نمیدانم چقدر طول کشید؛ شاید چند دقیقه، شاید چند ساعت. فقط یادم هست که در نهایت، همان ترسی که بیدارم کرده بود، دوباره مرا به خواب برد، خوابی سنگین، تاریک و بیپناه. دانلود رمان حجرة تنهایی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 5 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد #پارت چهل و دو... *** دستم را آرام روی صورت نازنین پسرم کشیدم؛ همان صورت کوچک و معصومی که حتی در خواب هم بوی آرامش میداد. موهای نرمش روی پیشانیاش ریخته بود و نفسهای منظمش، کوتاه و گرم، در سکوت اتاق میپیچید. خم شدم، او را با احتیاط روی تخت خواباندم و پتو را تا روی شانههایش بالا کشیدم. انگار اگر ذرهای محکمتر لمسش میکردم، تمام این لحظهی آخر میشکست و فرو میریخت. همانطور که نگاهم به صورت خوابآلودش گره خورده بود، تمام لحظههایی که با او زندگی کرده بودم، یکباره مثل سیلی از خاطره به ذهنم هجوم آوردند؛ خندههای از ته دلش، ذوقی که در چشمهایش برق میزد، بازیهای کودکانهاش، دستهای کوچکش که برای آغوش من باز میشدند. او فقط پسرم نبود؛ تمام جانم بود، تمام دلخوشیام، تنها چیزی که هنوز مرا به این زندگی لعنتی وصل نگه داشته بود. هر بار که از دست پدر بیرحمش کتک میخوردم، این بچهی کوچک تنها کسی بود که با من گریه میکرد. با همان دستهای نحیف و کودکانهاش خودش را به من میرساند، بغلم میکرد، صورتم را نوازش میکرد، انگار میخواست با تمام کوچکیاش مرا از آن جهنم نجات دهد. او همه چیز را میفهمید؛ بیشتر از سنش، بیشتر از چیزی که باید. درد را میشناخت، اشک را میفهمید، ترس را از نگاه من میخواند، اما نه زبانی داشت که از من دفاع کند، نه جثهای که سد راه ظلم شود. اشک بیاجازه در چشمهایم جمع شد و دیدم را تار کرد. چگونه میتوانستم بچهام را در خانهی همان مرد و همان زن رها کنم؟ چطور میتوانستم پشت به آراد کنم و بروم، وقتی میدانستم بعد از من قرار است در سایهی چه آدمهایی نفس بکشد؟ قلبم در سینه مچاله میشد. حس میکردم کسی با دستهای بیرحم، از درون دارد روحم را تکهتکه میکند. اما من راهی نداشتم، هیچ راهی. امیر مرا طلاق داده بود، با بیرحمی کنارم گذاشته بود و حالا من زنی بیپناه بودم، بیپشت، بیخانه. با این حال، ته دلم هنوز به یک امید نحیف چنگ میزدم؛ اینکه بعد از دو سال و نیم، شاید خانوادهام هنوز مرا از یاد نبرده باشند. شاید هنوز جایی برای من در خانهی پدری مانده باشد. شاید همه چیز آنقدر که من از آن میترسم، تمام نشده باشد. چه شد که زندگیام به اینجا رسید؟ کِی از آن دختر ساده و امیدوار، به زنی تبدیل شدم که حالا باید با یک چمدان، با یک دل شکسته و با هزار ترسِ توی سینه، از خانهاش بیرون برود؟ راهی که آمده بودم، پر بود از آه و بغض و زخم؛ راهی که هر قدمش با تحقیر همراه بود و هر پیچش با گریه. زندگیام به جای خانه، شبیه راهرویی تاریک شده بود که هرچه جلوتر میرفتم، نورش کمتر میشد. لبهایم را روی دست کوچک فرشتهام گذاشتم و از ته دل بوسیدمش. بوییدمش؛ با حرص، با درد، با حس مادریای که میخواست این بو را تا ابد در جانش نگه دارد. انگار میخواستم پیش از رفتن، تمام وجودش را در حافظهام حک کنم؛ گرمای پوستش، بوی تنش، نرمی انگشتهایش. دستی به اشکهایی که بیوقفه از صورتم سرازیر بودند کشیدم، اما فایدهای نداشت؛ هرچه پاک میکردم، بیشتر میآمدند. بلند شدم. پاهایم سست بود، انگار وزن غم روی زانوهایم افتاده بود. چمدانی که لباسهایم را در آن ریخته بودم برداشتم و به اتاق نگاهی انداختم؛ اتاقی که شاهد همهی دردهایم بود، همهی شبهایی که بیصدا گریسته بودم، همهی روزهایی که زیر سقفش شکسته بودم. دیوارهایش انگار هنوز صدای گریههایم را در خود نگه داشته بودند. از اتاق بیرون آمدم، از جایی که هم زندانم بود و هم تنها پناه آخرم. امیر و آن زن لعنتی در پذیرایی نشسته بودند، انگار از قبل برای تماشای رفتنم آماده شده بودند. منتظر بودند. نه با غم، نه با تردید، با آرامشی سرد و آزاردهنده. دانلود رمان حجرة تنهایی 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 5 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد #پارت چهل و سه... وقتی نگاهم به امیر افتاد، او بلند شد و مقابلم ایستاد. مجبور شدم سرم را بالا بگیرم تا در چشمهایش نگاه کنم. همان چشمهایی که روزی فکر میکردم پناهم هستند، حالا برایم چیزی جز قساوت و سنگدلی نداشتند. در صورت هر دویشان ردی از رضایت دیده میشد؛ نوعی آسودگی مسموم، نوعی خوشحالیِ پنهان نشده. دلم میخواست بدانم از چه شاد بودند؟ از اینکه مرا از زندگیشان بیرون کرده بودند؟ از اینکه امیر به زنی رسیده بود که دلش میخواست؟ یا از اینکه توانسته بودند زندگی مرا با دستهای خودشان ویران کنند و حالا نتیجهاش را با لبخند تماشا کنند؟ امیر با لحنی که سعی داشت آرام باشد اما در گوش من چیزی جز ریا نبود، گفت: - نگران آراد نباش، من و نازنین مراقبش هستیم. صدایش در من نفرتی تازه بیدار کرد. دلم نمیخواست حتی یک لحظهی دیگر آن صدا را بشنوم. صدایی که برایم بوی خیانت، تحقیر و خشونت میداد. پوزخند تلخی روی لبم نشست و به نازنین چشم دوختم. او میخندید؛ نه لبخندی ساده، نه حتی پیروزمندانه، خندهای که از سر لذت بردن از زخم من بود. خندهای که از صورتش کنار نمیرفت، انگار دیدن سقوط من برایش شیرینترین صحنهی دنیا بود. چشمهایش را با ناز ادا در حدقه چرخاند و از جایش بلند شد. آرام قدم برداشت، با طمأنینهای زننده، طوری که انگار صاحب این خانه و صاحب این زندگی شده. وقتی به من رسید، چند لحظه نگاهم کرد؛ از آن نگاههایی که پر از تحقیر است. بعد دستش را روی شانهی امیر گذاشت، انگار میخواست مالکیتش را به رخ بکشد. لبخند تصنعیاش را روی لب نشاند و گفت: - راست میگه عشقم، من حواسم به پسرم هست. اگه من مراقبش نباشم، کی باشه؟ پسر خودمم هست! اخمهایم در هم گره خورد. خون در رگهایم به جوش آمد. برای چند ثانیه حتی نفهمیدم چه گفته. آرادِ من پسرِ اوست؟ چطور جرئت میکرد چنین حرفی بزند؟ چه حقی داشت نام مادری را حتی در ذهنش به خودش نزدیک کند؟ دندانهایم را روی هم فشار دادم، آنقدر محکم که فکم درد گرفت. خشم و درد در گلویم گره خورده بود، اما بالاخره صدایم بیرون آمد؛ خشدار، لرزان و پر از نفرت: - آراد پسر تو نیست. اگه هم من گذاشتم بمونه، فقط چون میدونم امیر چقدر پسرش رو دوست داره و نمیذاره یک زن عوضی عین تو کاری باهاش بکنه. مکث کوتاهی کرد. ابروهایش بالا رفت، اما نه از ناراحتی؛ بیشتر شبیه کسی بود که نمایش بامزهای دیده باشد. بعد خندهاش برگشت. بلندتر، بیپرواتر و توهینآمیزتر. صدای خندهاش در خانه پیچید و روی اعصابم کشیده شد. امیر در سکوت ایستاده بود و فقط نگاه میکرد؛ مثل همیشه، بیواکنش در برابر تحقیری که به من میشد، یا شاید حتی راضی از آن. نازنین میان خنده گفت: - وای، چقدر خندهدار! گذاشتی بمونه؟! بعد دستش را به طرف روسریام آورد و آن را گرفت، انگار میخواست مرتبش کند، اما لحن و نگاهش چیزی جز تمسخر نداشت. خندهاش کمرنگ شد و با صورتی پر از ریشخند، آهسته و کشدار گفت: - بچه رو چجوری میبردی وقتی بیکس و کاری؟! اینبار حرفش مثل خنجری دقیق در قلبم فرو رفت. بیکس و کار؟ این دو کلمه در سرم پیچید. من بیکس و کار بودم؟ پس آن خانوادهای که هنوز به امیدشان زنده بودم چه؟ آن خانهای که میخواستم به آن برگردم چه؟ یا نکند واقعاً دیگر کسی را نداشتم و فقط خودم را با امیدی دروغین سرپا نگه داشته بودم؟ دانلود رمان حجرة تنهایی 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 5 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد #پارت چهل و چهار... قبل از آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، با تمام خشم و تحقیر جمعشده در وجودم محکم هلش دادم. بدنش به عقب رفت و اگر امیر سریع نگرفته بودش، احتمالاً نقش زمین میشد. اشکهایم دوباره سرازیر شدند، اما نه از ترس او و نه از ارزش حرفهایش؛ او آنقدر برایم بیارزش بود که گریهام را صاحب شود. من برای بچهام گریه میکردم، برای آراد، برای جدایی از او، برای اینکه هر بهانهای کافی بود تا دلم برایش بشکند و سیل اشکم راه بیفتد. امیر با عصبانیت نگاهم کرد. در چشمهایش اخطاری بود، خشمی آمادهی انفجار، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، چمدانم را برداشتم و بیآنکه حتی یک بار دیگر پشت سرم را نگاه کنم، از آن خانهی سرد و بیروح بیرون زدم. خانهای که روزی به خیال من قرار بود پناه باشد و حالا فقط بوی خیانت و خفگی میداد. هوای بیرون سرد بود، اما نه سردتر از دلم. قدم در خیابان گذاشتم و بیهدف راه رفتم. اشکهایم بیوقفه پایین میآمدند و مردم هرکس از کنارم رد میشد، نگاهی کوتاه و متعجب به صورتم میانداخت. بعضیها ابرو بالا میدادند، بعضیها فقط رد میشدند، بیآنکه بدانند زنی که از کنارشان میگذرد، همین حالا زندگیاش را پشت سر گذاشته و چیزی جز یک چمدان و یک قلب شکسته برایش نمانده. نمیدانم چقدر راه رفتم. زمان در آن حال برایم معنایی نداشت. فقط میرفتم، بیآنکه بفهمم پاهایم کجا میروند. آنقدر اشک ریختم و آنقدر راه رفتم که پاهایم دیگر توان نداشتند؛ زانوهایم سست شده بود و کف پاهایم میسوخت. بالاخره سوار ماشینی شدم و با صدایی که هنوز از گریه میلرزید، آدرس خانهی پدرم را دادم؛ همان خانهای که در آن بزرگ شده بودم، همان خانهای که سالها پیش به خاطر اشتباه پدرم رهایش کرده بودم و حالا، با شکستهترین حال ممکن، دوباره به سمتش برمیگشتم. آسمان ابری بود و نمنم باران روی شیشهی ماشین مینشست. قطرهها یکییکی پایین میلغزیدند و منظرهی بیرون را تار میکردند؛ درست مثل اشکهایی که دید من را گرفته بودند. مردم زیر باران قدم میزدند، بعضیها چتر به دست، بعضیها شتابزده، بعضیها آرام. من خیره به شیشه مانده بودم و در دلم فکر میکردم شاید آسمان هم امشب دلش گرفته؛ شاید او هم به جای من گریه میکند. از کجا معلوم؟ شاید بعضی شبها، آسمان حال آدمها را از خودشان بهتر میفهمد. با صدای راننده به خودم آمدم. ماشین ایستاده بود. کرایه را پرداختم و پیاده شدم. دلم میخواست کمی بیشتر همانجا بمانم، زیر باران، میان خیابان، و فقط به قطرههایی که از آسمان میافتادند نگاه کنم؛ شاید اگر چند دقیقه بیشتر معطل میکردم، جرئت روبه رو شدن با گذشتهام را پیدا میکردم. اما چارهای نبود. این آخرین جایی بود که میتوانستم به آن پناه ببرم. دستم را روی زنگ گذاشتم و آن را فشردم. صدای زنگ در سکوت بارانی کوچه پیچید. یک دقیقه منتظر ماندم، اما خبری نشد. قلبم آرامآرام شروع به تند زدن کرد. دوباره زنگ زدم و باز هم، اینبار پشت سر هم، با اضطرابی که لحظهبهلحظه بیشتر میشد. بالاخره صدای باز شدن در آمد. بیاختیار لبخند محوی روی لبم نشست؛ لبخندی خسته، لرزان، آمیخته با امیدی شکننده. یک قدم جلو گذاشتم تا وارد شوم، اما همان لحظه در نیمهباز ماند و پدرم را دیدم. با ابروهای درهم و صورتی سرد، درست وسط چارچوب در ایستاده بود. کنار نرفت. فقط نگاهم میکرد، انگار منتظر بود من چیزی بگویم، یا شاید منتظر بود ببیند اصلاً حق دارم وارد شوم یا نه. دانلود رمان حجرة تنهایی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 6 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد (ویرایش شده) #پارت چهل و پنج... لحظاتی طول کشید تا کنار رفت و من با خنده وارد شدم؛ خندهای لرزان، خسته، اما واقعی. بعد از آن همه اشک، بعد از آن همه له شدن، فقط فکرِ دیدن پدر و مادرم کافی بود که گوشهی لبم بالا برود. انگار همین که پا به این خانه گذاشته بودم، یک تکه از ویرانیِ درونم آرام گرفته بود. چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. چقدر دلم برای همین خانه، برای همین دیوارها، برای همین حس آشنا پر کشیده بود. به سمت پدرم برگشتم. در را پشت سرم بست و صدای بسته شدنش در فضا پیچید؛ صدایی کوتاه، خشک و سنگین. سرش را بالا آورد و مستقیم به صورتم نگاه کرد. من اما هنوز در حال و هوای دلتنگی بودم، هنوز باور داشتم قرار است بعد از این همه مدت، یک آغوش پدرانه تمام زخمهایم را برای چند لحظه هم که شده آرام کند. با ذوقی که از ته دل میآمد، لب زدم: - خوبی بابا؟ دلم براتون یه ذره شده. دو سال و نیم، زمان کمی نبود. دو سال و نیم دوری، دو سال و نیم قهر با گذشته، دو سال و نیم زندگی در جایی که قرار بود خانهام باشد و نبود. طبیعی بود که حالا دلم بخواهد خودم را در آغوش پدرم رها کنم و فقط برای چند ثانیه، دوباره همان دختر سابق باشم؛ همان دختری که خیال میکرد پدرش همیشه پناهش میماند. چمدان را همان کنار رها کردم و یک قدم جلو رفتم. دستهایم را باز کردم تا در آغوشش بگیرم، تا کمی از این دلتنگیِ تلنبار شده در سینهام کم شود، تا شاید بوی تنش، گرمای وجودش، سنگینی دستهایش روی شانهام، به من بفهماند که هنوز هم جایی در این دنیا دارم. اما قبل از آنکه حتی به او برسم، بدنم با حرکتی سرد و ناگهانی کنار زده شد. نه محکم، نه خشن، اما آنقدر بیرحمانه که همان لحظه خشکم زد. پدرم بدون آنکه چیزی بگوید از کنارم رد شد و به داخل خانه رفت؛ انگار نه دختری روبه رویش ایستاده بود، نه اشکی پشت لبخندش پنهان بود، نه دلتنگیِ دو سال و نیمهای میان ما فاصله انداخته بود. دستهایم همانطور در هوا معلق ماندند. انگشتهایم نیمهباز، آغوشم ناتمام و قلبم درست وسط سینهام، مات و مبهوت چند لحظه همانطور ایستادم و فقط به پشتِ دورشوندهی پدرم نگاه کردم. برای اولین بار بود که او با من اینطور رفتار میکرد. اولین بار بود که به جای کشیده شدن به آغوشش، از خودش پس زده میشدم. آرام، خیلی آرام، دستهایم را پایین آوردم. انگار وزنشان چند برابر شده بود. خم شدم، دستهی چمدان را گرفتم و بیصدا وارد خانه شدم؛ با همان شوکی که هنوز کامل به جانم ننشسته بود، با همان تردیدی که مثل بخار سرد، دور ذهنم پیچیده بود. همان که وارد شدم، بوی آشنای خانه در مشامم پیچید؛ بویی که ترکیبی بود از چوب، غذای تازه، تمیزی و خاطره. همان بویی که روزی برایم معنی امنیت داشت. ناخودآگاه چشمهایم بسته شد و نفسم را عمیقتر فرو دادم. دیگر آن حس غریبی و بیپناهیای که تا چند دقیقه قبل دورم پیچیده بود، کمی عقب نشست. اینجا خانه بود، یا دستکم چیزی شبیه خانه. دلم همین را میخواست؛ دلم میخواست برگردم به روزهایی که غم هنوز معنای روشنی نداشت، به سالهایی که بزرگترین ناراحتیام دعوای کوتاه با مادرم بود یا اخم گذرای پدرم. دلم میخواست زمان، همینجا، میان بوی غذا و سکوت عصرگاهی خانه، یکباره عقب بکشد و همهچیز را برگرداند به قبل از این همه درد. چمدان را گوشهای گذاشتم و نگاهم ناخودآگاه به سمت آشپزخانه کشیده شد. بوی غذا از همانجا میآمد؛ گرم، خوشعطر و آشنا. قلبم کمی تندتر زد. مطمئن بودم مادرم همانجاست. مگر میشد این بو در خانه بپیچد و او آنجا نباشد؟ مگر میشد من برگردم و اولین تصویرم از خانه مادرم نباشد؟ ویرایش شده 7 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 6 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مرداد #پارت چهل و شش... با همان شوقی که کودکیهایم را زنده میکرد، قدمهایم را تند کردم و وارد آشپزخانه شدم. - سلام مامان! صدایم با شادمانی در خانه پیچید؛ بلند، روشن و پر از اشتیاق. درست مثل قدیم، درست مثل روزهایی که از مدرسه میدویدم داخل خانه و قبل از هر چیز صدایم را به گوش مادرم میرساندم. کنار سینک بود، به سمتم برگشت و همان لحظه، خنده روی لبم آرامآرام یخ زد. اول لبهایم از هم باز ماند، بعد ابروهایم در هم رفت، و در آخر تعجب، مثل ضربهای ناگهانی، تمام صورتم را گرفت. این زن... مادرم نبود. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. او هم با تعجب به من خیره شده بود، انگار حضور من برای او هم غیرمنتظره بود. نه در نگاهش آغوشی بود، نه گرمایی، نه حتی آن مهربانی سادهای که غریبهها گاهی در مواجههی اول نشان میدهند. لبهایم خشک شد. صدا به سختی از گلویم بیرون آمد: - شم…ا؟! زن دستهایش را زیر آب گرفت، شست و با آرامشی سرد شیر را بست. بعد کامل به سمت من برگشت. حالت صورتش طوری بود که انگار نه حوصلهی توضیح داشت و نه تمایلی برای نرم کردن این موقعیت عجیب. فقط نگاهم کرد؛ صاف، بیلبخند و بیانعطاف. با همان سردی، با صدایی که بیدلیل هم بلند بود و هم ترسناک گفت: - من زن باباتم. جملهاش مثل پتک توی سرم فرود آمد. برای چند لحظه زمان ایستاد. صداها دور شدند. حتی انگار نفس کشیدن هم یادم رفت. فقط به دهان او خیره ماندم؛ به لبهایی که این جمله را به سادگی گفته بودند، انگار دربارهی پیشپاافتادهترین اتفاق دنیا حرف میزد. زن باباتم؟! میخواستم معنیاش را بفهمم. میخواستم کلمات را کنار هم بچینم، هضمشان کنم، برایشان توجیهی پیدا کنم، اما نمیتوانستم. مغزم از کار افتاده بود. دوباره به کارش برگشت، انگار نه زندگی من با همان یک جمله زیر و رو شده بود، نه دنیایم همانجا ترک برداشته بود. حضور کسی را پشت سرم حس کردم؛ حضوری سنگین و آشنا، اما حالا غریب! با دهانی خشک و حالی آشفته برگشتم و با قامت بلند پدرم روبه رو شدم. چشمهایم ناخودآگاه در صورتش چرخید. به دنبال چیزی میگشتم، شاید همان حس قدیمی، همان نرمی، همان مهر و همان اطمینانی که همیشه در نگاهش بود. اما هرچه بیشتر نگاه کردم، کمتر پیدایش کردم. آن برق آشنا دیگر در چشمهایش نبود. نگاهش خسته بود، بسته بود، شاید حتی کمی بیگانه. قلبم با اضطراب در سینه میکوبید. پس مادرم کجا بود؟ آغوش امن او کجا بود؟ آن زنی که همیشه هر شکستی را با بوسه و نوازش از دلم بیرون میکشید کجا رفته بود؟ چرا هیچکس چیزی به من نگفته بود؟ چرا من اینطور، وسط ویرانی خودم، باید با ویرانی دیگری روبه رو میشدم؟ پدرم بعد از چند لحظه سکوت، کوتاه و بیاحساس گفت: - بیا بشینیم حرف بزنیم. نه لحنش شبیه دعوت بود، نه صدایش بوی دلجویی میداد. بیشتر شبیه اعلام چیزی بود که باید بشنوم؛ چیزی که شاید خودش هم از گفتنش راحت نبود. به سمت پذیرایی رفت و من، بیآنکه واقعاً بدانم چطور، دنبالش راه افتادم. پاهایم سنگین شده بودند؛ انگار روی زمین کشیده میشدند. دانلود رمان حجرة تنهایی 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد #پارت چهل و هفت... روی مبل تکنفرهی روبه رویش نشستم و دستهایم را به هم قفل کردم تا لرزششان کمتر معلوم شود. چشمهایم مدام در خانه میچرخیدند. همه چیز تغییر کرده بود. مبلمان جدید بود، پردهها شیکتر شده بودند، چیدمان خانه بهمراتب مرتبتر و زیباتر از قبل بود. رنگها گرمتر بودند، وسایل گرانتر به نظر میرسیدند، و همه چیز از بهبود وضع مالی پدرم خبر میداد. عجیب بود، اما با وجود آشفتگیام، لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. زیر لب خدا را شکر کردم. با خودم گفتم لااقل اوضاعشان خوب شده. لااقل زندگیشان سر و سامان گرفته. شاید همین کمی از فشار دلم را کم میکرد. اما آن لبخند هنوز کامل شکل نگرفته بود که پدرم، بیمقدمه و مستقیم گفت: - یک سال و نیمه که من و مادرت طلاق گرفتیم. احساس کردم کلماتش را میشنوم، اما نمیفهمم. انگار صدا از خیلی دور آمده باشد. انگار زبانش را بلد باشم اما معنایش از ذهنم فرار کرده. فقط به او خیره ماندم. طلاق؟ من و مادرت؟ یک سال و نیم؟ ذهنم سعی میکرد این واژهها را کنار هم بگذارد، اما نمیتوانست، انگار هر کلمه جداگانه زخمی بود که پشت سر هم روی من فرود میآمد. چشمهایم از تعجب گرد شد. خون از صورتم پرید. ناگهان از جا بلند شدم، طوری که مبل زیر پایم کمی جا به جا شد. سرم را کج کرده بودم و با ناباوری، با وحشتی که لحظهبهلحظه بیشتر میشد خیره در چشمهایش گفتم: - چی گفتی؟! طلاق؟! برا چی؟! صدایم همزمان هم بلند بود و هم شکسته. هم اعتراض داشت هم استیصال. من دنبال توضیح نبودم؛ دنبال نجات از چیزی بودم که تازه شنیده بودم. دنبال جملهای بودم که بگوید اشتباه شنیدهام، که این فقط سوءتفاهمی احمقانه است، که مادرم همین حالا از در وارد میشود و همه چیز سر جای خودش برمیگردد. پدرم سرش را کمی بالا آورد و در چشمهای بارانیام نگاه کرد. صورتش برای لحظهای درهم رفت؛ انگار گفتن ادامهی ماجرا هم برایش ساده نبود، اما با این حال خیلی زود خودش را جمع کرد. بعد آرام، با صدایی گرفته اما محکم گفت: - بهم خیانت کرد و طلاق گرفتیم، فقط میخواست بره و با کسی که عاشقش شده زندگی کنه. نفس در سینهام حبس شد. اگر جملهی قبلیاش مثل ضربه بود، این یکی مثل فرو رفتن چاقو در قلبم بود. مادرم و خیانت؟ نه… نه، این یکی دیگر حتی در حد تصور هم نبود. مادری که تمام عمرش را با صبر و سکوت و عشق گذرانده بود؟ زنی که همیشه ستون خانه بود، همیشه پناه من بود، همیشه از عشق و وفاداری حرف میزد؟ او خیانت کرده بود؟ آن هم بعد از این همه سال زندگی؟ فقط برای اینکه برود کنار کسی که دوستش دارد؟ نه، امکان نداشت! اصلاً امکان نداشت. سرم شروع کرد به سوت کشیدن. صدای قلبم را میشنیدم؛ تند، بینظم و وحشتزده. انگار دیوارهای خانه به سمتم نزدیک میشدند. انگار هوا ناگهان کم شده بود. لبهایم از هم باز مانده بود، اما نفس درست بالا نمیآمد. پاهایم را دیگر حس نمیکردم. بدنم سست شد و قبل از آنکه حتی بفهمم، زانوهایم خم شدند و همانجا روی زمین افتادم. سرامیک زیر زانوهایم سرد بود، اما نه سردتر از خبری که شنیده بودم. اشکهایم حالا مثل سیلاب پایین میآمدند؛ داغ، بیامان و خفهکننده. دستم را روی سینهام گذاشتم، انگار میخواستم جلوی فروپاشی قلبم را بگیرم. بغض چنان گلویم را گرفته بود که کلمات به سختی راهشان را پیدا میکردند. با صدایی بریده، شکسته و ناباور نالیدم: - امکان… نداره… دانلود رمان حجرة تنهایی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 8 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد #پارت چهل و هشت... و همانطور که روی زمین زانو زده بودم، با چشمهایی تار و دلی که دیگر تاب نداشت، فقط یک چیز در سرم میچرخید، اگر این حرف حقیقت داشته باشد، پس من دیگر دقیقاً به کدام بخش از گذشتهام میتوانستم باور داشته باشم؟ از جایش بلند شد. آهسته و بیعجله چند قدم برداشت و از من دور شد. هر قدمش مثل فاصلهای بود که میان ما سالهاست افتاده و حالا تازه دارم عمقش را میفهمم. به پشتش خیره مانده بودم؛ به شانههایی که روزی برایم کوه بودند و حالا انگار دیواری سرد شده بودند. درست وقتی فکر کردم حرفهایش تمام شده، درست وقتی تصور کردم دیگر بدتر از این نمیشود، ناگهان ایستاد. مکثی کوتاه کرد و بعد بیآنکه حتی برگردد نگاهم کند آخرین تیر را پرتاب کرد. - اتفاقی که بین تو و شوهرت افتاد به ما مربوط نیست، میدونم طلاقت داد، حتی نتونستی اون رو نگه داری! حالا مجبورم هرچی داد رو پس بدم! صدایش بلند بود و تند بود، خشم در آن موج میزد. نه صدای پدری که از درد حرف میزند، بلکه صدای مردی بود که انگار خودش را طلبکار میداند. هر کلمهاش مثل سیلی به صورتم برخورد میکرد. انگار من نه دخترش، که معاملهای شکستخورده بودم؛ سرمایهای که سود نداده بود. بدون اینکه بتوانم باور کنم، روی پاهایم ایستادم. زانوهایم میلرزیدند، اما درونم چیزی فریاد میزد که نباید عقب بکشم. به پشتش خیره شدم، به قامتی که زمانی برایم نماد پناه بود. صدایم از میان گلویم با لرز بیرون آمد: - پس منو، فقط به خاطر پول به اون دادی؟ همینقدر بیارزشم؟! اشکهای داغ روی گونههایم دوید؛ هقهقم از اعماق وجودم بیرون میزد، بیاختیار، بریده و خفه. درد مثل جریانی از خون تازه در رگهایم سنگین و سوزناک دوید. انتظارش را نداشتم، هیچوقت حتی تصورش را هم نکرده بودم. برای لحظهای، تمام چیزهایی که از عشق و خانواده میدانستم فرو ریخت. چرا؟ چرا کسانی که من را داشتند، همانهایی که قرار بود همیشه کنارم باشند، حالا بازیام داده بودند؟ چرا زندگی من، اینقدر ساده، شده بود بخشی از حساب و کتابهای دیگران؟ صدایم بالا رفت، بیآنکه بتوانم کنترلش کنم. بغض تبدیل به فریاد شد؛ فریادی از ته گلو، آمیخته با اشک، با ترس و با شرم. - پس راست میگفتن که من بیکس و کارم! صدای خودم را شنیدم، غریب، شکسته و خسته بود. او حتی برنگشت نگاهم کند. قدم دیگر برداشت به سمت اتاق رفت و در را محکم بست. همان صدای بسته شدن در کافی بود تا بفهمم همه چیز تمام شده؛ انگار نه منی در این خانه وجود داشت، نه دختری که فقط دلش یک نگاه پدرانه میخواست. برای چند ثانیه، در سکوت فقط نفس نفس زدم. زن کنار آشپزخانه ایستاده بود؛ سرد و بیاحساس، با نگاهی که نه دلسوزی داشت و نه حتی ذرهای احترام. وقتی دید پدرم دیگر در اتاقش رفت، نفس آرامی کشید و با صدایی خشک و رها از هر حس انسانی گفت: - چمدونت رو بردار و برو! در این اوضاع آشفته، همین یک جمله کافی بود تا آخرین تکیهگاهم هم فرو بریزد. با چشمانی اشکآلود سرم را پایین انداختم. به سمت چمدانم رفتم، دستهی آن را گرفتم و با کشیدن آرامش، صدای چرخهایش در سکوت خانه پخش شد؛ صدایی که سنگینتر از هر گریهای بود. بدون حرف زدن، بدون خداحافظی و بدون حتی یک نگاه آخر از خانه خارج شدم. من، دختری که همه چیزش همین یک خانواده بود حالا بیهیچ پناهی، بیهیچ خانهای در آستانهی در ایستاده بودم. دانلود رمان حجرة تنهایی 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 9 مرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مرداد #پارت چهل و نه... باد سرد شب به صورتم خورد. خیابان خلوت بود. فقط صدای دورِ ماشینها و نور کمرنگ چراغها. در ذهنم تصویر پدرم هنوز زنده بود؛ همان مردی که روزی همه چیز برایم میساخت، برای هر خواستهام میدوید، برای هر لبخندم دنیا را زیر و رو میکرد. پدر عزیزم، از کی آنقدر بیرحم شدی؟ از کی اینقدر غریبه؟ من هنوز همان دخترم، فقط زخمیتر، تنهاتر و بیپناهتر از همیشه. ساعتها را در خیابانها گذراندم؛ بیهدف و بیمقصد، با چمدانی کشیده پشت سرم و اشکهایی که دیگر خشک نمیشدند. به هیچ جا تعلق نداشتم و نمیدانستم از که کمک بخواهم. هر گوشهای از شهر سرد بود و عبوس. هر رهگذری بیتفاوت از کنارم رد میشد. فقط یک نام، آرامآرام از دل تاریکی ذهنم بیرون آمد. نامی که همیشه با روشنی همراه بود. مهسا! تنها کسی که یادش مرا از فروپاشی کامل نجات میداد. همان مهسایی که در روزهای تنهایی و زجرم پناهم بود، صدایم بود و بارها کمکم کرده بود تا زنده بمانم. نفسم را لرزان بیرون دادم و در دل شب، قدمهایم را به سمتش گرفتم. شاید هنوز جایی، کسی بود که من را فراموش نکرده باشد. مهسا، نامش مثل نور بود در تاریکی مطلق. همان کسی که در تلخترین روزهایم، در اوج تنهایی و ناامیدی دستم را گرفت. او نگذاشت غرق شوم، نگذاشت از بین بروم. مدتی در خانهی او زندگی کردم. خانهی کوچک و امنی که بوی مهربانی میداد. هر روز با لبخندی به من صبح بخیر میگفت و غذا را با من میخورد. او به من کمک کرد تا دوباره سرپا شوم. کمکم کرد کار پیدا کنم. شغلی که باعث شد دوباره احساس کنم مفید هستم، احساس کنم هنوز در این دنیا جایی برایم هست. با پول همان کار، خانهای کوچک خریدم. خانهای که متعلق به خودم بود، خانهای که در آن احساس امنیت میکردم. کم نیاوردم. با تلاش خودم زندگیام را دوباره ساختم. اما… افسردگی. این مهمان ناخواندهی درونم هیچوقت دست از سرم برنداشت. هیچوقت! مثل سایهای بود که همیشه دنبالم میکرد، مثل وزنی که روی سینهام سنگینی میکرد. با وجود تمام تلاشها، با وجود مهربانی مهسا، با وجود خانهی خودم، باز هم شبها کابوس میدیدم، روزها بیحوصله بودم و جهان رنگ خاکستری داشت. *** چشمانم را به آرامی باز کردم. نور آفتاب، مثل نوازشی ملایم، روی پلکهایم میلغزید. به چشمهایم دست کشیدم، هنوز سنگین بودند.و پر از خواب. اما دیگر نمیتوانستم بیشتر بخوابم. انگار چیزی درونم مرا بیدار میکرد، به زندگی فرا میخواند. به سختی، خودم را روی تخت نیمخیز کردم. سرم هنوز گیج بود، اما حس سنگینی خواب کمتر شده بود. با قدمهایی آهسته، به سمت سرویس بهداشتی رفتم. آب سرد روی صورتم مثل شوکی ملایم مرا کاملاً بیدار کرد. قطرههای آب از گونههایم میچکیدند و روی حوله میریختند. نگاهی به ساعت انداختم. تقریبا چهار بعد از ظهر بود! راست میگفتند که خواب زیاد، باز هم خواب میآورد. انگار روزم را از دست داده بودم. حوصلهام سر رفته بود. حتی اشتهایی برای غذا خوردن نداشتم. همانطور که گیج و بیحال بودم، روبه روی تلویزیون نشستم. کنترل را برداشتم و شروع کردم به عوض کردن کانالها؛ بیهدف و بدون تمرکز. چشمهایم روی تصویرها میلغزیدند، اما هیچ چیز توجه مرا جلب نمیکرد. دانلود رمان حجرة تنهایی 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده