مدیر ارشد این ارسال پرطرفدار است. Silent 1,406 ارسال شده در 7 فروردین مدیر ارشد این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 7 فروردین (ویرایش شده) نام رمان: جاذبهی مرگ نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: اجتماعی، ترسناک، روانشناختی، تراژدی خلاصه: سارا، نویسندهای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی میشود. او در جستوجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمیآید؛ بازیای تاریک که هر مرحلهاش، او را بیشتر به مرز نفسهای آخر نزدیک میکند. سارا تصمیم میگیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمیداند آنچه تجربه میکند حقیقت دارد یا ساختهی ذهن خسته و پریشان خودش است. هشدار محتوا: این رمان شامل موضوعات خشونت خانوادگی، افسردگی، خودآزاری و بازیهای خطرناک است. مطالعه این رمان برای افراد زیر پانزده سال توصیه نمیشود. هدف از روایت داستان، آگاهسازی و هشدار دادن است و به هیچوجه آموزش یا تشویق به انجام رفتارهای خطرناک نیست. مقدمه: در هزارتویِ شب، آنجا که سایهها میرقصند و سکوت، گاهی بلندتر از فریاد است؛ چند در، به رویِ دنیایی گشوده شد، دنیایی نه از جنسِ نور، که از جنسِ وهم و انزوا. آنجا که بازی نام گرفت، اما بازی نبود؛ تلهای بود، از جنسِ نورِ وهمآلودِ صفحه، صیدِ دلهایِ تنها، صیدِ روحهایِ سرگردان، آغازِ سقوطی بود، بیبازگشت، بینشان. از بیکسی ریشه گرفت، از کنجکاویِ خام؛ بذرِ ترسی در دلها کاشت، که روزی، نه از جنسِ خواب، که در بیداریِ تلخ، جانها را در کامِ خویش کشید. مرگ، نامِ دیگرِ این جاذبه بود، جاذبهای که نه زمین، که روح را میکشید و آزادی، واژهای گمشده در این گرداب، که تنها در سکوتِ ابدی یافت میشد. اینجا، فقط یک قصه نیست، هر واژه، زخمیست که بر دلِ حقیقت خورده؛ یادبودیست از آنانی که در وهمِ بازی، گم شدند، فریاد زدند و سرانجام، سوختند. پس گام نهادهای به دنیایی، که در آن، هر کلیک، لرزشیست در اعماقِ وجود؛ جاذبهی مرگ، پژواکِ صداییست، که هشدار میدهد: مواظب باش... در ورایِ نور، چه تاریکیها در کمین نشستهاند. فصل دوم جاذبه ی مرگ ممنون میشم بعد از خواندن نظرتون رو ثبت کنید♡ ویرایش شده 20 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 17 1 1 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 20 فروردین سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین (ویرایش شده) #پارت یک... آخرین سیگار را با فندکش روشن کرد، سرش را بالا گرفت و خیره به آسمان تیره شد. نورهای رنگی چرخوفلک به چشمهایش برخورد میکرد. با هر پُکی که میزد، بیشتر لذت میبرد؛ نه به خاطر دود آن، بلکه به خاطر درد و غمی که در سینه داشت. تمام تلاشش را میکرد تا از آخرین سیگارش بهترین استفاده را بکند. سیگارش همانند خودش شعلهور شده و در حرص و ناراحتی شریک شده بود. صدای جیغ و خندهی آدمها در شهربازی اعصابش را به هم ریخته بود. نمیتوانست صدای اطراف را تحمل کند. از شلوغی نفرت داشت و حالش را بد میکرد. سیگار در دست لرزانش را با حرص میکشید. در چرخوفلک بزرگ مشهد تنها نشسته بود. به یاد کودکیاش برای آخرین بار سوار شده بود؛ خاطرات کودکیاش زنده شده بود و حسرت روزهایی را میخورد که کنار خانوادهاش شاد بود، روزهایی که معنای غم را نمیدانست. چشمهایش را بست و روی هم فشار داد. دست خالیاش را در جیب شلوارش فرو برد؛ از سرما میلرزید، لباس گرم نپوشیده بود. این اواخر اهمیتی به حال خودش نمیداد. باد سردی از ارتفاع به صورتش کوبید، صدای جیغ و خنده شهربازی در گوشش پیچید. دستش را از جیبش درآورد و عصبی داخل موهایش فرو برد، فکش را از خشم فشرد و با صدایی خشدار که از ته گلو بیرون میآمد فریاد زد. - خفه شید دیگه! صدایش خشن و گرفته بود، با صورتی برافروخته و چشمانی که از خستگی و درد میسوخت، بین باقی صداها گم شد و به گوش هیچکس نرسید. چرخش به زمین رسیده بود. نفس عمیقی کشید. بر پاهایش ایستاد و به آسمان نگریست. دستش میلرزید. با صدایی شکسته و لرزان که بین بغض گیر کرده بود، گفت: - من دیگه دارم آزاد میشم! سینهاش بالا و پایین میرفت و انگار سعی میکرد بغض سنگینی را قورت بدهد. نگاهش پر از چالش و جنون بود، آنچنان که مردم را به خنده انداخت. هر کسی که در صف بود، با دیدن او و شنیدن جملهاش خندید. نمیدانستند منظورش از آزاد شدن چه بود. درد بدی در سرش پیچید، حلقهی اشکی در چشمهایش نشست. شانههایش افتاده بود و صدایش آرامتر شد: - تموم این سالها تنها بودم، کسی رو نداشتم. من یه پسر بدبخت بودم همیشه. در حالی که این جملهها را میگفت، اشک بیوقفه روی گونهاش میلغزید و لبهایش مثل کسی که تسلیم شده باشد میلرزید. در میان تمام ترسی که داشت، یک شادی عجیب هم در وجودش بود؛ شادی از اینکه راهش را پیدا کرده و آخرین لحظاتش را در چرخوفلک میگذراند، همان چرخوفلکی که عاشقش بود. میخواست زندگیاش را همانجا تمام کند. آخرین نفسهایش را میکشید. یک حسرت بزرگ در دلش مانده بود؛ اینکه نتوانست به خواستههایش برسد، همان آرزوهایی که همیشه در دل داشت و هیچوقت محقق نشد. وارد دوربین شد، همانجا عکسی از خودش گرفت. دستش میلرزید، انگشتش با تردید روی صفحهی گوشی مانده بود و با چشمانی تار از اشک، مثل آخرین اعترافش تایپ کرد: - خداحافظ زندگی. این جمله را مثل آخرین اعتراف زندگیاش تایپ کرد، با چشمانی تار از اشک. به بالاترین نقطه رسیده بود. نفس عمیقی کشید و به جلو رفت. به پایین نگریست. ترس داشت اما انتخابش را کرده بود. پاهایش میلرزید و اشک پیاپی از چشمهایش میریخت. در افکار خودش غرق شده بود و فقط مرگ را میدید. دستهایش را تا حد امکان باز کرد و خود را مثل پروانهای رها کرد. قهقهه زد، قهقههای از غم و شادی. بین آسمان و زمین معلق بود. در همان حال، تمام خاطرات زندگیاش خوب و بد به سراغش آمدند. نگاهش بر زمینی بود که به سویش سقوط میکرد؛ اما چیزی جز سیاهی و حسرتهای باقیمانده نمیدید. باد محکمی به سر و صورتش میخورد. اشک از چشمش جدا شد و در باد گم شد. صدایی نمیشنید جز صدای آرزوهای بر باد رفته. در آن لحظهها، داد و فریاد و جیغ آدمهای شهربازی تا آخر دنیا کشیده شده بود. با برخورد سرش به سکو، خون مثل آبشار از سرش روی آدمهای صف ایستاده پاشید. درد وحشتناکی در تمام بدنش پیچید؛ خورد شدن استخوانهایش را حس میکرد. سنگین و بیجان روی زمین افتاد. هیچکس پیش از برخورد نتوانسته بود کاری بکند. صدای چکچک خون از سر و صورتش روی زمین، در سر همه میکوبید. سرش آغشته به خون شده بود و وضع صورتش آدم را میترساند. قسمتی از سرش بهخاطر برخورد با تیزی سکو شکافته بود و خون همچون آبشار بیرون میزد. صدای گریهی یک بچهی پنجساله قلب آدم را میلرزاند. آخرین تصویری که دید، خون بود دست لرزان خودش و پاهای مردم آن شهر. صدای آژیر آمبولانس و پلیس رسید. مردم در تعجب و وحشت خشکشان زده بود. همانجا ایستاده بودند و پسر غرق در خون را تماشا میکردند. مأموران تلاش میکردند مردم را از شهربازی خارج کنند تا بیشتر نترسند. ویرایش شده 24 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 9 1 2 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت دو... *** چشمانم به صفحهی لپتاپ دوخته شده بود و انگشتانم بیهدف روی کیبورد میلغزید. این روزها خستگی مثل سایهای سمج دنبالم میآمد؛ آنقدر سنگین که حتی نوشتن هم برایم جانکَن شده بود. در فکر جملهای بودم که شاید آغاز داستان تازهام شود که ناگهان صدای نوتیفیکیشن گوشی، سکوت اتاق را درهم شکست. صدای گوشی، توی سکوت اتاق پیچید و لرزش خفیفی روی سطح چوبی میز انداخت. گوشی روی میز، کنار لپتاپ افتاده بود. سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. پیام از مهسا بود. گوشی را میان انگشتانم گرفتم، لبهی آن را با بیقراری فشردم و بازش کردم. - چطوری سارا؟ چرا خبری نیست ازت؟! با خواندن این جمله، اخمی میان ابروهایم نشست؛ انگار کسی از دور میخواست پیلهی سکوتم را پاره کند. گوشهی لبم را به دندان گرفتم و با بیحوصلگی تایپ کردم: - سلام عزیزم، بد نیستم. تو چطوری؟ میدونی که، سرگرم کارامم و اصلاً حوصله ندارم. همانطور که انگشتانم روی صفحهی نمایش میلغزید، احساس سنگینیِ مضاعفی روی شانههایم حس کردم؛ نفسم را با صدایی لرزان بیرون دادم و به پشتی صندلی تکیه دادم. گوشی هنوز در دستم بود، خیره به کلمهی مهسا در حال تایپ است ماندم، چند ثانیه بعد پیامش آمد: - هعی، منکه اصلاً خوب نیستم. جملهاش کوتاه بود، اما حس و حالش مشخص بود؛ انگار گرفته بود و بغض پشت کلماتش پنهان بود. بلافاصله پیام بعدی آمد: - آره عزیزم، میدونم سرت شلوغه، ولی هر از گاهی یه پیام بده که نگران نشم خب. این بار با خواندن جملهاش، گرهی میان ابروهایم باز شد. لبخندی محو و بیرمق گوشهی لبم نشست؛ دست آزادم را روی صورتم کشیدم و سعی کردم خستگی را از چشمانم دور کنم. با سرانگشتانی که از شدت خستگی کمی میلرزید، شروع به تایپ کردم: - چیشده که خوب نیستی؟! گوشی را روی میز رها کردم و دستانم را در هم گره زدم و منتظر ماندم. چند لحظه بعد نوشت: - وای نگم اصلاً! دیشب یکی تو شهربازی مشهد جلوی همه خودکشی کرده! با دیدن این خبر، ضربان قلبم ناگهان تغییر ریتم داد؛ بیاختیار گوشی را از روی میز چنگ زدم و با چشمانی گشاد شده از تعجب، خیره به صفحه ماندم. دستانم کمی سرد شده بود و ناخنهایم را در پوست کف دستم فرو بردم؛ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش مصنوعیام را حفظ کنم. - خودکشی چرا؟! حس عجیبی مثل وول خوردن مورچههای ریز در زیر پوستم داشتم. جواب داد: - دقیق نمیدونم، ولی یه سری شایعهست. میگن بازی آنلاین میکرده و همون باعثش شده. انگار بازی یهجورایی تسخیر شده! من که باور نمیکنم، ولی همچین چیزایی شنیدم. چشمهایم از تعجب گرد شده بود و دهانم کمی باز مانده بود؛ تمام بدنم از این حرفها سرد شده بود. حس غریبی در وجودم دوید. انگار چیزی سرد داشت درونم میخزید. بازیِ تسخیرشده؟ چه حرف مضحکی! با نیشخندی تلخ که روی صورتم نشست، شروع به تایپ کردم؛ سعی کردم لحنم را عادی و کمی تمسخرآمیز کنم: - چقدر خندهداره! شاید مشکل خانوادگی داشته، منم کم به خودکشی فکر نکردم. اسم بازیه چی بوده؟ با گفتن این حرف، لرزش خفیفی در دستم پیچید که با تمام توان سعی کردم کنترلش کنم؛ گوشی را طوری روی میز گذاشتم که کمترین صدا را بدهد. - گام مرگ! وقتی اسم بازی را دیدم، انگار تمام وجودم یخ زد. به کلمه خیره ماندم و حس کردم موهای تنم سیخ شده است. زیر لب زمزمه کردم: - گام مرگ! صدایم به سختی از گلویم بیرون آمد، پر از خش و ناخالصی، انگار هوا برای نفس کشیدن کم بود. در همان لحظه، صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق آمد. با شنیدن صدا، نفسم در سینه حبس شد و تمام بدنم منقبض شد. انگار از جا پریدم، اما هنوز روی صندلی بودم. قلبم به شدت به سینهام میکوبید. از جا بلند شدم، با ترس سرم را برگرداندم. خانه تاریک بود و نور فقط تا نیمهی اتاق پیش میرفت. گلوی خشکشدهام را قورت دادم و با نور گوشی به سمت در رفتم. کلید برق را زدم؛ اتاق روشن شد. وارد پذیرایی شدم؛ بخشی روشن، بخشی هنوز غرق در سایه. قدم اول را که برداشتم، دوباره صدای افتادن چیزی آمد. این بار صدا واضحتر بود، یک جور خراشیدن و بعد ضربهای محکم. قلبم تند و بیامان به سینهام میکوبید. صدا از آشپزخانه بود. با احتیاط نزدیک شدم و کلید برق آشپزخانه را زدم. نور سفید، دیوارها را بیرون کشید. از پشت اپن خم شدم. دیگ ماکارونیِ ظهر روی زمین افتاده بود. رشتهها مثل مارهایی بیجان روی کاشیها پخش شده بودند. بوی تند ماکارونیِ سوخته، فضا را پر کرده بود و حالت تهوع خفیفی به جانم افتاد. دستم را محکم روی پیشانی گذاشتم و آهی کشیدم. وارد آشپزخانه شدم که ناگهان چیزی تکان خورد. یک گربهی مشکی. با دیدن حرکت ناگهانی، جیغ خفهای کشیدم و ناخودآگاه عقب کشیدم که باعث شد بر روی زمین بیفتم. گربه با چشمهای زرد و خیره نگاهم میکرد. لحظهای بعد دهانش را باز کرد و با صدایی وحشتناک میو کشید، صدایش شبیه نالهای کشدار بود که از اعماق چاهی بیرون میآمد. بعد پرید روی اپن و از پنجره بیرون رفت. صدایش هنوز در گوشم میپیچید. عرق سردی روی پیشانیام نشسته بود. نفسهایم بریده بریده بالا میآمد و قلبم هنوز آرام نمیگرفت. انگار تمام عضلاتم از ترس قفل شده بودند. چند لحظه طول کشید تا جرئت کردم بلند شوم. رفتم پنجره را بستم و زیر لب غر زدم: - دیگه غلط میکنم یادم بره پنجره رو نبندم. صدایم هنوز میلرزید و کمی بریده بود، انگار از شدت ترس هنوز نتوانسته بودم نفس بکشم. بعد از تمیز کردن آشپزخانه، دوباره به اتاق برگشتم. گوشی را برداشتم و با دیدن تعداد پیامهای مهسا، نفس بلندی بیرون دادم. ویرایش شده 28 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 12 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سه... - میگن پسره افسرده بود، حتی تو پیجش عکسی از خودش گذاشته بود قبل از اینکه خودکشی کنه و نوشته بود خداحافظ زندگی. نمیدونم اینا دیوونن که به خاطر یه بازی خودکشی میکنن؟ میگن اولین نفر نیست، آخرین نفر هم نخواهد بود. اخبارش همه جا هست. انگار هنوز نمیتوانست هضم کند که یک بازی بتواند چنین تاثیری روی زندگی واقعی آدمها بگذارد. با کنجکاوی به حرفهای مهسا خیره شدم. حس غریبی درونم شکل گرفت؛ ترکیبی از ترس و کنجکاوی. انگار داشتم در اعماق تاریکی فرو میرفتم. مگر یک بازی چه میتوانست بکند که آدمها تا این حد درگیرش میشوند و دست به چنین کاری میزنند؟ - پیجش رو میدی؟ انگار نفس کشیدن برایم سخت شده بود. چند دقیقه بعد پیام رسید و پیج را فرستاد. اخمم عمیقتر شد. فکرهای آبی؟ واقعاً افسرده بوده پس! زیر لب زمزمه کردم، سعی داشتم خودم را قانع کنم که ماجرا فقط یک مشکل روحی بوده، نه چیز دیگر. به سرعت پیج را در اینستاگرام جستوجو کردم. چند پیج مشابه ظاهر شدند، همه منتظر بودند تا فرصتی پیدا کنند برای خودشان! نفسم را بیرون دادم و وارد پیج شدم. چیز خاصی نداشت، همه ویدیوهای غمگین بودند. دستم به یکی از ویدیوها خورد، نفس عمیقی کشیدم و پلی شد. انگار پسره با یکی از دوستانش در خانه نشسته بودند و به دوربین میخندیدند؛ خندهای عمیق و مبهم، که نمیشد فهمید چرا میخندند. خندهشان بیش از حد کشدار بود، انگار پشتش چیزی پنهان کرده باشند. پسره گفت: - دنیا داره به آخر میرسه بچهها، نمیخواین یکم شادی کنید؟ لبخندش پهن بود، اما چشمانش هیچ نشانی از شادی نداشت. صدایش بیش از حد شاد و مصنوعی به گوش میرسید، انگار نقابی بر چهره داشت. دوستش او را هل داد و با خندهای عصبی گفت: - این روزها دیوونهتر از ما پیدا نمیشه! اصلاً معلوم نیست خوابیم یا بیدار، یا توهم میزنیم! خندهی کوتاهی در هوا پخش شد و بعد سکوت. نور کمجان اتاق، سایههای عجیبی روی دیوار انداخته بود. پسرک که حالا سکوت کرده بود، روبه پایین نگاه کرد و ناگهان با صدایی بم و شکسته گفت: - غم هیچوقت ما رو رها نمیکنه. انگار تمام رنجهای دنیا را در آن جمله خلاصه کرده بود. صدایش مثل نالهای بود که از ته چاهی تاریک بیرون میآمد. چشمهایش را به دوربین چرخاند و همان لحظه صدای کوبیدن محکم چیزی شنیده شد. با شنیدن صدا، تمام بدنم از جا پرید. نفسم در سینه حبس شد و قلبم شروع به کوبیدن کرد. هر دو با سرعت از جای خود برخاستند؛ ترس در چشمانشان موج میزد و لرزش دستهایشان کاملاً مشخص بود. صدای پسره پر از وحشت بود، انگار چیزی را میدیدند که ما نمیتوانستیم. - باز اومدن! این بار شادیای در صدا نبود؛ فقط وحشت بود و اضطراب. بدون خاموش کردن دوربین به یک سمت رفتند. چند ثانیه بعد صدای جیغ و فریادشان به گوش رسید و ویدیو به پایان رسید. صفحه ناگهان سیاه شد و انعکاس چهرهی متحیر خودم را روی آن دیدم. معنای آن چه بود؟ چرا چنین اتفاقی رخ داده بود؟ تمام وجودم را وحشت فرا گرفت. انگار در باتلاقی فرو میرفتم که راه خروج نداشت. بیشتر نگاه کردم؛ همه ویدیوها غمگین بودند. پس از آن، دو ویدیوی دیگر هم غمگین بودند و آخری تنها یک عکس از خودش بود، روی چرخ و فلک، با نوشته: - خداحافظ زندگی. لبخندی محو روی لبش بود، اما در نگاهش چیزی خاموش شده بود؛ انگار پیشاپیش با دنیا خداحافظی کرده باشد. تاریخ ویدیو و عکس را بررسی کردم؛ میان آنها فقط دو روز فاصله بود. دو روز بعد از ویدیوی خود و دوستش، او خودکشی کرده بود. دوستش چه؟ زنده مانده بود یا نه؟ چرا هیچ خبری از او نبود؟ سوالهای بیپاسخ مثل خوره به جانم افتاده بودند. در فکرهایم غرق بودم که صدای نوتیفیکیشن گوشیام باعث شد از جا بپرم. صدای ناگهانی گوشی، مثل سیلی به صورتم خورد و مرا از دنیای افکارم بیرون کشید. - دیدی پیج رو؟! پیام مهسا کوتاه بود، اما انگار پشت آن، اضطرابی پنهان شده بود که میتوانستم حسش کنم. انگار تمام خون بدنم یخ بسته بود. با این حال، کنجکاویام هنوز مثل آتشی زیر خاکستر، زنده بود و میخواستم بیشتر بدانم. آب دهانم را به سختی قورت دادم و انگشتانم را روی کیبورد گذاشتم. - آره، عجیبه یعنی بازی واقعیه؟ تردید در کلمههایم موج میزد؛ انگار خودم هم نمیدانستم میخواهم جواب مثبت بشنوم یا منفی. حقیقت، هراسناکتر از هر توهمی بود. - ظاهراً آره. جوابش کوتاه و قاطع بود، همین کوتاهی بیشتر نگرانم کرد. با او خداحافظی کردم و گوشی را کنار گذاشتم. به لپتاپ خیره شدم و دستم را به سوی کیبورد دراز کردم که ناگهان جرقهای در ذهنم روشن شد! انگار نوری در تاریکی مطلق ذهنم تابید. من نویسنده هستم. الان میخواهم رمان جدیدم که جنایی هست را شروع کنم؛ پس چرا درباره این بازی ننویسم؟ هیجان آرامآرام جای ترس را گرفت. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. انگار راهی پیدا کرده بودم تا ترس و کنجکاویام را به یک چیز مفید تبدیل کنم. لبخندی از سر خوشحالی زدم و به سرعت از ورد خارج شدم. به سوی گوگل رفتم و نام بازی «گام مرگ» را جستجو کردم. با هر کلیک، انگار به دنیای جدیدی وارد میشدم؛ دنیایی پر از رمز و راز و خطر. ویرایش شده 28 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 12 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهار... نت برای لحظهای کُند شد، اما طولی نکشید که صفحهای باز شد. هر لینکی که باز میکردم، بازیهای بیربط یا ویدیوهایی از تصادف و چیزهای عجیب بودند. چرخیدم و گشتم، گشتم تا اینکه حس ناامیدی مثل خفگی وجودم را گرفت و لپتاپ را خاموش کردم. صدای بسته شدن در لپتاپ در سکوت اتاق پژواک یافت. - خب، میدونستم همچین چیزی وجود نداره. کلافگی در صدایم موج میزد؛ انگار تمام انرژیام تحلیل رفته بود. تقریباً سه ساعت در حال جستوجو بودم و تنها با تصادفها و موارد عجیب مواجه شدم. هیچ چیزی پیدا نکردم که مرا به بازی برساند. شب شده بود و من بیحالتر از همیشه بودم. تاریکی بیرون پنجره، انگار بازتابی از تاریکی درون خودم بود. زندگی واقعاً چقدر خستهکننده بود! این فکر مثل یک سم، آرام آرام در وجودم پخش میشد. نفسم را بیرون دادم و بلند شدم، بدنم سنگین بود، انگار تمام استخوانهایم درد میکرد. به سمت آشپزخانه رفتم، بطری آب را از یخچال بیرون آوردم و کمی نوشیدم. سرم را پایین انداختم و به قطرات آبی که روی سینک میچکید خیره شدم؛ هر قطره مثل یک ثانیه از عمرم بود که هدر میرفت. چند سالی است که زندگیام به هم ریخته؛ زندگیای که داشتم، حتی اجازه نمیداد به چیزهای منفی فکر کنم، حالا نابود شده بود و هر روز باید به این فکر کنم که فرزندم کجاست، چه میکند و چقدر بزرگ شده است. یاد فرزندم مثل خنجری در قلبم فرو رفت و نفسم را تنگ کرد. چشمانم را بستم، انگار میخواستم خاطرهی تلخ او را برای لحظهای هم که شده، فراموش کنم. روی مبل دراز کشیدم و تلویزیون را روشن کردم. صدای بیمحتوای اخبار، مثل وزوز حشرهای آزاردهنده در گوشم میپیچید. چیزی به دلم ننشست. حوصلهام سر رفته بود و دلم یک اتفاق، هر اتفاقی را میخواست. سرم را بالا گرفتم و به یاد گذشته، بغضی که در گلویم گیر کرده بود، راه نفس کشیدنم را بست و اشکی از چشمانم سرازیر شد. - چرا باید اینقدر تنها باشم؟ تمام شب را در تنهایی گذراندم و یک چیز جدید به افکارم اضافه شد؛ همان بازی که ذهنم را درگیر کرده بود. اگر بتوانم آن را پیدا کنم و واقعیتش را بنویسم، بار دیگر با رمان و داستان جدیدم موفقتر خواهم شد. تمام شب روی تخت غلت میزدم، هر بار که سعی میکردم بخوابم، صحنههایی از صفحه اینستاگرام پسرک در ذهنم تکرار میشد؛ خندههای بیجان، جملهی خداحافظی، و آن چرخ و فلک. انگار در ذهنم گیر افتاده بودم. هرگاه میخواستم تمرکز کنم، ذهنم به جای دیگری میرفت. در نهایت خسته شدم و بلند شدم. ساعت سه شب بود. تاریکی مطلق اتاق، وهمآلودتر از همیشه بود. گوشی را نگاه کردم و دوباره به سمت گوگل رفتم. انگشتانم بیاختیار روی صفحه میلغزیدند؛ انگار نیرویی مرا به سمت آن هدایت میکرد. یک بار دیگر جستوجو کردم که ناگهان اینترنت قطع شد و پیامی آمد: - دسترسی به این سایت امکانپذیر نیست. صفحه را رفرش کردم و این بار با یک صفحهی سفید مواجه شدم. سفیدی مطلق، مثل سکوتی وهمآور که ناگهان همه چیز را بلعیده بود. در میان سفیدی مطلق، نوشتهای انگلیسی نقش بسته بود؛ نامفهوم و مبهم. حروف مثل سایههای رقصان، در تاریکی صفحه ظاهر و ناپدید میشدند. چشمهایم را جمع کردم و با دقت به آن خیره شدم. انگار نوری نامرئی از اعماق صفحه میتابید و حروف را زنده میکرد. از تعجب چشمهایم تا آخر باز شدند و قلبم تندتر زد. تپش قلبم را در سینهام حس میکردم؛ انگار در حال دویدن بودم. - دنبال من میگردی؟! این حرف انگار مستقیماً با خودم بود. همان لحظه، صفحهی گوشیام پشت سر هم خاموش و روشن میشد، گویی چیزی نامرئی در تلاش بود توجهم را جلب کند. نورهای کورکننده، چشمهایم را اذیت میکرد و اضطرابم را بیشتر میکرد. ترس عمیقی به جانم خزید؛ چرا این اتفاق افتاد؟ و چرا این نوشته ناگهان ظاهر شد؟ حس میکردم در تلهای افتادهام که نمیتوانم از آن فرار کنم. هرچه تلاش میکردم از گوگل خارج شوم نمیشد و صفحهی گوشی همچنان بیوقفه خاموش و روشن میشد. انگار گوشی به تسخیر نیرویی ناشناخته درآمده بود. ناگهان متوقف شد؛ صفحهی سفید ناپدید شد و صفحهای تازه با نوشتههایی انگلیسی باز شد. نفسی از سر آسودگی کشیدم، اما کنجکاویام بیشتر شده بود. تنها یک لینک روی آن بود. رویش زدم و وارد سایتی شدم. صفحه هنوز سفید بود، اما این بار جملهای وسط آن نقش بسته بود: - اولین گامت را بردار. این جمله مثل یک فرمان مستقیم بود؛ انگار کسی از پشت صفحه مرا هدایت میکرد! زیر آن، فلشی روبه پایین دیده میشد. اسکرول کردم، پایینتر که رفتم با کادری سبز روبه رو شدم که روی آن «دانلود» نوشته بود. قلبم فرو ریخت؛ آیا این همان بازی بود؟ ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 7 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت پنج... یعنی چه؟ این بازی هست یا نیست؟ معنای «اولین گامت را بردار» چیست؟ پس حتماً خودشه! انگشت اشارهام لرزید و روی صفحه معلق ماند؛ برای لحظاتی مکث کردم، دستم را مشت کردم و آنقدر محکم به کنار بدنم فشار دادم که بند انگشتانم درد گرفت. قلبم مثل طبل در قفسهی سینهام میکوبید. احساس آرامش نداشتم، اما انگار صدایی درونم زمزمه میکرد: - نصبش کن. دستم شل شد، انگار ارادهای از خودم نداشتم؛ با انگشتی که هنوز کمی میلرزید، روی گزینه «دانلود» ضربه زدم. صفحهای سیاه باز شد و جملهای وسط آن خودنمایی میکرد: - آیا کنجکاوی؟! لب زیرینم را از روی اضطراب جویدم. زیر جمله دو گزینه بود «بله» و «خیر». با دستانی که حالا عرق کرده بود، گوشی را محکمتر گرفتم و روی «بله» زدم. صفحه برای لحظهای لرزید و سپس صفحهای دیگر ظاهر شد: - به هیچکس چیزی نگو. این تنها شرط ورود است. دیدن این جملهها حالم را دگرگون کرد؛ سرم را به پشتی تکیه دادم و نفسم را حبس کردم. ترس، ملایم اما سنگین در جانم نشست. با این حال، مثل کسی که خودش را به دست سرنوشت سپرده باشد، روی «قبول میکنم» کلیک کردم. صفحه بعدی باز شد: - گام نخست: برای تایید ورود، یک عکس از میز کارت بفرست. نفسم را با صدایی کشیده و عصبی بیرون دادم و گوشی را روی تخت انداختم. با حالتی کلافه که در لحنم هم مشخص بود، با خودم زمزمه کردم: - الان کی حوصله داره بلند شه؟! اصلاً چرا عکس میخواد؟! کمی مکث کردم، شانههایم را بالا انداختم و با پوزخندی تلخ به صفحه نگاه کردم: - ولش کن، من چیزی ندارم که از دست بدم. پتو را کنار زدم و با قدمهای سنگین به سوی میز لپتاپم رفتم. اتاق را روشن کردم و در حالی که دستهایم کمی میلرزید، دفتر و چند کاغذ طراحی را کنار گذاشتم و عکسی انداختم و ارسال کردم. همان لحظه پیام جدیدی آمد: - گام نخست ثبت شد. گام بعدی فردا در نیمهشب فعال خواهد شد. با هیجانی ناگهانی ضربهای به صفحه زدم تا پاسخی ارسال کنم، اما چت ناگهان غیرفعال شد. اخمی که میان ابروهایم نشست، گوشی را در دستم چرخاند و با صدایی که از سرِ ناامیدی در گلویم خفه شده بود، گفتم: - یعنی چی؟! چرا دیگه نمیتونم چیزی بنویسم؟! پوفی کردم، اتاق را در تاریکی فرو بردم و به سوی تخت رفتم. ساعت نزدیک چهار صبح بود. احساسی غریب در من میجوشید؛ چیزی میان هیجان و بیقراری. با بیقراری دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. فردا قرار بود رمان جدیدم را شروع کنم. راستش دلم میخواست همان لحظه دست به کار شوم، اما باید میخوابیدم تا صبح بتوانم سرِکار آبروداری کنم. با هزار زور و زحمت، چشمهایم را روی هم گذاشتم و خواب مرا با بیمهری پذیرفت. *** صدای تیز گوشی در گوشم پیچید و چشمهایم نیمهباز شد. با دست دنبال گوشی گشتم؛ کنارم بود. آلارم را خاموش کردم و با اعصابی درهمتنیده نشستم. سرم را میان دستانم گرفتم و با صدایی گرفته نالیدم: - لعنت به کار، چه اجباریه آدم باید اول صبح از جا کنده شه! از تخت بلند شدم، تلوتلو از اتاق بیرون رفتم و به طرف دستشویی کشیده شدم. همان لحظه که خواستم داخل شوم، از گوشهی چشم سایهای مبهم در گوشهی پذیرایی دیدم. قلبم لگد زد، دستم را به چهارچوب در گرفتم تا تعادلم را از دست ندهم. سریع برگشتم؛ چیزی نبود، فقط نور کمرنگی از پنجره به داخل خزیده بود. با نفسی عمیق، دستانم را روی صورتم کشیدم، حتماً توهم زدم، بیخوابی اثر گذاشته. صورتم را شستم و مستقیم سراغ آشپزخانه رفتم. یک تخممرغ سریع درست کردم و خوردم. بعد از آماده شدن، کیف و گوشیام را برداشتم و به سمت محل کار حرکت کردم. *** چشمهایم را محکم به هم فشار دادم و با سرانگشتانم شقیقههایم را ماساژ دادم؛ تار میدیدم و سرم میکوبید. حتی قادر نبودم درست روی هیچ چیز تمرکز کنم. با صدای مدیر از جا پریدم: - تو طراحیت به کجا رسیدی؟ ویرایش شده 3 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 11 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 15 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت شش... نفسی عمیق و لرزان کشیدم و انگشتانم را در موهایم فرو بردم؛ با کلافگی تار مویی را دور انگشتم پیچیدم و محکم کشیدم تا شاید سوزش پوست سرم، حواسم را از آن هیاهوی درونی پرت کند. با صدایی که سعی میکردم در گلو خفهاش کنم، گفتم: - به هیج جا! او با ابروهایی درهمرفته، خودکارش را روی میز کوبید، از پشت میز بلند شد و قدمزنان به سمتم آمد و با صدای بلندتر از همیشه پرسید: - چقدرش مونده؟ سرم را بلند کردم، پلکهایم را برای لحظهای بستم تا آن خستگی مفرط را پنهان کنم؛ با دست، لبهی میز را چنگ زدم و به داستان کودکانهای که طرحش روی میز پخش بود خیره شدم. رنگهای شاد، لبخندهای اغراقشده، دنیاهای بیدرد. با صدایی که از شدت بغضِ فروخورده، کمی خشدار بود، جواب دادم: - فقط دو فریم مونده، بیشترش رو تو خونه انجام دادم. سرش را به علامت درک تکان داد. دستم را به سمت طرحها بردم و کاغذها را با انگشتانی که ناخودآگاه میلرزید، مرتب کردم. او دستی به ریشهایش کشید، نفسی از سرِ ترحم بیرون داد و گفت: - برو خونه استراحت کن. بقیهی کارهات رو میسپرم به بچهها. فقط سعی کن این پروژه رو تمیز و کامل تحویل بدی. از خدا خواسته بودم. تشکر کوتاهی کردم، پروژه را برداشتم و از ساختمان خارج شدم. هوای بیرون سردتر از چیزی بود که فکر میکردم. انگار سرما فقط روی پوستم نبود؛ زیر پوستم میدوید. در راه چند خوراکی خریدم. نمیدانستم برای گرسنگی میخرم یا برای پُر کردن خلأیی که اسمش را بلد نبودم. به خانه که رسیدم، ساعت یازده صبح شده بود. لباسهایم را عوض کردم و خودم را روی مبلِ روبهروی تلویزیون رها کردم. خانه ساکت بود؛ آنقدر ساکت که صدای نفس کشیدنم غریبه به نظر میرسید. گوشیام را روشن کردم و بیهدف وارد اینستاگرام شدم. چند دقیقه بالا و پایین کردم؛ لبخندها، سفرها، قهوهها، آدمهای خوشحال. هیچکدام به دلم ننشست. از آن بیرون آمدم. انگشتم بیاختیار روی گالری رفت. عکسش را باز کردم. چشمهایش میخندید. لبهایش نیمهباز بود، انگار همان لحظه میخواست «مامان» بگوید. گلویی که سعی میکردم سفت نگهش دارم، شل شد. اشک آرام از گوشهی چشمم سر خورد. دلم برایش اندازهی یک مشت کوچک شد. من چهجور مادری بودم که بچهام را… نه، رها نکرده بودم، اما در کنارش نبودم. انگشتم را روی صورتش کشیدم، گرمایی نبود؛ فقط نور سرد صفحه بود. لبهایم را آرام روی تصویرش گذاشتم. اشکم روی گونهی دیجیتالیاش چکید. تصویر لرزید و گذشته مثل دری که سالها بسته مانده باشد، آهسته باز شد. *** در را با شتاب باز کردم و کیفم را روی جاکفشی پرت کردم. هنوز عصبانیتِ کلاسِ امروز در رگهایم میجوشید؛ فکَم را آنقدر محکم به هم فشار داده بودم که دندانهایم تیر میکشید. خستهکنندهتر از همیشه بود. از استاد بدم میآمد؛ از لحنش، از نگاهش، از همهچیزش. خانه ساکت بود. با حرکتی عصبی مقنعهام را از سرم کشیدم و به گوشهای انداختم. پدرم روی مبل نشسته بود؛ با دیدن او، نفسم را با صدایی بلند بیرون دادم و با قدمهای سنگین به سمتش رفتم. خودم را روی مبل کنارش رها کردم. او حتی تکان نخورد؛ فقط چشمهایش را برای لحظهای بست و دستهایش را که روی زانوهایش گره کرده بود، محکمتر فشرد. - بابا؟ جواب نداد. حتی سرش را هم بالا نیاورد. کنارش نشستم. بوی عطر تلخش فضا را پر کرده بود. چند ثانیه بعد به خودش آمد و به سمتم برگشت. لبخند زد؛ لبخندی کوتاه و ناآرام. انگشتانش را لای موهای جوگندمیاش برد و با لرزشِ خفیفی در صدایش گفت: - اومدی دخترم؟ با دیدنِ آن نگاهِ مضطرب، یکباره بدنم خشک شد؛ دستهایم را دور زانوهایم گره کردم و با دهانی نیمهباز، خیره ماندم. - آره. او سرش را پایین انداخت و انگشتانش را با اضطراب روی زانوهایش جابهجا کرد، طوری که بندِ انگشتانش از شدت فشار سفید شده بود. سکوت سنگینی بینمان کش آمد. قلبم بیدلیل تند میزد. پدر نگاهش را از من دزدید، به گوشهی فرش خیره شد و بعد، دوباره مستقیم در چشمهایم نگاه کرد. - میخواستم یه چیزی بهت بگم. گلوی من خشک شد. او لبانش را با زبان تر کرد، انگار کلمات در گلویش گیر کرده بودند. با صدای دورگهای که نشان از اضطرابِ درونم داشت، پرسیدم: - چی شده؟ دستم را ناخودآگاه روی گلویم گذاشتم و با بیقراری، لبهی آستینم را پیچ و تاب دادم. مکث کوتاهی کرد؛ نفس عمیقی کشید و شانههایش را کمی صاف کرد. با صدایی که سعی میکرد آرام نگه دارد گفت: - امروز عصر برات خواستگار میاد. او بلافاصله نگاهش را از من گرفت، انگار تابِ دیدنِ واکنشم را نداشت. دنیا برای لحظهای ایستاد. با دهانی که انگار به سنگینی قفل شده بود، با صدایی نازک و لرزان گفتم: - چی؟! دستانم از دور زانوهایم رها شد و بیاختیار به سمت پهلوهایم افتاد، انگار تمام توانِ عضلههایم یکباره تخلیه شد. صدایم انگار از ته چاه میآمد، بلند و ناباوریگونه فریاد زدم: - بابا من، من تازه نوزده سالمه. ترم اول دانشگاهم رو شروع کردم. الان چرا؟ با عصبانیت و شوکِ توأمان، دستهایم را به نشانه اعتراض محکم در هوا تکان دادم و نگاهم را با خشم به چشمانش دوختم تا شاید جوابی برای این بیعدالتی پیدا کنم. ویرایش شده 28 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 23 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 23 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت هفت... پدر از جا بلند شد. قامتش روی صورتم افتاد و نفسم را کوتاه کرد. همانجا بود که فهمیدم گریز نیست. دستی که به سمت پیشانیاش برد، انگار قابی دور صورتش کشید. - همین که گفتم. دستهایم یخ کرده بود، انگار خون از انگشتهایم عقب کشیده باشد. در مقابل نگاه نافذش، احساس میکردم کوچک و بیدفاعم. - بابا من نمیخوام، هنوز زوده. کاش میتوانستم صدایم را تغییر دهم، کاش کمی لرزش در آن نبود. اما همانطور که بود، ضعیف و لرزان، در مقابل قاطعیت پدرم گم شد. او با خشم نگاهم نکرد؛ بدتر از خشم بود، خونسردی محض. فقط قاطعیت در نگاهش بود که چون تیری در دلم نشست. - آماده باش. مکث کوتاهی کرد، بعد آرام اما محکم گفت: - قرار نیست نه بگی. کلمهها توی سرم فرو رفتند، مثل میخ. دهانم باز ماند اما صدایی بیرون نیامد. همانجا فهمیدم بعضی تصمیمها قبل از اینکه به تو برسند گرفته شدهاند؛ سهم تو فقط پذیرفتن است، حتی اگر روحت زیرش خرد شود. *** نور سرد صفحه دوباره صورتم را روشن کرد. پلک زدم و از گذشته جدا شدم، اما نه کامل؛ انگار هنوز نوزده سالهای گوشهی همان خانه نشسته بودم. به عکس خیره ماندم، خندهاش روی صفحه مانده بود و من نمیدانستم چطور از آن خنده فرار کنم. سینهام سنگین شد. من انتخاب نکرده بودم؛ نه آن روز را، نه خیلی از روزهای بعدش را. سکوت خانه دورم پیچیده بود. صدایی نبود، حتی صدای نفس کشیدنم هم غریبه به نظر میرسید. در همان سنگینی، لرزش کوتاهی کف دستم را تکان داد؛ نه صدا داشت، نه هشدار، فقط حسی شبیه ضربهای آرام که مرا از فکر بیرون کشید. نگاه کردم، پیام جدید بود قلبم بیاجازه تند شد، چرا؟ مگر منتظر بودم؟ انگار تمام این مدت نشسته بودم تا یکی از آنطرف تاریکی صدایم کند. بازش کردم، نوشته بود: - دردی را بنویس که هیچکس نمیداند. پوزخندی گوشه لبم نشست، اما چشمانم با ناباوری روی کلمات قفل شد. با صدایی که بیشتر به خشخشی در گلو شبیه بود، زمزمه کردم: - مسخرهست! اما انگشتم به صفحه چسبیده بود و عقب نمیرفت. جملهی «هیچکس نمیداند» مثل یک گردباد کوچک توی سرم چرخید و بند بند وجودم را لرزاند. نه مادرم، نه او، نه حتی خودم. سنگینیِ این حقیقتِ دفن شده، روی قفسه سینهام نشست. با انگشتانی که کمی میلرزید، تایپ کردم: - من آدم بدی نیستم. مکث کردم. تپش قلبم را در شقیقههایم حس میکردم؛ انگار دروغی بود که حتی صفحه گوشی هم تحملش را نداشت. با خشم و درماندگی، دکمه پاک کردن را نگه داشتم. دوباره شروع کردم: - فقط خسته بودم. باز هم پاک کردم. دستانم یخ کرده بود و عرق سردی روی پیشانیام نشست. چرا گفتنِ حقیقت، مثل جویدنِ خردهشیشه دردناک بود؟ چرا حتی حالا، که با یک غریبه طرف بودم، دیوارههای دفاعیام نمیشکست؟ نفس عمیقی کشیدم که در سینهام گیر کرد و به سرفه افتادم. انگار تمامِ آن سالهای خفگی، حالا میخواست از گلویم بیرون بزند. با انگشتانی بیحس نوشتم: - گاهی آرزو کردم کاش برای چند دقیقه مادر نبودم. دکمه ارسال را فشردم. همان لحظه، آیکون «سه نقطه» پایین صفحه ظاهر شد و مثل یک موجود زنده بالا و پایین رفت. حس کردم ستون فقراتم تیر کشید؛ انگار لخت و بیدفاع، درست زیر نگاهِ تیز و قضاوتگرِ کسی ایستاده باشم که دارد لایهبهلایه وجودم را میشکافد. خشکم زد؛ دستهایم دور گوشی چنان منقبض شد که بند انگشتانم سفید شد. اگر قضاوتم کند چه؟ اگر بفهمد چقدر تهی و شکستخوردهام؟ سه نقطه محو شد و سکوتی مرگبار اتاق را پر کرد. لبم ناخودآگاه لرزید و گازش گرفتم تا جلوی لرزشش را بگیرم. چرا چیزی نمیگفت؟ مگر خودش درخواست نکرده بود؟ دوباره سه نقطه ظاهر شد. این بار قلبم چنان محکم به دیواره سینهام کوبید که دردش را در معدهام حس کردم. پیام آمد: - بالاخره راست گفتی. نفس در سینهام حبس شد. راست؟ یعنی تمامِ آن سالها زندگیام، تمامِ آن نقشبازی کردنها دروغ بود؟ از کجا میدانست؟ پیام بعدی ظاهر شد، طولانی و سرد: - دردت از طرد شدن، قدیمیتر از مادر شدنت هست. اخمهایم در هم رفت و انگشتهایم بیحس شد. صفحه تار شد. گوشی را محکمتر در دستانم گرفتم. نه این را از کجا میداند؟ این را حتی خودم هم با صدای بلند نگفته بودم. و قبل از اینکه بتوانم دفاعی بنویسم، قبل از اینکه انکار کنم، پیام دیگری آمد: - دیدی؟ حتی من هم میتونم ترکت کنم. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 9 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت هشت... صفحه نمایش، ناگهان و بیمقدمه، سیاه شد. نه هیچ خطایی روی آن نقش بست، نه اخطاری ظاهر شد، و نه حتی یک کلمهی کوچک برای توضیح. انگار تمامِ وجودِ آن گفتگوی زندهای که چند ثانیه پیش در جریان بود، با یک تلنگر ناپدید شد؛ مثل حبابی که بترکد و هیچ اثری از خود باقی نگذارد. چندین بار با نوک انگشتم روی صفحه زدم. هر بار با شدت بیشتری فشار میآوردم، انگار که میخواستم با این تکرارِ بیفایده، صفحه را دوباره به زندگی برگردانم. اما فایدهای نداشت. گوشی مثل یک تکه فلزِ سرد و بیجان در مشتم سنگینی میکرد. ابروهایم در هم گره خورد، چنان که گویی میخواستم با همین اخم، قفلِ نامرئیِ صفحه را بشکنم. دندانهایم را روی هم فشردم و صدایی شبیه به غرّشِ خفیفی از گلویم خارج شد. مشتم را دور گوشی حلقه کردم، چنان که گویی میخواستم آخرین رمقِ جانش را از آن بگیرم. در حالی که نفسِ داغِ خشم از سینهام بیرون میآمد، با صدایی که از فرطِ حرص و ناباوری میلرزید، غریدم: - نه، تو دیگه نه. گلویم سوخت. اشکها بیصدا پایین آمدند. حس میکردم خون در رگهایم به جوش آمده و گرمای ناخوشایندی در صورتم پخش شده است. انگار تمامِ ناامیدیها و شکستهای قبلی، در این لحظه به اوج خود رسیده بود و حالا، جلوی چشمانم، تمامِ راههای ارتباطی بسته شده بود. همیشه همینطور است؛ اول گوش میدهند، دقیق، صبور بعد ناگهان ناپدید میشوند. بدون خداحافظی، بدون توضیح، همهشان میروند. زانوهایم را بغل گرفتم و پیشانیام را رویشان گذاشتم. صداها برگشت، همان شب، درِ نیمهباز، نور زرد راهرو که روی زمین کش میآمد. گریهای که قطع نمیشد. گریهای که انگار از دیوارها بالا میرفت و در سرم میپیچید. و من، پشت در نشسته بودم. گوشهایم را گرفته بودم و زیر لب، با صدایی که از خودم هم خجالت میکشیدم، میگفتم: - فقط پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه سکوت. اشکها، دیگر نه از چشمهایم، که از تمامِ صورتم سرازیر بودند. احساس میکردم تمامِ وجودم در حالِ فروپاشی است. بغضِ سنگینی در گلویم گیر کرده بود و نفسم را بند آورده بود. در میانِ آن هیاهویِ درونی، لرزان و بیرمق، زمزمه کردم: - من آدم بدی نیستم، هستم؟ هر کلمه، مثلِ تیغی بود که در قلبم فرو میرفت. منتظرِ جوابی بودم که میدانستم هرگز نخواهم شنید. دنیایِ بیرون، در سکوتِ مرگبارش، تنها جوابِ همین سوالِ وحشتناک بود. *** یک هفته از ازدواجمان گذشته بود. من راضیام، باید راضی باشم. درست است که در سن کم ازدواج کردم، اما مگر چارهای داشتم؟ باید با این اتفاق کنار میآمدم. پدرم اشتباه کرده بود و من مجبور شدم تاوانش را بدهم. او اینگونه نبود، اما زندگی خمَش کرد. بدهی داشت، کارش را از دست داده بود، غرورش شکسته بود. برای نجات خودش، مرا به خواستهی پسرعمویم سپرد؛ مردی که در تمام زندگیام فقط یکبار دیده بودمش، آن هم وقتی ده، یازده ساله بودم. او پانزده سال از من بزرگتر بود. چه معاملهی خوبی. مردی سیوچندساله و دختری نوزدهساله که انتخابی نداشت. گاهی با خودم فکر میکردم کاش راهی پیدا کنم که خودش طلاقم دهد. اما بعد سریع آن فکر را خفه میکردم. نه، او مهربان است، حداقل تا الان مهربان بوده. شاید بتوانم دوام بیاورم. شاید این زندگی همانطور که همه میگویند جا بیفتد. فقط یک هفته بعد از خواستگاری، ازدواج کردیم. همهچیز بیش از حد سریع پیش رفت. انگار از قبل دربارهاش تصمیم گرفته بودند. وگرنه چطور ممکن است در یک هفته، همهچیز آماده شود؟ تالار، لباس، عقد، خانه، من فقط بینشان ایستاده بودم و لبخند میزدم. صدای آشنایِ کلید در، رشتهی افکارم را پنچر کرد. امیر بود. نفسی عمیق کشیدم، سعی کردم لبخندِ از پیش آماده شدهام را روی صورتم ثابت کنم و از جا بلند شدم. - خسته نباشی. صدایم، کمی بلندتر از حدِ معمول، در سکوتِ خانه چرخید. او، بیآنکه حتی نگاهی به من بیندازد، مسیرش را به سمتِ حمام کج کرد و فقط پرسید: - ناهار آمادست؟ به سمتِ آشپزخانه رفتم، انگار که این تنها پناهگاهِ امنِ من بود. - آمادست. وقتی امیر با چهرهای شسته و لباسهایی عوض شده برگشت، من میز را چیده بودم. خانهی ما نه بزرگ بود و نه کوچک؛ اندازهاش انگار دقیقاً به اندازهی فاصلهای بود که هنوز بینِ ما وجود داشت. فاصلهای که مرا به غریبهای در خانهی خودم تبدیل میکرد. روبهرویش نشستم. اولین قاشقِ غذا را در دهانش گذاشت. سکوتِ سنگینی حکمفرما بود، تا اینکه صدایش آمد: - نمک نداره. نفسم در سینه حبس شد. انگار تمامِ تلاشم برای نرمال جلوه دادنِ فضا، با همین یک جمله، نقش بر آب شد. بیدرنگ بلند شدم، نمکدان را برداشتم و روی میز گذاشتم. سعی کردم لبخند بزنم. - خودم چشیده بودم فکر نمیکردم کم باشه. هنوز کاملاً روی صندلیام ننشسته بودم که صدایِ قاشقِ او، محکم و ناگهانی، روی میز خورد. اخمهایش عمیقتر شد، گرهای که انگار همیشه روی پیشانیاش بود، حالا تیرهتر و غلیظتر شده بود. - یعنی من اشتباه میکنم؟ خشکم زد. تمامِ بدنم یخ زد. سرم را به آرامی، گیج و مردد، تکان دادم. لبخندی که به زور روی صورتم نگه داشته بودم، حالا آشکارا میلرزید. - نه فقط گفتم... حرفم را قطع کرد. صدایش بلند نبود، اما سرمایِ کلامش، مثلِ خنجری سرد، در استخوانهایم فرو رفت و تمامِ وجودم را منجمد کرد. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 12 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 24 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 24 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت نه... - وقتی من چیزی میگم، فقط میگی چشم. کلماتش مثل پتکی بر سرم کوبیده شد. جا خوردم؛ این لحنِ تلخ و آمرانه، در این یک هفتهی اخیر کاملاً برایم بیگانه بود. قلبم برای لحظهای از تپش ایستاد و بعد، دیوانهوار شروع به کوبیدن کرد. سعی کردم صدایی که حالا در گلویم میلرزید را کنترل کنم: - من که چیزی نگفتم. صدایِ کشیده شدنِ پایههایِ صندلی روی سرامیک، سکوتِ خانه را به طرز وحشتناکی درید. امیر بلند شد و من، مثلِ کسی که در طوفان گیر کرده باشد، ناخودآگاه از جا پریدم. - خب غذاتو بخور. صدایم حالا دیگر نه یک پیشنهاد، که التماسی برای بازگشت به روالِ عادی بود. او بیاعتنا به حرفم، به سمتم آمد. هر قدمی که برمیداشت، سنگینتر میشد. آنقدر نزدیک شد که بویِ تندِ صابونِ مردانهاش، فضا را برایم تنگ کرد. روبهرویم ایستاد و در چشمهایش خیره ماندم؛ چیزی در عمقِ نگاهش بود که هیچ شباهتی به امیرِ روزهای قبل نداشت؛ نه اثری از خستگی بود، نه دلخوریِ ساده. چیزی تیز، برنده و سیاه در آن چشمانِ غریبه میدرخشید. انگشتِ اشارهاش را تهدیدوار مقابلم گرفت و صدایش، سردتر از همیشه، در گوشم پیچید: - از همین الان یاد بگیر، اینجا جای توضیح دادن نیست. یک قدم عقب رفتم، اما زانوهایم سست شده بود. قلبم در قفسهی سینهام میکوبید؛ انگار میخواست از بندِ تنم فرار کند. - من فقط... جملهام نیمهکاره ماند. صدای برخورد دستش با صورتم، کوتاه اما سنگین بود. صورتم به سمت صندلی کج شد. دستم را روی پشتی گرفتم تا نیفتم. گونهام داغ شد، بعد سوزش آمد، بعد بیحسی. چرا؟ چرا اینطور شد؟ مگر چه گفته بودم؟ با چشمهای خیس به او خیره ماندم، شاید برگردد، شاید بفهمد چه کرده؛ اما حتی نگاهم هم نکرد. انگار نه سیلیای خورده بودم، نه چیزی شکسته بود. انگار اتفاقی نیفتاده باشد، برگشت، نشست و قاشق را دوباره برداشت و غذا خوردنش را ادامه داد. و من همانجا ایستاده بودم، با صورتی که میسوخت، با قلبی که چیزی در آن ترک برداشته بود. فهمیدم آن مهربانیِ یکهفتهای، فقط پیشدرآمد بود. *** آخرین فریم را طراحی و ذخیره کردم. نفس بلندی بیرون دادم. - آخ خداروشکر تموم شد. گردنم را چرخاندم، شانههایم تیر میکشید. از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. کتری هنوز کمی گرم بود. یک لیوان چای برای خودم ریختم؛ بخارش آرام بالا میرفت و بویش کمی از خستگیام کم میکرد. لیوان را برداشتم و به اتاق برگشتم، روی میز کنار دستم گذاشتم. به سمت ورد رفتم. وقتش بود رمان جدیدم را شروع کنم. انگشتانم را روی کیبورد گذاشتم. چند ثانیه فقط به صفحهی سفید خیره ماندم. بعد کلمات، آرامآرام از ذهنم پایین آمدند و روی صفحه نشستند: - من داوطلبانه وارد این بازی شدم. نه از روی هیجان، نه برای اثبات شجاعت. فقط برای اینکه بفهمم پشت این افسانه دقیقاً چه چیزی پنهان شده است. دو مرحله را پشت سر گذاشتهام و هنوز نمیدانم بازی مرا میسنجد، یا من آن را. مکث کردم. جملهی آخر را دوباره خواندم. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. چقدر آشنا بود این حسِ سنجیده شدن. ناگهان تمرکزم شکست. صدای کوتاهی سکوت اتاق را برید. انگشتهایم روی کیبورد خشک شد. چند لحظه فقط نگاه کردم، بعد آهسته دست از روی دکمهها برداشتم و گوشی را برداشتم. پیام جدید از بازی بود. - تا بیست و چهار ساعت با هیچکس حرف نزن. اگه حرف بزنی، بازی تمومه. اخمهایم ناخودآگاه در هم گره خورد. با ناباوری، پوزخندی کمرنگ روی لبم نشست. - من که تموم روز حرف نمیزنم اصلاً فقط موقع کارم، اونم گاهی. اینم شد بازی؟! باورم نمیشد. چالشِ مسخرهای به نظر میرسید. به ساعتِ رویِ گوشی نگاه کردم؛ دوازدهِ شب بود. انگار قرار بود این سکوتِ اجباری، درست از نیمهشبِ آغاز شود. سرم را به نشانهی تأسف تکان دادم و دوباره به سمتِ مانیتور برگشتم. بیآنکه بدانم، همین سکوتِ ساده و بیاهمیت، قرار بود چگونه آرامآرام در من ریشه بدواند و دنیایِ درونم را دگرگون کند. شروعِ یک تجربهی جدید، یا شاید، آغازِ یک انزوایِ ناخواسته. دو ساعت گذشت و هنوز کلمهای از دهانم خارج نشده بود. در ظاهر، هیچ چیز تغییر نکرده بود؛ من همیشه کمحرف بودم، همیشه در سکوت کار میکردم. کسی هم کنارم نبود که نیازی به پاسخ دادنش داشته باشم. اما این بار سکوت، انتخاب من نبود. تحمیل شده بود. همین اجبار، معنای همهچیز را عوض میکرد. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 9 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت ده... گلویَم خشک شد. چند بار بیاختیار خواستم زیر لب چیزی بگویم؛ حتی کلمهای بیمعنی، فقط برای اطمینان از اینکه هنوز میتوانم صدا داشته باشم. اما خودم را نگه داشتم. حس میکردم اگر دهان باز کنم، چیزی فراتر از یک صدا از من خارج خواهد شد؛ انگار دیواری که دورم کشیدهاند فرو میریزد. سکوت، وقتی از آنِ خودت باشد، آرامش است. اما وقتی به تو تحمیل شود، به زندان تبدیل میشود. هوای اتاق سنگین شده بود. نفسهایم کوتاهتر از همیشه به سینه برمیگشتند. برای فرار از این فشار نامرئی، تصمیم گرفتم بخوابم؛ شاید در خواب، این محدودیت معنایش را از دست بدهد. *** با صدای گوشی چشم باز کردم. دستم را در تاریکی دراز کردم و با بیحوصلگی صدایش را قطع کردم. روی تخت نشستم. خمیازهای کشیدم؛ دهانم باز شد و آستانهی صدایی کوتاه را حس کردم، همان صداهای ناخودآگاهِ میان خواب و بیداری. ناگهان یادم آمد، فکم را بستم. سکوت، مثل هشداری تیز در ذهنم پیچید. یعنی حتی این هم حساب میشود؟ حتی یک آوای بیمعنا؟ حتی وقتی کسی حضور ندارد؟ فکرش، اضطرابی بیدلیل در سینهام نشاند. مگر ممکن است کسی صدای مرا بشنود؟ مگر این بازی تا کجا میتواند پیش بیاید؟ خواب بهکلی از سرم پرید. چند لحظه بیحرکت نشستم و به دیوار خیره شدم. چقدر سخت است مهار چیزی که همیشه بدیهی بوده؛ حرف زدن با خود، زیر لب زمزمه کردن، حتی آه کشیدن. از تخت پایین آمدم. صبحانه خوردم، بیصدا. صدای برخورد قاشق با بشقاب بیش از اندازه در گوشم میپیچید، گویی هر صدا میتوانست مرز ممنوعه را بشکند. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. یک ماشین گرفتم. هوای صبح سرد بود، شیشهها بخارِ نازکی گرفته بودند و صدای نرمِ موتور در سکوت خیابان میپیچید. چند دقیقه گذشت؛ فقط صدای راهرفتنِ لاستیکها روی آسفالت و گاه سرفهی خفهی راننده. بعد، ناگهان، بیتابیاش سکوت را شکست. - کار میکنید؟! صورتش در قابِ آینه پیدا شد. چشمهایش پر از کنجکاوی بود، با همان برقِ انتظارِ معمولیِ آدمهایی که نمیتوانند سکوت را دو دقیقه تحمّل کنند. انگشتانم روی زانویم منقبض شد، ناخنها فرو رفتند در پارچهی شلوار. جواب آماده بود، یک آره کوتاه، بیبو، بیخطر. زبانم کمی حرکت کرد تا کلمه از گلوی خشک بیرون بیفتد، اما همان لحظه یادم آمد. لبهایم را به هم دوختم، نفس را در سینه نگه داشتم. فشار هوا در قفسهی سینهام سنگین شد. اخم کردم. یعنی باید تا آخر شب، لال بمانم؟ فقط بخاطر این بازی؟ حتی پاسخِ سادهای مثلِ کار میکنم؟ راننده دوباره گفت: - میپرسم کار میکنید یا دانشجویید؟ ضربانم تند شد. درونم کشمکشی شکل گرفت؛ میان میل طبیعی به پاسخ دادن و اجبار سردی که بر من تحمیل شده بود. سکوت ناگهان دیگر فقط سکوت نبود؛ آزمایشی بود برای سنجش میزان فرمانبرداریام. و این فکر، بیش از هر چیز دیگری مرا ترساند. فقط سرم را به معنای آره تکان دادم. راننده ابروهایش را بالا انداخت، نگاهی کوتاه و پر از سؤال از آینه به من انداخت و دوباره چشم به جاده دوخت. احتمالاً در ذهنش دنبال توضیحی میگشت؛ شاید فکر کرد لالم، شاید هم بیادب. اهمیتی نداشت. مهم این بود که من هنوز از مرز عبور نکرده بودم. کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. قدمهایم به سمت محل کار میرفت، اما ذهنم درگیر یک سؤال ساده بود، امروز چطور دوام بیاورم؟ ای کاش نمیآمدم. ای کاش صبح پیام میدادم مریضم، اما حالا دیر شده بود. ساعت هشت صبح بود. وارد که شدم، شایسته و سولماز پشت میزشان نشسته بودند و کار میکردند. سر بلند کردند، لبخند زدند. - سلام. صدایشان مثل پتکی لطیف بر درونِ من فرود آمد. لبهایم باز نشدند. فقط لبخند کوتاهی زدم، نیمهجان، همان اندازهی کافی برای آنکه کسی شک نکند، اما درونم، سکوت مثل طناب، هر لحظه محکمتر به دور گلوی من پیچیده میشد. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 25 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت یازده... سر جایم نشستم و پروژهی داستان را باز کردم. فریمها را یکییکی چک کردم؛ خطوط، رنگها، جزئیات. باید بینقص تحویل میدادم. تمرکز کردن تنها راه فرار از فشاری بود که آرامآرام دور سرم حلقه میزد. *** دو ساعت گذشت. کمکم بقیه همکارها هم آمدند. صداها لایهلایه روی هم نشست؛ تقتقِ منظمِ کیبوردها، خشخشِ کاغذها، پچپچهای آرام و خندههای کوتاهی که مثل جرقههای کوچک در فضا میپریدند. همهچیز طبیعی بود. فقط من بودم که وسط این جریان عادی، در سکوتی اجباری گیر افتاده بودم؛ مثل کسی که زبانش را جایی گذاشته و حالا هرچه میگردد پیدایش نمیکند. مدیر وارد شد. صدای قدمهایش روی کفپوش پیچید. همه تقریباً همزمان از جا بلند شدند. - سلام. سلامها یکییکی گفته شد. صدای هر سلام مثل موجی کوتاه بالا میآمد و مینشست. وقتی نگاهش به من رسید، گلویَم ناخودآگاه منقبض شد. فقط سرم را تکان دادم، لبهایم تکان نخورد. - خسته نباشید همگی. کارهاتون رو انجام دادید؟ کی تحویل میدین؟ نگاهم روی پروژه خشک شد. سؤال سادهای بود. همیشه جوابش را راحت میدادم، اما حالا کلمات، پشت دندانهایم گیر کرده بودند. چگونه به زبان بیاورم؟ چطور بیآنکه قانون بازی را بشکنم، طبیعی رفتار کنم؟ همان لحظه صدای گوشیام بلند شد. صدایی که در آن شلوغی، برای من شبیه آژیر خطر بود. بیاختیار نشستم و صفحه را نگاه کردم. مهسا بود، حالا این یکی را چه کنم؟ فشار در سینهام بالا رفت. آرنجهایم را روی میز گذاشتم و سرم را میان دو دستم گرفتم. نفس کشیدن سخت شده بود؛ نه بهخاطر کمبود هوا، بهخاطر فشاری که از درون بالا میآمد. سکوت دیگر تمرین نبود، شکنجه بود. عصبی شده بودم، آنقدر که درد مبهمی از پشت سرم بالا میرفت و به شقیقههایم میرسید. - باز چی شده؟! با سرعت سر بلند کردم. مدیر بالای سرم ایستاده بود. نگاهش پر از تردید بود. حالا چه بگویم؟ چگونه بیصدا توضیح بدهم که مشکلی نیست، فقط... نمیتوانم حرف بزنم؟ دهانم را کمی باز کردم، اما فقط برای کشیدن یک نفس عمیق. هوایی که وارد ریههایم شد، مثل اعترافی ناتمام بود. - چی شده امروز؟ چرا حرف نمیزنی؟ سریع سرم را به راست و چپ تکان دادم. نه، نه. باید راهی پیدا میکردم. دستم را آهسته و ناخودآگاه روی گونهام گذاشتم، طوری که انگار تازه متوجه درد شده باشم. کمی صورتم را در هم کشیدم و با نوک انگشت فشار ملایمی دادم. - دندونت درد میکنه؟ چند ثانیه فقط نگاهش کردم، پیشنهاد نجات همین بود. بهسرعت به خودم آمدم و سرم را به نشانهی آره تکان دادم. حتی کمی پلکهایم را ریز کردم تا باورپذیرتر شود. - ای بابا، خب حداقل یکم سعی کن حرف بزنی. قلبم فرو ریخت، سعی کن حرف بزنی. چقدر ساده گفت. انگار نمیدانست همین سعی کردن مرز شکست من است. انگار نمیدانست بین من و یک کلمهی ساده، قانونی ایستاده که اگر بشکند، شاید چیزی بزرگتر از یک بازی فرو بریزد. و من، برای اولین بار، از این فکر ترسیدم که شاید دیگر سکوت دست خودم نیست. قبل از اینکه برود، ناگهان از جا بلند شدم. صندلیام کمی عقب کشیده شد و صدای کوتاهی داد. سریع به صفحهی سیستم اشاره کردم. انگشتم روی مانیتور مکث میکرد، بعد روی فریم بعدی میرفت. فهمید منظورم چیست. خم شد. آنقدر نزدیک که بوی عطرش را حس کردم. یکییکی فریمها را نگاه کرد. مکثهای کوتاهش روی هر تصویر، ضربان قلبم را کند و بعد تند میکرد؛ مثل آونگی نامنظم. به فریم آخر که رسید، صاف شد و گفت: - خیلی خوب شدن. فقط این دوتا فریم آخر یه سری جاها خطوطشون رو درست کن، جاهای سایههاشون هم همینطور. ویرایش شده 28 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت دوازده... سریع سرم را تکان دادم. شاید کمی بیش از حد لازم. دستم دوباره روی موس نشست. انگشت اشارهام میلرزید. کارم را بلدم. سکوت را هم… فعلاً، اما پشت همهی این حرکتهای عادی، یک سؤال مثل سایه دنبالم میآمد، اگر یک لحظه حواسم پرت شود و حرفی از دهانم بپرد، چه چیزی واقعاً از دست میرود؟ - یه داستان دیگه هم هست، باید بعد این شروعش کنی. من الان برات میفرستم تموم مشخصات رو. صدایش مثل دستور نبود، بیشتر مثل فشارِ آهستهای بود که روی شانهام گذاشت؛ سنگینیاش را حس کردم. فقط سرم را بالا پایین کردم. خواستم بنشینم، ولی حس کردم هنوز نرفته. آهسته سر بلند کردم. همانجا ایستاده بود، اخم درهم و نگاهی که انگار سعی میکرد تا ته سکوت من را بخواند. - نه، تو یه چیزیت هست حتماً! ترسی تیز توی دلم پیچید. نه از خودش از اینکه شاید مجبورم کند حرف بزنم. از اینکه سکوت من حالا بیشتر از هر توضیحی عجیب به نظر میرسید. با حرکتی ناگهانی سرم را به نشانهی نه تکان دادم. زود دستم را روی گونهام گذاشتم، همان نقشِ درد دندان را ادامه دادم. چند لحظه خیره نگاهم کرد. نگاهش سایهای از دلسوزی و تردید داشت. - باشه، فقط برو دکتر، اگه واقعاً اینقدر اذیتت میکنه. و رفت. نفس حبسشدهام آهسته بیرون آمد. خداروشکر، فعلاً به خیر گذشت. همان لحظه دوباره صدای گوشیام بلند شد. مثل تیری که مستقیم به اعصابم بخورد. مهسا بود. امروز چرا رهایم نمیکرد؟ انگار همهی دنیا تصمیم گرفته بودند دقیقاً امروز، دقیقاً وقتی که نمیتوانم، از من پاسخ بخواهند. صدا را قطع کردم و گوشی را داخل کیفم انداختم؛ انگار با پنهان کردنش بتوانم مسئولیت جواب دادن را هم پنهان کنم. تا ساعت دوازده و نیم کارم را تمام کردم و تأییدیه را گرفتم. دستهایم کار میکردند، چشمهایم میدیدند، اما ذهنم جای دیگری بود؛ درگیر مرزی باریک میان گفتن و نگفتن. روز سختی بود. نه از آن سختیهای فیزیکی، نه خستگیِ کار. سختیِ مهار خودم بود. تا دیروز هیچوقت به حرف زدن فکر نمیکردم؛ کلمات بیاجازه میآمدند و میرفتند. اما امروز هر واژه تبدیل شده بود به خطری بالقوه. هر حرکت لب، هر لرزش صدا، میتوانست پایان بازی باشد. زندگی کردن شبیه یک آدم لال، فقط نداشتن صدا نیست، داشتن صدا و نتوانستنِ استفاده از آن است. از سرکار که برگشتم، ساعت یک و نیم شده بود. خستگی مثل لایهای سنگین روی شانههایم افتاده بود و عصبیتم زیر پوستم میدوید. حتی حوصله نداشتم چیزی درست و حسابی برای خودم آماده کنم. یک تخممرغ شکستم، بیحوصله هم زدم و همانطور که هنوز داغ بود، با عجله خوردم؛ نه برای لذت، فقط برای ساکت کردن گرسنگیام. تنها فکری که در سرم میچرخید این بود که بخواب، بخواب تا زمان بگذرد، بخواب تا این مرحله زودتر تمام شود. ساعت دو و نیم به سمت تخت رفتم. دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. اما خواب، با همهی خستگیام سراغم نیامد. بدنم خسته بود، ذهنم بیدار. افکار مثل حشرههایی ریز در جمجمهام میدویدند. یک ساعت تمام در تاریکی تقلا کردم؛ به این پهلو، به آن پهلو. ملحفه را کنار زدم، دوباره کشیدم روی خودم. بیفایده بود. کلافه بلند شدم. اگر قرار نیست بخوابم حداقل کار کنم. تصمیم گرفتم برای داستان جدید اتود بزنم و رمانم را جلو ببرم. پشت میز نشستم. مداد را برداشتم. خطوط اول کمی لرزان بودند، چشمهایم میسوخت، اما کمکم ذهنم در طرحها فرو رفت. چند اتود زدم، چند ایده را روی کاغذ آوردم. زمان بیصدا گذشت. وقتی سر بلند کردم، تاریکی پشت پنجره نشسته بود و معدهام خالی شده و گشنهام شده بود. کاغذها و اتودها را همانطور رها کردم و به آشپزخانه رفتم. خستگی در عضلاتم سنگینی میکرد. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 26 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 26 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت سیزده... چند دقیقه جلوی یخچال ایستادم و فقط نگاه کردم، انگار انتخاب غذا هم انرژی میخواست. حوصلهی هیچ چیز را نداشتم. یک نودل بیرون آوردم. پنج دقیقه بعد، روبه روی تلویزیون نشسته بودم و بیمزه و بیتوجه میخوردم؛ نه برای لذت، فقط برای پر کردن یک خلأ. بعد از تمام شدنش، ظرفها را در سینک گذاشتم و به اتاق برگشتم. ساعت را نگاه کردم، نزدیک نه شب بود باید بیدار میماندم، باید تا دوازده دوام میآوردم، باید این مرحله تمام میشد. نفس عمیقی کشیدم. سینهام بالا آمد و با بیحوصلگی پایین رفت. چرا نمیگذرد؟ چرا عقربهها کند شدهاند؟ کی دوازده میشود؟ روی تخت نشستم و به دیوار تکیه دادم. سکوت خانه مثل پتویی سنگین روی سرم افتاده بود. هر نفس کشیدنم، انگار که صدای بلندتری داشت. کجای این بازی لذت دارد که آدمها اینطور بیرحمانه بازیاش میکنند؟ شاید برای سرگرمی است، شاید برای پر کردن همین تنهاییِ گُشاد که انگار هیچوقت تمام نمیشود. - آره، برای سرگرمیه آدمای تنها. از جا پریدم. انگار کسی کنار گوشم حرف زده بود. صدا واضح بود. نه بلند، نه بیرونی، اما درست در مغزم پیچید. خشکم زد. این صدا از بیرون نیامد؛ این صدا، صدای خودم بود که داشت در سرم میپیچید. نکند دارم دیوانه میشوم؟ قلبم تند زد. کدام آدمهای تنها؟ من؟ ترس تازهای در وجودم خزید. نکند حتی اجازه ندارم با خودم هم حرف بزنم؟ نکند این هم جزو قانون است؟ مرز سکوت کجاست؟ لبهایم؟ صدا؟ یا فکرهایم؟ همان لحظه، صدای گوشی مثل یک نیشِ تیز در سکوتِ خانه منفجر شد. ناگهانیترین، بدترین صدایی که میتوانستم بشنوم. از جا پریدم. چند ثانیه فقط زل زدم به صفحه، انگار که یک افعیِ خطرناک باشد، نه یک گوشی. بعد، با دستانی که انگار مال خودم نبودند، برش داشتم. پیام از بازی بود. بازش کردم. - سکوت فقط بیرونی نیست. چشمهایم تا حد ممکن باز شد. یعنی چه؟ دستهایم شروع کرد به سرد شدن؛ سرمایشی که از نوک انگشتانم بالا میآمد و در استخوانهایم میپیچید. چطور؟ چطور ممکن است؟ این پیام، دقیقاً به همان فکری پاسخ میداد که فقط چند ثانیه پیش، در همین لحظه، در عمق ذهنم گذشته بود. امکان ندارد! این دیگر غیرممکن است! هیچکس نمیتواند صدای ذهن مرا بشنود. هیچکس! مگر اینکه… به چه فکر میکنم؟ آیا هنوز ذهنم فقط مال خودم است؟ نکند کسی حواسش به من باشد؟ نکند این بازی اصلاً یک بازی نباشد، بلکه چیزی نفرینشده باشد که آرامآرام داخل سرم ریشه میدواند؟ سرم را میان دو دستم گرفتم. شقیقههایم میسوخت و درد مثل حلقهای فلزی دور جمجمهام تنگ میشد. اما عقب کشیدن یعنی پذیرفتن شکست، باید ادامه میدادم، باید این مرحله را تمام میکردم، حتی اگر به قیمت از دست دادن خواب، آرامش، یا خودم باشد. از جا بلند شدم و به سمت سیستم رفتم، ورد را باز کردم. صفحهی سفید مقابلم روشن شد؛ بیش از حد روشن، مثل نوری که در اتاق بازجویی روی صورت متهم میاندازند. باید مینوشتم، همهچیز را باید مینوشتم، شاید اگر افکارم را روی صفحه خالی کنم، دیگر در سرم پژواک نکنند. انگشتانم روی کیبورد نشستند و نوشتم: - ترسناکترین چیز این نیست که یکی نگات میکنه. ترسناکترین چیز اینه که مطمئن نیستی اون نگاه از بیرونه یا از داخل. لحظهای مکث کردم. جمله بیش از حد شبیه اعتراف بود. چشمهایم از خستگی تار میدیدند. پلکهایم را بستم و محکم به هم فشار دادم، اما پشت تاریکی هم آرامش نبود؛ فقط افکاری که با صدای بلندتری خودشان را تکرار میکردند. بلند شدم، به آشپزخانه رفتم و یک لیوان قهوه درست کردم. بوی تلخش در فضا پیچید. به خودم گفتم بیدار بمان، فقط تا دوازده. وقتی برگشتم و دوباره پشت میز نشستم، زمان بیصدا گذشته بود، ساعت یازده و نیم را نشان میداد. نیم ساعت دیگر، فقط نیم ساعت. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 27 اردیبهشت سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت (ویرایش شده) #پارت چهارده... دوباره شروع به تایپ کردم: - وقتی سعی میکنم فکر نکنم، افکارم بلندتر میشن. انگار عمداً خودشون رو به دیوارههای سرم میکوبن تا مطمئن شن هنوز اینجان. همان لحظه صدای گوشی در اتاق پیچید. تیز، ناگهانی و شبیه هشدار. از جا پریدم و دستم به لیوان خورد، لیوان از لبهی میز سقوط کرد و با صدایی خردکننده روی زمین شکست. تکههای شیشه مثل پخش شدن اعصابم روی سرامیک ریختند. بیاختیار با صدای بلند گفتم: - وای خدا! همان لحظه، دستهایم مثل فنری که رها شده باشد، روی دهانم جهیدند. وای نه! قانون! شکسته بود. چند ثانیهی مرگبار، مثل نفس حبسشدهی یک محکوم به اعدام، حاکم شد. بعد، گوشی دوباره در سکوتِ سنگین صدا داد. با قلبی که چنان دیوانهوار در سینهام میکوبید که گویی میخواست از قفسهی سینهام بیرون بجهد، سعی کردم به خودم مسلط شوم؛ حتماً مهساست، حتماً ربطی ندارد. گوشی را با دستانی که حالا از سرما میلرزیدند، برداشتم. انگشتم مستقیم رفت سمت پیامِ بازی. هیچ پیام دیگری نبود؛ نه از مهسا، نه از هیچکس. فقط همان یک پیام از بازی. بازش کردم: - قانون شکسته شد. مرحله سوم ناموفق. جریمه فعال شد. هوا در ریههایم منجمد شد. جریمه؟ این فقط یک کلمه بود، اما وزنش مثل کوهی بر سینهام سنگینی میکرد، تهدیدی خفهکننده. با انگشتانی که هنوز میلرزیدند، شروع کردم به تایپ کردن: - حواسم نبود، چیزی تا دوازده نمونده، چرا باید جریمه شم؟ کنار صفحه در حال تایپ نوشت و بعد هیچ. آن سه نقطهی معلق، شکنجهی خالص بودند. انگار عمداً میخواستند اضطرابم را اندازه بگیرند. لبم را گاز گرفتم و به صفحه خیره ماندم. اتاق بیش از حد ساکت بود؛ آنقدر ساکت که صدای نفس کشیدنم هم مشکوک به نظر میرسید. چند دقیقه بعد پیام آمد: - تا ساعت پنج اجازهی خواب نداری. اگه خواب بری جریمهات بیشتر میشه. پنج صبح! همین حالا هم پلکهایم به اندازهی هزار سال سنگین بود. بدنم از خستگی میلرزید، مثل برگ در باد. آنها دقیقاً میدانستند که چه زمانی بیشترین آسیبپذیری را دارم. این دیگر فقط تنبیه نبود؛ این یک برنامهریزی دقیق برای فرسودن بود. آهسته سرم را بالا آوردم و به تاریکی گوشههای اتاق نگاه کردم. اگر بخوابم، از کجا میفهمند؟ آیا واقعاً میفهمند یا میخواهند من باور کنم که میفهمند؟ گوشی در دستم سرد بود، اما حس میکردم چیزی از آن طرف صفحه نگاهم میکند؛ نه مثل یک اعلان، نه مثل یک برنامه، مثل حضوری که صبر کرده تا پلک بزنم. و بدترین بخش ماجرا این نبود که جریمه شده بودم؛ این بود که دیگر مطمئن نبودم صدایی که میترساندم، از بیرون میآید یا از جایی عمیقتر، جایی که اگر ترک بردارد، دیگر هیچ قانونی جلو فروپاشیاش را نمیگیرد. دیگر کاری از من ساخته نبود، فقط باید تحمل میکردم، باید هرطور شده بیدار میماندم. با عجله به آشپزخانه رفتم، شیر آب را باز کردم و آب یخ را به صورتم پاشیدم. سرمای ناگهانی مثل سیلی بود، اما هوشیاریاش کوتاه. به آینه خیره شدم؛ چشمهایم گود افتاده و بیفروغ بودند، انگار چند شبانهروز نخوابیده باشم. از خودم پرسیدم چرا؟ چرا اینقدر تقلا میکنم؟ از سر کنجکاوی؟ یا چون نمیتوانم نافرمانی کنم؟ شاید هم چیزی درون این بازی هست که مرا میکشد، مثل چاهی تاریک که هرچه بیشتر نزدیکش میشوی، بیشتر صدایت میزند. دو چالش بیشتر نبود، اما انگار به عادت تبدیل شده بود؛ عادت به اطاعت. یا شاید فقط میخواستم بدانم آخرش چه میشود و آن را بنویسم. همیشه همهچیز را مینویسم، حتی ویرانی خودم را. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 10 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 4 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 خرداد (ویرایش شده) #پارت پونزده... ساعت دو بود. دنیا دور سرم موج میزد. گاهی پلکهایم بیاجازه بسته میشدند و با وحشت بازشان میکردم، انگار سقوطی را نیمهکاره قطع کرده باشم. شش لیوان قهوه خورده بودم، معدهام میسوخت، دستهایم میلرزید، اما خواب مثل مهی سنگین دور مغزم پیچیده بود و عقب نمیرفت. به سمت اتودهایم رفتم، باید خودم را مشغول میکردم. میدانستم با این بیخوابی چیزی درست از آب درنمیآید، اما مهم نبود؛ مهم این بود که نخوابم. نتوانستم روی صندلی بنشینم، خستگی در استخوانهایم لانه کرده بود. کاغذها را روی زمین پخش کردم، تخته را برداشتم و شروع به کشیدن کردم. خطها بیهدف روی کاغذ میدویدند. طرح پشت طرح، برگه پشت برگه. هیچکدام را نگاه نکردم، حتی نمیفهمیدم خوباند یا بد. انگار چشمهایم فقط حرکت را میدیدند، نه معنا را. قضاوت را گذاشتم برای صبح، اگر صبحی در کار باشد! بالاخره سرم را به لبهی تخت تکیه دادم و زیر لب گفتم: - کی تموم میشه؟! همان لحظه صدای کوبیده شدن چیزی از سمت پذیرایی آمد. صدایی خشک و ناگهانی، مثل افتادن جسمی سنگین، قلبم در سینهام پیچید. آهسته بلند شدم و قدمبهقدم به سمت پذیرایی رفتم. تاریک بود، اما مطمئن بودم کمی قبل چراغش را روشن کرده بودم. دستم را به چارچوب در چسباندم، اطراف را نگاه کردم که کمی بعد حس کردم چیزی آرام روی شانهی چپم نشست؛ سنگین و گرم، شبیه تماس انگشتان! نفس در گلویم گیر کرد. بهآرامی سرم را برگرداندم، اشک بیاختیار چشمهایم را پر کرده بود، دست بود. دستی سوخته، با پوستی ترکخورده که انگار از آتش بیرون کشیده شده باشد. جیغی از گلوی من بیرون پرید و در همان لحظه صورت زنی متعجب مقابل صورتم ظاهر شد و با خشمی که بوی خاکستر میداد فریاد زد: - بیدار شو! چشمهایم را که باز کردم، از جا کنده شده بودم. نفسنفس میزدم و قلبم چنان میکوبید که فکر کردم قفسهی سینهام را میشکند. اتاق همان اتاق بود، تاریکی همان تاریکی. او چه بود؟ خواب؟ یعنی خوابیده بودم؟ پس من باخته بودم؟ دستانم را به سرم چسباندم، نمیدانستم باید چه کار کنم. من بازیچهی یک بازی عجیب شده بودم؛ بازیای که چیزی در آن داشت، چیزی که مرا اینقدر مجذوب کرد که حاضرم برایش از راحتیام بگذرم. دردهای زندگی؟ بیکسی؟ سالهاست تنهایی را میکشم، بارها به خودکشی فکر کردهام، اما هرگز تصور نمیکردم روزی اینطور خودم را شکنجه کنم، اینطور داوطلبانه در آستانهی فروپاشی بایستم. چند ثانیه بیشتر از بیدار شدنم نگذشته بود که صدای زنگ گوشی دوباره در اتاق پیچید. آهسته به سمتش نگاه کردم. حتماً جریمهی جدید. دستم را دراز کردم و پیام را باز کردم. - چهل و سه ثانیه خوابیدی. خون در رگهایم یخ زد. گوشی از دستم رها شد و به گوشهای پرت شد. خودم را عقب کشیدم، انگار فاصله گرفتن از آن صفحه میتواند فاصله گرفتن از آن نگاه باشد. چهل و سه ثانیه، یعنی آنچه دیدم فقط کابوس نبود. یعنی کسی، یا چیزی، زمان خواب من را شمرده است. ویرایش شده 28 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 7 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 7 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 خرداد (ویرایش شده) #پارت شانزده... با چشمانی گشاد و حیرتزده به گوشیای که روی زمین افتاده بود خیره مانده بودم. چند ثانیهای همهچیز در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که انگار روی سینهام مینشست و نفس کشیدن را سختتر میکرد. ناگهان، صدای اعلان گوشی مثل پتکی بر سکوتِ اتاق فرود آمد. بدنم بیاختیار مثل فنری فشرده شده، از جا پرید. جیغی کوتاه و خفه، آمیخته با وحشت، از گلویم سُر خورد و پیش از آنکه ذهنم فرصت کند واکنشی را پردازش کند، سرم را میان زانوهایم فرو بردم. دستانم را مثل دو گاردِ محافظ، محکم روی گوشهایم فشار دادم، انگار میخواستم آن صدای شوم را از ادراکِ گوشهایم، بلکه از کلِ دنیا، حذف کنم. - کافیه، توروخدا کافیه! صدایم، خفه و لرزان، به سختی از میان دستانم شنیده میشد. قلبم در سینهام چنان دیوانهوار میکوبید که انگار میخواست دیوارهی قفسهی سینهام را بشکافد و بیرون بزند. نفسهایم بریدهبریده و سطحی از سینهام خارج میشد. چه بلایی سرم آمده بود؟ واقعاً ترسیده بودم؟ آن هم به خاطر چه؟ یک بازی احمقانه؟ یک پیامِ بیمعنی؟ چند لحظه بعد، با تردیدی آشکار، سرم را آهسته از میان زانوهایم بیرون آوردم. نگاهم، که هنوز پشتِ پلکهایم وحشت را حمل میکرد، دوباره به سمت گوشی افتاد. همانجا، روی سرامیکِ سرد، ساکن مانده بود. لبهایم، که از شدت ترس خشک شده بودند، به سختی به هم فشرده شدند و لرزان کلماتی را ادا کردند: - نه، این نمیتونه واقعی باشه. حتماً یه پیام تصادفی از طرف بازی بوده. اما حتی برای خودم هم واضح بود که در صدایم ذرهای، حتی کمترین، اطمینان وجود نداشت. آرام، گامهایی آهسته و مردد برداشتم و به سمت گوشی رفتم. با هر قدم، ضربههای قلبم در سینهام سنگینتر و محکمتر میکوبید؛ آنقدر که حس میکردم هر لحظه ممکن است از قفسهی سینهام بیرون بزند. نفس کشیدن در این حالت، مثل وزنه برداری از هوا بود. خم شدم و گوشی را برداشتم. دستانم میلرزید. برای چند لحظه فقط به صفحهی خاموش آن خیره ماندم، انگار جرئت نداشتم آن را لمس کنم. بالاخره صفحه را روشن کردم و به سراغ پیام بازی رفتم، هیچ چیز نبود. ابروهایم در هم گره خورد. چشمم به پیام قبلی افتاد و همان لحظه فکری مثل خاری در ذهنم فرو رفت. بازی، از کجا میدانست من چقدر خوابیدهام؟ نفسم را محکم بیرون دادم و آب دهانم را به سختی فرو دادم. بدنم خسته و کوفته بود، عضلاتم تیر میکشیدند و پلکهایم سنگین شده بودند؛ آنقدر که دیگر به زور باز میماندند. نگاهم ناخودآگاه به ساعت افتاد. نزدیک سه بود. سه بامداد. ساعتی که خانهها در سکوتی وهمآلود فرو میروند و تاریکی، مثل موجودی زنده، همه جا را میبلعد. لبهایم شروع به لرزیدن کردند. - خدایا کمکم کن، چیزی نمونده. کلمات با بغضی که گلویم را میفشرد، زمزمه شدند. میتوانستم قوانین بازی را نادیده بگیرم. میتوانستم گوشی را خاموش کنم و به این کابوسِ بیپایان پایان دهم؛ اما بازی نمیگذاشت. او خبر داشت. از همهچیز خبر داشت. از خوابم، از بیداریام، از هر کاری که میکردم. از جا بلند شدم. کاغذهایی که روی زمین پخش شده بودند زیر پاهایم مچاله شدند و صدای خشخش خفیفی در اتاق پیچید. باید کاری میکردم. به سمت پذیرایی رفتم، چراغها هنوز روشن بودند. نور زرد و کمجانشان فضای خانه را پر کرده بود، اما با این حال خانه عجیب سرد و غریب به نظر میرسید. همان لحظه تصویر کابوس چند دقیقه پیش در ذهنم زنده شد. آن زن! با یادآوری صورتش دستم بیاختیار روی قلبم نشست. ضربانش تند شده بود و نفس کشیدن برایم سختتر از قبل شده بود. به سرعت برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، هیچکس نبود. خانه ساکت و خالی به نظر میرسید. لبهایم را روی هم فشردم. حتماً فقط یک کابوس بود، چیزی بیشتر از یک خواب آشفته نبود. با این فکر به سمت آشپزخانه رفتم و چراغش را روشن کردم، نور سفید لامپ فضای کوچک آشپزخانه را روشن کرد. باز هم میخواستم قهوه درست کنم، شاید میتوانست کمی بیدار نگهم دارد. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 9 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 9 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 9 خرداد #پارت هفده... در حالی که مشغول آماده کردن قهوه بودم، ناگهان نگاهم به پنجره افتاد، حرکتی پشت شیشه دیده میشد، سایهای… اول فکر کردم سایهی درختی است که با باد تکان میخورد و نور چراغهای بیرون آن را روی شیشه انداخته است؛ اما چند ثانیه بعد چیزی در ذهنم جرقه زد. آنجا… هیچ درختی نبود. چشمهایم را ریز کردم و خیرهتر به پنجره نگاه کردم، از خستگی همهچیز کمی تار دیده میشد. نکند دزدی باشد؟ یا کسی در حیاط خانه؟ سایه با سرعتی آرام به چپ و راست میرفت، گویی کسی بیقرار قدم میزند. چند لحظه بعد حرکتش کندتر شد. کمکم ایستاد. ابروهایم بالا رفت و چشمهایم که از شدت دقت ریز شده بودند آرام باز شدند. یک قدم به عقب رفتم. سایهی یک مرد، درست پشت پنجره ایستاده بود و انگار مستقیم به من نگاه میکرد. سر تا پایم یخ کرد، پاهایم شروع به لرزیدن کردند و گلویَم آنقدر خشک شد که به سختی نفس میکشیدم. باید از آنجا میرفتم. حتماً یک آدم دیوانه بود، فقط یک آدم دیوانه! نباید خودم را بیشتر از این بترسانم. نگاهم را با زور از پنجره گرفتم. با دستهایی لرزان زیر گاز را خاموش کردم و سریع برگشتم، اما همان لحظه… در جا خشکم زد. وقتی دوباره به پنجره نگاه کردم، چیزی آنجا نبود. هیچ سایهای دیده نمیشد، فقط نور کمرنگ لامپهای بیرون از شیشه عبور میکرد و روی کف آشپزخانه میافتاد. نفسم در سینه حبس شد. یعنی چه؟ رفت؟ یا اصلاً از اول کسی آنجا نبود؟ با تردید نفس عمیقی کشیدم، قهوهام را برداشتم و تقریباً با عجله به سمت اتاقم رفتم. در را پشت سرم بستم، بعد در گوشهای از اتاق نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم. نه توان نوشتن داشتم، نه حوصلهی طراحی. راستش… انگار عمداً نمیخواستم چیزی بنویسم. فقط میخواستم ترس چند لحظه پیش را فراموش کنم. تمام روز را نخوابیده بودم و بیخوابی ذهنم را آشفته کرده بود. هر صدای کوچکی مرا از جا میپراند. گوشهایم تیزتر از همیشه شده بودند و چشمهایم مدام در تاریکی اتاق به دنبال حرکتی میگشتند. گاهی سایههایی سیاه میدیدم که با سرعت از گوشهی دیدم عبور میکردند. گاهی هم صدای ضربهای خفیف از گوشهای از خانه به گوش میرسید. نمیدانستم اینها واقعیاند یا فقط بازی ذهن خستهام. راستش دیگر نمیتوانستم تشخیص بدهم بیدارم یا هنوز در دل همان کابوس گیر افتادهام. صدای تیکتاک ساعت، مانند طبلی که بر سرم کوبیده میشد، در گوشم میپیچید و انگار جان را از تنم بیرون میکشید. چشمها و سرم از درد در حال ترکیدن بودند. کم آورده بودم؛ دیگر واقعاً نمیتوانستم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و برای لحظهای چشمهایم را بستم؛ اما طاقت نیاوردم. همان لحظه، چشمان آن زن ترسناک مقابل دیدگانم جان گرفت. با وحشت سرم را بالا کشیدم و چشمهایم را باز کردم، هراسان اطرافم را نگاه کردم. نفسهایم نامنظم شده بود و از بیخوابیِ زیاد، بدنم یخ کرده بود. سرمایی عجیب در استخوانهایم دویده بود و تمام تنم از سرما میلرزید. صدای به هم خوردن دندانهایم در گوشم میپیچید. دستهایم را به سینهام گرفتم و از جا بلند شدم. قدمهایم سست و بیجان بود، اما خودم را به دستشویی رساندم، شیر آب را باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم، کمی به خودم آمدم. سرم را بالا آوردم و در آینه نگاه کردم. چهرهای رنگپریده با چشمهایی قرمز و پفکرده به من زل زده بود. بینیام از سرما و استرس سرخ شده بود و لبهایم آنقدر خشک و ملتهب بودند که انگار هر لحظه ممکن است از هم بشکافند. با ناباوری به تصویر خودم خیره شدم. من چرا این شکلی شدم؟! این چه وضعی است؟! نگاهم را از آینه گرفتم و از دستشویی بیرون آمدم. دانلود رمان حجرة تنهایی 8 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 11 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 11 خرداد (ویرایش شده) #پارت هجده... خانهام کوچک بود، درست اندازهی خودم؛ یک آشپزخانه و پذیرایی جمعوجور، با یک اتاق و حمام و دستشویی. برای من همین هم کافی بود، اما کاش اینقدر تنها نبودم. کاش حداقل مهسا کنارم میماند. در اتاق را بستم. راستش میترسیدم چشمم به جایی بیفتد و دوباره همان زنی را ببینم که در خواب دیده بودم. صورتم را خشک کردم و روی تخت نشستم. نگاهم بیاختیار در اتاق میچرخید؛ انگار منتظر بودم هر لحظه چیزی ببینم، چیزی که نباید باشد. امروز از صبح زود بیدار شده بودم، کار کرده بودم، برگشته بودم خانه و حتی یک لحظه هم نخوابیده بودم. اولین بار بود که اینقدر دوام میآوردم و تا چنین ساعتی بیدار میماندم. نگاهم به ساعت افتاد، چهار و چهلوپنج دقیقه. لبخند کمرنگی روی لبهایم نشست. با صدایی گرفته و خسته، لبهای خشکیدهام را از هم باز کردم. - من کم نیاوردم و هیچوقت هم کم نمیارم. سرم را بالا گرفتم و به سقف خیره شدم. چشمهایم دنبال نقطهای میگشت که ذهنم روی آن قفل کند؛ دنبال چیزی که ثابت باشد، چیزی که بازی نفهمد کِی دارم میشکنم. سرتا پای بدنم کشیده و معلق بود؛ مثل کسی که همزمان میخواهد بایستد و فرو بریزد. پلکهایم برای یک ثانیه سنگین شدند، فقط یک ثانیه و همان قدر کافی بود تا از ترسِ بسته شدنشان، با قدرت چشمها را باز نگه دارم. گردنم از زورِ کشیدنِ خودم درد گرفت. - تو تموم زندگیم بدترین چیزا رو دیدم و کم نیوردم، الان به خاطر یه بیخوابی کم بیارم؟! آخرِ جمله را با یک زورِ نیشدار ادا کردم. در گلویم خشکی میسوخت؛ کلمات مثل شن روی زبانم میریختند. با گفتن جمله، انگار تازه بدنم یادش افتاد باید حرکت کند. از جا بلند شدم؛ اما بلند شدن، نرم و طبیعی نبود. اول یک لحظه مکث کردم، دستم را روی لبهی تخت گرفتم، انگار که اگر رها کنم، زمین زیر پاهایم خالی میشود. از جا بلند شدم و شروع کردم در اتاق قدم زدن. آن ربع ساعت لعنتی به کندی میگذشت. هر ثانیهاش مثل یک ساعت طول میکشید. با استرس و ترسی که در وجودم پیچیده بود، قدم میزدم و قدم میزدم تا پاهایم از درد تیر کشیدند. اما بالاخره گذشت، وقتی ساعت پنج شد خودم را روی تخت انداختم. نه چراغها را خاموش کردم، نه اتاق را تاریک کردم. حتی گوشیام را هم نگاه نکردم. فقط صدایش در گوشم پیچید، اما دیگر حوصله نگاه کردن نداشتم. حتماً پیام رد شدن از این مرحله بود. راستش... خودم هم نمیدانستم دارم چه کار میکنم. دنبال شهرت بودم؟ یا دنبال چیزی که بتواند مرا سرگرم کند و این تنهایی لعنتی را برای مدتی از یادم ببرد؟ *** در خوابی عمیق فرو رفته بودم؛ آنقدر عمیق که حتی صدای گوشیام هم بیدارم نکرد. وقتی بالاخره چشمهایم را باز کردم، ساعت دوازده ظهر را نشان میداد. خواب مانده بودم. گوشیام را برداشتم، یکی از همکارهایم ده بار با من تماس گرفته بود؛ اما من حتی صدایش را هم نشنیده بودم. صورتم را در آینه نگاه کردم. هنوز زیر چشمهایم پف داشت، انگار سالها نخوابیده بودم و حالا ناگهان در خوابی سنگین فرو رفته بودم. با مدیر تماس گرفتم و خودم را به مریضی زدم. او فقط نگران حالم شد و پرسید خوبم یا نه؛ حتی نگفت چرا سرکار نیامدی. پوزخندی زدم، فقط یک ماه پیش بود که مرا برای شام به یک رستوران دعوت کرد و به حسی که نسبت به من داشت اعتراف کرد. اما من چه کردم؟ او را همانجا تنها گذاشتم و رفتم. حتی تصمیم گرفتم دیگر آنجا کار نکنم؛ اما او آدرسم را از مهسا گرفته بود و به خانهام آمد، معذرتخواهی کرد و گفت: - دیگه کاری به کارت ندارم، بین ما فقط کار هست. راستش من میترسم، از اینکه یک بار دیگر ازدواج کنم میترسم. من حالا مادر یک بچهام؛ بچهای که حتی از او هم خبری ندارم. گاهی دلم میخواهد در همین تنهایی بمانم و در همین تنهایی هم بمیرم. بعد از تمام آن اتفاقها، تنها کسی که کنارم ماند مهسا بود. او از پسرخالهاش خواست که من با او کار کنم و او هم قبول کرد. واقعاً از او ممنونم، اما این دلیل نمیشود پیشنهاد ازدواجش را بپذیرم. از کجا بدانم او مرد خوبی است؟ شاید جلوی دیگران یک رفتار داشته باشد و در خانه رفتاری کاملاً متفاوت. من دیگر نمیتوانم ریسک کنم. حداقل کسی که واقعاً کسی را دوست داشته باشد، دست از تلاش برنمیدارد. برای همین مطمئنم اگر او واقعاً آدم خوبی باشد و واقعاً مرا دوست داشته باشد، باز هم تلاشش را میکند؛ اما من دیگر ساده وارد هیچ رابطهای نمیشوم. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 7 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 16 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 16 خرداد (ویرایش شده) #پارت نوزده... او به من گفت استراحت کنم و لازم نیست سرکار بروم؛ هر وقت حالم بهتر شد برگردم. واقعاً از او ممنونم که اینقدر درک میکند. هر قدر هم گفتم فردا میآیم سرکار قبول نکرد، گفت این هفته را در خانه بمانم و استراحت کنم. و حالا من بیکار روی مبل پذیرایی نشستهام و حتی نمیدانم باید چه کار کنم. صدای گوشی باعث شد از میان افکارم بیرون بیایم. به صفحه نگاه کردم، مهسا بود. لبخند آرام و بیحالی روی لبهایم نشست. - جانم؟ صدایم گرفته بود. انگار گلویی پر از گرد و خاک داشتم. کلمات با زحمت بیرون میآمدند. اما قبل از اینکه بتوانم نفسِ تازه بگیرم، موجِ صدایش مثل صاعقه در گوشم پیچید. جیغش آنقدر ناگهانی و بلند بود که ناخودآگاه گوشی را با سرعت از کنار گوشم دور کردم. ضربانِ قلبم، که تازه کمی آرام گرفته بود، دوباره مثل پتک در سینهام کوبید. صورتِ خودم را جمع کردم؛ چشمهایم را از شدتِ صدا بستم. - جانم و درد! جانم و زهرمار! کجایی تو ها؟! دیروز زنگ میزدم، چرا جواب نمیدادی؟! چند بار بگم نذار نگرانِت بشم؟! مشکلت چیه؟! کلمات پشتِ سرِ هم ریختند؛ مثل سیلِ خروشان. هر کلمهاش، یک سیلی بود. سعی کردم نفسم را به آرامی بیرون بدهم. تلاشی بیفایده، صدایی که بیرون آمد، فقط گرفتهتر و خستهتر بود. - آروم باش. دیروز دندونم درد میکرد، نمیتونستم حرف بزنم. چند لحظه سکوت. سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود. بعد، دوباره صدای انفجاریِ او. - خب کوفتت بشه یه پیام بده بگو زندهای! چی ازت کم میشه؟! حق با او بود. این تلخیِ حق، مثل خنجری در گلویم گیر کرد. چشمهایم را بستم؛ این بار نه از صدا، از تصورِ خودم که غرق در دنیای خودم، چقدر تنها و ناآگاه بودم. انگار در جزیرهای دور افتاده بودم و فریادهایِ دوستانم را نمیشنیدم. نفسی عمیق کشیدم، سعی کردم آرام باشد، اما لرزشِ خفیفی در سینهام حس شد. - عزیزم، قول میدم دیگه تکرار نشه. صدایم، کمی ملایمتر شد؛ تلاش کردم از خودم دفاع نکنم، فقط قبول کنم. - خب خوبه، راستی امشب میام پیش تو میخوابم ها! این حرفش مثل پتکِ دیگری بر سرم کوبیده شد. چشمهایم گشاد شدند. صورتِ خودم در هم رفت. درونم فریادی کشیدم، فریادی که توانِ بیرون آمدنش را نداشتم که چقدر این لحظه، چقدر این پیشنهاد، آخرِ دنیاست. همین حالا، همین حالا میخواهم این بازی را تمام کنم. میخواهم بروم جایی که امن باشد؛ جایی که هیچ مهرهای نباشم. دستهایم را به هم چسباندم، انگار که بخواهم خودم را از هم بپاشم. - خب مهسا من برای فردا کار زیاد دارم و امروز رو باید استراحت کنم. یک روز دیگه بیا. صدایم میلرزید. نتوانستم پنهانش کنم. هر کلمه، یک سنگینیِ ناخواستنی داشت. سکوتِ سنگینِ پشتِ خط، حتی از صدایِ جیغِ او هم غریبتر و ترسناکتر بود. حس میکردم هوا سنگین شده. بعد، صدایش برگشت؛ اما این بار، با لحنی متفاوت. رگههایی از دلخوری و سرزنش در آن موج میزد؛ مثل تیغِ برنده. - داری میگی نیام خونت؟ چطور دوستی هستی تو؟! دستم را مشتاقانه بر پیشانیام کوبیدم؛ ضربهای محکم، اما نه از روی درد، از رویِ ناچاری. کاش، کاش کسی بود که مرا از این دوستیِ کلافهکننده نجاتم میداد! صورتم را در دستم پنهان کردم. - نه عزیزم، اصلاً اینطور نیست؛ فقط میدونی که سرم خیلی شلوغه. این را گفتم و سعی کردم با چشمهای بسته، تصویری از شلوغیِ دروغینم بسازم. - باشه خب فهمیدم، ولش یه شب دیگه میام. نفسِ راحتی کشیدم که انگار دنیا را به من بخشیده باشند. خدا را هزار بار شکر! گوشی را قطع کردم و دوباره به دلِ تاریکِ گذشتهام خزیدم. *** نزدیک به پنجاه روز از تولدِ نوریدهام میگذرد، اما در این پنجاه روز، سایهی اندوه بر جانم چنگ انداخته است. افسردگی، چونان غولی خفته، درونم بیدار شده و آرامشم را ربوده. شبها، خواب از چشمانم گریخته و در تمام این مدت، سردردِ لعنتی، مهمانِ همیشگیِ سرم بوده است. درونم، هیاهویِ نوزاد، چون نالهای ضعیف، گوشم را میخراشید و این صدا، اضطرابِ نهفتهام را شعلهورتر میکرد. سرم را میان دستانم فشردم؛ انگار میخواستم از حجمِ این درد، خود را مچاله کنم. نالههایم در گلو خفه شد؛ نالههایی از سر درد، آه و نالههایی که از اعماق جانم برمیخاستند و نفسهایم را میبریدند. - کافیه، توروخدا کافیه دیگه نمیکشم! اشکهایم چون سیلاب جاری شد. دلیلش؟ شاید بچهدار شدنم بود؟ یا این فشار طاقتفرسا؟ یا شاید هم شوهری که برایش تمام هستیام را گذاشتم، اما برایش ذرهای اهمیت نداشتم و دیده نشدم؟ شوهری که مرا نه از روی عشق، که برای تحقیر و آزار گرفت؛ مردی که مرا کتک میزد و فریاد میزد که «من مرد این خانهام! پول پدرت را دادهام، پس دهانت را ببند و هیچ نگو.» از چه گریستم؟ از تنهایی؟ از پدر و مادری که مرا به دست چنین آدمی سپردند و دیگر حتی نگاهی به سویم نینداختند؟ با یادآوری آنها، دستانم را مشت کردم و بر تخت کوبیدم. آنها مرا ترک کردند. شاید نمیخواستند مرا اینگونه، زجرکشیده، غمگین و بیکس ببینند. یا شاید… دیگر مرا به یاد نمیآوردند! ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 16 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 16 خرداد (ویرایش شده) #پارت بیست... صدایم در فضای خنک و گرفتهی اتاق پیچید، اما این بار دیگر نجوا نبود؛ فریادی بود که از تهِ وجودم بیرون میجهید. دستانم را مشت کردم، چنان محکم که ناخنهایم در کف دستم فرو رفتند و بند انگشتانم سفید شد. - گفتم کافیه دیگه! هنوز انعکاسِ صدای خودم در گوشم بود که لولاهایِ در، با صدای ناهنجاری نالیدند و در باز شد. ضربانِ قلبم که تا یک ثانیه پیش از خشم میتپید، ناگهان در سینه خشک شد. با دیدنِ سایهی بلندِ امیر در چارچوبِ در، انگار تمامِ اکسیژنِ اتاق تخلیه شد. چشمانم گشاد شدند و تمامِ فریادم در گلویم شکست؛ به سکسکه تبدیل شد و راهِ نفسم را بست. عضلاتِ صورتم منقبض شدند، انگار که به سنگی تراشخورده از وحشت تبدیل شده باشم. - داری سر کی داد میزنی آشغال؟! صدایش، نه مثل یک کلام، که مثل یک شلاقِ چرمی روی پوستم نشست. وحشت، مثل جریانی از یخ، از ستونِ فقراتم پایین خزید. بدنم بیاختیار واکنش نشان داد. برای پناه گرفتن از آن هیولایِ خشمگین، آرنجهایم را به شدت روی زانوهایم کوبیدم و بالاتنهام را خم کردم. دستانم را بالا آوردم و گوشهایم را چنان محکم با کف دستهایم فشردم که صدایی سوتمانند در سرم پیچید. در خودم مچاله شدم؛ شبیه جنینی که سعی دارد از دنیای بیرون به رحمِ امنتری پناه ببرد. شانههایم به سمتِ گوشهایم بالا رفتند و بدنم شروع به لرزیدن کرد. اشکها بیاختیار از چشمانم سرازیر شد، داغ و سوزان، روی گونههایِ رنگپریدهام. لبهایم را گاز گرفتم تا صدای هقهقم بیرون نزند؛ میدانستم او از این ضعفِ من، از این ترسِ من، تغذیه میکند. او منشأ تمامِ کابوسهایم بود و حالا درِ قفس باز شده بود. صدایش دوباره در فضایِ اتاق طنین انداخت، نزدیکتر و درندهتر: - عوضی! سر بچهی من داد میزنی؟ تو غلط میکنی! با شنیدنِ این کلمات، تمامِ بدنم در یک انقباضِ عصبیِ شدید فرو رفت. انگار بخواهم پوستم را از تنم جدا کنم تا از دستِ حضورِ او فرار کنم. چشمانم را محکمتر روی هم فشار دادم تا تاریکیِ مطلق را ببینم؛ تا شاید دنیایی که او در آن حضور نداشت، دوباره برایم ساخته شود. هر هقهقی که از گلویم بیرون میزد، شبیه شکستنِ تکههایِ خرد شدهی وجودم بود که زیرِ پاهایِ سنگینِ او خُرد میشدند. - پاشو مرا از تخت کند و محکم بر زمین کوبید. اگر دستهایم را به موقع نگذاشته بودم، سرم مستقیم به زمین خورده بود. میدانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. لحظاتی بعد، سوزشِ کمربندِ بیرحمش را بر تمام تنم حس کردم. کمربندی که از شدت ضربات، انگار داشت تکهتکه میشد. خسته بودم. آنقدر خسته که نای جیغ و فریاد نداشتم. صدای برخورد کمربند بر بدنم در گوشم میپیچید. درد را حس نمیکردم؛ شاید از شدت خستگی، شاید هم از شدت بیکسی. گریهام از سر تنهایی بود، نه درد. - تو اینجا حق نداری صدات دربیاد، این هزار بار! جوری حرف میزد، انگار که من نه زنش بودم و نه مادرِ آن بچه. انگار که آن بچه از شکم من نبود! آنقدر مرا زد که خسته شد و کمربند را پرت کرد. - پاشو بچه رو عین آدم بخوابون و گمشو آشپزخونه سریع! از اتاق بیرون رفت. من به سختی خودم را از روی زمین بلند کردم. بدنم میسوخت. هر روز… هر روز باید از دست او کتک بخورم. چه دستهای بیرحمی! *** یاد گذشته مثل خوره به جانم افتاده بود. تمام خاطرات، تلخ و شیرین، مثل فیلمی از جلوی چشمم رژه میرفتند و ناگهان، حس کردم چیزی روی گونههایم میلغزد. سرد بود. انگشتم را بالا بردم. خیس بود. چشمهایم… اشک میریختند؟ خودم هم نمیدانستم چرا. گویی دیگر کنترلی بر احساساتم نداشتم. با همان حالی که بودم، انگار وزنم دو برابر شده باشد، بلند شدم و به سمت آینه رفتم. باید خودم را میدیدم. باید میفهمیدم چه بلایی سر خودم آوردهام. تصویرم در آینه، زنی غریبه بود. رنگ صورتم پریده بود، انگار تمام خون از رگهایم کشیده شده بود. زیر چشمهایم گود افتاده بود و هاله سیاه دورشان، قصه رد اشکها و خستگی عمیق را فریاد میزد. مژههایم سنگین از اشک بودند و هر بار که پلک میزدم، قطرهای دیگر راهش را به سمت پایین باز میکرد. موهایم… وای از موهایم. دیگر آن طراوت و درخشندگی سابق را نداشتند. چند تار موی چسبیده به پیشانیام، نشان میداد که مدتهاست شانه به شانه آنها نکردهام. بقیه هم بیحالت روی شانههایم ریخته بودند، انگار آنها هم از این وضعیت خسته شده بودند. لبهایم خشک و ترکخورده بودند، بیرنگ و بیرمق. آخرین باری که به خودم در آینه لبخند زدم، کی بود؟ اصلا یادم نمیآید. لباسی که تنم بود، خب، رنگش مات شده بود و چروکهایش را اصلا نتوانستم صاف کنم. حتی پارچهاش هم انگار حالتی از بیحوصلگی داشت. انگار مدتها بود که این لباس به جای من، زندگی میکرد. حوصله نداشتم هیچکدام از اینها را درست کنم. حوصله نداشتم، حوصله خودِ لعنتیام را هم نداشتم. به خودم در آینه خیره شدم. به چشمهایم که پر از بغض بودند. انگار دنبال خودم میگشتم؛ آن سارای سابق را که اینجا، در این تصویر، گم شده بود. ویرایش شده 4 مرداد توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 6 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 17 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد #پارت بیست و یک... از خیرِ تماشای خودم در آینه گذشتم. دیگر توانِ نگاه کردن به آن زنِ غریبهی شکسته را نداشتم. با گامهایی سنگین، انگار که وزنه به پاهایم بسته باشند، از جلوی آینه فاصله گرفتم و به سمت اتاقِ خودم برگشتم. اما این اتاق خودم دیگر شبیه آن اتاقی نبود که آن را میشناختم. چشمم به اتاق خورد. اتاقی به هم ریخته و داغون. در این چند روز، نه تنها حالم، که تمام دنیایم، از جمله همین چهار دیواری که باید پناهگاهم میبود، رو به ویرانی رفته بود. دیگر نه حوصله خودم را داشتم، نه خانهام را، نه حتی کارم و کسی را! کاش میشد اتاق را توصیف کرد. انگار طوفانی در آن رخ داده بود و هیچ چیز سر جای خودش نبود. لباسها، آنهایی که دیروز یا پریروز پوشیده بودم و فرصت جمع کردنشان را نداشتم، روی زمین پخش شده بودند. بعضیها مچاله، بعضیها کش آمده، انگار که از تنِ کسی به زور درآورده شده باشند. روی میز تحریر چوبیام، کوهی از کاغذهای نامرتب تلنبار شده بود. طرحهایی که نیمهکاره رها شده بودند، اسکچهایی که فقط چند خط از آنها کشیده شده بود، و دفترچههای طراحی که ورقهایشان بیهدف باز مانده بود. کنارشان، خودکارها و مدادهایی که هر کدام به سمتی پرت شده بودند. یک لیوانِ نیمهپرِ آب، که دیگر جای قطرهای شبنمِ تازه را هم نداشت، کنارِ لپتاپِ خاموشم مانده بود. صفحهی نمایشش، مثل چشمهای خودم، خالی و بیحالت بود. پنجرهی اتاق بالای لپتاپ، که روبه آسمانِ خاکستریِ شهر بود، با پردهای نیمهکشیده شده، نوری کمجان و مات را به داخل راه میداد. نوری که انگار از جانش سیر شده بود و توانِ روشن کردنِ گوشهای از این تاریکیِ مطلق را نداشت. هوا سنگین بود، بویِ سکون و شاید کمی غبارِ کهنگی میداد. هر نفس که میکشیدم، انگار سنگینیِ این بیحوصلگی و ناامیدی را در سینهام حس میکردم. این اتاق، دیگر پناهگاه نبود؛ بلکه زندانی بود به وسعتِ حالِ پریشانِ من. هر گوشهاش، فریادِ خاموشِ بیتفاوتی و ناامیدیام بود. *** امروز، روزی دیگر در مقابلِ تلویزیونِ بیصدا گذشت. حسی غریب از بیحوصلگی و سنگینی بر شانههایم افتاده بود؛ ذهنم در گردابی از افکارِ گذشته و آیندهی بازی دست و پا میزد. هیچ میل و انگیزهای برای انجامِ کاری، حتی کوچک، در من نمانده بود. گویی تمامِ ارادهام در این سکوتِ تلخ، تحلیل رفته بود. وقتِ آن رسید که صدایِ گوشی، چون پتکی بر سکوتِ گوشم نواخت. جهیدم. انگار همین را میخواستم؛ منتظرِ همین لحظه بودم. لحظهای که کسی مرا فرا بخواند تا چشم بگویم و اطاعت کنم. رمانم هنوز ناتمام مانده بود و باید به خودِ لعنتیام املا میکردم که صبر داشته باشد و بنویسد. گوشی را لمس کردم. صفحه چتِ بازی روشن شد. - بیست ساعت بیخوابی. وارد کمدی تاریک شو و تا بیست ساعت خارج نشو. هیچ چیزی هم با خود نبر. نفسم بند آمد. این دستور، چون خنجری سرد بر قلبم نشست. بیست ساعت؟ در کمدی تنگ و تاریک؟ بدونِ حتی یک لحظه خواب؟ من از کمد میترسم. از فضاهای بسته و تاریک وحشت دارم. چه باید بکنم؟ این راه را ادامه دهم یا پایانش دهم؟ اما مگر این بازی، پایانی هم دارد؟ از روی مبلِ بیروحِ اتاقِ نشیمن، بلند شدم. قدمهایم، چون برگِ لرزانِ پاییزی، به سوی اتاقِ خواب میلغزیدند. دستانم، از شدتِ استرس، چون پرندهای وحشتزده، میلرزیدند. کمدِ لباسهایم، که اکنون چون زندانی دهان باز کرده به نظرم میرسید، کنارِ تخت ایستاده بود. از کنارِ تخت رد شدم و چند قدم مانده به کمد، چون مجسمهای از ترس، خیره به آن ایستادم. اندازهاش متوسط بود؛ نه آنقدر بزرگ که در آن گم شوم، نه آنقدر کوچک که حتی نتوانم تکان بخورم. اما حتی اگر میتوانستم این بازیِ لعنتی را تمام کنم، این قبل از آن اتفاقِ وحشتناکِ گذشته بود. اتفاقی که اکنون چون سایهای سیاه، مرا در خود بلعیده بود. اشکی، چون مرواریدی سیاه، از گوشهی چشمم لغزید و بر گونهی سردم چکید. گذشته، چون ماری سمی، در حالِ بلعیدنِ من بود و این اجبارِ جدید، زهرِ هلاهل بود. دانلود رمان حجرة تنهایی 8 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 17 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد #پارت بیست و دو... به سوی کمد رفتم. هر قدم، لرزشی تازه بر اندامم میانداخت. دستگیرهاش را چرخاندم. در با صدایی خفیف باز شد. پر از لباس بود؛ انبوهی از پارچه و رنگ که گویی برای خفگیِ بیشتر، آنجا جمع شده بودند. هنوز قدم به درون نگذاشته بودم، اما حسِ خفگی، چون دستی نامرئی، گلویم را فشار میداد. اگر وارد شوم، چه بر سرم خواهد آمد؟ لباسها را با سرعتی دیوانهوار از درونِ کمد بیرون ریختم. شاید با این کار، هوایی تازه به ریههایم راه مییافت و میتوانستم دوام بیاورم. نگاهم به گوشی افتاد. ساعت دوازده و ده دقیقه بود. آن را روی تخت گذاشتم و دوباره به سوی کمدِ نیمهباز برگشتم. بیست ساعت بیخوابی، گرسنگی، تشنگی، ترس و لرز! قدمی لرزان برداشتم و واردِ تاریکیِ مطلقِ کمد شدم. آب دهانم را به سختی، چون تکهای سنگ، قورت دادم. نفس عمیقی کشیدم و با تمامِ قدرت، در را بستم. همه جا تاریک شد. نفسم، همان لحظه، بند آمد. دهانم را باز کردم، سعی کردم نفس بکشم، اما انگار هوا نبود. حس میکردم جانم در حالِ جدا شدن از تن است. در گوشهای از کمد، چون حیوانی وحشتزده، نشستم. خوب بود که اندازهی کمد، به اندازهی تنِ من بود. وگرنه، حتی تکان خوردن هم برایم چون کوهی از درد میشد. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را به دیوارِ سردِ کمد تکیه دادم. من دارم چه کاری با خودم میکنم؟ به خاطرِ چه؟ که به کجا برسم؟ چشمانم، کمکم به تاریکیِ وهمآلودِ کمد خو میگرفتند. نفس کشیدن برایم چون مبارزهای بیامان بود؛ هر دم، صدایی نفسگیر و پر از خشخش از گلویم برمیخاست. تاریکی، دشمنِ قسمخوردهی من بود؛ یادگارِ گذشتهای که کابوسِ همیشگیام شده بود و ترس را در رگهایم تزریق میکرد. ساعتی از این شکنجهی نفسگیر گذشت. بیحوصلگی، چون ماری سمی، به جانم افتاد. اما نه! این وقتِ ترسیدن نبود، وقتِ زنده ماندن. یادِ آن زنِ نحسِ شب گذشته، ترسِ از یاد رفتهام را صدچندان کرد. نباید بخوابم، هرگز. اگر چشم بر هم بگذارم، دوباره پیدایش خواهد شد. لبانِ لرزانم را روی مشتهایی که بر زانوهایم قفل کرده بودم فشردم. باید دهانم را میبستم، باید بر ترسم غلبه میکردم، وگرنه چیزی از من باقی نمیماند. دو یا سه ساعت گذشت؟ شاید هم بیشتر. اما هر ثانیه چون سالی طولانی و کشدار میگذشت. افکارم، سیاه و تبدار چون سیلاب هجوم میآوردند و ترسم را شعلهورتر میکردند. در این ظلمتِ محض، چگونه میتوانستم به چیزی جز کابوسهایم فکر کنم؟ ناگهان، صدایی مرا از جا پراند. چشمانم وحشتزده به اطراف دوید. دستانم را به دیوارِ سردِ کمد چسباندم. آن صدا چه بود؟ دوباره تکرار شد. جیغِ خفهای از گلویم خارج شد؛ پژواکِ همان ترسِ دیرینهام بود که با هر صدا، چون زخمی تازه سر باز میکرد. کمی بعد، صدایی شبیه به تقهای آرام و متفکرانه به گوشم رسید. تق… تق… تق… سه بار تکرار شد، با مکثهایی سنجیده و مرموز. صدا از جایی مشخص میآمد؛ کسی پشتِ درِ کمد بود. کسی به در میکوبید. دستانم را بر دهانم فشردم، تا مبادا فریادی از گلوی ناامیدم خارج شود. میترسیدم، میترسیدم او مرا ببیند، یا من او را. اشک، چون رودخانهای خروشان، بر گونههایم جاری شد. به دهانم فشار آوردم، اما انگار بیشتر نفسِ کشیدنم را سد میکردم. لحظاتی گذشت. سکوتِ مرگبارِ کمد، به من جرئت بخشید، دستانم را پایین آوردم. شکافِ باریکی از نور، از میانِ درِ کمد به بیرون میتابید. اگر چشمم را به آن میچسباندم، شاید میتوانستم دنیای بیرون را ببینم. آب دهانم را به سختی، چون تکهای شیشه، قورت دادم. نفسم بند آمده بود. با ارادهای آهنین، چشمم را به شکافِ در دوختم. همه چیز همانطور بود که رهایش کرده بودم؛ آرام، ساکت و بیهیچ سایهای. نگاهم در اتاق به چرخش درآمد، بیپلک زدن. ناگهان، حسی عجیب. چیزی دیدم! نفسم در سینه حبس شد. لحظهای بعد، دوباره تکرار شد. آنچه دیدم، باورکردنی نبود؛ درکش سخت بود. دانلود رمان حجرة تنهایی 5 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 19 خرداد سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 19 خرداد (ویرایش شده) #پارت بیست و سه... از شکافِ در چشم برداشتم. قفسهی سینهام از درد میسوخت؛ از بس که سعی کرده بودم درست نفس بکشم. به قلبم چنگ زدم. آن سایهی تار و مبهم، آن تیرگیِ محو… آیا واقعی بود؟ آیا توهمِ من بود؟ سرم را میان دستانم گرفتم. موهایم را در مشتم فشردم. نه! واقعی نیست! فریاد زدم. به صورتم کوبیدم. - بیدار شو! کافیه! اما این خواب نبود. صدای گریهام بلندتر شد؛ احساسم قابل توصیف نبود. ناگهان فهمیدم؛ این بازی، بچهگانه نبود. این یک بازیِ وحشتناک بود. پیام دادن، شاید عادی بود، اما دیدنِ آن زنِ وهمآلود، شمردنِ ثانیههای نفسگیر… همه چیز وحشتناک بود. صدای مهیبِ کوبیده شدن به درِ کمد، گریهام را خاموش کرد. آنقدر محکم کوبیده میشد که کمد از جا تکان میخورد. دستانم را به گوشهایم چسباندم. - کافیه! توروخدا! اما شدت گرفت. لرزشِ کمد را حس میکردم؛ گویی کسی با خشمِ ویرانگری بر در میکوبید و هر آن ممکن بود بشکند. لحظاتی درد را تحمل کردم، سعی کردم فریاد نزنم، تا اینکه صدا قطع شد. توانستم نفسی بکشم. از ترس، خواب را فراموش کرده بودم. شاید میتوانستم دوام بیاورم. تنها یک فکر در ذهنم میچرخید، من چه بر سرِ خودم آوردهام؟ مسببِ این همه وحشت، خودم هستم. با وجودِ باز بودنِ در، از خروج میترسیدم. دیدنِ آن سایه و کوبیدنِ وحشتناکِ در، ترسی عمیق را در دلم کاشته بود. ناگهان خندیدم؛ از عصبانیت، از ناامیدی. ابتدا خندهای آرام، که کمکم به قهقهای بلند و جنونآمیز تبدیل شد. صدای خندهام چنان بلند بود که مطمئن بودم حتی رهگذرانِ بیرون هم میشنوند. میخندیدم، اما چشمهایم پر از اشک بود؛ اشکهایی که از شدت خنده، ریز شده بودند. اما ناگهان، خندهام محو شد. چشمانم گشاد شد. صدای قیژِ قیژِ لولای در، سکوتم را شکست. به نقطهای خیره ماندم. در باز میشد؟ یا بسته میشد؟ گوشهایم را تیز کردم. صدا تکرار شد؛ آرام، اما پیوسته. چیزی که بیش از همه مرا ترسانده بود، این بود: من تنها نبودم. کسی اینجا بود. کنار من. اما نمیدانستم کیست. در همان حالتِ نشسته، تمام بدنم درد گرفته بود. شاید هفت، شاید ده ساعت گذشته بود. گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود. چشمانم میسوخت، اما دلم خواب نمیخواست؛ میترسیدم دوباره آن زن را ببینم. در این چند ساعت، صداهای مختلفی شنیده بودم: قدم زدن، کوبیدن، تقه، صدای باز شدنِ در… در ساعاتِ باقیمانده، چه اتفاقِ جدیدی در انتظارم بود؟ در فکرِ نجات، سرگردان بودم. سرم را به دیوارِ کمد تکیه دادم، دست به سینه. باید تحمل کنم تا زنده بمانم. چشمانم گرم شدند؛ داشتند بسته میشدند که صدایی، چون پتک، مرا از جا پراند. گیج بودم. صدا از کجا میآمد؟ دوباره به در چسباندم. صدا بلند بود؛ انگار از پذیرایی میآمد. صدای جیغِ زنی وحشتناک. انگار در حالِ زجر کشیدن بود. موهای تنم سیخ شد. دستانم را به گوشهایم فشردم. نمیخواستم بشنوم. صدای جیغها و التماسها در گوشم میپیچید. از شدت ترس، گریه میکردم. نکند کسی وارد خانه شده بود؟ شاید همسایه؟ نه، صدا از پذیرایی بود! صدایِ ناله و ضجه، که تا چند لحظه پیش پژواکی دوردست بود، حالا کمکم نزدیکتر شد؛ آنقدر که حس میکردم حضورِ سنگینش را در کنارِ کمدِ چوبیِ اتاقم احساس میکنم. نفسم در سینه حبس شد. گوشهایم را محکمتر فشردم، اما فایدهای نداشت. آن صدا، ترکیبی وهمآور از جیغِ وحشت، التماسِ درمانده و فریادِ خفهشده بود؛ صدایی که روح را میخراشید و اعماقِ وجودم را به لرزه درمیآورد. گریهام شدت گرفت؛ دیگر اشک نبود، سیلِ اشک بود که از چشمانم جاری میشد و صورتم را میشست. نفسم بند آمد؛ احساس میکردم ریههایم از هوا خالی شدهاند و دارم در میانِ این سیلی از درد غرق میشوم. آرزویِ مرگ، آرزویِ کر شدن، مثلِ یک غریقِ در حالِ غرق شدن، آخرین امیدم شده بود. تمامِ بدنم از ترس میلرزید؛ لرزشی که از انگشتانِ پاهایم شروع میشد و تا نوکِ انگشتانِ دستانم ادامه داشت. با ترسی جانکاه، دستانم را که تا آن لحظه گوشهایم را پوشانده بودند، به سمتِ درِ اتاق بردم. با تمامِ قدرتم به آن کوبیدم؛ ضرباتی پیاپی و بیوقفه، با این امیدِ واهی که در باز شود و بتوانم از این کابوس فرار کنم. فریادم، که از شدتِ ترس و ناامیدی بریده بود، در تاریکیِ اتاق گم شد. - باز شو! کلمات، مثلِ گلولههایِ سربی، از دهانم بیرون ریختند. اما در، تکان نخورد. انگار به زمین جوش داده شده بود. برای چند لحظهیِ نفسگیر، دستانم سرد و بیحس رویِ سطحِ چوبیِ در ماندند. حسِ گیجی و ناهنجاری تمام وجودم را فرا گرفت. چرا باز نمیشد؟ هلش دادم، با تمامِ قدرتی که در آن لحظه داشتم، اما بیفایده بود. حسِ سردرگمی و وحشتِ مضاعف در وجودم پیچید. من که قفلش نکرده بودم! صدایِ جیغهایِ زن، حالا دیگر نه فقط صدایِ ترسناکِ بیرون، بلکه صدایِ کابوسِ خودم شده بود. انگار بخشی از وجودم در آن بیرون داشت شکنجه میشد. دوباره کوبیدم؛ این بار محکمتر، با خشمی که از دلِ وحشت جوانه زده بود. هر ضربه، فریادی بود از ناامیدی و استیصال. ویرایش شده 26 تیر توسط Nasim.M دانلود رمان حجرة تنهایی 6 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 27 تیر سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 27 تیر #پارت بیست و چهار... صدایِ نفسنفسزنانهام در فضایِ بسته و تنگِ کمد میپیچید. صورتم از اشک خیس بود و بدنم از شدتِ ترس و فشارِ عصبی میلرزید. دستانم، که دیگر توانِ کوبیدن نداشتند، رویِ درِ چوبیِ کمد مشت شده بودند. - توروخدا باز کنید! میخوام برم! نمیتونم ادامه بدم! میخوام بازی تموم بشه! التماسهایم، بریده و نالهوار، در گلویم خفه میشد. چشمانم از شدتِ گریه و استرس میسوخت و نورِ ضعیفی که از شکافِ در به داخل میتابید، تار و مبهم بود. سرمایِ چوبِ در به کفِ دستانِ مشتشدهام تیر میکشید. آخرین رمقهایم را جمع کردم و دوباره کوبیدم، اما این بار به جایِ فریاد، فقط یک نالهیِ خفه از گلویم خارج شد. تمامِ وجودم در هم شکست؛ حسِ خفگی، استیصال و تسلیمِ کامل. در همان گوشهی کمد، رویِ زمینِ سرد، سیاهیِ مطلق بیهوشی مرا در آغوش گرفت. *** مدتها گذشت، انگار زمان در این چهاردیواریِ تلخ متوقف شده بود. چهرهیِ عزیزانم، پدر، مادر، و تمامِ آنهایی که روزی بخشی از دنیایم بودند، در غبارِ خاطرات محو شدند. در گوشهای از این خانهیِ سوت و کور، مثلِ برگِ خشکی که به دیوار چسبیده باشد، کز کرده بودم. دستهایم، که روزی برایِ نوازش ساخته شده بودند، حالا فقط در آشپزخانه و رختشویخانه به کار گرفته میشدند. غذا میپختم، لباسها را میشستم، و تمامِ بارِ سنگینِ این خانه بر دوشِ لرزانم بود. اما هیچگاه، حتی یک کلمه تشکر هم نشنیدم. افسردگی، چون سایهای سیاه، بر روحم افتاده بود و مرا تا آستانهیِ مرگ میکشاند. صدها بار، در خلوتِ خودم، به مرگ اندیشیدم، به خلاص شدن از این دردِ بیپایان. اما یک رشتهیِ نازکِ امید، تنها چیزی بود که مرا از سقوطِ نهایی باز میداشت، فرزندم! بچهای که بعد از تولدش، درد و افسردگیام چندین برابر شد، اما با این حال، او همان نوری بود که جلویِ خاموش شدنِ چراغِ زندگیام را میگرفت. روزانه، با هر طلوعِ خورشید، سیلی از درد بر بدنم فرود میآمد. دستانِ نامردِ کسی که مرا، بدونِ اجازه، از دنیایِ خودم ربوده بود، مرا تا لبِ گور میراند. نفسِ تنگی که در سینه داشتم، از شدتِ درد و تحقیر بود. ای کاش، خیلی زود، به آن لبِ گور برسم و از شرِ چنین آدمِ نامردی، خلاص شوم. اصلاً او لایق نام آدم نبود؛ او بدتر از هر شیطانی بود. هنوز به وضوح به یاد دارم، در هفتهیِ اولِ ازدواجمان، چگونه نقابِ مهربانی بر چهره داشت. چشمانش دروغ میگفتند، کلماتش شیرین بودند، اما در پسِ این نمایشِ فریبنده، خودِ واقعیاش را پنهان کرده بود. اما بعد از آن، همه چیز فرو ریخت. پردهها کنار رفتند و هیولای درونش نمایان شد. طلاق؟ رؤیایی دستنیافتنی بود. کاری از دستم برنمیآمد. خانوادهام، سنگِ صبورِ روزهایِ خوشم، مرا رها کردند. همسرم، زندانبانِ من شد، مرا حبس کرد و مثلِ یک برده، از من بیگاری میکشید. تمامِ روزهایم، در کنجِ همین خانهی سوت و کور، در ناامیدی غرق شدند. تنها سوالی که مثلِ خوره روحم را میخورد، این بود، من چه کردهام که سزاوارِ چنین سرنوشتی باشم؟ به سقفِ تارِ اتاق خیره ماندم. نه، تار نبود؛ چشمانِ تار و خستهیِ من، همهچیز را تار میدیدند. قطرهیِ دیگری از اشک، از گوشهیِ چشمم لغزید و بر زمینِ سرد افتاد. آنقدر از ضرباتِ پیدرپیِ او کتک خورده بودم که دیگر توانِ حرکتی نداشتم. اگر او از پدرم متنفر بود، گناهِ من چه بود که اینگونه در حالِ زجر کشیدن بودم؟ این بیمارگونه بود؛ اگر سالم بود، هرگز چنین رفتاری نمیکرد. تمامِ عضلاتِ بدنم، از ضرباتِ او، درد میکردند. سعی کردم کمی خود را تکان دهم، اما دردِ کوبنده، اخمهایم را در هم کشید. زیرِ لب، آهِ دردناکی کشیدم. خشکیِ خونِ رویِ بینیام را حس میکردم؛ خطی قرمز بر چهرهام کشیده بود. دانلود رمان حجرة تنهایی 6 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده