s.a 1,116 ارسال شده در 30 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین پارت بیست و چهار دارا بالاخره صدایش را درآورد. صدایش خسته و گرفته بود. “چطور لیا؟ چطور میتونیم این وضعیت رو بهتر کنیم؟ مادر من… اون…” صدایش برید. “میدونم،” ادامه دادم. “میدونم که مادرت داره فشار میاره. و میدونم که این پیشنهاد… این پیشنهاد ازدواج با اوا… خیلی وحشتناکه. ولی شاید… شاید الان تنها راهی باشه که بتونیم جلوی بدتر شدن اوضاع رو بگیریم.” دارا با ناباوری به من نگاه کرد. _ “منظورت چیه؟ میگی من با اوا ازدواج کنم؟ به خاطر چی؟ به خاطر حرفهای اون زن؟” _“نه، نه فقط به خاطر اون.” سعی کردم صدام آرام و متقاعدکننده باشد. “به خاطر اینکه بتونیم اینجا بمونیم. چون اگه زیر حرفت بزنی، شاید همه چیز رو از دست بدیم. خودت گفتی که قراردادها مهمن. شاید این ازدواج… فقط یه ازدواج صوری باشه، یه راهی برای حفظ ظاهر و جلوگیری از فاجعههای بزرگتر.” اشک دوباره در چشمان دارا حلقه زد. “یعنی… یعنی من باید اوا رو عقد کنم؟ و تو… تو باید کنارم باشی؟ در حالی که من با یکی دیگه…؟” صدایش پر از درد بود. _“دارا، من نمیتونم بگم که این آسونه. معلومه که نیست. خیلی هم سخته. ولی ما با هم این سختی رو تحمل میکنیم. من کنار تو هستم. و این ازدواج… فقط یه راهه. یه راه برای اینکه بتونیم سرپا بمونیم و بعداً، وقتی همه چیز آروم شد، شاید بتونیم این وضعیت رو درست کنیم.” دستم را روی دستش گذاشتم که روی زانویش بود. “من به تو اعتماد دارم. میدونم که قلبت پیش منه. فقط… فقط به خاطر من، به خاطر خودت، این کار رو بکن. نگران من نباش. من قوی هستم. ما با هم از این مرحله رد میشیم.” نگاهش هنوز پر از تردید بود، اما انگار حرفهایم کمی آرامش به او داده بود. چشمان قرمزش کمی نرمتر شده بود. “ولی لیا… این…” “میدونم. میدونم که خیلی سخته. ولی اگه این تنها راهه… باید انجامش بدیم. برای اینکه بتونیم با هم باشیم. برای اینکه بتونیم در آینده، همه چیز رو درست کنیم.” در نهایت، با تردید، سرش را تکان داد. “باشه لیا… اگه تو میگی… اگه این تنها راهه… من این کار رو میکنم.” آن لحظه، با وجود تمام تلخی و دردی که در هوا موج میزد، حس کردم که یک قدم به هم نزدیکتر شدهایم. اما میدانستم که این تازه اول راه است و مسیر پیش رو، پر از چالشهای ناشناخته خواهد بود *** (لیا) هوا کاملاً تاریک شده بود. نوری از پنجره به داخل اتاق نمیتابید و سکوت، حکمفرما بود. صدای نفسهای نامنظم دارا را میشنیدم که کنارم روی زمین نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود. مراسم عقد تمام شده بود. ازدواج. کلمهای که هر بار تکرارش در ذهنم، مثل خنجری قلبم را میفراشید. دارا هنوز هم راضی نبود. میدانستم. در چشمانش، در سکوتش، همه چیز فریاد زده میشد. اما من… من باید قوی میبودم. حداقل ظاهرم را حفظ میکردم. برای او. برای حفظ همین تخت و تاج که حالا دیگر مال او نبود، مال ما بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 30 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 فروردین پارت بیست و پنج آرام بلند شدم و به سمتش رفتم. “دارا…” صدایش زدم. برگشت و نگاهم کرد. چشمانش هنوز قرمز بود، اما انگار کمی آرامتر شده بود. شاید هم فقط خسته بود. “وقتشه بری.” صدایم را آرام نگه داشتم، اما بغضی که در گلویم چنگ انداخته بود، داشت خفهام میکرد. “باید بری پیش اوا. نمیتونیم بیشتر از این معطل کنیم.” او فقط سرش را پایین انداخت. حرفی نزد. مثل همیشه، سکوتش عذابآور بود. رفتم جلو و لباسش را کمی مرتب کردم. دستانم میلرزید. لعنت به این لرزش! باید قوی میبودم. “دارا… نگران من نباش. من خوبم. فقط… فقط برو و این شب رو بگذرون.” چشمانش را بالا آورد و به من نگاه کرد. در آن نگاه، هم درد بود، هم تشکر، هم شاید کمی سرزنش. _“لیا…” صدایش به سختی بیرون آمد. _“فقط برو.” سعی کردم لبخندی بزنم، اما میدانستم که لبخندم مصنوعی و لرزان است. _ “من اینجا منتظرتم. هر وقت که تونستی، بیا. ولی الان… برو.” او بلند شد. قدمهایش سنگین بود، انگار که دنیا را بر دوش میکشید. قبل از اینکه از در خارج شود، برگشت و نگاهی دیگر به من انداخت. نگاهی که پر از حرف ناگفته بود. و بعد، در را پشت سرش بست. صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. وقتی مطمئن شدم که رفته، خودم را روی زمین انداختم. بغض که تا آن لحظه با تمام توانم آن را پس زده بودم، حالا مثل سیلاب به صورتم هجوم آورد. ساعتها بود که روی زمین نشسته بودم، اما این اولین شبی بود که قرار بود تنها بخوابم. اولین شبی که دارا، آن کسی که تمام دنیایم شده بود، مجبور بود کنار کس دیگری بخوابد. دلم برای خودم نمیسوخت. دلم برای دارا میسوخت. برای جوانیاش که داشت در راه حفظ این تاج و تخت قربانی میشد. برای قلبی که مجبور بود با اجبار، عشق بورزد. نمیدانستم چقدر آنجا نشسته بودم و گریه میکردم. شاید ساعتها. صدای در اتاق، مرا از غرق شدن در افکارم بیرون کشید. کی میتوانست باشد؟ دارا؟ زود برگشته بود؟ با بیحوصلگی و چشمانی که هنوز خیس بود، بلند شدم و در را باز کردم. پشت در، امیر ایستاده بود. چهرهاش ناراحت و نگران بود. انگار که غمی با من شریک بود. به محض دیدنم، بدون هیچ حرفی، جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. آغوشی برادرانه، پر از حمایت و همدردی. سرش را روی سرم گذاشت و به آرامی نوازشم کرد. انگار که تمام خستگی، تمام درد، تمام بغضهای فروخوردهام، در آن آغوش آزاد شد. چندین ساعت، شاید هم بیشتر، در آغوش او گریه کردم. او فقط سکوت کرد و حمایتم کرد. وقتی دیگر اشکی برای ریختن نداشتم و کمکم خوابم میبرد، او به آرامی مرا روی تخت گذاشت. هنوز هم خوابم سنگین بود، اما حس میکردم که او کنارم است. وقتی بیدار شدم، او رفته بود، اما گرمای آغوشش هنوز روی روحم حس میشد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین پارت بیست و شش *** (لیا) نیمهشب بود. سکوت سنگین اتاق، فقط با صدای نفسهای نامنظم من شکسته میشد. خواب، آن مهمان ناخواندهی تلخ، حتی جرئت نزدیک شدن به چشمانم را هم نداشت. در این تاریکی محض، تنها چیزی که حس میکردم، خالی بودن جای دارا کنارم بود. جای خالیای که مثل خنجری در دلم فرو رفته بود. . صدای باز شدن در، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. قلبم چنان در سینهام میکوبید که گمان میکردم از سینهام بیرون خواهد پرید. نور ضعیف ماه، سایهی بلند قامتی را در چارچوب در انداخت. دارا. با قدمهایی که گویی روی هوا برمیداشت، به سمت تخت آمد. هر قدمش، ضربان قلبم را تندتر میکرد. وقتی کنارم نشست، احساس کردم دنیا برای لحظهای متوقف شد. او اینجا بود. اما چرا؟ دستش به آرامی روی شانهام قرار گرفت. سرد بود. لرزشی خفیف در انگشتانش حس میکردم. _ “لیا…” نجوا کرد. صدایش، بم و گرفته بود، انگار که مدتها گریه کرده باشد. چرخیدم و نگاهم را به او دوختم. در نور کم، چشمانش گود افتاده بود و هالهای از قرمزی دورشان حلقه زده بود. _“چرا برگشتی دارا؟” سوالی که فقط یک پاسخ داشت: تنفر. _“نمیتونستم…” صدایش بریده بریده بود. “ازش متنفرم لیا. از تمام وجودش، از تمام دروغهایی که میگه، از تمام این بازی نفرتانگیزی که مجبورم تحمل کنم، متنفرم.” انگشتانش، سردیاش را از دست داد و گرمای آشنای خود را بازیافت. “اونجا… کنارش… احساس میکردم دارم خفه میشم. یه موجود بیارزش، یه عروسک خیمهشببازی.” سرش را روی سینهام گذاشت. نفسهایش، تند و ناآرام بود. _“فقط اینجا… کنار تو… میتونم نفس بکشم. فقط اینجا، احساس میکنم هنوز زندهام. هنوز خودم هستم.” دستانم ناخودآگاه دور او حلقه شد. گرمای بدنش، حس آشنای پناهگاه، مرا در آغوش گرفت. چقدر دلم برای این آغوش تنگ شده بود! _ “ولی دارا…” بغض گلویم را فشرد. “اوا…” _“اوا هیچیه لیا!” صدایش با خشمی فروخورده، بلند شد. “اون هیچیه. فقط یه مانعه. یه مانع لعنتی بین من و تو. بین چیزی که هستیم و چیزی که مجبورمون کردن باشیم.” محکمتر در آغوشش کشیدم. _ “ولی اگه اونا بفهمن…؟” _“مهم نیست!” ناگهان سرم را بالا آورد و چشمانش را در چشمانم قفل کرد. در عمق نگاهش، عشقی دیوانهوار غروری بی پایان میدیدم. _“مهم اینه که من الان اینجام. پیش تو. و دیگه هیچوقت، هیچجای دنیا، نمیتونم ازت دور بمونم. حتی اگه مجبور باشم مخفیانه بیام، حتی اگه مجبور باشم مثل یه دزد، نیمهشب به دیدنت بیام.” و در همان آغوش، در همان نیمهشب تاریک، احساس کردم که بار دیگر، طعم واقعی عشق را میچشم. عشقی که در میان تمام دروغها و اجبارها، راه خود را پیدا کرده بود. عشقی که حتی تاریکی هم نمیتوانست آن را خاموش کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 31 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 فروردین پارت بیست و هفت *** (لیا) دیشب، تختم، مثل همیشه، سرد و خالی بود. دارا رفته بود و سکوت اتاق، فقط سنگینی نبودنش را به رخ میکشید. مادر دارا ،دارا را بین من و اوا تقسیم کرده بود.یک شب با من و شب بعد با اوا.اما دارا فقط سهم من بود.تلاش کردم این حس تنهایی را نادیده بگیرم، اما انگار فایدهای نداشت. امروز صبح، ترجیح دادم به جای ماندن در اتاق، به باغ بروم. شاید نسیم صبحگاهی میتوانست کمی حالم را بهتر کند. همان لباسهای راحتی دیشب را پوشیدم و به سمت نیمکت همیشگیام رفتم. هنوز لیوان شربت لیمویم را برنداشته بودم که صدای آشنایی آمد: «سلام لیا جان. چه عجب امروز زود بیدار شدی!» اوا بود، با همان لبخند خاصش. دارا کنارش ایستاده بود، اما این بار، نگاهش مستقیم به من بود، نه به اوا. _«سلام اوا.» سعی کردم صدام عادی باشد. قبل از اینکه اوا بتواند حرف بیشتری بزند، دارا جلو آمد و دستش را به آرامی روی شانه من گذاشت. _ «لیا، خوبی؟» صدایش آرام بود، اما در آن یک اطمینان قاطعانه وجود داشت که همیشه به من قدرت میداد. ادامه داد :"اگه حالت خوب نیست میخوای بریم بیرون باهم قدم بزنیم؟" اوا، با شنیدن این حرف کمی جا خورد. اخم کمرنگی روی صورتش نشست.در حالی که عشوه می آمد گفت _ «ولی دارا قرار بود ما باهم بریم بستنی که هوس کرده بودم بخوریم و …» حالم از لحن صحبت کردنش به هم خورد _«هیچ ولیای نیست، اوا.» دارا با قاطعیت حرفش را قطع کرد. «میبینی که لیا حالش خوب نیست.» اوا، که انگار نقشهاش داشت خراب میشد، با حالتی عصبی و پر عشوه و حال به هم زن گفت: «من فقط نگران بچمون بودم دارا. لیا همیشه با من سرد رفتار میکنه!» _«سرد رفتار میکنم؟» سعی کردم صدام خونسرد باشد، اما حرص از حرفش در درونم میجوشید. «من نسبت به تو سردم، اوا؟ یا تو همیشه سعی میکنی بین من و دارا فاصله بندازی؟» _«این چه حرفیه! من فقط دوستتم!» اوا با صدایی که سعی میکرد بغضآلود به نظر برسد، گفت."حالا چرا عصبی میشی لیا من که چیزی نگفتم" و درست در همین لحظه، ناگهان، با نمایشی اغراقآمیز، عقب رفت و خودش را روی زمین انداخت. _ «آخ! لیا! تو منو هل دادی!» صدایش در باغ پیچید. «دارا! بچهمون! اون منو هل داد!» دستش را روی شکمش گذاشته بود و ناله میکرد. دارا در حالی که از این حرکات اوا کلافه بود با عصبانیت رو به اوا گفت:"بلند شو نقش بازی نکن.منو هم خر فرض نکن." لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت پارت بیست و هشت اوا، با دیدن واکنش دارا، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد، به من نگاه کرد. در چشمانش، دیگر نه تنها دروغ، که یک عصبانیت دیده میشد. دارا، بدون اینکه لحظهای تردید کند، دستم را گرفت و مرا از جا بلند کرد. «لیا، حالت خوبه؟چرا انقدر رنگت پریده؟دستات خیلی سرده» نگاهش پر از نگرانی بود، با وجود سرگیجه و حالت تهوعی که داشتم به زور لبخندی زدم و گفتم :"خوبم دارا نگران من نباش " دارا سرش را به گوشم نزدیک کرد و دست هایش را به دور کمرم حلقه زد _"تنها نگرانی همیشگی من حال توئه لیا. هر کار میکنم که حالت خوب باشه." در آن لحظه، احساس کردم دوباره روی پاهای خودم ایستادهام. دارا کنارم بود، با اطمینان کامل. اما نگاهی به اوا انداختم که روی زمین نشسته بود و اشکهایش، این بار، نه از روی نمایش، که شاید از روی شکست بود. اره اوا ، دارا رو به من باخته بود و خودشم هم اینو خوب میدونست اما دست از تلاش بر نمیداشت. *** (لیا) امشب نوبت من بود. فقط من و دارا. بعد از آن ماجرای باغ، انگار فاصله ی کمی که بخاطر حوادث گذشته بینمان بود، کمتر هم شده بود. وقتی دارا وارد اتاق شد، رفتم سمتش و خودم را در آغوشش انداختم. دستهایش حلقه شد دور کمرم، محکمتر از همیشه. انگار او هم همین را میخواست. _«بالاخره مال خودم شدی امشب.» زیر لب گفت و صورتش را در موهایم فرو برد. با هم به سمت میز کوچک شام که برای دونفرهمان آماده شده بود، رفتیم. شمعها روشن بودند و عطر ملایمی در هوا پیچیده بود. اما راستش را بخواهی، من میلی به غذا نداشتم. فقط نگاهش میکردم. _«چیزی شده لیا؟» دارا با نگرانی پرسید. انگشتش را روی گونهام کشید. «رنگت کمی پریده.» سعی کردم لبخند بزنم. _ «نه عزیزم. فقط… شاید کمی خسته باشم.» نمیخواستم امشب را خراب کنم. «نگران نباش.» دارا، انگار که حرفم را باور نکرده باشد، اما تصمیم گرفته باشد امشب را سخت نگیرد، دوباره بغلم کرد. _ «باشه. ولی اگر چیزی هست، به من بگو.» بعد از شام، به سمت تخت رفتیم. همان تخت دونفره که حالا انگار دنیای ما دو نفر بود. وقتی دراز کشیدیم، دستم را گرفت و بوسید. _ «امشب فقط من و توییم بدون هیچ مزاحمی.» همانطور که غرق در احساسات بودیم، ناگهان حس کردم معدهام دارد به هم میریزد. سرم گیج رفت. _ «اوه…» _«چی شد؟» دارا بلافاصله کنارم نشست. قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، با عجله بلند شدم و به سمت دستشویی دویدم. نفسم بند آمده بود و داشتم بالا میآوردم. دارا، با صورتی رنگپریده، دنبالم آمد. وقتی نتوانستم بایستم، آمد جلو و بدنم را که بیحال شده بود، گرفت. _ «لیا! عزیزم! چی شده؟» مرا به سمت تخت برد و کنارم نشست. هنوز داشتم نفسنفس میزدم. _«چرا غذا نخوردی؟» دارا با همان نگرانی همیشگیاش پرسید. «حتماً به خاطر همینه. دلت درد گرفته.» دستش را روی شکمم گذاشت. «باید مواظب خودت باشی. اینجوری که نمیشه.» من و دارا، هر دو، هنوز نمیدانستیم که این حالتهای عجیب، نشانه چیز دیگری است. فکر میکردیم فقط یک دلدرد ساده است. آن شب، در آغوش هم، به خواب رفتیم، غافل از اتفاقاتی که قرار بود در آینده ای نزدیک رخ دهد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 1 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 اردیبهشت پارت بیست و نه *** شب بود و نور کمسوی چلچراغهای تالار شام، سایههای بلندی روی میز انداخته بود. لیا با آن آرامش ظاهریاش، سعی میکرد فقط حفظ ظاهر کند تا این شام اجباری هرچه زودتر تمام شود. اما زیر پوستش موجی از اضطراب میرقصید. در مقابلش، دارا با چشمانی که از خشم نسبت به وضعیت آشفتهشان قرمز شده بود، نشسته بود. مادر دارا، با وقار و لبخندی ساختگی، کنار اوا نشسته بود؛ اوا که تمام تمرکزش بر روی دارا بود و با حرکات اغراقآمیز و دلبریهای زننده، سعی داشت نگاه دارا را به خود بدزدد. _«دارا جان، این سوپ رو از دست نده، مزهاش عالیه…» اوا با لحنی کودکانه، قاشقش را به سمت دارا دراز کرد. دارا با صدایی خشک و یخزده جواب داد: «سیرم، اوا.» مادر دارا مداخله کرد: «دارا جان، چرا امشب رو به کام خودت تلخ میکنی؟ اوا برای تو زحمت کشیده… این همه ادا و اطوار برای چیه؟ تو هم یه کم بخور.» لیا سرش را پایین انداخت، نمیخواست چشم تو چشم شود با نگاههای معنادار مادر شوهرش. او میدانست که این شام، چقدر زود میتواند به یک میدان جنگ تبدیل شود همین که دارا با عصبانیت قصد برداشتن چنگال خود را کرد، درِ تالار با صدایی مهیب باز شد. آشپز اصلی قصر، مردی که سالها با وفاداری برای خانواده خدمت کرده بود، با قامتی خمیده و چشمانی اشکآلود، وارد شد. رنگ از رخسارهاش پریده بود و دستهایش از ترس میلرزید. بدون هیچ کلامی، خودش را روی زمین انداخت و مستقیم به پای دارا چسبید. باگریه _«سرورم، غلط کردم… به جون بچههام غلط کردم… ببخشید!» دارا با ناباوری و خشم به او خیره شد. «تو دیگه چی میخوای؟ چه غلطی کردی؟» آشپز با صدایی که از گریه خفه شده بود، فریاد زد: «من… من به دستور بانو… لیا… در غذای همهی شما سم ریختم! فقط غذای ایشون سالمه… الان پشیمونم، توروخدا ببخشید!» سکوت سنگینی بر تالار حکمفرما شد به جز صدای هق هق اشپز صدای دیگری نبود. دارا از جا برخاست، صورتش از شدت خشم سرخ شده بود. «تو… داری چی میگی؟ تو داری به زنم تهمت میزنی؟» آشپز با التماس فریاد زد: «نه آقا! قسم میخورم، من دستور گرفتم. همه غذاها سم داره به جز غذای خانم! باورکنین!» همان لحظه، مادر دارا دیگر صبر نکرد. با قدمهایی محکم، به سمت لیا رفت. نگاهش از نفرت میسوخت. سیلی مادر دارا با چنان قدرتی به صورت لیا خورد که صدای آن در فضای تالار پیچید. لیا از شوک، سرش را برگرداند و فقط یک قطره اشک از گوشه چشمش چکید. مادر دارا با لحنی سرد و بُرنده خطاب به دارا گفت: «شنیدی دارا؟ این زن بهت خیانت کرده! این زن برای کشتن ما نقشه کشیده. اگه تو چشمهات کور نشده، الان باید مجازاتش کنی. کوتاه نیا، اگه نیای، یعنی تو هم توی این دسیسه شریکی!» دارا مات و مبهوت، فقط به لیا نگاه میکرد. مغزش از حجم باورنکردنی این خیانت فرضی، قفل کرده بود. هیچ حرفی نمیتوانست بزند. مادر دارا که دید پسرش ساکت است، پوزخندی زد و فریاد کشید: «باشه! اگه خودت عرضه نداری، من این کارو میکنم.» او با حرکتی سریع به یکی از محافظان گوشه تالار اشاره کرد: «ببندین دست و پای این خائن رو! همین الان، میبریدش توی حیاط اصلی قصر! شلاقش بزنید تا بفهمه با کی طرف بوده!» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت پارت سی لیا، ساکت، بدون هیچ واکنشی، اجازه داد دستانش را ببندند. انگار روحش از بدنش جدا شده بود. او را با خود به حیاط اصلی بردند. تاریکی شب، تنها شاهد این بیعدالتی بود. لیا روی زمین سفت قرار گرفت و محافظی که دستور گرفته بود، شروع به زدن کرد. تق! اولین ضربه. تق! دومین ضربه. دارا، همراه با مادرش و اوا، بالای پلههای ایوان ایستاده بودند. اوا با لبخندی کوچک، لذت پیروزی را میجوید. مادر دارا با چهرهای سنگی، ناظر بود. اما دارا… دارا جان میداد. هر ضربه شلاق، تیغی بود که به جان او فرومیرفت. او فقط به لیا نگاه میکرد که با هر ضربه، بدنش خم میشد اما صدایش در نمیآمد. او میدانست لیا بیگناه است، اما این لکنت زبان و شوک، او را تبدیل به تماشاچی کرده بود؛ بدترین مجازات برای یک مرد. همان موقع، امیر، با عجله و چهرهای وحشتزده به بالای پلهها دوید. «دارا! چی شده؟! چیکار میکنی؟!» او مستقیم به سمت دارا دوید و شانههایش را محکم گرفت و تکان داد. «تو که میدونی لیا بیگناهه! چرا وایسادی؟ یه چیزی بگو!نجاتش بده!» مادر دارا با دیدن امیر، با صدایی زننده و بلند گفت: «ساکت باش! بیگناه نیست! ثابت شده که سم توی همه غذاها بود به جز غذای لیا!» امیر توجهی نکرد. دستش را محکم روی شانه دارا نگه داشت و با صدایی که از فرط عصبانیت میلرزید، فریاد زد: «دارا! تو شاهی! قدرت داری! چرا مثل یه عروسک وایسادی؟ همین الان دستور بده تمومش کنن! نجاتش بده!» مادر دارا جلو آمد و امیر را پس زد: «تو حق نداری دخالت کنی! مجازات کردن لیا الان فقط کار منه. و اگه دخالت کنی، تو هم مثل اون مجازات میشی!» در آن لحظه، دارا فقط به لیا نگاه میکرد که با آخرین ضربه، صدایش درآمده بود؛ نه فریاد درد، بلکه نالهای عمیق از خیانتی که از نزدیکترین آدمهایش خورده بود. جان از بدنش میرفت و او هیچ کاری نمیتوانست بکند. *** (لیا) بوی نم و خاک کهنه، بوی موش و کپک. هر بار که چشمهام رو میبستم، فقط ضرب شلاق ها میاومد . هی داد میزدم، ولی صدا از گلوم بیرون نمیاومد. میپیچیدم به خودم، شبیه مار زخمی که زیر آفتاب مونده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 2 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اردیبهشت پارت سی و یک _«خدایا، اگه صدایی میشنوی… فقط این درد رو ازم بگیر. بذار بتونم نفس بکشم.» هر تکون، یه تیکه از جونم رو با خودش میبرد. اون لحظه دیگه اسمم لیا نبود، یه توده گوشت بودم که فقط وظیفهش این بود که درد بکشه. اون زنک نفرتانگیز، چطور تونست این کارو باهام بکنه؟ فقط به خاطر اون اوای لعنتی. نفس کم آورده بودم. سرم سنگین شده بود. داشتم کمکم از دنیای بیرون فاصله میگرفتم. دیگه صدای نالههام رو نمیشنیدم، فقط صدای تپش دیوانهوار قلبم باقی مونده بود، یهو… تق! صدای باز شدن در. انقدر محکم باز شد که توده خاک روی سقف یه لحظه لرزید. چشمهام رو با زور باز کردم. نور کمرنگی که از پشت چارچوب در میاومد، سایه مردی رو انداخته بود. امیر. باورم نمیشد. قلبم داشت خفه میشد. اینجا بود. یه جور اضطراب توی چشمهاش بود، یه جور درماندگی که قبلاً ندیده بودم. _«لیا…» صداش توی اون گنداب سکوت، شبیه یه نسیم خنک بود. فقط همین یه کلمه رو گفت، ولی تمام بغض، تمام دردها، همهشون هجوم آوردن توی مغزم. _«امیر… من…» خواستم بگم اینا کار کیه، خواستم بگم من بیگناهم،خواستم ازش بخوام که کمکم کنه… ولی دیگه زبونم کار نمیکرد. چشمهام روی صورتش قفل شد، آخرین تصویری که دیدم، چشمهایی بود که انگار داشتن التماس میکردن. بعدش… هیچی. سیاهی مطلق. فقط این یادم مونده بود که اومد… ولی قبل از حرف زدن، من رفتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 4 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت سی و دو *** (لیا) وقتی چشمام باز شد، اولش همهچی تار بود… نورِ نرم چراغای دیواری سقف رو نصفه روشن کرده بود. یه بوی آشنا توی فضا بود، ترکیبی از عطر دارا و اون داروی گیاهی که همیشه وقتی سردرد داشتم برام میسوزوند. چند لحظه طول کشید تا فهمیدم کجام… سقفِ اتاق خودمه همون اتاقِ دارا. همون پتو، همون پردههای سنگینِ طلایی. قلبم یه لحظه تند زد. بعد، نگاهم افتاد به کسی که کنار تخت نشسته بود. دارا، با چشمای خسته، آرنجشو رو زانو گذاشته بود و نگام میکرد. انگار ساعتها بود همونجا نشسته. وقتی دید بیدار شدم، صورتش روشن شد. - لیا… بالاخره بیدار شدی! صدای گرفتهش آروم ولی پر از نفسِ آسودگی بود. دستمو گرفت، اونقدر گرم بود که حس کردم انگار همه سرمای تنم همون لحظه آب شد. یه لحظه فقط نگاش کردم… لبخند زدم، ولی صدام هنوز ضعیف بود: - چی شده بود؟ دارا لبشو گاز گرفت، یه مکث کرد، بعد لبخند زد، اونجوری که توش هم نگرونی بود هم مهربونی. گفت: - هیچی… یکم اوضاع بهم ریخته بود ولی الان همهچی خوبه؛ درستش کردم نگران هیچی نباش. پزشک گفت باید استراحت کنی. یه صدای در آروم اومد و دکتر با امیر وارد شدن. امیر پشت سرش ایستاد، آروم، با نگاه مهربون ولی دور. دکتر نزدیک شد، فشارم رو گرفت، لبخند زد و برگشت سمت دارا گفت: - پادشاهِ من، بانو حالشون بهتره. و… یه چیز کوچیکی هست که باید بگم. من نیمخیز شدم، هنوز گیج. دکتر به دارا نگاه کرد و لبخند نرمتری زد: - بانو، شما… باردارید. حدود شش هفته. لحظهای همهچی ساکت شد. صدای قلب خودمو شنیدم، بعد نگاهِ دارا که از تعجب پر شده بود؛ چشماش برق زد، ولی نه از شوک، از یه جور شادی خالص. دستمو آرومتر گرفت، لبخند زد و زیر لب گفت: - لیا… شنیدی چی گفت؟ ما… قراره پدر و مادر بشیم. گرمی اشک بیاختیار از گوشه چشمم پایین اومد، لبمو گاز گرفتم، فقط تونستم بگم: - دارا… من… باورم نمیشه. اون خم شد، پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم، همونطور که همیشه وقتی حرف زیادی برای گفتن نداشت اینطوری آرومم میکرد. صدای نفساش، آروم، نزدیک، پر از زندگی بود. امیر از دور لبخند زد، سرشو کمی پایین انداخت، و بیصدا از اتاق بیرون رفت. سکوت، فقط موند بین من و دارا… یه سکوت آروم، شیرین، پر از معنی. ناگهان انگار یاد چیزی افتاده باشه نگران و بهت زده لب زد: - اما... . متعجب از این حالت چهره اش پرسیدم. - اما چی ؟! چهرهاش رو جمع کرد. - هیچی بگذریم. نخواستم اون لحظه رو با کنجکاوی خراب کنم؛ خواستم اون حس شیرین در قلبهامون ثبت بشه. ویرایش شده 9 اردیبهشت توسط اِللا لطیفــی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 9 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اردیبهشت پارت سی و سه دارا همونجا کنارم نشست تا مطمئن بشه حالم کاملاً خوبه، بعدش چون باید کارهای سلطنتی رو انجام میداد، با یه بوسهٔ کوتاه و قولِ زود برگشتن، رفت. اتاق دوباره ساکت شد. سکوتی که قبلاً پر از نگرانی بود، حالا یه جور دیگهای سنگین بود؛ سنگینیِ یه رازِ شیرین. من یه نفس عمیق کشیدم و آروم سعی کردم از تخت بیام پایین. پاهام هنوز یه کم میلرزید، ولی حس یه انرژی عجیب و غریبی توی بدنم بود. به سمت آینهٔ قدی اتاق رفتم. تو آینه، لیا رو دیدم. همون لیا، با همون لباس ابریشمی که دارا برام آورده بود، ولی انگار یه چیزی فرق کرده بود. دستمو گذاشتم روی شکمم. هنوز هیچی معلوم نبود، فقط یه کم حسِ پُری، یه حسِ عجیب که قبلاً هرگز تجربه نکرده بودم. «شیش هفته…» زمزمه کردم. حس میکردم یه دنیا حرف نگفته بین من و این موجود کوچیک توی شکمم هست. یاد حرفای دارا افتادم: «ما… قراره پدر و مادر بشیم.» یه لبخند بزرگ زد به خودم توی آینه. اشک شوق دوباره اومد، اینبار نه از سرِ درماندگی، بلکه از سرِ فهمیدنِ یه معجزه. «لیا… تو دیگه فقط همسر نیستی،» با خودم حرف زدم. «تو مادری. خدای من، یه زندگی کوچیک اینجا داره شکل میگیره…» از همه بیشتر، حسِ عجیبی نسبت به دارا داشتم. اون همیشه قوی بود، پادشاه بود، ولی الان اون هم مثل من داشت واسه اولین بار یه حسِ غیرقابل کنترل رو تجربه میکرد. اون همه جدیت و سنگینی پادشاهی، یهو با یه حسِ لطیف جایگزین شده بود. دلم میخواست همین الان برگرده و محکم بغلم کنه. میخواستم دستشو بگیرم بذارم رو شکمم و بهش بگم که این بزرگترین هدیهایه که میتونستیم بهم بدیم. از اتاق بیرون زدم، قدمهام محتاطانهتر از همیشه بود. میخواستم یکم با امیر حرف بزنم، اون مثل برادرمه و حتماً الان خیلی خوشحاله. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
s.a 1,116 ارسال شده در 19 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 اردیبهشت پارت سی و چهار *** (لیا) قلبم داشت از شادی میترکید. دارا با تلاشی بچهگانه، یک جشن کوچک خانوادگی ترتیب داده بود. بوی کیک و شادی در فضا پیچیده بود. لبخند دارا برق میزد و نگاهش مدام بین من و شکمم در گردش بود. امیر که همیشه بوی دردسر میداد، تنها کسی بود که میتوانست فضا را از این حجم شیرینی خارج کند. او با لیوانی پر از نوشیدنی در دست، روی صندلیاش جابه جا شد و با صدایی رسا گفت - به سلامتی لیا و این فرزند جدید! بالاخره یه میراثدار داریم که حداقل خداکنه قیافهش شبیه لیا باشه، چون میدونید که دارا… خب، قیافهاش یکم ترسناکه. همه خندیدند. دارا غرولندی کرد، اما لبخندش محو نشد. همین که صدای خندههای جمع بلند شد، درب ورودی با یک کوبش محکم باز شد. فضای شاد یکباره سنگین شد. مادر دارا، وارد شد. او با لباسی بسیار آراسته و صورتی که تلاشی مذبوحانه برای نشان دادن خوشحالی داشت، مثل یک طوفان کوچک به اتاق هجوم آورد. حالت چهرهاش ترکیبی از خشم کنترلشده و رضایت پلید بود. او مستقیم به سمت من آمد، انگار میخواست با یک پرواز سریع به من برسد. - تبریک میگم لیا. لحنش نیشدار بود. قبل از آنکه دهانم را باز کنم، دیدم که دستش را بالا آورده و با سرعتی که انتظارش را نداشتم، آماده بود تا آن را محکم بر روی گونهام فرود آورد. اما قبل از برخورد، دستش در هوا متوقف شد. دارا، که هنوز لبخند شادی بر لب داشت، حالا با سرعتی باورنکردنی از پشت میز بلند شده بود. چشمهایش گشاد و عصبی بودند، چهرهاش ناگهان از شادی به یک تندیس سنگی تبدیل شده بود. او دست مادرش را محکم گرفته بود. - مادر! داری چیکار میکنی؟ صدای دارا خشن و پر از ناباوری بود. مادرش دستش را به سختی از میان انگشتان دارا بیرون کشید. خشم سرکوبشدهاش حالا مثل بخار از یقهاش خارج میشد. - تو هنوز نفهمیدی؟ اگر میدونستی زنت چه بلایی سر زندگیت آورده، ازش دفاع نمیکردی، دارا! عصبیترین حالت دارا را برای اولین بار میدیدم؛ پیشانیاش چروک شده و رگهای گردنش متورم شده بود. - دوباره چیشده؟ چه بهانهی جدیدی جور کردی؟ مادر دارا با غرور زنندهای فریاد زد: - تهمت نیست، حقیقت محض است! بچهای که تو داری جشن میگیری… این بچه از امیر است! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری