راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و سوم آیرین چراغ را برداشت و جلو افتاد. پلههای چوبی با هر قدم نالهای میکردند؛ صدایی خشک، شبیه جیغِ استخوانهای قدیمی که زیر وزن رهگذری ناخواسته خرد شود. تاریکیِ طبقهی بالا، مثل غاری خاموش و خفه، دهان باز کرده بود. بوی چوبِ نمخورده موج میزد. چراغ کمجانی از سقف آویزان بود که نورش هرچند لحظه یکبار میلرزید؛ مثل قلبِ کسی که خوابِ آرام ندارد. آیرین درِ یکی از اتاقها را باز کرد. سقفی شیروانی، چند تشک روی زمین، پنجرهای کوچک رو به کوهستانی سرد. – دخترا با من میان. شبخیر. جمع آرامآرام در اتاقها پخش شد. وقتی درها بسته شدند، آیرین ماند و آرمین. لختی سکوت. سکوتی که در آن، هر دو حرفهای نگفتهشان را میشنیدند. آیرین آرام گفت: – واقعاً فکر نمیکردم این کارو بکنی. آرمین لبخند زد، آرام… خسته… اما گرم. – اگه فکر کردی هیچوقت دنبالت نمیام، پس هنوز منو نشناختی. آیرین انگار میخواست چیزی بگوید، اما کلمات از پشت لبهایش بیرون نمیآمدند. آرمین یک قدم نزدیکتر شد. دستش را بالا آورد و بوسهای آرام روی پیشانیِ او نشاند. – همین که سالمی… برای من بسه. فردا حرف میزنیم. برو بخواب. در را آهسته بست. و برای نخستینبار پس از روزهایی سخت، گوشهای از دلش گرم شد؛ مثل کسی که برای لحظهای زیر آسمانی واضح نفس بکشد. ......... صبح با صدای انفجاریِ ایلثار شکافته شد: – بلند شید! باید راه بیفتیم! ارمین در خواب غلت زد و چشمانش را باز کرد. بعد از مدتها، دیشب خوابی بدون سایه و بیقراری دیده بود. هنوز پلکهایش سنگین بود که ایلثار دوباره فریاد زد: – گفتم بلند شید! تاورین غرغرکنان پتو را روی صورتش کشید: – فقط پنج دقیقه… نرکاس بیرحمانه پتو را کشید: – پاشو بچه! تاورین با نارضایتی نشست. ارمین از جا برخاست، کیسهخوابش را جمع کرد و در خورجین انداخت. فقط دو تخت در اتاق بود که ایلثار و داروکان اشغالش کرده بودند؛ بقیه روی زمین خوابیده بودند. سیار با انرژی گفت: – صبح بخیر! ارمین همانطور که پایین میرفت، جواب داد. برخلاف شب گذشته، کاروانسرا آرام بود. نقالی نبود، دختر موفرفری نبود، فقط بوی کمرنگ قهوه و سکوتی عجیب. بیرون، آفتاب تیز به چشمانش زد. صدای بازار، همهمهی مردم، فروشندههایی که داد میزدند… همه در هوا موج میزد. وقتی چشمانش به نور عادت کرد، به سمت اسبها رفت. دخترها زودتر بیدار شده بودند؛ کنار اسبها ایستاده بودند. آیرین با دیدنش لبخند زد. – صبح بخیر. چشمهایش در نور صبح مثل دو آینهی آبی میدرخشید. ارمین پاسخ لبخندش را داد. لیساوان که حضور همه را چک میکرد، گفت: – این نزدیکی یه رودخونهست. یکیدو نفر برای پر کردن آب میرن، بقیه خریدها رو انجام بدن. ایلثار با طعنه گفت: – آره، منطقیه! دو نفر برن آب بیارن و هفت نفر خرید کنن! قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، آیرین سریع گفت: – من و ارمین میریم. اشتیاقش واضح بود؛ به گفتوگو، به توضیح دادن، به سبککردن دلش. ایلثار سری تکان داد. – خوبه. زود برگردید. آنها سوار اسب شدند، بطریهای خالی را برداشتند و روستا را پشت سر گذاشتند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26812 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و چهارم هوای صبح تازه بود؛ نسیم بوی گیاهان وحشی میآورد و خورشید از لابهلای برگها نور میپاشید. مسیر آرام بود… تا اینکه آیرین آرام پرسید: – عصبانی هستی؟ ارمین غافلگیر شد. به او نگاه کرد. – عصبانی؟ نه… این کلمه زیادی بزرگه برای چیزی که حس میکنم. آیرین نگاهی کوتاه، پر از نگرانی و پشیمانی، به او انداخت. – فقط نمیخواستم تو به خاطر من بیای مراگور. میدونستم اگه من عضو بشم… تو هم میشی. ارمین آه بلندی کشید. – تو خواهر منی. معلومه که دنبالت میاومدم. مکس… – کی تصمیم گرفتی همراهشون بری؟ آیرین نگاهش را به دوردست دوخت. – وقتی فرار کردم، لیساوان رو دیدم. اون گفت داره به مراگور میره. منم تصمیم گرفتم همراهش برم. سکوتی کوتاه میانشان نشست. صدای قدمهای اسب روی خاک نرم، تنها صدایی بود که باقی مانده بود. ارمین پرسید: – چرا نگفتی؟ چرا پنهان کردی؟ میدونستی همیشه پشتت بودم. آیرین آهسته گفت: – نمیخواستم آیندهت خراب بشه. میدونستم دنبالم میای… و من نمیخواستم بار تصمیمم رو روی دوشت بذارم. ارمین لحظهای طولانی به او نگاه کرد. نرمی و صداقت در چهرهاش موج میزد. همان خواهرِ همیشه. – تو بهتر از هرکس میدونی من دنبال یه بهونه بودم که از اورایان فرار کنم. آیرین آهسته خندید. – آره… ولی فکر میکردم میری پایتخت، نه مراگور. ارمین پوزخند زد: – برم پایتخت و واسه الویان کار کنم؟ آیرین سرش را انداخت پایین. – متأسفم… اما این کلمه برای ارمین… آشنا بود. خاطرهای در ذهنش زنده شد. شب نمناک، بوی باران. بچهگرگ زخمی که پنهان کرده بود… و خیانتی ناخواسته. گرگی که مرد… و آیرینی که همان شب، موهای خیس و چشمهای اشکیاش را به اتاق او رسانده بود: – ببخش… نمیخواستم اینطور بشه. سالها گذشته بود، اما همان صداقت، حالا در صدای او موج میزد. ارمین لبخند محوی زد. – هنوزم مثل بچگیمونیم. فقط این بار… من دنبال تو اومدم، نه گرگم. هر دو خندیدند. نه بلند، نه غمگین… خندهای از تهِ دل، تهِ گذشته. چند دقیقه در سکوت تاختند. هوا خنک، آرام… مثل لحظهای کوتاهِ آزادی. تا اینکه آیرین ناگهان ایستاد. – اون چیه؟ کنار رودخانه، جسمی تیره روی خاک افتاده بود. ارمین نزدیک شد. پسر جوانی بود؛ با موهای خیس و سیاه، صورت خونین، انگشتانی کبود و شکسته. آیرین نفسش را برید: – اون… همونیه که دیشب کاروانسرا رو نشونم داد. ارمین زانو زد. گوشش را روی سینهی او گذاشت. ضربان… ضعیف، اما زنده. – زندهست. آیرین با بغضی در صدا گفت: – باید نجاتش بدیم. ارمین لحظهای در چهرهی پسر خیره شد. چیزی درونش تکان خورد؛ حسی ناشناس… اما آشنا. – آره… اسب رو بیار. وقتی پسر را بلند میکرد، گردنبندش زیر نور صبح برق زد: حلقهای نقرهای… با نقش ماری که دور درختی پیچیده بود، و چشمانی بنفش. ارمین مکث کرد. این نشان را جایی دیده بود… جایی دور، جایی نزدیک، جایی مهم لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26813 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و پنجم فصل ششم : وعده سایه ها تنها صدای نفس کشیدن هارپاک بود که در آن تاریکی مطلق میپیچید. نه نوری بود، نه نشانی از جهت؛ چنان سیاه و عمیق که گویی خودِ شب در برابرش رنگ میباخت. گامی برداشت — بهسوی هیچ. قدمهایی بیراه، بیجهت؛ اجتنابناپذیر، انگار که تاریکی او را فرا میخوانْد، نه اینکه خودش بخواهد پیش برود. در دوردست، در قلب آن سیاهی بیانتها، ناگاه دو چشم پدیدار شد؛ چشمهایی خاکستری، با رگههایی از بنفش — دقیقاً همان رنگی که همیشه در آینهی چشمان خودش دیده بود. هارپاک مکث کرد. نورِ چشمها، لحظهلحظه پیکری عظیم را آشکار کرد: گرگی بزرگ، بیحرکت، خاموش، و چنان در تاریکی حلشده که گویی از دل آن زاده شده باشد. کنار پای جانور، استخوانهایی پراکنده بود؛ سفیدیشان در سیاهی میدرخشید. میانشان، جمجمهای افتاده بود — شبیه انسان… اما بهطرزی غیرطبیعی بزرگتر. باید میترسید. آنگاه صدا آمد. نه از روبهرو، نه از پشت سر. صدای دختری ناآشنا… دور، آهسته، بیخاستگاه؛ چنان که انگار از جایی میان جهان و خواب میخزید. هارپاک گوش سپرد. کلمات شکسته و نامفهوم بودند؛ بیمعنا… امّا حامل لرزشی از خاطرههای گمشده. صدا زمزمه کرد: «… دِرثال… راگ… خالاثیر…» گرگ قدمی برداشت. باید میفهمید… این موجود کیست؟ یا چیست؟ گرگ به او نزدیک شد. زمان کِش میآمد؛ هر قدم او مثل گذشتن فصلها بود… و بااینحال، ناگهان، درست در برابرش ایستاد. صدا خاموش شد. دیگر نه نجوا، نه حضور دختر. فقط چشمانی که درون او را میکاوید — برانداز نمیکرد؛ قضاوت میکرد. هارپاک، بیآنکه بفهمد چرا، دستش را بالا آورد. حرکتی مردد… امّا از دلش صدایی خاموش فریاد میزد: باید لمس کند. باید بداند. دستش بر پوست گرگ نشست. پوستی نرم… و داغ. در همان دم، صدا بازگشت — این بار بلند: زخمی، خشمگین، قهرآلود: «دِرثال! راگ! خالاثیر!» دردی وحشی، چون ماری آتشین، از دستش بالا خزید و مغزش را در کام گرفت. هارپاک بیصدا فریاد کشید و فرو ریخت. تاریکی رنگ باخت. جهان، برای لحظهای، در بنفش غرق شد. و پیش از آنکه سقوط کند، نگاه آخرش را درون چشمان گرگ انداخت و چیزی دید که هرگز ندیده بود. چیزی شبیه… انتظار. و بعد — هیچ. لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26814 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و ششم ......... هارپاک چشمانش را گشود. همهجا تاریک بود؛ — تاریکی اطرافش بوی پارچهٔ نمدار و دود میداد، انگار در چادری نیمهگرم افتاده باشد. — هوای سرد، مثل آبی یخزده، روی گرمای تبدار درونش مینشست. اما نه درد را کم میکرد، نه خلائی را که در سینهاش شکاف باز کرده بود. بدنش تیر میکشید؛ هر استخوان و ماهیچه فریاد میزد. امّا در درون… هیچ چیز نبود. نه خشم، نه گریه، نه حتی سؤال. مادرش… در چنگ مردی بیچهره، مردی که بیشتر هیولا بود تا انسان. گلویش گرفت. میخواست گریه کند، امّا چشمانش خشک بودند؛ خشکِ خالی، مثل زمینی که همهچیزش سوخته باشد. مغزش قفل کرده بود. بدنش فرمان نمیبرد. — قلبش در میان خلائی بیانتها گیر کرده بود، عاجزتر از آنکه حتی معنیِ اتفاقات را بفهمد. چشمانش را بست. امیدی برای بلند شدن نداشت. و پس از آن، صدای آتوسا… «… پسر سایهها…» — کلمهای که هیچ معنایی نداشت و در عین حال، عجیب آشنا بود. … سپس صدایی دیگر. صدای مادرش. «… هارپاک… برو.» صدای زنی که برایش قصهٔ هیولاها را میخوانْد و اکنون… همان هیولاها او را کشتند. — چشمانش را گشود، نه برای زندگی؛ برای فرار. برای نفس کشیدن در جهانی که خودش هم باور نداشت در آن زنده است. خواست نفس عمیقی بکشد… امّا انگار ریههایش یاد گرفته بودند فقط درد را جا بدهند، نه هوا. «— بالاخره بیدار شدی!» صدایی نازک، امّا استوار. مغزش فرمان داد که سرش را بچرخاند؛ ولی بدنش… تکان نخورد. تنها یک فکر در ته قلبش روشن بود: نباید تنها بازمانده میبود. نباید. صدای دختر دوباره آمد، نزدیکتر: «… بگو دلیل مرگ خانوادهام هستم… بگو نحسم…» امّا زبانش نمیچرخید. هیچ هوا، هیچ کلمهای از گلویش بیرون نیامد. لیساوان انگار مأیوس شده بود. صدای بلند شدنش از روی صندلی، در بیوزنی ذهن هارپاک پیچید. — «اون لباسها رو بپوش… بعد بیا بیرون. همه منتظرن.» و رفت. … هارپاک ماند، با تاریکی، با درد، و با سکوتی که از مرگ سنگینتر بود. نمیخواست فکر کند. خودش را جمع کرد و بهسختی بلند شد؛ بدنی را که هیچ امیدی به ادامه دادن نداشت بالا کشید و نشست. شب بود. کرسیِ کوچکِ وسط چادر، فضای درون را گرم و کمی روشن میکرد. کنار رختخوابی که روی زمین پهن شده بود، سنگ کوچکی قرار داشت و روی آن پیراهنی سیاه گذاشته بودند؛ سیاه به رنگ موهای خودش. آنطرفتر، دو رختخواب دیگر پهن بود. با زحمت کفشها را پوشید و پیراهن سیاه را تن کرد. مسیر پیشِ رو برایش نامعلوم بود. او فقط… زنده مانده بود؛ — از آتش، از چیزی که هیچ توضیحی برایش نداشت، از نیرویی که حتی اسمش را نمیدانست. خانهاش فرو ریخته بود، و حالا دیگر نه جایی داشت، نه مسیری. بیاختیار، پاهایش به سمت در چادر حرکت کردند؛ حرکتی بدون هدف، بدون اراده، فقط برای اینکه فرار کند از درد. — «وقتی کنار رودخونه پیدات کردم، اوضاعِت خیلی وخیم بود! ولی انگار بهتر شدی.» هارپاک در چشمانش نگریست — نه تهدیدی دید، نه تردیدی. فقط گرما. و شاید… امیدی بسیار کوچک. بیاختیار لبهایش باز شدند و صدایی خفه و خسته بیرون آمد: — «ممنون. بهترم الان.» خودش باورش نمیشد این صدا متعلق به اوست. او حس زنده بودن نداشت. جسمش شاید جان داشت، امّا روحش مرده بود. پسر لبخندش را حفظ کرد. — «لیساوان میگفت حرف زدن بلد نیستی… ولی فکر کنم عجله کرده! من آرمینم، و تو باید باشی… هارماک، اگه اشتباه نکنم؟» هارپاک لبخندی محو زد؛ لبخندی بدون اختیار. تلفظ اشتباه، لحظهای کوچک، حس عجیبی از زنده بودن در او تکاند. — «هارپاک. منم… هارپاکم.» دستش را جلو آورد. — «… ممنون بابت کمکتون.» آرمین دست او را فشرد — محکمتر از حد لازم. نالهای کوتاه از هارپاک درآمد. — «اوه، ببخش! فکر نمیکردم هنوز درد داشته باشه.» هارپاک دستش را ماساژ داد و نفسش را بیرون داد. — «… اشکالی نداره.» مکثی کرد. — «راستی… از کجا اسم منو میدونستی؟» آرمین شانهای بالا انداخت. — «خواهرم گفت. گفت وقتی تو شهر گم شده بود، کمکش کردی… بردیش کاروانسرا. پس میشه گفت بیحساب نیستیم.» هارپاک لبخند کوچکی زد. — «همون دختری که میوههامو ریخت؟» آرمین خندید. بعد به بیرون اشاره کرد و بهدنبال او از چادر بیرون رفت لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26815 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و هفتم ماه کامل و بینقش، چون صفحهای نقرهای در آسمان میدرخشید؛ امّا ستارهای نبود. همهچیز بیش از حد آرام بود — آرامِ ناآشنا. بوی نم و سرمای شب خبر از بارانی نزدیک میدادند. هارپاک ایستاد و بیرون را تماشا کرد. در آن سوی دشت تاریک، آتشی روشن بود. پنج مرد و دختری که به نظر لیساوان بود، دورش نشسته بودند؛ صدای خندههای بریده و زمزمههایشان همراه باد میآمد و در دل شب میریخت. اما صدایی آشنا پیش از آن رسید: — «بیدار شدی!» هارپاک سرش را چرخاند. دختری که در بازار دیده بود — اما اینبار متفاوت. نه اثری از ترس در چهرهاش بود، نه سردرگمی. تنها اشتیاق، و گرمایی که از فاصله هم حس میشد. لبخند زد و جلو آمد: — «خوشحالم که زندهای.» صدایش بوی زندگی داشت؛ بوی چیزی که هارپاک از دست داده بود. هارپاک آرام گفت: — «ممنون… که نجاتم دادین.» کلمات، مثل تیغی پنهان، قلبش را خط انداختند. دروغی واضح بود؛ او همهچیز را از دست داده بود. مردهاش آرامتر بود تا زندهاش. دختر، بیآنکه از درون او خبر داشته باشد، لبخند زد. آرمین نگاهش را از هارپاک برنداشت؛ گویی میخواست ته وجودش را بخواند. دختر گفت: لبخند کوچکی بر لب هارپاک نشست؛ لبخندی که فقط شکل بود، نه حس. آرمین دستش را بالا آورد: — «بیاین بریم. همه میخوان ببیننش.» آیرین بدون معطلی به راه افتاد. هارپاک لحظهای ایستاد… بعد پاهایش خودش را دنبال آنها برد. وقتی به جمع رسیدند، نگاهها یکییکی برگشتند؛ نگاههایی کنجکاو، گرم، محتاط. آیرین و آرمین روی تنهٔ درختی کنار آتش نشستند، اما هارپاک هنوز ایستاده بود. … این صحنه… این آتش… … آدمهایی که دورش جمع شده بودند… بیش از حد آشنا بود. تصویری از گذشتهای که دیگر وجود نداشت. هارپاک شک نداشت: اینها رهپویان خاکستر بودند. تمام آن سالها در جادهها، بارها آنها را دیده بود. پیرمردی که نزدیکتر نشسته بود، لبخند زد: — «بیا بشین پسر… تعارف نکن.» هارپاک کنار آرمین نشست؛ با آنکه تازه همسفرش شده بود، — اما حسِ عجیبی از نزدیکی میانشان میدوید. چیزی آرام، چیزی بیدلیل. پیرمرد ادامه داد: — «من داروکانم… بانو لیساوان هم که دیدیش. این هم بقیهٔ همسفرهای ما.» هارپاک گفت: — «خوشوقتم.» مردی قویهیکل با پوستی سبزه، سیخی از گوشت را جلو گرفت: — «بخور. بدنت ضعیفه.» هارپاک سیخ را گرفت. پسری که کنارش نشسته بود و شیطنت از چشمهایش میبارید، گفت: — «لیساوان میگفت مردی!» … گوشت داغ و تازه بود، اما برای او فقط مزهٔ خاکستر داشت. هر لقمه، تصویری از پدر و مادرش را زنده میکرد… شبهایی که کنار آتش مینشستند؛ — آتش گرم بود، زندگی در آن موج میزد. نه مثل آتش امشب که سرد بود و بیروح. صدای داروکان او را از افکارش بیرون کشید: — «اسمت هارپاک بود، نه؟» هارپاک سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. چشمان عسلی مرد، تجربهٔ سالها را در خود داشت. — «بله.» — «اهل کجایی؟» — «اطراف وِشا بزرگ شدم.» داروکان فقط سری تکان داد و سکوت دوباره دور آتش نشست. هیزمها رو به خاموشی بودند. بدون آتش، شبِ سرد تحملناپذیر بود. داروکان بلند شد و رو به پسر نوجوانی گفت: — «آتش داره خاموش میشه. بیا سیار… بریم هیزم بیاریم.» بعد رو به دو مرد دیگر ادامه داد: — «نرکاس، تاورین… شما هم برین قمقمهها رو از رودخونه پر کنین.» آتش در برابر باد لرزید. — هارپاک به شعلهٔ قرمز خیره شد؛ شعلهای که در دل تاریکی میسوخت… اما گرمایش را نمیفهمید؛ گرمایی که دیگر حس نمیکرد. — «… متأسفم.» صدای آیرین سکوت فروبستهٔ هارپاک را شکست؛ انگار منتظر شده بود جمع کمی خلوت شود. هارپاک به او نگاه کرد… در دلش هنوز گوشهای امیدوار بود همهچیز یک کابوس باشد، اما میدانست امیدی بیهوده است. با صدایی لرزان که خودش را هم غافلگیر کرد، گفت: — «برای چی؟» آیرین مستقیم در چشمانش نگاه کرد؛ نگاهی ساده اما عمیق: — «مطمئنم اتفاق بدی افتاده… و چیزی خیلی مهم رو از دست دادی.» هارپاک حس کرد قلبش شکستنِ خود را با صدا اعلام میکند. خلائی که در وجودش بود ترک برداشت… انگار فقط منتظر بود یک نفر آن را بیان کند، تا او هم باور کند. اولین قطرهٔ اشک، بیاجازهٔ او، از چشمش لغزید. سرش را دزدید و دوباره به آتش خیره شد. هیچچیز نگفت. فقط نگاهش — نگاهی آرام، مهربان و بیقضاوت — در دل هارپاک نشست. همین سکوتش… بیشتر از هر حرفی معنی داشت لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26816 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و هشتم هارپاک نگاهی به دیگران انداخت. آیرین همان گرمای برادرش را داشت. ایلثار به آتش خیره بود… و لیساوان، با چشمانی نافذ او را میکاوید؛ صورتش سرد و محکم بود. اما پشت آن نگاه، هارپاک میتوانست یک چیز را ببیند: بیاعتمادی. طولی نکشید که نرکاس و تاورین برگشتند و قمقمهها را روی زمین گذاشتند. تاورین بلافاصله شروع به حرف زدن کرد—انگار دقایقی کسی جلوی پرحرفیاش را گرفته باشد. گاهی نرکاس غر میزد و حرفش را قطع میکرد. صدای گفتوگویشان آنقدر بلند بود که آمدن داروکان و سیار در میانش گم شد. آن دو هیزمها را روی آتش ریختند و شعله دوباره جان گرفت. داروکان نشست و رو به ایلثار گفت: «ـ فردا زمان خوبیه که حرکت کنیم.» ایلثار سری تکان داد، اما نگاهش رفت سمت هارپاک. «ـ جایی هست که بخوای بری؟» «ـ میدونی ما کی هستیم؟» «ـ رهپویان خاکستر… درسته؟» ابروهای ایلثار بالا رفت. «ـ سریع جواب دادی.» «ـ اولین باری نیست که گروهی ازتون رو میبینم. با چندتاشون همسفر شدم… مسیر دروازهٔ سایهها رو نشون میدادم.» نرکاس غرولندکنان گفت: «ـ پس مقصد رو هم میدونی…» ایلثار دستش را بالا برد و او را ساکت کرد، بعد پرسید: «ـ خودت دروازهٔ سایهها رو دیدی؟» هارپاک سری به نشانهٔ نه تکان داد. «ـ راه رسیدنش رو بلدم… اما خودش رو نه.» ایلثار کمی جلو آمد. «ـ اگه مسیر رو بلدی… و جایی برای رفتن نداری… نظرت چیه به ما بپیوندی؟» هارپاک جا خورد. دیگران هم همینطور. … مراگور. سرزمینی از هیولاها، تاریکیها و راهزنها. هیچکس دیگر نبود. و هارپاک جایی برای برگشت نداشت. در ذهنش تصویر پدرش زنده شد؛ مردی که همیشه با احترام از رهپویان خاکستر یاد میکرد… کسانی که داوطلبانه قدم به سرزمینهای ممنوعه میگذاشتند برای محافظت از مردم و آذرگان. هارپاک به چشمهای منتظر ایلثار نگاه کرد. «ـ شما جونم رو نجات دادین… پس بهتون مدیونم.» مکثی کرد. چشم گرداند. آرمین و آیرین با امید نگاهش میکردند. لیساوان هنوز سرد، اما دقیق. «ـ منم… باهاتون میام.» لبخند آرامی گوشهٔ لب ایلثار نشست، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، صدای خشن نرکاس فضای کنار آتش را شکافت: «ـ عضویت به این سادگی نیست.» همهٔ سرها بهسوی او چرخید. نرکاس با اخمی عمیق، خیره به ایلثار گفت: «ـ ما هیچ شناختی ازش نداریم. حتی نمیدونیم چرا داشت میمرد. همونطور که خودش گفت، راه ما پر از راهزنه؛ حداقل باید بتونه از خودش دفاع کنه.» داروکان آرام گفت: «ـ همهٔ افراد گروه که جنگجو نیستن…» اما نرکاس بیاعتنا قدمی جلو گذاشت. در نگاهش نه نفرت بود نه دشمنی— تنها غرور و خشمِ پنهان. روبهروی هارپاک ایستاد و گفت: «ـ با من مبارزه کن.» و با صدایی بلندتر فریاد زد: «ـ اگه منو شکست بدی، عضو گروهی. اگه نه… راه بازه و جاده دراز.» سکوت سنگینی افتاد. فقط صدای شعلههای آتش و پرندگان دوردست شنیده میشد. آرمین ناگهان از جا پرید؛ چشمانش برافروخته، صدایش لرزان از خشم: «ـ این مسخرهبازیه چیه؟ اون تازه از مرگ برگشته! یه هفتهست بیهوشه!» آرمین مشت کرد و جلو رفت، اما فریاد ایلثار هر دو را متوقف کرد: «ـ بس کنین!» سپس با لحنی جدیتر رو به آرمین گفت: «ـ خودتو کنترل کن.» آرمین دندان روی هم فشرد. چیزی نگفت و با عصبانیت دور شد؛ به تنهٔ درختی تکیه داد. آیرین نگران دنبالش رفت؛ نگاه کوتاهی به هارپاک انداخت و ناپدید شد. ایلثار آهی کشید و رو به هارپاک گفت: «ـ متأسفم… اما اگه کسی تو رو به مبارزه دعوت کنه، قانون اینه. باید بجنگی.» سکوتی کوتاه افتاد. همهٔ نگاهها به هارپاک دوخته شده بود: آرمین خشمگین، آیرین مضطرب، داروکان آرام، سیار نگران، تاورین مشتاق… و لیساوان؛ سرد، دقیق، و پر از قضاوتی خاموش. «ـ باشه. مشکلی نیست.» نرکاس خنجری به سمتش پرتاب کرد و به فضای باز رفت. «ـ به خودت نگیر، پسر. فقط میخوایم بدونیم از پس دوتا راهزن برمیای یا نه لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26817 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت بیست و نهم هارپاک آرام از جا برخاست؛ پاهایش هنوز میلرزید، اما در نگاهش چیزی تازه میدرخشید. دایرههای نامرئی اطراف آن دو شکل گرفت. هارپاک خنجر را چرخاند. نفسش را بیرون داد و حمله کرد. ضربهٔ اول… جاخالی. دوم… باد را چاک داد. سوم… نرکاس دستش را گرفت، بدنش را چرخاند و با مهارتی بیرحمانه به زمین کوبید. درد مثل آتشی داغ در بدنش دوید. … اما دردِ واقعی از جایی عمیقتر بود؛ از حافظهای کهنتر. چشمان آتشین آن مرد و صدایی که دوباره در مغزش پیچید: «… پسرِ ضعیف.» کلمهای ساده، اما برای هارپاک حکم خنجری در قلب داشت. چشمانش تار شد. نفسش سنگین شد. و آن تاریکیِ آشنا دوباره بالا آمد. … زمزمهای زنی از عمقی فراموششده: «… درثال… راگ … خالاثیر» — و ناگهان، قدرتی خاموش درونش بیدار شد. نه نوری، نه جرقهای، نه جادویی مرئی؛ فقط رهایی. فقط «بودن». در یک چشمبههمزدن، پیش از آنکه کسی بفهمد، هارپاک یورش برد. اینبار نه بیهدف، نه خام؛ که دقیق، تیز؛ مثل کسی که برای اولینبار خودش را بشناسد. خنجر را از دست نرکاس خلع کرد، پشتش ظاهر شد، دستانش را قفل کرد و تیغه را آرام بر گلوی او گذاشت. سکوت مطلق شد. نفسهای نرکاس سنگین بود. … و در نگاه هارپاک هنوز تصویر آن مرد آتشین بود. فشار داد. میخواست تمامش کند؛ برای همیشه. — اما صدایی آرام، مثل عشق مادر، مثل نسیم در تاریکی، در گوشش پیچید: «… کافیه، هارپاک. تو پیروز شدی. بذار بره.» و انگار تاریکی ترک خورد. نور بازگشت— و هارپاک فهمید که مقابلش یک هیولا نیست؛ فقط یک مرد است. فقط یک انسان. تیغه را پایین آورد. او را رها کرد. ایلثار قدم پیش گذاشت. نرکاس جلو آمد. دیگر اثری از خشم نبود. دست محکمی بر شانهٔ هارپاک گذاشت: «ـ خوش اومدی.» خنجرش را پس گرفت و لبخند زد. «… ـ نمیدونستم چشمت بنفشه.» رگههای بنفش چشمان هارپاک، برای اولینبار در نور آتش دیده شده بودند. «… ـ تبریک میگم.» و در چشمان آرمین، تحسینی ناگفته موج میزد. … اما لیساوان، در نگاه سردش چیزی پنهان بود؛ نه شک، نه تحقیر— ترس. نگاهش را سوی تاریکی دوخت؛ سمتی که زمانی خانهاش بود… و حالا فقط خاکستر گذشته. قلبش همزمان درد میکرد و خالی بود. شاید زنده مانده بود، اما دیگر خودش نبود. خود واقعی او، همان شب، با باقی خانوادهاش مرده بود. حداقل میتوانست آخرین خواستهٔ مادرش را انجام دهد. او باید زنده میماند. لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26818 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی ام . فصل هفتم شکاف مه، چون ملافهای خاکستری، بر پهنهی زمین گسترده شده بود و صدای سم اسبها در آن سکوت سنگین، بیرحمانه میپیچید. سه روز بود که بیوقفه بهسوی دروازهی مراگور پیش میرفتند، اما گویی این مسیر پایانی نداشت. هرچه پیشتر میرفتند، نشانههای حیات رنگ میباخت. نسیمی که زمانی سبک و زنده بود، جای خود را به هوایی سرد و گرفته داده بود و خاک زیر سم اسبها دیگر بوی زندگی نمیداد. نور خورشید پشت سقف درهمتنیدهی شاخهها گرفتار مانده بود؛ هیچ قطرهای از روشنایی به زمین نمیرسید. در جلوی کاروان، ایلثار و لیساوان راه را میبردند. پشت سرشان، سیار، تاورین، داروکان و نرکاس پیش میرفتند و عقبتر، آرمین، ایرین و هارپاک، ساکت و متمرکز، گام برمیداشتند. نرکاس از روزی که هارپاک را به مبارزه دعوت کرده و شکست خورده بود، از او فاصله میگرفت. شرم آن نبرد هنوز در نگاهش سنگینی میکرد. اما ذهن ایرین درگیر پرسشی دیگر بود؛ اینکه هارپاک، با آنهمه جراحت و فرسودگی، چگونه توانسته بود بر نرکاس پیروز شود؟ از آغاز سفر تا امروز، هارپاک خاموشتر از آن بود که انتظار میرفت. فقط یکبار، وقتی هشدار داد مسیر پیشرو خطرناک است و پیشنهاد راهی دیگر را داد، صدایش شنیده شد. اما چون آن مسیر از بیرون تهدیدآمیزتر مینمود، کسی توجهی نکرد و او نیز، بیهیچ بحثی، همراه شد. ایرین گاهبهگاه نگاهش میکرد. دیگر آن پسر شاد و بیپروا که در بازار دیده بود، مقابلش نبود. او فقط عزادار نبود؛ چیزی را پنهان میکرد. چیزی خاموش، اما تهدیدآمیز. با وجود سختی مسیر، بودن آرمین در کنار ایرین آرامشی خاموش به او میداد. دلش گرم بود که برادرش، با وجود همهچیز، باز هم دنبال او آمده است. شیههی ناگهانی اسب ایلثار، رشتهی افکارش را گسست. ایلثار ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت: — جلوتر مسیر خیلی باریکه. با اسب نمیتونیم بریم. باید پیاده شیم، اسبهارو از جلو بفرستیم، خودمون یکییکی دنبالشون بیایم. داروکان، پیر و خردمند جمع، زیر لب غر زد: — این مسیر کار دستمون میده، ایلثار. اون سنگهای بالای کوه فقط منتظر لرزشن. هنوز فرصت برگشت هست. ایلثار چشم از پیشرو برنداشت. — این همه راه رو اومدیم. حالا برای برگشت خیلی دیره. داروکان آرام گفت: — تا زندهایم، هیچوقت برای برگشت دیر نیست. اما ایلثار دیگر گوش نمیکرد. از زین پیاده شد و گفت: — زود باشید. حرکت کنیم. همگی پیاده شدند. ایرین تیر و کمانش را به شانه انداخت، یال مهتاب را نوازش کرد و اسبش را جلو فرستاد. آرمین و هارپاک نیز همین کار را کردند. ایلثار نگاهی به شیب سنگی انداخت. — من اول میرم. شما یکییکی بیاید. پاتونو جای درست بذارید، راه لیزه. به ترتیب حرکت کردند: ایلثار، لیساوان، نرکاس، تاورین، داروکان و سیار. ایرین قدم پیش گذاشت که آرمین آرام گفت: — صبر کن. اول من میرم، بعد تو. و رو به هارپاک افزود: — تو هم پشت سر ایرین بیا. مراقب باش. هارپاک تنها سر تکان داد. مسیر باریک بود. در یکسو درهای بیانتها دهان گشوده بود و در سوی دیگر، کوهی عظیم و خاموش، همچون دیوی سنگی، در مه فرو رفته بود. دیگر از درختان خبری نبود؛ همهچیز سرد، خاموش و سنگی بود. چند گام بیشتر برنداشته بودند که باران، بیخبر، فرو ریخت. درشت، سنگین و بیامان. صدای آرمین از جلو آمد: — دِ، بخشکی شانس! و آرامتر افزود: — حواست جمع باشه. ایرین اطراف را پایید. حس میکرد کوه نفس میکشد. سنگها، باران، مه… هیچچیز طبیعی نبود. ناگهان صدایی سهمگین برخاست؛ شکستن، لغزیدن، خرد شدن. لحظهای همه منجمد شدند و در همان دم، فریاد هارپاک پیچید: — سنگها دارن ریزش میکنن! عقب برید! پیش از آنکه ایرین حتی نفس بکشد، دستان هارپاک بازوان او و آرمین را گرفت و با نیرویی برقآسا عقب کشید. سنگی عظیم با غرشی بر زمین کوبیده شد؛ درست جایی که تا چند ثانیه پیش ایستاده بودند. سکوت. لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26819 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و یکم فقط صدای باران، که بر سنگهای تازهافتاده میکوبید. هارپاک نفسزنان، اما آرام، دستانش را رها کرد. آرمین خیره به تختهسنگی مانده بود که حالا جای ایستادنشان را پر کرده بود. ایرین ایستاده بود؛ زانوهایش اندکی میلرزید و نفسش در سینه گیر کرده بود. نگاهش اما در چشمان هارپاک قفل شده بود. چشمانش بنفشِ تیره بود؛ پر از چیزی که ایرین نمیتوانست نامش را بداند. شاید اندوه، شاید خشم، شاید ترسی که هرگز نشان نمیداد. برای لحظهای، نگاهشان در هم گره خورد. نه تشکری، نه حرفی. فقط سکوت… و جرقهای که آرام در دل ایرین افتاد. «او نمیترسد… نه از سنگ، نه از مرگ، نه از نجات دادن ما. اما خودش را هم نجات نمیدهد. چه چیزی در دل این پسر مرده، که هنوز نفس میکشد؟» آرمین نفس عمیقی کشید. لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست. — فقط یه کم مونده بود. بعد رو به هارپاک گفت: — ممنون. پاسخی نیامد. هارپاک فقط سر تکان داد. صدای ایلثار از آنسوی مه پیچید: — حالتون خوبه؟ شما سهتا؟ آرمین با صدای بلند جواب داد: — ما خوبیم! شما چطورین؟ — ما هم سالمیم! — اینجا نمونید! موندن خطرناکه. از یه راه دیگه بهتون میرسیم. چند ثانیه سکوت، بعد: — مراقب خودتون باشید! — شما هم همینطور! صداها در مه گم شد. آرمین رو به هارپاک برگشت. اینبار در نگاهش تردیدی نبود. — راه دیگهای بلدی، نه؟ هارپاک لحظهای چیزی نگفت. نگاهش در مه گره خورد؛ انگار گوش میسپرد، نه به صداهای اطراف، بلکه به چیزی دورتر، پنهانتر. سرانجام گفت: — آره… دنبال من بیاید. بازگشت از همان مسیر، سختتر از بار اول بود. باران زمین را به تلهای لغزنده بدل کرده بود و ایرین چند بار تا مرز افتادن پیش رفت. هر سه خیس، خسته و خاموش، در سرمای کوهستان پیش میرفتند؛ بیآنکه بدانند این عقبنشینی چقدر طول خواهد کشید. زمان کش میآمد؛ آنقدر که به نظر میرسید پایانی ندارد، تا اینکه بالاخره به آنسوی مسیر رسیدند. در نخستین جایی که زمین اندکی هموار شد، هر سه بیاختیار روی خاک نمزده نشستند. نفسها بریده، شانهها افتاده و نگاهها خالی بود. باران آرامتر شده بود، اما زوزهی باد هنوز میان دره میپیچید… آرمین نفس بلندی بیرون داد. — بالاخره تموم شد. ایرین، خیره به راهی که پشت سر گذاشته بودند، آهسته گفت: — امیدوارم حالشون خوب باشه. هارپاک اما ننشسته نماند. نگاهش روی زمین، درختها و شیبهای اطراف میلغزید؛ مثل کسی که دنبال چیزی میگردد، نه فقط مسیر. آرمین پرسید: — خب… حالا از کجا باید بریم؟ — دارم فکر میکنم. آرمین پوزخند زد. — فکر میکنی؟ یعنی واقعاً نمیدونی؟ هارپاک نگاهش را از جنگل گرفت. موهای خیسش به پیشانی چسبیده بود. آرام از جا برخاست. — تا حالا تا اینجا با بقیه نیومدم. اسب هم نداریم که برگردیم. اگه همینطور بچرخیم، بیشتر از گرسنگی نمیگذره. ایرین پرسید: — پس چی کار کنیم؟ هارپاک دستش را بالا آورد و به جنگل پیش رو اشاره کرد. — از دل این جنگل میگذریم. آرمین خندهی کوتاه و تلخی کرد. — شوخی میکنی؟ اونجا از این مسیرم بدتر به نظر میرسه. — بدتر هست. اما اونورِ جنگل، جادهایه که مستقیم میره سمت صخرهی شرقی. البته… اگه اشتباه نکنم، یه کوهنوردی حسابی هم در پیش داریم. آرمین اخم کرد. — وقتی خودت میدونی خطرناکتره، چرا پیشنهادش میدی؟ هارپاک مکث کرد؛ انگار کلمات را وزن میکرد. — پدرم از اینجا برام داستان گفته بود. دربارهی مردمی که توی همین جنگل زندگی میکنن. لحظهای سکوت. — غذاشون… با بقیه فرق داره. ایرین متعجب گفت: — یعنی چی؟ هارپاک جواب نداد. آرمین آهسته گفت: — یعنی آدم میخورن. نفس در سینهی ایرین حبس شد. قصههای آدمخوارها را شنیده بود، اما همیشه فکر میکرد افسانهاند. با وحشت به هارپاک نگاه کرد. — یعنی… واقعیه؟ هارپاک به آنها رو کرد. موهای بلندش در باد تکان میخورد و چشمان بنفشش در نور کم، تیرهتر از همیشه به نظر میرسید. — نمیدونم. هیچکس مطمئن نیست. مکثی کوتاه. — فقط رهپویان خاکستر پا گذاشتن اونجا… و برنگشتن. آرمین از جا بلند شد، دستی به گردنش کشید و با لحنی خسته گفت: — خب… پس تبریک میگم. بهنظر میاد ما هم قراره جزو همون دیوونهها باشیم. بعد به جنگل نگاه کرد. — بزن بریم، قبل از اینکه نظرم عوض شه لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26820 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و دوم ایرین هم از جا برخاست. روبهرویش، جنگلی ایستاده بود که بیشتر به غولی تاریک و خاموش میمانست تا تودهای از درخت. شاخهها آنچنان در هم تنیده بودند که نور جرئت عبور نداشت؛ بااینحال، همان سقف فشرده، باران را از سرشان دور نگه میداشت. صدای حشرات، خشخش بیوقفهی برگها و زوزهی دوردست گرگها سکوت را شکافته بود، اما زیر همهی آن صداها، چیزی دیگر جریان داشت… سکوتی عمیقتر. مثل مرگِ آرام. آرمین و هارپاک قدم در دل تاریکی گذاشتند. ایرین لحظهای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و بهدنبالشان رفت. و اینگونه، برای نخستینبار، پا به جایی گذاشت که هیچ شباهتی به جهان پیشینش نداشت. زمین زیر پا به گلِ لغزندهای بدل شده بود که هر قدم را به عذابی پیوسته تبدیل میکرد. هرچه جلوتر میرفتند، درختان فشردهتر میشدند؛ شاخهها و پیچکها راه را میبستند و حرکت را کندتر میکردند. با آنکه نوری به زمین نمیرسید، میشد فهمید خورشید در حال غروب است. هوا سردتر و سنگینتر میشد و خستگی، بیرحمانه بر شانههایشان مینشست. هر سه فقط یک چیز میخواستند: سرپناهی امن برای گذراندن شب. … اما ایرین با هر قدم، ترس عمیقتری در دلش ریشه میدواند. انگار با هر بار فرو رفتن پا در گل، تردیدش نسبت به این سفر سنگینتر میشد. آیا آمدن به مراگور اشتباه نبود؟ هنوز حتی به آن سرزمین نفرینشده نرسیده بودند، اما حس میکرد چیزی درست پیش نمیرود. ذهنش به خانه پر کشید. به مادرش، که بیتردید اکنون با نگرانی از پنجره به راه خیره مانده بود. به پدرش، که شاید به صندلی خالی کنار میز غذا نگاه میکرد. به رایون، ساکت و بیخیال، زیر درختی در وقت غروب. و به سامیار… که حتی در دل نگرانی هم میکوشید همهچیز را کنترل کند. لبخند تلخی روی لبش نشست. دلش برای خانه تنگ شده بود. ناگهان صدایی ناشناس رشتهی افکارش را برید. خشک. کوتاه. گذرا. نگاهش را به اطراف چرخاند، اما جز تنههای سیاه درختان و تاریکی درهمتنیده، چیزی ندید. خیال بود؟ در همان لحظه، آرمین زیر لب گفت: — اون صدا رو شنیدید؟ … و هارپاک، آرامتر از باد: — فکر کنم موجودی اینجاست. آرمین بیدرنگ خنجرش را بیرون کشید. — مراقب باشید. ایرین دستش را روی کمان گذاشت. قلبش تند میکوبید. او شکارچی ماهری بود؛ بارها جانورانی سریعتر از باد را از پا درآورده بود… اما اینبار، حس چیز دیگری بود. سکوت. نه باد. نه زوزه. نه صدای حشره. فقط گل، که زیر پاهایشان با خفگی فرو میرفت. دلهرهای سنگین در دل ایرین چنگ انداخت. احساس میکرد چشمانی پنهان، از دل تاریکی، آنها را میپاید. بیآنکه به جلو نگاه کند، قدم برداشت و ناگهان با آرمین برخورد کرد. خواست حرفی بزند، اما چهرهی منقبض آرمین همهچیز را گفت. هارپاک هم کنار او ایستاده بود. هر دو، خشکشـان زده بود. ایرین سر بلند کرد. سایهای عظیم، درست مقابلشان، راه را سد کرده بود. … شبیه گرگ بود، اما بزرگتر. قویتر. تاریکتر. بدنش در سیاهی حل شده بود، اما چشمانش… ایرین حس میکرد آن نگاه را قبلاً دیده است. نوری تیز از میان شاخهها میتابید، اما اجازه نمیداد درست ببیند. حسی غریب در دلش پیچید. در آن نگاه چیزی بود؛ نه فقط تهدید. چیزی شومتر. شبیه شناخت. یا حتی… تعلق. آرمین آمادهی حمله بود. خنجر در دستش محکم، آروارههایش منقبض. اما آن موجود حتی نگاهی به او یا ایرین نینداخت. فقط هارپاک را مینگریست. و هارپاک نیز، آرام، به او خیره مانده بود. با هر گامی که موجود نزدیکتر میشد، حرارت بدن ایرین بالا میرفت. قلبش دیوانهوار میتپید. آن موجود حالا آنقدر نزدیک بود که ایرین جثهاش را واضح ببیند: پشمی خاکستریـسیاه، عضلاتی قدرتمند، و نگاهی که انگار مستقیم به درون روح هارپاک نفوذ میکرد. انگار او را میشناخت. یا از او چیزی میخواست. ایرین کمان را سخت در دست گرفته بود. آرمین آمادهی ضربه. … اما هارپاک یک دست روی خنجرش بود و دست دیگر را آرام، به نشانهی صلح، بالا آورده بود. و عجیبتر از همه، چشمانش، آن بنفشِ خاص، در تاریکی میدرخشیدند؛ گویی میان او و آن موجود، گفتوگویی بیکلام در جریان بود. ناگهان صدایی در دل جنگل پیچید. … زوزهای یا نالهای خفه. نه کاملاً انسانی. نه کاملاً حیوانی. و موجود، بیهیچ هشدار دیگری، قدمی عقب رفت و در یک چشمبههمزدن، در تاریکی حل شد. سکوت. ایرین نفس عمیقی کشید، انگار تازه از زیر آب بیرون آمده باشد. کمانش را پایین آورد. آرمین اما هنوز آمادهباش بود. — بریم. قبل از اینکه برگرده. و بیهیچ حرفی راه افتاد. او ندید. ندید که آن موجود فقط هارپاک را نگاه میکرد. ندید که میان نگاههایشان چه چیزی ردوبدل شد. اما ایرین دیده بود. و هارپاک میدانست که او دیده است. چشمانشان برای لحظهای در هم قفل شد. بیکلمه. فقط نگاه. و هر دو، در سکوت، پشت سر آرمین به راه افتادند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26821 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و سوم وقتی از دل آن جنگل مرموز بیرون آمدند، گویی پردهای از سنگینی از روی سینهشان برداشته شد. نفسها آسانتر آمد، اما هوا سردتر از پیش بود. در سکوت شب، صدای رودخانه آرام و ممتد جاری بود؛ لالاییای برای زمینی زخمی. آنسوی رود، صخرههای عظیم در تاریکی خوابیده بودند و سایهشان با آسمان درهم میآمیخت. جز صدای آب و گهگاه وزش بادی خشن، چیزی شنیده نمیشد. هوا آنقدر تاریک بود که چشم، چشم را نمیدید. تصمیم گرفتند همانجا، کنار رود، بمانند تا سپیدهدم. آرمین و ایرین، خیس و خسته، روی تنهی افتادهی درختی نشستند. پاهایشان در گل فرو رفته بود و انگشتانشان از سرما کرخت شده بود. هارپاک، بیآنکه حرفی بزند، بهتنهایی به سمت جنگل برگشت تا هیزم جمع کند؛ رد پایش خیلی زود در مه و تاریکی گم شد. مدتی سکوت میانشان ماند. آرمین لباسهای خیسش را میفشرد و زیر لب غر میزد، اما ایرین خاموش بود. ذهنش هنوز درگیر آن موجودِ جنگل بود… و بیش از آن، واکنش هارپاک. سرانجام آرمین گفت: — اون چیز لعنتی چی بود بهنظرت؟ گرگ؟ هیولا؟ یا فقط یه سایه؟ … ایرین بیآنکه نگاه از تاریکی بردارد، آرام پاسخ داد: — نمیدونم. ولی بیشتر از خودش، نگاهش نگرانم کرد. آرمین نیمنگاهی به او انداخت. چیزی در صدای خواهرش بود که ناآشنا به نظر میرسید. — منظورت چیه؟ ایرین خواست بگوید؛ اما تصویر آن سکوت، آن نگاههای گرهخورده و آن درخشش غیرعادی… سنگینتر از آن بود که به کلمه درآید. — هیچی… شاید فقط خستهام. آرمین آهی کشید و به تنهی درخت تکیه داد. کمی بعد، صدای قدمهای هارپاک از میان بوتهها آمد. مشتی شاخهی خشک در دست داشت. بیسؤال، آتش کوچکی برپا کرد. شعلهی نارنجی، صورتها را روشن کرد و گرمایی لرزان به شب یخزده بخشید. سهنفری گرد آتش نشستند. سکوتی سنگین میانشان افتاده بود؛ فقط ترکیدن چوبها و وزش باد، همنشینشان بود. ایرین به هارپاک نگاه کرد. چشمانش دیگر نمیدرخشید؛ مثل همیشه آرام و اندوهگین بود. اما بعد از آنچه دیده بود، دیگر نمیتوانست به آن نگاهها مثل قبل اعتماد کند. میانشان چیزی ایستاده بود؛ چیزی شبیه ترس. نه از خودش؛ از رازش. نیمهشب، وقتی آرمین به خواب رفت و صدای نفسهای سنگینش در فضا پیچید، ایرین بیدار ماند. چشم به آتش داشت، اما ذهنش به جنگل بازمیگشت. هارپاک کنارش نشسته بود؛ انگار میدانست او خوابش نمیبرد. آرام گفت: — اون چیزی که دیدیم… با همهی ترسناکیاش، یه جورایی آشنا بود. ایرین سر چرخاند. — تو میشناختیش؟ هارپاک مکث کرد. شعلهها در چشمهایش رقصیدند. — نمیدونم. فقط… حس نکردم میخواست آسیب بزنه. ایرین آهسته گفت: — ولی نگاهش… فقط به تو بود. سکوت. باد از میان شاخهها گذشت و آتش برای لحظهای خم شد. و در دل ایرین، پرسشی شکل گرفت که از خودش هم میترسید: هارپاک… تو واقعاً کی هستی؟ با وجود سرمای شب، آتش آنها را گرم نگه داشت و خواب کوتاهی نصیبشان شد. صبح، با اینکه غذایی نداشتند، هارپاک از رودخانه چند ماهی گرفت و کمی از گرسنگی کاسته شد لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26822 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و چهارم خورشید بالا آمده بود که دوباره راه افتادند. هیچکس از اتفاقات دیشب حرفی نزد. ایرین حس میکرد آرمین، برخلاف ادعایش، از این هیجانها لذت میبرد. چند سنگ کنار هم چیده شده بود و پلی طبیعی ساخته بود. با عبور از آن، به دشتی سرسبز رسیدند؛ بیدرخت، پوشیده از گلهای آبی و قرمز. نسیم خنکی، بوی باران شب گذشته و عطر گلها را در هوا پخش میکرد. این نخستین زیبایی بود که ایرین بعد از ترکوشا میدید. هر سه، بیکلام، از آن گذشتند. از دور، چیزی بالای صخره توجه ایرین را جلب کرد. نشانی نامشخص، اما آزاردهنده؛ انگار هشدار میداد. کمی که دقت کرد، دلش فرو ریخت. شبیه اسکلت انسان بود. به آرمین گفت: — بالای صخره رو میبینی؟ آرمین نگاه کرد. — کجا؟ — همون… انگار اسکلت آدَمه. آرمین اخم کرد و چیزی نگفت. هارپاک، بیآنکه برگردد، گفت: — هرچی هست، بهتره حواسمون جمع باشه. ایرین نگاه آخر را به آن استخوانهای سفید انداخت. همان حس شوم دوباره در دلش تکان خورد؛ حسی که شب گذشته، در دل جنگل، تجربه کرده بود. به راه افتادند. نزدیک صخره، آرمین محیط را برانداز کرد: — باید از این بالا بریم، درسته؟ — آره. بالاش یه جادهست، هرچند کمی دورتر. آرمین زیر لب غر زد و ایرین شنلش را در کوله گذاشت. — من میتونم بالا برم. — واقعاً؟ لبخند کوتاهی زد. — بارها صخرهنوردی کردم. لحظهای سکوت افتاد. — قلعه؟ آرمین سریع گفت: — دیوارهای شهر. هارپاک چیزی نگفت و شروع به بالا رفتن کرد. مسیر سختتر از انتظار بود. آفتاب مستقیم میتابید و هوا گرم شده بود. سرانجام به بالای صخره رسیدند؛ هارپاک اول، بعد آرمین و در آخر ایرین. ایرین هنوز نفسش جا نیفتاده بود که آرمین ناگهان دستش را گرفت و پشت درختی کشید. دهانش را پوشاند و با اشاره خواست ساکت بماند. ایرین نگاه کرد. جمعیتی از مردان، شاید سی نفر. و کمی آنسوتر… ایلتار، لیساوان و دیگران، با دستهای بسته. سکوتی مرگبار فضا را پر کرده بود. وحشت حتی در چهرهی همیشه آرام لیساوان هم دیده میشد. دل ایرین فرو ریخت. صدای خندههای خشن مردان، مثل خنجری در سینهاش نشست. مردی که به نظر رئیسشان میآمد، روی سنگی نشسته بود؛ پوست گرگ بر تن، صورتی سوخته از آفتاب و زخمی عمیق بر یکی از چشمها. نگاهش بالا آمد. و مستقیم، در چشمهای ایرین نشست. ایرین نفسش را حبس کرد. مطمئن بود… او را دیده بود. لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26824 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و پنجم فصل هشتم : دروازه خاموش زمان ایستاده بود. قلب آرمین به او خیانت میکرد؛ نفسهایش بریده و تند، سینهاش منقبض. نمیدانست به اندازهٔ کافی سریع هست یا نه، یا اصلاً وقتی برای سریع بودن باقی مانده یا نه. مرد عظیمالجثه، بیشتر هیولا بود تا انسان. با چهرهای عبوس میان درختها ایستاده بود، چشمان ریزش را تنگ کرده و با دقتی سرد اطراف را میکاوید؛ انگار شکارش را بو میکشید. دست آرمین بیاختیار روی قبضهٔ شمشیر لغزید. صدای نفسهای آیرین در گوشش میپیچید؛ کوتاه، لرزان. هارپاک کنار درختی در چند قدمیشان پنهان شده بود؛ بیحرکت، چون سایهای که نفس نمیکشد. مرد قدمی به جلو برداشت. ضربان قلب آرمین دیوانهوار شد. نگاهش میان تنهٔ درختها میدوید؛ شاید راه گریزی، شاید معجزهای. برای لحظهای، نگاهش با لیساوان تلاقی کرد. او مستقیم به آرمین نگاه میکرد؛ آرام، هوشیار… انگار همهچیز را میدانست. ناگهان لیساوان یک قدم جلو رفت و با صدایی محکم گفت: — میدونی ما کی هستیم؟ بهتره بذاری بریم، وگرنه— صدای زبر و بم مرد، جمله را برید: — وگرنه چی؟ از میان شاخهها بیرون آمد و مستقیم به لیساوان خیره شد. صورت زخمیاش هیچ احساسی نداشت؛ نه خشم، نه تمسخر. بیشتر شبیه حیوانی بود که فقط تصمیم میگیرد بکشد یا نکشد. لیساوان پاسخی نداد. آرمین با تمام وجود حس میکرد که او میدانست دیده شدهاند؛ و حالا، تنها کاری که میکرد، خریدنِ زمان است. مرد آرام رو به سربازانش گفت: — اسیرها رو بردارید. راه بیفتیم. نه فریاد زد، نه تهدید کرد. نیازی هم نداشت. ترس، سالها بود که در استخوانهای سربازانش ریشه دوانده بود. همهچیز سریع پیش رفت. وسایل جمع شد و صف شکل گرفت. اما برای آرمین، ثانیهها تکان نمیخوردند. قلبش فریاد میزد جلو برو، اما عقلش دستانش را بسته بود. وقتی یکی از مردان جلو آمد، دنیا ترک برداشت. سربازی با چهرهای زشت و بینیای درشت خم شد و دستی زبر و چرکآلود به صورت لیساوان کشید. — حیفه این صورت قشنگ که نابود شه. لبخندی کج و بیمارگونه زد و آرامتر گفت: — مطمئن میشم… صورتتو توی اتاق خودم آویزون کنم. آرمین خشکش زد. پیش از آنکه مغزش واکنشی نشان دهد، ایلتار از جا پرید. چشمانش از خشم میسوخت. با تمام نیرو به مرد تنه زد و فریاد کشید: — ازش دور شو، نجس! مرد به زمین افتاد؛ اما همانقدر که افتاد، برخاست. لگدی سنگین به پای ایلتار کوبید. جهان فرو ریخت. ایلتار به زمین افتاد و زمان کش آمد. آرمین میدید— نه، مجبور بود ببیند— که چگونه مرد، بیوقفه، لگد پشت لگد بر پیکر دوستش فرود میآورد. صدای شکستن استخوانها در هوا میپیچید. دهان ایلتار پر از خون شد. جیغ لیساوان فضا را درید: — ولش کن! کافیه! اما مرد ایست نداشت. عطش خشونت در چشمانش شعله میکشید. میزد؛ بیرحم، بیوقفه. خون جلوی دید آرمین را گرفت. سینهاش میسوخت. شمشیر را کشید و قدمی جلو رفت. دستی محکم بازویش را گرفت. هارپاک او را پشت درختی کشید. آرمین میلرزید؛ اشک دیدش را تار کرده بود. قلبش چنان میکوبید که انگار میخواست از سینه بیرون بزند. هارپاک مستقیم در چشمانش نگاه کرد و زیر لب گفت: — الان نه. همان دو کلمه کافی بود. عقل، زخمی و دیر، دوباره صدا پیدا کرد. آرمین شمشیر را پایین آورد. نگاهش، پر از خشم و ناتوانی، به خاک دوخته شد. هارپاک رهایش کرد. دوباره فقط تماشاگر شدند. ایلتار— همان پسری که روزی در برابر سامیار ایستاده بود— حالا بیجان زیر چکمههای مردی افتاده بود که حتی نامش را نمیدانست. فریادی ناگهانی سکوت را شکست: — کُشتیش، اَگور! گفتم سالمش میخوام! اگه یه تار مو از سرش کم شده باشه، خودت میری جاشو پُر میکنی! مرد ضارب، اَگور، با آخرین لگد و با اکراه کنار رفت. ایلتار بیحرکت روی خاک افتاد؛ لباسش غرق خون. داروکان و لیساوان سراسیمه کنارش زانو زدند. … مردی دیگر، آرام و بیاحساس، به رهبر نزدیک شد: — سرورم، انگار مرده. رهبر با خشونت گفت: — ببین قلبش هنوز میزنه یا نه. دستهای لیساوان میلرزید وقتی انگشتانش را روی گردن ایلتار گذاشت. چند ثانیه گذشت. لبخندی کوچک، لرزان، روی لبش نشست. آرمین صدایش را نشنید، اما از حرکت لبهایش فهمید: — زندهست. رهبر فریاد زد: — شما دوتا! بلندش کنین. حرکت کنین! وگرنه کاری میکنم آرزو کنین هیچوقت به دنیا نیومده بودین! داروکان و تاورین ایلتار را بلند کردند. نفسنفس میزد؛ زنده بود، اما هر قدم، جانش را جا میگذاشت. با دستان بسته، پشت سر اسرا کشیده شد. دو نفر دیگر افسار اسبها را گرفتند و آنها را چون غنیمت با خود بردند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26826 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و ششم آرمین همانجا ایستاده بود. از دور، تصویر دوست خونآلودش را میدید که با هر قدم، از او دورتر میشد. او هیچ نکرده بود. اما درونش، چیزی فرو ریخته بود؛ دروازهای بسته شده بود که دیگر هرگز مثل قبل باز نمیشد. آرمین به تنهی درختی تکیه داده بود. حدود یک ساعتی از رفتن آنها گذشته بود، اما سکوتی سنگین میانشان افتاده بود؛ نه فقط به خاطر غم و درماندگی، بلکه به خاطر چیزی که هنوز هیچکس به زبان نیاورده بود. او از همان لحظهی اسارت گروه، دلش میخواست دنبالشـان برود، اما ایرین مانع شده بود. ایرین باور داشت که آرمین بیش از حد احساسی برخورد میکند و اگر حالا دست به کار شوند، خیلی راحت گیر میافتند. در نهایت، توانسته بود او را راضی کند که کمی صبر کند. با این حال، رفتار هارپاک عجیبتر از همیشه بود. از لحظهای که شمشیر آرمین را دیده بود، چیزی در نگاهش تغییر کرده بود؛ انگار همانجا چیزی دیده یا فهمیده بود که نمیخواست به زبان بیاورد. حالا، بیشتر سکوت میکرد. اگر هم حرفی میزد، کوتاه و رسمی بود. فاصلهاش را حفظ میکرد؛ نه سرد… اما محتاط. آرمین متوجه نگاههای گذرای او شده بود؛ نگاههایی که به قبضهی شمشیرش میافتاد، یا به انگشتر طلای ظریفی که گاهگاهی از زیر ردای ایرین پیدا میشد. اما چیزی نمیگفت. فعلاً نه. آرمین سرانجام از جا بلند شد، اسلحهاش را برداشت و با صدایی آرام ولی محکم گفت: — دیگه وقتشه. بریم. ایرین که روی تختهسنگی نشسته بود، نگاهش را از زمین برداشت و همزمان با بلند شدنش گفت: — آره… ولی هنوز نمیدونیم با کیا طرفیم. هارپاک که کمی دورتر ایستاده بود، نگاه کوتاهی به آنها انداخت و گفت: — قطعاً راهزن نیستن. آرمین برگشت و گفت: — از کجا مطمئنی؟ هارپاک چند قدم نزدیکتر آمد، اما همچنان فاصلهاش را حفظ کرد. — راهزن دنبال آذوقه و طلاست، نه آدم. اگه کسی مقاومت کنه، میزنن و خلاص. اما اینا دنبال خودِ آدما بودن. اسیر گرفتن کار راهزن نیست. آرمین اخم کرد. — یعنی چی؟ منظورت اینه که باید ولشون کنیم؟ هارپاک سرش را تکان داد. — نه. منظورم اینه که نباید بیگدار بزنیم به دل خطر. باید دقیق بدونیم کجان و فقط بچهها رو یواشکی بیرون بکشیم. این تنها کاریه که میتونیم انجام بدیم… فعلاً. ایرین آرام گفت: — تا وقتی ندونیم کجان، نمیتونیم تصمیم درستی بگیریم. الان فقط باید ردشون رو پیدا کنیم. لحظهای سکوت افتاد. هارپاک دوباره سرش را پایین انداخت. آرمین متوجه شد که هنوز با احتیاط نگاهشان میکند. سپس او با لحنی آرام ولی معنادار زمزمه کرد: — فقط مطمئن باشین اسلحههاتون چیزی رو فاش نکنه… بعضی نشونهها زیادی حرف میزنن. آرمین لحظهای مکث کرد. نگاهی کوتاه به قبضهی شمشیرش انداخت، اما چیزی نگفت. در نهایت، به سمت جاده رفت و گفت: — و باید زودتر بریم… اگه دیر کنیم، شاید دیگه چیزی برای نجات دادن نمونده باشه. خورشید درست بالای سرشان ایستاده بود و نور سفید و تیزش از لابهلای شاخههای درختان سرازیر میشد. عرق بر پیشانی آرمین نشسته بود؛ اما نه فقط از گرما، بلکه از فشاری که هر لحظه سنگینتر میشد. سه نفر، بیهیچ حرفی، در دل جنگل حرکت میکردند. زمین زیر پا پر از برگهای خشک و خاکی نرم بود که صدای خشخش آرامی میداد. صدای پرندهها از بالا میآمد، اما انگار همهشان ساکت شده بودند؛ گویی خود جنگل هم حبس نفس کرده بود. آرمین جلوتر میرفت، زانو میزد، خاک را بررسی میکرد، شاخهی شکستهای را لمس میکرد و به جهت پاهای فرورفته در گل نگاه میانداخت. نشانهها واضح بودند؛ حدود سی نفر، با چند اسب، از همینجا عبور کرده بودند. ایرین پشت سرش، نگاه نگرانش را بین مسیر و هارپاک میگرداند. هارپاک، ساکت و با فاصله، در عقب حرکت میکرد. از وقتی که از نزدیکی خورجینها برگشته بود، تغییری در رفتارش پدید آمده بود. حالا دیگر به چشم آرمین، نگاهش مثل قبل نبود؛ چیزی پنهان در آن میدرخشید— شک؟ تردید؟ فاصله؟ لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26828 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و هفتم آرمین پچپچکنان گفت: — ردها هنوز تازهست. شاید کمتر از یک ساعت ازشون جلوتر باشیم… ایرین آهسته گفت: — امیدوارم هنوز نرسیده باشن. هارپاک سر برداشت و گفت: — دارن مستقیم میرن به سمت شمالغرب. اونجا یه مسیر راحت نیست، اما فقط یه مقصد ممکن داره. آرمین ایستاد. — کجا؟ — معدن متروکهی سیاخاک. ایرین لحظهای مکث کرد، بعد گفت: — همونجا که میگن استخراج سنگها باعث شد دیوارهای کوه ترک بخوره؟ هارپاک سرش را به آرامی تکان داد. — وقتی استخراج تموم شد، ناپدید شدن چند تا کارگر باعث شد که معدن بسته بشه. اما شایعهست که هنوز توی عمقش اتاقهای پنهانی وجود داره. آرمین زیر لب گفت: — البته… بهترین جا برای قاچاق اعضای بدن. کسی اونجا رو نمیگرده. هارپاک نگاه سریعی به او انداخت. چیزی نگفت. در سکوت به راه افتادند، با قدمهایی سریعتر. کمی بعد، از لای درختان، سقفهای فروریختهی یک روستا در مرز جنگل پدیدار شد؛ خانههایی متروکه، چند نیمستون سوخته، و بویی کهنه و سنگین در فضا. انگار زمان در آنجا متوقف شده بود. وقتی نزدیکتر شدند، صدای سرفهای خفه و خسخسدار از پشت بوتهها بلند شد. سه نفر همزمان ایستادند. آرمین بهسرعت دستش را روی قبضهی شمشیرش گذاشت. از میان سایهها، پیرمردی خمیده نمایان شد. لباسی مندرس به تن داشت و ردایی خاکگرفته دور دوشش پیچیده بود. پوستش مثل چرم سوخته، و چشمانش ریز اما تیز بود. پیرمرد آنها را برانداز کرد؛ نگاهی نه دوستانه، نه کاملاً خصمانه. زیر لب غرولند کرد: — همیشه همینطوری میان… با کفشهای نو… و چشمهای پر از سؤال… هارپاک قدمی جلو گذاشت، نه با تهدید، بلکه با احتیاط. — اینجا چند نفر آدم اسیر آوردن. دیدیشون؟ پیرمرد لحظهای ساکت ماند. لبخند محوی زد، اما بیگرما. — خیلیا میان این طرف… اما اونایی که میرن توی معدن، دیگه برنمیگردن. ایرین به جلو خم شد. — میدونی چطور میتونیم وارد بشیم… بدون اینکه دیده بشیم؟ پیرمرد نگاه سنگینی به او انداخت، بعد چشمش روی هارپاک ماند. مدت بیشتری مکث کرد. سپس انگار چیزی زیر لب زمزمه کرد؛ صدایی مثل دعا یا نفرین. — یه راه هست… قدیما میرفتن از راه پشت صخرهی کبود… اونجا هنوز فرو نریخته… شاید هنوز باز باشه. آرمین سریع گفت: — نشونمون بده. پیرمرد لحظهای مردد ماند، بعد گفت: — اگه هنوز دنبال نجاتی… عجله کن. آدما اون پایین زیاد زنده نمیمونن. او به سمت باریکهراهی در پشت یکی از خانههای مخروبه اشاره کرد. سه نفر با گامی شتابزده دنبالش رفتند. در پشت یکی از خانهها، دری چوبی و پوسیده روی زمین جا خوش کرده بود. پیرمرد آن را کنار زد و با قدمهایی سنگین به سوی تاریکی زیرزمینی رفت. آرمین برای لحظهای مردد شد، اما نهایتاً قدم برداشت. زیر لب، آرام به ایرین گفت: — مراقب باش. چند پلهی کوتاه آنها را به اتاقی نیمهتاریک رساند؛ بوی خاک نمزده و روغن چراغ در فضا پخش بود. شمعهای کمسو و یک چراغ نفتی، نور ضعیفی روی دیوارهای سنگی میریختند. چند میز کهنه، قفسهای پر از کتابهای غبارگرفته، و تختی ساده در گوشهای از اتاق قرار داشت. روی یکی از میزها، نقاشی رنگپریدهای از دختربچهای ششساله دیده میشد. پیرمرد بیآنکه نگاهشان کند گفت: — همونجا وایسین. به سوی کتابخانه رفت، چند جلد کتاب را کنار زد و نقشهای خاکخورده و چرمی از لابهلای کتابها بیرون کشید. آن را روی میز باز کرد. سه نفر جلو رفتند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26829 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و هشتم نقشه معدن بود— خطهایی پیچدرپیچ، نشانههایی کمرنگ، و گوشهای با دستنوشتههایی عجیب پر شده بود. پیرمرد با انگشت لاغر و لرزانش نقاطی را نشان داد و گفت: — اینجا در اصلی معدنه. همه از این مسیر وارد میشن. اگه بتونین این مسیر فرعی رو دور بزنین و از پشت درختا بالا برین… از همینجا وارد میشین… پشت معدن. کسی این راهو نمیشناسه. او نفس عمیقی کشید و ادامه داد: — اینجا سلولهاست… جایی که… اسرا رو نگه میدارن. و… اینجا— صدایش شکست. چشمانش تاریک شد. ایرین آرام پرسید: — اونجا چیه؟ اون قسمت؟ پیرمرد آهی کشید. نگاهش را از نقشه برداشت و با صدایی بغضآلود گفت: — اونجا… جاییه که بدن آدما رو تکهتکه میکنن و اعضاشونو میفروشن… به جادوگرهای سیاه. آرمین خشک گفت: — جادوگر؟ یعنی… واقعاً جادو وجود داره؟ پیرمرد لبخند تلخی زد. — جادو همهجا هست، پسر. مخصوصاً توی مراگور… اینجا جادوش سیاهه… خیلی سیاه. آرمین بیاختیار به بقیه نگاه کرد. ایرین هم شگفتزده بود، اما نگاه هارپاک فرق داشت؛ نه تعجب، نه ناباوری. انگار چیزی را به یاد آورده باشد، یا شاید تأیید چیزی که مدتی بود حسش میکرد. هارپاک به گوشهای از نقشه اشاره کرد؛ جایی که خطی با حروفی باستانی نوشته شده بود. — اینجا چی نوشته؟ پیرمرد با مکثی لرزان گفت: — این خط خیلی قدیمیه… از دوران قبل از سقوط سنگ سیاه. فقط یه کلمهش هنوز معنا داره: «خالاثیر». یعنی… سایهها. چشمان آرمین دوباره به هارپاک برگشت. در چهرهاش تعجب و درگیری دیده میشد. — میدونی «سایهها» یعنی چی؟ هارپاک لحظهای سکوت کرد، سپس زیر لب گفت: — نه… فقط حس میکنم قبلاً جایی شنیدمش. آرمین نفسش را بیرون داد. به پیرمرد نگاه کرد و با احترام گفت: — ممنون… دیگه باید بریم. نباید بیشتر از این وقت تلف کنیم. وقتی داشتند عقب میرفتند، پیرمرد ناگهان دست آرمین را محکم گرفت. نگاهش خشک، صدایش جدی و آهسته بود: — مراقب باش… اون معدن فقط سنگ و آهن نیست. اونجا رازی داره که هیچکس نمیدونه. آرمین لحظهای به چشمانش خیره شد، بعد سرش را تکان داد و دستش را آرام آزاد کرد. سه نفر، در سکوت و با قلبی سنگین، از زیرزمین بیرون آمدند. کمتر از یک ساعت بعد، آن سه نفر پشت تپهای سنگی، بهآرامی خم شده بودند. مقابلشان، درِ اصلی معدن چون دهان هیولایی خاموش در دل کوه فرو رفته بود—دیواری فلزی، پوسیده و زنگزده، با تیرکهایی که با جمجمهی انسان تزئین شده بود. دو نگهبان مسلح در سکوت ایستاده بودند؛ بیحرکت، بیاحساس، مثل بخشی از همان جهنمی که پشت آن پنهان شده بود. اندکی آنجا تأمل کردند. گروهی از بیرون به درون آن حرکت کردند که چندین اسیر به همراه داشتند. هارپاک که جلوتر از همه حرکت میکرد، زمزمه کرد: «بیاین. بریم.» از باریکهراهی کوچک که آن دروازه را دور میزد، به حرکت ادامه دادند. صدای گامهایشان در میان برگهای نمزدهی جنگل میپیچید. آسمان، ابری و سنگین، سایهای خاکستری بر جنگل انداخته بود. جز صدای پرندگان دور و گاهبهگاه وزش باد میان شاخهها، سکوتی سنگین اطرافشان را گرفته بود. آرمین نگاهش را به هارپاک دوخت که جلوتر از همه میرفت. گویی چیزی در درونش بیدار شده بود؛ انگار بیش از بقیه حس میکرد کدام شاخه را کنار بزند، کجا توقف کند، یا کی سر بچرخاند تا صدا یا سایهای را بررسی کند. ایرین، ساکت و اخمو، درست پشت سر آرمین قدم برمیداشت؛ دستی بر تیغهی کوتاه خود داشت و نگاهش گاه به درختان اطراف میدوید، گاه به پشت سر. بعد از نزدیک به نیم ساعت پیادهروی، زمین شروع به شیب گرفتن کرد. درختان پراکندهتر شدند و سنگهای خزهپوش بر سطح خاک نمایان شدند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26830 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت سی و نهم هارپاک دستش را بالا گرفت. همه ایستادند. او خم شد، بوتهای را کنار زد و با انگشت اشاره کرد: «اونجاست.» میان دو سنگ بزرگ، سوراخی نیمدایرهایشکل در دل صخره دیده میشد؛ مثل دهانی که قرنها بسته مانده، اما حالا آمادهی بلعیدن است. آرمین جلو آمد. چشمانش را ریز کرد. «شبیه دریچهایه که پیرمرد میگفت… ولی خیلی قدیمیه.» ایرین لب زد: «یا خیلی قدیمیه، یا خیلی خطرناک.» هارپاک بیآنکه پاسخ دهد، جلو رفت. دست بر کنارههای در گذاشت؛ زنگزدگی زیر انگشتانش صدا کرد. با فشاری آرام، در به نرمی جابهجا شد. صدای کشیده شدن فلز بر سنگ سکوت را برید. بوی نم و فلز پوسیده بیرون زد. درون، تونلی باریک و تاریک بود؛ انگار هیچ نوری تا به حال به درونش نتابیده بود. ایرین نفسش را بیرون داد و به آرمین اخطار داد: «ما فقط نجاتشون میدیم… سریع و بیصدا.» آرمین چیزی نگفت. وارد شد. بقیه دنبالش رفتند. سردی و رطوبت به پوست صورتشان چنگ انداخت. صداها به طرز عجیبی در تونل پژواک نمییافت. چند دقیقهای در سکوت راه رفتند تا به دیواری رسیدند. میان سنگها، درِ دیگری نمایان شد. این یکی متفاوت بود؛ از سنگ سیاه، صاف و صیقلی. در بالای آن با خطی عجیب، مانند نقشهی چیزی نوشته شده بود و وسط آن، جایدستی حکاکی شده دیده میشد. روی در، جای پنجههایی عجیب بود؛ انگار میخواست کسی را درون نگه دارد، یا شاید اجازهی ورود به کسی ندهد. ایرین با دقت در را بررسی کرد و گفت: «انگار اون جای دست، کلید ورودش باشه.» آرمین جلو رفت و با خنده گفت: «شاید رمز خاصی نداره، فقط باید دل و جرئت داشت.» دستش را روی در گذاشت. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اما هارپاک قدم جلو گذاشت. وقتی نزدیک شد، نفس آرمین در سینهاش حبس شد. در آن تاریکی، چشمان هارپاک برق زدند؛ نه قرمز، نه خاکستری—بنفش. عمیق و درخشان، مثل شعلهای سرد. «هارپاک؟» آرمین زمزمه کرد. پسر بدون پاسخ، دستش را جلو برد و در جایدست گذاشت؛ انگار از این دنیا جدا شده و هیچ چیز نمیشنود. لحظهای بعد، دیوار با لرزشی نرم پاسخ داد. خطوط نور بنفش، دقیقاً مانند رنگ چشمان هارپاک، از کنارهها بالا دویدند. در آهسته باز شد و بوی کهنگی و خاک سوخته بیرون زد. اما هارپاک ناگهان عقب کشید. چشمانش از نور افتادند. تعادلش به هم خورد و به زانو افتاد. آرمین با شتاب خودش را به او رساند: «هارپاک! حالت خوبه؟» پسر چشمانش را بسته بود؛ انگار هزار تصویر در ذهنش میچرخید. لحظهای بعد، آرام لب زد: «از درد خلق شدهاند… از تاریکی زاده شدهاند… خون خوراکشان است و شب پناهشان.» لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26831 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهلم فصل نهم: تارولگار تنها چیزی که شنیده میشد، صدای جیغ و فریاد بود؛ صدایی از درد و رنج… و جز تاریکی، هیچچیز دیگری وجود نداشت. سینهی هارپاک سنگین شده بود؛ آنقدر که انگار نفس کشیدن جرم بود. نحسی این مکان درونش خزیده بود، مثل سمی که آرام و بیصدا، روحش را میبلعید. تصاویری مبهم از موجوداتی انساننما، اما عظیمالجثه، همچون سایههایی ناپایدار، از برابر چشمان نیمهبازش عبور میکردند. هر لحظه، مثل سالی خفه و بیپایان، بر او میگذشت. مارپیچ روی سینهاش میسوخت؛ انگار میلهای گداخته در جانش فرو رفته بود. «… ــ هارپاک؟» «ــ هارپاک، صدامو میشنوی؟» فریادها کمکم خاموش شدند و جایشان را به صدایی نگران و آشنا دادند. هارپاک با زحمت سرش را بلند کرد. «ــ زودباش، بلند شو! وقت تنگه!» تصویر دختر تار و لرزان بود، اما با چند پلک زدن، چهرهاش وضوح گرفت: آیرین. و کنار او، آرمین ایستاده بود با نگاهی تند و برافروخته. «ــ زودباش، به خودت بیا!» اینبار صدای آرمین بود. هارپاک، نفسنفسزنان، زمزمه کرد: «ــ چی شده؟» آیرین مضطرب گفت: «ــ رفتی سمت در… دستت رو گذاشتی روش، باز شد. بعد یهدفعه… بیهوش شدی.» هارپاک سعی کرد بنشیند. بر ساعدش تکیه زد، اما سرش گیج رفت. آرمین به کمکش آمد و او را نگه داشت. نگاهش ابتدا به چهرههای پریشانشان افتاد، سپس به جلو چرخید. در، باز شده بود. بالای آن، خطوطی با رنگ بنفش ــ آشنا و غریب ــ روی سنگ حک شده بود. هارپاک زبان آن را نمیشناخت، اما معنایش، همچون زمزمهای فراموششده، در ذهنش نقش بست: از درد خلق شدهاند، از تاریکی زاده شدهاند. خون خوراکشان است و شب، پناهشان. نفسش در سینه حبس شد. رنگ آن نوشته، دقیقاً همان رنگ رگههای بنفش در چشمان خودش بود. چیزی در درونش نجوا کرد؛ نه هشدار، نه اطمینان… بلکه حسی خاکستری، مثل اشتیاقی که نمیدانست از کجا آمده. انگار در، او را میشناخت. یا بدتر… منتظرش بود. «ــ من… من در رو باز کردم؟» صدایش آرام و پر از تردید بود. آرمین پاسخ داد: «ــ آره. نمیدونی چی شد؟» «ــ نه… فقط صدای جیغ شنیدم. بعد، انگار… انگار دستم خودش رفت سمت در. نمیدونم چرا.» آیرین مکث کرد. صدایش نرم، ولی لرزان بود: «ــ اون در… انگار فقط تو رو میخواست.» هارپاک و آرمین نگاهی به او انداختند. هیچکدام جوابی نداشتند. آرمین اما با لحنی محکم گفت: «ــ اگه حالت خوبه، الان وقت بحث نیست. صدای در حتماً شنیده شده. باید بریم سراغ بقیه.» هارپاک سر تکان داد. آیرین هم چیزی نگفت و همراه آرمین به جلو رفت. هارپاک در سکوت، پشت سرشان قدم برداشت. با هر قدم، نور بیرون کمرنگتر میشد و تاریکی، همچون موجی سنگین، آنها را در خود فرو میبرد. تنها چیزی که باقی مانده بود، شعلههای ضعیف و لرزانی بود که با فاصله، در کنار دیوارها سوسو میزدند؛ نوری ناپایدار که سایههایی بلند و ترسناک را روی سنگها میانداخت. سایههایی مثل اشباح خاموشی که از اعماق خاک برخاسته بودند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26832 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و یکم هوای معدن سنگین و خفه بود؛ گویی وحشت، خود را در هوا حل کرده بود. چکههای یکنواخت آب از سقف فرو میریختند و دیوارهای نمدار، با بویی ترکیبشده از خون خشکشده، زنگآهن و تعفن مرگ، پوشیده شده بودند. جایی میان کوه و گور. آیرین با صدایی آهسته گفت: «ــ اونجاست… همون جایی که اسرا رو نگه میدارن. ولی… این راه، اون راهی نیست که پیرمرد گفته بود.» آرمین که پشت سرش ایستاده بود، نگاهی به تاریکی انداخت: «ــ بیاین اون سمت رو نگاه کنیم.» بیدرنگ به راه افتاد. صدای قدمهایشان روی سنگ، در سکوتی مرگبار پژواک میشد. هر صدا، چند برابر سنگینتر از واقعیت در گوش میپیچید. هارپاک آرام، سلولهای تاریک و نمگرفته را وارسی کرد. در یکی از آنها، سه دختربچه با موهایی ژولیده، در هم چسبیده، زلزده به آنها نگاه میکردند؛ چشمهایی پر از وحشت، که انگار از فرط ترس حتی پلک هم نمیزدند. در سلول بعدی، مردی به زنجیر کشیده، بیحرکت افتاده بود؛ پوستش خاکستری، لبهایش ترکخورده و شانههایش خونی. اینجا شبیه واقعیت نبود؛ شبیه تکهای از کابوسهای جهان دیگر بود. اما آنگاه نگاه هارپاک به انتهای راهرو افتاد. در نور لرزان مشعل، سایههایی تکان خوردند… زنی و پنج مرد. چشمانش تنگ شد. لحظهای بعد، لبخند محوی روی لبش نشست؛ از همان لبخندهایی که در دل تاریکی، مثل جرقهای کوتاه میدرخشند. «… اونجان… بچهها.» صدایش از هیجان لرزید. آیرین و آرمین سر چرخاندند و همزمان، هر سه به سمت آن نقطه دویدند. همانها بودند. آنها که وحشتزده و ناامید، در تاریکی سلول کز کرده بودند. صورت سیار غرق خون بود و تاورینِ همیشه شوخ، حالا چشمانی داشت از حدقه بیرونزده، خشکشده از وحشت. نرکاس گوشهای به دیوار تکیه داده بود؛ رنگپریده، بیرمق. اما لیساوان… همان لحظه که هارپاک چشمش به او افتاد، چیزی در دلش لرزید. او تنها نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته، بیآنکه کلامی بگوید. نگاهی در چشمهایش بود؛ نگاهی که انگار همهچیز را از قبل میدانست. اما حتی در آن نگاه هم، هیچ نشانهای از آرامش نبود. همهشان با ناباوری به سمت ورودی نگریستند؛ گویی آنچه میدیدند، واقعی نبود. لبخندی محو بر چهرهی جدی لیساوان نشست. «ــ میدونستم میاین…» آیرین، با چشمانی پر از اشک، لبهایش لرزیدند. گفت: «ــ معلومه که میایم… هیچوقت شما رو تنها نمیذاریم.» آرمین بدون اینکه چیزی بگوید، نگاهی به قفل انداخت. در حالی که چشم میچرخاند دنبال کلید، پرسید: «ــ هارپاک، کلید رو دیدی؟» هارپاک نزدیک شد. قفل زنگزده بود، اما محکم. حسی درونش میگفت میتواند آن را باز کند… اما ترس داشت. ترس از اینکه دوباره از حال برود، یا از اینکه دیگران بترسند؛ نکند چیزی ببینند که نباید. به چشمان آرمین نگاه کرد. لحظهای نگاهشان در هم قفل شد. انگار آرمین میفهمید. قفل را گرفت، نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و گفت: «ــ کلیدی نیست… بیا ببینیم با هم میتونیم بشکنیمش.» هارپاک با تردید جلو رفت و دستش را روی قفل گذاشت. «ــ قفل محکمیه، نمیتونین بازش کنین.» این را نرکاس گفت، همان لحظه که انگشتان هارپاک به فلز سرد رسیدند. در یک لحظه، رگههای بنفش روی قفل شعله زدند. نوری کوتاه و… خاموش. و سپس، صدایی نرم و فلزی آمد. قفل باز شد. همه با دهانی باز، بیحرکت ایستادند؛ جز لیساوان… که ترسی آشکار، هارپاک را مینگریست. آرمین اول از همه به خود آمد: «ــ زود باشین… عجله کنین، باید بریم بیرون!» تاورین لبخند زد؛ انگار تازه ترس در چشمانش خاموش شده باشد. به سیار کمک کرد بلند شود و گفت: «ــ خوبه که اون صخره لهتون نکرد… وگرنه ما الان مُرده بودیم.» اما آرمین، با نگاهی تیز، اطراف را وارسی کرد. اخمش در هم رفت: «ــ ایلتار کو؟» لیساوان نگاهش را پایین انداخت. صدایش شکسته و غمزده بود: «ــ خیلی حالش بد بود… اونا بردنش… به اتاقی که بهش میگفتن… تارولگار.» هارپاک آرام زمزمه کرد: «ــ تارولگار…» اینبار نرکاس گفت: «ــ اونجا جاییه که اعضای بدن رو جدا میکنن… قاچاقچیهای بدن. واسه جادوگرهای تاریک میفرستن لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26833 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و دوم آرمین لحظهای سکوت کرد، سپس برگشت به سمت آیرین: «ــ تو بچهها رو ببر بیرون. من میرم دنبال ایلتار.» هارپاک قدمی جلو گذاشت. دستش را روی بازوی آرمین گذاشت و گفت: «ــ راه نزدیکه… آیرین میتونه اونها رو برسونه. من باهات میام.» نرکاس با تعجب و ترس گفت: «ــ دیوونه شدی؟ اون حتماً تا حالا مرده! بیاین خودمون رو نجات بدیم، تا دیر نشده!» آرمین، جدی و خشمگین، گفت: «ــ تا مطمئن نشم، نمیرم.» نرکاس دستی بالا برد، مثل کسی که از بحث خسته شده. آیرین آرام و شمرده گفت: «ــ هارپاک راست میگه. من میتونم بچهها رو برسونم. ولی اونجا… تنها رفتن خطرناکه. با هم، شاید شانسی داشته باشین.» آرمین سر تکان داد. نگاهش را دوباره به راهروهای تیره دوخت: «ــ منتظر ما نمونین. برید. ما پیداتون میکنیم.» آیرین فقط گفت: «ــ مراقب خودتون باشین.» آرمین جلو رفت. هارپاک یک لحظه مکث کرد. نگاهی به آیرین انداخت و گفت: «ــ تو هم مراقب باش.» و سپس، بدون حرفی دیگر، در دل تاریکی، پشت سر آرمین ناپدید شد. راهرو آنقدر باریک شده بود که دیوارهای سرد، مانند دستانی مرده، به پهلوهایشان فشار میآوردند. دیوارهای سنگی جایشان را به سطحی تیره و صاف داده بودند؛ نه سنگ بود، نه فلز. چیزی بینابین، همچون استخوانی سیاهشده. هوا بهمرور سردتر و سنگینتر میشد؛ آنچنان که نفس کشیدن دشوارتر شده بود. بوی خون و تعفن در فضا پیچیده بود—تند، ترش، و زنده. ردی از خون، باریک و ناپیوسته، روی زمین دیده میشد… هرچه جلوتر میرفتند، خون پیوستهتر میشد؛ مثل راهنمایی بیرحم. پیچی باریک روبهرویشان بود؛ آنقدر تنگ که باید نوبتی حرکت میکردند. آرمین اول گذشت. هارپاک پشتسرش قدم برداشت و زمانیکه پیچ را رد کرد، دید آرمین بیحرکت ایستاده؛ شمشیر در مشت، نگاهش دوخته به پیش رو. هارپاک رد نگاه او را گرفت. در تاریکی، سایهای ایستاده بود—بلند، خمیده، پیچیده در لایههایی از پارچهی پوسیده. پوستش نه سفید بود، نه خاکستری… بیرنگ؛ انگار از گوشت تهی شده باشد. یک چشمش بسته بود، دیگری—بیروح و چرکتاب—درخشان، در دل ظلمت میسوخت. در دست چپش قلابی فلزی فرو رفته بود. دست راستش اما انگشتانی بلند، لاغر و بیناخن داشت؛ انگار پوست از استخوان کنده شده باشد. هیچ نگفت. اما صدایی، زمزمهوار، در ذهنشان پیچید؛ صدایی خفه، خاکگرفته، شبیه کسی که در دل قبر پچپچ میکند: «ــ به کجا میروی، ای انسان؟» آرمین، ترسیده اما مصمم، پاسخ داد: «ــ به تارولگار… قصد آسیبزدن بهت رو نداریم. برو کنار.» نگهبان زمزمه کرد: «ــ تارولگار… مکانی بیبازگشت است…» اینبار، هارپاک بود که پا پیش گذاشت: «ــ دوستم اونجاست. فقط اونو میخوایم… میخوایم پیداش کنیم.» موجود مکث کرد. انگار تازه متوجه هارپاک شده باشد. با دقت او را برانداز کرد. نوری خفیف در چشمش لرزید: «ــ تو… در سایهها پناه گرفتهای، پسر.» هارپاک از معنای حرفش سر درنیاورد. موجود نگاهی به دست خودش انداخت، انگار چیزی را به یاد آورد. صدایش آرامتر شد: «ــ سایهها… با من هم پیمانند.» سپس دستش را به سمت هارپاک دراز کرد. انگشتان دراز و تیرهایش مثل شاخههای خشکیدهی درختی مرده در هوا لرزیدند: «ــ پایان این راه… چیزی جز تاریکی ندارد.» و با همان آرامش آمدهاش، در تاریکی فرو رفت؛ گویی هیچگاه آنجا نبوده. هارپاک به آرمین نگاه کرد. در نگاه او شک بود… شاید هم چیزی دیگر؛ احساسی ناخوشایند از فاصله. آرمین حرفی نزد. هارپاک نگاهش را برگرداند و با صدایی آرام گفت: «ــ بریم.» و به راه افتاد. در پیشرو، دری ایستاده بود—بلند، تیره، و پوشیده از خون خشکشده. نه دستهای داشت، نه کلیدی. فقط سطحی زبر و پرزخم؛ انگار از پوست کشیدهشدهی چیزی بینام ساخته شده باشد. آرمین گفت: «ــ شاید بهتر باشه تو بازش کنی… بعضیا با خاک میان، بعضیا با خاکستر.» لحظهای سکوت افتاد. هارپاک، بدون نگاهکردن به او، زمزمه کرد: «ــ و بعضیها هنوز نمیدونن جز کدومن.» نگاه آرمین روی او ماند؛ سنگین، اما بیکلام. هارپاک دستش را بالا برد. نوک انگشتانش روی در کشیده شد. در، زیر لمس او لرزید… و با صدایی سنگین و فلزی باز شد؛ صدایی که انگار از درون استخوان برخاسته باشد، نه آهن لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26834 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و سوم بوی خون گرم و کهنه، همانجا پشت در، به صورتشان کوبید. هوا سنگینتر شده بود. هر نفس، باری بود روی سینهشان—نه از خستگی، بلکه از وحشتی که هنوز دیده نمیشد، اما حضورش را با تمام وجود حس میکردی. هارپاک و آرمین، بیکلام، قدم به درون گذاشتند. نور دیگر وجود نداشت. فقط شعلههایی ضعیف و بیمار از شمعهایی که در دیوارها فرو رفته بودند، با زحمت جان میدادند. نورشان زرد، لرزان و پر از سایه بود؛ سایههایی که میرقصیدند، اما هیچ موسیقیای در کار نبود. کف اتاق با سنگی سیاه پوشیده شده بود. لکههای خون خشکشده، مانند نقشهای از رنجهای قدیمی، سطح آن را گرفته بودند—برخی تیره و ترکخورده، برخی هنوز تازه و لزج. گویی اینجا، زمان سالهاست که متوقف شده. در گوشهای، تختهایی زنگزده چیده شده بودند. روی یکی از آنها، چیزی بیحرکت افتاده بود—شانهها افتاده، یک دست آویزان؛ انگار با آخرین رمق فریاد زده باشد. دیوارها، برخلاف سادگی سنگهای بیرونی، پوشیده از علامتهایی با خون بودند؛ دایرههایی پر از اشکال تیز و منحنی، برخی لرزان، برخی دقیق. مثل زبانی گمشده، نوشتهشده با دست کسانی که دیگر زنده نبودند. روی میزهایی آنسوتر، تکههای اعضای بدن انسان درون شیشههایی روشن شناور بودند. مایع داخلشان تیره و غلیظ بود؛ نه آنقدر شفاف که ماهیت را نشان دهد، نه آنقدر تیره که بپوشاند. آرمین ایستاد. نگاهش به میز فلزی کوچکی افتاد که ابزارهایی روی آن پخش شده بودند: چاقوهای جراحی، انبرهای زنگزده، بطریهایی که درونشان چیزی میجوشید. او بهسختی نگاهش را از آنها گرفت. زیر لب زمزمه کرد: «ــ اینجا… آزمایشگاه نیست. این شکنجهگاهه.» هارپاک چیزی نگفت. چشمهایش روی لکهای تازه قفل شده بودند؛ ردی از خون که از تخت کناری تا کف اتاق کشیده شده بود و به ردپایی تنها ختم میشد—ردپایی که به دیواری خالی میرسید… و بعد، هیچ. سکوت، نفسها را بریده بود. تا آنکه صدایی ضعیف، از پشت پردههای سیاه انتهای اتاق بلند شد—نالهای لرزان، انسانی… و صدای قدمهایی خشک، محکم. کسی آنجا بود. آرمین بلافاصله بهسوی پرده رفت و آن را کنار زد. و آنجا، روی تختی نیمهشکسته، زیر نوری مرده، ایلتار افتاده بود. پای راستش تا زانو با پارچههایی خونین بسته شده بود؛ نه باند، نه دارو. صورتش رنگ نداشت. چشمانش بسته، لبهایش بهسختی باز و بسته میشدند؛ زمزمهای بیکلام، انگار در خوابی پریشان دستوپا میزد. کنارش، مردی ایستاده بود. کوتاهجثه، با لباسی سفید که با خون لکهدار شده بود. در دستانش چند چاقوی جراحی برق میزدند. یکی از چشمهایش پشت یک عدسی سبز میدرخشید؛ چشم دیگر، تیره و کور، با جای زخمی عمیق که از ابرو تا گونه کشیده شده بود. بینیاش شکسته و عقابی، لبهایش از وسط پاره، مثل پوست دریدهشدهی میوههای فاسد. هارپاک لحظهای خشک شد. قلبش آرام نمیزد؛ میکوبید. مرد نگاهشان کرد. سکوتی تلخ بینشان افتاد، تا اینکه آرام گفت: «ــ کار من… تموم نشده. شما نگهبانان جدید هستید؟ لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26835 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و چهارم آرمین لرزید. رگ گردنش برآمده بود، دندانهایش را به هم میسایید. چهرهاش چیزی بین خشم و انزجار؛ بیهشدار جلو رفت. مرد یک قدم عقب کشید و گفت: «ــ چیکار میکنی، پسر؟» آرمین جواب نداد. شمشیرش را در غلاف گذاشت و با ضربهای مرد را گرفت و به عقب پرتاب کرد. صدای سقوط وسایل و شیشهها اتاق را لرزاند. هارپاک تا آن روز، آرمین را چنین ندیده بود. مرد بهزحمت خود را بالا کشید. بریدهبریده گفت: «ــ عقب… برو…» اما آرمین زانو زد، چند مشت محکم به صورتش زد. خون از دهان مرد جاری شد، چشمانش گیج و تار. با صدایی آرام، ولی از عمق جان، آرمین گفت: «ــ هارپاک… ببین ایلتار چطوره.» هارپاک تازه نفس کشید. خودش را به ایلتار رساند. چشمانش هنوز بسته بودند. نفسنفسزنان، دستش را زیر بینیاش گرفت؛ نفس بود. کم، اما بود. گوشش را روی سینهاش گذاشت. صدای ضربان قلبش ضعیف، نامنظم. «ــ خیلی وخیمه…» آرمین مرد را به زمین انداخت و این بار زیر لگد گرفت. چهرهی مادر و پدر هارپاک از ذهنش گذشتند؛ نه روشن، نه مهربان، بلکه گنگ و خونآلود، مثل تصویرهایی روی آب. اشکی بیاختیار از گوشهی چشمش لغزید. ایلتار را کمتر از شش هفته بود میشناخت، اما دیگر نمیتوانست کسی را از دست بدهد. دستش را روی قلب ایلتار گذاشت. و ناگهان، مارپیچ سینهاش سوخت. دردی تیز از قفسهی سینهاش بالا آمد و به قلبش کوبید. نفسش بند آمد، سرش گیج رفت. به تخت تکیه داد. لحظهای بعد، ایلتار با فشاری بر پلکها، چشمانش را باز کرد. «ــ هارپاک…» آرمین ایستاد. لگد زدن را متوقف کرد و بهسوی ایلتار آمد. «ــ چشمات… دوباره بنفش شدن…» آرمین، با لبخندی واقعی، از ته دل گفت: «ــ زندهای.» هارپاک نیز خندید؛ نه از سر سبکسری، بلکه از عمق آن چیزی که به زندگی چسبیده بود. «ــ معلومه که زندم…» صدای ایلتار ضعیف بود، اما همان بود. آرمین دستش را فشرد. «ــ کمکش کن بلند شه. باید زودتر بریم.» و عقب رفت. از روی میز، چاقویی برداشت و کنار مرد خونین زانو زد. بدون هیچ احساسی، با صدایی خونسرد، گفت: «ــ نمیخوای تاوان کارت رو پس بدی؟» مرد به گریه افتاد. صدای زجهاش مثل شکستن چیزی در فضا پیچید. «ــ من کارهای نیستم… فقط دستورات رو انجام میدم… فقط اون…» التماسگونه به هارپاک نگریست. ناگهان لرزید. وحشتی عمیق در چهرهاش نشست. با صدایی خفه و بریده گفت: «ــ تو… تو…» اما جملهاش ناتمام ماند. آرمین گلویش را برید. خون، بیصدا، روی زمین جاری شد. آرمین برخاست. هارپاک با تردید گفت: «ــ مجبور بودی بکُشیش؟» آرمین پاسخ داد: «ــ نه مجبور نبودم… ولی اون دیگه انسان نبود.» سرش را چرخاند و گفت: «ــ بریم.» آنها در سکوت، بیهیچ حرفی، بهسوی در بازگشتند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26836 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و پنجم ر نزدیکی دروازه، آیرین و بقیه ایستاده بودند. اما چهرهشان نه فقط خسته، که پر از وحشت بود. نگاهشان یخزده به جلو دوخته شده بود… و وقتی هارپاک و آرمین نزدیکتر شدند، دلیل وحشتشان را دیدند. همان مرد عظیمالجثهای که پیشتر دیده بودند، اینجا بود؛ نشسته روی صخرهها، و اطرافش پر از مردان مسلح. سی یا چهل نفر. آماده و بیصدا؛ انگار از مدتها پیش در انتظارشان بودند. آرمین، ایلتار را رها کرد. نرکاس و لیساوان بلافاصله جلو آمدند و او را گرفتند. هارپاک نیز کمی جلوتر رفت و در سکوت، پشت سر آرمین ایستاد. مرد برخاست. لبخندی شرورانه بر لب داشت؛ از آن لبخندهایی که آدم را وادار میکرد دست به خنجر ببرد. «ــ بالاخره پیداتون شد. بوی خونتون از کیلومترها معلوم بود.» آرمین پاسخی نداد. فقط نگاهش را، سرد و بیاحساس، به او دوخت. «ــ تو کی هستی، پسرک خوشپوش، با اون موهای قشنگت؟ فکر کردی میتونی از اینجا رد شی؟ اونم بدون اجازهی من؟» آرمین نه لبخند زد، نه اخم کرد. صورتش چون سنگ، و صدایش آرام و بیتزلزل بود: «ــ راه رو باز کن… یا از زیر خون خودت رد میشیم.» او خندید و از جایش بلند شد. «ــ شنیدین چی گفت؟ انگار فکر کرده من انوشم که با یه خنجر تسلیم میشه؟» خم شد و با صدایی آرام و تهدیدآمیز گفت: «ــ من انوش نیستم، بچه. من سراگم. اونایی که از جلوی من رد شدن، دیگه چیزی ندارن که ازش بترسن… چون حتی ترسشونم تو تنشون نمونده.» هارپاک زیر پوستش لرزشی حس میکرد. اینجا داشت چیزی به مرز انفجار میرسید. اما آرمین بیصدا ایستاده بود؛ سنگین، مثل آرامشی پیش از طوفان. سراگ که صدایش معدن را پر میکرد، دستهایش را به آسمان بلند کرده و منتظر تشویق سربازانش بود. گفت: «ــ خودم گوشت تنشون رو کندم! بچههاشون رو جلو چشمهاشون کشتم!» صدای فریاد سربازها فضا را پر کرده بود. چند ثانیه بعد، سراگ دستهایش را پایین آورد و مستقیم در چشمان آرمین زل زد. سکوت همهجا را گرفت. ادامه داد: «ــ به نظرت تو فرق داری؟» دست آرمین که آرام روی غلاف شمشیرش رفت، پاسخش بود. چند ثانیه بعد، مثل چند ساعت گذشت. هارپاک خنجرش را فشرد. آیرین از عقب، نگران، نگاه میکرد. داروکان نیمخیز شد. آرمین با تکان کوچکی به آیرین اشاره کرد. لحظهای بعد، او نزد لیساوان رفت و چیزی در گوشش گفت. لیساوان سر تکان داد و دست به لباسش برد. سراگ، در این میان، بهسوی یکی از سربازانش رفت. نیزهای از دستش گرفت و در حالی که نوک آن را با دقت بررسی میکرد، گفت: «ــ این در… هزار ساله که بستهست. هیچکس نتونسته بازش کنه… اما تو.» اشارهاش به آرمین بود. «ــ تو این کار رو کردی.» و بعد، با هیجان فریاد زد: «ــ افسانهها میگن فقط یه نفر میتونه این در رو باز کنه… راگخالاثیر. یا همون… پسر سایهها.» نگاهش تیز شد، نفسش را فرو داد. و ناگهان، بدون هیچ هشدار، نیزه را بهسوی قلب آرمین پرتاب کرد. برای لحظهای، همهچیز ایستاد. سینهی هارپاک سوخت. فریاد آیرین بیصدا شد، و زمان شکست. اما نه برای آرمین. داروکان، با قدرتی آخرین، خود را میان راه پرتاب کرده بود. نیزه به شکمش نشست. او فریادی بریده کشید و روی زمین افتاد. در همان لحظه، لیساوان تکهای سنگمانند را از کمربندش بیرون کشید و بهسوی سراگ پرتاب کرد. جلوی پای سراگ منفجر شد. موجی از گرد و خاک و فلز فضا را پر کرد. همهجا خاک بود. فریاد. صداهای گنگ. و در میان مه، نگاه سراگ. چشمانش میان غبار به چشمان هارپاک دوخته شده بود؛ مات، سنگین، و ناگهان بیدار. برای لحظهای، فقط نگاه بود. و در آن نگاه، فهمی خطرناک. سراگ زمزمه کرد، بیصدا: «ــ نه… اون نبود… اینه…» اما گرد و خاک، همهچیز را بلعید لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26837 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و ششم درون مه غلیظ خاک و خون، فریادها گنگ شده بودند. هوا طعم آهن و وحشت میداد. گامهای شتابزده، نالههایی کوتاه، و صدای آیرین که فریاد زد: «ــ الان یا هیچوقت! باید بریم!» اما هارپاک فقط یک چیز را میدید… داروکان. افتاده بود، با نیزهای در شکمش. بدنش میلرزید. خونش مثل لکهای تیره، داغ و گسترده زیر او پخش شده بود. آرمین کنارش زانو زد. و هارپاک، بیاختیار، خود را کنار آن دو یافت. داروکان هنوز زنده بود. نفسهایش کوتاه و لرزان. چشمانش خیره به آرمین، و لبهایش لرزان: «ــ تو… فقط یه جنگجو نیستی.» صدا بهسختی شنیده میشد، اما کافی بود تا هارپاک حس کند چیزی در آن نهفته است؛ چیزی پنهان، سنگین. انگار یک راز قدیمی، یک دانستهی ممنوع، در همین چند کلمه فشرده شده بود. آرمین برای لحظهای ایستاد. فقط نگاه کرد. و همان نگاه… کافی بود. هارپاک فهمید داروکان میدانست. از قبل. و حالا، این جمله، بیش از یک وداع بود. داروکان، با نالهای خاموش، دست خونآلودش را به دیوار گرفت. بلند شد، لرزان، و پشت به آنها ایستاد. چشمانش هنوز باز بود، اما دیگر به عقب نگاه نمیکرد. «ــ برید…» صدای پای سربازها نزدیکتر شده بود. آرمین دهان باز کرد—شاید برای اعتراض، شاید برای دستور—اما داروکان فقط دستش را بالا آورد: «ــ اونا رو متوقف میکنم. حتی اگه فقط یه دقیقه باشه… باید برسید.» نوری لرزان در چشمش شکست. لبخندی نیمهجان، و بعد، بدون مکث، بهسوی راهی دوید که صدای دشمن از آن میآمد. هارپاک پشت سرش را نگاه کرد. سنگینیای در سینهاش میلرزید. نه فقط برای داروکان، بلکه برای نگاه پررازی که میان او و آرمین رد و بدل شده بود. آرمین چشمانش پر از اشک بود، اما نگذاشت قطرهای بریزد. هارپاک بهآرامی گفت: «ــ بریم.» و آن دو، با گامی سنگین و قلبی درهمشکسته، پشت سر دیگران دویدند. راه تنگ و باریک بود. دیوارها خیس، تار، و هوا بوی نم و خون میداد. صدای پای سربازان، مثل طبلهایی در اعماق، هر لحظه نزدیکتر میشد. نرکاس و لیساوان که جلوتر بودند، ناگهان ایستادند. مقابلشان یک دوراهی بود؛ تاریک، مبهم، هر دو مسیر شبیه به هم. لیساوان با نگرانی گفت: «ــ از کدوم راه باید بریم؟» آیرین لحظهای مکث کرد. سپس، انگار چیزی را به یاد آورده باشد، زمزمه کرد: «ــ این راه درسته…» رو به آرمین و هارپاک ادامه داد: «ــ ما از مسیر اشتباهی وارد شدیم. اون پیرمرد تو معدن—یادتونه؟ اون که گفت یه راه مخفیه. این راهیه که گفته بود ازش میشه خارج شد.» هارپاک نگاهی به پشت انداخت. صدای پای تعقیبکنندهها بلندتر شده بود. سایهها در فاصلهی تاریکی حرکت میکردند. «ــ شما از این مسیر برید. من از راه دیگه میرم. کمی عقبتر حرکت میکنم.» آیرین برگشت: «ــ اما ته اون مسیر رو نمیشناسیم! ممکنه بمیری!» لیساوان، نفسنفسزنان و اندوهبار گفت: «ــ داروکان رو از دست دادیم… قرار نیست تو رو هم از دست بدیم…» هارپاک ساکت نماند. این بار صدایش محکم و مطمئن بود: «ــ اگه همهمون از یه مسیر بریم، قطعی گیر میافتیم. اونوقت فداکاری داروکان بیثمر میشه. من بهتر از هرکسی اینجاها رو میشناسم! عجله کنید—برید.» خودش هم نمیدانست این سخنان از دهان او بیرون میآید. زمان، هرچند کوتاه، اما او را تغییر داده بود. آرمین کنار او ایستاد. «ــ هارپاک درست میگه. من و اون میمونیم. شما برید.» اما آیرین یک قدم جلو آمد؛ محکم، بیتردید: «ــ سهتایی شانس بیشتری داریم. منم میام.» و سپس، رو به دیگران گفت: «ــ شما برید. مطمئن باشید بهتون میرسیم.» لیساوان لحظهای مکث کرد. به آن سه نفر نگریست، سپس آرام سر تکان داد. «ــ مراقب خودتون باشید.» و همراه بقیه، به درون راه دیگر رفتند لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26838 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
راوی خاکستر ارسال شده در 20 فروردین سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 فروردین پارت چهل و هفتم آن سه اندکی صبر کردند، اما صدای سربازها هر لحظه نزدیکتر میشد. دیگر جایی برای درنگ نبود. در سکوت، به درون راه دیگر خزیدند. راه باریک و خفه بود. تاریکی مثل مه در هوا موج میزد و موج سردی بر پوستشان میلرزید. هر قدم، سنگینتر از قدم قبل. صدای پای تعقیبکنندگان آرامآرام محو شد… تا جایی که تنها صدای قدمهای خودشان باقی ماند. و ناگهان، راه به پایان رسید. سنگی عظیم مسیر را سد کرده بود. سرد. بیهشدار. ساکت. بنبست. آرمین مشت به دیوار کوبید: «ــ نه… لعنتی.» هارپاک خشک شده بود. بیحرکت. نفسهایش کوتاه و سنگین. چیزی درونش میجوشید؛ چیزی که نه اسم داشت، نه منطق. فقط میآمد؛ سنگین، تار، گمشده. آیرین سعی کرد اطراف را وارسی کند، اما همهجا دیوار بود و تاریکی. — و در همان لحظه — صدایی آرام، مثل کشیدهشدن ناخن بر سنگ، از پشتشان برخاست. هارپاک برگشت. دو سایه در تاریکی ایستاده بودند. یکیشان سراگ بود… بیحرکت، نظارهگر. و دیگری، مردی بلند با ردایی سیاه. صورتش در سایه گم بود. تنها چیزی که دیده میشد، قامت ایستادهاش بود—ساکن، مرموز، خاموش؛ مثل سایهای که جان گرفته باشد. و با وجود تاریکی، با وجود بینامی، هارپاک او را شناخت. نه با ذهن؛ با زخم. قلبش کوبید. سینهاش سنگین شد. و تصاویر، مثل زبانههای آتش، از گوشههای ذهنش برخاستند… جسد پدر… گلوی مادری که میان انگشتان خونآلود بریده شد… و معلمی که آخرین درسش نجات او بود. دستهایش لرزیدند. مارپیچ روی سینهاش سوزشی پنهان گرفت. چشمانش تار شدند—نه از ترس، از چیزی قدیمیتر؛ از چیزی که مدتها دفن شده بود. آرمین محکم قبضهی شمشیرش را گرفت. آیرین یک قدم نزدیک شد، نگران. اما هارپاک فقط خیره مانده بود. مرد سیاهپوش قدمی جلو گذاشت. صدایی دور، خفه و خشک در ذهنش پیچید—نه کلامی روشن، نه نجوا… بیشتر شبیه صداهایی درون کابوس: «ــ نطفهی آتش بودی… حالا شعلهای.» چشمان هارپاک میسوختند. نفسش سنگینتر شد. خون، گرم، از بینیاش چکید. و او… میدانست. دیگر نمیتوانست عقب برود. مارپیچ روی سینهاش درخشید. رگههایی از نور بنفش در پوستش بالا خزیدند. و چشمانش… دیگر چشمان یک پسر نبودند. در همان لحظه، چشمان خود آن مرد نیز درخشیدند—سرخی خشن در دل تاریکی؛ تنها نوری که در آن تونل سرد و بسته باقی مانده بود. سراگ هنوز فقط تماشا میکرد. و هارپاک… دیگر صدای هیچکس را نمیشنید. آیرین بهسوی او آمد: «ــ هارپاک! هارپاک، خوبی؟» اما صدایش، مثل وزش بادی دور، ناپدید شد. دیوار درونش فرو ریخت. خشم. وحشت. نفرت. و خاطره. زمین لرزید. دیوارها ترک برداشتند. هوا جرقه زد. سنگ از سقف فرو ریخت. آیرین با وحشت فریاد زد: «ــ بس کن! تویی که داری اینکارو میکنی!» اما خودش هم نمیدانست چه میکند. نمیخواست. اما نمیتوانست نکند. قدرتی از او بیرون میریخت؛ نه روشن، نه زیبا، بلکه خام، بیقید، مثل زخمی که دیگر بسته نمیشود. خون از بینیاش روان بود. نفسش در سینه گیر کرده بود. و در همان لحظه، دیوار پشت سرشان شکافت؛ نه با نیرو، بلکه مانند شکافی طبیعی… یا زنده. آرمین فریاد زد: «ــ اون راه! زود باش!» آیرین بازوی هارپاک را گرفت. او هنوز ایستاده بود، اما بیرمق. آرمین بازوی دیگرش را گرفت. و سهتایی، با آخرین توان، به درون شکاف دویدند. نور ناگهانی. پرتاب. و خلا… زمین از زیر پایشان رفت، و پیش از آنکه حتی فرصت فریاد داشته باشند، از لبهی صخرههای پنهان، به دل رودخانهای سرد و خروشان پرتاب شدند. آب، همهچیز را بلعید. صدای انفجار معدن، مثل نعرهی کوه، پشت سرشان پیچید. سنگ و غبار، صدا و لرزه، تا عمق زمین فرو رفت. آرمین سر از آب بیرون آورد، نفسزنان. آیرین، غرق در جریان، فریاد میزد. … و هارپاک— بیحرکت، می ان آب شناور بود. خون از صورتش شسته میشد. چشمانش بسته بودند. و نفسهایش… میان موج و درد، گم شده بود لینک به دیدگاه https://forum.98ia.net/topic/5358-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/page/2/#findComment-26839 به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده