رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: حصار

نویسنده:H.Hasani | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: تاریخی

خلاصه رمان: این داستان درباره دختری است که در تاریکی، بی‌حسی و بی‌امیدی پرورش یافته. او تنها 19 سال دارد، اما درونش حصاری محکم و نفوذناپذیر ساخته است؛ دختری که حتی نور کوچک امید هم به سختی می‌تواند وارد دنیای او شود و هر حرکتش، محافظت از خود، خانواده اش و قلعه را نشان می‌دهد.

دختری در اتاقی تاریک نشسته بود و به چیزهای گوناگون فکر می‌کرد. ناگهان پروانه‌ای پروازکنان به او نزدیک شد؛ پروانه‌ای که شاید نقطه‌ی سفیدی در آن سیاهی باشد، اما باز هم در میان تاریکی گم می‌شد.

پروانه سفید آرام در یک گوشه نشست و بال‌هایش کمی در تاریکی می‌درخشید. حتی وقتی اطرافش پر از سیاهی بود، وجودش یک نشانه‌ی کوچک از نور و امید بود. شاید در تاریکی گم می‌شد، اما هنوز بود، هنوز نفس می‌کشید و نور کوچکش را حفظ می‌کرد.

دختر به حضور پروانه توجهی نکرد و دوباره غرق در فکرهایش شد؛ شاید در دردها، شاید در خستگی‌ها. پروانه با صبر و سکوت، بدون فشار آوردن، منتظر لحظه‌ای بود که دختر شاید نگاهش را به نور کوچک او بچرخاند.

 

دختر در آن تاریکی وجودش را حس کرد و سرش را کمی خم کرد، اما نگاهش خالی و بی‌حس بود. دیگران او را دختری قوی، سرد و بی رحمی می‌دیدند، اما کسی از دل واقعی او خبر نداشت. حتی حضور پروانه، با آن حس همدلی کوچک، در لحظه‌ای محو شد؛ دختر حصار دور خود را محکم کرد و دیگر به پروانه نگاه نکرد.

 

پروانه لحظه‌ای جا خورد، بال‌هایش آرام لرزید، اما عقب نکشید. او فهمید که گاهی نور و امید هم نمی‌تواند وارد دل کسی شود، مگر خود شخص بخواهد. با این حال، پروانه همان نزدیکی ماند، بدون فشار، بدون قضاوت، فقط حضورش را حفظ کرد؛ چون می‌دانست حتی همین سکوت و فاصله روزی معنایی پیدا خواهد کرد.

 

اما دختر با خودش عهد بسته بود که به هیچ‌کس اعتماد نکند و خودش را فردی بی‌رحم و سرد نشان میداد، اما درونش چنین نبود. پروانه، صبور و آرام، با خودش فکر میکرد که اعتماد و آرامش نیازمند زمان است؛ گاهی فقط بودن کنار کسی، بدون صحبت و بدون فشار، خودش کم‌کم حس امنیت می‌آورد.

 

ولی دختر هیچوقت آماده نبود که کسی از او محافظت کند؛ نه پروانه، نه هیچ انسان دیگر. او همیشه خودش از خودش محافظت می‌کرد، حتی در برابر این همه بی‌رحمی دنیا.

 

دوباره مشغول جست و جو در ذهنش شد. او میدانست که از خیلی چیزها نمی‌ترسد، اما یک ترس بزرگ داشت که به خودش هم به ندرت اعتراف میکرد آن هم این بود که نتواند از خودش و قلعه محافظت کند و همچنین روزی برسد که حصار دورش شکسته شود.

با پیچیدن این ترس در ذهنش، لحظه‌ای بی روح و سرد شد و با خودش عهد بست که هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتد حتی اگر بهایش این باشد تنها بماند یا همیشه آماده ی جنگ باشد.

 

سپس نفس عمیقی کشید، لبخند غمگینش را محو کرد و با گام های محکم به سمت حیاط قدم برداشت.

 

در حیاط قلعه ایستاد. قلعه دیوار هایی محکم داشت با یک در آهنی که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود اخم هایش را درهم کشید لبش به پوزخندی کش آمد.

 

چشم های جست و جوگرش را به محوطه داخل حیاط سوق داد و بر روی باغچه پر از درخت و گل های رنگارنگ ثابت شد، لبخند محوی بر روی لبانش آمد، اما زود آن را پاک کرد و در حیاط قدم زد.

 

با خستگی پاها به سمت پله های محکم در ورودی قلعه قدم برداشت از آن ها بالا رفت و در را باز کرد ، به داخل قدم گذاشت سربازهایش را دید که گوشه به گوشه قلعه ایستاده بودند. یکی از سرباز ها جلو امد و به او احترام گذاشت سپس دختر را به سمت اتاقی راهنمایی کرد.

 

به داخل نگاه کرد، فرمانده هایی دور میز چوبی که رنگ قهوه ای داشت

نشسته بودند. دختر وارد اتاق شد و نقابی بی روح و سرد و پر از سرسختی به چهره زد و به بالای میز رفت، فرمانده ها به احترام او از جا برخواستند. دختر اشاره کرد که بنشینند و خودش هم نشست .

 

فرمانده سمت راست دختر که نام او ویلیام بود با لحنی جدی شروع به صحبت کرد: « گزارش وضعیت نیروها آماده است، شاهدخت. »

 

دختر بدون اینکه نگاهش را از میز چوبی جلویش بردارد، اشاره ای کرد تا ادامه دهد. ویلیام ادامه داد و دختر هر کلمه ای را که میگفت را در ذهنش ثبت میکرد و منتظر بود تا همه حرف هایشان را بزنند تا سپس آنها را جمع بندی کند حرف نهایی را بزند.

 

 

«در همان لحظه‌ای که دختر گام‌هایش را در حیاط قلعه برداشت، صدای آهسته‌ای از پشت دیوارهای محکم قلعه شنیده شد؛ صدایی که شاید هشدار یک خطر بزرگ‌تر بود. و شاید... ه

یچ‌کس آماده مواجهه با آن نبود.»

« ویلیام »

 

ویلیام، فرمانده‌ی سمت راست او، مردی بیست‌وچهارساله بود؛ قدی بلند، شانه‌هایی صاف و چهره‌ای که همیشه جدی به نظر می‌رسید. نگاهش تیز بود، اما نه از جنس جسارت؛ بیشتر شبیه احتیاطی همیشگی. او دست راست شاهدخت قلعه بود، کسی که دستورها را می‌شنید، اجرا می‌کرد و هیچ‌وقت درباره‌شان سؤال نمی‌پرسید.

از زمانی که به این مقام رسیده بود، یاد گرفته بود احساساتش را پشت نظم و انضباط پنهان کند. احترامش به شاهدخت فقط از روی مقام نبود؛ چیزی میان ترس و تحسین در رفتارش موج می‌زد. او می‌دانست نگاه کردن مستقیم به چشمان شاهدخت خط قرمزی است که عبورش بی‌هزینه نخواهد بود.

ویلیام خوب می‌دانست این دختر، برخلاف سنش، شاهدختی نبود که با تردید تصمیم بگیرد. سکوتش از هزار دستور سنگین‌تر بود و وقتی حرف می‌زد، معمولاً همه‌چیز تمام شده بود. برای همین، وقتی گزارش می‌داد، کلماتش را با دقت انتخاب می‌کرد؛ نه فقط برای قلعه، بلکه برای جان خودش.

وقتی شاهدخت اشاره کرد ادامه بدم به میز خیره شدم و با لحنی جدی حرف هایم را پشت سرهم بازگو کردم.

وقتی اخرین جمله ام را گفتم، سرم را بلند کردم و به چشمان شاهدخت نگاه کردم. نگاهمان قفل هم شد ؛ چشمانش قهوه ای تیره ، سرد و بی رحم بود. برای چند ثانیه تنم یخ بست.

ناگهان یاد هفته پیش افتادم : « سربازی که مستقیم به چشمان شاهدخت نگاه کرده بود و شاهدخت خشمش شعله ور شد و همان لحظه او را به زندان انداخت. »

ترسم چند برابر شد و ضربان قلبم نیز افزایش یافت. سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم؛ احساس میکردم صدای قلبم را همه میشنوند.

 

اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قلبم بود که به گوشم میکوبید.

او نیز به میز خیره بود، اما جمله ای گفت که لرزه به جانم انداخت.

 

« می دانی خط قرمز من چیست؟ »

 

مکث کوتاهی کرد :

 

« حتماً می‌دانی و تو امروز، از آن عبور کردی. »

 

جرئت بلند کردن سرم را نداشتم، اما صدای پوزخندش را شنیدم؛ دستانم بی اختیار مشت شد.

 

و دوباره ادامه داد :

« از این لحظه ، تا اطلاع ثانوی ، مسئولیت گزارش های اصلی از تو گرفته می‌شود و تا پایان تنبیه، دست راست من نخواهی بود.»

 

نفسم حبس شد و جواب دادم:

« اطاعت می شود، شاهدخت. »

 

نگاهم نکرد و از جا برخاست و گفت : « جلسه را زمان دیگر ادامه می دهیم، مرخصید. »

 

همه با یک نگاه دردناک بهم خیره شدند و از اتاق خارج شدند.

حال من و شاهدخت تنها در اتاق جلسه بودیم. نیم نگاهی بهم انداخت، در نگاهش چیزی بود که برام قابل تشخیص نبود.

از کنارم گذشت اما چیزی آرام زمزمه کرد. ولی منی که گوش هایم تیز است آن را خوب شنیدم.

گفت :« اعتماد کردن سخت است پس قوی باش.»

 

میخواستم بگویم منظورتان چیست اما رفته بود.

به آن فکر کردم و تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم و قوی باشم.

پس لبخندی بر لبانم شکل گرفت از اتاق خارج شدم ولی به یکباره یاد تنبیه افتادم و لبخندم زود محو شد.

با آن حالِ داغون به اتاقم برگشتم و بی‌جان روی تخت افتادم.

دستم را روی چشمانم گذاشتم، اما تاریکیِ پشت پلک‌ها هم آرامم نکرد.

به این فکر کردم: چرا شاهدخت اجازه نمی‌دهد کسی نامش را بداند؟

چطور ممکن است دختری نوزده‌ساله، چنین سرد، چنین بی‌رحم، چنین شکست‌ناپذیر باشد؟

هرچه بیشتر فکر کردم، دیوارهای ذهنم بلندتر شد؛

انگار جواب‌ها هم پشت حصاری پنهان بودند که قرار نبود فرو بریزد.

در نهایت، خستگی پیروز شد و پیش از آن‌که به نتیجه‌ای برسم، خواب مرا به عالم خیال و رویا برد.

 

چند ساعتی خواب بودم که صدای شیپوری مرا از رویا بیرون کشید. پریدم روی پاهایم و دوباره صدا را شنیدم.

این صدای شیپور جنگ بود—و این‌بار، قلعه هدف قرار گرفته بود.»

با وحشت نفس نفس

زنان زیر لب زمزمه کردم :« شاهدخت... شاهدخت... »

بی‌درنگ از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقش دویدم.

 

در را باز کردم و داخل را پاییدم؛ همه‌چیز در تاریکی غرق شده بود، جز نوری سفید و کوچک که وسط سیاهی می‌درخشید

.

جلوتر رفتم. از نزدیک که نگاه کردم، دیدم پروانه‌ای سفید کوچک است؛ بال‌هایش انگار خودِ نور بودند.

 

چشم‌هایم را در اتاق چرخاندم و شاهدخت را روی تخت دیدم.

تعجب کردم… چطور صدای شیپور را نشنیده بود؟

 

نزدیک شدم و صدایش زدم.

با وحشت روی تخت نشست، نگاهش تند و ناآرام اطراف را گشت.

وقتی من را دید، با اخم‌هایی ترسناک و صورتی که از خشم شعله می‌کشید نگاهم کرد.

 

سریع احترام گذاشتم و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بماند، اوضاع را گزارش دادم

.

ناگهان از تخت بلند شد و به سمت در رفت.

من؟

سر جایم قفل شده بودم… تا اینکه صدایم کرد و همان لحظه به خودم آمدم. با عجله دنبالش دویدم.

 

وقتی به او رسیدم، در اتاق باز شد و صدای قدم‌های دیگری فضا را پر کرد.

 

آدریان و کایان با چهره‌هایی جدی وارد شدند. پشت سرشان لورن با لبخندی نیمه‌رسمی و نگاه آرام آمد.

بعد از آن‌ها، سه فرمانده‌ی دختر دیگر وارد شدند؛

میرا با نگاه تیز و گوش‌های همیشه هوشیارش،

سایلا با سکوت مرموزش،

و نایرا با قامتی محکم و اعتمادبه‌نفسی آشکار.

 

همه کنار شاهدخت جمع شدند و سکوت سنگینی فضا را گرفت.

 

قدمی جلو گذاشتم و محکم گفتم:

«هشدار جنگ رسیده. دشمن در حال نزدیک شدنه. همه باید آماده باشن.»

 

صدای شیپور دوباره بلند شد. فرمانده‌ها بی‌درنگ واکنش نشان دادند؛ هرکس به سمت مسئولیت خودش رفت،تا نقشه‌ها و موقعیت نیروها را بررسی کند.

 

من کنارشان ایستاده بودم. نگاهم ناخودآگاه به شاهدخت افتاد.

ضربان قلبم تند شده بود، آن‌قدر که حس می‌کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌زند… اما صدایی آرام درونم گفت:

قوی باش…

 

میرا سریع به سمتم آمد و زیر لب گفت:

«امروز همه‌چیز فرق داره. هیچ فرصتی برای خطا نیست.»

 

سایلا از گوشه‌ی اتاق، آرام اما محکم گفت:

«تمرکز کنید. این جنگ فقط یک امتحان نیست؛ بقاست.»

 

نایرا لبخند زد و با انرژی گفت:

«بی‌تردید، امروز باید با هم باشیم. هیچ‌کس تنها نیست.»

 

همان لحظه شاهدخت گفت:

«کافی‌ست. دور میز جلسه جمع شوید. هرکس مسئولیتش را بداند و فوراً عمل کند.»

 

مکث کوتاهی کرد و بدون آن‌که نگاهش را از من بردارد، ادامه داد:

«تنبیهت یادم نرفته، فرمانده ویلیام. می‌ماند برای بعد.»

 

قلبم فرو ریخت…

اما صورتم حتی ذره‌ای نلرزید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم.

 

در چند ثانیه، تیم فرمانده‌ها منظم و آماده‌ی نبرد شده بود.

 

زمانی که صدای شیپور جنگ اومد، چه حسی داشتین؟ 👀

بنظرتون فرمانده ویلیام به قول شاهدخت، بعداً تنبیهش ادامه پیدا می‌کنه یا بخشیده میشه؟ 🌿

  • هانیه پروین عنوان را به رمان حصار | H.hasani کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...