رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و ششم:

-چی؟چه کشتنی؟
_شانس آوردی معدت سریع پس داد همه رو.
-اشتباه متوجه شدین من هیچ وقت همچین قصدی نداشتم.
_پس میشه بگی چه قصدی داشتی؟
-من هیچ قصدی نداشتم،گلوم درد میکرد چرک خشک کن خوردم
بعدش خوابم نمیبرد یه آرامبخش هم خوردم همین.
کمی نگاهم کرد:وقتی دیدمت واقعا ترسیدم!
یه جوری شدم،از لحن نگرانش....واقعا حس میکردم نگرانیش رو.
سرم رو پایین انداختم:ممنون بابت اینکه.....
مثل همیشه دستشو آورد بالا:لازم نیست تشکر کنی.
لب بستم و چیزی نگفتم.
تو راه برگشت سکوت بینمون حکم فرما بود.
و من گیج اتفاقات...
_چرا آرامبخش میخورید؟
تو بیمارستان اول شخص شده بودم،حالا برگشت به همون سوم شخص.
-میخوردم،نزدیک یکسال بود که دیگه استفاده نمی‌کردم.
_چی باعث شد دوباره استفاده کنید؟
-یاداوری گذشته.
_همون گذشته ای که نمی‌خواید درموردش صحبت کنید!
-نیازی نمیبینم که با هرکسی درموردش صحبت کنم.
حرفم تلخ بود و زننده،نگاهی بهم کرد و تا آخر راه دیگه باهام صحبت نکرد.
جلوی خونه نگه داشت،ببخشیدی گفت و خم شد سمت داشتبرد
چسبیدم به صندلی و نفسم رو حبس کردم،بوی عطر تلخش توی مشامم پیچید
پلاستیکی درآورد و گرفت سمتم:این داروهاتون،رو هر کدومش طریقه مصرف رو نوشتم.
فردا هم نمی‌خواد بیاید بمونید خونه استراحت کنید.
-ممنونم
_دیشب کیفتون رو توی ماشین جا گذاشته بودین،گذاشتمش روی مبل.
-بازم ممنون،بهتون خیلی زحمت دادم....جبران میکنم.
لبخندی زد،از ماشین پیاده شدم،تک بوقی برام زد و رفت.
وارد خونه شدم و بعداز تعویض لباسام روی تخت دراز کشیدم.
به دیشب فکر کردم،اگه من بیهوش بودم پس چجوری منو برد بیمارستان!
از تصور اینکه منو بغل کرده باشه خجالت کشیدم و تو خودم جمع شدم....
اما حس بدی نداشتم،برعکس...
سرجام چرخیدم و پتوم رو توی دستم فشار دادم و به خودم نهیب زدم:تبسم اون فقط به عنوان یه انسان بهت کمک کرده همین
هوا برت نداره،خودتو نگاه کن
بعد اونو نگاه کن،چقدر فاصله هست بینتون؟
خیلی....
خیلی بیشتر از خیلی....
سعی کردم این فکرارو کنار بزنم و بخوابم و خداروشکر به خاطر داروها راحت خوابم برد.
........................
_تو الان باید چندتا بچه تو بغلت باشه،همین حالا هم خیلی دیر شده.
-من فقط هجده سالمه.
_من همسن تو بودم هر شیش تاتونو داشتم.
آهی کشیدم،بحث باهاش فایده ای نداشت
حرف خودشو میزد،بهش گفتم حداقل بهم کمک کنه
گفتم کمکم کنه تا این بچه رو بندازم
بهم گفت گناهه
گفت ناشکریه
خسته بودم،هیچکس درکم نمیکرد،هیچکس متوجه نبود من چی می‌خوام
هرکس فقط به خودش اهمیت میداد
کسی به من اهمیت نمی‌داد و اگر الان توجهی میکردند فقط به خاطر این بچه بود.
دستی به شکمم کشیدم،حتی نمی‌دونستم چندوقتشه!
یکم برآمده شده بود
الان باید چه حسی داشته باشم؟
حس مادری؟
تنها حسی که داشتم ترس بود،من چجوری باید بزرگش کنم؟
اگه مثل خودم بشه چی؟
آهی کشیدم
دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو بالشت و با دنیایی از نگرانی چشمام رو روی هم گذاشتم.
...........................
گازی به یوخش زد و چایی خورد:وای تبسم چقدر خوشمزس.
لبخندی زدم:نوش جونت
_خب تعریف کن ببینم،از شیراز چه خبر...با آقای دکتر خوش گذشت.
و بعد با خنده ابروشو بالا انداخت.
رهام ظرف میوه رو گذاشت رو میز:تو خرج افتادی آباجی خانم.
با یادآوری کار حامد با حرص گفتم:آقای دکتر خریده.
دوتاشون خندیدند.
-تو مغازه وایسادیم برداشت حساب کرد گفت در شأن من نیست وقتی یه خانم همراهمه دست بکنه تو جیبش.
رهام:خواستی بهش بگی شیطون هر خانمی؟
کوسن و پرت کردن سمتش:بی ادب.
خندید و رو به دریا گفت:من گفتم این تبسم خسیسه از این ولخرجیا نمیکنه ها.
از تو کیفم جعبه باسلق رو بیرون آوردم:آره من خیلی خسیسم.یه بنده خدایی خیلی از این دوست داره ولی خب دیگه.....
دوباره به دریا نگاه کرد:دریا من نگفتم این آباجی می‌ره شیراز برام باسلق میاره.
درشو باز کردم گذاشتم روی میز
دریا:مشکلی که برات پیش نیومد؟
-نه
رهام:از ارامبخشات استفاده نکردی؟
بهشون نگاه کردم،نمیتونستم دروغ بگم:استفاده کردم.
دریا:تبسم تو قبل رفتن به من قول دادی
-چند روز نتونستم بخوابم دریا،حالم بد بود مجبور شدم.....که اونم باعث شد حالم بد شه.
جفتشون نگران مایل شدن سمتم:چرا حالت بد شد تبسم،چرا به ما نگفتی؟
قضیه رو براشون تعریف کردم
دریا نشست کنارم و بغلم کرد:عزیزدلم الان حالت خوبه؟
-خوبم دریا
رهام کمی متفکر نگاهم کرد:تبسم اگه میدونی نیازه.....
-رهام من این سال ها خیلی اذیتتون کردم..خیلی.
نشست کنارم:این چه حرفیه تبسم.
-بخدا تا یاد دارم همش درگیر بودید با من،اونوقت من نتونستم هیچ کاری برای جبران انجام بدم.

  • لایک 2

پارت بیست و هفتم:

الان دارید بچه دار میشید باید به فکر خانمت و دخترت باشی بازم با مشکلات من دارید سروکله میزنید.
اشکام رو گونم ریخت،دوتاشون از دو طرف بغلم کردن.
رهام:عزیز دل برادر اصلا اینطور نیست
ما همیشه پشتت هستیم بی منت،بی توقع
ما باهم خانواده ایم تبسم،باهم که از این حرفا نداریم.
دریا سرم رو بوسید:خواهر خوشگلم ناراحتی تو مارو هم ناراحت میکنه،اصلا دلم نمی‌خواد که اون صورتت رنگ ناراحتی به خودش ببینه.
توهم به نوبت خودت بهمون کمک کردی و بازم میکنی.
رهام:راست میگه،اگه تو نبودی الان این خانم خوشگله زنم نبود.
میون گریه خندیدم و دوتاشون رو بوسیدم:خیلی خوشحالم که شمارو دارم.
_ماهم خیلی خوشحالیم دیگه از این فکرا نکنیا.
-چشم.
...................
همشون ساکت نگاهم میکردند و من اشک میریختم.
-نسرین خانم لطفا
_نمیشه دخترم،اولا مشخصه سه چهار ماهته
بعدشم من این کارو انجام بدم شوهرت میاد یقه منو میگیره.
دریا:باید همون روز شکایت میکردی ازش.
ساحل:دریا!!!
دریا:الان میخواد با یه بچه چیکار کنه؟میدونید چقدر کارش سخت میشه،زندگیش سخت تر میشه؟
با شناختی که ازش دارم همه سختی ها رو به جون میخره تا کنار بچش بمونه.
حق با دریا بود،من حتی اگه میخواستم کاری انجام بدم به خاطر این بچه نمیتونستم.
نسرین خانم دست نوازشی روی سرم کشید:دکتر رفتی؟
-نه
دریا:بفرما،اقای خوش غیرت که بچه میخواد اینو یه دکترم نبرده
باور کنید برای زایمانشم بیمارستان نمیره تو همون خونش بچش دنیا میاد.
ساحل و مادرش چشم غره ای به دریا رفتند.
ساحل دستم رو گرفت:مامانت چی؟
-اونکه میگه تا همین الانشم خیلی دیر کردم.
دلم برای خودم میسوزه هیچکس به فکر من نیست همه به خودشون فکر میکنند،هیچکس صدای منو نمیشنوه خواسته هامو نمی‌فهمه
من نمی‌خواستم مثل خواهرام مثل مادرم تو سن پایین ازدواج کنم،نمیخواستم از درس و مدرسم دور بشم.
تقصیر من چیه که بابام پسر میخواست و خدا بازم بهش دختر داد؟
تقصیر من چیه که بابام نمیتونست خرج بکشه منو داد به یه آدم معتاد بی سروپا؟
نسرین و ساحل ساکت بودن،اینبار دریا کنارم نشست و بغلم کرد:تو هیچ تقصیری نداری
این جهالت آدماست که تورو بدبخت کرده
من میدونم که تو قوی تراز این حرفایی و خودت رو نجات میدی
ما کنارت هستیم
اولین بار بود که تو این مدت دریا بغلم میکرد و محبت آمیز باهام حرف میزد،شاید اونم دلش سوخته بود برای بدبختی من.
هرچی که بود بهم آرامش داد.....
..............................
در اتاق حامد رو زدم و بعداز شنیدن بفرمایید وارد اتاق شدم:سلام
_سلام
برگه هارو روی میزش گذاشتم:بفرمایید.
_ممنون،بفرمایید بشینید تا من بررسی کنم.
نشستم رو مبل
_چی میل دارید؟
-ممنون همین چند دقیقه پیش چای خوردم.
سرش رو تکون داد و به صندلیش تکیه داد:بهترید؟
-بله،ممنون بابت اون شب.
_خواهش میکنم،بیشتر مراقب خودتون باشید.
-چشم
_امروز کلاس دارید.
این آدم همه چیو زیر نظر داشت:بله همینطوره.
_پس بعداز ساعت کاری بمونید باهم بریم.
-نه ممنون به زحمت میفتید.
نگاهی بهم کرد،حس کردم چشماش داره می‌خنده:مسیرمون یکیه،دقیقا کجا من به زحمت میفتم؟
-خب برای برگشت....
در اتاق باز شد و حرف من نصفه موند.
خالقی بود،اومد داخل
برگشتم سمتش:خسته نباشید.
نگاهی به منو حامد انداخت و سرش رو تکون داد:آقای جانبخش برای فردا جلسه رو تنظیم کردم.
حامد:ممنون،چه ساعتی؟
_ده
حامد:باشه خوبه.
با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون
تعجب کردم،این چرا اخلاقش عوض شده!
_مشکلی پیش اومده؟
-نمیدونم!
_بسیار خب،من بررسی کردم مشکلی نداره میتونید برید.
بلند شدم
_خانم نیکدل
-بله؟
_شماهم فردا باید توی جلسه حضور داشته باشید.
-چشم.

  • لایک 2

پارت بیست و هشتم:

بعداز کلاس دخترا منو بردن تو اتاقشون.
-دخترا حالا که عجله ای نیست.
همتا:تو از خیلی وقته قراره دعوتمون کنی،ماهم بهت نقاشی یاد بدیم.
لبم رو گاز گرفتم:شرمنده بخدا،این مدت سرم شلوغ بود
مهتا لبخند شیطونی زد:بله خبر داریم با خان داداش رفته بودین شیراز
-سفر کاری بود
گوشیم زنگ خورد،با دیدن اسم رهام سریع جواب دادم:سلام خان داداش
_تبسم مژده بده
صداش تلفیقی از خوشحالی و بغض بود:به دنیا اومد؟
_اره آره همین ده دقیقه پیش
اشک از چشمم ریخت:وای خدایاااا،الان میام
کدوم بیمارستان هستید؟
اسم بیمارستان رو که گفت سریع خداحافظی کردم.
دختر ها کنجکاو نگاهم کردند.
همتا:خوبی تبسم؟
از خوشحالی زیاد خندیدم:بچه خواهرم دنیا اومده.
مهتا:واییی تبسم ماهم بیایم
خیلی نوزاد دوست داریم.
لبخندی زدیم:باشه پایین منتظرتون هستم.
از پله ها رفتم پایین پری خانم با دیدن من بلند شد:دخترم چند دقیقه دیگه شام امادست.
-دستتون درد نکنه من باید برم
همین الان بهم گفتن بچه خواهرم به دنیا اومده.
_عزیزممم الهی به سلامتی،بزار به حامد بگم برسونتت.
مخالفی نکردم دلم پر پر میزد برای دیدن دخترشون.

با دیدن رهام سمتش رفتم و بغلش کردم:مبارک باشه رهام
ذوق تو حرکاتش مشهود بود،اخه مگه میشد ذوق نداشته باشه.
_مرسی آباجی خانم
-دریا خوبه؟کجاست؟دخترت کجاست؟
_خوبن دوتاشون،دکتر بالاسرشونه.
-خداروشکر
حامد جلو اومد:سلام
رهام:سلام جناب
-آقای جانبخش هستن،مدیر شرکتی که من کار میکنم.
رهام باهاش دست داد:خوشبختم،زحمت کشیدید اومدید.
حامد لبخندی زد:خواهش میکنم،انشالله زیر سایه پدر و مادرش بزرگ شه.
_ممنونم
و بعد گل رو به سمتش گرفت،دخترها اومدن جلو و سلام کردند و رهام با خوشرویی باهاشون احوال پرسی کرد.
با خروج دکتر وارد اتاق شدم،دریا رنگ و رو پریده تکیه داده بود و موجود ریزی که توی پتوی سفید پیچیده شده بود تو بغلش داشت شیر میخورد.
حس غریبی داشتم....انگار که تجربه کرده بودم و همزمان نکرده بودم!
منم مادر شده بودم
منم بچمو،نوزادمو بغل کردم بودم اما.....
با دیدنم لبخندی زد:تبسم!
-جانم
رفتم سمتش و صورتش رو بوسیدم:خوبی؟
اشک از چشماش ریخت:از این بهتر نمیتونم باشم نگاهش کن!
بهش نگاه کردم،مثل عروسک بود
دستش رو بوسیدم:خوش اومدی عروسک خاله!
و بعد رو به دریا گفتم:جای ساحل خیلی خالیه.
_دلش پر میزنه برای اینجا،گفت میاد
-واقعا؟
_اره ولی زمانش رو نگفت.
امشب دومین خبر خوشحال کننده بهم رسید.
نشستم کنار تخت و به صحنه روبه روم خیره شدم.
صحنه های دردناک توی ذهنم برام زنده شدند
حس های مادرانم بیدار شده بودند و دلم برای نوزادم میتپید.
بغضم گرفته بود،دلم نمی‌خواست این لحظه رو برای دریا و رهام تلخ کنم.
سعی کردم ظاهر خودم رو حفظ کنم..
دریا لباسش رو درست کرد و همون لحظه در اتاق باز شد.
رهام:عزیزم میتونیم بیایم داخل؟
_آره
رهام و دختر ها وارد اتاق شدند،تعجب کردم از اینکه حامد نیومد.
همتا و مهتا رو به دریا معرفی کردم.
رهام:آباجی خانم نمیخوای بچه ی خواهرتو بغل کنی؟
ترسیدم!
خواستم چیزی بگم که اومد سمتم و اون موجود کوچک رو توی بغلم گذاشت.
بغض گلوم رو فشار میداد
به زور لبخند زدم و با سر انگشتم گونه های قرمزش رو ناز کردم.
همتا:وای تبسم چقدر مادر شدن بهت میاد.
حس میکردم حالم داره بد میشه از رهام خواستم بچه رو ازم بگیره:من یه سر برم پیش آقای دکتر.
بلند شدم و سریع از اتاق خارج شدم،دویدم بیرون و تو حیاط بین بوته ها کنار دیوار سر خوردم و نشستم.
به اشکام اجازه دادم آزاد باشند و بریزند
دستم روی قلبم کشیدم
درد میکرد
هنوز که هنوزه برام درد داشت
ده سال می‌گذشت ولی همه ی درد ها برام تازگی داشتند....

  • لایک 1

پارت بیست ونهم:

_حالتون خوبه؟
سرمو آوردم بالا،یه جفت چشم مشکی با نگرانی بهم داشت نگاه میکرد
_تبسم خانم؟
صدام لرزید:خوبم.
دوست نداشتم کسی منو توی این وضعیت ببینه،به خصوص این آدم!
_لطفا بلند شید،بریم تو ماشین بشینید
همزمان دستشو انداخت زیر بازوم و کمکم کرد بلند شم.
دستم رو کشیدم،من از این لمس شدن ها،از این نزدیکی ها بیزار بودم.
فاصله گرفتم:خوبم
این بار محکم تر بازوم رو گرفت:رنگ توی صورتت نمونده
و بعد منو به سمت ماشین برد،کمکم کرد بشینم.
بطری آب رو باز کرد و گرفت سمتم،تموم صحنه ها جلوی چشمم بودند
یک لحظه کنار نمی‌رفتند،چشمامو روی هم فشار دادم و اشک ریختم،وقتی باز کردم همون یه جفت چشم مشکی داشت بهم نگاه میکرد.
فاصله اش رو باهام کمتر کرد
_میدونم یه چیزی مربوط به گذشته هست که داره اذیتت می‌کنه
گریم شدت گرفت....
_تبسم هرچی بوده دیگه تموم شده،دیگه خبری از اون اتفاقات بد نیست
دیگه چیزی وجود نداره که اذیتت کنه.
-با هرچیزی تو زمان حال،گذشته برای من تکرار میشه.
_اما دیگه وجود نداره،تموم شده
-تموم درداش برام تازگی داره،انگار که همین الان برام اتفاق افتاده.
_تو زن قوی هستی از پس اون اتفاقا بر اومدی  و الآنم برمیای.
نگاهش کردم،چشماش ملامال پراز آرامش بود
اشکام بند اومد،کمی آب خوردم و نفس عمیقی کشیدم.
چند دقیقه گذشت:بهترید؟
-بله
خجالت میکشیدم،دوست نداشتم تو ضعیف ترین حالت ممکنم کسی منو ببینه
دلم نمی‌خواست پیش خودش فکر کنه آدم ضعیفی هستم اونم کی!
رئیس شرکتی که داخلش کار میکردم
و حالا خیلی غیر قابل باور و دور از تفکرات من کنارم ایستاده و سعی داره منو آروم کنه.
سعی کردم بحث رو تغییر بدم:چرا داخل نیومدین بچه رو ببینید؟
_خواهرتون تو وضعیت مناسبی نیست و ممکنه جلوی من معذب بشن،تو زمان مناسب تری هم ایشون و هم دخترشون رو ملاقات میکنم.
لبخندی زدم به این شعور و فهم بالاش.
_اگه بهترید برگردیم داخل.
-بله بریم.
صورتم رو شستم تا مشخص نباشه که گریه کردم،وارد اتاق شدم
دختر ها بالاسر تخت بچه وایساده بودن و قربون صدقش می‌رفتند.
پرستار وارد اتاق شد و از ما خواست که اتاق رو خلوت کنیم،به رهام اجازه ندادند که بمونه

دریا رو بوسید و بعداز سفارش های لازم به من رفت
دختر ها قول دادند که وقتی دریا برگشت خونه با هدیه بیان دیدنش.
بعداز رفتنشون رو صندلی نشستم:به خاله نسرین نگفتی؟
_چرا،رهام بهشون زنگ زد،خواستند بیان من نزاشتم
گفتم بمونند مرخص شدم بیان خونه.
-تا فردا خوابشون نمیبره.
لبخندی زد:به خصوص خانواده رهام،خیلی دختر دوست هستند.
با شنیدن این جمله باز هم بغضم گرفت
_رفتی بیرون با دکتر چه حرفی می زدید انقدر طولانی شد؟
-درمورد کار بود
نگاهم کرد،خودم رو با ریشه های شال مشغول کردم تا باهاش چشم تو چشم نشم.
_فکر نکن نفهمیدیم،وقتی رفتی هم من هم رهام متوجه شدیم.
-دریا لطفاً.....تو بهترین روز زندگیت فکرتو درگیر من نکن،بخدا عذاب وجدان میگیرم.
به خودت فکر کن،به دخترت،به این حس قشنگی که خدا بهتون هدیه داده.
سرم رو آوردم بالا،چشمای اشکیش رو که دیدم نزدیک تر رفتم و دستش رو گرفتم:دریا از حرفام ناراحت نشو
تو همیشه با مشکلاتم درگیر بودی....
_من حالا میفهمم که چه دردی رو تحمل کردی تبسم،الان که خودم بچه دار شدم فهمیدم.
یک لحظه فقط یک لحظه خودم رو جای تو گذاشتم
دردش انقدر سنگین بود که.....
اشکاش رو پاک کردم:گریه نکن،همش گذشته من الان حالم خوبه.
گونش رو بوسیدم و بلند شدم براش یه لیوان آب میوه ریختم:بیا بخور،رهام بفهمه اشکتو درآوردم پدرمو درمیاره.
خندید و لیوان رو ازم گرفت.

  • لایک 1

پارت سی:

ساعت از دو گذشته بود و من روبه روی پنجره ایستاده بودم.
هرازگاهی به رزا سر میزدم و دریا چیزی میخواست براش انجام میدادم،ذهنم درگیر بود
درگیر گذشته،الان و آینده ای که برای هیچکس مشخص و قابل پیش بینی نیست!
با صدای گریه رزا سریع برگشتم سمت تخت،بغلش کردم و آروم صورتش رو ناز کردم
توی بغلم آروم شد،دریا انگار خوابش عمیق بود که با صدای گریش بیدار نشد
نشستم روی صندلی:تو خیلی خوش شانسی....پدر و مادرت بهترین آدمایی هستند که من توی زندگیم دیدم.
خوشحالم که تو همچین خانواده ای متولد شدی،این آدما قدرت رو میدونند،بهت ارزش میدن،زندگی میدن،محبت میدن
و تو هرگز قرار نیست اتفاقات تلخ منو تجربه کنی!
...............................
شکمم نسبت به قبل خیلی بزرگتر شده بود،نمیدونستم چندماهه هستم
کار کردن برام سخت بود
دیگ آب جوش رو بلند کردم و به سمت حموم رفتم.
آب گرم کن خراب شده بود و آقا میخواست حموم کنه
بدون توجه به حال من دستور داد تا براش آبگرم بزارم.
حموم ته راهرو بود و چند پله میخورد به پایین،اولین پله رو که پایین رفتم پام سر خورد و افتادم.
دیگ از دستم پرت شد و با صدای بدی به در حموم خورد
نفسم حبس شد،توی کمرم درد شدیدی پیچید
از حموم اومد بیرون:چه غلطی داری....
اومد سمتمو بلندم کرد،از درد داشتم اشک میریختم:آخه زنیکه دست پاچلفتی یه کار بهت دادم
ببین میتونی اون بچه رو به فنا بدی.
بردم توی اتاق و خوابوندم روی تشک:الان به این زن همسایه میگم بیاد.
چشمامو روی هم فشار دادم،چند دقیقه بعد صدای نسرین خانم توی گوشم پیچید:دخترم حالت خوبه؟
اینکه رنگ و رو نداره باید ببریمش دکتر
دستش رو گرفتم،برگشت سمتم:جانم عزیزم
اشاره کردم که تنها باشیم.
خودش فهمید و رفت بیرون،نسرین خانم با نگرانی نگاهم کرد:چیشده تبسم؟
-سر پله پام لیز خورد
با دست توی صورتش زد:پاشو پاشو باید بریم دکتر
-خونریزی دارم.
با این حرفم سریع بلند شد و از توی کمد چادرم رو برداشت،کمکم کرد بلند شم
گریه کردم:نمی‌خوام برم دکتر،شاید بیفته من راحت شم.
_چی داری میگی تبسم بچه چیه؟خدای نکرده جون خودت به خطر میفته
دکتر دستگاه رو روی شکمم حرکت میداد،استرس داشتم
هم دلم میخواست باشه هم نباشه
من به این بچه وابسته شده بودم،جدیدا عادت کرده بودم به لگد زدناش،حرکتاش...
با صدای دکتر از فکر بیرون اومدم:حال بچه خوبه،باید بیشتر مراقب باشید،میدونید که وارد ماه ششم بارداری شدید.
شیش ماه!!!!
نسرین خانم پرسید:خانم دکتر جنسیت بچه چیه؟
_مگه دکتر بهتون نگفته؟
نگاهی بین همدیگه ردوبدل کردیم
گفتم:من بار اوله دکتر میام.
تعجب توی نگاهش مشهود بود:یعنی شما از اول بارداری تا الان دکتر نرفتی؟
-نه
نگاهی به نسرین خانم انداخت:خانم دخترت کم سن و ساله،شما چی؟
-مادرم نیست،همسایمونه
_انقدر خانوادتت بی لیاقت هستند بازم گذاشتی بچه گیرت بیاد؟
اشک از چشمم ریخت:خودمم نمی‌خواستم
_نمیخواستی پیشگیری میکردی.
دلم به درد اومد
_بچت دختره،با این وضعیت اونم مثل خودت بدبخت میشه.
حرفای دکتر نیش دار بود،دیگه توجه نداشتم داره چی میگه
فقط دلم میخواست خودمو این بچه رو بکشم تا راحت بشیم....
........................
شعله رو ملایم گذاشتم و نگاهی به غذاها انداختم.بوی عطر فلفل دلمه و زعفرون باهم قاطی شده بود.خونه دریا حسابی شلوغ بود پدر رهام و دریا بالاسر بچه بودن و مادرا دور دریا
به زور داشتن دارو گیاهی رو به خوردش میدادن.
سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارشون نشستم:خاله یکم بزارید نفس بکشه
نسرین:نه باید بخوره جون بگیره.
-بدید من بهش میدم.
مادر رهام لبخندی بهم زد:عزیزدلم خیلی زحمت کشیدی
-کاری نکردم زیبا خانوم.
رهام از تو اتاق اومد بیرون.
پدرش خندید:پسر چیکار میکردی تو اتاق
رهام:دنبال یه چیزی می‌گشتم پیداش نمی‌کردم.
صدای زنگ خونه که اومد همه کنجکاو بهم نگاه کردیم.

  • لایک 1
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...