رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_ بیست_ چهار

 

 

- پس پاشید برید بخوابید جای اینکه انقدر باهم کلکل کنید!

 

من و ارمیا هم زمان با کشیدن خط و نشون با صورتامون از جامون پاشیدیم و سمت اتاقامون رفتیم.

دراتاق رو‌که بستم چراغ رو روشن کردم و سمت کمدم رفتم، بعد عوض کردن لباسام روی تخت خوابیدم و چراغ اتاق رو خاموش کردم.

گوشیمو دستم و گرفتم یه سر صفحه مجازیم توی اینستاگرام زدم تمام صفحه ام متن نوشته و شعر بود چیزی که باهاش آرامش میگرفتم !

تصمیم گرفتم یه پست جدید بزارم یدونه از شعرای فاضل نظری رو ادیت کردم و توی صفحه ام گذاشتم.

یه چرخ توی استوری ها زدم و همین که خواستم از اینستاگرام خارج شم یه پیام برام اومد!

کنجکاو روی پیام زدم تا صفحه چت رو ببینم که دیدم پناه پیام داده؛ راجب مصاحبه امروزم و نتیجه پرسیده بودم که براش نوشتم اینم نشد! 

منتظر موندم که پیاممو سین کنه بعد از چند ثانیه نوشت:

 

- الکی نگو! 

 

یه استیکر لب آویزون هم فرستاد؛ در جوابش نوشتم.

- کاملا جدیم ! شانس منه هر جا میرم یه ایرادی میگیرن!

 

یه استیکر تاسف برام فرستاد.

 

- حالا میخوای چیکار کنی؟!

 

- فعلا نمیدونم اما بابا گفته حالا که نتونستی شغلی که میخوای رو پیدا کنی باید بری همون شرکتی که گفتم.

 

- خب 

 

- خب دیگه همین! فردا قرار برم شرکت مصاحبه تا ببینم چی میشه.

 

- یعنی میخوای بیخیال بشی و بری حسابدار یه شرکت خصوصی بشی؟!

 

با دیدن پیامش یه چند دقیقه مکث کردم؛ من واقعا نمی‌دونستم می‌خوام چیکار کنم و از طرفی نمی‌تونستم بزنم زیر حرفم و نرم اون شرکت ولی خب نمیشد بیخیال شغل مورد علاقه ام هم بشم با صدای نوتیف گوشیم از فکر و خیال در اومدم.

 

- الو چی شدی دختر؟! 

 

- هیچی ! فعلا واقعا نمیدونم می‌خوام چیکار کنم؟! از طرفی هم نمی‌تونم بزنم زیر حرفم و نرم اون شرکت!

 

- امیدوارم همه‌چی درست بشه!

 

- منم امیدوارم!

 

یه ذره دیگه با پناه چت کردم و اون از اوضاع دانشگاهش گفت و این بلاتکلیفیش برای اینکه نمیدونه وارد بازار کار بشه یا نه؛ گفت منم تا جایی که تونستم راهنماییش کردم.

 

گوشیمو با گذاشتن ساعت برای فردا صبح خاموش کردم و روی میز کنار تختم گذاشتم؛ پتو رو روم‌کشیدم و با گذاشتن دست روی پیشونیم چشمام رو بستم.

 

باشنیدن صدای زنگ ساعت کورمال کورمال دنبال گوشی گشتم که خاموشش کنم با خاموش کردن گوشی کلافه روی تخت نشستم و به زمین خیره شدم، انقدر دیشب فکر کرده بودم که الان سردرد داشتم؛ دستی توموهام کشیدم و پوفی کشیدم از روی تخت پاشدم و به سمت در رفتم تا دستشویی برم و آبی به سر و صورتم بزن تا خواب از سرم بپره.

در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم هم زمان رفتن به سمت دستشویی شروع کردم به خاروندن‌ ‌پام‌ همین جوری سخت مشغول بودم که به دستشویی رسیدم، دست انداختم که درش رو باز کنم که دیدم قفل شروع کردم تند تند دستگیره رو بالا و پایین کردن که صدای سرفه بابا از دستشویی اومد.

یه دونه محکم زدم توی پیشونیم و سریع دستگیره رو ول کردم و منتظر موندم که بابا بیاد بیرون

  • تشکر 2
  • 3 هفته بعد...

#پارت_بیست_پنج

 

 

در باز شد و بابا درحالیکه‌دستاشو باحوله‌ خشک میکرد اومد بیرون و رو به من سری به تاسف تکون داد و گفت:

 

- بچه جان یکم مهلت بده شاید کسی توعه! آدم نباید انقد دستگیره رو بالا و پایین کنه؛ کسی که اون توعه معذب میشه!

- چشم آقاجون! ببخشید فکرکردم دستگیره گیر کرده برای همین اونجوری کردم.

بابا سری تکون داد و همون جوری که کنارم رد میشدگفت:

- از دست شما نسل جدید برای هر کاری یه چیزی دارید که بگید.

 

 بدون اینکه چیزی بگم سریع خودمو داخل دستشویی انداختم و در رو بستم که صدای بابا رو شنیدم که داشت بهم می‌گفت آروم دستشویی که فرار نمیکنه! حتی ندیده هم می‌تونستم بگم که سرشو از تاسف تکون داده.

بعد از انجام کارام و شستن دست و صورت از دستشویی بیرون اومدم و سمت اتاق رفتم تا برای مصاحبه امروز حاضر بشم؛ درسته که راضی به رفتن نبودم اما دلیل نمیشد که بخوام با تیپ خوبی نرم اونجا! 

به قول بابا، تیپ انسان بعدی از شخصیت فرد رو برای بقیه به نمایش میزاره برای همین باید تیپی مناسب با شخصیت بزنی چون اولین چیزی که یه غریبه ازت میبینه طرز لباس پوشیدن و استایلت هست برای همین سعی کردیم بهترین و مناسب ترین استایل برای یه مصاحبه رو بزنم.

یه مانتو کتی سنتی و با شلوار دمپا و یه دونه مغنعه مشکی از کمد بیرون کشیدم؛ موهامو جمع کردم و یه کرم پودر سبک به صورتم زدم و آرایشم رو‌با رژ رنگ نود و ریمل تموم کردم و شروع کردم به پوشیدن لباسام، عطر خنکم‌ رو زدم و با برداشتن کوله ام و گوشیم از اتاق زدم بیرون همون موقعه ارمیا هم با آماده از اتاقش بیرون اومد با دیدن من یه سوتی زد و گفت: 

 

- مگه اینجوری استایل بزنی که یکی نگات کنه وگرنه که مثل بز میمونی!

 

چشم غره توپی سمتش رفتم و درجواب یه پوزخند زدم و ریلکس گفتم:

 

- باز من تیپ بزنم نگام میکنن تو چی که تیپم بزنی همچنان شبیه میمونی! البته با این تفاوت که یه میمونی که لباس پوشیده!

 

بدون اینکه بهش فرصت بدم که چیزی بگم با لبخند مکش مرگ ما از کنارش رد شدم و سمت آشپزخونه رفتم؛ مامان و بابا سر سفره نشسته بودن و صبحونه میخوردن سلامی کردم و کنار مامانم نشستم هردوشون در جوابم سلام و صبح بخیر گفتن و مشغول خوردن شدن چند لحظه بعد ارمیا وارد شد و با گفتن سلام و صبح بخیر کنار من جا گرفت.

بابا زودتر از همه صبحونه اش رو تموم کرد و با گفتن شکرت من رو خطاب قرار داد:

 

- دخترم من امروز یه خورده کار سرم ریخته نمیتونم خودم ببرمت یا با داداشت برو یا آدرس میدم خودت با اژانسی‌ یا اسنپی چیزی برو!

لقمه ام رو قورت دادم و لب زدم:

 

- عیبی نداره بابا! خودم میرم شما فقط آدرسش رو بدید.

 

ارمیا‌ بلافاصله گفت: 

 

- نیازی نیست خودم می‌برمت.

 

- دستت دردنکنه پسرم! آبجیت رو ببر از اون سمت هم برو دانشگاه.

 

ارمیا دستشو چاپلوسانه روی چشمش گذاشت رو به بابا خم شد:

- چشم حاج بابا خیالت تخت باشه!

 

از خودشیرینیش قیافه ام رفت توی هم یه لگد از زیر میز به پاش زدم که صدای آخش بلندشد؛ منم خیلی ریلکس مشغول خوردن لقمه ام شدم که مامان نگران به ارمیا نگاه کرد:

- چیشد پسرم ؟! خوبی؟

ارمیا در جواب مامان یه خوبم زمزمه کرد و درحالیکه یه نگاه شیطانی به من میکرد‌ جوری که فقط من بشنوم لب زد:

- یه بز توی خونه داریم که هر از گاهی لگد میزنه!

 

آروم نجوا کردم:

 

- مواظب باش این بزه شاخت نزنه!

  • لایک 1
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...