مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 7 اسفند، 2024 مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اسفند، 2024 نام داستان: گودال مرگ نام نویسنده: نسیم معرفی «Nasim.M» ژانر: تخیلی، ترسناک خلاصه: سه دختر، تنها در دل تاریکی، از خانه راهی جستجوی شادی و خوشبختی میشوند. اما خوشیشان کوتاه است و مسیرشان به بداقبالی و وحشتی غیرقابل تصور میرسد. راهی که میخواست شادی بیاورد، سرنوشتشان را به بیچارگی و ترس میکشاند. مقدمه: نفس میکشد، نفسی پر از وحشت و اضطراب. تاریکی به سمتش هجوم آورده است. در اوهام غرق میشود و لحظهای خوشبختی را میبیند، چشم باز میکند و بدبختی را، مرگ را میبیند و روز مرگش را با ترس تماشا میکند. اشکهایش پیوسته میریزد؛ پشیمان است، اما راه بازگشتی نیست. دانلود رمان حجرة تنهایی 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 7 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 اسفند، 2024 #پارت یک... احساس خفگی داشت، نفسش در سینه حبس شده بود و هر تلاشی میکرد بیفایده بود. دستهایی نامرئی و سرد روی دهانش فشرده میشدند، گویی موجودی از تاریکی، از پشت سر، میخواست جانش را بدزدد. اشک در چشمانش حلقه زد، صورتش از فشار و ترس سرخ شد، رنگ خون گرفت. صدای نفسهای خودش بلند و سنگین به گوشش میرسید و همهچیز تاریک و لرزان بود. دستهایش بیحس و آرام سر خوردند و رها شدند، اما وحشت همچنان در بدنش موج میزد. دیگر هیچ حسی نداشت؛ جانش در آستانهی رفتن بود. در همان لحظاتِ آخر، پیش از بستن چشمانش، خودش را دید! بهتزده، در حالی که مرگ خود را تماشا میکرد؛ سایهای از خود در تاریکی که آرام به سمتش میخزید. سپس، چشمان اشکآلودش آرام بسته شد. صدایی آشنا، خشن و لرزان، در گوشش پیچید؛ نامش را میخواند، اما حالتی غیرواقعی داشت. *** با وحشت از جا پرید، انگار هنوز در همان خفگی بود. نمیتوانست نفس بکشد، فریاد بزند یا اطرافش را ببیند. مایعی سرد روی صورتش پاشیده شد؛ لرزان و گیج چشم گشود. چشمهایش با وحشت اطراف را گشتند، ترگل و پرنیان، با نگاههایی پر از نگرانی، روبه رویش بودند. نفسی از آسودگی کشید، اما دلش هنوز میلرزید. صدای پرنیان، نگران و لرزان، فضای تاریک را شکست: - چی شده دختر؟ نگران شدیما! آتریسا به سمتش برگشت؛ پرنیان با اخم، لیوان آبی در دست، بالای سرش ایستاده بود. لبخندی زورکی زد و گفت: - ببخشید نگرانتون کردم، فقط خواب میدیدم. ترگل نگاهش را از جاده گرفت و زیر لب گفت: - اون بیشتر شبیه کابوس بود تا خواب. آتریسا سکوت کرد. حق با او بود! دیدن مرگ خود، در چشمان خویش، در تاریکی مطلق، ترسناکتر از هر کابوسی بود. او هنوز در فکر بود که ماشین دوباره به راه افتاد. ترگل پشت فرمان، پرنیان کنار او و موسیقی شادی که در فضا میپیچید. اما آتریسا تکیه داد، به پنجره نگاه کرد، لبخندش آرام رنگ باخت و جای خودش را به اخم داد. - دخترا؟ آن دو حواسشان به روبه رو بود. با شنیدن صدای آتریسا فقط گفتند: - هوم؟ آتریسا کمی بلندتر گفت: - ما کجاییم؟ همین چند دقیقه پیش توی جاده بودیم! با حرفش هر دو از خواب فکریشان بیرون آمدند. ترگل پایش را از روی پدال برداشت، ماشین ایستاد و موسیقی خاموش شد. دانلود رمان حجرة تنهایی 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 8 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2024 #پارت دو... از ماشین خارج شدند و اطرافشان را با احتیاط بررسی کردند. ترگل پریشان دستی بر پیشانیش کشید و زبانی در دهان چرخاند. - خیلی عجیبه، قبل از اینکه چیزی بگیم، ما وسط یه جاده بودیم، دو سمتمون پر درخت بود و راه طولانی بود! انگشتهایش را به سمت چشمهایش گرفت و با حرص ادامه داد: - با همین چشمام داشتم درختا رو نگاه میکردم، باور کنید! پرنیان و آتریسا تا آن لحظه سکوت کرده بودند. شب تاریک شده بود و هیچ راه فراری دیده نمیشد؛ اما ناگهان، جلو چشمشان کویر بیپایان گسترده شد. پرنیان خسته به ماشین تکیه داد و گفت: - حالا که کار از کار گذشته و شب شده، نمیتونیم کاری کنیم. امشب هم همینجا میمونیم، صبح زود حرکت میکنیم. آتریسا با شنیدن حرف ماندن، از جا پرید و داد زد: - اینجا بمونیم؟ وسط کلی عقرب و مار و معلوم نیست چه هیولاهایی هستن! ترگل که از اینکه در کویر افتاده بودند عصبانی بود، اما حواسش به اطراف و راه بود؛ هنوز گم شده بودند. - من واقعا متوجه نمیشم! آخه چهجوری؟! پرنیان که وسایلشان را از ماشین بیرون میآورد گفت: - تو هنوز داری به این موضوع فکر میکنی؟ امشب همینجا میمونیم دیگه، صبح حرکت میکنیم. بعد به سوی آتریسا برگشت: - خب عزیزم، راه دیگهای داریم مگه؟ اگه الان بریم معلوم نیست کجا قراره برسیم، اینجوری بیشتر راهمون رو گم میکنیم. ترس، مثل دستی نامرئی، به آتریسا حمله کرد. حس اینکه باید وسط مارها و عقربها شب را سر کند، به جانش نفوذ کرده بود. از کودکی این ترس را با خود داشت و حالا، در این محیط بیرحم، نمیتوانست یکجا بنشیند. ترگل دیگر چیزی نگفت؛ انگار مطمئن شده بود که اتفاقی افتاده که نمیشد جلویش را گرفت. به سمت پرنیان رفت تا کمکش کند. فرش را روی شنها پهن کردند، گرد و غبار کمی بلند شد، اما همانجا نشستند. آتریسا نمیتوانست آرام بماند؛ از این سو به آن سو قدم میزد، ترس به جانش هجوم آورده بود و کنترلش از دستش خارج شده بود. ترگل و پرنیان که نشستند، صدایش زدند تا آرام گیرد، اما فقط با یک نگاه، سکوت کرد و چیزی نگفت. پرنیان ساندویچهایی که قبل از حرکت آماده کرده بودند درآورد و شروع به خوردن کردند. آتریسا ایستاده ساندویچ را گرفت و گفت: - من توی ماشین به سمت شما دوتا میشینم، واقعاً اینجوری راحت نیستم. دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 8 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2024 #پارت سه... بعد از خوردن ساندویچها، تصمیم گرفتند برای گذراندن وقت کمی بازی کنند. پرنیان گفته بود که بازی جرئت و حقیقت را انجام دهند و آن دو موافقت کرده بودند. خودکاری که آتریسا از کیفش درآورده بود، برای نظم بازی، توسط ترگل چرخانده شد. نوک آن به سوی آتریسا افتاد، ترگل پرسید: - جرئت یا حقیقت؟! آتریسا به چشمهای ترگل نگاهی انداخت؛ در تاریکی، شیطنتی پنهان در چشمهایش میدرخشید. لبخندی زد و گفت: - حقیقت. ترگل پوفی کرد و پرنیان به سمتش گفت: - وای که چهقدر ترسویی بابا! بگو جرئت چی میشه خب؟! آتریسا حال خوشی نداشت؛ نه اینکه مشتاق نباشد، اما ذهنش هنوز درگیر خواب وحشتناکی بود که در مسیر دیده بود و بعد ناگهان خود را در کویر پیدا کرده بود. جوابی نداشت که بدهد و همانجا در ماشین تکیه داد و به صحبتها و شوخیهای دوستانش گوش داد. چند ساعت گذشت، اما انگار صبح نمیخواست برسد. از بازی خسته شده بودند که ترگل ناگهان بالا پرید و گفت: - نظرتون چیه حرف بزنیم؟! پرنیان اخمی کرد و برگشت: - حرف درمورد چی؟! ترگل به دور و برش نگاهی ترسان انداخت؛ چیزی جز سیاهی ندید و گفت: - داستانهای ترسناک! آتریسا سرش را به نشانهی تأسف تکان داد و جوابی نداد. پرنیان گفت: - توی این تاریکی نمیگی یه... صدایش را پایین آورد و با کمی ترس ادامه داد: - جن بیاد! ترگل اخمی کرد و گفت: - بیخیال بابا! جن کجا بود؟ بعدشم چیزی تا صبح نمونده! آتریسا نگاهی به ساعت گوشیاش انداخت و گفت: - ساعت یازده و نیم هست، بنظرت چیزی تا صبح نمونده؟! پرنیان به جای ترگل پاسخ داد: - تو معلوم هست امشب چت شده؟ نه حرف میزنی نه حوصله داری! مثلا اومدیم مسافرت کنار هم خوش باشیم. ترگل ناگهان با صدای بلند خندید و کلمهای که نباید را به زبان آورد: - ترسیده! دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 8 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2024 #پارت چهار... آتریسا پوزخندی به سوی ترگل زد و با صدای لرزان گفت: - درسته، ترسیدم! من واقعا اینجا حالم خوب نیست! از همچین جاهایی واقعا میترسم. به غیر از این، ما که توی راه بودیم بدترین خواب رو دیدم؛ وقتی به اون خواب فکر میکنم، حس میکنم انگار از همونموقع خدا داشت به ما یه نشونه میداد که راه رو ادامه ندیم؛ اما بیخیالش بودیم. ترگل با صدای آرام اما پر از کنجکاوی پاسخ داد: - حالا که داری این حرفا رو میزنی، من واقعا مشتاق شدم ببینم قضیه چیه؟ چی دیدی که داری این حرفا رو میزنی؟ مکثی کرد و ادامه داد: - بعدشم، من از همون اول بهت گفتم که! اینی که تو دیدی خواب نبود و یه کابوس بود. اگه میدیدی چهجوری داشتی به گلوت چنگ میزدی! سعی داشتی حرف بزنی اما انگار یکی داشت خفهات میکرد. صدای آتریسا بالا رفت و با هراس تأیید کرد: - آره! دقیقا همین بود! انگار که یکی من رو از پشت محکم گرفته بود و داشت خفهام میکرد. چیزی که بیشتر آتریسا را متعجب و لرزان کرده بود، این بود که احساس مرگ را واقعا تجربه کرده بود؛ آن لحظهای که چشمهایش داشتند بسته میشدند، خود را از بالا نگاه میکرد و مرگ خودش را میدید. ترگل و پرنیان وحشتزده نگاهش میکردند. آنها نمیدانستند دوستشان در این چند ساعت چه کشیده است و با شنیدن داستانش، مور مور شدنی شدید در بدنشان ایجاد شد. آتریسا نور گوشیاش را به سوی دوستهایش گرفت. در همان لحظه که ترگل میخواست حرفی بزند، پرنیان با یک فریاد از جایش پرید و آتریسا هم با دیدن یک شیء بلند و تیره که مانند مار روی شنها حرکت میکرد، حتی در داخل ماشین، شروع به داد زدن کرد. گوشیاش از دستش افتاد و با ترس درِ ماشین را بست. ترگل و پرنیان گیج و وحشتزده نمیدانستند چگونه وارد ماشین شدند و در را بستند. پرنیان گریهاش گرفت و با صدای لرزان گفت: - اون لعنتی به من خورد! به پای من خورد! ترگل نفسنفسزنان گفت: - مهم اینه که چیزیت نشد و زندهای الان. آتریسا مدام در دلش خدا را شکر میکرد که کنار پرنیان و ترگل ننشسته بود، اما دیدن مار و شنهای روان، حالش را همچنان خراب کرده بود. در همان لحظه یاد گوشیاش افتاد که روی شنها افتاده بود. با صدای بلند گفت: - وای دخترا! هر دو به سویش برگشتند: - چیشده؟! با نگرانی گفت: - گوشیم از دستم روی زمین افتاد! ترگل با اخم و عصبانیت داد زد: - چی میگی تو؟ چه زمینی؟ الان رفته زیر شنها! پرنیان با آرامش اما کمی عصبانیت جواب داد: - داری چی میگی؟ متوجه نشدی که وقتی سر از اینجا درآوردیم روی یه جاده بودیم؟ گرد و غبارم نمیبینم که میگی به این سرعت زیر شنها رفته! حتما هم روی فرش افتاده، ما که نشسته بودیم مگه زیر شنها رفتیم؟! دانلود رمان حجرة تنهایی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 9 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اسفند، 2024 #پارت پنج... ترگل عصبانی شد و با صدای گرفته جواب پرنیان را داد: - باشه حالا! چهقدر حرف میزنی. به سوی آتریسا برگشت و گفت: - در ماشین رو باز کن ببین میتونی پیداش کنی یا نه؟! آتریسا ترسیده بود، دستش میلرزید و حاضر بود بیخیال گوشی شود اما باز بیرون از ماشین نرود. - ولش کنید دخترا! ترگل بیتوجه به حرفش، در ماشین را باز کرد و خم شد تا گوشی را پیدا کند. شن و خاک روی فرش صدای خشخش آرامی ایجاد میکرد و دل آتریسا را میلرزاند. آن دو با نگرانی به حرکت ترگل نگاه میکردند. بعد از لحظاتی، ترگل با لبخند برگشت و گوشی را به سمت آتریسا گرفت: - بیا، پیداش کردم. روی فرش بود. سپس به سوی پرنیان ادامه داد: - بهتره فرش و سبد غذا رو بیاریم توی ماشین. هر دو با ترس و تردید از ماشین پیاده شدند. یکی فرش را تکاند و جمع کرد، دیگری سبد غذا و ظرفها را برداشت. شنها زیر پایشان خشخش میکرد و هر صدا در سکوت کویر، بزرگ و تهدیدآمیز به نظر میرسید. آن شب با ترسی که در دل داشتند گذشت و هر سه تلاش کردند شب را در ماشین بخوابند. ساعت هفت صبح، آتریسا با صدای پرنیان چشمهایش را باز کرد. آفتاب مستقیم به چشمانش خورد و با سرعت چشمهایش را بست و دستش را روبه روی چشمانش گرفت. پرنیان مشغول بیدار کردن ترگل بود، که از خستگی زیاد دلش نمیخواست بیدار شود؛ اما با این حال بالاخره چشمانش را باز کرد. لحظاتی بعد، آتریسا هم در ماشین را باز کرد و پایین رفت. هر سه پیاده شدند و کمی آب به صورتشان زدند. آتریسا با نفس کشیدن عمیق گفت: - وای بالاخره داریم نور رو میبینیم. وای خدا، عاشق این روشناییم! ترگل و پرنیان به حرفهایش خندیدند، اما در دلشان هنوز حس ترس از شب قبل و کویر باقی مانده بود. آتریسا دور ماشین چرخی زد و کمی جلوتر از ترگل و پرنیان رفت. راه رفتن بر روی شن نرم و سست، هر قدمش را دشوار میکرد، اما دلش میخواست ادامه دهد. قدم آخر را گذاشت، اما ناگهان پایش لغزید و به سمت حفرهای بزرگ سقوط کرد. با تمام نیرویش خود را بالا کشید و نگاهی پر از ترس به سمت حفره انداخت. حفره، عمیق و تاریک بود و گوشههایش با سایهها و شنهای روان، مانند دهان یک موجود ناشناخته میدرخشید. ثانیههایی بعد، آتریسا با صدای بلند دوستهایش را صدا زد: - دخترا، ببینید این چیه! دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 9 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 9 اسفند، 2024 #پارت شش... آتریسا بر روی پاهایش ایستاد و لباسهای پر از شنش را تکاند، شنهایی که هنوز بین پارچهها گیر کرده بودند و با هر تکان، صدا میدادند. ترگل و پرنیان با سرعت رسیدند و با دیدن حفرهی عظیم در دل زمین، چشمانشان از تعجب گرد شد: - چجوری این حفره اینقدر بزرگه؟ ترگل دستهایش را به هم کوبید و گفت: - بیایید بریم پایین. آتریسا با ترس عقب رفت: - نرو پایین دیوونه! بعدا سخت میشه بیای بالا. اما آن دو بیتوجه به حرفش، روی شنها نشستند و همانند سرسرهای از لبهی حفره به پایین رفتند. شنها زیر بدنشان میلغزید و صدای خشخششان در سکوت کویر پیچید و با خنده و جیغ به هم نگاه میکردند. بعد از پایان دیوونهبازی، با کمک آتریسا دوباره بالا رفتند. لباسهایشان پر از شن شده بود و تکان دادنشان هم جز شنهای بیشتر نتیجهای نداشت. پرنیان با تن صدای پر از ناراحتی گفت: - وای دخترا، باید زودتر راه رو پیدا کنیم. باید خودمون رو بشوریم، از دیشب همهچی داغون شد اینجا. اه، حتی دهنم هم مزهی شن میده! آتریسا و ترگل با خنده به حرفهایش واکنش نشان دادند، اما در دلشان هنوز ترسی باقی مانده بود، ترسی که از حفره و شب قبل در کویر و کابوسهای ترسناک در آنها بود. هر سه سوار ماشین شدند و همان راهی که آمده بودند را برگشتند. دقیقاً روی همان جادهای ایستاده بودند که قبل از کویر به روستا میخورد؛ هیچ اثری از جنگل نبود و نمیدانستند چه اتفاقی افتاده که بعد از جنگل خودشان را در این نقطه یافتهاند. تمام مسیر را برگشتند؛ تنها یک جاده بود و بعد از حدود یک ساعت و نیم، دوباره درختهایی ظاهر شدند. هر سه نفس راحتی کشیدند و با آرامش نسبی به هم نگاه کردند. بعد از گذشتن از جنگل، جادهی دیگری دیدند و مطمئن شدند که حتماً باید از همان سمت بروند. ترگل گفت: - انگار چون نزدیکهای شب بود، جاده رو ندیده بودم. زیاد طول نکشید که از راهی وارد جنگل شدند. راه مخصوص مسافرها بود تا بتوانند با ماشین وارد جنگل شوند و راه خروج هم داشت. نیم ساعتی که وارد آن راه شده بودند و بعد از حدود سه ساعت به مقصدشان رسیدند. از ماشین پیاده شدند و به دنبال وسایلشان رفتند. ترگل که پتوها را حمل میکرد گفت: - وای خدا، مردم از گرما! آتریسا به رودخانهی پشت سرشان اشاره کرد و گفت: - حالا دیگه کمکم قراره یخ بزنی. سرش را بالا گرفت و به کلبهی روبه رو خیره شد. ظاهرش از بیرون ترسناک و مهآلود بود، دیوارهایش سایههای عجیبی روی زمین میانداخت و صدای باد از لابهلای درزهای چوبی آن میآمد. معلوم نبود اگر داخل شوند، چه چیزی انتظارشان را میکشد. آتریسا با کمی ترس پرسید. - جای بهتری نبود ما رو ببری، ترگل؟ ترگل در کلبه را باز کرد و صدای خرناس چوب و باز شدن لولهها در سکوت جنگل پیچید: - از اول گفتم بهتون! این کلبهی عموئه. دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 10 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 10 اسفند، 2024 #پارت هفت... پرنیان دوتا از پتوها را بلند کرده بود و قبل از ترگل وارد کلبه شد. - وای دخترا، اینجا یکم ترسناکه. آتریسا به سوی کلبه قدم گذاشت. هر بار که نزدیکتر میشد، ترس در وجودش بیشتر میخزید. به در ورودی که رسید ایستاد، اما صدای ترگل او را به حرکت واداشت و قدم آخر را برداشت و وارد شد. کلبهی قدیمی و چوبی بود، نه بزرگ بود و نه کوچک، برای سه نفر کافی. دیوارهای چوبیاش به سیاهی میزدند و نیمی از آنها دستنخورده و کهنه بود. فضا بوی کهنگی و رطوبت میداد. صدای ترگل و پرنیان در کلبه میپیچید؛ گویی یک آهنگ ترسناک در یک مکان متروکه پخش میشد. همین صدا، ترس را در دل آتریسا دوچندان میکرد. دستهایش را به هم کوبید و با صدایی لرزان گفت: - دخترا، چیکار میکنید دقیقا؟! برید حالا وسایل رو داخل بیارید، بعدش من باهاتون کار دارم. لحظهای به خودش یادآوری کرد که برای خوشی آمدهاند، نه نگرانی و فکر کردن. باید به هر سه خوش بگذرد؛ یک روزشان باقی مانده بود و فردا صبح قرار بود به خانههایشان برگردند. تمام وسایل لازم را داخل کلبه آوردند، تشکهایی که با خود برده بودند را در سالن دایرهای پهن کردند و بر روی هر کدام پتو و بالشت گذاشتند. ترگل و پرنیان تصمیم گرفتند هیزم جمع کنند و از کلبه بیرون رفتند. آتریسا تنها ماند، روی تشک نرم و گرمش نشسته بود و صفحهی گوشی که پنج درصد شارژ را نشان میداد نگاه میکرد. نفسهایش با صدا خارج میشد. سرش را بالا گرفت و سایهی مردی بلند قامت را دید که با سرعت به سمت در کلبه رفت و ناگهان محو شد. چشمهایش از ترس از حدقه بیرون زدند. با سرعت از جایش بلند شد و به فکر این بود که نکند دوستهایش در حال شوخی باشند. اما چگونه ممکن بود؟ تنها یک حالهی مشکی و تاریک دیده بود. نفس کشیدن برایش سخت شده بود و پشت سر هم دعا میکرد که دوستانش زود برگردند. ناخنهایش محکم بر روی پوست یخزدهی دستش میخورد و قورت دادن آب دهانش مهارت بالایی میخواست. از شب قبل چیزی نخورده بود و همین باعث شده بود کمی ضعف کند. همانطور که در تاریکی کلبه ایستاده بود، صدای دست زدن در کنار گوشش باعث شد جیغش بالا برود و به دور خودش بچرخد. صدای نفسهای نامنظمش در گوشش میپیچید، صدای آن دستها در سرش طنینانداز شد و ترسش را دوچندان کرد. عقب برگشت اما کسی را نمیدید. دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 11 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 11 اسفند، 2024 #پارت هشت... قدمهایش را آرام به عقب برداشت، نمیدانست درست شنیده است یا خیر، نمیدانست کار دوستهایش است یا نه. - ترگل؟ پرنیان؟ صدایش از ترس میلرزد، گلویش خشک شده بود و کلمات درست از دهانش خارج نمیشدند. - اگه خودتون هستین، توروخدا بس کنید. با برخوردش به دیوار پشت سرش، ترسش چند برابر شد. در کلبه باز شد و ناگهان یک جرقهی وحشت در وجودش زبانه کشید؛ جیغی از گلویش بلند شد و همانجا بر روی زمین افتاد. ترگل و پرنیان با دیدن آتریسا در آن وضعیت، سریع به سویش دویدند. ترگل در کنارش نشست و آرام گفت: - چیشده دختر؟ صدای جیغت تا اونور دنیا رسید! پرنیان دستش را بر روی شانهی آتریسا گذاشت و دلواپس گفت: - آره، ما هم بدو بدو اومدیم چون خیلی نگرانت شدیم. آتریسا همانطور به روبه رو خیره مانده بود، چشمانش باز و وحشتزده، ترگل و پرنیان نمیدانستند در آن لحظات چه بر سرش گذشته بود. با حس سوزشی بر گونهاش از جایش پرید و با بهت به ترگل و پرنیان نگاه کرد. سپس با دیدن آنها، خودش را در آغوش ترگل پنهان کرد. ترگل او را گرفت و آرامش داد. هیزم را در بخاری گذاشتند و آتش روشن شد. نور لرزان شعلهها سایههای دیوارها را بازی میداد و کمی گرما به کلبه بخشید. پرنیان سفرهی صبحانه و ناهارشان را کمی دور از بخاری پهن کرد و مرغی که کباب کرده بودند روی سفره گذاشت. سفره کامل شد و نشستند تا غذا بخورند. آتریسا هنوز حالش خوب نبود، مدام زمزمه میکرد: - از همون اول نباید به این سفر میومدیم. ترگل با لحنی آرام اما قاطع گفت: - کافیه دیگه آتریسا! حالا یه بار اومدیم خواستیم شاد باشیم! پرنیان هم حرف ترگل را تأیید کرد: - راست میگه ترگل. اون چیزی که دیدی هم حتما بهخاطر این بود که تنها مونده بودی، نباید تنهات میذاشتیم. آتریسا به هر دو نگاه کرد، چرا باور نمیکردند؟ چرا همش حرف خودشان را میزدند؟ - پس صدای دست زدن کنار گوشم چی؟ کمی سکوت کردند، ترگل نفس عمیقی کشید و گفت: - اونم شاید چون ترسیدی خب! گویا نمیخواستند موضوع را جدی بگیرند. آتریسا بیخیال شد و غذایش را آرام میل کرد، ولی سایهی همان ترس هنوز روی دلش سنگینی میکرد. دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 14 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 14 اسفند، 2024 #پارت نه... بعد از خوردن غذا، ظرفها را با هم جمع کردند و به سوی رودخانه رفتند تا بشورند. بعدازظهر شده بود و با اینکه آمده بودند خوش بگذرانند، اما تمام وقتشان درگیر کویر و ماجراهای عجیب آن گذشته بود. آتریسا بیرون از کلبه، بر روی صخرهای روبه روی رودخانه نشسته بود و پتو را محکم دور خود پیچیده بود. با برخورد مایع سرد آب به صورتش، عقل از سرش پرواز کرد. - وای یاخدا! صدای خندیدن ترگل و پرنیان گوشش را پر کرد، هر دو با آب بازی میکردند و پاشیدن آب، موجی از خنده در جنگل میانداخت. آتریسا اخمی کرد و گفت: - حالا شما خیسید، میخواید من رو هم خیس کنید؟! پتو را کنار زد و به حال عادیاش برگشت، سپس با هراس و هیجان در همآمیخته، به جمع آن دو پیوست. با هر توانی که داشتند، آب را بر روی هم میپاشیدند و صدای خندهشان در تمام جنگل میپیچید. کسی آن اطراف نبود، جز آن سه نفر و سایهای مبهم از ترس و ناامنی در هوا موج میزد، گویی سرنوشت، آنها را برای ماجرایی تاریک آماده میکرد. صدای پرنیان که از سرما میلرزید، در گوششان پیچید: - دخترا نگام کنید! به سویش برگشتند، او با دوربین ایستاده بود و همان لحظه یک تصویر ثبت کرد؛ تصویری از سه دوست، خندان و شاد، اما لرزان از سرما. آسمان روبه تاریکی میرفت و تصمیم گرفتند وارد کلبه شوند. هیزم بیشتری جمع کردند تا اگر لازم شد، آتش داشته باشند. - دخترا، من میرم توی زیرزمین، چندتا فانوس هست بیارم قبل از اینکه کلا تاریک بشه و گوشیهامون خاموش شه. آن دو به سویش برگشتند. هر سه لباسهایشان را عوض کرده بودند و در حال خشک کردن موهایشان بودند. حولهها را نزدیک هیزم روشن پهن کردند و تصمیم گرفتند هر سه به زیرزمین بروند. گوشی آتریسا کاملاً خاموش شده بود، پرنیان نور گوشیاش را روشن کرد و جلوتر از آنها قدم برداشت. درِ چوبی زیرزمین را به سمت بالا کشیدند و یکی پس از دیگری وارد زیرزمین شدند. آتریسا آخرین نفر بود که وارد شد. بوی خاک و رطوبت زیرزمین همه جا را پر کرده بود و حالشان را بد میکرد. سرفههای پرنیان تمامی نداشت و ترگل و آتریسا دستهایشان را روی دهان و بینی خود گذاشته بودند تا کمتر نفس بکشند. با نور گوشی پرنیان، به دنبال فانوسهای قدیمی زیرزمین گشتند. تاریکی، وحشتناک و سنگین بود؛ اما برای اینکه با هم باشند، تلاش کردند ترس را کنار بگذارند و قدمهای محتاطانه خود را ادامه دهند. دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 15 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 15 اسفند، 2024 #پارت ده... - وای، ایناهاشون! پیداشون کردم. پرنیان به سوی فانوسها رفت. سه فانوس قرار داشت و هر کدام یکی برداشتند. هنوز قدمی برنداشته بودند که صدایی از پشت سرشان به گوششان رسید. برنگشته سکوت کردند. میخواستند مطمئن شوند این صدا واقعی است یا خیالی! صدای لرزان آتریسا در زیرزمین پیچید: - دارید میـ…شـ…نـ…وید؟! صدای قدم زدن پشت سرشان مانند کوبیدن بر سرشان بود. سکوت وحشتناک زیرزمین، صدای هر نفس و هر حرکت را چند برابر کرده بود. سه دختر، تنها در زیرزمین یک کلبه، وسط جنگلی خالی از آدمها، تصورش هم ترسناک بود. پرنیان از شدت ترس، نور گوشی را خاموش کرد و با خاموش کردنش، صدا هم موقتا متوقف شد. اما صدای نفسهای پیدرپی و تپش قلبهایشان، فشار را دوچندان میکرد. نفس کشیدن سخت شده بود و ترس به عمق وجودشان نفوذ کرده بود. ترگل در تاریکی آرام به پرنیان گفت: - نور رو روشن ک… گلویش خشک شده بود و با مکث، ادامه داد: - اگه باز صدا شنیدی، خاموشش کن. آتریسا با صدای آرام اما پرتنش جواب داد: - اگه یکی باشه بخواد ما رو بدزده چی؟! باید فرار کنیم! چجوری جلومون رو ببینیم؟! لحظهای مکث کردند و سپس آتریسا ادامه داد: - ببین، تا صدا رو شنیدیم تو فرار میکنی، ما هم پشت سرت میایم، نمیخواد خاموشش کنی. پرنیان باشهای گفت و نور را روشن کرد. چند ثانیه گذشت اما صدایی نیامد. خیالشان راحت شد و با عجله تصمیم گرفتند به بالا برگردند. فانوسها را محکم گرفتند و یک قدم برداشتند که ناگهان صدای قدمها دوباره تکرار شد. پرنیان با شنیدن صدا، سرش را برگرداند و پایش به لبه میز کناری برخورد کرد و روی زمین افتاد. با افتادن، گوشیاش محکم به زمین خورد و خاموش شد. - وای نه! آن دو، با شنیدن صدا و دیدن افتادن پرنیان، به راهشان ادامه دادند تا به پلهها رسیدند؛ اما آتریسا دیگر جرئت قدم گذاشتن نداشت. - آتریسا چیکار میکنی؟! آتریسا با نگرانی به ترگل نگاه کرد و گفت: - پرنیان افتاد! پرنیان تلاش کرد گوشیاش را روشن کند، اما بیفایده بود. - دخترا، حرف بزنید، من بیام دنبال صدای شما. صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد و ترسش را دو برابر میکرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود و بدنش از شدت وحشت میلرزید. دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 16 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اسفند، 2024 #پارت یازده... ترگل و آتریسا پشت سر هم صدایش میزدند تا پرنیان دنبالشان بیاید؛ اما با قدمی که برداشت، گویی نیرویی نامرئی او را به سمت دیوار پرتاب کرد. صدای برخورد سر و افتادنش بر روی وسایل قدیمی زیرزمین و آخ گفتنش، ناگهان صدای دخترها را قطع کرد. پرنیان روی شکمش افتاده بود، سرش ضربه خورده بود، دستهای لرزانش را بر زمین گذاشت و تلاش کرد بلند شود؛ اما دردی سوزناک در شکمش مانعش شد. صدای نالههایش در زیرزمین پیچید و ترس و وحشت را چند برابر کرد. صدای نگران ترگل و آتریسا به گوشش رسید که مدام اسمش را فریاد میزدند. نمیتوانست زبانش را بچرخاند تا جواب دهد. سرفههایش آغاز شد و از دهانش خون خارج شد. سرش را به بالا گرفت به سوی دخترها که شاید به دادش برسند؛ اما دیدش تار شد و چشمهایش کاملاً بسته شدند. آتریسا و ترگل همچنان نگران، اسمش را صدا میزدند. ترگل دیگر طاقت نیاورد و به سوی بالا رفت. آتریسا تنها ماند و تنها اسم پرنیان را زمزمه میکرد، ترس در دلش نفوذ کرده بود و مدام اطرافش را نگاه میانداخت. دقایقی بعد، ترگل با فانوس نورانی وارد زیرزمین شد. هر دو دستهای یکدیگر را گرفتند و آرام قدم برداشتند. - کسی نیست، پس اون صدای قدم زدن چی بود؟! آتریسا به یاد سایهی مشکی افتاد اما چیزی نگفت؛ نمیخواست دوستش بیشتر بترسد و سکوت را ترجیح داد. وقتی مطمئن شدند کسی نیست، قدمهایشان را سریعتر کردند و پرنیان را دیدند، روی زمین و روبه شکم افتاده. با عجله به سویش رفتند و تلاش کردند او را بکشند، اما حرکت دادن بدن بیجانش سخت بود. ترگل پرنیان را از شکمش گرفت و آتریسا از سرش. وقتی سرش را برگرداندند و خون روی سر و دهانش را دیدند، فریاد زدند: - وای خدا! حتماً به خاطر زخم روی سرش از حال رفته! ترگل حرفش را تأیید کرد و گفت: - بیا برشگردونیم ببریم بالا. آن را برگرداندند و با تلاش حملش کردند. بالا که رسیدند روی تشک قرارش دادند. ترگل به سوی در زیرزمین رفت تا آن را ببندد؛ اما با شنیدن فریاد وحشتناک آتریسا سر جایش میخکوب شد. - وای خدا! ترگل به سویش برگشت و با صدای آرام و لرزان گفت: - چیشده؟! صدایش میلرزید و توان ایستادن روی پاهایش را نداشت. آتریسا با چشمهای گرد و وحشتزده گفت: - لعنتی، پرنیان مرده! دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 16 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اسفند، 2024 #پارت دوازده... با شنیدن آن حرف، ترگل دیگر نتوانست قدمی بردارد. گویی دنیا زیر پایش خالی شده بود و حرف آتریسا مانند کابوسی تلخ بر ذهنش سنگینی میکرد. پاهایش با هر توانی که داشت لرزش میکردند و نگاه کردن به آتریسا در آن حالت وحشت و گریه، باعث میشد باور کند که دیگر پرنیان شاد و سرزنده وجود ندارد. به سوی پرنیان رفت، کنارش زانو زد و اشکهایش ناخواسته از گونههایش سرازیر شد. به صورت پرنیان نگاه انداخت؛ تمام صورتش خونین بود. دو طرف صورتش را در دست گرفت و با صدایی لرزان فریاد زد: - چشات رو باز کن پرنیان! آتریسا دست لرزانش را بلند کرد و روی شانهی ترگل گذاشت و با هقهق گفت: - ترگل به خودت بیا! گریهی آتریسا تمامی نداشت و هر هقهقش وحشت و درد را بیشتر میکرد. - پرنیان دیگه رفت! ترگل با عصبانیت دستش را پس زد و صدایش را بلند کرد: - دهنت رو ببند دیگه آتریسا! اینقدر دروغ نگو! فقط خوابه میفهمی؟ یکم دیگه بیدار میشه! نگاهش را چرخاند و چشمش به شکم پرنیان افتاد. لبخند غمگینش محو شد. دستش را بر شکمش گذاشت و وقتی میلهای فرو رفته در شکم پرنیان را دید، با عصبانیت و حرص زیاد بر سر و صورت خود کوبید. آتریسا تلاش کرد او را آرام کند، دستهایش را گرفت؛ اما ترگل باز هم بر سر خود میکوبید: - لعنت به من آتریسا، لعنت به من! من ولش کردم! بگو یه خوابه! بگو یه کابوسه، ولی نگو پرنیان واقعا همچین اتفاقی براش افتاده! آتریسا او را در آغوش گرفت، اما ترگل آن را پس زد و سرش را روی سینهی پرنیان گذاشت و در آغوش گرفت: - نفس بکش لعنتی! کی بهت گفت همینجوری بذاری بری؟ مگه ما دوستت نیستیم؟! آتریسا در سکوت به حال دوستانش اشک میریخت. طولی نکشید که هیزمهای روشن یکدفعهای خاموش شدند، صدای گریهی ترگل قطع شد و هر دو ساکت ماندند. آتریسا آرام لب زد: - چی شد؟! ترگل به سوی فانوس روشن رفت و آن را برداشت. به سوی هیزمها رفت و آتریسا هم کنارش رفت تا کمکش کند؛ اما هرچه تلاش کردند، نمیتوانستند هیزمها را روشن کنند. - لعنتی! هر دو همانجا سر خوردند و روبه روی جسد عزیزترینشان نشستند. آتریسا با صدای گرفته گفت: - فکرشم نمیکردم این اتفاق بیفته، کاش حرفم رو باور میکردید، من حس خوبی به این کلبه نداشتم. ترگل با عصبانیت و بغض به او نگاه کرد: - چی رو باور میکردیم؟ فکر میکنی یه چیزی پرنیان رو کشته؟! دانلود رمان حجرة تنهایی 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 17 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اسفند، 2024 #پارت سیزده... - فکر نمیکنم. آتریسا نگاهش را به نور لرزان فانوس چرخاند و با صدایی که از ترس و خشم لرزان بود گفت: - مطمئنم! ناگهان صدای باز شدن در کلبه، سکوت سنگین شب را پاره کرد. هر دو دختر از ترس و اضطراب، با قلبهایی تند به سمت در برگشتند. صدای در، وحشتشان را دو برابر کرده بود. ترگل فانوس را محکم در دست گرفت و با تعجب و دلهره، به در باز شدهی کلبه نگاه کرد. آتریسا، با نفسهای کوتاه و چشمانی وحشتزده در کنار او ایستاده بود، هر لحظه ممکن بود از ترس از حال برود. - میترسم ما هم آخرین شبمون باشه ترگل! ترگل با دستهای لرزان اشکهایش را پاک کرد و با صدایی که میان ترس و تصمیم قاطع میلرزید گفت: - باید فرار کنیم! باید سوار ماشین بشیم و بریم! با تمام توانش به سوی تشکش رفت، سوییچهای ماشین را برداشت و آمادهی فرار شد. آتریسا جلوتر از او با دویدن به سمت ماشین، تلاش میکرد فاصلهای امن ایجاد کند. ترگل آخرین قدم را از در کلبه برداشت؛ اما ناگهان احساس کرد چیزی محکم به پاهایش گیر کرده است، گویی زنجیری نامرئی دور پاهایش پیچیده باشد. پاهایش سنگین شد و قدمی نتوانست بردارد. - آتریسا، کمکم کن! آتریسا با چشمانی گشاد از ترس برگشت و فریاد زد: - چی میگی ترگل؟ بیا دیگه! ترگل خواست جواب بدهد، اما ناگهان چیزی سرد و محکم بر گلویش نشست و نفسش را گرفت. او تلاش کرد با دستهایش چنگ بزند و آن شیء را از خود دور کند، اما بیفایده بود؛ گویی یک موجود نامرئی او را بین زمین و آسمان معلق کرده بود. آتریسا با وحشت به سویش دوید، سعی کرد او را از پاها بگیرد و به عقب بکشد؛ اما انگار دست نامرئی دیگری، ترگل را به سوی جایی دیگر پرتاب کرد. او با صدای خفهای بر روی زمین افتاد، برگها و خاک زیرش له شد. ترگل با آخرین نفسهایش تلاش کرد بلند شود، اما بدنش دیگر فرمان نمیبرد. چشمانش تار شد و آخرین تصویری که ثبت کرد، نگاه پر از ترس دوستش بود که شاهد لحظههای جان دادن او بود. آتریسا زانو زد، اشکهایش بیاختیار سرازیر شد. نه میتوانست کاری کند و نه میدانست در آن لحظهی تنها، چگونه میتواند جان دوستش را نجات دهد. سکوت شب، تنها با صدای نالههای ترسآلود و لرزان او پر شد، و سایههای کلبه، وحشت را صدچندان کردند. دانلود رمان حجرة تنهایی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر ارشد Silent 1,406 ارسال شده در 17 اسفند، 2024 سازنده مدیر ارشد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 اسفند، 2024 #پارت چهارده... با هر توانی که داشت برخاست و آرام به سوی جسد ترگل قدم برداشت. کنار او زانو زد و چهرهی رنگپریدهاش را نگاه کرد. اشکها بیاختیار بر گونههایش جاری شدند. - ببخشید، توروخدا! زمان کم بود و هر آن ممکن بود اتفاقی وحشتناک بیفتد. فانوسی که افتاده بود را برداشت و در میان برگها سوییچها را پیدا کرد. دوباره سوار ماشین شد، اما هر بار تلاشش بیفایده بود؛ موتور روشن نمیشد. بیخیال ماشین شد و فانوس را محکم در دست گرفت و به سمت راهی که از آن آمده بودند دوید. با هر قدم، خستگی و تاریکی او را میفشرد؛ چشمهایش به سختی راه را میدیدند، اما جادهای نامرئی او را به سمت جادهی اصلی هدایت میکرد. ناگهان چشمهایش به جسد پرنیان افتاد. وحشت و ترس، قلبش را له کرد: - وای… نـ…ه خــ…دا! با تمام قدرتش از کنار جسد پرنیان گذشت و باز از کلبه خارج شد. تاریکی اطرافش را در بر گرفته بود و تنها نور فانوس، مسیر لرزان او را روشن میکرد. به درختی رسید، از شدت خستگی دستش را روی تنه گذاشت و به نفس نفس افتاد؛ اما ناگهان دستی از پشت موهایش را گرفت و محکم دور خودش پیچاند. صدای فریادش در تمام جنگل پیچید. با هر توان سرش محکم به تنهی درخت کوبیده شد و دستها رها شدند. درد شدیدی در پیشانی و سرش پیچید، چشمهایش تار شد و و بر زمین افتاد و راه اومده را ناخواسته برگشت. چشمهایش کمی باز بودند، خود را دید که به رودخانه رسیده است، تلاش کرد کمی آب به صورتش بزند. سردرد و خستگی مانع شد، اما با تمام توانش موفق شد روی زانوهایش بنشیند، دستهایش را پر از آب کرد و به صورت خود زد. آب و خون روی هم ریخته بودند، و وحشت در قلبش فرو رفته بود. خواسته بود برخیزد، اما درد شدید در پشت سرش او را زمینگیر کرد. نمیدانست چه کسی پشت سرش است؛ دستهایش را بر روی موهایش گذاشت و تلاش کرد رهایی یابد، اما بیفایده بود. ناگهان به سوی آب کشیده شد، آتریسا با تمام توان دست و پا میزد تا خود را بیرون بکشد، اما دستی بیرحم او را به اعماق رودخانه کشاند. آب به داخل دهان و بینیاش نفوذ کرد، نفسش را بست و توان مبارزه از او گرفته شد و چشمهایش در آن تاریکی وحشتناک جنگل برای همیشه بسته شدند. "پایان" 1404/8/2 دانلود رمان حجرة تنهایی 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری