الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۷۳ بهتر بود تک- تک به طبقه پایین میرفتند سوگل همین حرف را رو به کایان زد اما کایان شانهای بالا انداخته و گفت: - Merak etme, gidelim <<بیخیال بیا بریم.>> مهمانها با تشریفات فراوان کم- کم درحال آمدن بودند صدای آهنگ بلند نیز در حال ترکاندن مغزها بود کایان نگاهی سرسری به جمع انداخته و به سمت مادرش که با تحسین به او چشم دوخته بود رفت. سوگل نیز از کایان جدا شده و برای خوش آمد گویی به برخی از مهمانان به آنها نزدیک شد مهمانان لباسهای گران قیمت و پر زرق و برقی پوشیده و هر کدام با غرور و شعف دور میزها نشسته بودند کایان درحالی که یک دستش داخل جیبش بود با خود گفت: - Bütün bu törenler gerçekte ne için? <<این همه تشریفات واقعا برای چیه؟>> سپس به مادرش رسید. آسیه در حالی که دست او را میگرفت کنار خود نشاند و با تمام وجود گفت: - Sevgili oğlum, ne kadar yakışıklısın! <<به- به پسر عزیزم چهقدر تو خوش تیپی آخه!>> قدیر با خنده به فارسی رو به آسیه گفت: - خیلی خب دیگه کم براش نوشابه باز کن. سپس همگی خندیدند، آهنگ ریتم داری داخل سالن درحال پخش بود و چند نفر وسط سالن درحال رقص بودند کایان با ریتم آهنگ شانهاش را تکان داده و گفت: - Hadi bir tur dans edelim <<پاشیم یه دور برقصیم.>> که با چشمغره آسیه روبه رو شد کایان درحالی که فاتح را زیر چشمی میپایید متوجه نگاه خیرهاش به سوگل شد نفسش را بیرون فرستاد و به سمت دیگر برگشت خود نیز احساس میکرد که به خاطر سوگل حساس شده شاید برای پرحرفی و زورگوییهای فاتح بود. هیچ دلش نمیخواست که فاتح حرفش را به کرسی بنشاند. لبانش را جمع کرده و گوشه لبش را با حرص به دندان گرفت. روی هر میز یک ظرف بزرگ میوه با انواع میوههای هر فصل قرار داده شده بود کایان با حرص خیاری از داخل ظرف برداشته و گازی زد. سوزان با چشمانی از حدقه درآمده دستش را گرفته و خیار را از او گرفت و گفت: - Vay, ne zaman büyümek istiyorsun? <<وای تو کی میخوای بزرگ بشی؟>> کایان لبخند دنداننمایی زده و درحالی که با صدا خیار را میجوید گفت: - Seni rahat bırak Tanrım <<ول کن تو رو خدا.>> با این که از فاتح عصبی بود اما درحالی که خود را بیخیال نشان میداد رو به نویان که ایلناز را در بغل داشت گفت: - Ne zaman dans edelim? <<کی برقصیم؟>> نویان با خنده گفت: - Acele etmeyin, bu daha gecenin başlangıcı! <<عجله نکن، تازه اول شبه!>> دنیز و آسلی از لحظه شروع مهمانی وسط سالن درحال رقص بودند و چند نفر دیگر با آنان همراه شده بودند. ایلناز با اصرار فراوان بغل کایان آمده و درحالی که با ریتم آهنگ دستان کوچکش را تکان میداد دست کایان را گرفت. لبخند عمیقی روی لبان کایان نشسته و پس از بوسیدن عمیق ایلناز، مشغول تکان دادن دستانش شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۷۴ جمع زیادی از مهمانان که متشکل از دوستان و آشنایان و عدهای که از اهل فامیل بودند در مهمانی حضور داشتند، آسیه به همراه قدیر، مهناز و بویوک و راحله و بکتاش درحال خوشآمدگویی به مهمانان بودند و هر چند دقیقه کنار یک میز ایستاده و به خوش و بش میپرداختند. دنیز نزد کایان آمده و اصرار داشت با او برقصد، کایان نیز از خدا خواسته بدون توجه به جمع بلند شده و دستان دنیز را در دست گرفت. آهنگ پرریتمی از ساسی مانکن درحال پخش بود و سالن درحال منفجر شدن بود، هرکس گوشهای درحال رقص بود و چند عدد از چراغها توسط امل و فلور خاموش شده بودند. سوگل کنار یکی از دوستانش ایستاده بود، همانطور که با سما درحال صحبت بود سما اشارهای به کایان کرده و پرسید: - سوگل اون پسر کیه؟ همونی که داره با اون بچه میرقصه. لبخند پهنی روی لب سوگل نشست، نگاهش به ریتم تکان خوردن کایان بود که گاهی دست دنیز را گرفته و به او اجازه چرخ خوردن میداد. به سمت سما برگشت و گفت: - پسرعمومه! راستش منم تازه باهاش آشنا شدم، یعنی دو سه هفتهای میشه که اومدن ایران. سما چشمکی به سوگل زده و همانطور که نمیتوانست چشم از تیپ زیبا و چشم ابروی مشکی کایان بردارد گفت: - ببینم میتونی تصاحبش کنی. هر دو به این جمله خندیدند که سما دوباره گفت: - آهنگش قشنگه پاشیم کمی با ریتم آهنگ دور بزنیم. هر دو از جایشان بلند شده و مشغول شدند. فاتح دست در جیب کنار در ایستاده و به رقص نوری که گهگاه همه جا را روشن کرده و گاه خاموش میشد نگاه میکرد، فضا بسیار لذتبخش بود اما نمیتوانست هیچ لذتی از مهمانی ببرد، سالها بود که برای داشتن سوگل پر- پر میزد و امروز با دیدنش در آن لباس زیبا و چهره متفاوت روی تصمیمش مصممتر شده بود. تصمیم گرفت به سمتش رفته و برای رقص دعوتش کند که با آمدن یکی از اهالی فامیل کنارش، مجبور شد ایستاده و با او مشغول صحبت شود اما نگاهش هنوز درپی سوگل بود که با ریتم آهنگ خود را تکان میداد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۷۵ نگاه عمه هاریکا به جمع و مهمانان بود و میتوان گفت که همه را زیر نظر داشت مخصوصاً کایان را که در حال رقص و مسخره بازی با دنیز بوده و از نظر عمه هاریکا مردانگیاش را زیر سوال برده بود با اینکه از خاموش بودن چراغها زیاد خوشش نمیآمد اما این کار، کار جوانهای امروزی بود که جشن تولد معمولی را به جشن دلخواهشان تبدیل کرده بودند. سوگل به همراه دوستش در میان جمع میدرخشیدند که به آرامی درحال رقص بودند، عمه هاریکا یک نگاهش نیز به فاتح بود که با یک مرد درحال صحبت بود و به سوگل خیره شده بود خیلی دلش میخواست که روزی این دو به هم برسند. کایان که از رقص خسته شد به سمت میزشان برگشت و روی صندلی نشست با چشم به دنبال سوگل بود که او را میان جمع درحال رقص یافت با دیدن او که چهقدر با ناز آرام میرقصید لبخندی روی لبش نشست همانطور که آب دهانش را قورت میداد پایش را روی پای دیگر انداخته و مشغول دید زدن سوگل شد سوگل به همراه سما پس از اتمام آهنگ فارغ از رقص به گوشهای رفته و ایستادند به همراه سما مشغول گفتوگو و صحبت بوده و هر ازگاهی میخندیدند، کایان نیز هر حرکت سوگل را زیر نظر گرفته بود. همان لحظه چشم سوگل به در افتاد که پسر خالهاش سامان درحال وارد شدن به عمارت بود از آنجایی که از کودکی عادت داشت او را بغل کرده و با او خوش و بش کند با خنده به سمتش دویده و سلام بلند بالایی داد سامان که حدوداً هم سن کایان بود با لبخند سوگل را تحویل گرفته و همچون کودکیاش او را بغل گرفته و مشغول احوالپرسی شد هیچ یک از اینها از نگاه کایان دور نمانده بود همانطور که لبخند به لب داشت کم- کم لبخندش از بین رفته و نگاهش به سردی مایل شد آسیه که تمام حواسش به کارها و رفتارهای کایان بود با دیدنش در این حالت صدایش زد اما حواس کایان کاملاً پی آن پسر جوان و سوگل بود که در حال خنده و صحبت بودند سوگل همانطور که دست سامان را در دست گرفته بود سعی داشت او را به سمت میزی که خود نشسته بود بکشاند لبش را گاز گرفت و تازه متوجه آسیه شد که او را صدا میزند، دستی به صورتش کشیده و سعی کرد با بیخیالی جواب مادرش را بدهد پس از این رو گفت: - janim anne <<جانم مامان؟>> آسیه پرسید: - Neredesin anne? <<حواست کجاست مادر؟>> کایان که نمیخواست مادرش متوجه حال او شود خندید و گفت: - Burada hiçbir şey yok! <<هیچی همین جاست!>> لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت۷۶ با این که تا به حال اینچنین احساس به سراغش نیامده بود اما سرش را تکان داد تا حواسش پرت شود، احساسش طوری بود که با خود گفت: - ne var sende? Neden kiskiniuoson? <<چته تو؟ چرا حسودی میکنی؟>> با یک تک خنده به احساسات عجیب و غربش پایان داده و سعی کرد خود را مشغول صحبت با نویان کند، درحال صحبت با نویان هر ازگاهی نگاهش به سمت سوگل کشیده میشد که هنوز هم کنار سامان درحال گفتوگو و خنده بود اما دوباره از او چشم میگرفت و نفسی تازه میکرد. چندین دقیقه گذشته بود اما کایان هنوز هم افکارش درهم رفته و قیافهاش گرفته شده بود با خود گفت: - Sohbet ettin oğlum! kendine gel <<تو چت شده پسر! به خودت بیا.>> همانطور که عرق سرد روی دستانش نشسته بود دستی روی شانهاش نشست، امل به سمتش خم شده و گفت: - Gurur duyuyor musun? <<افتخار میدیدن؟>> کایان با نگاهی خمار از عصبانیت به سمت امل برگشته و وقتی چهره خندانش را دید مجبورا لبخندی زده و گفت: - Senin gibi bir güzelliğin isteğini reddedebilir miyim? <<مگه میشه من درخواست خوشگلی مثل تو رو رد کنم.>> آسیه لبخندی زده و به آن دو خیره شد، بسیار خوشنود بود چرا که کایان با خواهرانش بیش از اندازه مهربانی میکرد، کایان دست خواهرش را گرفته و مشغول رقص شدند. بماند که تمام حواسش به سامان و سوگل بود که کنار هم نشسته و خنده یک لحظه هم از لبشان کنار نمیرفت. پس از کمی رقص به دستور عمه خانوم چراغها را روشن کردند و صدای آهنگ کاسته شد. عمه هاریکا با ابهت فراوان عصایش را بر زمین زده و از جایش بلند شد. درحالی که امل و کایان روی صندلیهایشان مینشستند عمه هاریکا شروع به صحبت کرد: - خیر مقدم به همه مهمانهای عزیزم، ممنونم که امروز با تشریف فرماییتون عمارت ما رو گلباران کردین. کمی مکث کرده و گفت: - از برادرزادههای عزیزم مخصوصا بکتاش نهایت تشکر رو دارم، این مهمانی برای من خیلی باارزشه، امیدوارم امشب شب خوشی رو پشت سر بگذارید. سپس به افرا اشاره کرد تا صدای موزیک را بالا ببرد. همگی که برای صحبت کردن عمه خانوم از جایشان برخاسته بودند پس از اتمام صحبتها دست زده، سپس نشسته و هرکس به کاری مشغول شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۷۷ پس از این که سما به سمت میز خودشان رفت، سوگل به همراه خانواده دور یک میز نشسته و سامان نیز کنارشان نشست. سامان درحالی که یک قلوپ از آبمیوهاش را سر میکشید گفت: - خب تعریف کن چه خبر، کتابهایی که بهت معرفی کردم رو خوندی؟ سوگل ایولی گفته و ادامه داد: - وای داداش سامان، اون کتابها خیلی کاربردی بودن، مطمئنم تو سال جدید خیلی به کارم میان. بکتاش درحالی که با تشکر به سامان نگاه میکرد به یاد این چند سال افتاد که سامان تا چه حد به سوگل برای قبولیاش کمک کرده بود، با اینکه رشته تحصیلی خودش پزشکی نبود اما تلاش خود را کرده بود تا سوگل بتواند با رشته دلخواهش دانشگاه را آغاز کند. بکتاش تشکری کرد و با جواب سخاوتمندانه سامان روبه رو شد که گفت: - عمو بکتاش، موفقیت سوگل موفقیت من هم هست، من که یه دخترخاله بیشتر ندارم. راحله مشغول قربانصدقه رفتن خواهر زادهاش شد که از بچگی عین برادرِسوگل پشتش میایستاد. کایان با فاصله چهار میز از آنها درحال بازی با ایلناز خود را مشغول خوراندن شیرینی به او کرده بود تا حواسش پرت شود. با این که خیلی دلش میخواست آن پسر چشم ابرو بور با موهای نسبتا بلند را بشناسد اما سعی میکرد خود را بیتفاوت نشان دهد. کمی دیگر بین خانوادهاش نشست و دیگر طاقتش طاق شده و یکآن از جایش برخاست، صدای آسیه به گوشش رسید که گفت: - Neredesin? <<کجا کایان.>> و کایان تنها به این جمله اکتفا کرد: - dans etmek istiyorum <<میخوام برقصم.>> قصد رقصیدن با سوگل را داشت، این بهترین راه بود که سوگل را از آن پسرحرص درار دور کند. برای خود نیز سوال شده بود که چرا به سوگل اینهمه حساسیت نشان میدهد. اما هرچه که بود قدرتی شبیه به قدرت حسادت بود. آهنگی که درحال پخش بود ریتم فوقالعادهای داشت پس جان میداد که در کنار هم رقصی فوقالعاده داشته باشند، درحال قدم برداشتن به سمت آن میز بود که فاتح با دیدنش به سرعت برخاست. با احساس به این که کایان به قصد رقص با سوگل به سمتش میرود درحالی که میزشان به آنها نزدیکتر بود خود را به آنها رسانده و قبل از کایان جلوی سوگل ایستاد. کایان که چند قدم مانده بود به آنها برسد سرجایش خشکیده و به آنها چشم دوخت. فاتح دستی به کت خوش دوختش کشید و درحالی که عمو بکتاش را مینگریست رو به سوگل گفت: - سوگل جان! با لحن چندشآوری ادامه داد: - خیلی دوست دارم باهات برقصم، افتخار میدی؟ سوگل که در دل درحال عق زدن بود خواست پیشنهادش را رد کند که سامان خطاب به فاتح جواب داد: - خب معلومه که میاد، از خداش هم باشه با پسر خوشتیپی مثل تو برقصه. سوگل نفس عصبیاش را بیرون فوت کرده و دوباره خواست مخالفت کند که بکتاش گفت: - پاشو دختر قشنگم، پاشو! و سپس نگاهی تحکم آمیز به سوگل انداخت که حتی ته وجودش را نیز به لرزه درمیآورد، میدانست مخالفت با پدرش خشم او را به دنبال خواهد داشت پس به ناچار از جایش برخاست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت۷۸ کایان که تا آن لحظه سعی میکرد لبخندش را حفظ کند با دیدن سوگل که از جایش بلند شد لبخند روی لبش ماسید و با اخمی غلیظ به آن دو که حالا دیگر شروع به رقصیدن کرده بودند چشم دوخت. فاتح با بیحیایی دستش را دراز کرد تا دست سوگل را بگیرد که با مخالفت شدیدش رو به رو شد. سوگل با تحکم غرید: - دست به من بزنی میشینم سرجام. عمه هاریکا با تحسین و آرامش به آن دو خیره شده بود، بکتاش نیز از دیدن آن دو کنار هملذت میبرد، هر کس احساسی داشت اما کایان همانطور با قیافهای سرخ شده و ذهنی خنثی به آن دو چشم دوخته بود، خود نیز نمیدانست عصبانی باشد یا نباشد. کمی این پا و آن پا کرد، دستانش را داخل جیبهایش فرو برد، هزار بار خواننده آهنگ را لعنت فرستاد که چرا تمام نمیشود چندین بار سرش را پایین انداخت. فاتح درحال رقص با لبخند موزیانه کایان را مینگریست و سپس نگاه خمارش را به سوگل میدوخت، میخواست با این کار خشم کایان را برانگیزد. سوگل چون مجبوری میرقصید سعی میکرد آرام رقصیده و به آرامی ریتم درحال پخش را حفظ کند، با برگشتش و دیدن چهره سرخ کایان لحظهای کپ کرده و زیر لب گفت: - اون کی اومد اینطرف؟ تمام حواسش به کایان بود که به ستون تکیه داده و به زمین خیره شده بود. حدود دو دقیقه دیگر رقصیدند تا آهنگ تمام شده و فاتح خود را کنار کشید، کایان با دیدن فاتح که درحال دور شدن از سوگل بود، از چند قدمیاش سوگل را صدا زده و گفت: - Seogil! <<سئوگیل!>> سوگل که فکر کایان را خوانده بود با لبخند به سمتش برگشته و گفت: - بله؟ کایان بیپروا منومن کنان گفت: - benimla dans edarsen? <<با من، با من هم میرقصی؟>> کافی بود این جمله را بکتاش بشنود که شنید و درحالی که سوگل را با حرکت دستش متوجه خود کرده بود با فشار دندانهایش روی هم و باز کردن چشمهایش بیش از حد امکان، به او اخطار داد. سوگل که لبخند روی لبش محو شده و به قیافه درهم و خشمگین پدرش خیره شده بود ابروهایش را جمع کرده و نفسش را به بیرون فوت کرد. دستش را به صندلی گرفته و با خود گفت: - نباید از بابا و عمه خانوم یرپیچی کنم، وگرنه! خیلی دوست داشت با کایان برقصد اما در این لحظه این بدترین کار ممکن بود! درحالی که به چهره ذوقزده کایان که ناشی از درخواست رقص بود نگاه میکرد سری تکان داده و بیمیل گفت: - نه! خسته شدم! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت۷۹ کایان سکوت کرده و نتوانست چیزی بگوید تنها نگاه مظلومش را به چهره سوگل دوخته و سپس سرش را پایین انداخت. مغز سوگل درحال انفجار بود شاید در این مهمانی تنها کسی که میخواست با او برقصد کایان بود اما با این کارش کایان را بدجور ناراحت کرد. خود نیز از گفته خود پشیمان شده و اخمهایش درهم فرو رفتند، در دل نالید: - بابا! مگه این بنده خدا چیکارت کرده که انقدر باهاش پدر کشتگی داری؟ دوباره به کایان نگاه کرد که اینبار به سمت راستش برگشته و قیافه خندان و بشاش فاتح را مینگریست. سوگل دستش را مشت کرده و دیگر نتوانست قیافه مظلوم و آرام کایان را ببیند، به سمت میز برگشته و بیحرف روی صندلی نشست. کایان نیز پشیمان از این اتفاق قدم به سمت در برداشته و به سرعت از در عمارت خارج شد. هوای حیاط کاملا گرم بود پس کتش را از تنش بیرون آورد و نفس عمیقی کشید، نگاهی به آسمان کرده و گفت: - Bu konakta bana sadece Sugol iyi davrandı ama o da kötü oldu! <<توی این عمارت فقط سوگل باهام خوب بود که اون هم بد شد!>> این را گفته و سمت راستش پدرش قدیر را دید که درحال کشیدن سیگار بود، از زمانی که به یاد داشت هیچ خجالت و کار قایمکی با قدیر نداشت پس به سمتش رفته و با یاد فاتح با آن خنده کریحاش گفت: - Baba, bana bir sigara ver! <<بابا یه نخ سیگار هم به من بده!>> قدیر با تردید نگاهش کرده و محکم و جدی گفت: - Üzgünüm beyler, sadece sigara içelim <<کایان میزنمتها، همینم مونده سیگار بکشی.>> کایان درحالی که با خود میاندیشید زیر لب طوری که پدرش نشنود زمزمه کرد: -Birçok kez hiçbir şey olmayan bir iplik çiziyorum <<من خیلی وقتها میکشم، یه نخ که چیزی نیست.>> سپس با اخم رو به قدیر گفت: -var. <<بده!>> قدیرلبهایش را جمع کرده و دستش را از جیب بیرون کشید و گفت: -git jojok. <<برو بچه!>> کایان دستش را دراز کرده و سیگار نصفه و روشن را از دهان قدیر بیرون کشیده و مابین لبانش گذاشت، با این که با اخم غلیظ قدیر رو به رو شد اما به روی خود نیاورده و پس از پک عمیق دودش را بیرون فوت کرد و از فرط بدشانسی عمه خانوم را دید که از پنجره او را مینگرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۰ عمه با تکان سر به او فهماند که چهقدر با دیدنش در این وضعیت تاسف میخورد اما کایان به روی خود نیاورده و پک دیگری زد. قدیر هنوز هم مات کار کایان بود، به سمتش آمد و پس از اینکه دستش را روی شانه او گذاشت گفت: - Sigara içmekten her zaman nefret ederdim ama şimdi ara sıra sigara içiyorum, benim gibi sigara içme! <<همیشه از سیگار متنفر بودم اما الان گاهی میکشم، تو خودت رو مثل من سیگاری نکن!>> کایان لبهایش را به هم چسبانده و نفسی بلند سر داد و سرش را به علامت باشه تکان داد. قدیر به سمت دیگر بازگشته و وارد عمارت شد. کایان یک دست در جیب و در دست دیگر سیگار به نردهها تکیه داده و به در عمارت چشم دوخت، صدای بلند موسیقی شنیده میشد و از طرفی داخل عمارت پر از مهمان بود! سوگل همانطور که با پا روی زمین ضرب گرفته بود یک نگاهش به در بوده و نگاه دیگرش به لبخند چندشآور فاتح. از یکسو بکتاش با خوشحالی او را مینگریست و از سوی دیگر عمهخانوم نگاه خیرهای به چشمانش داشت! هنوز هم از رد کردن کایان پشیمان بود نفسی تازه کرده و یک لیوان از آبمیوههای داخل سینی که یکی از خدمهها جلویش گرفته بود برداشت و تا ته یکنفس سرکشید. هنوز هم پایش را با ضربههای ریتمیک به زمین میکوبید کمی صبر کرد تا کایان دوباره وارد شود اما خبری نبود، با دیدن فاتح که از جایش برخاسته و قصد رفتن به بیرون را کرد، به سرعت بلند شد! نباید آن دو را در حیاط تنها میگذاشت. فاتح از در عمارت خارج شد اما سوگل چند قدم به در مانده بود که یکی از فامیلها جلویش سبز شده و او را به احوالپرسی وادار کرد. فاتح با دیدن کایان و سیگار در دستش پوزخندی زده و رو به او درحالی که کلامش نیشدار بود گفت: - پس سیگار هم میکشی! کایان با صدایش برگشت اما سعی کرد چیزی نگوید، خوب خود را میشناخت اگر به خاطر زبان تیزش یک کلمه اضافه میشنید امان از کف داده و دوباره دعوا راه میانداخت! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۱ با جملهی بعدی که فاتح بر زبان آورد مغز کایان داغ کرده و کامل به سمتش برگشت، چشمانش لحظهای سرخ شده و خشم جلوی دیدگانش را گرفت، هنوز جمله در گوشش رژه میرفت: - حال کردی سوگل پیشنهاد من رو پذیرفت ولی تو دست رد به سینهات خورد؟ کایان چشمانش را ثانیهای بست و دوباره باز کرد و به آرامی گفت: - na? <<چی؟>> درحالی که پک آخر را به سیگار میزد در عمارت باز شده و سوگل خارج شد سریع به سمتشان آمد اما دیر شده بود کایان پس از انداختن سیگار روی زمین و له کردنش با پا به سمت فاتح خیز برداشته و یقه فاتح را گرفت و گفت: - Sana boğulmayı öğretmediler, değil mi? <<به تو خفه شدن رو یاد ندادن نه؟>> سوگل سریع خود را رسانده و گوشه کت کایان را در دست گرفت، سعی داشت او را به عقب بکشد. کایان با دیدنش که مظلومانه او را مینگریست گفت: - Seogil! Arkandasın! <<سئوگیل! تو عقب واییسا!>> فاتح به خود آمده و سعی کرد خود را از چنگال کایان آزاد کند وقتی نتوانست با دستانش کاری کند پایش را بلند کرده و به شکم کایان زد، کایان درحالی که او را ول کرد خم شده و با چهرهای مچاله شده از درد نالید: - Seni öldüreceğim <<میکشمت!>> فاتح خواست جلوتر بیاید که سوگل با صدای بلند داد زد: - بس کنید دیگه! هر وقت همدیگه رو میبینین عین سگ و گربه میفتین به جون هم، فاتح برو عقب. دستش را باز کرده و جلوی کایان را که با درد میخواست به فاتح حملهور شود گرفته و گفت: - تو هم بس کن دیگه! فاتح رو به کایان با خشم غرید: - از سوگل فاصله میگیری! کایان مشتش را بلند کرد و غرید: - Bana hiçbir şey yaptıramazsın, kimse yapamaz <<تو نمیتونی منو مجبور به کاری کنی، هیچکس نمیتونه!>> خواست قدمی بردارد که سوگل برای اتمام جنگ مابین آنها مجبور شد با حرص داد بزند: - خفهشید! جفتتونم ازم فاصله میگیرین، متنفرم از رفتارهای جفتتون. فاتح خشمگین و کایان بهتزده به سوگل که درحال رفتن به داخل عمارت بود چشم دوخته بودند. فاتح دستی به صورتش کشیده و چون از این حرفها زیاد شنیده بود به آرامی پشتسر سوگل وارد عمارت شد. اما کایان هنوز هم مبهوت ایستاده و به جایی که سوگل ایستاده بود مینگریست. دست سرد از خشمش را روی گردنش کشید و عرق سرد را از روی گردنش پاک کرد، خشمگین اما بسیار ناراحت بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۲ دستش را بالا برده و دکمه بالای پیراهنش را باز کرد، احساس میکرد لباسها خفهاش میکنند درحالی که هم از گرمای هوا درحال پخته شدن و هم از سرمای درون درحال لرز بود به آرامی به سمت عمارت رفت. سوگل پس از ورود به سرعت به سمت میز سما رفته و با اخم کنارش نشست، نگاهش به در بود که فاتح را با قدمهایی استوار اما درونی چندشآور دید که وارد شده و با لبخند پیروزمندانه به سمت میزشان حرکت کرد. منتظر کایان بود، رو به سما گفت: - مثلا رفته بودم از دلش دربیارم، بدترش کردم. سما نزدیکش شده و دستش را گرفت و گفت: - چی گفتی مگه؟ درحال تکان دادن پا از فرط استرس جواب داد: - گفتم از هردوتون متنفرم. سما دستش را روی دهانش گذاشته و با تعجب گفت: - نوبری تو دختر! همانحین چشم هر دو به در ورودی افتاد که کایان آشفته وارد شده و بدون نگاه کردن به جمع یکراست به سمت پلهها آمده و از پلهها بالا رفت. سوگل با ناراحتی اخم کرده و گفت: - ای بابا! کایان سریع در اتاقش را باز کرد و وارد شد، معنی رفتارهایش را نمیدانست، اصلا نمیدانست چرا هربار سر سوگل با فاتح درگیر میشود، نمیدانست چرا الان به شدت عصبانی است، تنها چیزی که میفهمید این بود که مهمانی دیگر بس است! کت را از تنش کنده و پس از این که پیراهن را از تن بیرون آورد روی تخت دراز کشید، درحال دراز کشیدن مشتش را روی بالشت زده و غرید: - Mesela bugün eğlenmek istedim, bak nasıl sinirlerimi bozdun! <<مثلا میخواستم امروز کلی خوش بگذرونم، ببین چطوری گند زدن به اعصابم!>> سوگل خیلی درصدد بود که بالا رفته و با او صحبت کند اما نگاه بکتاش زیرکانه به او بوده و او را از این تصمیم برمیگرداند، سما کمی او را دلداری داده و آرامش کرد اما با حرفی که بیاختیار زده بود کایان را بدجور ناراحت کرده بود! حدود یک ساعت گذشته و خبری از کایان نشده بود، شام درحال سرو بوده و میز بزرگ بیست و چهار نفره تا خرخره پر از غذاهای مختلف شده بود، بشقابها نیز روی هم چیده شده بودند و هر کس به صورت سلف سرویس میتوانست غذای دلخواهش را کشیده و میل کند. آهنگ ملایمی درحال پخش بود و چندتا از چراغها روشن شده بودند. سوگل به سرعت بدون حرف با سما از جایش بلند شده و بشقابی در دست گرفت، مقدار زیادی از انواع غذاهای خوشمزه ایتالیایی، ایرانی و هندی داخل بشقاب کشیده و به سمت پلهها رفت. قصد داشت به اتاق کایان رفته و حالا که او قصد آمدن نداشت، خود به اتاقش رفته و با او غذا بخورد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۳ بشقاب در دست قدم روی اولین پله که گذاشت صدای بکتاش باعث شد برگردد، راحله و فاتح نیز کنارش بودند، بکتاش با حفظ ظاهر روبه او گفت: - کجا دخترم. جوابی که از سوگل نشنید رو به راحله و فاتح گفت: - شما برید بشینید. پس از دور شدن آن دو به سوگل نزدیک شده و زیر لب غرید: - نگو که داشتی میرفتی پیش کایان! سوگل بهتزده آب دهانش را قورت داده و به من و من افتاد، کاملا مشخص بود که چرا به طبقه بالا میرود پس جای بحث نمیماند. بکتاش قدمی نزدیک شده ظرف غذا را از او گرفته و با خشم گفت: - ببین دختر، کاری نکن اون روی سگ منو ببینی، تا الان چندین بار بهت اخطار دادم! گفتم که از این پسره خوشم نمیاد ولی هربار حرفمرو زمین انداختی، نزار این بار جور دیگه رفتار کنم. سوگل از زور استرس چهرهاش به سرخی میزد، دستانش را در هم قفل کرده و تنها به تکان سرش که پایین بود اکتفا کرد. بکتاش سوگل را به همراه خود کشانده و سر میز نشاند و مشغول خوردن غذا شدند هرچند که غذای سوگل کاملا کوفتش شده بود اما مجبور بود دستورات بکتاش را اجرا کند. کار بکتاش از کودکی همین بود، تحمیل کردن افکارش به سوگل... و زمانی که طبق گفتهاش پیش نمیرفت قشقرقی به پا میشد که خدا داند! خانواده قدیر دور یک میز نشسته و درحال خوردن غذا بودند، سوزان رو به آسیه گفت: - Peki Kayan nerede Neden gelmiyor?? <<پس کایان کجاست؟چرا نمیاد>> آسیه سری به نشانه تاسف تکان داده و جواب داد: - Ne diyebilirim ki, bu çocuk sonunda kendi işini yapıyor <<چی بگم والا این پسر آخر از سربیپروایی کار دست خودش میده.>> سوزان خواست از جایش بلند شده و برایش غذا ببرد که با مخالفت قدیر روبه رو شد، قدیر غر زد: - اگه این پسر سر به هوا نبود الان سر میز مثل همه نشسته و در حال غذا خوردن بود لازم نکرده براش غذا ببرید، بزارید یاد بگیره که همه کارها طبق خواسته اون پیش نمیره. دنیز وقتی وضع را اینگونه دید با خود گفت: - Neden herkes kardeşime böyle davranıyor? <<چرا همه با داداشم اینطور رفتار میکنن؟>> چند قاشق غذا خورده و از جایش بلند شد تشکر کرده و به سمت آسلی رفت آسلی نیز غذایش را تمام کرده بود آرام در گوشش گفت: - Kardeşime yemek götürmek istiyorum, benimle gelir misin? <<میخوام برای داداشم غذا ببرم با من میای؟>> با این که آسلی زبانش را درست نمیفهمید اما با او همراه شده و سپس هر دو به سمت میز بزرگ رفتند. دنیز بشقابی برداشت آن را پر از غذا کرده و پس از اینکه اطراف را پایید و مطمئن شد که پدرش او را ندیده با آسلی از پلهها بالا رفتند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۴ کایان از زور گرسنگی از خواب بیدار شده بود، با این که حتی ناهار هم نخورده بود اما حوصله پایین رفتن را نداشت، بلند شده و آبی به دست و صورتش زد و دوباره روی تخت نشست. غمگین از این که کسی به او اهمیت نمیدهد سرش را به پشتی تخت تکیه داده و درحالی که به سمت آینه نگاه میکرد یاد عصر افتاد که سوگل برای بیدار کردنش به اتاقش آمده بود قدمهایش را در اتاق تصور کرد اما با یاد آوری آن پسر که معلوم بود رابطه نزدیکی با سوگل دارد پوفی کرده و چشمانش را بست و یاد حرفش افتاد که گفت: - از جفتتون متنفرم، جفتتون هم ازم فاصله بگیرین! غرق در افکارش بود که صدای در شنیده شد و پشت بندش در باز شد. کایان با دیدن دنیز و بشقاب پر از غذا در دستش بیاختیار لبخند پررنگی روی لبش نشسته و رو به او گفت: - Güzel Deniz'im! <<دنیز خوشگل من!>> سپس از جایش بلند شده و به سمت آنها رفته و روبهرویشان زانو زده و رو به هر دو گفت: - Elinizi incitme, siz ikiniz ne çiçekli kızlarsınız <<دست شما درد نکنه چه دخترهای گلی هستین شما دوتا.>> صدایش را کمی بچگانه کرد و پس از اینکه لپ هر دو را کشید گفت: - Menin'in küçük biraları <<آبجیهای کوچولوی منین.>> دنیز بشقاب را به دست کایان داده و گفت: - Neden yemek masasına gelmedin? Artık aç olması gerektiğini söyledim! <<برای چی سر میز شام نیومدی؟ گفتم حتماً الان گشنته!>> کایان بوسهای روی موهای بافت زدهاش زده و جواب داد: - Kendimi iyi hissetmiyordum canım! <<حالم خوب نبود عزیزم!>> آسلی و دنیز هر دو کنار کایان نشسته و کایان مشغول خوردن غذا شد. پس از شام کیک نیز بریده شد و کم- کم مراسم به پایان خود رسید، مهمانها یکی پس از دیگری عمارت را ترک کردند و سوگل نیز پس از رفتن مهمانان به اتاق خود بازگشت درحال بالا آمدن از پلهها بود که فاتح صدایش زد سوگل نفسش را بیرون فرستاد و پس از باز و بسته کردن چشمهایش به سمت فاتح که در پایینترین پله ایستاده بود برگشت، فاتح درحالی که چند پله بالا آمده بود گفت: - میخواستم یه چیزی بهت بگم، سوگل! سوگل سری تکان داد و درحالی که هیچ خوش نداشت حرفش را گوش دهد گفت: - چی میخوای؟ بکتاش که پایین پلهها درحال صحبت با عمه خانم بود حواسش به سمت آن دو جمع شده و گوش سپرد. فاتح التماس وار نالید: - میشه فردا با هم بریم کافهای جایی؟ سوگل بدون اینکه پدرش را نگاه کند و با چشم و ابرو آمدن او مجبور به انجام کاری شود صریح و قاطعانه گفت: - نه فاتح من فردا کار دارم. این را گفته و فاتح را در دنیایی از خشم و ناامیدی رها کرده و پلهها را بالا رفت فاتح سلانه- سلانه به سمت بکتاش و عمه خانم بازگشته و بدون هیچ حرفی پس از خداحافظی با آنها به همراه پدر و خانوادهاش از آنجا رفتند صحبت عمه هاریکا و بکتاش درباره این بود که دست این دو جوان را در دست هم بگذارند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۵ سوگل به سرعت وارد اتاقش شده و در را بست، سپس به در تکیه داد و با خشم به فکر فرو رفت، فاتح با چه رویی میتوانست به او پیشنهاد بدهد. با خود گفت: - خیلی پررو شده! البته همش تقصیر باباست بابا پرروش کرده ولی از این به بعد میدونم چهطور باهاش رفتار کنم! با ناراحتی یاد نگاه مظلوم کایان هنگام درخواست رقص افتاد، پوفی کرده و تکیهاش را از در گرفت، هزاربار فاتح را لعنت فرستاد سپس گفت: - همش تقصیر باباست، اگه اون بزاره من میتونم یه زندگی آروم و شادی داشته باشم. با خشم به سمت بالکن رفته و درش را قفل کرد، پردهاش را کشید و با غرولند مشغول تعویض لباس شد. اصلا حال دوش گرفتن نداشت پس از تعویض لباس مجلسیاش با یک دست بلوز شلوار راحتی سفید روی تخت نشسته و به فکر فرو رفت. کایان با قطع شدن موزیک متوجه اتمام مهمانی شده بود اما درعجب بود که چرا هیچ یک از اهالی خانوادهاش پیشش نیامدند، حتی آسیه نیز برای جویای احوالش نیامده بود. با حس درد در شکمش که ناشی از ضربه فاتح بود دستی روی شکمش کشید و با خود گفت: - Seogil işini bitirirse kimse bana gelmez <<هرکی هم نیاد پیشم اگه سئوگیل کارش تموم بشه میاد.>> کمی داخل اتاق قدم رو رفته و منتظر شد و وقتی خبری از او ندید به سمت لپتاپ رفته و آن را برداشت، باید با یک بهانه به اتاق سوگل رفته و او را میدید، نمیدانست چرا میخواهد او را ببیند اما الان تنها چیزی که میتوانست او را آرام کند وقت گذراندن با سوگل بود. به بهانه دیدن فیلم لپتاپ را زیر بغل زده و از بالکن خارج شد و با دیدن چراغ روشن اتاق سوگل با لبخند به سمت در بالکنش رفت. تقهای به در زد و منتظرشد. سوگل که بیهدف روی تخت نشسته بود با صدای ضربه به در بالکن اخمانش بیشتر در هم گره خورده و با یادآوری حرف پدرش ( اگه یه بار دیگه با اون ببینمت جور دیگه باهات برخورد میکنم) هر دو دستش را روی شقیقههایش گذاشته و فشرد. با ضربه دومی که به در وارد شد از جایش برخاست و فوری کلید را در قفل چرخانده و در بالکن را باز کرد، کایان با موهای شلخته بلوز و اسلش مشکی و چهره همیشه خندانش لپتاپ به دست پشت در ایستاده و او را مینگریست. یک لحظه سوگل با خود گفت: - توی این لحظه هیچکس نمیتونست حالمو خوب کنه! اما سریع به ناچار در قالب یخی فرو رفته و اخمانش در هم گره خوردند. کایان با دیدن سوگل در لباس سفید و چهرهای که هنوز آرایش داشت بیمقدمه گفت: - Bu gece çok güzeldin! <<امشب خیلی زیبا شده بودی!>> با این جملهاش نفس درون سینه سوگل حبس شد، در دل لبخندی زد اما بروز نداد، کایان با من و من گفت: - Birlikte film izlemeye geldim <<اومدم تا کمی با هم فیلم ببینیم.>> وقتی چهره عبوس و سکوت سوگل را دید درحالی که کمی به سمتش خم شده بود با تعجب پرسید: - Seogil Bir sorun mu var? <<سئوگیل؟چیزی شده؟>> سوگل سری تکان داده و درحالی که خیلی دلش میخواست با کایان وقت بگذراند با جدیت و اخم جواب داد: - چیزی نیست، خستم، میخوام بخوابم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۶ کایان با دستانی شل شده و نگاهی متعجب هنوز سوگل را مینگریست، زبانش را داخل دهان چرخانده و با خماری تنها یک کلمه گفت: - pardon! <<ببخشید!> سپس راهش را کشیده و برگشت، انگار یک سطل آب سرد رویش خالی شده بود بدنش درحال گر گرفتن بود از اینهمه نامهربانی اطرافیانش! سوگل در را بست و چراغ را خاموش کرده و روی تخت نشست. ابروهای پرپشتش با اخمی غلیظ درهم گره خورده بودند، اصلا دلش راضی نمیشد با کایان که آن همه با محبت بود اینگونه رفتار کند اما توان مقابله با بکتاش را هم نداشت. از زور عصبانیت قطرهای اشک از گوشه چشمش چکید اما سریع پس زده و در تاریکی اتاق به سمت بالکن رفت تا ببیند کایان آنجاست یا رفته! کایان درحالی که لپتاپ را روی میز کوچک داخل بالکن قرار میداد دستی به صورتش کشیده و به نرده تکیه داد سپس کمی آسمان را نگریست و درآخر تصمیم گرفت همینجا بخوابد. از این رو روتختی مخصوص بالکن را آورده و روی زمین انداخت سپس بالشتش را روی آن گذاشت و دراز کشید، همه اینها زیر نگاه خمار و مخفیانه سوگل اتفاق افتاد و با هر حرکت کایان، چندینبار خود را فحش باران کرد که چرا با او اینگونه رفتار کرده. بالاخره همگی به خواب رفتند اما بماند که آسیه چهفکرهایی در سر داشت، چندبار برای آمدن به اتاق کایان تلاش کرد اما با مخالفت قدیر روبه رو شد، قدیر میگفت: - بزار پسرمون کمی مسئولیتپذیر بار بیاد، هر تقی به توقی میخوره نرو پیشش! صبح علیالطلوع کایان بیدار شده و به بیمارستان رفت و تا شب هیچیک از اهالی خانه را ندید، هرچند اگر هم میدید هیچچیز تغییر خاصی نمیکرد. در این چند روزی که از روز مهمانی گذشته بود کایان با همه سرد بوده و حتی لبخند هم نمیزد، تنها فکرش درگیر رفتار خانواده با او بود که چرا همچون یک غریبه با او رفتار میکنند، در این چند روز کایان و سوگل جز سر میز شام با هم دیدار نداشتند و این سوگل را بیشتر ناراحت میکرد، چرا که از روزی که آنها پا به این خانه گذاشته بودند رابطه کایان با او بسیار خوب بود تا زمانی که خود میانهشان را شکرآب کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت۸۷ کایان لپتاپ در دست داخل پذیرایی نشسته و درحال جمعآوری پروندههای بیماران بود همانطور که مشغول تایپ موارد مورد نیاز بود آسیه کنارش نشسته و دستش را دور شانه او انداخت، کایان سرش را بلند کرد و به تک خندهای اکتفا کرده و پرسید: - Ne oldu anne, unuttun beni! <<چی شده مامان، یاد من افتادی!>> آسیه دستی روی موهای کایان کشیده و گفت: - Oğlum bu nedir! Sadece birkaç gün! <<پسرم، این چه حرفیه! این چند روز فقط!>> ادامه نداد و سعی کرد حرفهای قدیر را فراموش کند پس پرسید: - Bugün neden işe gitmedin? <<امروز چرا سرکار نرفتی؟>> کایان سر تکان داد و درحالی که سرش را بالا میگرفت با دیدن سوگل بالای پلهها آب دهانش را قورت داده و نگاهش را گرفت سپس جواب داد: - Vardiyam bir gün gecikti! <<شیفتبندی کردن، شیفتم یک روز درمیان شده!>> نگاه خیره سوگل به کایان بود در این مدتی که با آنها همخانه شده بودند بیشترین وابستگی را به کایان تجربه کرده بود، حتی با اینکه در این چند روز کایان با او هیچ کلمهای سخن نگفته بود اما شبها زیرکانه از داخل بالکن او را دید زده و دورادور حواسش به او بود. تا به حال تنها کسی که توانسته بود لبخند واقعی را به لبهایش ببخشد کایان بوده و تنها او بود که میتوانست با شوخیهای گهگاه بیمزه و دوستداشتنیاش او را بخنداند. سوگل از رفتارش بسیار پشیمان بود هرچند حرفهای بکتاش زیر گوشش درحال رژه رفتن بودند اما نباید اینگونه میگذشت چرا که با دیدن کایان در نزدیکیاش اما بیتفاوتی او قلبش هزارانبار خود را بر سینه میکوبید. با این وجود سعی میکرد دوباره سرصحبت را با او باز کند تا قلبش آنقدر بیتابی نکند. عمه هاریکا از اتاقش خارج شد و با دیدن سوگل در اولین پله، استوار به سمتش قدم برداشته و به او که رسید با دیدن رد نگاهش اخم کرده و بیتفاوت گفت: - حال دختر خودم چهطوره؟ سوگل تشکری کرد اما بسیار سرد و بیروح. عمه اشارهای به کایان کرده و گفت: - این روند رو ادامه بده! این بهترین کاره. سوگل که تیکه حرفش را گرفته بود آبدهان را قورت داده و برای این که جلوی عمه بیاحترامی از او سر نزند ببخشیدی گفته و از پلهها پایین رفت. همزمان صدای راحله در سالن پیچید که درحال صحبت با مهناز بود. - بله- بله! حتما! - نه نیازی نیست من خودم به همه میگم. - خدا حفظش کنه. انشالله همیشه به شادی! - سلامت باشید به آقا بویوک هم سلام برسونید، مچکرم، بله تلفن رو میدم با عمه صحبت کنید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۸ عمه هاریکا پلهها را آرام- آرام پایین آمد و تلفن را از دست راحله گرفته و مشغول صحبت شد، قضیه از این قرار بود که فلور یک خواستگار پولدار و عالی داشت و مهناز، عمه خانوم و بقیه را برای امشب دعوت کرده بود تا مشورتهای لازم انجام شود. سوگل به سمت مبلها رفته و دقیقا روبه روی کایان نشست، کایان یک پیراهن گشاد کرمرنگ با شلوار مشکی گشادتر در تن داشته و درحالی که با لپتاپ کار میکرد دستی به ابروهای پهنش کشید. متوجه سوگل که روبه رویش نشسته بود شده بود اما از قصد نگاهش نمیکرد، اما نگاه سوگل کاملا خیره او بود. عمه خانوم پس از اتمام صحبت قضیه را به همه گفته و از همه خواست تا امشب به خانه بیوک بروند کایان پوفی کرده و در دل گفت: - Asla ! <<عمراً !>> دستش را به موهایش کشیده و سپس گردنش را ماساژ داد هر چهقدر سعی کرد که نگاهش به سوگل نیفتد اما آخر سر موفق نشده و سرش را بالا گرفت و با نگاه خیره سوگل روبه رو شد. سوگل با خجالت سرش را پایین انداخت قلبش داخل سینه بیتابی میکرد اصلاً نمیدانست چه شده آنقدر حواسش پرت بود که متوجه حرف عمه خانم نشد. نزدیک شب بوده و همگی برای رفتن آماده شده بودند از آنجایی که کایان قصد رفتن نداشت وارد حمام شده و مشغول استحمام شد سوزان درحالی که دست ایلناز را گرفته بود وارد اتاق کایان شده و وقتی اتاق را خالی دید با شنیدن صدای شر- شر آب به سمت حمام رفته و او را صدا زد: - کایان! کایان که تازه صورتش خیس شده بود دستی به صورتش کشیده و آبهای اضافی را از روی صورتش پاک کرد و جواب داد: - Evet kardeş! <<بله آبجی!>> سوزان سر تکان داده و گفت: - Şimdi saat kaçta banyo yapıyorsun? Ne zaman hazırlanmak istiyorsun? <<الان چه وقت حموم کردنه؟ کی میخوای آماده بشی پس؟>> کایان مصمم جواب داد: - Ben gitmiyorum, iyi eğlenceler! <<من نمیرم خوش بگذرونین شما!>> سوزان درحالی که چشمانش را ریز کرده بود گفت: - Kes şunu evlat, keşke herkesin istediği gibi olabilseydin! <<بس کن پسر، کاش یه بار هم اون چیزی باشی که همه میخوان!>> کایان شامپو را داخل دستش ریخته و موهایش را آغشته به شامپو کرده و با اکراه جواب داد: - Ölsem bile ahlakım aynı olur, sert sözlerin beni incitmez <<من اگه بمیرم هم اخلاقم همینه، حرف زور تو کتم نمیره.>> این را گفته و به سوالهای بعدی سوزان جواب نداد سوزان به طبقه پایین برگشته و قضیه را برای مادرش تعریف کرد آسیه نیز زیاد تمایلی برای رفتن کایان به خانه بیوک نشان نداد چرا که میدانست کایان با فاتح آبشان در یک جوب نمیرود از این رو همگی آماده شده و به خانه بیوک رفتند، بماند که عمه هاریکا چهقدر پشت سر کایان بد گفت. کایان نیز بعد از بیرون آمدن از حمام پیتزایی سفارش داده و پس از خوردن شام به خواب رفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۸۹ آن شب مهمانی خانه عمو بیوک به خوبی گذشت و تصمیم عمه خانوم بر این شد که خانواده دانیال خوب و با اصل و نسب هستند، پس تصمیم گرفته شد که دو روز بعد روز دوشنبه عقد کنند. آن شب فاتح سوگل را تنها برای خود میدید چرا که از کایان خبری نبوده و فاتح به تنهایی میتوانست کنار سوگل نشسته و بدون مزاحمت کس دیگر با او صحبت کند. البته اگر سوگل قبول میکرد که نکرد. صبح دوشنبه همگی از خواب بیدار شده و هر کس مشغول کاری بود آنقدر سر عمه خانم در این چند روز گرم شده بود که ماجرای ارث و میراث را کامل فراموش کرده بود. روز شیفت کایان نبوده و از سر صبح که بیدار شده بود تصمیم گرفته بود که یک روز پر انرژی و عالی را شروع کند. با این که همه با او بد تا میکردند اما او تلاش میکرد تا به شیطنتهایش ادامه دهد و خود را شاد نگه دارد! سر میز صبحانه همگی حاضر شده و درحال خوردن صبحانه بودند. آسیه همانطور که کنار امل و کایان نشسته بود رو به امل گفت: - Duş alacaksan daha hızlı yap dedi Zanamut, öğleden önce kanlarına gir de gece hazır olup ona yardım edebilelim dedi <<اگه قراره دوش بگیری سریعتر انجام بده زنعموت گفته قبل از ظهر بریم خونشون تا شب هم آماده بشیم و هم کمک دستش باشیم.>> سپس به سمت کایان برگشته و گفت: - Kayan oğlum, artık gitmeye hazırlansan iyi olur <<کایان جون پسرم، بهتره توام از همین الان آماده رفتن بشی.>> کایان یکتای ابرویش را بالا انداخته و درحالی که لقمهای کره و عسل برای خود گرفته بود با پوزخند جواب داد: - ben galmiagemki <<من که قرار نیست بیام.>> آسیه یک نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند کسی متوجه صحبتهایشان شده یا نه سپس لبهایش را به هم دوخته و زیر لب زمزمه وار گفت: - Niar'da ne saçma bir oyun, kahvaltıdan sonra hazırlanın! Harika Teyze o günün arifesinde arkanızdan binlerce tuhaf şey söyledi! <<کایان مسخره بازی در نیار پس از صبحانه آماده میشی! پریروز عمه هاریکا هزارتا حرف ناجور پشتت زد!>> کایان برای خلاصی از صحبتهای مادرش گفت: - Bugün hastaneye gidiyorum, gelemiyorum <<من امروز میرم بیمارستان نمیتونم بیام.>> آسیه مشکوک پرسید: - Bugün en sevdiğiniz gün değil mi? <<امروز که روز شیفتت نیست؟>> کایان سری تکان داده و به دروغ جواب داد: - Bu benim vardiya günüm değil ama oraya arkadaşımın yerine gitmem gerekiyor <<روز شیفتم نیست ولی به جای دوستم باید برم اونجا.>> با اینکه برای آسیه جای بحث نمانده بود اما میدانست که کایان از رفتن به خانه بیوک بیزار است پس زیاد اصرار نکرد. سوگل که تمام حواسش به صحبتهای آسیه و کایان بود لبش را به دندان گرفته و در دل گفت: - همینه! صبحانه که تمام شد همگی به اتاقهایشان رفته و برای رفتن آماده شدند راحله درحالی که لباسش را از روی رخت آویز برمیداشت رو به سوگل گفت: - این امکان نداره. سوگل دستانش را داخل جیب شلوار راحتیاش گذاشته و گفت: - مامان لطفاً باید برم کتابخونه چند تا کتاب نخونده دارم که خیلی برام مهم هستند سامان گفته باید اونا رو حتماً بخونم نمیگم که نمیام شب حتماً برای شام میام نگران نباش. راحله برس را از داخل کشو برداشته و روی موهای طلایی رنگش کشیده و پرسید: - اگه بابات بپرسه من چی بهش بگم میدونی که خیلی حساسه؟ سوگل همانطور که روی تخت مینشست جواب داد: - مامان لطفاً انقدر اذیت نکن عقد مگه ساعت ۷ نیست من تا اون موقع خودم رو میرسونم، از الان برم خونه اونا که چی بشه؟ و درحالی که به قیافه چندش آور فاتح فکر میکرد در دل گفت: - اگه از الان برم اونجا باید حرفهای صد من یه غاز و بی سر و ته فاتح رو گوش بدم. همانطور که تمام حواسش به کارهای راحله بود دوباره در دل گفت: - باید بمونم و با کایان صحبت کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۹۰ پس از صحبتهای زیاد بالاخره مادرش را راضی کرد تا در خانه بماند، حدود یک ساعت گذشته بود که آسیه به همراه سوزان وارد اتاق کایان شدند. کایان که در حال کار با لپ تاپش بود همانطور که روی تخت چهار زانو نشسته بود پرسید: - Peki neler oluyor? <<خیر باشه باز چه خبره؟>> سوزان رو به او گفت: - Kardeşim, en azından akşam yemeğine gel <<داداشم حداقل شب شام بیا زشته.>> کایان درحالی که مطالبی را داخل لپتاپ تایپ میکرد بدون این که آن دو را بنگرد جواب داد: - Gelebileceğimi sanmıyorum <<فکر نمیکنم بتونم بیام.>> آسیه به آرامی اشارهای به سوزان کرده و خود از اتاق خارج شد سوزان چند قدم به سمت کایان آمده و درحالی که کنارش روی تخت مینشست دستش را روی شانه او گذاشته و به آرامی گفت: - Kiminle dalga geçiyorsun? <<ببینم تو با کی داری لج میکنی؟>> کایان دستی روی صورتش کشیده و درحالی که به رفتار اخیر اهالی این خانه فکر میکرد به سمت سوزان برگشته و با او چشم در چشم شد و گفت: - Kendimi hiç iyi hissetmiyorum <<بیخیال سوزان اصلاً حالم خوب نیست.>> سوزان نزدیکش شده و بوسهای روی شانهاش زد و همانطور که دستش را در دست او میگذاشت زمزمهوار گفت: - Efendim, neden kendinizi iyi hissetmiyorsunuz? <<قربون تو برم چرا حالت خوب نیست؟>> کایان آب دهانش را قورت داده و جواب داد: - Boş ver <<بیخیال.>> پس از این که سوزان خیلی اصرار کرد، کایان نفس عمیقی کشیده و جواب داد: - Gerçekten neden kimseyi umursamadığımı bilmiyorum! <<واقعا نمیدونم چرا برای هیچکس هیچ اهمیتی ندارم!>> چشمان سوزان گرد شده و درحالی که با دو دستش صورت کایان را قاب میگرفت گفت: - Bu ne anlama geliyor? Bu nedir? Kimseyi umursamamak ne demek? <<یعنی چی؟ این چه حرفیه؟ یعنی چی که برای هیچکس اهمیتی نداری؟>> کایان از رفتار بقیه با او کمی با سوزان صحبت کرده و سوزان او را آرام کرد و در آخر گفت: - Sen benim her şeyimsin biliyorsun <<میدونی که تو همه چیز منی.>> لبخند محوی روی لبهای کایان نقش بست و درحالی که به سوزان نزدیک میشد او را بغل گرفته و گفت: - Teşekkür ederim en azından beni sakinleştirdin <<ممنونم که لااقل تو آرومم میکنی.>> کمی با یکدیگر صحبت کردند تا این که سوزان از اتاق خارج شده و کایان به لپتاپ چشم دوخت. در این چند روز تمام فکرش در پی تغییر رفتار سوگل بود، میدانست رفتار سوگل شاید به خاطر حرفهای پدرش بوده اما باز هم ناراحت بود، حداقل سوگل میتوانست توضیح دهد. حدود نیم ساعت دیگر داخل اتاق ماند تا این که سر و صداهای طبقه پایین تمام شده و خانه در سکوت فرو رفت. کایان همانطور که از اتاق خارج میشد دستی به صورتش کشیده و پلهها را تند- تند پایین رفت، دستش هنوز به نرده طلایی رنگ و سلطنتی بود که با دیدن افرا گفت: - Akçaağaç! Mürettebat ve aşçıları burada toplayın <<افرا! خدمه و آشپزها رو جمع کن اینجا.>> افرا درحالی که نگاهش به چهره تهریشدار و موهای پرپشت کایان بود چشمی گفته و وارد آشپزخانه شد، کایان کمی منتظر ماند تا این که همگی که حدودا ۱۲ نفر میشدند داخل سالن مهمان جمع شدند، کایان لبخند به لب رو به همه گفت: - Arkadaşlar çok çalıştınız, bugün evde benden başka kimse yok, herkes dinlenmeye gitsin, bugün izinli olsun <<دوستان خیلی زحمت کشیدید، امروز کسی جز من خونه نیست، همگی برید استراحت کنید، امروز رو مرخصید.>> بعضی ها ترکی را متوجه شده و به بقیه گفتند که حرف کایان چیست. هرکس با شوق فراوان دیگری را مینگریست اما همه مستأصل بوده و از عمه هاریکا و بکتاش میترسیدند، یکی از خدمه جواب داد: - Ama efendim, öğle ve akşam yemeğiniz! <<اما آقا ناهار و شام شما!>> کایان حرفش را قطع کرده و گفت: - Yemek yapmayı bilmemi, gidip eğlenmemi istemiyor <<نمیخواد من خودم آشپزی بلدم، برید خوش بگذرونید.>> سپس خود نیز با لبخند چرخی زده و گفت: - Ek olarak <<درضمن!>> همانطور که عادت همیشگیاش بود تا انعامی به کارکنان دهد بلند ادامه داد: - Bugün benim için özel bir ipucun var <<امروز یه انعام مخصوص هم پیش من دارین.>> افرا با چشمانی که با دیدن کایان ذوق زده شده بود به چهره و تیپ خاصش با پیراهن آستین بلند کرمی و شلوار مشکی چشم دوخته و در دل گفت: - مگه داریم انقدر خوشتیپ! درحال لذت بردن از تن صدای کایان شده بود که کمی بعد کایان انعام همه را داده و همه خدمه و آشپزان را مرخص کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۹۱ خانه در سکوت محض فرو رفته و همزمان کایان به فکر افتاد، چند روزی بود آهنگی ذهنش را مشغول کرده بود و شب و روز آن را زمزمه میکرد، با صدای بم و رسا اهمی کرده و آهنگ را با ریتم خاص و صدای دلنشین به زبان آورد: آهنگ سئوگیلیم سنین ایچین <<الیاس یانچینتاش>> Sevgilim senin için Senin için varım bu dünyada Ben mecnun gibi sevda da Gel öyle sevgi öyle seven Olmasın dünyada Bir nefes gibi sanki teslimim Girdin hayatıma sen Rüzgar esti mi Saklı resmini Koydum kalbime ben Senle yaşadım sevginin özünü Çekme gözümdem ne olur yüzünü Bugünün üzülür , çekerim üzünü Ruhuma süzülürken << ای عشق من برای تو برای تو هستم در این دنیا من عین مجنون هستم در عاشقی بیا تا همچین عشقی همچین عاشقی نظیرش در دنیا نباشه همانند یک نفس انگار تسلیم توام داخل زندگی من شدی تو باد وزیدن گرفت نگه دار عکست را من اونو در قلب خودم گداشتم با تو من خود عشق رو تجربه کردم لطفا از چشم من چهره ات را کنار نکش اگه امروزت غصه دار شه، غصه ات را میکشم در حالی که به سمت روحم بیصدا پرواز میکنی >> سوگل که هنوز داخل اتاق بود با شنیدن صدای آهنگ که توسط کایان خوانده میشد، به آرامی در اتاق را باز کرده و خارج شد، از بالای پلهها پایین را دید زد و با دیدن کایان که پشت پیانو نشسته ولی بدون نواختن پیانو آهنگ را با صدای رسایش میخواند لبخند پهنی روی لبش نشست، مخصوصا با متن آهنگ که میگفت: <<سئوگیلیم>> بیشتر کیف میکرد. کایان کاملا در حس فرو رفته و با ریتم آرام و صدای رسایی مشغول خواندن بود، درحین خواندن این آهنگ به چهره ریزه میزه سوگل با آن چشمهای آبی براق و ابروان خوشفرم، لب و دهان سرخ و زیبا و... میاندیشید. از طرفی حواسش به رفتار این چند روزه سوگل بود که گهگاه بیهوا او را مینگریست و گاهی روی از او برمیگرداند. خود نیز متوجه رفتارهای غیرعادی سوگل بود اما نمیتوانست چیزی بگوید. تکیهاش را به دستان پرتوانش کرده و به پشت خم شد، با خم شدنش سیب گلویش بیشتر نمایان شده و صدایش بمتر شد. سوگل که یواشکی به صدای او گوش سپرده و غرق لذت شده بود دانه- دانه پلهها را پایین آمد، آرام قدم برمیداشت تا صدای پایش مورد توجه کایان نشده و بیشتر از صدایش لذت ببرد. درحالی که به آرامی به ستون تکیه میداد دوباره به صدای کایان گوش سپرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۹۲ چند ثانیه رد شده بود که صدای گوشی سوگل، او را از خلوتش جدا کرده و کایان را بهت زده به سمتش برگرداند. کایان آهنگ مابین لبانش ماسیده و با تعجب به پشت سر برگشت، هر دو مات و بهت زده یکدیگر را نگاه میکردند که کایان ابرویی بالا انداخته و گفت: - Beni bıraktın zehirli kız, burada ne işin var? <<دختر زهر ترکم کردی، تو اینجا چیکار میکنی؟>> سوگل دستپاچه با دیدن عکس سما، گوشی را خاموش کرده و به تته- پته افتاد، درحالی که دنبال جواب میگشت کایان دوباره پرسید: - Ne zaman aşağıdasın? << از کی پایینی؟>> سوگل لبهایش را با زبان تر کرده و نگاهی به اطراف انداخت دنبال جواب بود اما چیزی که از دهانش خارج شد جوابی نبود که کایان میخواهد، با لبخند ریزی همانطور که آهنگ در ذهنش قدم رو میرفت گفت: - خیلی قشنگ میخوندی. این جمله کافی بود تا کایان از بهت خارج شده و نرمتر شود، لبخند روی لبش نشست و گفت: - Müteşekkir <<ممنون.>> سپس پرسید: - Gitmedin mi? <<مگه تو نرفته بودی؟>> سوگل نوچی کرده و نگاه آبیاش را مستقیم به کایان دوخت درحالی که دستانش را از پشت به هم قفل کرده بود با ناز لبش را به دندان گرفته و سرش را پایین انداخت کایان تمام حواسش به رفتارها و کارهای او بود درحالی که هنوز هم از او ناراحت بود اما از این که دوباره با او هم صحبت شده بود لبخند رضایت روی لبانش نشسته بود کایان دستی به صورتش کشیده و لبخندش را حفظ کرد. سوگل درحالی که با پایش روی زمین ضرب گرفته بود حرکت کرد و به سمت کایان رفته و روی صندلی سلطنتی سفید رنگ مخصوص پیانو که کمی جا مانده بود نشست. به آرامی نشست و رو به کایان گفت: - خدمتکارها کجان؟ کایان جریان را تعریف کرده و در آخر گفت: - Allah'ın o kullarına gidip kendileri için mutlu olmalarını söyledim <<گفتم اون بنده خداها هم برن یکم واسه خودشون خوش باشن.>> ادامه داد: - Öğle ve akşam yemeklerini kendim pişiriyorum <<ناهار و شام هم خودم درست میکنم.>> سوگل درحالی که نفسی تازه میکرد متوجه بوی عطر سرد و جذاب کایان شد نفس عمیقی کشید و بوی عطر را تا ته ریهاش فرستاد سپس درحالی که هنوز هم خجالت میکشید با من و من پرسید: - کایان! از دست من خیلی ناراحتی؟ کایان درحالی که با یک دستش موهایش را به سمتی میفرستاد پایش را به سمت دیگر صندلی انداخته و دقیقاً با سوگل روبه رو شد با فاصله کمی که با او داشت چهرهاش را متعجب نشان داده و با سادگی و مظلومیت سرش را تکان داده اما چیزی نگفت. سوگل سرش را بالا گرفته و خیره چشمان کایان شد همانطور که این پا و آن پا میکرد گفت: - امروز موندم خونه تا یکم باهات صحبت کنم میشه؟ کایان تشنه صحبت با سوگل بود اما زیاد خود را مشتاق نشان نداد و تنها به تکان سر اکتفا کرد. سوگل با لکنت گفت: - راستش... میدونم که از اون روز، یعنی روز تولد عمه... ازم ناراحتی... نمیخوام از دستم ناراحت باشی! کایان درحالی که پوست لبش را با دندان میکند به دروغ گفت: - Hayır, üzgün değilim <<نه ناراحت نیستم.>> این حرفش باعث شد سوگل با تعجب به او چشم بدوزد سپس درحالی که لبخند کجی روی لبش مینشست گفت: - قشنگ معلومه که ناراحت نیستی تو که همون کایان چند روز پیش نیستی. لبخند مصنوعی کایان نشانگر حرف دلش بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۹۳ سوگل همانطور که لباسهای کایان را از زیر نظر میگذراند گفت: - جدی ناراحت نیستی؟ کایان دوباره پوزخندی زده و چیزی نگفت سوگل گوشیاش را داخل دستش تکان داد و پس از مکث کوتاهی زبان باز کرد: - ببین راستش... اون روز توی مهمونی عمه خانوم... همش تقصیر بابا شد... یعنی من میخواستم باهات برقصم ولی... سکوت کرد و چیزی نگفت چند ثانیه گذشت سپس ادامه داد: - توی حیاط هم منظورم از این که گفتم از جفتتون هم متنفرم... منظورم فقط فاتح بود یعنی... دوباره سکوت کرد و چیزی نگفت، کایان قلبش عین دختران نوجوان با هیجان به سینهاش ضربه زده و لبخندی روحیهبخش روی لبش نقش بسته بود سعی کرد سوگل را نگاه نکند و نگاهش را به زمین دوخت اما با شنیدن حرفهای سوگل گویی که دلش خنک شده بود نتوانست چشم از او بگیرد. لبش را داخل دهان کشید و با دندان به جانش افتاد همچنان لبخند روی لبانش بود اما هنوز سوالی ذهنش را مشغول کرده بود. خیلی دوست داشت بداند پسری که در مهمانی عمه خانم حضور داشت که بود. سوگل نفسی آسوده کشید از این که همه چیز را به کایان گفته، چشمهایش را بسته و نفسش را بیرون فوت کرد. احساس میکرد که زیر نگاه سنگین کایان نمیتواند دوام بیاورد، به آرامی به سمتش برگشت و با دیدن نگاه خیرهاش نتوانست از آن چشمان مشکی چشم بردارد، نگاهش مابین چشمان کایان در دوران بود. کمی نگاهش را پایینتر آورد و روی لبان کایان ثابت نگه داشت اما سریع چشم بسته و در دل گفت: - این پسر چی داره که منو جذب خودش میکنه؟ هر دو در آتش گرمای خویش درحال سوختن بودند اما بدون هیچ حرفی کایان سوگل را و سوگل زمین را نگاه میکرد. سوگل برای تغییر این وضعیت آبدهانش را قورت داده و پس از نفس بلندی که سر داد گفت: - آهنگی که میخوندی رو میشه یه بار دیگه بخونی؟ این بار نه تنها لبهای کایان به خنده باز شد بلکه چشمانش نیز لبخند را تجربه کرد، همانطور که ابروهایش را بالا میفرستاد لبهایش را جمع کرد و گفت: - bosh ver <<بیخیال.>> اما سوگل دست بردار نبود چرا که از متن و ریتم آهنگ لذت برده بود کایان گوشی را از روی میز برداشته و گفت: - Bekle, sana şarkıyı çalacağım, dinle <<صبر کن آهنگش رو برات باز کنم گوش کن.>> سوگل به شوخی گوشی را از دستش گرفته و گفت: - نه نه نه اینطوری نمیشه باید خودت بخونی. سپس گوشی کایان را در دست گرفته و منتظر شد، کایان دستانش را در هم قلاب کرده و درحالی که به خاطر حضور سوگل در کمترین فاصله با خود معذب بود گفت: - Bir şartım var, okumak istiyorsan gözlerini kapatmalısın <<یه شرط دارم اگه بخوای بخونم باید چشماتو ببندی.>> لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت ۹۴ سوگل پس از لبخندی ریز، چشمانش را بست و گفت: - قبول! کایان اهمی کرده و درحالی که گوشی را از دست سوگل میگرفت باز کرده و دکمه پخش آهنگ را زد و همزمان با خواننده مشغول خواندن شد. با هر <<سئوگیلیم>> گفتنهایش قند در دل سوگل آب میشد و لبخندش پررنگتر جلوه میکرد. کایان حین خواندن نگاهش به او بوده و با دیدن لبخندش با شوق و ذوق بیشتر به خواندن ادامه میداد. به قسمت اصلی آهنگ که رسید سوگل نتوانست چشمانش را بسته نگه دارد و لای چشمانش را باز کرد با باز کردن چشمانش کایان خواندن را قطع کرده و اجازه داد تنها آهنگ در گوشی پخش شود چند ثانیه به یکدیگر زل زدند تا اینکه سوگل سرفه کوتاهی کرد و همزمان آهنگ تمام شده و آهنگ شادی پخش شد. لبخند روی لب هر دو نشست همان آهنگی بود که سوگل خیلی دوست داشت با لبخند یاد روزی افتاد که با هم به کتابخانه رفته بودند و کایان آنجا گفته بود که دوست دارد این آهنگ را باز کرده و جلوی عمه خانم برقصد تا حرصش را در بیاورد. خندید و این موضوع را به زبان آورد و با خنده بلند بالای کایان روبه رو شد، سوگل نیز پس از کمی خنده گفت: - قول دادی پیش عمه خانم برقصی یادت که هست؟ یه بار باید این آهنگ رو پیشش باز کنم ببینم چه میکنی؟ کایان دوباره لبخندی زده و گفت: - Kimseden korkmuyorum, özellikle de teyzemden, onun önünde bu şarkıyı çalıp dans etsem ikimizi de evden atsın diye <<من از هیچکس نمیترسم مخصوصاً عمه خانوم، جوری این آهنگ رو پیشش باز کنم و برقصم که جفتمون رو هم از خونه بیرون کنه.>> این را گفته و دوباره به خنده افتاد و سوگل نیز خندهاش گرفت. سوگل درحالی که با ریتم آهنگ شانهاش را تکان میداد گفت: - برقص تا برای اون روز آماده باشی. کایان با خنده ابرویش را با شیطنت بالا فرستاده و دقیقاً مثل سوگل شانهاش را تکان داد و گفت: - Önemli değil <<اینکه کاری نداره.>> با ریتم آهنگ دستانش را نیز به حرکت درآورده و گفت: - Önce ben dans edeyim, Fatih geçen seferki gibi sinirimizi bozmak için burada değil <<یکم برقصم، مثل دفعه پیش فاتح هم اینجا نیست که اعصابمون رو خورد کنه.>> سرجایش با لبخند کمی دستانش را تکان داده سپس بدون حرف به خندههای سوگل چشم دوخت همانطور که حواسش به موهای بافته شده سوگل و لباس آبی رنگش بود با خود گفت: - Ne Fatih, ne teyzem, ne Bektaş, ne başkası sinirlerimi bozamaz <<هیچ کس نمیتونه اعصاب من رو خورد کنه نه فاتح نه عمه نه بکتاش و نه هیچ کس دیگهای.>> هنوز هم حواسش به رنگ لباس سوگل بود که با پوست سفیدش تضاد جالبی ایجاد کرده بود موهای بافته شدهاش چهره آرام و زیبایش را زیباتر کرده و چشمان خیره کنندهاش براقتر به نظر میرسید لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 2 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 اسفند، 2024 پارت۹۵ کایان همانطور سر به زیر نشسته بود که سوگل بیمقدمه گفت: - بخشیدی منو؟ کایان سر بالا گرفته و درحالی که سعی میکرد نگاهش را مستقیم به چشمان سوگل ندوزد چیزی نگفت. سوگل دوباره لب زد: - ها؟ کایان با اخمی که به پیشانی داشت، جدی شده و گفت: -garchek soiliajacsin bir shey sorajam sandan? <<یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ سوگل بهت زده درحالی که از تغییر رفتار و قیافه جدی کایان تعجب کرده بود گفت: - آره بپرس! کایان تک سرفهای کرده و پس از اینکه سرش را خاراند جدیتر شده و با چشمان ریزی گفت: - O gün teyzemin partisindeki çocuk kimdi? Aranızda aşk var mı? <<اون روز توی مهمونی عمه خانوم اون پسر کی بود؟ عشق و عاشقی بینتون هست؟>> جملهاش که تمام شد لبخند سوگل تبدیل به خنده با صدا شده و با همان خنده کایان را نگاه کرد، پس از این که کامل از خنده فارغ شد گفت: - چی؟ عشق و عاشقی؟ کایان چشمانش را ریز کرده و لبش را کج کرد و گفت: - Ne bileyim, belki ilgilenirsin diye düşündüm <<چه میدونم فکر کردم شاید بینتون علاقه باشه چون...>> سکوت کرد و با فاصله گفت: - Çünkü. Ona sarılacaksın. Onunla birlikte güldün <<چون... بغلش میکردی... باهاش میخندیدی...>> سرش را تکان داده و دوباره گفت: - Onun yanında çok rahattın <<خیلی باهاش راحت بودی.>> سوگل جزء به جزء رابطهاش را با سامان برای کایان تعریف کرده و در آخر گفت: - خب ببین من داداش ندارم و سامان رو مثل داداش خودم میدونم اون هم خیلی مهربونه و همیشه حواسش به من هست. کایان که خیالش راحت شده بود کم- کم لبخند مصنوعیاش به لبخند واقعی تبدیل شده و درحالی که هنوز به آهنگ درحال پخش گوش میسپرد گفت: - Bugün güzel vakit geçirmek, Harika'yı, Bektaş'ı, Kadir'i ve herkesi unutmak istiyorum <<میخوام امروز رو کلی خوش بگذرونیم، هاریکا و بکتاش و قدیر و همه رو بیخیال بشیم.>> سوگل با این حرفش لبخندی زده و گفت: - هاریکا رو خوب اومدی؟ کایان سری تکان داد که سوگل دوباره گفت: - خدمتکارا رو رد کردی برای ناهار چی باید بخوریم؟ کایان از جایش بلند شده و درحالی که با ریتم تند آهنگ قر میداد چرخی زده و گفت: - Sana ayak parmaklarınla değil parmaklarınla yiyebileceğin bir öğle yemeği yapacağım! <<یه ناهاری برات درست کنم که انگشتهای دستت که هیچ انگشتهای پات هم بخوری!>> سپس لبخندی زده و درحالی که با انگشت به سوگل اشاره میکرد تا از جایش بلند شود گفت: - Haydi, mutfağa gidelim <<بیا، بیا بریم آشپزخونه.>> انگار همان کایان چند دقیقه قبل نبود که با یادآوری روز جشن خشم مغزش را فرا گرفته بود. هر دو وارد آشپزخانه شده و کایان مشغول پوست کندن سیب زمینی شد، سوگل با اشتیاق و ذوق کناری ایستاده و به کایان که مشغول کندن پوست سیب زمینیها بود چشم دوخته بود به آرامی لبخندی زده و پرسید: - میخوای چی درست کنی؟ کایان سرش را بالا گرفته و گفت: - lezzetli bir şey <<یه چیز خوشمزه!>> سوگل نیز به کمکش رفته و سیب زمینیهای خرد شده را داخل ماهیتابه ریخته و مشغول سرخ کردنشان شد پس از سرخ کردن سیب زمینیها کایان مقداری گوشت چرخ کرده از داخل یخچال برداشته و برای آماده کردن کباب، چند عدد پیاز رنده کرد در حال رنده کردن پیازها بود که اشک سوگل درآمد، کایان نگاهی به او کرده و گفت: - Ne kadar hassassın kızım! <<تو چهقدر حساسی دختر!>> دستش را به سمت چشم سوگل برد تا اشکش را پاک کند که سوگل کنار کشیده و گفت: - وای اگه دستت رو اینجوری با آب پیاز به چشمم بزنی کور میشم واقعاً. و سپس خندید، کایان نیز لبخندی زد! با خنده و شوخی کباب را نیز درست کرده و از آشپزخانه خارج شدند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 3 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اسفند، 2024 پارت ۹۶ کایان دوباره به آشپزخانه بازگشت و گفت: - Dur bakalım, burada ne yiyeceğiz <<صبر کن ببینم اینجا چی داریم برای خوردن.>> در یخچال را باز کرده و یک تکه بزرگ کیک خانگی دید کیک را برداشته و نگاهی سرسری به یخچال انداخت و با دیدن ظرف بزرگ خامه و کاکائو لبخند شیطانی روی لبش نشست همه را برداشته و به سمت پذیرایی که سوگل آنجا ایستاده بود رفت. سوگل با دیدن کیک بزرگ در دست کایان لبخند زده و درحالی که به سمت سالن مهمان میرفت گفت: - بیا اینجا روی فرش بشینیم، خسته شدم انقدر روی مبل نشستم. کایان حرفش را تایید کرده و درحالی که کیک را روی فرش میگذاشت کفشهای راحتی را از پایش درآورده و نشست سوگل نیز به تبعیت از او همین کار را کرده و روی فرش نشست. کایان مقداری خامه از داخل ظرف بیرون آورده و روی کیک زد، همزمان سوگل کاکائوی آب شده داخل ظرف را روی کیک ریخته و با لبخند گفت: - جای عمه هاریکا خالی الان ببینه ما روی زمین نشستیم انقدر داد میزنه که نگو. کایان خندهای سر داده و ظرف کاکائو را از دست سوگل گرفت و اطرافش را که آغشته به کاکائو شده بود لیس زده و گفت: - Eğer çalışmamı görürse beni hemen orada öldürebilir <<این کار من رو هم ببینه شاید همین جا در جا منو بکشه.>> سوگل خنده صداداری کرده و به جای این که چندشش شود خوشش آمده و با لبخند انگشتش را داخل ظرف خامه برده و سپس داخل دهانش گذاشت و با خنده ادامه داد: - کاش اینجا بود و این کارها رو میدید تا از حرص داد بزنه و سرخ بشه. هر دو خندیدند که کایان میان خنده گفت: - Ama kalbin bu teyzeyle dolu! <<ولی دلت از این عمه خیلی پرهها!>> سوگل سری تکان داده و درحالی که انگشت آغشته به خامهاش را دوباره میلیسید با بغض گفت: - اونها از بچگی همه حرفهاشون رو تحمیلم کردن هرچی اونا گفتن باید همون میشد... یه کلمه نمیتونستم بگم نمیخوام یا نمیشه برای همین از دست جفتشون عاصی شدم! نفس پردردی کشید و ادامه داد: - من هیچ وقت نتونستم با خواسته خودم یه کاری رو انجام بدم... یعنی... سکوت کرد ولی با دیدن چهره منتظر کایان دوباره گفت: - یعنی هیچ وقت خوشحال نبودم پیششون. کایان با شنیدن این حرفها لبخند از روی لبهایش رفته و تاسف جای لبخندش را گرفت. سری تکان داد و درحالی که قیافه ناراحت سوگل را مینگریست گفت: - Neden bunlar hayatı bu kadar zorlaştırıyor? <<اینها چرا انقدر زندگی رو سخت میکنن؟>> سوگل شانهاش را بالا انداخته و زمزمه کرد: - چه میدونم والا خیلی دوست دارم زندگی که همیشه آرزوش رو داشتم رو بکنم من همیشه شیطنت، لوس بازی و کارهای قایمکی و کارهای این شکلی دوست داشتم ولی همیشه از همه این کارها محروم بودم ولی... ولی... چیزی نگفت که کایان همانطور که خیره به چشمان سوگل مقداری دیگر کاکائو روی کیک میریخت گفت: - Ama ne? <<ولی چی؟>> به چشمهای کایان چشم دوخت به لبهایش که آماده خوردن انگشت کاکائوییاش بود. همانطور که نگاهش به انگشت کاکائویی کایان بود، لبخند روی لبش نشسته و گفت: - ولی از وقتی تو اومدی اینجا همه این شیطنتها رو تجربه کردم، من هیچ وقت اجازه نداشتم طبق خواست خودم روی اپن یا حتی روی فرش بشینم یا حتی نمیتونستم لباس راحتی که دوست دارم رو توی خونه بپوشم، همیشه مجبورم میکردن که مثل یک پرنسس رفتار کنم من اصلاً اینو دوست ندارم، خیلی بهت حسودیم میشه، وقتی میبینم هر کاری که دلت میخواد رو انجام میدی! میرقصی، برای خودت لباسهای راحتی و گشاد میپوشی، موهات رو شونه نمیکنی، از همه مهمتر همیشه میخندی! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
الهه پورعلی 265 ارسال شده در 3 اسفند، 2024 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اسفند، 2024 پارت ۹۷ کایان همانطور بیصدا و بیحرف مشغول گوش دادن به حرفها و درد و دلهای سوگل بود لبخندی زده و درحالی که انگشت کاکائوییاش را به سمت سوگل میبرد کاکائو را به دماغ او زده و گفت: - Bugünden itibaren istediğin gibi yaşamak istiyor musun? Qaymaki'nin afacan ve meşgul oyunlarını ve görevlerini deneyimlemek ister misiniz? <<میخوای از امروز طوری که دلت میخواد زندگی کنی؟ شیطنت و شلوغ بازی و کارهای قایمکی رو همه اینها رو تجربه کنی؟>> سوگل با لبخند کاکائوی روی دماغش را پاک کرد، همانطور که دستش را خامهای کرده بود به سمت کایان برده و گفت: - آره خیلی دوست دارم. قصد داشت خامه را به صورت کایان بزند که کایان پیش دستی کرده دهانش را باز کرده و انگشت سوگل را با دهانش گرفته و خامه روی انگشتش را خورد. با این کارش جیغ سوگل بلند شده و کایان به خنده افتاد. کایان قاشق پر از خامه را به سمت دهانش برده و آن را با زبان تمیز کرده و گفت: - Bugünden itibaren seni rahatsız etmelerine izin vermeyeceğim, birlikte istediğimiz gibi yaşamak istiyorum, sen bana çok benziyorsun! <<از امروز نمیزارم اذیتت کنن، میخوام با هم طوری زندگی کنیم که دلمون میخواد، تو خیلی شبیه منی!>> لبخند یک لحظه هم از لب سوگل کنار نمیرفت، سرش را تکان داد و خندهاش بیشتر شد. درحالی که هر دو میخندیدند صدای گوشی کایان آنها را از خلوتشان بیرون کشید. کایان گوشی را از داخل جیبش بیرون کشیده و با دیدن شماره یکی از همکارانش داخل بیمارستان، دکمه وصل تماس را زده و جواب داد: حواس سوگل کاملا به صحبتهای کایان بود که میگفت: - Bugünkü vardiyam değil. Peki Dr. Akbari nerede? Bu olduğunda orada başka doktor yok. Çok iyi, şimdi yetişiyorum <<امروز که شیفت من نیست، پس دکتر اکبری کجاست، کی این اتفاق افتاده هیچ دکتر دیگهای اونجا نیست، خیلی خوب الان خودم رو میرسونم.>> کایان گوشی را قطع کرده و سوگل سریع پرسید: - چی شده اتفاقی افتاده؟ کاایان درحالی که آبدهانش را قورت میداد گفت: - Sanki bir çocuk kaza geçirmiş, beyni hasar görmüş ve acil ameliyata alınması gerekiyormuş gibi! Dr. Akbari de orada değil, sanırım başına bir şey geldi ve hastaneden çıktı, benim yanına gitmem lazım <<مثل این که یه بچه تصادف کرده و به مغزش آسیب رسیده و به عمل جراحی سریع نیاز داره! دکتر اکبری هم اونجا نیست فکر کنم یک مشکلی براش پیش اومده و از بیمارستان رفته، باید من به جاش برم.>> سوگل که تمام ذوقش از بین رفته بود نگاهی به کیک پر از خامه و کاکائو کرده و یاد غذایی افتاد که با هم درست کردند رو به کایان گفت: - غذا رو میخوریم بعد میری دیگه؟ کایان درحالی که از جایش بلند میشد گوشی را داخل جیب اسلش مشکی رنگش گذاشته و گفت: - HAYIR! Sanki ciddi bir meseleymiş gibi, sen yemeğini ye, ben de gelip yiyeceğim <<نه! مثل این که مسئله جدیه، تو غذات رو بخور منم برمیگردم میخورم.>> سوگل نیز به همراه او از جایش بلند شده و پشت سرش به طبقه بالا رفت، کایان تند- تند کمد را زیر و رو کرده و یک شلوار کتان بیرون آورد درحالی که دستی به سرش میکشید نگاهش به چهره عبوس سوگل افتاد و با نزدیک شدن به او گفت: - bu nedir kızım neden kaşlarını çattın? <<چیه دختر؟ چرا اخم کردی؟>> سوگل لبهایش را کمی غنچه کرده و گفت: - هیچی! قرار بود امروز خوش بگذرونیم. کایان قدمی به او نزدیک شده و درحالی که ترهای از موهایش را در دست میگرفت گفت: - Bir ya da iki saatten fazla sürmez. Hemen döneceğim <<یکی دو ساعت بیشتر طول نمیکشه سریع برمیگردم.>> لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری