رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۲۴

لبش را گزید و آرام از روی صندلی بلند شد. صدای سلام دادنش به‌قدری آرام بود که دومان به سختی شنید و لبخند کجی بی‌هوا بر روی لب‌هایش نشست. دستش را از پشت کمرش آزاد کرد، یک کتاب با جلد قهوه‌ای و باریک را از قفسه بیرون کشید و بدون آنکه نظری به سیمین بیاندازد گفت:

‌- بشین دخترجان. فکر نمی‌کردم غیر خودم کسی به اینجا سر بزنه.

سیمین بدون حرف، درحالی که قلبش همچون گنجشکی که در اتاقکی تنگ گرفتار باشد خود را به دیواره‌ی سینه‌اش می‌کوبید؛ بر روی صندلی نشست و جواب داد:

‌- آیمان خاتون گفتن براشون کتاب ببرم.

دومان پس از بستن درب، کتاب انتخابی‌اش را به دست گرفت و به سمت میز قدم برداشت. با هر قدم تلاطم وجود سیمین نیز بیشتر میشد. دومان بدون نگاه کردن به سیمین پشت میز نشست و گفت:

‌- چرا ایستادی؟ به کارت برس.

سیمین با قلبی لرزان پشت میز نشست و دستش را بی‌هوا به سمت موهای عسلی رنگش برد که آن‌ها را مرتب کند. دلش از این نزدیکی بی‌قراری می‌کرد. باور نداشت که اینقدر نزدیک هم هستند. آنقدر نزدیک که صدای نفس‌های دومان را به خوبی می‌شنید؛ بلند و واضح.

پلک‌هایش ناخودآگاه بر روی هم سرخورد تا بهتر بشنود. زمان زیادیست که انتظار این لحظه را می‌کشد. با شنیدن صدای دومان چشم‌هایش را آرام گشود و به او چشم دوخت که چشمش جز آن کتاب لعنتی چیز دیگری را نمی‌دید.

‌- اگر خوابت میاد برگرد، آیمان تنبیه‌ت نمی‌کنه.

سیمین از تصور دومان خنده‌اش گرفت و گفت:

‌- نه خوابم نمیاد؛ فقط داشتم تمرکز می‌کردم.

یک تای ابروی دومان بالا رفت و خنده‌ی کجی گوشه‌ی لبش شکل گرفت. حرف سیمین را اینگونه پنداشت که وجودش در اتاق باعث شده نتواند کتاب را درست بخواند؛ این درحالی بود که سیمین حتی کلمه‌ای از کتاب را درک نمی‌کرد چون تمام حواسش به صدای نفس کشیدن دومان بود.

حرف دو منظوره‌ی سیمین برای خودش حرف دلش بود و برای دومان برعکس تداعی میشد.

‌- عذرمی‌خوام که مزاحم کتاب خوندنت شدم.

دومان این حرف را با کنایه‌ی بسیار زد و باعث شد سیمین لبش را به دندان بکشد؛ اصلاً نمی‌خواست او اینگونه تصور کند. کتاب درون دستش را بست و با صدایی به آرامی قبل گفت:

‌- نه منظورم این نبود؛ فقط صدای بال‌زدن پرنده یه‌ذره بلنده.

دومان بالاخره از کتابش چشم گرفت و نگاهش را بالا آورد. صورت سیمین از نگاه خیره‌ی دومان رنگ گرفت و دومان از چهره‌ی غرق در شرم او حیرت کرد. اولین باری بود که او را بدون حجاب می‌دید. با خود گفت که این نمی‌تواند اتفاقی باشد، این یک شباهت نیست، این دختر خودش است. همانی که این روز‌ها فکرش را مشغول کرده‌است.

نگاهش در صورت سیمین چرخید و چون نسیم بر روی موهای بلندش سرخورد. چشم‌هایش تنگ شد و با تأمل بسیار نگاه‌کرد. نگاه نافذش دقایقی ریزبینانه صورت و موهایش را کاوید و نغمه‌ی صدای دختر روبندپوش در مغزش چندین و چند بار تکرار شد. از خود پرسید امکان دارد این تنها یک شباهت باشد؟ بلافاصله جواب خودش را داد و زیر لب گفت: «امکان نداره.»

سیمین زیر فشار سنگین نگاه دومان گیر کرده‌بود و لبش از فشار دندان‌هایش درد می‌کرد. با حرف دومان نگاهش که قفل میز بود بی‌هوا قفل چشم‌های کاوشگر دومان شد:

‌- عطرتو چرا نزدی؟

حرفش تنها تله‌ای بود که سیمین مضطرب را به راحتی در دام انداخت.

‌- ع... عطرم؟ چیزه من عطرمو... من... .

دومان باخود فکر کرد اگر اطلاعی نداشت می‌پرسید کدام عطر؛ حال که به تته‌پته افتاده بود شک دومان به یقین تبدیل شد.

کتاب درون دستش را بست. از جایش برخاست و درست بالای سر سیمین ایستاد. دستان قفل شده‌اش را از پشت کمر باز کرد و چانه‌ی سیمین را بین دو انگشت شصت و اشاره گرفت و بالا آورد. سیمین مجبور به نگاه کردن شد. رمق از وجودش پر کشیده بود و لبش می‌لرزید. دست لرزانش را بر روی کتاب بسته‌شده گذاشت و دست دیگرش مشت شد. صدای کوبش بی‌امان قلبش حتی به گوش دومان نیز رسیده‌بود.

- چطور فکر کردی پیدات نمی‌کنم؟

فشار دستش را به زیر چانه‌ی سیمین بیشتر کرد و او مجبور به ایستادن شد. رخ‌به‌رخ هم ایستاده‌بودند و به‌دلیل قد بلند دومان، سیمین باید سرش را بالا می‌گرفت تا چهره‌ی دومان را ببیند. لب‌های صورتی‌رنگ سیمین لرزید و از فشاری که دومان بر رویش گذاشته بود اشک در چشمان نقره‌فامش حلقه زد. دومان خیره به چشم‌های شفاف سیمین نگاهش را در صورت او چرخاند و به لب‌های لرزانش خیره شد. قطره اشکی از چشم سیمین به پایین سرخورد و بر روی لبش نشست. دومان با انگشت شصتش رد اشک را از کنار چشم سیمین زدود و پایین آمد. به‌قدری پایین که ناگاه نگاهش را خیره به لب‌های خیس از اشک سیمین دید.

آن روز هم در همین حالت بودند. دومان در همین زاویه و همین موقعیت سیمین را دیده‌بود و حال حافظه‌اش تصویر سیمین را کاملاً مطابقت می‌داد. دیگر شکی نداشت و این راز برایش برملا شده‌بود.

‌- مادرم فرستاده بودت؟

با حرف دومان رنگ از رخ سیمین پرید و دست لرزانش را بر سینه‌ی دومان گذاشت. با چشم‌های متعجب گفت:

‌- نه من فقط... .

‌- تو فقط؟!

از این حالت سیمین لذت می‌برد. با به یادآوردن غیب شدن‌های او در آن موقعیت‌های حساس، تنها این کار آرامش می‌کرد. عصبانی نبود؛ اما وقتی فهمید مسئول ذهن مشغول این اواخرش سیمین است، دلش می‌خواست کمی آزارش بدهد.

انگشتش را نوازش‌وار بر گونه‌ی سیمین کشید و گفت:

‌- چیه دختر جون؟ نمی‌تونی غیب بشی؟

باصدا خندید و ادامه داد:

‌- آخه تو این کار مهارت خاصی داری.

سیمین از اینکه دستش رو شده‌بود بغض داشت. این موقعیت برایش بسیار سخت بود. هردو دستش را بر روی سینه‌ی دومان گذاشت تا جوابی پیدا کند. می‌دانست اگر حرفی نزند اوضاع همین‌طور رفته‌رفته بدتر می‌شود.

سرگیجه گرفته بود و حروف از مغزش فراری بودند. دومان بدن لرزان سیمین را که دید کمی از او فاصله گرفت و گفت:

-جواب ندادی.

سیمین دست‌های لرزانش را از سینه‌ی دومان جدا کرد و گفت:

‌- چی بگم؟

دومان باری دیگر خنده‌ی کجی گوشه‌ی لبش نشست. دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرد و گفت:

‌- تو علف‌زار چیکار می‌کردی؟

حال زمان اعتراف بود و سیمین از سوال دومش می‌ترسید.

‌- برای درست کردن عطر به گل احتیاج داشتم.

گویی جواب دلخواهش را گرفته بود که سوال دومش را بلافاصله پرسید:

‌- شب خواستگاری آیمان توی باغ پشت عمارت چیکار داشتی؟

سیمین سکوت کرد، چگونه باید آن موقعیت و لباس‌ها را درست در محل قرارش با آلما‌خاتون توجیه می‌کرد.

لب‌از‌لب گشود، چاره‌ای نداشت. باید اعتراف می‌کرد که برای دیدن او به باغ رفته بود؟

‌- خوب... من... چیزه... .

دومان با ابروهای بالا رفته منتظر جواب سیمین بود.

‌- جواب سوالم انقدر سخت بود؟

سیمین با کلافگی دامن چین‌خورده‌ی لباسش را چنگ زد و گفت:

‌- نه من فقط... .

دومان که گمان می‌کرد جواب سوالش را از قبل می‌داند گفت:

‌- حدسم درسته، تورو مادرم فرستاده‌بود که قرار ملاقاتم رو با آلما خاتون خراب کنی. درست میگم؟

قطره اشک دیگری از چشم سیمین به پایین سر خورد و گفت:

‌- نه باور کنید من خودم اومده‌بودم. خواهش می‌کنم به مادرتون چیزی نگین.

دومان با این حرف سیمین بیش از آنکه قانع شود حدسش به یقین تبدیل شد. به سمت صندلی خود رفت، پشت آن نشست و گفت:

‌- لازم نیست بترسی. به هر حال این غافلگیری که مادرم در حقم انجام داد شر آلما خاتونو از سرم کم کرد. پس من اعتراضی ندارم، بهتره دیگه درموردش حرف نزنیم. بشین به کارت برس.

سیمین همانگونه که به دومان خیره بود اشکش را پاک کرد و دوباره بر روی صندلی نشست.

سکوت که حکم فرما شد صدای قلب سیمین که هنوز با قدرت و تند می‌کوبید در گوش خودش پیچید. قطره‌های اشکش خیال بند آمدن نداشت و بی‌صدا پایین می‌ریخت. از کرده‌ی خود پشیمان بود؛ اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد که دومان او را بشناسد و اینگونه رسوایش کند.

تا به همین لحظه نیز بسیار شانس آورده‌بود که دستش رو نشد. صورت خیس از اشکش را بار دیگر با دست پاک کرد و بدون آنکه حواسش باشد از پس پرده‌ی اشک به کتاب چشم دوخت.

کلمات پیش چشمش معنایی نداشتند و فقط می‌خواست از آن موقعیتی که درونش گرفتار شده‌بود رها بشود. نفس تنگ شده‌اش را آزاد کرد، بدون آنکه حتی ذره‌ای از کتاب را متوجه شده‌باشد به قصد برگشت از جایش بلند شد و باقی کتاب‌ها را به جای خود بازگرداند.

پارت ۲۵

دومان در تمام مدت سیمین را از گوشه‌ی چشم زیر نظر داشت. سیمین بدون حرف عزم رفتن کرد که باز با صدای دومان متوقف شد:

‌- بهتره در این موقعیت اون کتابو برای آیمان نبری.

سیمین با کلافگی چشم‌هایش را بر روی فشرد و گفت:

‌- پس چی ببرم؟ من که هیچ‌کدوم از کتاب‌ها رو نخوندم.

دومان کتاب درون دستش را زمین گذاشت و به سمت سیمین قدم برداشت. رو‌به‌رویش با فاصله ایستاد و گفت:

‌- این کتاب روایتگر زندگی دختریه که به دست عشقش کشته میشه.

سیمین همان‌طور که به چشم دومان خیره بود گفت:

‌- شما همه‌ی این کتاب‌ها رو خوندی؟

کتاب را از سیمین گرفت، آن را به سمت قفسه برد و در جایش گذاشت.‌ همان‌طور که در حال گشتن به دنبال یک کتاب دیگر بود گفت:

‌- همشو نه؛ اما کتاب‌های زیادی خوندم.

سیمین که تا آن لحظه رمقی در وجودش نبود لرزشی عجیب در بدنش پیچید و قلبش ناگهان شروع به بی‌قراری کرد.

خود را در آغوش کشید و گفت:

‌- به نظرتون چه کتابی مناسبه که براشون ببرم؟

دومان کتاب نسبتاً قطوری که جلد سبزرنگی داشت را به دست گرفت و گفت:

‌- این کتابو خیلی دوست داره.

در نگاه دومان عشق می‌دید. لحظه‌ای به آیمان حسادت کرد و دلش خواست به جای او باشد. دومان با دیدن سیمین که در آغوش خود جمع شده، دلش خواست او را گرم کند؛ اما غرورش اجازه نداد. کتاب را به دست سیمین سپرد و گفت:

‌- برگرد پیش آیمان.

و دوباره پشت میز نشست و مشغول شد. سیمین کتاب را در آغوش گرفت و بدون کلامی دیگر عزم رفتن کرد. لرزش بی‌سابقه‌ی قلبش را به حساب نزدیکی‌اش با دومان گذاشته‌بود؛ اما نمی‌دانست چیز دیگری انتظارش را می‌کشد.

درب اتاق را گشود و تا خواست اتاق را ترک کند صدای دومان دوباره او را متوقف ساخت:

‌- دختر جان وایسا.

سیمین از دختر خطاب شدن توسط دومان اخم کمرنگی بر چهره‌اش نشست. دومان می‌خواست نام دختر رویاهایش را بپرسد؛ اما باری دیگر غرورش مانع شد:

‌- مراقب آیمان باش.

سیمین چشم زیرلبی گفت و اتاق را ترک کرد.

تنش هنوز در اثر اتفاقات درون کتابخانه می‌لرزید و رد اشک را بر روی صورتش حس می‌کرد. از تصور موقعیتی که در آن بودند لبخند بر لبش نشست و به سرعت قدم‌هایش افزود.

پشت در اتاق آیمان ایستاد و تقه‌ای به در وارد کرد. با شنیدن صدای آیمان وارد اتاق شد و سلام کرد.

آیمان با دیدن سیمین بر روی تخت نشست، موشکافانه چهره‌اش را از نظر گذراند و گفت:

- خب، برام چی آوردی؟

سیمین کتاب را از آغوشش بیرون کشید و گفت:

‌- این کتاب... .

آیمان با دیدن کتاب لبخندی عمیق بر روی لبش شکل گرفت و خاطرات کتاب خواندن دومان در شب‌هایی که از تاریکی می‌ترسید در ذهنش تداعی شد. حال اطمینان پیدا کرد که نقشه‌اش عملی شده است.

آیمان بر روی تخت دراز کشید و سیمین بر روی صندلی کنار تخت نشست و شروع به خواندن کرد. صدای سیمین برایش همچون نوای موج‌های دریا ارامش‌بخش بود و آرا‌م‌آرام او را به خواب فرو برد.

دقایقی بعد سیمین درون تخت‌خواب تک‌نفره‌اش دراز کشیده‌بود. درحین خواندن کتاب برای آیمان چندین و چند‌بار سردرد‌های کوتاه و عجیبی به سراغش آمده بود که حس عجیب و مرموزی را در وجودش بیدار کرده‌بود.

لحاف مخمل قرمز‌رنگ پیکر سپید‌پوشش را در آغوش کشیده‌بود و خواب به چشمش نمی‌آمد. حال که می‌دانست دومان نیز او را شناخته، حسی عجیب داشت.

 حسی شبیه ترس و هیجان که در وجودش آشوب به‌پا می‌کرد. حس می‌کرد تمام اجزای وجودش در هم می‌لولند و قلبش با بی‌قراری، نبض‌های نامتعادلی داشت. دانه‌های عرق بر گردنش نشسته‌بود و احتیاج داشت هیجانش را خالی کند. به‌سمت تخت نورگل که سمت چپش قرار‌داشت چرخید و وقتی او را غرق در خواب دید بی‌هوا از جایش برخاست. باری دیگر سرش درد گرفت و باعث شد دستش را برای چند ثانیه بر روی سرش بگذارد. بیش‌ از این تحمل نداشت، دیوار‌ها در حال خفه کردنش بودند و بی‌قرارش می‌کردند. نفسش به شماره افتاد و این برایش بسیار عجیب بود.

با به تن کردن روپوش سفیدی بر روی پیرهن سفید و بلند بدون آستینش ابتدا از اتاقک کوچکی که در گوشه‌ی اتاق آیمان بود خارج شد و سپس بی‌صدا و آرام اتاق را ترک کرد.

در راهرو‌های خالی سکوت بود و صدای قدم‌های آرام سیمین به بلندترین شکل ممکن پژواک می‌شد. فانوس‌هایی که به دیوارهای سفید‌رنگ آویزان بود مسیر خروجش را روشن می‌کرد. هنوز آن احساس خفه‌کننده در وجودش قلیان می‌نمود و احتیاج داشت ذره‌ای از هوای آزاد را استشمام کند. قلبش هم‌چنان با ریتم نامتعادلی می‌تپید و این بی‌قرارش کرده‌بود.

فانوس مشکی رنگی که با قلاب کوچکی به دیوار آویزان بود را برداشت. از طریق پله‌ها به طبقه‌ی پایین رفت و به سمت باغ پشت عمارت به راه افتاد. می‌دانست در حیاط اصلی نگهبان‌ها و خدمه رفت‌وآمد دارند و نمی‌تواند به راحتی از آن محل عبور کند. با ورود به فضای تاریک و سرد باغ ضرب‌آهنگ قطرات باران در گوشش نجوای آرامی را شروع به سرودن کرد. بوی نم خاک در مشامش پیچید و باعث شد چندین و چند بار نفس عمیق بکشد. نه انگار نمی‌شد، چرا هنوز هم نفسش تنگ بود؟!

جایی بین درخت‌ها ایستاد و در حالی که تنها یک متر از اطراف را می‌دید دستانش را در دو سوی بدنش باز کرد و صورتش را روبه آسمان گرفت تا قطرات صورتش را بشویند. بی‌توجه به سرما روپوش لباسش را از تن خارج کرد و قطره‌ها مستقیم با شانه‌ی برهنه‌اش برخورد کردند.

گمان می‌کرد با هوای تازه التهاب درونش آرام بگیرد، اما صدای رعد همچون پتک بر سرش شروع به نواختن کرد و با ریزش قطره‌های باران بر روی صورتش قلبش هم تند‌وتند‌تر تپید. چشم‌های بسته شده‌اش ناگهان از ترس باز شد و هر دو دستش بر روی قلب ناآرامش جای گرفت.

دردی طافت‌فرسا در آنی سرش را دربرگرفت و هم‌زمان با روشن شدن آسمان صدای بلند رعد نیز تنش را از ترس لرزاند. با تعجب بسیار دستش را بر روی سرش گذاشت و با صدای دوباره‌ی رعد دردی فجیع دوباره در سرش شروع به جولان کرد.

دیگر تاب‌وتوان مقابله نداشت، با هر صدای رعد دردی عجیب در سرش می‌پیچید. صدای جیغ بلندش در میان هیاهوی آسمان گم شده‌بود و حنجره‌اش می‌سوخت.

چه چیزی او را به آن مکان کشاند؟ حال خرابش یا قلب بی‌قرارش؟!

رعدی با بلندترین صدایی که تا آن روز شنیده‌بود در آسمان غرید و در آخرین غرش، تن لرزانش بی‌رمق بر روی زمین پوشیده از برگ افتاد. در پس پرده‌ی چشمش تصاویر واضحی نقش بستند؛ تن سپید‌پوشش در دل تاریکی می‌لرزید، اما در سرش دیگر آن درد عذاب‌آور نبود. درد‌ها جایشان را با تصاویر عوض کرده‌بودند. در دل تاریکی آتشی مهیب روشن بود و سیمین مابین خاکستر‌های آغشته به خون قدم میزد.

نگاه وحشت‌زده‌اش به جسد‌های برهنه‌ی کودکانی که در میان خونابه‌های متعفن غرق بودند، خیره‌بود. آتش به حلقه‌ای که جسد‌ها دورتادورش تشکیل داده بودند نور قرمز می‌تابید و نجوای صدای ترسناک پیرزنی کلمات نامفهومی را در سرش می‌پیچاند. حس ترس و وحشت، آن تصاویر ملموس را جلوی چشمانش به‌تصویر کشید و حس تنهایی آزاردهنده‌ای در وجودش بیداد کرد.

با‌ترس و در تاریکی می‌دوید، دریغ از رسیدن به مکانی مشخص.

بازوانش ناگاه اسیر دست‌های قدرتمندی شد و سیمین هرچه تلاش می‌کرد از حصار دست‌ها رها نمیشد. در لحظه‌ای خود را از حصار دست‌های سیاه آزاد کرد و ناگهان به قعر تاریکی سقوط کرد. پس از سقوط چشم‌هایش به سرعت باز شد و سینه‌اش را درون مشتش به چنگ کشید. دستانش را بر روی قلبش گذاشت که گویی قصد بیرون آمدن از سینه‌اش را داشت. باران هنوز به قوت قبل می‌بارید و سیمین وحشت‌زده نگاهش به فانوسی بود که آرام‌آرام روبه خاموشی می‌رفت. پیکر لرزانش را از زمین کند و پس از برداشتن فانوس به سمت عمارت دوید. سردرگمی، وحشت و تعجب، بغضی سنگین و خفه‌کننده را مهمان گلویش کرده‌بود. بی‌هوا پا به داخل عمارت گذاشت و درحالی‌که انگار وزنه‌ای سنگین به پاهایش وصل بود با سرعت به سمت پله‌ها دوید.

آب از سرورویش پایین می‌چکید گویی با همان لباس‌ها درون رود‌خانه‌ای شنا کرده بود. اگر کسی او را با آن لباس‌ خواب‌های نازک و خیسی که تنش را به آغوش کشیده‌بود، می‌دید به دردسر بزرگی دچار میشد؛ اما در آن موقع شب کسی بیدار نبود و راهروها خالی بودند.

لرزی عجیب در وجودش بود که حتی قلبش را به رعشه وا داشته‌بود. با گریه‌ی بی‌صدا آن فاصله را دوید و دوید تا آنکه لحظه‌ای پیکر لرزانش را در راهروی اتاق آیمان دید. تنها تلنگری لازم بود که جسمش را پهن زمین کند. از ترس تجربه‌ی دوباره‌ی آن حس، صدای هق‌هقش را بالا‌تر برد و چند بار با گریه و ناتوانی در کنترل کردن صدایش، نام نورگل را بر زبانش جاری ساخت. حس می‌کرد چشمانش دیگر جایی را نمی‌بیند؛ اما لحظه‌ای صدای دومان را شنید و در نگاه آخر چهره‌ی مضطربش را پیش چشمان تار شده‌اش دید و بعد سقوط کرد.

***

پارت ۲۶

پس از آن افشاگری که در کتابخانه داشتند، دیگر خواب به چشم دومان نمی‌آمد. ذهنش درگیر آن دختر عجیب بود. یعنی واقعاً مادرش برای دور کردن او از آلما‌خاتون چنین لقمه‌ی چربی برایش گرفته‌بود؟ از تصور چهره‌ی دخترکی که حتی نامش را نمی‌دانست، لبخندش داشت عمق می‌گرفت که ناگهان صدای گریه‌ی بلندی از راهروی مجاور اتاقش که محل اقامت خواهرش در آن قرار داشت به گوشش رسید. صدای سیمین که با گریه نورگل را صدا می‌کرد، شناخت و هراسان به سمت صدا پا تند کرد.

بانگ کوبیده‌ شدن درب، راهروی خالی را پر هیاهو نمود. با دیدن سیمین در آن وضعیت به سرعت خود را به او رساند. توجه‌اش تماماً به صدای نفس کشیدن سیمین بود که به سختی خارج میشد. با نگاه کنترل شده به پیکر سیمین که در آن لباس‌ها‌ی نازک می‌لرزید خود را به او رساند و دلیل این احوالش را جویا شد؛ اما سیمین بدون آنکه متوجه حرف دومان باشد باری دیگر نورگل را صدا کرد و چشمان پر هراسش بسته‌شد. دستان دومان حلقه‌ای به دور بدن سیمین تشکیل داد و سرمایی دلنشین از برخورد دستش با آن پیکر لرزان در وجودش ریشه دواند.

 نگاهش با ترس در صورت سیمین چرخ‌خورد و لحظه‌ای به لب‌های بی‌رنگش خیره ماند. با دیدن نفس حبس‌شده‌ی سیمین، سراسیمه او را بر روی زمین خواباند و باصدای بلند آیمان را فراخواند. صدای دادوفریاد دومان چندی از ندیمه‌ها را به راهرو کشانده‌بود. نورگل باترس و تعجب گریه‌کنان سیمین را صدا می‌کرد. آیمان نیز از دیدن سیمین در آن وضعیت دست‌هایش را بر روی صورتش گذاشته‌بود و هراسان بی‌قراری می‌کرد.

دومان چند‌بار به صورت سیمین سیلی زد و سعی در به هوش آوردنش داشت. نفس حبس شده‌ی سیمین و صدای گریه‌های بلند نورگل اعصابش را به هم ریخته‌بود.

آیمان با لرز به اتاق رفت و پارچ آب بلورینش را آورد و به دست دومان سپرد. امید داشت با ریختن آب بر صورتش، هوش‌وحواس سیمین برگردد. دومان آب خنک درون پارچ را به‌یکباره بر روی صورت سیمین ریخت، با این کار صدای نفس بلند سیمین دوباره در راهرو پیچید و باعث شد تمام حاضرین نفسی از سر آسودگی بکشد. نورگل با شنیدن صدای نفس‌کشیدن سیمین اشک‌هایش را پاک کرد. با قربان‌صدقه و در حالت نشسته به او نزدیک شد. چشم‌های سیمین نیمه‌باز بود؛ اما توان تحلیل موقعیتش را نداشت.

دومان با شنیدن صدای ناله‌ی او باری دگر جسمش را بر روی دست‌هایش بلند‌کرد و او را به داخل اتاق برد. قلبش از این نزدیکی بی‌قراری می‌کرد، طوری که توان چشم گرفتن از صورت رنگ‌پریده‌ی سیمین که چیزی از زیبایی‌اش نکاسته بود را نداشت. در همین حین سیمین با ناله خطاب به آن دست‌های سیاه رنگ که در کابوسش جولان می‌دادند، گفت:

‌- و... ولم کنین. نور...گل کمک. نور... گل... .

اخمی عمیق از ناله‌های سیمین بر پیشانی دومان نقش بست. دست‌هایش از سردی تن سیمین سرد بود و بدن خیس سیمین آستین لباس‌هایش را نمناک کرده‌بود. آیمان ملحفه‌ی مروارید‌دوزی شده‌ی خودش را کنار زد تا دومان سیمین را درون تخت بگذارد. دومان، جسم لرزان سیمین را روی تخت رها کرد و گفت:

‌- گرمش کنین.

با گفتن این حرف نگاه آخر را به او دوخت و صدای «ولم کنین» گفتن سیمین در گوشش چندین و چند بار نجوا کرد.

 با همان اخم‌های درهم بیرون رفت و با دیدن هیاهوی پشت درب، تمام حرصش را برسر ندیمه‌های بخت‌برگشته خالی کرد و فریادی کشید.

 تمام ندیمه‌ها با ترس به اتاق‌هایشان فرار کردند. چشم چرخاند و اطراف را از نظر گذراند. برایش سؤال لاینحلی بود که سیمین آن موقع شب بیرون اتاق چه می‌کرد و کجا رفته‌بود. با اخمی غلیظ عزم رفتن کرد تا بفهمد کسی سیمین را در آن اواخر بیرون دیده‌است یا خیر که پایش بر روی زمین خیس لغزید.

فکری غلط در ذهنش در حال شکل‌گیری بود که عصبانیتش را به اوج می‌رساند. مسیری که قطرات آب بر روی سنگ‌های براق کف راهرو ایجاد کرده بودند را دنبال کرد. رفت‌ و رفت و رفت، تا به باغ پشت عمارت رسید. از تصور مورد آزار قرار گرفتن سیمین شقیقه‌اش نبض گرفت و وارد باغ شد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که روپوش حریر سپید‌رنگ سیمین را بر روی زمین دید.

ناباورانه آن را برداشت و با حرص درون مشتش فشرد. تفکراتی که در ذهن داشت با چیز‌هایی که دیده‌ و شنیده‌بود مطابقت داشت. این خیال واهی، جنونی بی‌سابقه را درون وجود دومان نمایان می‌ساخت.

چهره‌ی سیمن از نظرش گذشت و دندان‌هایش با حرص بر روی هم لغزید.

***

صبح بود، سیمین با کمک نورگل لباس‌های گرمی به تن کرده‌بود و حال در تخت خودش به خواب فرو رفته‌بود. از ترس و تبی که در وجودش بیداد می‌کرد ناله‌ای سر داد. نورگل با عذاب‌وجدان از اینکه چرا مراقب خواهرش نبوده، بالای سرش نشسته بود و مدام از خود سوال می‌پرسید اصلاً کی این اتفاق برای خواهرش افتاد؟ هر چه بیشتر فکر می‌کرد کم‌تر به نتیجه می‌رسید و این برایش بسیار عذاب‌آور بود. آیمان که پس از آن اتفاق پس از ساعاتی به‌تازگی روی تختش به خواب رفته‌بود با صدای کوبش در اتاق از جایش پرید.

نورگل به سرعت از کنار سیمین بلند شد و در اتاق را گشود. با دیدن جواهر پشت در اتاق با ادب فراوان کناری ایستاد تا جواهر داخل شود. جواهرخاتون با دیدن وضعیت آشفته‌ی آیمان با همان تکبر خاص خود به‌سوی دخترش رفت و با ابروی بالا‌رفته گفت:

‌- این چه وضعیتیه؟

آیمان دستی بر موهای ژولیده‌اش کشید و گفت:

‌- م... مادر من تا صبح بالای سر سیمین بودم. به همین خاطر... .

‌- سکوت کن، دختره‌ی ابله! به‌خاطر مریضی یک ندیمه به این وضع دچار شدی؟ واقعاً عذاب‌آوره.

آیمان با بغضی خفه‌کننده سرش را پایین انداخت و نورگل با حرص دندان‌هایش را بر روی هم فشرد. نورگل با شنیدن دوباره‌ی صدای ناله‌ی سیمن بی‌توجه به جواهر و آیمان به سمت اتاقک مشترکشان رفت و کنار تختش نشست و دست‌هایش را درون دستش فشرد.

جواهر پشت سر نورگل به سمت اتاقک رفت و نگاهی به سیمین غرق در خواب کرد و گفت:

‌- نفهمیدین چطور به این وضع افتاده؟

آیمان نیز کنار مادرش ایستاد، نگاهش را به سیمین دوخت و گفت:

‌- شب گذشته سیمین برام کتاب خوند و من خوابیدم‌ بعد از چند ساعت با صدای داد و فریاد از خواب بیدار شدم. وقتی بیرون رفتم دیدم سیمین تو... تو بغ... ل دومان بی‌هوش افتاده و... .

جواهر از شنیدن حرف آیمان چشم‌هایش به گشادترین حالت ممکن درآمد و گفت:

‌- یعنی دومان و اون دختر... .

خنده‌ی کجی برلبش نشست و تا خواست حرفی بر زبان بیاورد باری دیگر درب اتاق کوفته شد و این‌بار دومان وارد اتاق شد. جواهر با دیدن دومان لبخندی زد و گفت:

‌- سلام پسرم، چرا آشفته‌ای شیرمرد من؟

دومان دستی به موهایش کشید، آن‌ها را به عقب هل داد و گفت:

‌- از بی‌خوابیه.

جواهر لب‌هایش را برهم فشرد و با مهربانی به سمت دومان رفت. قدش را بلند کرد تا لبش به پیشانی دومان برسد، سپس بوسه‌ای بر پیشانی او نشاند و گفت:

‌- اشکالی نداره پسرم، همین الان میگم یه دمنوش برات حاضر کنن.

سرش را به سمت ندیمه‌اش چرخاند و ادامه داد:

‌- فخریه، سریع باش.

ندیمه با سرعت دستور جواهر را اطاعت کرد و بیرون رفت.

دومان به سختی خود را از دست جواهر آزاد کرد و با اعصابی آشفته گفت:

‌- درد من با دمنوش درست نمیشه. اگه می‌خوای حال من خوب باشه به شوهرت بگو اورهانو برگردونه سر کار.

جواهر یکه خورد و با تعجب گفت:

‌- این چه ربطی به آشفتگی تو داره شیرمرد من؟ اتفاقی افتاده؟

دومان از میان دندان‌های برهم کلید شده‌اش غرید:

‌- یکی اینجا جرأت کرده که به خدمه‌ی این عمارت تعرض کنه. تو عمارتی که همه منو وارثش می‌دونن.

صدای هین گفتن نورگل و آیمان در اتاق پیچید و قطره‌اشکی از این تصور بر گونه‌ی سرخ نورگل چکید. خدا می‌داند در آن چند دقیقه چندبار خود را برای آوردن سیمین به این عمارت لعنت کرده‌بود. جواهر با شنیدن حرف دومان به فکر فرو‌رفت و پس از دقایقی گفت:

‌- پسرم خواهش می‌کنم با پدرت درنیفت. پدرت از اون مرد خوشش نمیاد، لطفاً آرامش عمارتو به خاطر این دختر بهم نزن. اصلاً چه اهمیتی داره؟!

دومان دندان‌هایش را برهم فشرد و با صدای بالا رفته گفت:

‌- مادر بذار دهن من بسته بمونه و چیزی درباره‌ی فساد‌های شوهرت که به‌شدت روی تو هم تاثیر گذاشته، به روت نیارم. یعنی چی که چه اهمیتی داره؟ بهتره بهش خبر بدی که من قصد دارم اورهانو برای ریاست نگهبان‌ها برگردونم. کل شهر از فساد‌کاری‌های شوهرت بوی تعفن میده، تا وقتی من هستم نمی‌ذارم این عمارت که محل زندگی خواهر و مادرمه به فساد کشیده بشه.

دومان حرفش را زد و بدون توجه به چهره‌های متعجبی که پشت‌سرش جا ماند اتاق را ترک کرد.

در این وضعیت برگرداندن رفیق گرمابه و

گلستانش می‌توانست ذره‌ای از التهابش بکاهد. دیدن اورهان همیشه در گرفتاری‌ها برایش یک دلگرمی بود،‌ درست شبیه برادری که لذت داشتنش را هیچگاه نچشید.

بدون لحظه‌ای تعلل دست‌نویسی برای برگشتن اورهان آماده کرد و به دست قاصدی سپرد.

دومان از پشت پنجره‌ی هلالی شکل اتاقش به قاصد که از دوردست‌ها و از پس هاله‌ای از گردوغبار که در حال تاخت‌وتاز به محل اقامت اورهان بود، چشم دوخته‌بود. در دل پرآشوبش طاقتی نمانده‌بود که سیمین از خواب دل بکند؛ نشانی شخصی را می‌خواست که وجود نداشت، یا شاید وجود داشت و در پس هاله‌ای از تناقض سیمین را نگاه می‌کرد. جایی در دوردست‌ها، اما نزدیک چون رگ گردن. نگاهی سفیدرنگ که سایه‌ای از وهم را بر پیکره‌ی وجود سیمین پهن کرده‌بود.

 لحظات زیادی پشت پنجره به این فکر می‌کرد که چرا به آن دختر این اندازه توجه می‌کند. توجهی که روزنه‌ای از میان تارو‌پود ناگسستنی وجودش ایجاد می‌کرد. در حصار احساسات نادری اسیر بود که جنسش را نمی‌دانست. حسی شبیه وقتی که آتحان‌بیگ به‌جبر برای آیمان خط‌ونشان ازدواج می‌کشید؛ دقیقاً همان خشم در وجودش قلیان می‌کرد، اما جنسش کمی متفاوت بود.

از فشار انگشت‌هایش بر کف دستش کاست و خاطره اورهان در ذهنش رنگ گرفت. به نمایش رزم بی‌نقصی که برای اولین بار در مقابل چشمان متحیر دومان به نمایش کشید و لقب فرمانده‌ی نگهبانان را دریافت کرد. از آن روز، تیرگی‌های جسمش که در حصار آن زندان مجلل فرو رفته‌بود رخت بست و طعم رفاقت زیر زبانش مزه‌ای ناب داد.

به روزی فکر کرد که پدرش صندوق خزانه‌ی شهر را از اقامتگاه اورهان پیدا کرد، ناباوری و تعجب را از نگاه زمردین اورهان به سهولت تشخیص داد. از همان روز بود که نگاهش پیرامون را عمیق‌تر جست و چه چیزها که تا به امروز کشف نکرده‌بود. دومان از آن روز پدرش را جور دیگر دید و دریافت گرداگرد زندگی‌اش را منجلابی متعفن فرا گرفته‌است.

با انگشت بر قاب سفید‌رنگ و چوبی پنجره ضرب گرفت. از راه طولانی چشم گرفت و گذاشت برای ثانیه‌ای هم که شده باد خنک صورتش را نوازش کند. در میان آن احوالات متناقض دست‌وپا میزد که شخصی در اتاقش را کوفت و پس از بفرمایید گفتنش شخص وارد اتاق شد. ندیمه‌‌ای جوان با سری افکنده و دست‌های درهم گره‌خورده قدمی داخل شد و گفت:

‌- سرورم گفته بودید وقتی سیمین به هوش اومد بهتون خبر بدم‌.

نام سیمین همچون ترانه‌ای خوش‌آوا در ذهنش تکرار شد. این نام برایش شبیه غزلیاتی بود که نویسندگان معروف در وصف ماه می‌سرودند. حس آشنایی‌اش از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ از گریه‌زاری‌های نورگل که امروز صبح نامش را صدا زده‌بود؟ یا از همان حس مرموز که از دیروز گریباش را گرفته‌بود؟

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...