رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت 25 

 

سیگار از دستم افتاد. اخم های مرد بیشتر شد. 

به سمت محمد چرخیدم تا بفهمم اون هم می بینه؟ 

نه... محمد نمی دید!.... این نفرین من بود! 

باز به مرد عصبی خیره شدم که قبل از اینکه حرفی بزنه محو شد. 

محمد به افق خیره شده بود و سخت تو فکر بود! 

اصلا حواسش به من و اتفاقات نبود. 

خم شدم. سیگار و پاکت سیگار برداشتم. 

گردنبندم گرم شد و شروع کرد به سوزاندن پوست سینم؛ یه اتفاق بد در جریانه! 

سرم بالا اوردم و به اطراف نگاه کردم.... صدای جیغ از دور دست ها امد! 

میخ کوب شدم! نفس داخل سینم حبس شد. 

مردی قد بلند با لباس های مشکی، موهای زن رو دور دستش پیچیده بود. 

زن لباس کوردی بلندی به تن داشت؛ موهای مشکی و بلندش دور دست های مرد پیچ خورده بود. 

زن جیغ میزد و مرد می کشیدش! 

دست های زن دستان مرد رو گرفته بود تا بیشتر از این موهاش کشیده نشه! 

رد خونی که مرد زن رو روی اسفالت خیابون می کشید و رد خون به جا می گذاشت. 

به سمت مرد دویدم اما یک میلی متر هم قدم از قدم برنداشتم؛ انگار.... اختیار جسمم به دست من نبود! 

تلاش می کردم..... اما.... نمی توانستم تکان بخورم.... زن فریاد درد ناکی کشید: جــــــــــــلــــــــــــــال...! 

مرد پوزخندی زد، چند نفر دیگه هم امدند و پاهای زن رو گرفتند..... بلندش کردن و دست و پاهاش بستند! 

یکی از انها سیلی محکمی به صورت زن کوبید! 

چشم های زن روی هم افتاد و پلک هاش بسته شد. 

جسم بیهوشش را داخل صندوق عقب ماشین انداختند و حرکت کردند. 

مردی از دور دوید.... به خودم فشار می اوردم اما اصلا نمی تونستم حرکت کنم و جلوی اتفاقات رو بگیرم! 

مرد به دنبال ماشین می دوید.... اما.... زمین خورد و به ماشین نرسید! 

زانو زد و رو به اسمان فریاد کشید! 

نفس در سینه ام حبس شده بود.... نفس کشیدن خیلی سخت شده بود. 

خس خس می کردم!.... تقلا می کردم برای ذره ای اکسیژن.... چیزی محکم به صورتم خورد. 

پلک زدم و با صورت نگران محمد رو به رو شدم! 

- بهمن... من رو می بینی؟ 

گیج به محمد خیره شدم! نفس راحتی کشیدم. 

محمد انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم گرفت. 

- انگشتم دنبال کن! 

به حرکات دست محمد خیره شدم. 

- بگو چند تا انگشت می بینی؟ 

به انگشت اشاره و شست محمد خیره شدم. 

- دو تا! 

نفس عمیقی کشید: خداروشکر! 

دستی به صورت خیس از عرقم کشیدم. 

- اتیش کن بریم من دیگه نمی تونم رانندگی کنم؛ باید کمی بخوابم! 

محمد سری تکان داد! سوییچ رو به سمتش پرت کردم که داخل هوا قاپیدش. 

عقب ماشین سوار شدم و دراز کشیدم. 

ساعدم رو گذاشتم روی صورتم؛ ماشین روشن شد و حرکت کردیم. 

- کجا بریم؟ 

نفس خسته ای کشیدم و چشم هام بستم: کرمانشاه! 

رادیو ماشین رو روشن کرد و به مسیر ادامه داد. 

خسته بودم، سوالات زیادی داشتم!... تقریبا قلق کار داشت دستم می امد و داشتم یاد می گرفتم باید چکار کنم.....ولی... نقاط مجهول زیادی هم وجود داشت. 

باید پرده از راز نکراویل و ماهیت لعنتیش بردارم.... البته... نباید فراموش کرد الان تحت تعقیبم... محمد بیچاره بگو... کارش رو ول کرد امد سراغ من...! 

سکوت ماشین رو صدای رادیو می شکست تا اینکه تلفن محمد زنگ خورد. 

گوشی رو جواب داد. 

- بله بفرمایید! 

از اینه ماشین نیم نگاهی به من انداخت و بعد به جلو خیره شد! 

- نه من بی خبرم!... من؟

دستی داخل موهاش کشید و کمی مکث کرد. 

- بنظر سرتیپ من حق ندارم یک ماه از دوازده ماه سال برم تعطیلات؟ 

تن صداش بالا تر برد. 

- به من چه ربطی داره که سرگرد راد کجاست؟! 

انگشتاش روی فرمون ماشین فشار داد. 

- سرگرد راد کی از بیمارستان فرار کرده؟!.... من ان ساعت کجا بودم؟!..... آفرین من خونه ام بودم. 

سکوت کرد؛ انگار داشت به صدای پشت خط گوش می داد. 

- بله من به محل کارم سر زدم و در خواست مرخصی دادم!..... می بینید با عقل جور در میاد! 

مشتی به فرمون ماشین کوبید و سرعتش رو بیشتر کرد. 

- بله من خارج از شهرم... یعنی چی... خب دارم میرم دیدن خانوادم شهرستان... بله! 

صدای رادیو رو کمتر کرد. 

- بله.... خدانگهدارتون! 

تلفن رو قطع کرد. سرعتش رو کمتر کرد و بعد سیمکارتش رو بیرون اورد. 

نفس کلافه ای کشید و گوشی داخل داشبورد ماشین انداخت! 

از داخل اینه نگاهی بهم انداخت. تک خنده عصبی کرد. 

- حدس بزن چی شده؟ 

ساعدم رو از روی صورتم برداشتم.... و سوالی نگاش کردم. 

- تحت تعقیبی بهمن خان! 

خندیدم: ای بابا!..... نمردیم و تحت تعقیب هم شدیم! 

... چه افتخاری نصیبم شده! 

- حالا باید از فرعی ها بریم...! 

پوزخندی زدم و با شستم حرفش رو تایید کردم. 

 

 

 

  • 1 ماه بعد...

پارت 26

 

 

﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ﴾

 

«بی‌شک او (شیطان) و هم‌قبیله‌اش شما را از جایی می‌بینند که شما آن‌ها را نمی‌بینید.»

 

سوره اعراف_آیه 27

 

چشم باز کردم؛ بوی فلز و تخم مرغ گندیده می امد. 

دستام بسته بود! 

سرم رو بالا گرفتم؛ دو دستم با زنجیر بالای سرم بسته شده بودند. سرم می سوخت! 

به اطراف نگاهی انداختم، اتاق نم زده بود. 

دیوار های کهنه و رنگ و رو رفته ای داشت. 

لامپی که به سقف اویزان بود، سو سو میزد. 

در با صدای قیژ مانند باز شد؛ مرد قد بلندی به سمتم امد. 

- می بینم که مثل موش به تله افتادی!

به سمتم امد و موهام چنگ زد؛ سرم رو محکم بالا اورد و به چشم هام خیره شد. 

دو حفره خالی و صورتی رنگ پریده. 

ترسیده به چهره اش خیره شدم. 

نفس سرد و تهوع اورش رو به صورتم فوت کرد. 

- داریم میایم سراغت بهمن..... اماده باش! 

میخکوب بهش خیره شدم؛ بهمن..؟ 

دست های سردش رو به صورتم کشید. 

- هوممم.....! 

انگشت کشیده و خاکستری رنگش رو روی خط فکم کشید! 

سردی انگشتش خون تو رگ هام منجمد می کرد. 

صدای تپش های قلبم و می شنیدم!

گوش هام می سوخت. 

انگشت کریح و چندش اورش رو روی گردنم کشید. 

دستش به گردنبند خورد! 

سریع دستش رو پس کشید! انگشتش می سوخت. 

ترسیده بودم یا شوکه؟ 

نمیدونم در هر حال توانایی حرف زدن نداشتم! 

اخمی کرد و مشت محکمی به صورتم کوبید. 

درد بدی توی صورتم پیچید. 

 

 

چشم باز کردم! 

تصادف کرده بودیم! محمد ماشین رو کوبیده بود به درخت! 

هنوز جای مشتی که به صورتم زد می سوخت! 

دستی به گوشه لبم کشیدم که پاره شده بود. 

در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. 

هوای سرد و مه الود بوی روغن سوخته می داد. 

سرگیجه داشتم، دستی روی کاپوت که حسابی غُر شده و آسیب دیده بود گذاشتم. 

داغ بود و ازش بخار بلند می شد. 

گلوم به شدت می سوخت؛ چند بار پشت سر هم سرفه کردم. 

به سمت محمد چرخیدم که سرش روی فرمون بود و بیهوش شده بود. 

لنگان به طرفش حرکت کردم. 

در ماشین رو باز کردم. محمد رو به عقب کشیدم؛ از پیشانی و بینیش خون جاری شده بود. 

نبضش رو گرفتم، ضعیف بود. 

کابوسی که دچارش شده بودم نباید بیش از این دامن گیر محمد بشه. 

تلفنش رو برداشتم و به ارژونس زنگ زدم. 

موقعیت رو گزارش دادم؛ وسایلم جمع کردم. 

من باید این راه تنها طی کنم دیگه ریسک نمی کنم! 

اگه کابوس هام هویتم پیدا کردند پس باید هوشیار باشم. 

کوله به دوش در امتداد خیابان به راه افتادم. 

نگران بودم و عذاب وجدان داشتم از اینکه محمد رو تنها گذاشتم اما مطمعنم امبولانس میرسه. 

هوا رفته رفته سرد و سرد تر می شد و طاقت من کمتر. 

سرگیجه عجیبی داشتم. 

خم شدم و زانو هام گرفتم، چند بار نفس عمیق کشیدم و پلک زدم. 

گوش هام زنگ میزد. 

دستی به گردنبندم کشیدم؛ گرمای مطلوبی داشت! 

برای لحظه ای احساس کردم کردم قلبم گرم شد. 

کوله رو محکم تر گرفتم و به راهم به سمت کرمانشاه ادامه دادم. 

تحت تعقیب بودم و خیابون اصلی برای من مثل یه تله بود. 

هنوز چند قدمی نرفته بودم که  احساس کردم کسی از پشت سر بهم نزدیک میشه! 

چرخیدم؛ کسی نبود. 

من.... مطعنم یکی از پشت سر بهم خیره شده.... حسش.. می کنم! 

تپش قلبم سریع تر شده بود، بدنم از گردش سریع خون گُر گرفته بود. 

با حرکت ناگهانی چرخیدم.... 

 

 

پارت 27

 

با حرکت ناگهانی چرخیدم اما.... کسی پشت سرم نبود! 

کلافه اطراف برسی کردم. 

نه... هیچکس نیست! 

به مسیر ادامه دادم، راه زیادی طی نکرده بودم که صدای خنده دختر بچه ای از پشت سرم امد! 

میخکوب شدم! 

ایستادم... نه بهمن... اشتباه می کنی! 

دوباره صدای خنده و بعد صدای دویدن.... 

چشم هام محکم روی هم فشار دادم و نفس نصفه نیمه ای کشیدم. 

عرق سرد از پیشانی ام راه گرفته بود. 

صدای تپش های قلبم رو واضح می شنیدم! 

صدای دویدن... خنده..... لمس.... 

ضربه محکمی به کمرم خورد و چند قدمی به جلو تلو تلو خوران حرکت کردم! 

صدای خش دار و سردی درست پشت سرم... زمزمه کرد... : اونها دارن نگات می کنن....(خنده ارومی کرد) چشم هات باز کن.... مراقب قدم هات باش..... 

 

گردنبند سنگین شده بود، انگار که هزاران کیلو وزن داشت. 

سرگیجه ام شدید تر از قبل شده بود. 

صدای پشت سرم.... دنیا دور سرم می چرخید. 

احساس سبکی داشتم. 

از بلندی رها شدم...... 

 

با احساس خنکی روی صورتم چشم باز کردم. 

پرستاری با موهای حنایی رنگ و چشم های درخشان، چند قطره اب به صورتم پاشید. 

- اقا جلال.. 

صدای گرم و دلنشینی داشت، احساس ارامش می کردم. 

- حالتون خوبه؟ 

چند بار پلک زدم، باز هم تو بیمارستان لعنتی بودم! 

روی پله های زیر زمین افتاده بودم. 

تکانی به خودم دادم و بلند شدم؛ گوشه ای از دیوار نشستم، بوی عجیبی توی محیط پیچیده بود. 

به اطراف خیره شدم. 

- اقا جلال...! 

خبری از خون و اتاق اخر راهرو نبود! من این گوشه ورودی زیر زمین چکار می کردم؟ 

به پرستار خیره شدم، برچسب اسمی روی روپوشش بود.« دیانا راستی» 

- بله؟ 

چشم های مشکی رنگش رو به صورتم دوخت: حالتون بهتره؟! روی پله ها از حال رفته بودید! 

سری تکان دادم: اره.. بهترم.... ممنون! 

- خداروشکر، خیلی مراقب خودتون باشید! این بیمارستان خیلی به کمک های شما احتیاج داره! اگه مراقب نشونه ها نباشید ممکنه باز هم دیر کنی! 

لبخند ارومی زد و از کنارم بلند شد. 

دست های ظریف و کشیده اش رو داخل جیب روپوشش فرو کرد. 

- راستی... این یادداشت برای شماست.. تو مواقع ضروری ازش استفاده کنید! 

برگه ای تا خورده به سمتم گرفت. 

با گیجی برگه از دستش گرفتم. 

- منظورت چیه؟!.. این کاغذ... به چه کارم میاد !؟ 

شانه ای بالا داد: نمیدونم... این یادداشت از طرف سرپرستاره! 

بعد از گفتن این حرف صورتش به سمت مخالف چرخاند و با عجله از پله ها بالا رفت. 

چند لحظه مکث کردم، چند نفس عمیق کشیدم و به کاغذ نگاهی انداختم. 

صدای قدم هایی در امتداد راهرو به سمتم می امد. 

باید عجله کنم. 

قبل از بقیه باید عتیق رو پیدا کنم! 

شاید جواب سوال هام پیشش باشه! 

از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز.... 

ویرایش شده توسط Amata

پارت 28 

 

 

از جا بلند شدم و به سمت خروجی زیر زمین حرکت کردم؛ در حالی که هنوز داشتم به صحبت های عجیب پرستار فکر می کردم. 

به سمت باغ رفتم شاید عتیق انجا باشه! 

صدای دویدن از پشت سرم می شنیدم. 

چرخیدم؛ کسی نبود... 

بوی لاشه مانند عجیبی پشت سرم می امد. 

صدای خنده های ریز بچگانه..... خش خش پلاستیک.... 

ایستادم. 

ترسیده به عقب چرخیدم! 

چیزی نبود! 

صورتم به رو به رو چر خاندم که با صورت وحشت زده ای رو به رو شدم. 

 

دختر بچه ای که پوستش لاغر و پوسیده بود... کرم از صورتش بیرون می امد. 

چشم های قرمز رنگ و لبخند ترسناکی داشت. 

یا صدای زمختی که از بچه ها بعید بود گفت: دنبال کسی می گردی.... جلــــال؟ 

نفس تو سینه ام حبس شده بود، ترسیده قدمی به عقب برداشتم و فریاد کشیدم! 

بدنم می لرزید، شقیقه هام نبض میزد! 

به سمتم خم شد و گردنم رو گرفت، ناگهنان دخترک قد کشید و حسابی بلند و کشیده شد! 

صدای ترق و تروق شکستن استخوان هاش رو می شنیدم که ته دلم رو خالی می کرد! 

گردنم گرفت و از زمین بلندم کرد. 

دست و پا میزدم و تقلا می کردم، دست هاش به شدت سرد بود. 

بدنم رو به درختی تکیه داد. 

- خیلی دست و پا میزنی حشره بی مصرف...! 

گردنم محکم تر فشار داد، برای ذره ای هوا تقلا می کردم. 

دستم بردم به سمت اسلحه ام. 

چند بار پشت سر هم بهش شلیک کردم؛ اما ذره ای تغییر نکرد. 

محکم تر از قبل گلوم فشار داد؛ چشم هام تار می دید شش هام درد می کرد و استخوان های دنده هام به قفسه سینه ام فشار می اورد. 

دست هام شل شد و مشتم باز شد، اسلحه از دستم افتاد. 

با قدرتی که از خودم بعید میدونستم لگد محکمی به قفسه سینه اش زدم. 

مطعنم که این کار از اراده من خارج بود. 

انگار کسی بدنم کنترل می کرد. 

دستش شل شد و من افتادم. 

دستی به گردنش کشید و خشمگین تر از قبل به سمتم حمله ور شد. 

بدن ضعیف و بی جونم از ارتفاع چند متری پرتاب شده بود پایین، هوشیاریم کم و کمتر می شد. 

اما بلند شدم. 

انگار بدنم روح دیگه ای داشت. 

قدرتی که نمی خواست اینجا بمیرم! 

ناگاه دهانم باز شد. به سرعت کلماتی به زبانی ناشناخته می گفتم، با تسلط تمام. 

بدنم شروع به حرکت کرد و نمادی از خورشید روی خاک کشید. 

موجود وحشتناک جیغ زنان به عقب قدم برداشت. 

صدای زمزمه واری از پشت درخت می شنیدم. 

صدایی ضعیف و فرتوت. 

چیزی درحال جدا شدن از بدنم بود. 

مردی که لباس فرم نظامی پوشیده بود با پیشانی زخمی از درونم بیرون کشیده می شد و باز بر می گشت! 

درست شبیه تصویری مرتعش از یک عکس..... 

مرد با لباس نظامی فریاد می کشید و جملاتی بلند تکرار می کرد اما صدای پیرمرد باعث خونریزی بیشتر پیشانی مرد می شد. 

دستی به گردنبندم کشیدم داخل مشتم گرفتمش. 

خدایا.... کمکم کن.... 

یادداشت پرستار... 

از جیبم بیرونش اوردم اما چشم هام به شدت تار می دید، توانایی خواندن نوشته های یادداشت رو نداشتم. 

جسم بی جان و خسته ام رو عقب کشیدم و با تنها توانی که برام باقی مانده بود به سمت مخالف فرار کردم. 

صدای پای موجودی که دنبالم می دوید رو می شنیدم.  

ریه هام یاری نمی کردند. به سمت خروجی بیمارستان فرار کردم. 

چندباری پاهام به سنگلاخ های مسیر خورد و تلو تلو خوران به مرز زمین خوردن رسیدم؛ اما هرطور بود تعادلم رو حفظ کردم و به مسیر ادامه دادم. 

راه کش می امد خروجی بیمارستان هرلحظه دور و دورتر می شد. 

به بهداری گوشه حیاط خیره شدم. 

به سمتش راه کج کردم و وارد بهداری شدم. 

در محکم پشت سرم بستم. 

پرستار با تعجب بهم خیره شد. 

- ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... 

نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. 

پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت.... 

 

 

پارت 29

 

 

در محکم پشت سرم بستم. 

پرستار با تعجب بهم خیره شد. 

- ک... مک... کمکم.... ک.. ن.... 

نفس نفس میزدم و چشم هام تار می دید. 

پرستار با اخمی ترسناک به سمتم قدم برداشت.

وسیله تیزی مانند چاقوی جراحی در دست داشت؛ زانوهام از ترس سست شدند و روی زمین افتادم. 

نفس هام به شماره افتاده بود. 

چاقو را بلند کرد و دستش را با چاقو برید. 

قطرات خون پرستار کف اتاق می ریخت، دست خونین اش را محکم به در کوبید. 

اتاق ساکت شد، پلک هام سنگین شده بودند، رفته رفته تصاویر گنگ تر و تار تر شدند..... 

 

 

با احساس گرمای دلچسبی چشم باز کردم. بوی سوپ و نان تازه در محیط پیچیده بود. 

چند بار پلک زدم، نور محیط ازار دهنده بود! 

نفس عمیقی کشیدم، بدنم حسابی کوفته بود. 

- بالاخره بیدار شدی!؟... باید بیشتر مراقب خودت باشی خیلی ضعیف شدی! 

به زن جوانی که با موهای خرمایی رنگ و چشمان قهوه ای روشن کنار تختم نشسته بود خیره شدم. 

در اتاقک بهداری روی تخت دراز کشیده بودم و بدنم باند پیچی شده بود. 

سردرد عجیبی داشتم. 

- هنوزم که خوابم!

پرستار جوان مکثی کرد: خواب؟ 

روی تخت نیم خیز شدم. 

لعنت هنوز هم داشتم خواب می دیدم؛ همیشه بعد از بیهوشی بیدار می شدم. 

پرستار سِرُم دستم را چک کرد. 

- فکر نمی کردیم انقدر زود پیدات کنه! ذهنت سریع الوده شد.... جلال مقاومت بیشتری داشت! 

متعجب به پرستار چشم دوختم. 

- باید منتظر پشتیبانی بمونی.... تا وقتی که بیمارستان به خواب بره... این شب تموم نمیشه! 

حس عجیبی داشتم حرف های پرستار مو به تنم سیخ می کرد اما گردنبند نشانه هشدار نداشت! 

- اون موجود..؟ 

سوالی به پرستار خیره شدم. 

تره ای از موهای خرمایی رنگش رو پشت گوشش هدایت کرد. 

- فقط یه نوچه ضعیفه!... چیز های بدتری از اون منتظرتن! 

فرصت خوبی بنظر می رسید در عمق گیجی شاید جوابی برای سوالاتم پیدا شده بود! 

کاسه ی سوپ را مقابلم گذاشت. 

- کامل بخور روحت زیادی اسیب دیده! 

به محتویات کاسه خیره شدم. مایعی شفاف و براق با تکه هایی معلق که نورانی دیده می شدند. 

- این... 

میان حرفم پرید: نترس... بلایی سرت نمیارم. 

قاشق رو داخل کاسه چرخاندم. 

- چه اتفاقی داره برای من رخ میده؟! 

به بیرون خیره شد؛ چند قدمی طی کرد و بعد به سمت وسایلش رفت. 

- زیاد وقت نداریم بجنب سوپت رو بخور تا ابد نمی تونم بیرون نگهشون دارم. 

چند قاشق از سوپ چشیدم. 

مزه عجیبی داشت... خوشمزه بود اما... در عین حال... غریب بود... طعمی مطلوب و غریب... 

یادداشتی که پرستار قبلی بهم داده بود رو باز کردم. 

به زبان عجیبی نماد ها و نوشته هایی درونش بود. 

کاغذ را درون جیبم گذاشتم. 

اتفاقات امشب به قدر کافی عجیب بود. 

با هر قاشقی که از سوپ می خوردم حس بهتری پیدا می کردم؛ انگار... تکه های از دست رفته حافظه ام کنار هم جا خوش می کرد. 

صبح، دعا خواندن، موجودی که سعی داشت وارد اتاق بشه.... من از زیر زمین فرار کرده بودم.. اما... چرا باز درون زیر زمین درست روی پله ها چشم باز کردم؟.. 

سوالات بی جواب زیادی داشتم. 

می شد از پنجره دید که هنوز شب ادامه داره. 

- تو کی هستی و جلال رو از کجا می شناسی؟ 

پرستار مکثی کرد و چند ثانیه ای به چهره کنجکاو من خیره شد.....

 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...