مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 19 بهمن، 2024 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 بهمن، 2024 نام رمان: ون توری نام نویسنده: فاطمه عیسی زاده(مهتا) ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی خلاصه: روزی روزگاری در شهری پر از دود و هیاهو شخصی خسته شده، تمام داراییش را فروخت و یک ون مسافرتی خرید تا به دنبال خوشحالی و آزادی واقعی برود. او از ته دلش میخواست هیچ مسئولیتی نداشته و آزادانه زندگی کند. در این مسیر پر از بالا و پایین و دست انداز او هربار با شخص جدیدی آشنا شده و علیرقم میل باتنی اش همسفرها سر و کلشان پیدا میشود. هر یک از مسافرها ماجرایی برای تعریف دارد و به دنبال چیز خاصی می گردد. یا از چیزی فرار می کند... مقدمه : پیشگفتار: من اول دو کلمه ماشین ون و تور مسافرتی رو کنار هم گذاشتم و کلمه ون توری رو ساختم. بعد توی اینترنت سرچ زدم و متوجه شدم (ونتوری) به صورت چسبیده اسم یه دستگاه اندازه گیری حرکته و اصل اساسی اون هم به معادل برنولی بر میگرده به این معنا که با افزایش سرعت، فشار کاهش پیدا میکنه؛ خوشحال تر شدم و شعار شخصیت های داستانم رو ساختم: «هرچه سرعت سفرها بیشتر باشه، فشار زندگی کمتر میشه...!» صفحه نقد: رمان ون توری 5 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 23 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2024 فصل اول (ایران) #بخش_یکم بعد از نوشیدن فنجان چای، نگاهی گذرا به ساعت مچیاش انداخت. چمدان را از کنار پا برداشت و تا دم ماشین کشید. همهجا در تاریکی فرورفته بود و فقط نور ضعیف لامپ جلوی خانه همسایه در ابتدای کوچه، فضای تاریک را کمی روشن میکرد. بعد از گذاشتن وسایل در راهروی ون مسافرتی، برای برداشتن تفنگ شکاری دولولش دوباره به خانه بازگشت؛ خانهای که دیگر به او تعلق نداشت و قرار بود با طلوع خورشید، صاحب جدیدی پیدا کند. تفنگ را در پارچهای مخملی و صورتی رنگ پیچید و با احساسی خالی، از خانه خارج شد و در را بر همه افکارش بست. جای تفنگ زیر صندلی راننده بود و جای خودش وسط جاده. چشمان بیفروغش به جاده خیره مانده بودند. تلفن همراهش روی میز تلویزیون جا مانده بود—عمداً آن را جا گذاشته بود. تنها چیزی که در این مسیر همراهش بود، لباسهای سیاه درون چمدان و یک نامه نخوانده و مهر و مومشده بود. صدای جیرجیرکها با تمام توان، سکوت شب را میشکست. فضای جاده با آن نور کم و صدای بسته شدن در که هنوز در گوشش زنگ میزد، حالا حتی مخوفتر از همیشه بهنظر میرسید. انگشتان کشیدهاش فرمان را محکم گرفته بودند؛ همانطور که هوای مهآلود و شرجی شمال، سینهاش را میفشرد. هیچ ترسی در وجودش نبود. ضبط را روشن کرد تا از سکوت فرار کند، اما دستگاه با صدایی مختصر از خِرخِر و برفک، تنها یک صدای ممتد و گوشخراش پخش کرد. از موسیقی خبری نبود، اما ایران همچنان به صدای برفک رادیو گوش میداد. این صدای بیوقفه و خشن برایش آرامشبخشتر از افکار آشفتهاش بود. در پیچهای تند کوهستان، جاده خم برمیداشت و او را با خود میکشید. بعد از ساعتی گوش دادن به صدای نامفهوم رادیو، کندن پوست لبهایش و بیاعتنایی به منظره تاریک جاده، خاطرات دوباره به ذهنش هجوم آوردند. همه چیز، مثل اولین بار، بهطور واضح و ناگهانی بهیادش آمد. صدای جیغ و خنده شاد میهمانان آن مراسم نفرینشده دوباره در ذهنش زنده شد. دیگر خش رادیو را نمیشنید؛ این صدای خشن و تیز شادی دیگران بود که ذهنش را میفشرد و مچاله میکرد. با خشمی که در انگشتانش پیچیده بود، مشت محکمی به فرمان کوبید. زیر لب "لعنتی" گفت و پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. نامه نخوانده درست کنار کیف پول چرمی دستدوزش به چشم میآمد. قول داده بود که دیگر احساساتش طغیان نکنند، اما کنار همان پرتگاه بلند و پوشیده از دار و درخت، ماشین را متوقف کرد. خودش را در آغوش مه گرفتگی فروبرد و به سمت پرتگاه قدم برداشت. موهای کوتاه قهوهایاش را با دست گرفت و با تمام توان فریاد کشید؛ فریادی ممتد که گویی در دل کوه میپیچید و تا بینهایت ادامه داشت. پژواک فریادش در کوه او را همراهی میکرد. دیگر اشکی برای ریختن نداشت؛ حتی یک قطره. چشمانش خشک و بیاحساس بودند. غرورش نمیگذاشت اندوه عظیم دلش را سبک کند. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 23 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2024 بخش دوم دیگر اشکی برای ریختن نداشت؛ حتی یک قطره. چشمانش خشک و بیحس بودند. غرور لحظه ای تنهایش نمی گذاشت تا قلب مالامال از اندوهش سبک شود. به اندازه کافی گریه کرده بود و بیش از آن، نیازی به خورد و له شدن نمیدید. حالا، در کنار جاده مهگرفته، تنها چیزی که آرامش میکرد، خشم و لگدهای فرضی به زمین بود. در حین فریادهای بیصدا، با در باز ماشینش روبهرو شد؛ گویی ماشین میخواست با زبان بیزبانی او را به آغوش مکانیکی خود دعوت کند. ایران سر و وضعش را مرتب کرد و تصمیم گرفت، برای آخرین بار، محکم و استوار باقی بماند. از همان فاصله، صدای برفک ماشین را میشنید. سوار شد، رادیو را خاموش کرد و خود را برای اولین مقصدش آماده ساخت. سرانجام، از راه بکر روستا به شهر رسید و ماشینهای هممسیرش را پیدا کرد. روسریاش را محکم به دور گردنش پیچید؛ از نگاههای دیگران، مخصوصاً جنس مخالف، بیزار بود. هالههای کمجان نور خورشید بهآرامی پدیدار شدند و او به مقصد اولیهاش رسید؛ همان خانهای که روزی قرار بود او را مهمان خود کند، همان کوچه باریک و ساختمانهای غیر اصولی که سر به فلک کشیده بودند. آخرین خانه ویلایی موجود در انتهای کوچه، همان آجری هفتاد متری که تمام رویاهای ریز و درشتش در آن شکل گرفته بود. از ماشین پیاده شد و پیش از آنکه هوا کاملاً روشن شود، زنگ در را فشرد. دیگر دستش نمیلرزید، یا دستکم خودش اینطور میپنداشت. هیچکس جواب نمیداد. این خانه کوچک آیفون نداشت، و طبیعتاً هیچکس هم دلش نمیخواست در هنگام طلوع، موزاییکهای حیاط کوچک را برای باز کردن در بپیماید. اما او نیامده بود که کوتاه بیاید. شاید بهتر بود تفنگش را آماده میکرد. کدامشان را می زد بهتر بود؟ اگر در را باز نمیکردند، چه باید میکرد؟ اگر کسی در خانه نبود، چه؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 23 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2024 بخش سوم بارها و بارها پشت سر هم زنگ در را فشرد؛ همان سماجتی که قبلاً با خنده انجام میداد. اما حالا خندهای بر لب نداشت، و اگر ساکنین خانه میدیدند، شاید هرگز در را باز نمیکردند. نوک کفشش را محکم به آسفالت کهنه کوبید و دستش را بالا برد تا در را با مشت بکوبد. پیش از آنکه مشت گرهکردهاش فرود آید، در با عجله باز شد و صورت آشفته زنی در چارچوب در ظاهر شد. صورت زن بیچاره از عرق پوشیده شده بود؛ تشویش و اضطراب در حرکاتش موج میزد، و رنگش در آن گرگومیش صبحگاهی پریده به نظر میرسید. با دیدن موهای کوتاه که از دو طرف صورت او رها شده بودند و چشم و ابروی سیاه و عمیقش، زن بهخوبی ایران را شناخت. قبلاً او را ندیده بود، اما توصیفات بیپایان و شیداییهای بیحواس همسرش کار خود را کرده بود. هر دو در آن لحظه، با کابوس زندگیشان روبهرو شده بودند. چشمان زن پر از اشک شد و ناخواسته دستش را روی شکم برآمدهاش گذاشت. پنج ماهی میشد که باری بر دوش داشت و جنینی را در دل میپروراند. کودک که هیجان مادرش را حس کرده بود، مانند ماهی در شکمش میلغزید. ایران برای برداشتن تفنگش برگشت، اما قبل از آنکه دست به اسلحه ببرد، نگاهی ناباورانه به شکم برآمده زن انداخت و چانهاش لرزید. کشتن یک خیانتکار حقش بود، این را با خود فکر کرد؛ اما آن بچه چه گناهی کرده بود؟ هرچند… فرزند دو خیانتکار سرسخت، چه سرنوشتی جز این میتوانست داشته باشد؟ آیندهاش با چنین والدینی چه میشد؟ در گیرودار کلنجار عقل و قلبش، صدای گرفته و آهسته زن را شنید: - ایران... زن بهسختی نفس میکشید؛ گریه امانش را بریده بود و نفسهایش به شماره افتاده بود. اضافهوزن دوران بارداری وزنش را زیاد اما، توانش را کم کرده بود. با پشت دست، اشک و عرق صورتش را پاک کرد و دوباره تلاش کرد سکوت سنگین را بشکند: «من… من ازت خواهش میکنم! ایران…» ایران با خود اندیشید؛ آیا چنین زنی حق داشت چیزی از او بخواهد یا التماس کند؟ چانه و قلبش با هم لرزیدند، اما تاثیری در رفتار و نگاه مصممش نداشت. محکم و استوار، مثل کوه، کنار ماشینش ایستاده بود و در ذهنش دو دو تا چهارتا میکرد؛ تفنگ را بیرون بکشد یا به کودک رحم کند؟ خم شد و دست برد به زیر صندلی تا اسلحه را بردارد. درست در لحظه آخر، پیش از آنکه دستش به تفنگ برسد، صدایی از داخل حیاط بلند شد که نفسش را در سینه حبس کرد. مردی با صدایی آشنا، نام همسرش را صدا میزد و از او میپرسید جلوی در چه میکند. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 23 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2024 بخش چهارم زن نگاه حراسانش را میان ایران و مرد داخل خانه میچرخاند. با پاک کردن دوباره بینی قرمز و اشکهای بیپایانش تلاش میکرد اوضاع را از آنچه که بود خرابتر نکند. - خانم، هیچ چیز اونطوری که شما فکر میکنید نیست! سرش را به سمت ایران برگرداند، درست همان لحظهای که مرد به جلوی در رسید. اما ایران دیگر سوار بر ون بود و با تمام سرعت از کوچه خارج میشد. تصورش این بود که آدم کشتن راحت است؛ شاید هم واقعاً آسان بود. به قول استاد حقوق و جزا، در پایان هر روز باید شکرگزار باشیم که یک نفر را نکشتهایم. اما دلیل ترک آن کوچه برای او ترس از کشتن نبود؛ بلکه ترس از کشته شدن دوباره روحش بود. روحی که پنج ماه پیش خرد شده بود، له شده بود و سرانجام، در میان رویاهایش جان داده بود. سعی میکرد به تصویر مرد در آینه وسط ماشین نگاه نکند. او حتی سایهروشن خطوط بدنش را از حفظ بود و میتوانست بدون نیاز به نور بگوید چشمان نافذ و موهای خوش حالتش در کجا قرار دارند، یا آن دستان کشیده و سینه حمایتیگرش… چشمش را به ندیدن وادار کرد، اما گوشش بهخوبی صدای قدمهای مرد را که به دنبال ماشین میدوید، شنید و صدای خستهای که نامش را با حسرت صدا زد: - ایران…! مشتش را محکم به فرمان کوبید. با کنار زدن موهایش، خشمگینتر از گذشته فریاد زد: «ایران مُرد!» سپس سرش را از پنجره بیرون برد و با تحکم ادامه داد: - حداقل برای تو! آفتاب بالا آمده بود، اما شبِ تقدیرش هنوز به پایان نرسیده بود و قصد روشن کردن روزگارش را نداشت. مدام زیر لب با خود تکرار میکرد: «اون حاملهست… اون یه بچه داره!» - بچه… یه بچه… در همان لحظهها، نور خورشید کوچه و خیابان را کاملاً روشن کرده و گردِ زندگی در شهر پخش شده بود. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 23 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 23 بهمن، 2024 #بخش_پنجم با ون خوش رنگش از کنار هر جنبدهای که رد میشد توجهش را جلب کرده و برایش سر بر میگرداند. رنگ زرد ماشین امید و شادی بخش روز دیگران بود و به محض رویت ایران با آن سر و وضع رنگ و رو پریده و لباس های تیره بادشان خالی میشد. از اول هم قرار نبود او با آن سر و وضع سوار ون رویایی اش شود، اما سرنوشت... وسط شهر در کنار دیوارهای یک مدرسه دخترانه که در آن فصل تعطیل بود، پارک کرده و به نامه خوانده نشده اش خیره شد. درست هشت ماه بود، از دومین فصل سرد زمستان، بهتر بگویم از وقتی مشاعرش را به سرمای بهمن ماه باخته بود؛ در آن نامه را باز نکرده بود. توضیحات بی موردی که هیچ وقت نمیخواست در رابطه با آنها چیزی بداند. او قول رفتن به خود داده بود. یک سفر بی برنامه و دیر هنگام که باید شروعش میکرد. آینه وسط ماشین را پایین کشید و به صورتش خیره شد. به چشم های کشیده و سیاهش که دیگر سرزندگی گذشته را نداشت. گویی کولبار مشکلاتش به پشت چشم هایش افتاده که آنطور خمار و نیمه باز بودند. کل صورتش یک چشم و ابروی بلند بود و موهای قهوه ای کوتاه که با قرار گرفتن در کنار صورتش به او جذابیت بیشتری میدانند. همان پنج ماه قبل برای آخرین بار از آن مدل جدیدها که جلوی موها بلند تر از پشتشان است، کوتاه کرده بود. کف دستش را دو بار محکم به روی گونه هایش کوبید و با دندان جوری لبش را زجر داد که لب و گونه هر دو رنگ گرفتند. لبش را ابتدا كاملا بی حالت کش آورد و در آخر آن را با کلی تلاش به لبخند زیبایی ختم کرد. یک لبخند کامل که در آن دندان نیشی که به روی دندان کناری اش افتاده بود، به نمایش درآمد. یک نقص کاملا زیبا که لبخندش را از باقی دخترها متمایز میکرد. خیالش را به زبان آورد: «ایران تو اون دوتا رو کشتی و حالا نوبت به خودت رسیده.» و به سمت اتوبان راند. او قصد داشت صبحانه را در اولین رستوران بین راهی صرف کند. **** صبحانه را تمام و کمال در سفره خانه ی شخصی به نام عمو کمال صرف کرد، حتی برای خودش ولخرجی کرده و کیک و قهوه تلخ هم سفارش داده بود. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 25 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، 2024 #پخش_ششم تختی که رویش نشسته، مشرف به شیشه بود و از همانجا دختر نحیف و خوشرنگ و لعابی که کنار جاده ایستاده بود را دید میزد. دختر با آن خندهٔ جلفش به روی هر ماشینی که برایش بوق میزد، آغوش میگشود. با آن وضع دستودلباز در عشوهگری هم، هیچکس حاضر به سوار کردنش نبود. هر کس دستی تکان میداد و بوق و چراغزنان به راهش ادامه میداد. دستش به دور فنجان قهوه تنگ و تنگتر میشد. اگر امثال آن خودارزانفروشها نبودند... با همان دندان نیش معروف لب گزید و فنجان را به روی نعلبکی کوبید. شاید میتوانست دخترک را بهجای آن دو خلاص کند و در آن صورت به او لطف هم کرده بود. حداقل اکسیژنهای زمین برای بیارزشی مثل او هدر نمیرفت! پول سرویس را همانجا کنار فنجان قهوهٔ خوردهنشدهاش گذاشت. اشتهایش تحلیل رفته بود و دیگر نمیتوانست آن فضای چندشآور را با وجود دختر سرکش تحمل کند. قبل از خروج کاملش از در، با صحنهای مواجه شد که او را متأثر و همزمان از تمام مردان متنفر کرد. پسر دویستوششسواری در مقابل درخواست دختر برای سوار شدن، کشیدهٔ محکمی به گوشش زد و با خنده، سوار صندلی شاگرد ماشین شد و راننده گازش را گرفته و رفتند. نمیخواست خود را قاطی مسائلی کند که به او مربوط نمیشود. در بیتفاوتترین حالت ممکن، در حالی که تلاش میکرد نگاهش به نگاه دختر نیفتد تا مبادا آویزانش شود، به سرعت سوار ماشینش شد. پیش از اینکه سوئیچ را بچرخاند، در شاگرد باز شد و یک نفر کنارش نشست. پیش از سر برگرداندن، صدایش جلب توجه کرد: - سلام جذبه! هنوز ننشسته، آفتابگیر ماشین را پایین داده بود تا همزمان هم نور خورشید توی چشمش نزند و هم رژ لب زرشکیاش را تمدید کند. صدای اعصابخردکنی در حین رژ زدن از آدامس داخل دهانش در میآورد و روان ایران را بههم می ریخت. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 25 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 بهمن، 2024 #بخش_هفتم ایران با دست به زیر دست دختر ناخوانده زد و با لحنی که هیچ شوخی در آن نمیگنجید گفت: - بساطت رو جمع کن و هر جا جز اینجا پهن کن، باید برم! حوصله دردسر اصلاً ندارم، فهمیدی؟ ضربهٔ دستش باعث شد رژ لب دخترک خطا رود و یک خط ممتد سرخ از لب تا لپش بکشد، اما این کار هم مانع لبخند دخترک نشد. با خندهای متعجب، در حالی که با چشمان قهوهای روشنش به چشمان ایران خیره شده بود، گفت: «عه عه، ببین چی کار کردی!» سپس رژش را به ایران که لبهایش رنگورورفته بود، تعارف زد و با لحنی کاملاً خودمانی ادامه داد: - نمیزنی؟ ایران با رد تعارفش و جدیتر از قبل، به در اشاره کرد تا پیاده شود. اصلاً خوشش نمیآمد حتی یک متر با یک بیکار و بیعار همسفر باشد. او میخواست در این مدت فکر کند، آرامشی پیدا کرده و در نهایت... کارش را به سرانجام برساند. - میخوای بری تهرون؟ چشمان ماتشدهاش از جا پریدند و با یک «نه» قاطع جواب داد. اما دختر این جواب را کافی ندانست و دوباره پرسید: - پس کجا؟ ایران واقعاً کلافه شده بود؛ دلش نمیخواست بیش از این وقتش را با او تلف کند، پس با سردی گفت: - هر جا که تو نباشی. دختر باز هم نیشش باز شد و لبهایش آنقدر کش آمدند که دندانهای خرگوشیاش نمایان شدند. زیبایی منحصربهفردی نداشت، اما پوست سفید و چهرهٔ شرقیاش حس یک لطافت جسورانه را به آدم منتقل می کرد؛ از آن مدلهایی که به راحتی از سر باز نمیشدند. پایش را که هنوز بیرون مانده بود، به داخل ماشین آورد و بعد از بستن در، رو به ایران گفت: - بریم؟ ما! ایران با حرکتی موهای کوتاه و بیرونزده از روسریاش را به پشت گوش برد، لبش را بهخاطر خونسردی به زیر دندان گزید و به آرامی از زیر لب غرید: - برو پایین! - عه دختر، سخت نگیر. این همه جا برای مسافر داری. هر جا هم بری تنهایی بهت خوش نمیگذره که! منم سر راهت تا یه جایی برسون. ایران دیگر تحمل نداشت و برای رسیدن به خواستهاش، خودش از ماشین پیاده شد، به سمت در شاگرد رفت و آن را با عصبانیت باز کرد. مانتوی نازک تابستانی دخترک را کشید و به بیرون پرتش کرد. تقریباً هم قد و قواره بودند، و تنها برگ برندهٔ ایران در مقابل دختر، عصبانیتش بود که او را نفوذناپذیر میکرد. دختر را میان رانندههای تریلی تازهرسیده تنها گذاشت و بعد از روشن کردن ماشین به راه افتاد. موهایش روی صورتش ریخته بود؛ آنها را با دست بالا راند و در حین حرکت نگاهش به آینه وسط افتاد؛ دخترک خنگ میان حصار رانندههای سبیلو گیر افتاده بود و همچنان میخندید، شاید یکی از آنها راضی میشد و او را سوار میکرد. موفق هم شد. از پلههای اسکانیای سفید بالا رفت و سوار شد. ایران سری از روی تأسف تکان داد و همان تهمانده عذاب وجدانش، با دیدن این صحنه دود شد و به هوا رفت. اتوبان خلوت بود؛ ماشینها در اثر تابش خورشید که رو به گرما میرفت، با نهایت سرعت خود در خط سبقت حرکت میکردند و چشم ایران به تریلیهای پشت سرش دوخته شده بود. این حس مسئولیت بیپایه و اساس همیشه برایش دردسر میساخت. شاید بهخاطر سرنوشت دختر کنجکاو شده بود، و شاید هم منتظر بود که ببیند چه بلایی سرش میآید. از این مغز پر و معیوبش هر چیزی برمیآمد! زیاد نگذشت که سرعت تریلی کم و درش باز شد. جسمی یاسیرنگ از آن به بیرون پرت شد و کمی جلوتر تریلی بهکلی ایستاد. ایران هم به تبعیت از آنها ناخواسته سرعتش را کم کرد و با عصبانیت وصفنشدنی ایست کامل کرد. مگر چندی پیش در کافه رستوران بین راهی نمیخواست نفس دختر را بگیرد؟ حالا آنها داشتند همین کار را میکردند، پس چرا عکسالعمل نشان داده بود؟ پیاده شد، تفنگ را بدون هیچ شک و ابهامی از زیر صندلی بیرون کشید و به سمت رانندهها راه افتاد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 27 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، 2024 بخش هشتم این خصلت تمام ایرانیها بود؛ حرف زور توی سرشان نمیرفت. فرقی نمیکرد که ظلم به غریبه باشد یا آشنا. کافی بود خدایی نکرده یکی از این ایرانیها یک صدتومانی به ناحق بالا بکشد، آنوقت حاضر بودند هزار برابرش را خرج کنند تا آن حق خوردهشده را زنده کنند. اصلاً بیتفاوتی در کتشان نمیرفت. چه برسد به ایرانِ مو کوتاه که او هم ایرانی بود و نمیشد خوی حقطلبیاش را پنهان کرد. تا جایی که ایران به یاد میآورد، از همان سالهای ابتدایی مدرسه روحیهای جوانمردانه داشت و سرش با دردسر خوش بود. اصلاً اسمش «ایرانمَرد» بود؛ تلفیقی از کلمه «جوانمرد» معروف. خدا را شکر یادش نمیآمد که حقی از او یا اطرافیانش برده یا خورده شده باشد. البته این مسئله آخری را تا پای حل کردنش رفته بود، اما دلش نیامد. در مرامش نمیگنجید که نفس دختری باردار را بگیرد. در هر حال، در آن وهله فرصت فکر کردن به مشکلات و گرفتاریهای زندگی ازهمپاشیدهاش را نداشت. باید به نقطه عطفی میرسید؛ دفاع از یک دختر، هرچند پرو! تفنگ دولول شکاری پدر مرحومش را مسلح کرد و از پشت سر به رانندهها نزدیک شد. نامردها دو نفری به دختر بیپناه نزدیک و نزدیکتر میشدند، و آن دختر خلوچل هم وسط ماجرا نمیدانست بخندد یا گریه کند. از آن موقع دنبال یک شتر مفت میگشت که به او رکاب بدهد. حالا که به مقصودش رسیده و بالاخره یک مذکرهای سوارش کرده بود، معلوم نبود چه مدل جفتکی انداخته که اینچنین به خونش تشنه شده بودند. چند قدمیشان که رسید، خیلی قاطع و با صدای بم و رسایش داد زد: – ولش کنید! ذرهای ناز و عشوه در صدایش نبود. دخترک با دیدن ایران تعجب کرد و رانندهها با نیشخندی کنایهآمیز ایستادند. همه میخکوب شدند. هرکس به فکر جواب دادن به سؤالهای تازهای بود که در ذهنش شکل گرفته بود. رانندهها با خودشان فکر میکردند: مگر در وسط تگزاس هستند که دختری هفتتیرکش سر و کارشان آمده است؟ ایران بار دیگر با تفنگ به پشتش اشاره کرد و رو به دخترک فریاد زد: – پس چرا وایستادی؟ بدو! میخواست او به سمت ماشینش برود و خودش را نجات دهد. دخترک با برداشتن اولین قدم، رانندهها را به دنبال خود کشاند. ایران کاملاً جدی، برای بار سوم سخن کوتاهش را ادا کرد: – از جاتون تکون نخوردید! بلافاصله یکی از دو تیرش را در لاستیک جلوی تریلی خالی کرد و پشت سر دختر غریبه، اما آشنا دوید. نه اینکه ترسیده باشد؛ میخواست قبل از اینکه رانندهها موفق به تعمیر لاستیک شوند، بهاندازه کافی از آنها و دردسر دور شود. اتوبان در وسط ظهر، آنهم در تابستان، چندان مسافری نداشت. همان تکوتوکهایی هم که عبور میکردند، ایران تفنگبهدست را که پشت تریلی ایستاده بود، ندیدند. رانندهها ابتدا تلاش کردند پشت سر ایران بدوند، اما وقتی وضعیت ماشین و بار سنگین پشتش را دیدند، لعنتی نثارش کرده و بیخیالش شدند. البته که ماجرا اینقدر هم آسان نبود. ایران بهمحض اینکه تفنگ را در جای اولیهاش گذاشت، به چاک جاده زد. دخترک آشفته در ماشین نشسته بود. گوشه لبش ترک خورده بود و از کنار ابرویش خون آرامآرام میچکید. نگاهش آشفته و پر از تناقض بود؛ خشم، ترس، و نوعی حیرت در چشمانش موج میزد. لبهایش میلرزیدند، انگار نمیدانست باید گریه کند یا داد بزند. بالاخره با صدایی بلند که بیشتر شبیه شکایت بود، رو به ایران کرد: – مگه پیادم نکردی؟ پس چرا نجاتم دادی؟ خود ایران هم جواب درستی برای این سؤال نداشت. او فقط میدانست نمیتواند شاهد ظلم باشد و کاری نکند. دخترک که از شوک ماجرا هنوز بیرون نیامده بود، بار دیگر به سمت ایران حمله کرد. این بار، با حرکتی عصبی و همراه با بغض، فرمان را تکان داد و با صدایی بلندتر جیغ زد: – مگه همین رو نمیخواستی؟ چرا سوارم کردی؟ دلت برام سوخت؟ نگهدار، میخوام پیاده بشم! ایران لحظهای مکث کرد. او به خودش قول داده بود کارهای نیمهتمامش را تمام کند. اما این دردسر جدید چه میگفت؟ خودش هم نمیدانست. ماشین را کنار کشید. دختر با چشمانی باز و لبهایی که انگار برای دفاع از خود آماده شده بودند، به او زل زد. اما وقتی دید ایران چیزی نمیگوید و فقط به سمت داشبورد خم شده است، نگاهش کمی نرمتر شد. ایران جعبه دستمالکاغذی را باز کرد، یک برگ جدا کرد و آن را به سمتش گرفت. دخترک برای لحظهای مردد ماند، انگار نمیدانست دستمال را بگیرد یا نه. دست لرزانش بالا آمد و دستمال را گرفت. با این حرکت ساده، بغضش ترکید، اما هنوز سعی داشت خودش را قوی نشان دهد. ایران بیهیچ مکثی و با همان صدای محکم پرسید: – اسمت چیه؟ 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 27 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، 2024 بخش نهم دختر دستمال را روی لب زخمیاش گذاشت. انگار از حمایت ایران خوشش آمده باشد، با لبخندی نیمهباز و لحنی پرشیطنت گفت: – رخساره. اسم تو چیه؟ ایران بدون هیچ تغییری در چهرهاش پاسخ داد: – ایران. ماشین را دنده داد و دوباره به راه افتادند. رخساره بعد از پاک کردن لب و گوشه چشمش، آفتابگیر را پایین آورد و از آینهاش برای تمدید رژ لبش استفاده کرد. در همان حال، با صدایی که از بین لبهای غنچهشدهاش بیرون میآمد، پرسید: – میخوای کجا بری؟ به قیافت نمیاد مسافرکش باشی. ایران با ابروهایی درهم کشیده و صدایی که به غرش نزدیک بود، جواب داد: – این فضولیها به تو نیومده. فقط ساکت بشین تا به تهران برسیم، اونجا پیادت میکنم. حالا بگو ببینم، چرا اون رانندهها میخواستن بکشنت؟ رخساره، که سر زباندارتر از این حرفها بود، کاملاً به سمت ایران چرخید، پاهایش را روی صندلی جمع کرد و با خندهای شیطنتآمیز گفت: – الان خوبه منم بهت بگم این فضولیها به تو نیومده؟ خیله خب، اخم نکن. من فقط داشتم حق خودم رو برمیداشتم که... اما حرفش نیمهتمام ماند. انگار از ادامهاش پشیمان شد. نمیخواست همان دوست اللهبختکی و سرراهی که به دست آورده بود، از دست بدهد. مخصوصاً ایرانِ نامتعادل که رفتار پنج دقیقه بعدش هم قابل پیشبینی نبود. یک جور جذبه خاص در آن نگاه سیاه و عمیقش بود که رخساره را خفه میکرد. رخساره بدون توجه به حال و هوای ایران، عینک آفتابی روی داشبورد را برداشت و روی چشمش گذاشت. با لحنی مسخره و صدایی که به خواندن شبیه بود، شروع کرد: – عینک ریبن اصلوم هرچه داروم ماله تو، نفسُم تویی تو، دختر، همه دنیام ماله تو... ایران که اصلاً از این مسخرهبازیها خوشش نمیآمد، نگاه سردی به رخساره انداخت. زمانی بود که پایه ثابت همین ادا و اصولها بود، اما حالا دیگر آردش را بیخته و الکش را آویخته بود. اعصابش این چیزها را نمیکشید. با یک حرکت عینک را از دست رخساره گرفت و با چشمغرهای سنگین نگاهش کرد. رخساره، که هنوز به بازیگوشیاش ادامه میداد، این بار به سمت پاکت نامهای که روی صندلی بود، دست دراز کرد. این حرکت صدای ایران را درآورد: – به هیچی دست نزن تا برسیم. فهمیدی؟ اوکی؟ 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 27 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، 2024 بخش دهم رخساره دقیقه ای آرام نمی گرفت، البته نه اینکه نخواهد؛ بخاطر هیجان زیاد نمی توانست. کفش هایش را در آورد، چهارزانو شد و رو به ایران نشست. تمام شجاعتش را جمع کرده و با قورت دادن آب دهانش گفت: -ولی دمت گرم، خیلی خفن تهدیدشون کردی. وای تفنگ داری! اصلا نمی تونم باورکنم همین یه متریم یه تفنگ دو لول بزرگه! ایران حوصله توضیحات اضافی را نداشت، اما می دانست رخساره تا جواب نگیرد؛ دست بر نمی دارد. پس کاملا مختصر و مفید گفت: -پدر مرحومم بختیاری بود و این تفنگ از اون به من به ارث رسیده! رخساره متاثر شد، حداقل قیافه اش اینطور نشان داد. بردن اسم پدر از نو ایران را به گذشته ها برد. آن زمان هایی که در دنیای گلبهی با بوی توت قرنگیه دخترانه اش در کنار پدر می زیست. متاسفانه محبت داشتن مادر را خیلی پیش از پدر از دست داده بود. ولی پدر، پدر برایش نقش مهم و حیاتی یک والد محکم و مهربان را بازی می کرد. بعد از فوت مادر اصالتا شمالی اش هرگز به شهر خود بازنگشته بودند. چشم هایش از نو گرم و چونه اش از فرط بغض تکان می خورد. ناگهان صدای رخساره بلند شد:«عابر، مواظب باش...» به خودش آمد و با وجود اینکه شخصی را ندید جفت پا روی ترمز رفت. ایران در بهت و ناباوری جلوی خود را دید زد. چیزی که دستگیرش نشد، با عصبانیت به رخساره که از خنده قرمز شده بود نگاه کرد. جاده خلوت باردیگر به دادشان رسیده و با ترمز وحشتناکش کسی از پشت سوارشان نشده بود. ایران که به سطوح آمده بود، مشتش را بلند و به بازویش کوبید و گفت: -زهر...مــــــار! این دیگه چه شوخیه مسخره ایه؟! رخساره با درد و خنده بازویش را ماساژ داد و گفت: -خب حالا، فقط می خواستم از فکر در بیای! ماشین به راه انداخت. تحمل مسخره بازی نداشت و دلش می خواست هرچه سریع تر از شرش خلاص شود. کاملا جدی رو به رخساره کرده و گفت: -تهران خونه دارید؟! او که دنبال وراجی کردن بود، با همین یک سوال می توانست تا صبح فک بزند. ایرانم همین را می خواست. می دانست اگر از ابتدا بگوید، آدرس بده تا تو را به منزلت برسانم، رخساره بازیگوش هرگز این کار را نمی کرد. از در دوستی وارد شده بود و این عقلانی ترین راه بود. -آره، آره. ما یه خونه قدیمی توی جنوب غربی تهران داریم، محله اسماعیل آباد رو می شناسی؟ کوچه ی... جای بدی نیست، البته اگر این رو سانسور کنیم که الان برادرام منتظرن من سر برسم و بنشوننم سر سفره عقد با... ایران به مراد دلش رسیده بود. لبخند کجی زد و با گذاشتن انگشت سبابه اش به روی لب های رخساره به آهستگی گفت: -کافیه، متوجه شدم. او که نفهمیده بود چه کلاه بزرگی به سرش رفته، آدامسش را باد و بعد از ترکاندنش در حینی که مشخص بود شوخی می کند گفت: -می دونم، می دونم شوهر کمه داری حسودی می کنی! حالا منم همچین راغب به ازدواج نیستم. یعنی حداقل اصلا قصد ازدواج با یه مرد دوبار طلاق گرفته رو ندارم. بخدا تعارف ندارم. بیا بدمش به تو! همین زن ستیزه بیریخت چیه؟همینم بعدا پیدا نمیکنیا. کنج لب ایران کش آمد. از سنگ که نبود، از حق هم که نمی گذشتیم رخساره گاهی نمکش ته دل می نشست. **** درست جلوی در خانشان نگهداشت، رخساره از فرط وراجی خوابش برده و متوجه محله آشنا نشده بود. پیاده شد و زنگ درشان را زد. درب دو لنگه کوچک به رنگ قرمز باز و مرد شکم گنده و قدبلندی در بینش ظاهر شد. قیافه غریبه رخساره را نشناخت و به لحن تندی گفت: -فَرمُیش؟ خودش را جمع و جور و برای حفظ جدیت خود موهایش را به پشت گوش برد. روسری اش را مرتب و گفت: -رخساره رو آوردم! -رخساره کدوم خریه آبجی؟ برو خدا برکت تو نونت بندازه ما دیگه دور خلاف ملاف خیط کشیدیم. خونه تیمی کنکله! بفرما، بفرما... ایران گیج شده بود. درست بود به صحبت با او ادامه دهد؟ با فکر به اینکه رخساره ام از همان هاست شانه ای بالا انداخته و خیال کرد باز هم دروغ به هم بافته است. کنار رفت تا به سمت ماشین حرکت کند که مرد صورت به خواب رفته دختر را در ماشین دید و با صدای بلند گفت: -په اینکه فَرُخ خودمونه! در باز شد و بوی عنبر آورد... فواد بیا ببین کی اینجاست! فرخ گمگشته باز آمد به کنعان غم مخور. از صدای بلند مرد، رخساره از خواب پرید و وحشت زده به صورت ایران نگاه کرد. مرد جلو رفت در ماشین را باز و جلوی چشم های ایران او را پایین آورد و به سمت خانه برد. لحظه آخر رخساره نگاهش را به ایران دوخت و گفت:«بد کردی!» سپس هیکلش در پشت دیوار خانه گمشد. -آبجی شومام بیشتر از اینجا واینستا خوبیت نداره! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 27 بهمن، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 27 بهمن، 2024 پخش یازدهم ایران بیدرنگ خودش را در ماشین انداخت و از آنجا دور شد. مرد طبیعی به نظر نمیرسید. شانه بالا انداخت و سعی کرد افکارش را به مسائلی که به او مربوط نمیشد، درگیر نکند. تاریکی غروب رسیده و دلش کمی ضعف میرفت. بهتر بود برای شام خودش آشپزی کند، یک چیز ساده و پیکنیکی، و از فضای سبز پارک یا بلواری لذت ببرد. بدون برنامهریزی قبلی، کنار مغازهای ایستاد. به دنبال کیف پولش گشت. هرچه میگشت، کمتر چیزی به چشمش میخورد. حتی نامه نخوانده هم دیگر روی داشبورد نبود. ابتدا چیزی به ذهنش نمیرسید، اما به محض دیدن صندلی شاگرد، به یاد رخساره افتاد. ضربه محکمی به فرمون زد و گفت: - بچه پرو! از کسی که داشت بهت کمک میکردم، دزدی کردی؟ حسابت رو میرسم. بیخیال شام یا عصرانه خوش پز به سمت اولین کلانتری راند. هوا کمی گرم بود و چند تار از موهای کوتاهش به صورتش چسبیده بود. موها را با تیزی ناخن از آن جدا کرده و رو به مأمور پشت میز، اظهاراتش را بیان کرد. حسابی عصبانی بود و قلبش از شدت هیجان از دست دادن نامه و بخشی از پول سفرش، مثل گنجشکی در میان مشت میتپید. بعد از بار دوم که مشکلش را تعریف کرد، تازه برگه آوردند تا آنها را به صورت شکواییه مکتوب کند. عجب گیری بود! او عجله داشت و انگار هیچکس ملتفت اضطرار او نبود. بلاخره برای بررسی و در صورت درست بودن اظهاراتش، دستگیری یک مأمور محترم در اختیار او قرار دادند. ماشین گشت پشت سر ماشین او به راه افتاد. تاریکی فضا را گرفته و حالا نوبت جنب و جوش شبانه بود که سرعت عملشان را پایین بیاورد. بلاخره به مقصد رسیدند. همه چیز عجیب و غریب به نظر میرسید. در فاصله زمانی چند ساعته، در را چراغانی کرده بودند و از داخل صدای کِل میآمد. ایران از ون پایین پرید و به سمت ماشین گشت رفته و گفت: - همینجاست قربان. من جلوتر میروم، ببینم چه خبره... - صبر کنید خانم، شما مطمئنید که این خونه... ایران در حالی که به سمت در میدوید، بلندتر از حد معمول گفت: - بله، بله مطمئنم! تشریف بیارید! در را با دست کوبید و داد زد: - رخساره! بیا بیرون عوضی... گفتم بیا بیرون! به یکباره صدای هیاهو از داخل قطع شد و برادرش به سرعت خود را جلوی در رساند. - باز که شومایی ضعیفه! مگه نمیبینی مراسم خوشحالیه؟ دنبال شر میگردی؟! تا چشمش به ماشین گشت و مأمور و سربازی که پیاده شده بودند افتاد، رنگ از رخش پرید و به لکنت افتاد. - چیشده؟ ایران گوشه لبش را بالا برد و بعد از به رخ کشیدن دندان کجش غرید: - صداش بزن بیاد! مرد شروع به انکار و جسه درستش را محافظ در کرد. ایران خوب بلد بود که مأمورها اجازه ورود به خانه را ندارند و اگر امید به نجاتی هم باشد، خودش باید فرصتسازی کند، پس صدایش را بالاتر برد و شروع به داد و بیداد کرد: - بیا بیرون! اون کیفی که زدی رو بیار گفتم! مأمور خانمی که جهت دستگیری با خود آورده بودند، ایران را به آرامش دعوت کرد و التهاب او که خوابید، صداها از داخل خانه بلند شد. صدای ضعیف رخساره میآمد که جیغ و داد میکرد و گاهی هم صدای بهم خوردن ظروف و شاید هم چندتایی از وسایل عاریه سر سفره عقد شکستند. بلاخره اندامش در لباس و چادر سفید در ورودی در خانه نمایان شد و یک دستش همچنان از داخل خانه توسط برادر دیگرش کشیده میشد. صدای مردک از میان دندانهایش به گوش میرسید: - رخساره میخوابونمت دم باغچه قلبت از جاش میدرما! رخساره با تلنگری دستش را از دست برادرش خارج و به سمت ما دوید. رو به مأموران کرده و گفت: - جناب! من بودم! من دزدیدم. ایناها ببینید... دستش را زیر چادر داخل لباسش برد و کیف پول چرم قهوهای روشن ایران را بیرون کشید. همزمان، پشت دست دیگرش را بر لبانش کشید و ماتیک قرمزش در کل صورتش پخش شد. اوضاع زمانی قمر در عقرب شد که مرد پیزوری و معتادی در لباس دامادی از در خارج شد و چشمان خمار قرمزش را به اندام رخساره انداخت و گفت: - آقا چی برای خودتون زرت و پرت میکنید! این زنه منه، یعنی الان قراره بشه... رخساره مضطرب سقلمهای به او زد و گفت: - برو بابا پیری! حکم بازداشت من اومده! یعنی عروس و عروسی، بیعروسی! اون ممه رو لولو برد. باورش برای ایران دشوار بود. داماد با آن موهای چرب و ریخت نحسش جدا غیرقابل تحمل مینمود. پس حالا میفهمید ناراحتی بیحد و حصر رخساره هنگام تحویلش به برادرهایش بابت چه بود. نگاهی به روی مثل دست گل رخساره انداخت و آه حسرت از نهادش برخواست. با خود فکر کرد، او که اصرار به ازدواج داشت و نشد و حالا کسی که تمایل ندارد و به زور پای گور زندگی متأهلی میبرندش. اصلاً چه چیزی سر جای خودش بود که این یکی باشد؟! نگاه رخساره به ایرانِ حامل خبر بازداشت، دقیقاً شبیه به نگاهش به فرشته نجات بود! حتی شَر هم در زمان خودش میتوانست خیر خوبی باشد. اصلاً خیر و شر با چه نسبتی اندازهگیری میشد، جز موقعتی که در آن گیر افتادهای؟ تمام مدتی که رخساره را دستبند زدند، داماد چرب و چیلی داد و هوار میکرد و برادرها توی صورت ایران خط و نشان میکشیدند؛ او به نور رنگی ماشین پلیس خیره شده و با خود فکر میکرد، اینها همه علائم این است که فصل جدیدی از زندگیاش آغاز شده. تا چندی پیش، او در رویای عاشقانه میزیست، خاطرات عاشقانه میساخت و اهداف عاشقانه میریخت. اصلاً این روی زشت و زمخت زندگی را ندیده بود. تکیهگاه داشت و حالا ناخواسته شبیه به تکیهگاهها رفتار مینمود، اطرافش آدمهای آشنا و دستگیر داشت و حالا دستگیر دختر دیگری شده بود. حقیقت همین است، از زمانی که دخترها دیگر شروع به دوست داشتن کسی نکنند؛ خودشان را دوست خواهند داشت و این شروع یک قدرت بیپایان است! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 8 اسفند، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 8 اسفند، 2024 رمان ونتوری«اثری از فاطمه عیسیزاده (مهتا)»: فصل دوم:(رخساره) بخش دوازدهم او هرگز تا بحال از دیدن گشت نیروی انتظامی در این حد خوشحال نشده بود. نهایت یا در ماشین آقایان اهل دل گیر افتاده و یا دوتا پا داشته و چهار تای دیگر قرض و فرار کرده بود. ولی در آن زمان با آرامش در ماشین نشسته و با خود فکر میکرد برای فرار از ازدواج کذایی میتواند حتی سال ها بدون اعتراض در زندان بماند و به زندگی زیبای خود ادامه دهد. شهر را نگاه میکرد و امیدش به ایران بود. میدانست که میآید! لبخندی زد و با دستش لبه تور های لباس سفیدش را جر داد. با اولین قطره ای که از گوشهی چشمش چکید، لبخندش بغض آلود شد و کم کم به هق_هق ریز افتاد. خانم چادری بغل دستش، به سمتش خم شد و گفت: - آروم باش! رخساره برای پاک کردن اشک های بیامانش هردو دست محصور شدهاش را بالا آورد و پاسخ داد: - اشک خوشحالیه! میدونستم میاد و نجاتم میده! مامور خانم سرتکان داد و در راستای وظیفهاش دیگر سکوت کرد. همه در آن ماشین منقلب بودند و کمه کمش اگر به او حق نمیدادند، با دیدن وضع جلوی در خانه او را مقصر نمیدانستند. لباسش پف چندانی نداشت، ولی همان دامن تور دار و فون هم چرخیدن در بازداشتگاه را برای او سخت میکرد. با یک معتاد خمار که هوار میزد تا کمی به او مواد بدهند، یک جیب بر ریز نقش که با زغال پشت لبش را سبز کرده بود و یک دختر خوش پوش که مدام گریه میکرد در بازداشتگاه همسایه بود. تنها مورد عروس فراری آن شب خودش بود و به این مسئله افتخار میکرد و البته گاهی زیر لبی لبخند میزد. خودش هم نمیدانست، زمان از دستش خارج شده بود. ولی هنوز یک ساعت نشده بود که ایران بعد از دیدنش در اتاق پلیس گفته بود رضایت نمیدهد و باید مجزات شود. حالا دوباره درخواست کرده بود که میخواهد ببینتش. رخساره چادر سفیدش را جلو کشید و سر به زیر به راه افتاد. مقابل ایران روی صندلی نشست و آن ها را تنها گذاشتند. - این چه زندگیه؟ - من دزد نیستم، دیدی که همه وسایلت رو بدون کم و کسر برگردوندم! ایران رگ گردنش را ماساژ داد و گفت: -کاش بودی! کاش دزد بودی... یکی از مامورها پا در میونی کرده چون من شاکیه شخصیام اگر دلم رضا شد بهت رضایت بدم که بری. چندی را هر دو به سکوت گذراندند. شبیه احترام و سوگواری برای عزیز از دست رفته و رخساره بلاخره زبان باز کرد: - راهنمایی بودم که مامانم مُرد و سه سال نشد که به خودم اومدم دیدم، بابام توی اعتیاد داره غرق میشه و من موندم و دوتا برادری که دیگه دیر بود براشون که از خلاف بیان بیرون. با ماشین قاچاق هرچیزی رو که تو فکر کنی میکردن! لب مرز بار میزدن و حتی یه وقتا از اون طرف مرز و هر شهری که بهشون سفارش داده بود، تحویل میدادن. من موندم و حوضم... دیپلمم رو تازه گرفته بودم و خبری از داداشام نبود و باید کار میکردم خرج خودم و یه بابای معتاد بی همه چیز رو بدم که هرشب توی خونه بساط داشت و اگر من زیاد حواسم رو جمع نمیکردم منم یا دود خوره میشدم و یا... دیگر رخساره از شدت گریه نتوانست ادامه دهد. ایران برایش آب ریخت و به دستان دست بند زده اش داد. رخساره نفس عمیقی کشیده و با لرز پاها ادامه داد: - دنیای آرزوها و دخترونگیام رو وحشیانه ازم گرفتن. جلوی چشم محرمم، جلوی چشم کسی که باید از این اتفاق بخاطر غیرت باد کردش میمُرد و پول گرفت... دیگه راهش رو یاد گرفته بودن و به محض اینکه من از نقشه شومشون با خبر شدم از خونه فرار کردم... خاطرات شمال نبود که به راحتی بازگویشان کند. فکر میکرد چطور ادامه زندگیاش را بگوید که زنده بماند. نه از شر تهدید های جانبی، بلکه از شدت سنگین بودن اتفاقات. نفس گرفت، دیگر سرش روی شانه ایران بود، اینگونه کمی از سنگینی روزگارش را تقسیم کرده و گفت: - رخساره من فقط یه پشت و پناه میخواستم، ولی هیچ جا به یه دختر بی کس و کار فراری کار نمیداد! آواره خیابون ها بودم که یکی از داداشام زنگ زد و گفت که برگردم. گفت دیگه بساط شیره کش خونه رو جمع کردن و غریبهای تو خونه نمیاد... نگو، نگو بارشون لو رفته و همش افتاده بود دست پلیسا... اینا انقدر بی عرضه بودن که پولشون کجا باشه تا خسارت جنس از دست رفته رو بدن؟! صاحب بارم در عوضش من رو که چند باری اون اوایل جلوی در خونه دیده بود خواسته بود. این دومین باره که دارم از سر سفره عقد با اون مرتیکه فرار میکنم و الان اصراری ندارم که رضایت بدی... چون اینا انقدر ترسو ان که جرعت اومدن اینجا و نجات دادن من رو ندارن، ولی مطمئنم فردا صبح بپا میذارن جلو در و به محض آزادیم خونم رو میریزن. چون اون مرتیکه چرک تهدید کرده بود که اگه اینبارم من چموش بازی درارم دیگه منم نمیخواد و فقط اصل پول... ایران دستش را به روی پاهای رخساره گذاشت تا از رعشه بیوفتند و بعد از مکس کوتاهی او را به آغوش کشید. رخساره در میان اشک و گریه گفت: - میری برو، فقط قبلش مطمئن شو که من رو زندان میندازن... چون من واقعا هیچ جا و سرپناهی ندارم که برم. خواهش میکنم تنهام نذار! شخصیت رخساره از یک دختر حرص درار بازیگوش به یک دخترک سه ساله بی سرپناه مبدل شده بود و ایران بعد از کمی تأمل آهسته در گوشش گفت: - باهم میریم! کسی نمیدانست، ولی شاید خدا در عزای گرفتن شخصی از زندگی او، همراه دیگری به او داده بود تا در این مسیر کمکش کند. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 12 اسفند، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 12 اسفند، 2024 بخش سیزدهم ماموران کلانتری به دنبال سیاهی لشکر اضافی برای پر کردن بازداشتگاه سه در چهارشان نمی گشتند. اصلا خودشان ریش گرو گذاشته بودند تا دخترک بخت برگشته بار دیگر رنگ آزادی را بچشد. اصلا هنوز پرونده رسمی برعلیهش تشکیل نشده بود که بخواهند نگهش دارند. مامور شیفت هم می توانست ریشی گرو بگذارد و پیش از طلوع صبح و آمدن کادر اداری آن ها را از بازداتشگاه بیرون بفرستد. _ خانما چند لحظه توجه کنید! فردا نرید باز کیف بزنید و خلاف کنید، یا به رفیق هاتون بگید که هرچی بشه راحت آزادتون می کنن. این یه استثنا هست و فقط به حرمت لباس سفیدی که تن این دخترمه بهتون فرجه میدم. مرد میانسال برای تحکم بیشتر به صورتشان نگاه جدی انداخت و سپس با دست به در خروج اشاره کرد. حین پایین آمدن از پله های خروجی کلانتری، رخساره همچنان درگیر لباسش بود. نطق شوخش برگشته بود و با آب و تاب خواند:«دختری بودم به کنج خونه، آب می کشیدم من از رودخونه، آرزو داشتم که شووَر کنم!» در این حین دست محکمی به جلوی موهای خود کشید و ادامه داد: - تل بزنم و فرقم یک ور کنم، از خونه تاجر اومدند دیدندم، الحمدلله که پسندیدندم... ایران اما همچنان فکش منقبض و همچون پاسبان شب، قرص و محکم قدم بر می داشت. رخساره دامنش را از زمین بلند کرد و در حالی که همچنان ادا و قر و قمیش می آمد، با حالت خنده داری خودش را جلوی ایران انداخته و شعر مزخرفش را از با کمی تغییر از سر گرفت: - ایران جون، ایران جون، قرآنو بیار ردم کن! در خونه شووَرم کن! ذره ای نمخندید و او هم به این طبع و رفتار عادت کرده بود و توی ذوقش نمی خورد. در تاریکی به سمت ماشین می رفتند و آواز رخساره مارش نظامی رژه رفتنشان بود. ***** در کوچه پس کوچه ها ایران ماشین را زیر شاخه سار درخت چناری پارک کرده و برای خرید شام پنج دقیقه ای می شد که رخساره را تنها گذاشته بود. لباس عروسش را با یک دست لباس راحتی ایران عوض کرده و از شر آرایش مضحکش راحت شده بود. حوصله ای برایش نمانده و از آینه بغل بیرون را نظاره می کرد. دوچرخه سوار جوانی با موهای مشکی و لخت از ته کوچه می آمد و هر نیم تر رکابی به چرخ می زد. بدش نمی آمد تا سررسیدن ایران، سرگرمی برای خودش درست کند. وقتی دوچرخه کنار شیشه ماشین قرار گرفت، دستش را مثل چوب نجات غریق ها به بیرون راند و چنان لباس نخی پسرک را از پشت کشید که تعادلش را از دست داد و کمی جلوتر پخش زمین شد. از ماشین بیرون پرید و با شیطنت گفت: - ای وای آقا شما از کجا پیداتون شد؟ پسر که می دانست کرم سیب از خود میوه است، خاک لباس های ساده اش را تکاند زیر لب: «استغفرالله»خفه ای گفت. به کاه دان زده بود. این حاج آقا تقبل اللهی که می دید، عمرا کمتر توجهی به او کرده و مایه مباهاتش می شد. الکی و هول هولی روسری کوتاه و کوچکش را جلو کشید که هر چه مو داشت و نداشت بدتر از پشت سرش بیرون ریخت و دستپاچه گفت: - ای وای حاجی ماذا فازا، یعنی فازای ما ریخت توی ماذای شما، حاجی العفو! پسرک به قدری سر به زیر بود که از تای گردنش نمی شد پی به چهره درهمش برد. در حین صحبت های او به سرعت سر و وضعش را سامان داده و می خواست سوار چرخش شود که رخساره با دیدن پای خونی طفلک دلش لرزید و به سرعت یک طرف فرمان را به چنگ گرفت. دست پیش بردنش همانا و دست پس کشیدن پسر از ترس برخورد ناگهانی با نامحرم همان. - ببخشید، تروخدا ببخشید نمی خواستم آسیب ببینی! فقط یه شوخی کوچیک... کلافه دستی به گردن عرق کرده اش کشید و نالان دم زد: «طوری نیست، شما بفرمایید.» پسرک حین صحبت هرجایی را نگاه می کرد جز رخساره بلا گرفته. اما مگر دست بردار بود؟ دست پیش برد تا باز از پیرهنش بگیرد که پسر داد زد و از چرخ به زیر آمد. اصواتی که در حین پیاده شدن از دهانش در آمده بود چندان خوانا نبودند، ولی می شد فهمید او از هرگونه تماس از طرف رخساره بیذار است. - خانم ترو به خدا بذارید برم پی کارم. او ساده بود، بی آلایش و عاری از هرگونه جلب توجه. تازه وقتی سر بالا آورده و به صراحت افتاده بود؛ رخساره چشم های نفس گیرش را دید. او چشمان ترکان شمال غربی را در چهره حمل می کرد، همان قدر درشت و همان قدر زلال. رخساره لب تر کرد و گفت: - تو رو به همون خدا، بذار دینم رو جبران کنم. عصبانیت دورترین واژه با آن صورت دلنشین بود. لب تر کرد و شمرده اما کلافه گفت: - لااله الا الله... خانم ترو به خدا چه دینی؟ من بخشیدم، کشش ندید. به عنوان سرگرمی کار جالبی بود، اما روی کس دیگه تکرارش نکید. حالا بذارید من مرخص بشم! - دوباره می گیرمتا! بگیرم؟ پسر می دانست از آن دختر با آن جسارت هرکاری بر می آید. کمی که صحبتش را بی جواب گذاشت؛ رخساره با صورت در شکمش رفت. پسر با عجله چرخ را رها کرده و یک قدم بلند به عقب برداشت. گرگم به هوا بازی می کردند. رخساره جلو می رفت و او عقب تر... به محض اینکه پسر به اندازه کافی دور شد، رخساره با دو برگشت و دوچرخه را بلند و درون ون انداخت. برای چشمان متعجبش لبخند پسر کشی زد و حین اشاره دستش به درون ماشین گفت: می خواییش؟ تا ببریش پایین من چسب زخم رو برات آوردم. چشم های قهوه ترکش دو دو می زدند و دو دل مانده بود که از خیر دوچرخه بگذرد یا در ازای معصیت کوچکی آن را با خود ببرد؟ سری تکان داد و برای بردن دوچرخه سوار ون شد. صدای همهمهه شهر خوابیده بود و گه گاهی آلودگی صوتی عبور و مرور ماشینی از خیابان اصلی به گوش می رسید. رخساره زیر چشمی او را می پاید تا مبادا مرغ از قفس بپرد و تمام ساک ایران را به دنبال چسب زخم بهم ریخت. پسر زیر لب ذکر میگفت و به دکمه صلوات شمار پنهان شده در مشتش فشار ریزی می آورد. هردو گم شده بودند. رخساره در ساک و پسر در افکار بی انتهایش که مانند دود بخاری نفتی از مغزش بیرون می زد. افکار دود بخاری بودند و مغزش خود بخاری. همان قدر داغ و شرم زده از حضور نزدیکش به یک دختر غریبه. صدای غیر منتظره ای هردوی آن ها را به خود آورد: - این کیه؟ سینی فست فود به دستش بود و با صورتی برافروخته از همان کوچه خلوت به درون ون نگاه می انداخت. تنها رخساره چمباتمه زده در انتهای ماشین و پسری که در همان نزدیکی ها به سمتش خم شده بود به چشمش می آمد. چیزی که می دید با حقیقت تفاوت بسیاری داشت. خیال کرد رخساره به هرکاره بودن عادت کرده و هنوز از زنجیر خانواده اش رها نشده، به میل خود به کار بدی تن در داده. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 16 اسفند، 2024 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 16 اسفند، 2024 بخش چهاردهم از آنچه می ترسید بر سرش آمده بود. آبرو...! هول کرد و چرخ از دستش افتاد. تمام صندلی های ون به جز یکی دو تا باز شده و وسایل و جای خواب برای سفر طولانی گذاشته بودند. پسر به سرعت سیخ ایستاد که یرس محکم به طاق خورد. با دو دست سرش را گرفت و از درد کمی چشم هایش جمع شد. پیش از به هلاکت رسیدن پسر، رخساره خودش را از ته ون مقابل ایران رساند. از در بیخیالی وارد شد و گفت: - خورد زمین خواستم کمکش کنم؟ غذا ها را با عصبانیت روی صندلی شاگرد رها کرده و گفت: - مگه تو پترس فداکاری؟ در آن لحظه پسر موفق به پیاده کردن دوچرخه دردسر سازش شده بود. سرش را پایین گرفته و تن صدایششرم داشت: - معذرت می خوام. اون طور که شما فکر می کنید نیست. لطفا سرزنشش نکنید. از قصد جوری ایستاده که ایران وضعیت زخم زانویش را ببیند و ادامه داد: «من دیگه رفع زحمت می کنم. لطفا دیگه بحث نکنید.» هنوز یک قدم برنداشته بود که رخساره با حرکتی داوطلبانه و با صدای بلند گفت: - ایران چطوره تا خونش برسونیمش؟ دیگر به خود زحمت نداده بود جوابش را بدهد. با یک چشم غره کار را جمع کرد و به سمت صندلی راننده رفت. رخساره همان طور زیر لب مور مور می کرد و پسر زیر چراغ های تیر برق دور و دور تر می شد. - ایران! ایران... ایران با توام! بخدا پسر خوبی بود. - پسر خوب، پسر مردست! چندتا سیب زمینی گوشه لپش انداخت و همچنان اخم کنج پیشانی اش جا خشک کرده بود. رخساره سینی غذا را به بغل گرفته و همان طور که شکم خودش را سیر می کرد، دست از تلاش برای متقاعد کردنش بر نمی داشت. یک جور احساس عذاب وجدان نسبت به پسر چشم ترک داشت و می خواست هر طور شده جبران کند. کمی از فیله سوخاری گاز زد و قاطع گفت: - به ارواح خاک مامانم حاضرم شرط ببندم اگر آدم بدی بود، تا بیست و چهار ساعت دهنم رو می بندم و یک کلمه هم حرف نمی زنم. قصد ایران ساکت نگهداشتنش نبود. او می خواست درس هایی که خودش به بهای جانش پرداخته؛ کاملا رایگان به او بدهد. پس بدون حرف اضافه سوییچ را چرخواند و لحظه آخر وقتی پسر از کوچه می پیچید به دنبالش راه گرفت. رخساره از ذوق بالا پرید و باعث شد سیب زمینی ها مثل برف شادی در هوا پخش شوند. - آفرین شوماخر، برو برو! پسر تنومند کنار خیابان های خلوت دلی دل پیش می رفت و ایران بی حوصله هم به دنبالش. می دانست نتیجه چیست. او مرد ها را خوب می شناخت! موجوداتی از خود راضی که اگر با توجه و محبت تو قد می کشیدند، آنقدر به آسمان می رفتند که دیگر دست خودت هم بهشان نمی رسید. ولگردی با دوچرخه، در آن ساعت شب... کسی که به راحتی سوار ماشین دختر جوان می شد! می توانست به خوبی حدس بزند که چکاره حسن است؟! کوچه ها تنگ و تاریک تر می شدند و شهر در بهبهه ی شب نیمه جان تر. رخساره سیب زمینی ها را از رویش جمع کرده و به دهانش می گذاشت. و وقتی ایران حواسش نبود، چندتایی از آن ها را به خورد او هم داد. در دلش به کار خود ریز ریز می خندید و هیچ نمی گفت. بیست دقیقه گذشت و پسر بلاخره انتهای یک کوچه ناشناخته ایستاد. خانه های ویلایی با در های دو لنگه دو طرف کوچه را تصاحب کرده و تنها نور چراغ های سر در کوچه را کمی روشن می کرد. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 29 تیر، 2025 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 29 تیر، 2025 بخش پانزدهم چند مرد به ظاهر معتاد به دور پیت حلبی آتش افروز ایستاده بودند و یکی از آنها به روی پتو کثیف و چرکی چرت شامگاهی میزد. پسر دوچرخهاش را در مقابل آنها نگهداشت و به سمتشان حرکت کرد. در تاریکی خاموش کردن چراغهای ماشین، ایران به سمت رخساره بازگشت و گفت: - دیدی؟! یارو مصرف کنندست. همینطوری خودت رو توی بلا میندازی! رخساره سیب زمینی بعدی را از زیرش لای درز صندلی به سختی درآورد و متحیر به دهان گذاشت. سیب زمینی بیش از حد بزرگ بود و با همان دهن پر گفت: - بعید میدونم یکم صبر کن... ایران مشغول خلاص و روشن کردن ماشین بود که پسر بلاخره لنگ خوران مقابل گروه آقایان اهل رسید و صدایش به گوش رسید: - سلام اینجا کسی دوست داره موهاش رو کوتاه کنم؟ سیب زمینی در گلوی رخساره پرید و ایران متعجب دست از حرکت برداشت. هردو یک دور به هم و بعد نگاه معنی دارشان را به پسر انداختند. یکی از دوستان هَپَلی معتاد کمی گارد گرفت و گفت: - عمو برو ایستادن بیجا مانع کیفه! - من... یعنی راستش من! خم شد و از کیفش ماشین اصلاح شارژی خوش مارکی را درآورد و ادامه داد: «من قصد من مزاحمت نیست! واقعا اگر با موهاتون اذیتین، میتونم کمکتون کنم.» همانی که زبانش تیز بود، کمی به عقب هولش دادا و گفت: - من، من... نیم من! هری. مرد دراز در بین پتو، چرتش پاره شد و در عین تعجب گویی از اول صداها را میشنیده و در جریان دعوا بود، گفت: - دایی بیا یه دستی به سر ما بکش... خیر بیبینی! پسر بی توجه به دوچرخه و کوله پشتیاش، آنها در مقابل همان افراد رها کرد و خوشحال به سمت او که صدایش زده بود رفت. برایش پیش بند بست و از کوله صندلی تاشویی علم کرد. با تبحر خاصی آب میپاشید و قیچی به موهای پر و گرهگره مرد کثیف میبرد. معتاد هر دم چند دقیقه چرتش میگرفت و وقتی پرید، میگفت: - دومادی بزن دایی! دومادیمه. دو دندون در جلو چندتا در کنارهها نداشت و باعث میشد، کلمهها را عجیب و توک زبانی بیان کند. پسر همچنان ماهرانه کوتاه میکرد و پرسید: - دایی چیشد کارت به اینجا کشید؟ بار دیگر مرد چرتش پرید و مثل قبل که در جریان حرفها بود، پاسخ داد: - عروسیم بود. انتخاب اشتباه تباهم کرد. ایران نگاهش رنگ غم گرفت و آه از نهادش برخواست. گاهی یک تصمیم اشتباه یک نمره از آدم کم نمیکرد. زندگی را تمام میکرد. بغض ته گلویش را گرفته بود و برای اولین بار برای قضاوت اشتباهش شرمنده بود. دایی چرت ریز دیگری زد و یک دور دیگر سرش افتاد و چرتش پرید. سایه و روشن کوچه نمیگذاشت به خوبی قیافهها را رصد کنند، اما نیشخند دور پیت آتشیها به هوا بود. دایی زبانش را از جای دندانهای نداشته جلو درآورد و گفت: - زنم... عشقم... امید و آرزو و آیندم رو با هم توی یه اتاق از دست دادم. همان زبان تند و تیزی که مو در سر نداشت و موی ریشش را میشد جای پاپاخ بر سرش گذاش، گفت: - آدم کچل باشه، ناموسش لکه نداشته باشه. همگی خندیدند. دایی یک آن از جا پرید و پیش بند را از تن کند. یک طرف مو کوتاه و یک طرف به هوا به سمت آنها که دور آتش یدند حمله کرد. مشتها به هوا رفت و فحشها در گوش پیچید. رخساره ترسیده به ایران نگاه کرد تا کاری کند و او هم کاری جز روشن کردن ون و فرار به ذهنش نرسید. درگیر خواباندن دستی بود که به چشم سر دید؛ پسر ترسیده بود و هول کرده به سمت آنها دوید تا کمتر دایی ر ا زیر مشت و لگد بگیرندو سه به یک خیلی بی انصافی بود. حواسش نبود که همچنمان قیچی دستش است. وقتی دست پیش برد تا کنارشان بزند، زبان تیز کمی هولش داد و با همان قیچی روی تن دایی افتاد. قیچی تا اعماق دل و جگرش فرو رفتاد و به سرعت کسری از ثانیه خون بر صورت و تنشان ریخت. برف شادی خون و رقص شریانها بر هوا رفت. همانها که دعوا را به راه انداخته بودند در کسری از ثانیه سوت شدند و تنها پیکر غلتیده در خون پسر و دایی باقی ماند. پسر مبهوت به صورت دایی ذل زده بود و گویی روح از تنش رفته بود. ایران به سرعت و ناخواسته از ماشین پیاده شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 4 مرداد، 2025 سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد، 2025 بخش شانزدهم به سمتش دوید و رو به رخساره فریاد زد: - بجنب، چرخ و کیفش... پیراهن پسر را در چنگش گرفت و کشید. همچون گوشت لخت سلاخی شده روی دایی پهن بود و با چشمهای مبهوت به دست آوردش نگاه میکرد. در اثر کشیده شدنش توسط جسمی خارجی مردمک غلتانش به روی ایران نشست و اشک از آن روان شد. ایران دست دیگر را هم برای کشیدنش بکار بست و داد زد: - د یالله تکون بخور دیگه! رخساره چرخ را داخل ماشین گذاشت و به کمک ایران بازگشت. هردو زیر شانهاش را گرفتند. درحالی که پاهای پسر تمایل به رفتن نداشت و روی زمین کشیده میشد، او را هم کنار چرخش پرت کردند. رخساره چندتا از سیب زمینیهایی که روی آسفالت ریخته بود را لگد کرد و روی صندلی شاگرد جا گرفت. استارت صدادار ایران پسر را پراند و از شیشه به دایی غرق خون نگاه کرد. ایران دست در جیب برد و درحالی که کسی نمیدانست او کی وقت کرده قیچی را بردارد_ آن را روی پاهای رخساره انداخت و گفت: - تمیزش کن و بذارش توی وسایلش! همه چیز در کسری از ثانیه رخ داد بود و افرادی که پیش از آن مردم معمولی بودند، به جنایت کاری بی قلب مبدل شده بودند. پسر از گریه نفسش تنگ آمده بود، به ناگاه گویی به خد آمده باشد فریاد زد: - باید ببریمش بیمارستان! من توی ماشین چیکار میکنم خدای من؟! یا صاحب الزمان کمک... خانم لطفا نگهدارید. من... من باید کمکش کنم اون هنوز زندست. ایران و رخساره به هم نگاه کردند و ایران قفل مرکزی ماشین را زد تا مبادا خودش را به پایین پرت کند. پسر تقلا را بیفایده یافت و در جیبش به دنبال چیزی گشت. در نهایت گوشی موبایل را از جیب بیرون کشید و با دستانی لرزان به جایی زنگ زد: - الو، سلام... اورژانس؟ آقا یه نفر رو... رخساره به سرعت روی صندلیاش چرخید و گوشی موبایل را از دستش کشید. پیش از این که پسر ممانعت کند، مشغول صحبت شد: - آقا چندتا معتاد جلوی د ر خونمون با هم درگیر شدن. یکیشون زخمی شده! ممکنه زودتر خودتون رو برسونید؟ بله، بله آدرس ر یادداشت کنید! دستان پسر میلرزید و لبانش به ذکر گفتن باز و بسته میشد. ایران به نشانه تایید کار رخساره موبایل را از او گرفت و روی کیلومتر شمارش گذاشت. پسر کمی خودش را جلو کشید و گفت: - جلوی اولین کلانتری نگهدارید، من باید خودم رو معرفی کنم. رخساره انگشت جلو برد تا پیشانیاش را به عقب متمایل کند که او وحشت زده به عقب رفت و فریاد زد: - خانم لطفا با من تماس نداشته باشید. - من که بهت زنگ نزدم، تماس چیه؟! سپس دستش را شبیه تلفن بالا آورد و ادامه داد: «الو اونجا آرایشگاهه؟!» در شرایط سخت هم دست از بذله گویی بر نمیداشت. تحقیقات نشان داده بود طنز افراد سختی کشیده خیلی قویتر افرادی است که در رفاه بزرگ شدهاند. پشتی دو صندلی را گرفت و خودش را بیشتر به عقب کش آورد و گفت: - جای بدی نخورده بود. اونقدرم عمیق نبود. فقط در اثر مصرف زیاد مواد از هوش رفت! پس انقدر نگران نباش و سعی نکن عمر خودت رو توی دادگاه و پاسگاه حروم کنی. من یه عمر بین همینها بزرگ شدم، رفیقاش شناسایی کنن کیی و کجایی دنبال دیه میوفتن. زدنی زدن، گرفتنی دوست و رفیقن. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 7 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد بخش هفدهم قطرههای ریز خون روی صورت مهتابی رنگ مردانهاش پیدا بود. انگار انار خورده بود. ته ریش مرتبش را مدام دست میکشید و حین مژه زدن چشمش از ترس میپرید. رخساره کاملا برعکس روی صندلی شاگرد نشسته بود و حرکات لحظه به لحظه پسر را زیر نظر داشت. در آخر حوصلهاش سررفت و گفت: - ای بابا توام که پاک شیربرنجی! شل و ول... آی بچه ننه! پسر نگاهش را بالا آورد و سایه مژههایش به روی گونه استخانیاش افتاد. تا دهن باز کرد بگوید: «ببخشید متوجه نشدم». رخساره سیب زمینی سرخ کرده را در دهن او چپاند و گفت: - آ ماشاالله مامانی... بخور عشق کنی! ایران نگاه اخم آلودش را اول از آینه به دهن وا مانده پسر انداخت و بعد با دست آزادش رخساره را کشید . روی صندلی پرت کرد و گفت: - رخساره! رخساره چرخید و درست روی صندلی نشست. عصبانی از اینکه ایران نمیگذاشت به تفریحش برسد، دست به سینه زد و گفت: - چیه حسود؟! خود اول پیداش کردم، مال خودمه. ایران ولی عجب تیکهایه... صدای «الله اکبر» مردانهاش با «هیس» ایران در هم آمیخت. پسر به شیشه ون کوبید و با تمام جدیتی که در خود سراغ داشت، گفت: - خواهر تروخدا بزن کنار من همین بغل پیاده میشم. خواهر تو رو به هر مقدساتی که قبول داری قسم میدم... خواهر سر جدت نگهدار! صداش رفته_ رفته داد میشد و در نهایت چنان پیچید که خودش شرمنده شد و سرش را پایین انداخت. نگاه متعجب هر دو دختر را با «ببخشید» خفه و سر به زیر جواب داد. ایران لحظهای دست از رانندگی نمیکشید و توی خیابانهای خلوت شب تا میتوانست سرعت میرفت. ابرو در هم کشید و هوار زد: - من خواهر تو نیستم! حالا نوبت ایران بود تا خودی نشان بدهد. انگشت اشاره کشیدهاش که انگشتر بزرگی به آن بود را بالا آورد. ناخن مربعی کوتاه لاک سفید خوردهاش روی پوست برنزش خودنمایی میکرد. چشمش را از آینه روی پسر تنظیم کرد و چنان داد زد که رخساره ترسید: - ببین آقا پسر! من اصلا وقت و حوصله ناز و منت شما رو کشیدن ندارم! پس آروم بشین و آدرس خونتون رو بده تا به خانوادت تحویلت بدم و با اونا تصمیم بگیر که میخوای چیکار کنی. من مسافرم... ولی نمیتونم وقتی بیگناهی تو رو دیدم به امون خدا رهات کنم تا بری هر خریتی که خاستی انجام بدی. دنیای مردم رو بهم میریزید حالا برای من آدم شدن دنبال عدالت میگردن. دست پسر روی فرمان دوچرخهاش بود و زیر لب انگار ذکر میگفت. رخساره دوباره روی صندلی چرخید، کنار گوش پسر بشکن زد که از فکر پرید و بلافاصله توی رویش لب قنچه کرد، صدای بوس درآورد و گفت: - شنیدی؟ آدرس بده برای امر خیر خدمت خانواده محترمه برسیم! پسر دستش را داخل موهای لخت مشکیاش که مدام توی چشمش میریخت کشید و کلافه نفسش را بیرون داد. از دست کارهای رخساره انقدر معذب شده بود که عرق میریخت. کمی خودش را به سمت صندلی ایران کشاند و آهسته گفت: - زحمت میشه! - نوچ نمیشه! رخساره فرصت نمیداد بیچاره نطقش تمام شود و بعد پابرهنه بدود توی حرفش. نه اینکه گلویش پیش او گیر کرده باشد، نه خجالت کشیدن پسر برایش سرگرمی جالبی شده بود. بعد از رهایی از شر برادرهایش کپکش خروس میخواند و باید این انرژیرا به نوبهای تخلیه میکرد. پسر برای رهایی از شر او هم که شده، سریع آدرس را بلغور کرد. بلافاصله با انگشت به رخساره که همچنان مثل اثر هنری تماشایش اشاره زد و سر به زیر گفت: - خواهر شما هم برگردین، خطرناکه! رخساره با یک نقشه جدید، دستمال کاغذی کند و به سمتش دراز کرد. درحالی که دستش به صورت او نمیرسید، گفت: - باشه برادر فقط بیا جلو خون روی صورتت رو پاک کنم. ایران دندان کج معروفش را روی لب فشار داد و ترمز محکمی گرفت. رخساره به پشت توی شیشه پرت شد و اینطوری پسر را از شر او راحت کرد. چنان جذیهای گرفت که دیگر جرعت نکرد به عقب برگردد. مجدد دست به سینه شد و سرخورده گفت: - بپیچ راست! ها چیه نگاه میکنی؟ مگه نمیخوای بری جلوی در خونشون؟ انقدر رانندگی کرد که خیابانها سربالایی و شبیه خیابانهای خارج شد. بلوارهای سرسبز و عطر گیاههای خیس خورده توی دماغشان پیچید. به خواست پسر کوچه خلوتی که چند خانه ویلایی با درهای بزرگ دو لنگه در آن خودنمایی میکرد، پیچید. رو به روی در مشکی طلایی نگهداشت و دستی را کشید. رخساره مات خانه که درختهای سر به فلک کشدهاش از چشت در هم معلوم بودند، سوت بلند بالایی زد و گفت: - خونتونم بت نمیاد! برگشت نگاه سرزنش گرش را به روی پسر انداخت و گفت: - تو اینجا زندگی میکنی زیزی گولو؟ با دو چرخه اون پایینا چه غلطی میکردی پس؟ ایران تا آن لحظه هیچی نپرسیده بود. لباس رخساره را از نو چنگ زد و سرجاش برگرداند. برای خاموش کردن حس فضولی رخساره لب باز کرد:«سرایداره دیگه معلومه»! بعد از آینه به سمت پسر گفت: - خب خوش اومدی! پسر به سمت در ون پرواز کرد و تا دستش را رویش گذاشت، رخساره دستگیره را گرفت. او به سرعت دستش را عقب کشید و پوف کلافهای کرد. رخساره معترض رو به ایران گفت: - بابا این جوجه اردک زشته! بزرگ بشه تبدیل به قو میشه! به این راحتی میخوای ولش کنی بره؟ سرایدار چیه؟ اگه صاحب اینجا باشه چی؟ ایران چشمهاش را در کاسه چرخاند، موهای مسریاش را زیر روسری کوتاهش مرتب کرد و گفت: - خب باشه! تو رو سننه؟ ولش کن بره دیرم شده! همان لحظه در خانه باز شد و ماشین مدل بالایی در مقابل ماشین قدیمی ایران قرار گرفت و نورش چشم همهشان را کور کرد. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 8 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد بخش هجدهم پسر به محض شناخت ماشین، با کف دست محکم به سرش کوبید، سرشانههاش افتادند و آهسته گفت: - دیگه تموم شد، الان میبیننم. خانم خوش قد و بالایی از ماشین پیاده شد. مانتوی کتی بلندش به خوبی هیکل پرش را دربر گرفته بود و موهای بلوند خوش حالتش که یک طرفه زیر روسری ساتنش فرو کرده بود، چشم را به خود جذب میکرد. انگشتانش مثل ایران انگشتران قشنگی داشت و موزون و محکم به سمت ماشینشان میآمد. رخساره سوت دوم را زد و پرسید: - این دیگه کیه؟ پسر که انگار ناامید شده بود، مثل مسخ شدهها لب زد: - خالم! رخساره همچین به سمتش چرخید که قلنج گردنش شکست و گفت: - پس تو چرا انقدر املی؟ - رخساره! صدای هشدار ایران دوباره پیچ دهنش را سفت کرد و مثل کره سرجایش وا رفت. خانم با حرکت آرام و متشخصی شیشه ون را با انگشتر گل طلاییاش کوبید و منتظر ایستاد. ایران آهسته دستگیره شیشه را گرداند و با صدا پایین آمد. چشمهای سیاه و فتوکپی شده از چشمهای پسر روی صورت ایران گشت و گفت: - ببخشید من یکم عجله دارم. ممکنه جای دیگه پارک کنید من در بیام بیرون؟ ایران لبش را خیس کرد و دندان معروفش چند ثانیه لبش را کشید. پیش از اینکه چیزی بگوید، نگاه کنجکاو خانم جا افتاده حوالی سی و خوردهای سال روی پسر افتاد و جیغ بیاختیاری کشید: - مِهدی تویی؟! عرض ماشین را زیر نور روشن چراغها دوید و دیوانه وار در ون را باز کرد و سر پسر که خم میشد از ماشین پیاده شود را در آغوش گرفت. لبهای خوش فورم رژ لب خوردهاش را تند_ تند روی سر و صورت مِهدی فرود میآورد و آمانش را بریده بود. همین طور حین چلاندنش حرف میزد و عقده دلش را باز میکرد: - الهی من فدات بشم پسرم! کجا بودی هان؟... ما که مُردیم همه جا رو گشتیم هیچ کس ازت خبری نداشت. زندگیم... قربون ریختت برم. مِهدی به سختی سرش را از بغل خانم بیرون کشید و کلافه درحالی که موهایش را مرتب میکرد، گفت: - خاله... خاله بسته! بسته لطفا! زشته آخه! خاله چشمهاش را ریز کرد و درحالی که نیم نگاهی به دهن باز دخترها کرد، گفت: - الهی من قربون شرم و حیات بشم، اگر تو خجالت میکشیدی بعد یه هفته با دوتا دختر میمودی خونه؟! بعد خندید و دندانهای ردیف لمینیت شدهاش را به نمایش گذاشت و صدای «استغفرالله» مهدی را درآورد. از ماشین پایین پرید و سعی کرد فرمان دوچرخه را بگیرد و آن را بیرون بکشد. با همان ادب ذاتی که دست خودش نبود، توضیح داد: - اون طور که شما فکر میکنید نیست! من کار دارم، باید برم جایی! خانم تازه توی نور لکههای خون روی صورت و لباسش را تشخیص داد. لب گزید، دو بار محکم به صورتش کوبید که جای انگشترها ماند و گفت: - یکی به من بگه اینجا چخبره؟ ایران که میدانست، مهدی راهی کجاست! به محض دیدن پرپر زدن خاله پسر که مهدی صدایش زده بود؛ از ماشین پایین پرید. ماشین را چرخید و در مقابل خاله و خواهرزاده قرار گرفت و گفت: - داره میره کلانتری خودش رو معرفی کنه! میخواست موهای چندتا معتاد رو کوتاه کنه که باهاش درگیر شدن... مهدی از مرور اتفاقات پاهاش شل شد، روی زانو به زمین افتاد و چرخ هم از طرف دیگر سقوط کرد. درحالی که اشک از ته مژههای بلند به هم رسیدهاش میچکید، گفت: - من آدم کشتم! رخساره بیرون پرید. خاله که داشت از حال میرفت را روی هوا گرفت و شاکی گفت: - نه بابا اینا همش تخیل خودشه! طوری نشده مطمئنم الان توی بیمارستان با مسکنای قوی که بهش زدن از خماری درومده و با نعشگی خودش داره حال میکنه! خاله نگاه موشکافانهاش را به دخترها انداخت. خودش را از آغوش رخساره بیرون کشید و به سمت مهدی رفت. مچ دستش را گرفت و به دنبال خودش کشید. از بین دندانهایش غرید:«بیا بریم ببینم چخبره!» کمی روی زمین کش آمد تا پایش به راه رفتن باز شد و دوچرخه درحالی که چرخش توی هوا میچرخید، روی زمین باقی ماند. تق_تق پاشنه بلندهای خاله سکوت کوچه خلوت را شکسته بود. کمی رفت و ایستاد. ایران که خیالش از تحویل مسافر پردردسرش راحت شده بود، ماشین را دور زد تا سوار شود و به راهش ادامه دهد. عصبانی بود و دلش میخواست خرخره رخساره را بجود. گول حرفش را خورده بود و باور نمیکرد چطور وقت و انرژیاش برای یک پسر سرراهی دست و پا چلفتی حدر رفته. این احساس انسان دوستانهاش را باید هرچه سریعتر میکشت. معلوم نبود یتیم خانه سیار راه انداخته بود، یا مثل هدفش ماشین مرگ احساسات؟! هنوز دستش روی دستگیره نچرخیده، صدای خاله سرجا میخکوبش کرد: - با شما دوتام هستم! بیایید تو ببینم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 8 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد بخش نوزدهم رخساره که از خاسته خاله بدش نیامده بود، سریع خودش را به آن دو رساند و رو به مهدی گفت: - ای بابا ما گفتیم برای امر خیر خدمت برسیم، ولی الان آمادگی نداریم. گل و شیرینی نیاوردیم که... نیزه به ایران فرو میکردی خونش در نمیآمد. مشتش را محکم روی شیشه ماشین کوبید و نامش را صدا زد. رخساره سریع راه رفته را به طرف او بازگشت و از ترسش خفه شد. ایران نفس عمیقی کشید و برای اینکه بیادبی نکرده باشد، آهسته ولی جدی جواب داد: - خانم من مسافرم. هزار و یکی کار دارم که باید به سرانجام برسونمشون! لطفاً مسائل خانوادگیتون رو خودتون حل کنید. خدانگهدار... خاله دست آویزان مهدی را رها کرد. تق_تق کنان خودش را به ایران رساند. تقریبا هم قد بوند، ولی پاشنه بلند کمی او را بلندتر کرده بود. پول و شاید هم تحصیلات بالا چنان اعتماد به نفسی به او داده بود که بی هیچ توضیحی دست او را هم گرفت و به دنبال خود کشید. مهدی در افکارش غرق بود، وقتی دوباره خاله با دست آزادش دست او را گرفت و راه برد، نزدیک بود زمین بخورد. خاله به عنوان بزرگتر برش دار یک قدم جلوتر از آن دو سرکش حرف گوش نکن راه میرفت و تقریباً هر دو را به دنبال خودش میکشید و غر میزد: - الان میبرمتون پیش آقا بزرگ، خودتون میدونید با اون! مهدی که از تهدید خاله هوش و حواسش سرجای خود برگشته بود، با دست آزادش چشمهای خیسش را پاک کرد و گفت: - خاله! - خاله مُرد، جون به لبم کردین نصف شبی... خودتن میدونید و آقا جون! تنها کسی که به میل خودش، حتی با خوشحالی پشت سرشان میآمد و با لذت حیاط پر دار و درخت را نظاره میکرد؛ رخساره بلا گرفته بود. خودش را روی سنگ فرشهای خزه گرفته به خاله رساند و در تایید کارهای او خودشیرینی کرد: - آفرین خاله! خری که راه نمیره رو افسارش رو میکشن! یه شام به من ندادن خجالتم نمیکشن با این کاراشون... ایران همان طور که کشیده میشد و همراستا با مهدی قدمهای سنگین بر میداشت، برای حفظ آبرویش پیش دوتا غریبه گفت: - رخساره تو الان سیب زمینی نمیخوردی من رو گیر این گرفتاری انداختی؟ رخساره مدام نگاهش در جست و جوی عمارت میچرخید و بین درختهای بلند چشمش چیزی را نمیدید. لب و لوچهاش را آویزان کرد و حق به جانب گفت: - سیب زمین شام میشه؟! نه شما بگو خاله جان شام میشه؟ خاله اخم بین ابروهای پرپشت قهوهایاش را عمیقتر کرد و گفت: - آذرمیدخت گرایلی هستم! بعد از اینکه آقا بزرگ مسئلتون رو حل کرد، میگم براتون میز شام رو بچینن! رگ یک دندگی ایران هر از چندی میگرفت. انگار تازه به خودش آمده باشد و فکر کند چرا شبیه بره دنبال یک خانم غریبه میرود، دستش را کشید که موفق به آزاد شدنش نشد و گفت: - خانم گرایلی مسئلمون؟؟ این مسئله شماست! به ما ارتباطی نداره! خودتون حلش کنید... مگه ما از شما شام خاستیم؟ آذرمیدخت زورش به هردو سرکش میچربید و همچنان هردو را به سمت اتاق تکی دور افتاده از عمارت میکشید. اتاق ملقب به اتاق کار آقا بزرگ که با کندههای بزرگ چوب افرا ساخته شده بود وشیروانی بالایش مثل سنگ فرشها سبز شده بود. از پشت شیشه پنجره بازش، دست پیر و پیپ کلاسیکی بیرون بیرون بود. او در پاسخ حرف ایران هیچ نگفت و همچنان تق_تق کفشش مثل هیبنوتیزم عمل میکرد. مهدی مضطرب دوباره به حرف آمد: - خاله آذر تو رو روح مامانم نکن! خاله سرش را به سمت او چرخاند که قطره اشکش را چشم رخساره شکار کرد و عصبانی گفت: - هیس! قسم نده... توام به بابات نمیرفتی نمیشد؟ این کارا چیه میکنی مهدی؟ دیوونه شدی؟ اینجا چی کم میذاریم برات که همش درحال فراری؟ تو درس نداری؟ بیبی جون وقتی فهمید اردوی دانشگاه نرفتی داشت سکته میکرد! بابات با اعتقاداتش خودش و زنش رو کرد زیر خاک خوب بود؟ توام میخوای دنبالشون بری؟ جواب منو بده... 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل M@hta 381 ارسال شده در 8 مرداد سازنده مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد بخش بیستم مهدی با صدای مردانه که گرفته بود، بی اختیار داد زد: - باورشون بود خاله! باور… آذرمیدخت دست هردو را رها کرد و جیغ کشید: - باورشون رو من باور ندارم! باوری که دوتا نخبه فیزیکی مملکت رو با یه موشک کرد زیر خاک… یقه لباسش را گرفت و کشید، نگاه لرزانش را روی صورت خواهرزادهاش گرداند و ادامه داد:«توام میخوای بری؟ بفرما برو…» یقهاش طوری رها کرد که مهدی راه به جلو مایل کرد. همان لحظه صدایی از پشت نظر همه را به خود جلب کرد. پیرمرد یک دست به پیپ و یک دست به عصا با قامت بلند جلوی ایوان چوبی ایستاده بود. - چخبرته آذر؟ مهدی لرزید و چشمش به ایران شاکی افتاد. ابروهایش درهم بود و پایین موهای کوتاه بیرون زده از روسریاش در نسیم شب پیچ و تاب میخورد. از شرمندگی سرش را پایین انداخت و زیر لب به دختری که حتی اسمش را نمیدانست گفت: - ببخشید. ایران از این ببخشیدها کلافه شده بود. از طرفی زندگی پر از رمز و راز پسر تحت تاثیرش قرار داده بود. همیشه فکر میکرد جنگ دوازده روزه فقط زد و خورد چندتا موشک نمایشی بوده. چندماه پیش درآن زمان چنان در عشق و عاشقی خودش را خفه کرده بود که چیزی از سیاست جنگ و تبعاتش سر در نمیآورد. هرچند که زندگی در روستای دور افتاده شمال هم این بی خبری را تشدید کرده بود. پیرمرد باز به حرف آمد: - آی پسر ببا اینجا ببینم! مهدی با شانههای افتاده و قدمهایی که به سنگفرش میکشید، پیش رفت. جلوی آقا بزرگ سر به زیر ایستاد و «سلام» جویده شدهای تحویلش داد. پیرمرد یک پله ایوان از او بالاتر بود، دست چروکش را تکان داد و عصا را به نرده ایوان گیر داد. سپس دستش را بلند کرد، روی سر نوهاش کشید و خم شد موهای لک خون گرفتهاش را بوسید. به ثانیه نکشید که این مهر و عطوفتش به اخم وحشتناکی مبدل شد و دستو داد: - همگی بیایید توی اتاقم! تو نه آذر، تو برو بگو تدارک شام بچهها رو ببینن و ماشین رو بیار داخل. آذرمیدخت از خدا خاسته تق_تق کرد و دور شد. ایران و رخساره فضول ماندند و در باز کلبهای که پیرمرد و پسر وارد آن شده بودند. ایران نگاهی به بلای جانش کرد و گفت: _ از دراین خونه بریم بیرون، خودت رو کف خیابون بدون! پرتت میکنم بیرون… رخساره چشمهای قهوهای روشنش را مظلوم کرد. دستش را در هوا تکان داد و گفت: - خب حالا توام یتیم دیدی هی تهدید میکنی میذاریش پشت در… بچه یتیم رو از پروشگاه میترسونه. حرفش را گفت و دست ایران را کشید و دنبال خودش به اتاقک چوبی کشید. ایران دنبالش میرفت نه برای اینکه زورش نمیرسد، آن خاله بود که زور خر را داشت. دنبالش میرفت چون خودش هم از غصههای ناتمام بدش میآمد. هردو توی درگاه در منتظر ایستادند و به پیرمرد لباس مشکی که دوباره پشت پنجره جاگیر شده بود و پیپ میکشید، خیره شدند. میز جلویش قدیمی و مجلل بود و قفسه پروندهها و کتابهاش مرتب ولی کمی خاک گرفته بودند. مهدی به دستهای لرزانش نگاه میکرد و پاش را روی زمین پارکت پوش ضرب میزد. پیرمرد بی آنکه به دخترها نگاه کند، گفت: - بشینید! این خانواده عادت به دستور دادن داشتند. هردو روی صندلیهای مقابل صندلی مهدی نشستند و آنها هم از سکوت حاکم پیروی کردند. پیرمرد پیپش را داخل آورد و آتشش را با وسیله مخصوص روی میزش خاموش کرد. دودش بوی عطر سیب و پوست پرتقال میداد. از سیب و پرتقال پوست کنده روی میزش میشد حدس زد همراه توتونش پوست آنها را هم میکشد. پیپش که میخورد رگه طلایی وسطش واقعا از طلا باشد را روی میز کوبید که هر سه پریدند و کفت: - خب؟ رخساره مشتش را در هم چلاند و گفت: - خب که هیچی آقای آقا بزرگ نوتون بند رو آب داده! یعنی آب که نداده، فکر میکنه آب داده… توهمه! تخیل کرده برای خودش. ام یعنی بند و آب چیه دارم میگم. بند کلفت شما رو مگه آب میبره… وای هول شدم نمیدونم دارم چی میگم! ایران تو بگو ها؟ بهتر نیست؟ در آن خنکی عرق کرد و با دست خودش را باد زد. ایران طبق عادت پیش از خرف زدنش لب زیر دندان کشید، نفس عمیقی کشید و نگاهش را به وضع آشفته مهدی انداخت. انگار هرچه به سمت تنهای میدوید، تنهایی از او فرار میکرد و سرنوشتش یک گره کور دیگر میخورد. سینهاش از نفس عمیقی که گرفت، بالا آمد و با تردید همه چیز را با حزعیات تعریف کرد. امید داشت حقیقت باعث آزادیشان شود. فکر رخساره راست میگفت این پسره جوجه اردک زشت بود، وگرنه آن پسر ساده دوچرخه سوار را چه به این پیگیریهای سازمان حمایت از محیط زیستی؟ قو بود! آره… پیرمرد از نو پیپش را به دهن گرفت و فندک نقرهایاش را رویش نگه داشت. توتون که آتش گرفت، دود غلیظش را به سمت مهدی ساکت و مضطرب فوت کرد و خیلی خونسرد گفت: - همین؟ ایران انگشتر پیچ در پیچش را از انگشت اشاره درآورد و دوباره سرجایش انداخت و گفت: - بله. پیرمرد موبایل وِرتو طلا پوشی از کشوی میزش بیرون کشید و بعد از گرفتن شماره دم گوشش چسباند. موهایش که مطمئنن مانند موهای مهدی سیاه پرکلاغی بود، جوگندمی شده بود و صورت شش نیغش به چشمهای تاتاری خطم میشد. پس از چند ثانیه تماس حاصل شد و به حرف آمد: - الو پاشا توی منطقه… مراجعه کنندههای قیچـ… یعنی چاقو خورده رو کجا میبرم؟ وقتی اشتباها داشت آلت جرم نوهاش را لو میداد، موهایش را بین انگشتان پیرش کشید و در جواب شخص پشت تلفن سکوت کرد. یکبار دیگر بچهها را از نظر گذراند و به حرف آمد: - خیله خب خوبه، چک کن ببین یه معتادی که چاقو خورده رو بردن اونجا؟ - من نمیدونم پاشا، خودت یه راهی پیدا کن و خبرش رو سریع به من برسون! خیرپیش! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری