رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.png

دلنوشته: دیوانگی را عشق نمی‌نامند

دلنویس: کهکشان

ژانر: تراژدی، عاشقانه

دیباچه: 

دیوانگی را عشق نمی‌نامند،
وقتی همه چیز را می‌دهی
و کسی حتی نگاهت نمی‌کند.
من تو را خواستم و تو فقط رفتی. نه جنگی شد، نه اشکی، فقط یک نبودن، که تا مغز استخوانم نشست.
 

ویرایش شده توسط Kahkeshan
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه دستم را گرفتی، نه دستت را دادی! 
فقط نگاه کردی و عقب رفتی،
آرام، بی‌صدا، بی‌دلیل.
من نفهمیدم کی «ما» تمام شد،
فقط دیدم که دیگر کسی
برای شنیدن صدایم
پاسخی نمی‌فرستد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتی و درب پشت سرت را نبستی،
اما من هزار بار در را باز کردم
و هیچ‌کس نیامد. روزها گذشت،
و من ماندم با ظرف‌هایی که برای دو نفر چیده بودم. تو نبودی و من هنوز
سفره‌ی این تنهایی را جمع نکرده‌ام.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام شهر را با تو قدم زده بودم،
و حالا حتی پیاده‌روی ساده
مثل عبور از میدان مین است.
هر خیابان، صدای توست.
هر تابلو، اخطار برگشت‌ناپذیری‌ات
و من، هر روز در این شهر می‌میرم،
بی‌آنکه کسی خبردار شود.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو فقط رفتی.
نه دشمن بودی، نه معشوق.
چیزی بین این دو، که بیشتر از هر چیزی درد دارد.
و من هر شب، به نبودنت فکر می‌کنم
مثل آدمی که جنازه‌ی خودش را دفن نکرده.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کسی نگفت چطور با نبودن زندگی کنم،
فقط گفتند: «فراموش کن.» 
انگار فراموشی یک دکمه‌ست
که با فشار انگشت، خاموش می‌شود.
من تو را زندگی کرده‌ بودم، حالا باید زندگی را
بی‌جانِ تو، به دوش بکشم.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه صدایت مانده، نه عکس‌هایت.
همه چیز را پاک کرده‌‌اند،
جز خودم، جانشین یعقوبم
یعقوب بودن، دردناک‌ترین شکلِ انتظار است.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان گذشت اما اینجا چیزی تکان نخورد.
قهوه‌ام هنوز تلخ است، خواب‌هایم ناتمام
و دیوارها با سکوت تو عایق‌کاری شده‌اند.
تو رفتی اما هنوز تمام اتاق‌ها بوی مرگ می‌دهند.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی نمی‌دانم غمگینم یا خسته.
فقط چشم‌هایم می‌سوزند
و هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا.
تو نبودی تا ببینی چطور تلخندم را با انبردست از صورتم کندم که کسی نفهمد مرده‌ام.
 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می‌گویند آدم‌ها، آدم‌ها را ترک می‌کنند،
اما تو چیزی بیشتر از «آدم» بودی.
تو مثل نفس بودی و حالا
هر دم و بازدم، تقلای زنده ماندن است
در بی‌هوا‌ترین جای جهان.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو که رفتی، جهان نیفتاد، فقط من افتادم.
در چاهی که اسمش را گذاشتند «گذشته»
و تهش فقط صدای خودم را می‌شنوم،
که تو را صدا می‌زند در زمانی که هیچ‌کس
گوشی برای شنیدن ندارد.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من هنوز با کسی حرف نمی‌زنم
که مبادا صدایم بوی تو بدهد.
هنوز از آینه می‌ترسم، که چشمانم را ببینم
و بفهمم چه کسی قاتل حالِ خوبم شد! 
 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو نماندی و من یاد گرفتم چطور بی‌صدا فرو بریزم.
نه اشکی، نه بغضی،
فقط خالی‌تر از همیشه
از کنار آدم‌ها عبور می‌کنم.
مثل خیابانی که سال‌هاست تعطیل شده
ولی هنوز آسفالتش داغ است.
 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطره‌هایت مثل زخم نیستند،
زخم‌ها خوب می‌شوند.
تو مثل تیغ در گلو مانده‌ای،
نه می‌شود قورتت داد،
نه بالا آورد.
فقط باید یاد بگیرم
چطور با درد،
نفس بکشم.
 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو هیچ وقت نفهمیدی
که چقدر برای هر لحظه‌ای که با تو بودم،
سایه‌های ذهنم را فروختم.
حالا تمام آن لحظات
زندان‌هایی هستند
که در آن‌ها هر سلول یاد تو سنگین‌تر از دیگری است.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حتی وقتی هوا صاف است،
من هنوز دنبال ابرها می‌گردم.
مثل کسی که امید دارد
در میان خاکستر عشق، آتش دوباره زبانه بکشد.
اما تو نرفتی که برگردی، فقط خاموش شدی.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از لحظه‌های بی‌تو می‌ترسم،
چرا که آنها بیشتر از تو دلم را می‌شکنند.
تو نرفتی با یک نامه، نه با یک کلمه،
فقط با سکوتت رفتی و حالا این سکوت
تمام جانم را می‌خورد.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا چشم‌هایت همیشه خسته‌اند. چرا لبخندت نصفه‌نیمه‌ست.
چرا اسمت را که صدا می‌زنند،
یک لحظه مکث می‌کنی.
انگار داری گوش می‌کنی ببینی
نکند صدای او باشد. نکند اشتباه گرفته باشی نبودنش را با زندگی.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه‌جا خسته می‌شی از انتظار،
از صداهایی که توش نیست،
از آینه‌ای که هی می‌پرسه:
«اگه برمی‌گشت، بازم همونی می‌شدی که بودی؟» 
نه. برنگشت و من هیچ‌وقت دیگه اون نشدم.
فقط یه آدم شدم، که یاد گرفت چطور بدون نفس کشیدن زنده بمونه.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من تو را دیوانگی کردم، نه با شعر، نه با لبخند،
با چشم‌هایی که هر شب، بی‌آنکه ببینی، در تو گم می‌شدند. من تو را دیوانگی کردم،
با سکوت، با ماندن، با نرفتن از کسی که رفته بود.
و تو… حتی دیوانگی‌ام را هم ندیدی.
 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...