Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 (ویرایش شده) دلنوشته: دیوانگی را عشق نمینامند دلنویس: کهکشان ژانر: تراژدی، عاشقانه دیباچه: دیوانگی را عشق نمینامند، وقتی همه چیز را میدهی و کسی حتی نگاهت نمیکند. من تو را خواستم و تو فقط رفتی. نه جنگی شد، نه اشکی، فقط یک نبودن، که تا مغز استخوانم نشست. ویرایش شده 15 تیر، 2025 توسط Kahkeshan 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 نه دستم را گرفتی، نه دستت را دادی! فقط نگاه کردی و عقب رفتی، آرام، بیصدا، بیدلیل. من نفهمیدم کی «ما» تمام شد، فقط دیدم که دیگر کسی برای شنیدن صدایم پاسخی نمیفرستد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 رفتی و درب پشت سرت را نبستی، اما من هزار بار در را باز کردم و هیچکس نیامد. روزها گذشت، و من ماندم با ظرفهایی که برای دو نفر چیده بودم. تو نبودی و من هنوز سفرهی این تنهایی را جمع نکردهام. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 تمام شهر را با تو قدم زده بودم، و حالا حتی پیادهروی ساده مثل عبور از میدان مین است. هر خیابان، صدای توست. هر تابلو، اخطار برگشتناپذیریات و من، هر روز در این شهر میمیرم، بیآنکه کسی خبردار شود. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 تو فقط رفتی. نه دشمن بودی، نه معشوق. چیزی بین این دو، که بیشتر از هر چیزی درد دارد. و من هر شب، به نبودنت فکر میکنم مثل آدمی که جنازهی خودش را دفن نکرده. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 کسی نگفت چطور با نبودن زندگی کنم، فقط گفتند: «فراموش کن.» انگار فراموشی یک دکمهست که با فشار انگشت، خاموش میشود. من تو را زندگی کرده بودم، حالا باید زندگی را بیجانِ تو، به دوش بکشم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 نه صدایت مانده، نه عکسهایت. همه چیز را پاک کردهاند، جز خودم، جانشین یعقوبم یعقوب بودن، دردناکترین شکلِ انتظار است. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 زمان گذشت اما اینجا چیزی تکان نخورد. قهوهام هنوز تلخ است، خوابهایم ناتمام و دیوارها با سکوت تو عایقکاری شدهاند. تو رفتی اما هنوز تمام اتاقها بوی مرگ میدهند. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 گاهی نمیدانم غمگینم یا خسته. فقط چشمهایم میسوزند و هیچکس نمیپرسد چرا. تو نبودی تا ببینی چطور تلخندم را با انبردست از صورتم کندم که کسی نفهمد مردهام. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 میگویند آدمها، آدمها را ترک میکنند، اما تو چیزی بیشتر از «آدم» بودی. تو مثل نفس بودی و حالا هر دم و بازدم، تقلای زنده ماندن است در بیهواترین جای جهان. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 تو که رفتی، جهان نیفتاد، فقط من افتادم. در چاهی که اسمش را گذاشتند «گذشته» و تهش فقط صدای خودم را میشنوم، که تو را صدا میزند در زمانی که هیچکس گوشی برای شنیدن ندارد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 من هنوز با کسی حرف نمیزنم که مبادا صدایم بوی تو بدهد. هنوز از آینه میترسم، که چشمانم را ببینم و بفهمم چه کسی قاتل حالِ خوبم شد! 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 تو نماندی و من یاد گرفتم چطور بیصدا فرو بریزم. نه اشکی، نه بغضی، فقط خالیتر از همیشه از کنار آدمها عبور میکنم. مثل خیابانی که سالهاست تعطیل شده ولی هنوز آسفالتش داغ است. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 خاطرههایت مثل زخم نیستند، زخمها خوب میشوند. تو مثل تیغ در گلو ماندهای، نه میشود قورتت داد، نه بالا آورد. فقط باید یاد بگیرم چطور با درد، نفس بکشم. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 تو هیچ وقت نفهمیدی که چقدر برای هر لحظهای که با تو بودم، سایههای ذهنم را فروختم. حالا تمام آن لحظات زندانهایی هستند که در آنها هر سلول یاد تو سنگینتر از دیگری است. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 حتی وقتی هوا صاف است، من هنوز دنبال ابرها میگردم. مثل کسی که امید دارد در میان خاکستر عشق، آتش دوباره زبانه بکشد. اما تو نرفتی که برگردی، فقط خاموش شدی. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 من از لحظههای بیتو میترسم، چرا که آنها بیشتر از تو دلم را میشکنند. تو نرفتی با یک نامه، نه با یک کلمه، فقط با سکوتت رفتی و حالا این سکوت تمام جانم را میخورد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 هیچکس نمیپرسد چرا چشمهایت همیشه خستهاند. چرا لبخندت نصفهنیمهست. چرا اسمت را که صدا میزنند، یک لحظه مکث میکنی. انگار داری گوش میکنی ببینی نکند صدای او باشد. نکند اشتباه گرفته باشی نبودنش را با زندگی. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 یهجا خسته میشی از انتظار، از صداهایی که توش نیست، از آینهای که هی میپرسه: «اگه برمیگشت، بازم همونی میشدی که بودی؟» نه. برنگشت و من هیچوقت دیگه اون نشدم. فقط یه آدم شدم، که یاد گرفت چطور بدون نفس کشیدن زنده بمونه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 12 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 تیر، 2025 من تو را دیوانگی کردم، نه با شعر، نه با لبخند، با چشمهایی که هر شب، بیآنکه ببینی، در تو گم میشدند. من تو را دیوانگی کردم، با سکوت، با ماندن، با نرفتن از کسی که رفته بود. و تو… حتی دیوانگیام را هم ندیدی. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری