قبلم گفتی عمت فوت کرده زنگ زدم به مادرت تا تسلیت بدم سنگ رو یخ
شدم الانم میگی مادر گربه داشت گریه میکرد منو چی فرض کردی اکبری
با قاطعیت جواب دادم:
_حتما دیدی پوز پلنگ ها خط سیاهی از داخل چشماشون تا روی گونه شون دارن میدونید برای چی؟
انگار کنجکاو شده بود پرسید:
_برای چی؟
خب مثل اینکه داشت جواب میداد با ذوق ادامه دادم:
_خو داستانش اینکه که وقتی بچه ی یه پوز پلنگ رو شیر میخوره از غم نارحتی بچه اش پوز پلنگ گریه میکنه و گریه میکنه اینقدر گریه میکنه که از چشماش خون میاد بعد هم این خطای سیاه به وجود میاد بعدم گربه ها از همین گونه هستن برای همین میگم گربه داشت برای بچه اش گریه میکرد
داستان مسخره مو باور کرد و گفت:
_اینارو نمیدونستم اکبری افرین بهت خیلی خوبه در مورد هر چیزی اطلاعات جمع میکنی حالام برو سر کلاست منم میرم یه زنگ به مادرت میزنم که چرا دیر اومدی
اه زنگ چی اخه زنیکه سه نقطه ایشش
چشم قره ای بهش رفتمو داخل کلاس شدم
حدیث مثل همیشه در حال رژ زدن بود ایقندر که این بشر رژ میزنه خانم حسینی نمیزنه
کنار ستاره نشستم و پرسیدم:
_اووم میگم داری چیکار میکنی؟ امروز که تاریخ نداریم اسکل
برگشت سمتم و با تاسف گفت:
_امتحان داریم ٱمل خان الان خانم ارباب میاد امحتان میگیره محض اطلاعت
با ناباوری و بهت نگاش کردم
اقا یعنی چی کی گفت میخواد امتحان بگیره اخه چرا من خبر ندارم اخه
_کی گفت امتحان میگیره خو من جلسه قبل اومده بودم حرفی از امتحان نزده بود که
_باز نشستی شب تا صبح رمان خوندی، یه سر به بله میزدی میدیدی خانم گفته بود امتحان میگیره
تا خواستم یه چیز دیگه بگم خانم ارباب وارد شد و گفت که صندلی هارو
صورت امتحانی بچینیم پوف کلافه ای کشیدم و صندلیم رو کنار صندلی
اسما گذاشتم تا حداقل دوتا کلمه تقلبی بهم برسونه
خانم ارباب برگه هارو پخش کرد با گذاشتن برگه روبه روم خودکار رو تو
دستم چرخوندم و سوال اولو خوندم و بعد جواب دادم
بعضی سوالارو موندم چند تا سوال رو هم ستاره بهم رسوند و بعضی هارو به
قول خانم صادقی مدیر مدرسه مون به صورت من درآوردی حل کردم
برگه رو تحویل دادم که خانم ارباب گفت برگه هارو جمع کنم همونظور که
برگه هارو از بچه ها میگرفتم چند تا سوال رو هم از رو برگه هایی که جمع
کرده بودم به بچه ها میرسوندم
با صدای زنگ اخر بچه ها هورایی کشیدن و هرکدوم مثل گاو وحشی به در
مدرسه حمله کردن همونطور که دست ستاره رو میکشیدم تا از فشار زیاد
بچه ها به بیرون برسیم چشمم به داداش ستاره خورد
اب دهنم اویزون شد بعله دیگه کراش بنده سامان جون با یه تیپ خفن
منتظر ستاره بود نه فقط من بلکه تموم بچه ها روش کراش بودن و از
اونجایی که من فقط به خاطر داداش خوشتیپش دوستش بودم میرفتم
خونشون که البته بیشتر وقتا خونه نبود و همون چند باریم که رفته بودم
جز سلام کردن چیزی دیگه ای بینمون ردو بدل نشده بود
صدای ستاره باعث شد که برگردم سمتش:
_اه سوگل دستمو کندی ول کن دیگ
دسشتو محکم تر گرفتم وگفتم:
_بابا من تا تورو به داداشت نسپرم خیالم راحت نمیشه نکه اخه خیلی دوست دارم برای همون میگم
و کشون کشون بردمش سمت سامان
با برگشتن صورتسامان هول کردم و با تته پته گفتم:
_اوم چیز س. سلام
با لبخند جواب سلاممو داد و گفت:
_خوبین سوگل خانم بفرمایین برسونمتون
بدون تعارف دیگه ای در پراید رو باز کردم و نشستم
دوتا ابروی سامان به طرز بانمکی بالا پرید انگار انتظار نداشت با همون تعارف اولش سوار شم ستاره هم نشست کنارم و اونم پشت فرمون نشست