به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
Hedye Md
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
10 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Hedye Md
-
رمان بلاکش |Hedye md کاربر نودهشتیا
Hedye Md پاسخی برای Hedye Md ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
فلش فوروارد : _ شنیدم کلیه ات رو فروختی ! دست گرمی که تا حالا سعی داشت با فشار دادن دستم ، به من اطمینان خاطر منتقل کنه ، توی کسری از ثانیه تبدیل به یخ میشه . عرق شرم از کمرم پایین میاد و از استرس زبونم توی دهنم باد میکنه . قبول دارم که از قبل می دونستم بالاخره یک روزی ، یک جایی قراره به این سوال جواب بدم اما نه به عنوان اولین سوال ! نه حالا که هزار تا سوال عجیب و غریب تر هم هست . پر از هراس به پدرش نگاه میکنم . نه بخاطر این که چیزی برای گفتن نداشته باشم ... در واقع واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه . احساس بدی بهم دست میده . حتی بدون گفتن تمام ماجرا ، چطور جرئت کرده بودم بیام اینجا ؟ به هیچ کس دیگه ای نگاه نمی کنم . احساس ترحم یا حتی تعجبی که توی نگاه همه هست چیزیه که یک آدم کور هم میتونه تشخیصش بده . سعی می کنم آروم باشم اما تمام تلاشم برای آروم بودن ، زیادی مسخره است . پشیمونم . از این که اینجام و این که کاری کردم که توی این موقعیت ، تازه درک میکنم چقدر بدون فکر و عجولانه بوده ! نگاهم رو تا کمی پایین تر از چهره ی آشنای پدرش میارم و به بخار چای بلند شده از لیوان نگاه می کنم . خیلی زور میزنم تا یه چیز خوب بگم . ولی آیا واقعا چیز خوبی برای گفتن هست ؟ به سختی تنها چیزی که می تونم رو به زبون میارم : _ آدم وقتی مجبور میشه خیلی کارا میکنه ! بعد هم توی دلم اضافه میکنم " ارزش یه کلیه در برابر چیزهایی که از دست دادم چیه ؟" همین ! تا همین جا هم نفسم بند میاد . جاوید به طرز سنگینی نفسش رو بیرون میده . این رو من که کنارشم به راحتی متوجه میشم . حس میکنم میخواد طوری وانمود کنه که انگار قبلا از این موضوع خبر داشته ولی شاید تصور کردنش ، براش زیادی سخته که هنوز صورتش شبیه یه علامت سوال بزرگه ! نمیدونم چند دقیقه است که اینجام . نمیدونم آیا این زمانه که نمی گذره یا فضاست که باعث میشه کلافه بشم ! فقط میدونم میتونم فکر تمام آدم های این خونه رو بخونم . حتی وقتی لحظه ورود سعی می کردن به چیز دیگه ای به غیر از زخم بزرگ روی صورتم ، که گونه ام تا زیر چونه ام کشیده شده بود نگاه کنن ! احساس کردم که تمام سوالشون ، نه از من ؛ بلکه از جاویده . انگار میخواستن بگن این رو دیگه از کجا پیدا کردی ؟؟؟ مادرش با نا امیدی به جاوید نگاه می کرد . حتی منم می تونستم خواهش توی چشم هاش رو ببینم . انگار می خواست تمام این ها دروغ باشه و من یه شوخی باشم ! از اون هایی که میدونی طرفت توی دلش امید به شکسته رابطه ات داره . حتی خودمم نمیتونم دست یک پسری با شرایط خودم رو بگیرم و ببرم پیش خانوادم ! خودمم به این باور رسیدم که برای عروس کسی شدن زیادی " نامناسبم " مادرش امیدوار بود سر پسرش به سنگ بخوره . منم امیدوار بودم همون سنگ تبدیل بشه که سنگ قبرم ! شاید اینطوری بلند پروازیم رو کنار میذاشتم و خودمو از قرار دادن توی موقعیت های سمی نجات می دادم . برادرش که حدس می زدم از خودش بزرگتر باشه با حرص به گوشیش نگاه می کرد و زن داداشش به طرز مهربونی سعی می کرد بهم آرامش بده . البته نه از اون هایی که واقعا رنگ و بوی مهربونی بده ! جای این کار ها بود یا نه رو نمیدونم اما برای یه لحظه خودم رو باهاش مقایسه می کنم . صورتش نرم تر از گل به نظر میومد . خیلی شفاف و سرزنده . انگار آرامش درونیش حتی به صورتش هم سرایت کرده بود . لباس های مرتب ... لبخند زیبا ... تمام چیزی که میشد ازش فهمید این بود که توی یه وضعیت روانی خوب و سالم بوده ! در مقایسه با اون من حتی بدون فاکتور های خانوادگی هم کم می آوردم ! چه برسه به این که بخوام راجب این که پدرم کی بود و چیکار کرد صحبت کنم . جاوید اشتباه می کرد . بودن من و اون کنار هم ، یه دهن کجی بزرگ به خودمون بود . _ نیومدم اینجا تا راجب این چیزا صحبت کنم . صدای جاویده ! مطمئن و کاملا واضح صحبت میکنه . عجیبه ولی حتی یک درصد از جدیتی که داره رو توی خودم احساس نمی کنم . هنوز کسی چیزی نگفته ... شایدم هنوز کسی نمیدونه که چی بگه ! بین همه تنها کسی که خیلی آروم و با دقت نگاهم میکنه ، پدرشه ! همه حتی برادرش که میگفت " دنیا به یه ورشه " توی موقعیت جالبی به نظر نمی اومد . مشخصا اون قدر تنش داره که با عصبانیت صفحه ی گوشیش رو خاموش میکنه و با اخم به زنش نگاه میکنه . خانومش هم بعد از اون اخم ... لبخندش رو از من میگیره و مشغول بازی با بچه اش میشه . توی اولین ضربه کیش و مات میشم و بازی رو به حریفم میبازم . هر چند من برای اون ها حتی حریف هم به حساب نمیام . عجیبه ! حتی تا اینجا ، جاوید نتونسته بود بفهمه چرا مدام توی پهلوم درد دارم یا حتی رد بخیه روش چیه ؟! ولی پدرش خیلی بیشتر میدونست ! قیافه اش آشناست و دارم تمام تلاشم رو می کنم تا یادم بیاد آیا قبلا دیدمش ؟ با حدس زدن احتمالی که امیدوارم واقعیت نداشته باشه ، این بار "من" تبدیل به تیکه ی یخ میشم . گر گرفتگی رو توی گوش یا حتی گردنم احساس می کنم . تمام دعا هام رو واسه ی این لحظه نگه داشته بودم و حالا وقتش بود که دعا کنم که کاش ... کاش پدرش اونی نباشه که حدس میزنم . با یادآوری مکالمه امون توی ماشین و جمله ی " بابام قبلا قاضی بوده " امیدم ، برباد میره . آخه کی فکرش رو می کرد بابای اون کسی باشه که حکم اعدام بابای من رو صادر کرده ؟ گلوم خشک میشه . میخوام گریه کنم . میخوام فرار کنم . باز هم دچار موقعیتی میشم که احساس می کنم خدا این دنیا رو با همه ی عظمتش فقط برای این ساخته که روی سر من آوار بشه ! توی دنیای به این بزرگی ... راه من باید به پسر یه قاضی میوفتاد ! یه قاضی که حکم قصاص پدرم رو داده بود ؟؟؟ حالا وضعیت برای کی عجیب تر بود ؟؟؟ من یا اون ؟؟؟ پسرش دست دختر یه قاتل رو گرفته بود و برای معرفی بهش به خونه اش آورده بود . اون هم دختری که خودش یه جورایی شریک جرم باباش به حساب میومد ؟؟؟ نمیدونم به این بدبختی باید گریه کنم یا گریه کنم ! انگار حتی از گریه خفه شدن هم کافی نیست . سنگ روی یخم . فقط میدونم امشب هم میره توی لیست یکی از بدترین شب هایی که توی زندگیم گذروندم . البته تعدادش کم نیست اما امشب با اختلاف زیادی ، بیش از تصورم افتضاح بود . نمیدونم چرا ولی بیشتر از احساس پشیمونی ... احساس خجالت می کنم . مگه نه این که زندگیم رو تا اینجا ، توی ۲۸ سالگی طوری غرق در کثافت کرده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم و بگم " معذرت میخوام " -
رمان بلاکش |Hedye md کاربر نودهشتیا
Hedye Md پاسخی برای Hedye Md ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
لش فوروارد : _ شنیدم کلیه ات رو فروختی ! دست گرمی که تا حالا سعی داشت با فشار دادن دستم ، به من اطمینان خاطر منتقل کنه ، توی کسری از ثانیه تبدیل به یخ میشه . عرق شرم از کمرم پایین میاد و از استرس زبونم توی دهنم باد میکنه . قبول دارم که از قبل می دونستم بالاخره یک روزی ، یک جایی قراره به این سوال جواب بدم اما نه به عنوان اولین سوال ! نه حالا که هزار تا سوال عجیب و غریب تر هم هست . پر از هراس به پدرش نگاه میکنم . نه بخاطر این که چیزی برای گفتن نداشته باشم ... در واقع واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه . احساس بدی بهم دست میده . حتی بدون گفتن تمام ماجرا ، چطور جرئت کرده بودم بیام اینجا ؟ به هیچ کس دیگه ای نگاه نمی کنم . احساس ترحم یا حتی تعجبی که توی نگاه همه هست چیزیه که یک آدم کور هم میتونه تشخیصش بده . سعی می کنم آروم باشم اما تمام تلاشم برای آروم بودن ، زیادی مسخره است . پشیمونم . از این که اینجام و این که کاری کردم که توی این موقعیت ، تازه درک میکنم چقدر بدون فکر و عجولانه بوده ! نگاهم رو تا کمی پایین تر از چهره ی آشنای پدرش میارم و به بخار چای بلند شده از لیوان نگاه می کنم . خیلی زور میزنم تا یه چیز خوب بگم . ولی آیا واقعا چیز خوبی برای گفتن هست ؟ به سختی تنها چیزی که می تونم رو به زبون میارم : _ آدم وقتی مجبور میشه خیلی کارا میکنه ! بعد هم توی دلم اضافه میکنم " ارزش یه کلیه در برابر چیزهایی که از دست دادم چیه ؟" همین ! تا همین جا هم نفسم بند میاد . جاوید به طرز سنگینی نفسش رو بیرون میده . این رو من که کنارشم به راحتی متوجه میشم . حس میکنم میخواد طوری وانمود کنه که انگار قبلا از این موضوع خبر داشته ولی شاید تصور کردنش ، براش زیادی سخته که هنوز صورتش شبیه یه علامت سوال بزرگه ! نمیدونم چند دقیقه است که اینجام . نمیدونم آیا این زمانه که نمی گذره یا فضاست که باعث میشه کلافه بشم ! فقط میدونم میتونم فکر تمام آدم های این خونه رو بخونم . حتی وقتی لحظه ورود سعی می کردن به چیز دیگه ای به غیر از زخم بزرگ روی صورتم ، که گونه ام تا زیر چونه ام کشیده شده بود نگاه کنن ! احساس کردم که تمام سوالشون ، نه از من ؛ بلکه از جاویده . انگار میخواستن بگن این رو دیگه از کجا پیدا کردی ؟؟؟ مادرش با نا امیدی به جاوید نگاه می کرد . حتی منم می تونستم خواهش توی چشم هاش رو ببینم . انگار می خواست تمام این ها دروغ باشه و من یه شوخی باشم ! از اون هایی که میدونی طرفت توی دلش امید به شکسته رابطه ات داره . حتی خودمم نمیتونم دست یک پسری با شرایط خودم رو بگیرم و ببرم پیش خانوادم ! خودمم به این باور رسیدم که برای عروس کسی شدن زیادی " نامناسبم " مادرش امیدوار بود سر پسرش به سنگ بخوره . منم امیدوار بودم همون سنگ تبدیل بشه که سنگ قبرم ! شاید اینطوری بلند پروازیم رو کنار میذاشتم و خودمو از قرار دادن توی موقعیت های سمی نجات می دادم . برادرش که حدس می زدم از خودش بزرگتر باشه با حرص به گوشیش نگاه می کرد و زن داداشش به طرز مهربونی سعی می کرد بهم آرامش بده . البته نه از اون هایی که واقعا رنگ و بوی مهربونی بده ! جای این کار ها بود یا نه رو نمیدونم اما برای یه لحظه خودم رو باهاش مقایسه می کنم . صورتش نرم تر از گل به نظر میومد . خیلی شفاف و سرزنده . انگار آرامش درونیش حتی به صورتش هم سرایت کرده بود . لباس های مرتب ... لبخند زیبا ... تمام چیزی که میشد ازش فهمید این بود که توی یه وضعیت روانی خوب و سالم بوده ! در مقایسه با اون من حتی بدون فاکتور های خانوادگی هم کم می آوردم ! چه برسه به این که بخوام راجب این که پدرم کی بود و چیکار کرد صحبت کنم . جاوید اشتباه می کرد . بودن من و اون کنار هم ، یه دهن کجی بزرگ به خودمون بود . _ نیومدم اینجا تا راجب این چیزا صحبت کنم . صدای جاویده ! مطمئن و کاملا واضح صحبت میکنه . عجیبه ولی حتی یک درصد از جدیتی که داره رو توی خودم احساس نمی کنم . هنوز کسی چیزی نگفته ... شایدم هنوز کسی نمیدونه که چی بگه ! بین همه تنها کسی که خیلی آروم و با دقت نگاهم میکنه ، پدرشه ! همه حتی برادرش که میگفت " دنیا به یه ورشه " توی موقعیت جالبی به نظر نمی اومد . مشخصا اون قدر تنش داره که با عصبانیت صفحه ی گوشیش رو خاموش میکنه و با اخم به زنش نگاه میکنه . خانومش هم بعد از اون اخم ... لبخندش رو از من میگیره و مشغول بازی با بچه اش میشه . توی اولین ضربه کیش و مات میشم و بازی رو به حریفم میبازم . هر چند من برای اون ها حتی حریف هم به حساب نمیام . عجیبه ! حتی تا اینجا ، جاوید نتونسته بود بفهمه چرا مدام توی پهلوم درد دارم یا حتی رد بخیه روش چیه ؟! ولی پدرش خیلی بیشتر میدونست ! قیافه اش آشناست و دارم تمام تلاشم رو می کنم تا یادم بیاد آیا قبلا دیدمش ؟ با حدس زدن احتمالی که امیدوارم واقعیت نداشته باشه ، این بار "من" تبدیل به تیکه ی یخ میشم . گر گرفتگی رو توی گوش یا حتی گردنم احساس می کنم . تمام دعا هام رو واسه ی این لحظه نگه داشته بودم و حالا وقتش بود که دعا کنم که کاش ... کاش پدرش اونی نباشه که حدس میزنم . با یادآوری مکالمه امون توی ماشین و جمله ی " بابام قبلا قاضی بوده " امیدم ، برباد میره . آخه کی فکرش رو می کرد بابای اون کسی باشه که حکم اعدام بابای من رو صادر کرده ؟ گلوم خشک میشه . میخوام گریه کنم . میخوام فرار کنم . باز هم دچار موقعیتی میشم که احساس می کنم خدا این دنیا رو با همه ی عظمتش فقط برای این ساخته که روی سر من آوار بشه ! توی دنیای به این بزرگی ... راه من باید به پسر یه قاضی میوفتاد ! یه قاضی که حکم قصاص پدرم رو داده بود ؟؟؟ حالا وضعیت برای کی عجیب تر بود ؟؟؟ من یا اون ؟؟؟ پسرش دست دختر یه قاتل رو گرفته بود و برای معرفی بهش به خونه اش آورده بود . اون هم دختری که خودش یه جورایی شریک جرم باباش به حساب میومد ؟؟؟ نمیدونم به این بدبختی باید گریه کنم یا گریه کنم ! انگار حتی از گریه خفه شدن هم کافی نیست . سنگ روی یخم . فقط میدونم امشب هم میره توی لیست یکی از بدترین شب هایی که توی زندگیم گذروندم . البته تعدادش کم نیست اما امشب با اختلاف زیادی ، بیش از تصورم افتضاح بود . نمیدونم چرا ولی بیشتر از احساس پشیمونی ... احساس خجالت می کنم . مگه نه این که زندگیم رو تا اینجا ، توی ۲۸ سالگی طوری غرق در کثافت کرده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم و بگم " معذرت میخوام " -
نام رمان : بلاکش نام نویسنده: hedye md ژانر : درام ، جنایی ، عاشقانه ، معمایی خلاصه: مقدمه : راستش رو بخواید حتی نمیدونم از کجا باید شروع به گفتنش کنم . اینطور شروع کنم بهتره ! زندگی زیاد منصفانه نیست . کارما همیشه جلوی آدم های بد در نمیاد و چه بخواید یا نه ، بعضی وقت ها این شمایین که برای " قربانی بودن " انتخاب میشین . شما آدم خوبی هستین ... اشتباه یا گناهی که قرار باشه کارماش رو پس بدین انجام ندادین ولی چرا شما باید قربانی باشید ؟ این چیزیه که من براش انتخاب شدم . انگار قربانی بودن هم برام کافی نبود که تبدیل به منفورترینش شدم ! مثلا تا حالا پیش اومده بشنوید یک جنازه یک آدمی نزدیک جایی که زندگی می کنین پیدا شده ؟ اولین احساستون با اون آدم چیه ؟ اگر نرمال باشید میگید " درد " یا حتی " ناراحتی " برای کسی که قربانی شده احساس دلسوزی می کنید مگه نه ؟! حالا بیاید تا بگم چرا من با وجود این که خودم هم قربانی بودم ولی پیش بقیه ی کسایی مثل خودم ، یه منفور بودم " بدون این که حتی لایقش باشم !" ناظر: @Nasim.M