رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

kimiabanaee

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    62
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط kimiabanaee

  1. پارت پنجم: _مثل اینکه حواستون نبود به صحبتام -بله ببخشید. جانبخش:مشکلی هست؟ -من خب راستش یکم استرس دارم. لبخند دلگرم کننده ای بهم زد:دخترم از سابقه کارت و مدارکت مشخصه که کارت عالیه خودت به خودت اعتماد نداری؟ نفسی کشیدم:حق با شماست. این جمله رو بار چندم بود که داشتم میشنیدم _اصلا نگران هیچی نباش،هومن جان تمام کارارو بهت یاد میده و هرجا مشکلی داشتی میتونی ازش بپرسی. لبخندی زدم:خیلی ممنون _خواهش میکنم،موفق باشی. -ممنون بلند شدیم از اتاق اومدیم بیرون رهام:شیری یا روباه؟ -وای رهام باورم نمیشه استخدامم کردند. _دختر چرا باورت نشه،یعنی شک داشتی؟ صدای خالقی از پشت سرمون اومد:خانم نیکدل امروز فرم رو پر کنید منم کارای استخدامتون رو انجام میدم از فردا انشالله تشریف بیارید. -چشم رهام:هومن جان خیلی زحمت کشیدی _این حرفا چیه دکتر من بیشتر از اینا به تو مدیونم. رهام:کاری نکردم که من. _دخترت کی به دنیا میاد؟ رهام:انشالله دو سه ماه دیگه. _چشم و دلت روشن،شیرینی ما یادت نره. رهام:چشم. خداحافظی کردیم و از شرکت خارج شدیم. _امروز برنامه خاصی که نداری؟ -نه بیکارم _خب خوبه شام باهم بریم بیرون. -مهمون تو هستم دیگه؟ _آره خسیس خندیدم:خب این خوبه. ...................... ساعت هشت شبه و خبری ازش نیست،گرسنمه یخچال خالی شده به خاطر اینکه آشپزی بلد نیستم برای خونه خرید نمیکنه و خودش تنها می‌ره بیرون شام میخوره. از جام بلند شدم و به طرف کمد لباسام رفتم،لباسامو زیر و رو کردم و پول خوردی توی جیب یکیشون پیدا کردم. اندازه یه نون میشد چادرمو سرم کردم و از خونه خارج شدم،ساعت هشته شبه ولی جوری کوچه تاریک و خلوته انگار نصف شبه. از کنار آروم میرم سمت نونوایی سر کوچه نون رو میخرم و تو برگشت حس میکنم کسی داره پشت سرم راه میاد قدمامو تندتر میکنم که یهو دوتا دست محکم دورم حلقه میشه و منو به خودش فشار میده،از شدت ترس زبونم بند اومده _این وقت شب تنها اومدی بیرون کوچولو دست و پا میزنم تا از بغلش بیرون بیام دستش روی بدنم شروع به حرکت می‌کنه گریم میگیره ناله میکنم:ولم کن مثل مستا می‌خنده کمی دستش شل میشه با زانوم لگدی به وسط پاش میزنم و فرار میکنم نه نون دارم نه چادر روی سرم رو اما برام اهمیتی نداره با تمام توانم میدوام تا برسم به خونه دم در میبینمش که با چشمای ترسناک زاغیش وایساده و منو داره نگاه می‌کنه. همونجا می ایستم،دست و پاهام شل میشه لرزش بدنم بیشتر از قبل میشه با دوقم خودشو می‌رسونه سمتم و دستم رو محکم میگیره چیزی نمیگه تا جلوی دروهمسایه آبروش نره پرتم می‌کنه داخل میخورم زمین و سرم محکم میخوره به لبه ی باغچه آخی از درد میگم _این موقع شب برهنه بیرون چه غلطی میکردیییی؟؟؟؟ برهنه؟ من فقط چادرم افتاده بود لباس تنم با حجاب بود _با توام نا جواب دادن ندارم،گرمی خون رو روی پیشونیم حس میکنم بازوم رو میگیره و منو بلند می‌کنه:پاشو ببینمم چشمش میفته به پیشونیم کمی رنگ نگاهش عوض میشه ترسیده نه به خاطر من به خاطر خودش کم کم چشمام سیاهی می‌ره و دیگه چیزی متوجه نمیشم... ......................... با دستمال دور لبم رو پاک میکنم:دست شما درد نکنه. رهام و دریا نگاهشون رو پیتزایی موند که کمتر از نصفش خورده شده بود رهام:بخور دیگه این سوسول بازیا چیه درمیاری. -واقعا اشتها ندارم. دریا:چرا عزیزم؟تو که شغل خوبی پیدا کردی باید خوشحال باشی -تو نمیدونی من چه خوشحال باشم چه ناراحت اشتهام کور میشه؟ دریا:خب باشه رفتنی یه جعبه بگیر ببر خونه گرسنت شد بخوری لبخندی زدم:چشم رهام:دیگه آموزشگاه نمیری؟ -چرا میرم،فقط باید ساعتارو عوض کنم. دریا:سختت نیست اینجوری؟خیلی برنامه هات فشرده میشه -نه من که خونه کار خاصی ندارم،هرچقدر سرم گرم کار باشه بهتره. رهام:این پول بهش مزه داده ولش کنی یه شغل شب تا صبحم پیدا می‌کنه. خندیدم تا رهام به خودش بیاد،دریا آخرین تیکه پیتزا رو هم خورد رهام متعجب نگاهش کرد:دریا! دریا با لپ باد کرده نگاهش کرد:هوم؟ _خانوم میخوای یکی دیگه سفارش بدم؟ دریا غذاش رو قورت داد:نه من سیر شدم _خیلی هم عالی ولی من سیر نشدم چون دو تیکه بیشتر نخوردم دریا:میخواستی بخوری،بعدشم من الان دونفرم باید غذا بیشتر بخورم. _اخه من فدای شما دونفر بشم،نوش جونت عشقم. -صد دفعه گفتم حرفای مثبت ۱۸ تون رو ببرید خونتون. _حواسم نبود یه دختر ۱۸ساله اینجا نشسته. خندیدم و پیتزا رو به طرفش هول دادم:بخور رهام _سیرم آباجی خانم داشتم شوخی میکردم. -دیگه تعارف نمیکنما با این حرفم شروع کرد به خوردن.
  2. پارت چهارم: نشستم رو مبل و دستی به پیشونیم کشیدم یه جورایی هم خوشحال بودم،هم میترسیدم خدایا مرسی صبح حرفشو زدم دوساعت بعد برآورده کردیا. کاش همه ی خواسته هام همینطوری زود زود برآورده میشد. باید کم کم آماده میشدم میرفتم آموزشگاه بلند شدم رفتم تو اتاق و قبل از آماده شدن مدارکم رو دم دستم گذاشتم تا یادم نره. در کمدم رو باز کردم و کت شلوارمو بیرون آوردم فکر کنم برای امروز گزینه مناسبی بود. آرایش ملایمی انجام دادم که زیاد تو ذوق نزنه لباسم رو پوشیدم و بعداز برداشتن وسایل ها از خونه زدم بیرون. .................... پشت پنجره وایسادم و با حسرت به دختر دبیرستانی ها نگاه میکنم گروه گروه باهم دارند از مدرسه برمیگردند خوش به حالشون کاشکی منم می‌تونستم درس بخونم _اونجا چه غلطی میکنی پرده رو درست کردم و برگشتم سمتش:هیچی اومد سمتم و چونم رو محکم رو دستش گرفت:هیچی نشد جواب داشتی چی رو نگاه میکردی؟ اشک تو چشمام حلقه زد:دخترایی که از مدرسه میومدن رو نگاه میکردم. چند لحظه تو چشمام زل زد و بعد ولم کرد. از دهنم پرید:کاش میشد منم درس بخونم. نگاه پر خشمش رو سمتم پرت کرد:چی گفتی؟ آب دهنم رو قورت دادم،اومد سمتم و من یک قدم عقب رفتم _میخوای درس بخونی؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادم _تو گ*ه میخوری،دخترو چه به درس خواندن کار تو بشور و بساب و بچه داریه فهمیدی الان باید یه بچه مینداختم تو بغلت که از این چرت و پرتا بلغور نکنی. آخه نه قیافه داری نه هنری داری نه بلدی به شوهرت برسی درس خوندنت دیگه چیه با پاش لگدی بهم زد:پاشو گمشو شامتو درست کن همونجا گریه کن. نگاهی پر تنفری بهش کردم و آروم رفتم توی آشپزخونه. ................ نگاهی به شرکت انداختم -اینجاست؟ رهام در ماشین رو قفل کرد:آره همینجاست باهم وارد شرکت شدیم -چقدر بزرگه! رهام لبخندی زد:استرس داری؟ -نداشته باشم؟ _به خودت شک داری مگه؟ داشتم؟ واقعا توانایی من در حد این شرکت بزرگ و لوکس بود؟ ته دلم خالی شد دسته کیفم رو فشار دادم که از نگاه رهام دور نموند _تبسم کاری نیست که تو نتونی از پسش بر بیای،تو سخت تراز ایناهم انجام دادی. -اونکارا در این حد بزرگ و سخت نبود! _اینم نیست،تو‌ بزرگش کردی. از آسانسور خارج شدیم و باهم سمت اتاقی رفتیم،رهام چند تقه زد +بفرمایید وارد اتاق شدیم رهام با مرد دست داد:احوال دکتر +خوش اومدی رهام بشین رو کرد به من:خوش اومدید خانم،بنده هومن خالقی هستم دکتر و مدیر عامل این شرکت. لبخندی زدم:خوشبختم +بفرمایید بشینید روبه روی رهام نشستم و خالقی شروع کرد به توضیحات در مورد کار و وظایفی که باید انجام بدم. +رهام فرمود شما به چند زبان مسلط هستید و تو کارتون هم موفقید منم پرس و جو کردم و اینجور که پیداست سرشناس هستید! لبخندی متین زدم:خیلی ممنون +میتونم مدارکتون رو ببینم! -حتما پوشه رو روی میزش قرار دادم و دوباره سرجام نشستم مدارک رو از نظر گذروند،میتونستم از لبخندی که داره متوجه رضایتش بشم. کمی از استرسم کم شد +بی تعارف میتونم بگم بهتر از شما نمیتونستیم پیدا کنیم من مدارکتون رو بررسی کردم،از نظر من تایید شده هست فقط باید آقای جانبخش هم شمارو ببینند طی یک حرف نسنجیده گفتم:ایشون مسئول استخدام هستند؟ خالقی خندید:نه خانم نیکدل،ایشون صاحب این شرکت هستند. لبمو گاز گرفتم و به رهام نگاه کردم،نیشخند زده بود. پشت سرش راه افتادیم،رهام گفت بیرون منتظر میمونه. وارد اتاق شدیم،مرد تقریبا مسنی پشت میز نشسته بود اما سرحال و سالم به نظر میرسید. _آقای جانبخش،مترجمی که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم.....خانم نیکدل از جاش بلند شد -سلام +سلام خانم نیکدل بفرمایید بشینید -ممنون نشستم و خالقی شروع کرد به توضیحات و از من تعریف کردن. جانبخش با نگاهی تحسین آمیز بهم نگاه کرد و سرش رو تکون میداد این مرد تو این سن انقدر خوشتیپ و جذابه پس جوونی هاش چی بوده؟! _درسته خانم نیکدل؟ سرم رو چرخوندم:ببخشید؟
  3. پارت سوم: دستی به چشمم کشیدم و از جام بلند شدم،نگاهی به ساعت انداختم پنج صبح بود الان حتما حاج بابا کنار حوض نشسته و داره وضو میگیره و مامان هم به تبعیت ازش بیدار شده.... پوزخندی زدم چه فایده داره این نماز وقتی که.... سری تکون دادم و وارد آشپزخونه شدم،زیر سماور رو زیاد کردم تا آب جوش بیاد و چای دم کنم. تکیه دادم به اپن و چشم دوختم به شعله های آبی نارنجی که از پشت نقش و نگار سماور مشخص بود. زندگیم یه نواخت شده خونه،اموزشگاه،باشگاه بین این سه تا درحال گردش هستم دلم تنوع میخواست البته یه تنوع به همراه پول زیاد شغلم رو دوست داشتم اما دلم میخواست جای بالاتری برم و از این دانشم بیشتر پول دربیارم. صبحانمو خوردم و توی سالن نشستم،امروز یه کلاس بیشتر نداشتم اونم فرانسوی بود و چندتا بچه ی بی حوصله که به اجبار خانواده بیشتر برای پز دادن به بقیه توی کلاسم نشسته بودند. ساعت ده کلاس داشتم و تازه الان ساعت شیش و نیم بود. رفتم تو بالکن به گلدونا آب دادم،برگشتم داخل و کنار کتابخونه نشستم. نگاهی به کتاب های خونده نشدم انداختم،همشون در صف انتظار نشسته بودند. یکی رو برداشتم و مشغول خواندن شدم. غرق کتاب بودم که گوشیم روی میز شروع کرد به لرزیدن نگاهی انداختم،اسم رهام افتاده بود این وقت صبح چیکار داشت! جواب دادم:سلام _عه بیداری،من گفتم الان خوابیدی -دریا بهت یاد نداده باید سلام کنی؟ _حیف که کارم فوریه وگرنه باهات حسابی کل کل میکردم. -چیشده؟دریا حالش خوبه؟ _آروم باش دختر،آره حالش خوبه،زنگ زدم راجب یه موقعیت شغلی جدید باهات صحبت کنم. -شغل جدید؟ _آره،الان یکی از دوستانم اومده بود دیدنم تو یه شرکت داروسازی کار می‌کنه دنبال یه مترجم خوب میگردند که چند زبان بلد باشه نیاز دارند به همچین کسی برای ترجمه مقالات،ترجمه اسناد فنی مربوط به بروشور های دارویی،ارتباط با مشتری ها و همکار های خارجی شرکت تو جلسات مختلف و گاها سفر به کشورهای دیگه. -خب؟ _خب منم شمارو معرفی کردم. -چییییی _عه با اون صدات،چرا اینجوری تعجب کردی؟ -آخه رهام من....این همه کار مهم...من در اون حد کار بلد نیستم. _تبسم از چی میترسی؟ چرا میگی کاربلد نیستی؟ تو به چهارتا زبان زنده دنیا مسلطی،تو کارت حرف نداری این مانع فقط تو ذهن خودت هست که اجازه پیشرفت بهت نمیده. الآنم موقعیتی برات پیش اومده که خیلی عالیه،میتونی پیشرفت کنی،با آدمای مهمی در ارتباط باشی آیندش خوبه تبسم،از دستش نده. نفسی کشیدم _قبول میکنی؟ -آره _خوبه،امروز کلاست کی تموم میشه؟ -۱۲ تمومه _بیا خونه ما از اونور باهم بریم. -باشه _نگران هیچی نباش باشه؟منو دریا کنارت هستیم. بغضم گرفت:مرسی که هستید _حالا آبغوره نگیر آباجی،خوشحال باش،قراره پولدار شی -مگه حقوقش چقدره؟ _نمیدونم،ولی با صحبت های دوستم متوجه شدم که حقوق خوبی داره شرکته،شرکت سرشناسی هست،بین المللی هست. -وای استرسم بیشتر شد،رهام من بدرد این کار نمی‌خورم. _تو چرا انقدر اعتماد به نفست اومده پایین تبسم. -اخه.... _ظهر میای خونمون،از اونور باهم میریم دیگه حرف نباشه. باشه ای گفتم و خدافظی کردم.
  4. نام رمان:لبخند قو نوشته:کیمیا بنایی ژانر:عاشقانه،اجتماعی خلاصه:تبسم سیزده چهارده ساله به اجبار خانوادش با مردی که ده سال از خودش بزرگتره ازدواج می‌کنه و دوره نوجوونیش زیر دست این مرد سپری میشه..... مقدمه: هزار و یکشب قصه ز دنیایی خزان دارم از عشق و عاشقی جانا هراس بیکران دارم چه میدانی که دل خونین ز جور روزگاران است به جای رخت خوشبختی همی آتش به جان دارم برو ای مهربان پیشه رها کن دل ز مهر من که من جای محبت در دلم آتشفشان دارم من آن قوی پریشانم که تنها گوشه ی دریا نه دیگر شوق فردایی نه فکر آشیان دارم به عشق راستین تو عزیزم ذره ای شک نیست ولی من میل بی انکار جام شوکران دارم (شهرزاد شیرازی) پارت یک: سرم گرم تصحیح ورقه های امتحانیه،راضی از نمره های بالای بچه ها لبخندی میزنم و براشون که باهام خداحافظی میکنند سری تکون میدم و جوابشون رو میدم. آخرین برگه هم تصحیح کردم و نمره رو توی دفترم یادداشت کردم. ورقه هارو مرتب کردم و توی کشو میزم گذاشتم. _خانم نیکدل نرفتید هنوز؟ -دارم جمع و جور میکنم،چند دقیقه دیگه میرم. _باشه خسته نباشید. -شماهم همینطور. کیفم رو برداشتم و از آموزشگاه خارج شدم. سوار ماشین شدم و به سمت بازارچه حرکت کردم باید برای خونه خرید میکردم. بعداز خرید مختصری که توی شلوغی و گرما انجام شد برگشتم خونه. پلاستیک خرید هارو روی اپن گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم،لباس هامو درآوردم و توی سبد رخت انداختم. چیزی که الان لازم داشتم دوش آب سرد بود و بعدشم یه چای داغ. حوله رو دور سرم پیچوندم تا نم موهام گرفته بشه،وارد آشپزخونه شدم و وسایل هارو جابه جا کردم. بعد مدت ها هوس لوبیا پلو کرده بودم،یه چایی برای خودم ریختم و مشغول آشپزی شدم. ..................... پیاز هارو خورد میکردم و اشک میریختم،هم از تندی پیاز هم از ترس و نابلدی. اینکه باید لوبیا پلو رو چجوری درست کنم چیو با چی باید قاطی کنم؟ عقربه های ساعت رفته بودند رو دور تند و همزمان قلب منم باهاشون تند میزد. باید تا قبل ۱۲ غذارو آماده میکردم. در خونه باز شد و بوی ناخوشی زیر بینیم پیچید. جرات نداشتم چیزی بگم،به اجبار استقبالش رفتم:سلام،خسته نباشید _علیک،یه چایی بریز بیار -چشم با هول چایی ریختم و نگاهی به قابلمه برنجم انداختم،لوبیاهای سبز و ناپخته توش خودنمایی میکرد،لب گزیدم و با سینی چای رفتم تو سالن. روبه روی کولر نشسته بود سینی رو کنارش گذاشتم _غذات کی حاضر میشه؟ -یه یکم دیگه. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و سری برام تکون داد. دوباره رفتم توی آشپزخونه و وسایل های سر سفره رو آماده کردم برنجم انقدر نرم شده بود که از کفگیر پایین نمیومد،باید چیکار میکردم؟ آخه من که آشپزی بلد نبودم دیس رو وسط سفره گذاشتم،اومد سر سفره نشست،منم نشستم. قاشق رو برداشت از کنار دیس یکم برنج برداشت،نگاهی بهش کرد و بدون خوردنش قاشق رو پرت کرد توی دیس چند دونه برنج اطراف دیس ریخت. و چند لحظه بعد فریادش لرزه ای به بدنم انداخت:این چه کوفتیه درست کردی؟؟؟؟؟ لبمو گاز گرفتم _با تو هستممممم و لحظه ای بعد دیس پرت شد تو حیاط _این چه طرز غذا درست کردنه احمق نفهم زن نیاوردم که آشغال بزاره جلوم و بعد سیلی که منو پرت کرد رو زمین.... ............ زعفرون رو روی برنج ریختم و در قابلمه رو گذاشتم. رفتم سمت گوشیم که درحال لرزیدن بود جواب دادم:جانم دریا _دیدم امروز خبری ازت نیست گفتم زنگ بزنم ببینم زنده ای یا نه. خندیدم:بله زنده هستم. _چیکار میکنی؟ -تازه شامم رو درست کردم نشستم. _چه عجب یکم از تنبلی در اومدی صدای رهام از پشت سرش اومد:مگه اینم آشپزی بلده. -بهش بگو با خودش چی فکر کرده راجب من. صداش نزدیکتر شد:مگه تو آدمی بخوام بهت فکر کنم. خندیدم. رهام:حالا چی درست کردی؟ -لوبیا پلو دریا:وای هوس کردم -بیا دریا زیاد درست کردم. رهام:تعارف بگیر نگیر داره ها -تعارف نکردم پاشید بیاید دور هم باشیم. رهام:باشه آباجی خانم چیزی لازم نداری؟ -نه دست درد نکنه امروز خرید کردم همه چی هست. تلفن رو قطع کردند،نگاهی به خونه انداختم همه جا مرتب بود. حوله رو از دور سرم باز کردم و به سمت اتاق رفتم. برس رو برداشت و روی موهام کشیدم ................... پارت دو: سرم میسوخت از کشیده شدن موهام اشک میریختم و برنج هارو جارو میزدم،پهلوهام از ضربه های مکرر درد می‌کنه ولی من جرات حرف زدن رو دارم؟ ندارم نباید داشته باشم صدای در اومد،برگشتم سمت در ورودی سالن داشت کفش میپوشید اومد سمتم،از ترس یه قدم رفتم عقب:شب آماده میشینی تا بیام. تا شبم این گند و کثافت رو جمع کن خونه تر تمیز باشه. آب دهنمو به زور قورت دادم و سری تکون دادم. لبخند زشتی بهم زد و از خونه رفت بیرون. تموم تنم لرزید از تصور شب..... ................... درو باز کردم و اول شکم دریا و بعدش خودش وارد خونه شدند. دست گذاشتم رو شکمش:آخ سلام خوشگل خاله. _عه بزار بیاد،نیومده منو یادت رفته. خندیدم و بغلش کردم:خوش اومدی. +خانمای محترم اجازه ورود میدید؟ از جلوی در رفتیم کنار و رهام با دست پر وارد خونه شد -دست درد نکنه چرا زحمت کشیدی. _برای تو نیست که،برای فندق و مامانش خریدم. مشت آرومی به بازوش زدم،خندید و دستم رو فشرد. -چای می‌خورید یا شربت؟ رهام:چایی بیار،نمیدونم رو چه حسابی چایی های خونه تو انقدر خوشمزه هست و بهم میچسبه. دریا:والا همون چایی که تبسم که دم می‌کنه رو منم گرفتم،همونجوری هم دم میکنم باز رهام قبول نمیکنه. ابرویی بالا انداختم:دیگه چای خواهرزن یه چیز دیگس. براشون چای ریختم روی مبل نشستم. -اسم انتخاب کردید برای فسقلی؟ رهام:هنوز به تفاهم نرسیدیم دریا:میگه اسمش رو بزاریم رزا،منم میگم بزاریم دیانا خندیدم:هرکدومتون میخواید اسمش به اسم خودتون بیاد. رهام:تو بگو رزا قشنگه یا دیانا؟ نگاهی به دریا انداختم که داشت با چشماش تهدیدم میکرد دیانا رو انتخاب کنم. -هیچ کدوم،بزارید تینا که به من بیاد. هردوشون همزمان بروبابایی گفتند یهو دریا آخی گفت،رهام با ترس برگشت سمتش:چیشد؟ لبخند زد:هیچی لگد زد رهام با چشمایی که توش ذوق مشهود بود به شکم دریا نگاه کرد:آخ وروجک بابا و بعد دست نوازشی روش کشید. لبخند محزونی زدم و رفتم توی آشپزخونه تا میز رو برای شام بچینم. دیس لوبیا پلو با ته دیگ سیب زمینی رو که روی میز گذاشتم صداشون زدم. وارد آشپزخونه شدند _به به چه کردی آباجی خانم -بشینید سرد میشه غذا شام رو تو خنده شوخی های رهام خوردیم و بعداز شام به خاطر اینکه باید صبح زود بره مطب زیاد نموندن و رفتند. وارد اتاقم شدم و بعداز مسواک زدن،پیراهن راحتی برای خواب پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم. ............... با هر صدایی سرجام میپریدم،دلم میخواست شبم زود به صبح برسه و خبری ازش نشه. پتو رو توی مشتم گرفتم بار اول نبود ولی هنوز میترسیدم بدم میومد حس چندشی نسبت بهش داشتم دلم نمی‌خواست دستش به من بخوره،اما چاره چی بود به قول خودش من زن شرعی و قانونیش بودم و اینم جزوی از وظایف...... صدای در که اومد قلبم شروع کرد به بی قراری توی درگاه اتاق ایستاد،نگاهی خریدارانه بهم انداخت. من حتی از نگاهش هم بدم میومد بهم حس کالا بودن دست میداد حس یه برده حس یه اسیر یه ربات که باید از سر اجبار به وظایفش عمل کنه. اومد سمتم و من ناخودآگاه مثل همیشه تو خودم جمع شدم کمربندش رو باز کرد و گوشه ای انداخت از این صدا متنفر بودم از کمربند بیزار بودم چشمام رو محکم روهم فشار دادم اشکام بی محابا روی صورتم میریخت،صدای خرناسش کنار گوشم بود،بدنم درد میکرد و حس کوفتگی داشتم،آروم سرجام جابه جا شدم و پتورو کشیدم رو سرم و آرزو کردم بخوابم و دیگه بیدار نشم. ................. ناظر: @sarahp
×
×
  • اضافه کردن...