رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاهم

حکیم باشی که کلا آدمی بود پاشو تو یه کفش کنه و حرف خودشو بزنه گفت:

ـ بهرحال من حرفم و زدم!

پدر که تا اون زمان ساکت بود و حرفی از دهنش بیرون نمیومد و خیلیم عصبانی بود، نزدیکم شد و گفت:

ـ طالب بگو کی باهات اینکارو کرده؟؟! تقاصشو پس میده...بگو ببینم چلاوی ها باهات اینکارو کردن؟؟ امروز وقتی داشتم میومدم خونه یسری پچ پچ ها می‌شنیدم!

بدون اینکه خودمو ببازم، سریع گفتم:

ـ نه پدر! گفتم که...رفته بودم برای شکار که گراز بهم حمله کرد.

پدر تحت هیچ شرایطی نباید میفهمید وگرنه مطمئنا کار از این که بود خرابتر می‌شد و ازشون بیشتر از این کینه به دل می‌گرفت! 

پدر دوباره سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:

ـ می‌خوای باور کنم تو با این قد و هیبت، گراز زخمیت کرده؟!

هیچوقت نمی‌تونستم به بابا دروغ بگم!! اما اون روز مجبور بودم! بخاطر زهره...بخاطر عشقمون...تو چشماش برای یه لحظه نگاه کردم و بعدش سرمو انداختم پایین و گفتم:

ـ منم آدمم دیگه بابا؛ از دستم در رفت و بهم حمله کرد!

از قیافه بابا مشخص بود که باور نکرده اما دیگه چیزی هم نگفت. از چشماش خشم می‌بارید...

بعد رفتن حکیم باشی، سعدالله و یدالله هم برام آرزوی سلامتی کردن و رفتن...حکیم باشی یه چندتا داروی گیاهی نوشت که خانوم جان داوطلبانه گفت که برام مهیا می‌کنه! خداروشکر از روزی که تهدیدش کرده بودم، کمتر به پر و پام می‌پیچید!

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و یکم

( زهره )

از وقتی که محمد و اولین بار تو مکتب خونه دیدم یک دل نه صد دل عاشق شدم! هر روز و شب سر نماز دعا می‌کردم که اونم همین حس و نسبت بهم داشته باشه و بتونیم برای هم باشیم اما این وسط یه اشکال خیلی بزرگ وجود داشت! اونم اینکه اون از طایفه آملی و من از طایفه چلاوی ها بودم و بخاطر خصومت و جنگی که بین این دو طایفه بود، بهم رسیدنمون مشکل بود! جنگ و کینه بین دو طایفه اینقدر زیاد بود که برادر و از برادر جدا کرده بود اما من ناامید نبودم و عشق به طالب نور امید و تو من روشن کرده بود...تو یکی از این روزها سر کلاس متوجه نگاهای زیرزیرکی محمد به خودم شدم و از اون روز فهمیدم عشقی که بهش دارم، یک عشق دو طرفست و نامه نگاری هامون شروع شد...برای من شعرهای قشنگ می‌نوشت و از طریق زهرا خواهر سبزعلی به دستم می‌رسوند! منم به عشقش رو تراس مینشستم و براش بافتنی می‌بافتم. هر روز منتظر رسیدن نامه‌هاش بودم و با خوندشنشون، قلبم از جاش کنده می‌شد! همدیگه رو بیشتر اوقات پیش درخت بلوط رود هراز می‌دیدیم و اولین بار اونجا باهم عهد بستیم که تحت هیچ شرایطی از همدیگه دست نکشیم و به هر قیمتی شده، پای عشقمون وایستیم! 

مسئله جایی جدی شد که محمد گردنبندی که از مادرش مونده بود و به من داد و رسماً بهم گفت که من عروس آینده خانوادشونم!

خیلی خوشحال بودم و انگار پاهام از روی زمین جدا شده بود. وقتی برگشتم خونه از شادی لباسم و روی جا لباسی آویزون کردم و رفتم خونه زهرا تا بهش بگم که محمد گردنبند مادرش و که خیلی هم براش با ارزش بود، به من داده...اما این خوشحالی دوام زیادی نیورد و وقتی برگشتم خونه دیدم که عذرا خانوم( مادرخوندم) روی تراس وایستاده و با حالت اینکه الان پوست سرم کندست، داره نگام می‌کنه! 

با ترس و لرز رفتم بالا و دیدم که بردارم غلام وقتی درو باز کردم، مهلت نداد و یجوری خوابوند تو گوشم پخش زمین شدم! پدر هم پیش پشتی نشسته بود و این صحنه ها رو فقط نگاه می‌کرد و حرفی نمی‌زد! 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و دوم

اصلا نمی‌فهمیدم که چرا داره اینجور کتکم میزنه و پدرم هیچ دخالتی نمیکنه تا اینکه گردنبندی که محمد بهم داده بود و تو دستاش دیدم!! با خشم گفت:

ـ پس میری با طالب آملی یواشکی دیدار میکنی؟؟ میخوای ما رو بی‌آبرو کنی هان؟؟! میخوای کاری کنی که تمام محل پشت سرمون حرف بزنن؟؟

حتی نذاشت از خودم دفاع کنم و دوباره شروع کرد به کتک زدنم و گریه کردن هیچ فایده‌ایی نداشت. به پاش افتادم تا ولم کنه اما هیچی به هیچی! هزاران بار اسم پدر و صدا زدم ولی فقط به این صحنه نگاه می‌کرد و اونم باور کرده بود که می‌خوام آبروشونو ببرم اما من فقط عاشق شده بودم همین! 

اینقدر کتکم زد تا اینکه خودش خسته شد و من با تنی پر از درد خودمو به سمت اتاقم کشوندم تا جون داشتم به حال خودم گریه کردم. تو آینه اتاق به خودم نگاه کردم. اصلا خودمو نمی‌شناختم...نصف صورتم کبود شده بود و بینیم زخم شده بود. قرار بود محمد و ببینم اما با این وضع صورتم حتی از اونم خجالت می‌کشیدم. وقتی که زهرا اومده بود تا بافتنی رو با هم کامل کنیم به عذرا خانوم گفتم تا بهش بگه بیمارم و فعلا نمیتونم از اتاقم بیرون بیام! اون روز بعدازظهر که داشتم استراحت می‌کردم عذرا خانوم اومد داخل اتاقم و با عصبانیت گفت:

ـ بجای اینقدر ناز کردن پاشو و یکم بهم کمک کن!

رو سرم پتو کشیدم و به حرفش بی‌توجهی کردم. خودش زیرلب یه چیزایی گفت و شروع کرد به مرتب کردن اتاقم و وقتی دید پتو رو از روی سرم کنار نمی‌دم گفت:

ـ برادرت حق داره زهره! آخه ملاقات کردند با یه آملی چه معنی داره؟!

اینو که شنیدم طاقت نیوردم و نشستم و گفتم:

ـ مگه آملی ها آدم نیستن؟! چه هیزم تری به ما فروختن؟! 

عذرا خانوم بهم نگاه کرد و گفت:

ـ تو مگه نمیدونی سالیان ساله که دو طایفه با هم جنگ دارن؟!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و سوم

با گریه گفتم:

ـ خب دعوای بین دو طایفه به من چه؟! به محمد چه ربطی داره؟ اگه فقط بشناسینش و ببینین چقدر قلب...

عذرا خانوم دیگه نذاشت حرفم و ادامه بدم و با تحکمی که توی صداش موج میزد گفت:

ـ از خیابان واهی بیا بیرون زهره!

از فردای اون روز، از دست محمد مدام قرار می‌کردم. دلم نمی‌خواست صورت و چهرم و تو این وضعیت ناجور ببینه اما اونم ولکن ماجرا نبود! براش سوال شده بود منی که مدام می‌رفتم پیشش و همدیگه رو می‌دیدیم چرا دیروز نرفتم؟! تا اینکه جلوی در مکتب خونه، جلوی راهم و گرفت و مجبور شدم روبندم و بدم کنار تا صورتم و ببینه! از چشماش می‌تونستم بفهمم که چقدر ناراحت شده و بخاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکش تو صورتم نگاه نمی‌کنه! خودشو مقصر میدید و اینو من از حرفاش می‌فهمیدم. اما بهش گفتم که منم بنا به سوگندی که با هم بستیم به هیچ عنوان ازش دست نمی‌کشم و به پای عشقمون می‌مونم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه و محمد هم که دید عشقمون ورد زبون همه مردم شده و برادرم همچین بلایی سرم آورده، گفت که حتما با پدرش صحبت می‌کنه تا برای خواستگاری اقدام کنند. از اینکه اینقدر پیگیر بود و از چیزایی که قرار بود جلوی را همون سنگ بندازنن، نمی‌ترسیدم دلمو قرص می‌کرد. 

بعد از اون روز خیلی کمتر همو می‌دیدیم چون محمد بهم نامه داده بود که پدرش به انتخابش احترام گذاشته و باید برای اینکه پیش خانواده من سربلند باشه، بره و کار کنه تا جلوی اونا دست خالی نباشه! دست خطش و بوسیدم و نماز شکر خوندم از اینکه حداقل خانواده اون موافق ازدواج ما هستن یا حتی اگه هم موافق نیستن، سنگی جلوی پای محمد ننداختن. اما خانواده من خصوصا برادرم غلام بعید بود که به راحتی نرم بشه اما من بازم امیدم به خدام بود و باور داشتم که عشق بی‌ریای ما رو بی‌جواب نمی‌ذاره.

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و چهارم

همه چیز آروم پیش می‌رفت اما مشخص بود که این آرامش قبل از طوفانه! بخاطر حرف منو محمد که پخش شده بود، زیاد جلوی خانواده ظاهر نمی‌شدم و بیشتر وقتم رو تو اتاقم می‌گذروندم...بعد مدتها بالاخره تونستم بافت طالب و آماده کنم و امروز رفتم پیشش تا بهش بدم. خیلی خوشش اومد و همون لبخندش برام کافی بود برای اینکه خستگی از تنم بیرون بره! حتی ازم خواهش کرد که یه کلاه هم براش ببافم و این موضوع باعث ذوق و خرسندیه من شده بود. با خیالی خوش برگشتم خونه که دیدم چندتا زن غریبه از خونمون خارج شدن!! اونا رو تابحال ندیده بودم اما بوی خوشی هم به مشامم نمی‌رسید. با عجله رفتم بالا و رو به عذرا خانوم که مشغول شستن سیب و خیار تو حوض خونه بود گفتم:

ـ اینا کی بودن؟!

بدون اینکه بهم نگاه کنه، خیلی عادی گفت:

ـ قوم و خویش‌های قادر بودن! اومده بودن برای خواستگاریت. بزرگترا باهم صحبت کردن و به توافق رسیدند. امروز بعد از بازار باید ببریمت خونشون!

انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. آرزو داشتم که غلام بهم بد و بیراه می‌گفت یا پدرم کتکم میزد اما اینکار و باهام نمی‌کردن. پس دلیل اینهمه آرامششون تو این مدت این بود! 

عذرا خانوم بهم نگاهی کرد و گفت:

ـ پس چرا وایستادی بر و بر منو نگاه می‌کنی؟! برو آماده شو که باید هر چی زودتر برسیم به بازار.

با بغض نگاش کردم و گفتم:

ـ میفهمی چی داری میگی؟! من فقط طالب و دوست دارم. بجز اون نمی‌تونم مال کس دیگه‌ایی باشم، چرا نمی‌فهمین؟!

عذرا بهم نگاه کرد و گفت:

ـ بنظرم تو باید بفهمی که ته اون کوچه بن‌بسته! از آملی‌ها به تو خیری نمی‌رسه دختر! برو خداتو شکر کن بعد اون همه حرفی که پشتت زده شده، برادرت خونت و نریخت و قادر با اون همه ملل و منالش راضی شد که بیاد خواستگاریت..

 

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و پنجم

اشکم ریخت و با دلی پر از درد از خوشحالی‌هایی که مدت زمانش خیلی کم بود، گفتم:

ـ من عشقم متعلق به طالب! بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم. حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه بازم از دوست داشتنش دست نمی‌کشم.

عذرا خانوم خیلی عادی برگشت گفت:

ـ همه چی تموم شدست زهره! بهتره آماده باشی.

با حرص گفتم:

ـ تو این داستان و انداختی تو دامن من مگه نه؟؟! 

بهم چشم‌غره‌ایی داد و گفت:

ـ زهره مگه خودت نمیدونی که قادر رفیق صمیمیه غلامه ؟!

یکم مکث کرد و میوه‌ها رو توی سینی چید و گفت:

ـ نمی‌خوام بهت دروغ بگم ولی وقتی بهم گفت منم استقبال کردم. هم مرد خوبیه و هم دستش به دهنش میرسه! 

چیزی نگفتم ولی میخواستم این موضوع رو سریعا به طالب بگم اما عذرا خانوم نباید میفهمید. بنابراین اولش آماده شدن که با یکسری از همسایه‌ها و عذرا خانوم بریم بازار...تو بازار هیچ نظری بابت چیزی ندادم و تمام لباسا و بقچه‌ها رو خانوم جان برام انتخاب کرده بود. من تو کل مسیر تمام فکر و ذکرم پیش طالب بود که چطور بهش این موضوع رو بگم و ازش بخوام که منو از این مخمصه نجات بده؟!

موقع برگشت از بازار تو میدون اصلی، غلام و دو سه نفر از دوستاش هم بهمون اضافه شدن و داشتیم برمی گشتیم که یهو طالب و دیدم که سراسیمه خودشو به ما رسونده.

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و ششم

فقط تونستم بهش نگاه کنم اما نمی‌تونستم...نمی‌شد که حرفی بزنم!! همه داشتن ما رو میپاییدن...فقط خواستم محمد از چشمام بفهمه که چقدر ناراحتم و اصلا از این موضوع خبر نداشتم...می‌تونستم حس کنم که حال اونم اصلا خوب نبود! از نقش‌های بریده بریده‌اش حدس میزدم...طاقت اینکه اونو توی این حال ببینم و نداشتم و واقعا وجدانم درد می‌کرد، همین لحظه عذرا خانوم تو گوشم گفت:

ـ برای چی داری نگاه می‌کنی زهره؟؟! راه بیفت...

مجبور شدم با ناراحتی تمام از کنارش رد بشم و عشقم و پشت سرم بذارم اما تو دلم عهد بستم که حتی شده به زور میرم و همه چیزو براش توضیح میدم. مطمئناً هم محمد منو می‌فهمه! وقتی رسیدیم خونه تا خانواده لباس تمیز و مرتب بپوشن و راه بیفتیم سمت خونه قادر، تصمیمم و گرفتم. بیشتر از این نمی‌تونستم این بار روی قلبم و تحمل کنم...همشون خوشحال بودن اما من توی دلم عزا گرفته بودم. به لباسایی که عذرا خانوم خرید نگاه می‌کردم. کاش اینا برای مراسم من با محمد بود اون موقع با دل و دماغ و ذوق لباسمو میپوشیدم اما حالا این لباسا برام حکم کفن داشت! 

مخفیانه از خونه زدم بیرون و خودمو با سرعت به خونه محمد رسوندم. نامادریش درو باز کرد و با تعجب نگام کرد. روبندم و کنار دادم و با ناراحتی گفتم:

ـ سلام.

گفت:

ـ تو اینجا چیکار می‌کنی زهره؟! اگه پدر و برادرت بفهمن...

سریع حرفشو قطع کردم و گفتم:

ـ محمد...محمد حالش چطوره؟! خیلی نگرانشم.

نامادریش به سرتاپام نگاه کرد و گفت:

ـ الان خیالت راحت شد زخمی شده؟! به همه گفته حیوون بهش حمله کرده اما من خودم از خانومای همسایه شنیدم که برادرت تیزی به شونه‌اش فرو کرده.

ویرایش شده توسط QAZAL
  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هفتم

قلبم تیر کشید!! چی شنیدم؟؟؟ با تته پته گفتم:

ـ حال...حالش خوبه؟!

نامادریش دست به سینه وایستاد و گفت:

ـ بدک نیست! داره استراحت می‌کنه.

زیرلب یه خداروشکری گفتم و بدون خداحافظی از کنارش رد شدم. پاهام سست شد...باید میرفتم و براش دعا می‌کردم. به سمت امامزاده ابراهیم راه افتادم. باید براش نذر می‌کردم...اگه زندگیش به خطر می‌افتاد اصلا نمی‌تونستم خودمو ببخشم! تو دلم فقط دعا می‌خوندم و بعد یه زمان طولانی رسیدم به امامزاده ابراهیم...اصلا برام مهم نیست که بعدش غلام یا پدر قرار بود چه بلایی سرم بیارن؟! من فقط محمد و میخواستم. اگه منو بکشه هم زن اون قادر نمی‌شم. 

بعد یکساعت طولانی با پای پیاده رسیدم. امامزاده ابراهیم خیلی خلوت بود. با گریه وارد صحن شدم و تا جون داشتم برای خودمون و عشقمون گریه کردم. از خدا خواستم بهمون کمک کنه و به محمد کمک کنه تا سرپا وایسته. براش نذر کردم که اگه خوب بشه به پنج تا فقیر کمک کنم. اینقدر گریه کردم که تو همون صحن خوابم برد...تو خواب دیدم که محمد عمر نوح گرفته و سوار بر اسب با سرعت زیاد میتازونه...صبح از خواب بیدار شدم و بدون رمق و با دلی پر به سمت خونه راه افتادم. جالب این بود که اصلا برام مهم نیست غلام میخواست بابت اینکه دیشب باهاشون نرفتم کتکم بزنه یا کار دیگه‌ایی بکنه. من فقط عقل و قلبم پیش محمد بود. 

نزدیکای ظهر بود که رسیدیم خونه! می‌دونستم که الان غلام به خودم تشنست...از داخل انباری تبر و برداشتم و با حالت خیلی عادی رفتم بالا...غلام داخل سالن پذیرایی قدم رو می‌رفت و با دیدن من گفت:

ـ تو تا حالا کدوم گوری بودی؟! 

تبر و گرفتم سمتش و گفتم:

ـ منو بکش! من بدون طالب نمی‌تونم زندگی کنم...

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و هشتم

خواست با کف دست بزنه توی صورتم که عذرا خانوم جلوش و گرفت و گفت:

ـ نکن غلام! مردم چی میگن؟! بده جلوی خانواده قادر صورتش کبود باشه!

غلام همون‌طور که با حرص دندوناش و روی هم میسابید گفت:

ـ مگه نمی‌بینی چقدر روش زیاد شده؟؟! اومده جلوی من و داره از عشقش به اون آملی برام میگه!

بدون هیچ گونه احساسی فقط بهش نگاه می‌کردم و به مکالمش با عذرا خانوم گوش میدادم. غلام همش میخواست بهم حمله کنه اما عذرا خانوم مجابش می‌کرد تا بهش گوش بده و عجولانه رفتار نکنه! غلام با عصبانیت رو به عذرا خانوم گفت:

ـ اصلا این از دیشب تا حالا کجا بوده که ما اونجا سنگ رو یخ شدیم!

عذرا خانوم دو تا دستای غلام و گرفت تو دستاش و رو به من با چشم و ابروش اشاره کرد که برم تو اتاقم. منم بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم و درو روشون محکم بستم و با خستگی تمام و با فکر به محمد زیر لحافم دراز کشیدم...

( عذرا )

بعد رفتن زهره به اتاقش، سعی کردم غلام و آروم کنم و اونو با خودم بردم سمت ایوون. همین لحظه محمود هم با توپ پر رسید...با سرعت چوب و گرفت دستش و گفت:

ـ اون بی‌آبرو کجاست؟!

سینه سپر کردم جلوش و گفتم:

ـ توروخدا آروم باشین!

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنجاه و نهم

محمودخان با تندی گفت:

ـ تو میفهمی چی میگی زن؟! آبروی ما رو جلوی خانواده قادر برده!...می‌خوام زنده زنده دفنش کنم.

صدامو یکم بردم بالا و گفتم:

ـ جفتتون لطفا آروم باشین...به من گوش بدین. کشتن زهره به درد کدوم یکی از شما میخوره جز اینکه اَنگش تا ابد رو خانوادمون بمونه؟! 

هر جفتشون ساکت شدن و یکم فکر کردن و ادامه دادم و گفتم:

ـ میدونین که مرغ زهره یپا داره و حتی اگه شما بخواین خونشو هم بریزین، باز فایده‌ایی نداره و اون از طالب دست نمی‌کشه!

محمود با اخم گفت:

ـ میگی چیکار کنیم؟! وصلت آملی و چلاوی امکان نداره. از گذشته تا الان همین بوده و از این به بعدش تغییر نمی‌کنه.

گفتم:

ـ می‌دونم محمودخان. من میگم باید یه استراتژی دیگه بکار ببریم که طالب از زهره قطع امید کنه و ولش کنه. اینجوری زهره هم ازش ناامید میشه و به قادر جواب مثبت میده. 

بعدش با لبخند گفتم:

ـ با یه تیر دو نشون می‌زنیم.

غلام پوزخندی زد و گفت:

ـ اگه تا الان، قادر از ازدواج با این بی‌آبرو پشیمون نشده باشه!

نگاش کردم و گفتم:

ـ خب تو مگه رفیقش نیستی؟! شک و شبهای ذهنش و با دروغ از بین ببر.

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...