تمامی فعالیت ها
این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود
- ساعت گذشته
-
سلام درخواست ویراستار دارم 🙏 ♥️
-
پارت صد و بیست و هشتم همین لحظه پیرمردی گفت: ـ پرنسس... همهمه جمع کن شد و بهش نگاه کردیم. اون همون پیرمردی بود که شب قبل دم در قلعه اومده بود. گفت: ـ امروز بعد از سالیان سال، این سرزمین از شر اون ویچر بدذات نجات پیدا کرد و بهتره ما به همراه شما بریم سمت دریاچه و اونجا به شکرگزاری از این آرزویی که مدتها تو دل هممون بود، بپردازیم! با رضایت از فکرش گفتم: ـ عالیه! آرنولد هم لبخندی بهم زد و گفت: ـ بعد از مراسم شکرگزاری هم مراسم تاجگذاری از پرنسس جسیکا رو شروع میکنیم، موافقید مردم؟! مردم دوباره سوت و دست زدند و موافقت خودشونو اعلام کردند و با شادی و دست در دست بهترین جادوگر و رفیق زندگیم یعنی آرنولد به سمت مسیری روشن و زندگی پر از امیدواری در کنار مردم سرزمینم به سمت دریاچه زیبا گام برداشتم. پایان 1404/9/8
-
پارت صد و بیست و هفتم طولی نکشید که همه مردم در میدون شهر جمع شدند. بارون بند اومد و توی آسمون رنگین کمون زیبایی شکل گرفت...آرنولد ازم دعوت کرد تا برم کنارش وایستم و رو به مردم با خوشحالی گفت: ـ بالاخره با کمک پرنسس جسیکا تونستیم که احساسات شما رو پس بگیریم و شادی دوباره به این سرزمین برگرده. مردم در حال نگاه کردن به آرنولد بودن و بعدش آرنولد سر اون شیشه رو باز کرد و اون پاشید سمت مردم...احساسات بین مردم برگشته بود و میدون شهر پر از صدای شادی و خنده کردم شد و همه مشغول تشکر کردن از من و آرنولد شدند...آرنولد از مردم پرسید: ـ پس بهتره مراسم تاجگذاری از پرنسسی که قدرت ظلم و تاریکی درون خودشو و رها کرد و با پدرش مقابله کرد و انجام بدیم درسته؟! دوباره همه دست و جیغ زدن و منم از خوشحالی مردم سرزمینم کلی کیف کردم و از اینکه احساسات بینشون برگشته بود، ذوق زده شدم...به آسمون نگاه کردم و همون لحظه به عالمه پرنده بالای سر ما مشغول پرواز شدن و یکیشون تاجی رو برام پرتاب کرد...آرنولد رو بهم گفت: ـ میبینی پرنسس؟! آناستازیا همه جوره کنار ماست. بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ بنظرت من میتونم مردم سرزمینم و خوشحال کنم؟! لایق این تاج هستم؟! آرنولد موهامو گذاشت پشت و گوشم و گفت: ـ تو امتحان خودتو پس دادی و لایقش هستی پرنسس...بهت اعتماد دارم.
- امروز
-
پارت ۲۴ (میان تیغ و تپش) آیلا بعد از اینکه به تمام صحبت های دلی سامیار گوش دادم..که از تمام دغدغههاش به من میگفت و امید و انگیزه واقعی رو بهش تزریق کردم، کمی دیگر سامیار از خاطراتش گفت و خندیدیم..یادم افتاد امشب شیفتم و باید کم کم برگردم..لب باز کردم به سامیار بگم برگردیم، که گوشیم زنگ خورد..عمه بود! عمه بارها به من گوشزد کرده بود که از این پسره دور باش..اما من هیچوقت نمیفهمیدم چرا اطرافیانم سامیار را به ظاهر تماشا میکردن؟ نمیتونستم بهش دروغ بگم..و عادت نداشتم گوشی رو جواب ندم..تماس را با تردید وصل کردم: سلام عمه.. در صدای عمه نگرانی موج میزد: سلام عزیزم..کجایی؟اومدم خونه نبودی! کمی من و من کردم..اما واقعیت را گفتم :راستش عمه..من..یعنی خب..چیزه..اومدم بیرون...بعد از مکث طولانی که حدس میزدم عمه منتظر بود حرفم را ادامه دهم، گفتم: با سامیار! نفس های عمیق عمه سنگین بود..میدونستم الآن سرزنشم نمیکنه..اما تشویقم هم نمیکنه! محکم و قاطع گفت: باشه..زود برگرد خونه..منتظرتم! حرفی نداشتم بزنم، بنابراین خداحافظی آرومی کردم و گوشی را قطع کردم..که پوزخند صدا دار سامیار را شنیدم: عمه خوشش نیومد باز؟ سوالی نگاهش کردم..که خندید: از من خوشش نمیاد باید دل اونم بدست بیارم کارم سخت شد.. لبخند تلخی زدم..خواستم چیزی بگم، که پشت خنده های نمایشیاش، حرف های دلشرو زد: خب حق داره تو رو به نده..یه پسر معمولی، با یه ماشین مسافرکشی که تنها چیزی که توی این زندگی دارم و همیشه بوی خستگی میده..تورو چه به این زندگی آخه..! جملاتش همانند سنجاق تیزی، به قلب من مینشستن...خنده های سامیار رو نمیدیدم..بلکه تک تک حرفهاش رو فهمیدم و درک کردم.. که سامیار نگاهش رو در نگاه کدر من، قفل کرد و اینبار بدون هیچ ردی از لبخند، جدی گفت: بعضی وقتا با خودمم همین فکرارو میکنم..واقعا چی داری کنار من؟ چی برات میمونه؟!..من میترسم آیلا..از اون روزی میترسم که یه روز با خودت بگی، میتونستی بهتر انتخاب کنی..! اخم ریزی کردم..و با صدا و لحن آروم، سعی کردم کمی هم شده، سامیار رو آروم کنم: تو همینکه واقعیت رو میدونی یعنی از همه قویتری..اگه درآمدت کمه یا سخت کارمیکنی، دلیل نمیشه کم ارزش باشی..هنوز اول راهی سامیار..و این استقامت و تلاش هات مطمئن باش جواب میده و پیشرفت خوبی میکنی توی هر زمینه ای که بخوای تلاش کنی و شجاع بمونی...فقط نذار حرف های اطرافیانت روت تاثیر بذاره...درضمن، من هیچوقت دنبال ثروت نبودم..! تمام مدت ساکت بود و به من خیره شده بود...آهی کشیدم و به قهوه یخ زدهام زل زدم: عمه فقط نگرانه آیندمه..خیلی چیزارو نمیدونه..از تو شناختی نداره..معیارهاش فقط وضعیت مالی نیست که زیادی پیگیرش شدی..خیلی چیزا هست که برای عمه ارزشمنده و بهشون دقت میکنه...
-
پارت ۲۳ ( میان تیغ و تپش) عشق خالص، هیچگاه به زرقو برقها دل نمی بندد.. نه کافه های لوکس و گران قیمت میخواهد،.. نه هدیه هایی که بیشتر از دل های پاک، از پشت ویترین های خاک خورده داده میشوند.. نه کافه های لوکس وگران قیمت میخواهد... نه گل های بزرگی که بیشتر از دلهای بزرگ، قد آدمها آن ها را تعیین میکند..! عشق، در سکوت های ساده و نگاههای عمیق قد میکشد..و معنا پیدا میکند.. در فهمیدن و درک تفاوتها، در معنا کردن جهان، توسط نگاه دیگری... در پذیرفتن ناهماهنگی ها..! عشق خالص که نیازی به نمایش ندارد..! تیپ و استایل دور از اصالت نمیخواهد..صرفا برای اینکه به آدمهایی شبیه شویم، که ممکنه طرف مقابل مارا به اصرار، بپسندد...! شخصیت های غیرواقعی نمیخواهد..! عشق عمق میخواهد...و نگاهی که بلد باشد بفهمد..حس کند..! گفتگوهای عمیق و گنگ میخواهد..از آنهایی که هرکسی توان فهمش را ندارد! صحبت هایی که صدایشان از دل بلند میشود، نه زبان..! و دلی که جرات کند در بین چهره های نمایشی، و زرق وبرقهای زندگی، دل های ساده را گلچین کند.. عشقی که ریشه داشته باشد، در واقع در عمق همین فهم ها، جوانه میزند و رشد میکند. سامیار از پشت میز کافه نیمهتاریک، آرام انگشتش را روی لبه لیوان میچرخاند.. نگاهش روی آیلا نمینشست..مدام از صورتش سر میخورد و روی میز گم میشد...صدایش وقتی بالاخره حرف زد، یک جور خستگیِ فروخورده داشت: وقتی به این فکر میکنم که هیچوقت نتونستم تو رو کامل داشته باشم، حسی مثل گول زدن خودم رو درک میکنم.. پلک های آیلا لرزید..نه از روی عشق، بلکه از سنگینی حرفهای تلخ سامیار که احساسی پشت صحبت های او شکست خورده بود... کمی سمت سامیار خم میشود..و آرام زمزمه میکند: اینکه من آرومترم یا دیرتر دل میبندم، معنیش این نیست که تورو نمیبینم یا برام مهم نیستی...خواهشا اینجوری فکر نکن سامیار! سامیار لبخند کجی زد..لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا لبخند واقعی! سرش را آهسته تکان داد: اما مهم بودن کافی نیست آیلا..آدم وقتی یکی رو از ته دلش بخواد، چشمهاش لو میده..حالدلش لو میده..اما..ما همیشه یه چیزی بینمون بوده..یه فاصله، یه سردی..که من هرکاری کردم گرمش کنم، نشد! سامیار برای اولین بار، حرفهای دلش را مظلومانه و صادقانه بیرون ریخته بود...بدون خشم..بدون بحث و جدل! گویی تمام نقاب های چهره اش را امشب با خود نیاورده باشد.. آیلا نفس عمیقی کشید و چشمهایش ناخودآگاه روی تابلو سنتی قدیمی قرمز رنگی، که پشت سر سامیار قرار داشت، ثابت ماند..دلش نمیخواست دروغ قاطی حرفهایش بکند..نمیخواست یک عشق نصفه را تایید کند..اما از طرفی دیگر، نمیخواست امید از دست رفتهی سامیار را بیشتر از این له کند..به راستی که او هیچ قصد سرگرمی از این رابطه را نداشت...و نمیتوانست این احساسی که کم کم در دلش داشت شکل میگرفت را بعد سالها یکهو نابود کند...احساسی که بهخاطر غرور، هیچگاه جرات نکرده بود آن را بر زبان بیاورد.. نگاهش را مستقیم و امیدوار، با آن چشمانی که برق آنها کاملا برای سامیار مشهود بود، در نگاه سامیار دوخت :هر قلبی یه ریتم خاصی داره..بعضیا بلند، بعضیا کوتاه..من از اوناییام که احساساتم دیر شکل میگیره و دست خودم نیست...ولی..اگه میخوای نتیجه تلاشهات رو ببینی...باید کنارم بمونی، توی هر شریطی رهام نکنی..اینا بیشتر برای من ارزشمنده...و کم کم این فاصله کوچیکی که ناراحتت کرده، داره از بین میره.. چشمان سامیار به یکباره گرمای عجیبی را طلبید..و در نگاهش جنگی بین احساساتش رخ داده بود..تعجب، عشق، ترس..! لبخند محوی، بی اراده بر لبهایش نشست...که آیلا نیز متقابلا لبخند عمیقی زد: آره سامیار..من حس خوبی بهت دارم..هنوز خودمم درکش نکردم که چی میتونه باشه، اما این دوست داشتن، خاص و قشنگیه برام... آیلا جان کند تا آن دو کلام ساده را بر زبان آورد..برای او به شدت سخت بود... اما میخواست احساس قدردانی اش نسبت به سامیار را نشان دهد...
-
پارت ۲۲ ( میان تیغ و تپش) سامیار خیره به استکان سادهی کمرباریک چای تیره رنگش، با صدایی که از ته چاه برمیآمد، حرفی میزند که دل آیلا از شوک ناگهانی میلرزد.. : حسمیکنم تمام تلاش هام صرفا فقط، وقت تلف کردن بوده... سپس نگاه غمناکی به آیلا میاندازد و انگشتهای یک دستش ، که دقیق کنار دست آیلا کشیده شده بود، آهسته تکان میخورند: در به دست آوردن دلت من شکست خوردم... آیلا بی اراده چشمانش درشت میشوند و ناباور سرش را به طرفین تکان میدهد...دستش را روی دست سامیار میگذارد و بی هیچ تعللی دنباله حرف سامیار را میگیرد: نه سام..اصلا همچین چیز...... اما سامیار..گویی که آن شب از همه چی بریده باشد...دستش را تند از زیر دست ظریف و کشیدهی آیلا، که ناخن های کمی بلند قرمزش با سفیدیاش تضاد زیبایی ساخته بود، میکشد..و نا امیدوارانه لبمیزند: چشمات همه چیز رو لو میده آیلا..من از اولشم ازت عشق زوری نخواسته بودم..الآن میفهمم، هنوز هم ته دلت جای عمیقی ندارم..شاید قبلا میپذیرفتم، اما دیگه نمیتونم..دو سال شد و نتونستم حتی یک بار، ابراز علاقه کوتاهی ازت بشنوم..این معنیش چی میتونه باشه..؟ نفس های آیلا از ناراحتی، گویی سنگین شده بودند... خودش هم نمیدانست و برایش این احساس گنگ بود... که چرا وقتی عاشق سامیار نیست، این چنین از رفتن سامیار به هم میریزد؟!...آیا این احساس وابستگی بود، یا..دلبستگی؟! نمیدانست که چگونه سامیار را توجیه کند..او سامیار را میشناخت..فرز بود و مطمئنا مدتها پیش متوجه این رفتار سرد آیلا شده بود..اما به گفته خودش، احتمالا میخواست سعیاش را کرده باشد که دل آیلا را بدست بیاورد...اما..این برای سامیار عاشق، یک آرزوی ناممکن بود..پسری که تصادف میکند و آیلا را اتفاقی در بیمارستان میبیند..و همان شب، در یک نگاه، آیلا پرستار محبوبش میشود..تمام روزها چهره و لبخند زیبای دختر، مقابل چشمانش بود...بماند که چقدر رفیق هایش عاشق شدنش را مضحک دانستند و خندیدند..اما سامیار لجباز، دو هفته بعد از آن شب، پیگیر آیلا میشود..یک ماه، دوماه، سه ماه، گل میفرستاد..هدیه میفرستاد..اما آیلای سرسخت، دل نداد که نداد..! ترفندهای سامیار تمامی نداشت..آنقدر اصرار داشت..پیگیر شد که آیلا کم کم از آنهمه اهتمام چندین ماهه و خسته نشدن از تلاش برای بدست آوردنش، کمی خوشش میآید و به دلش مینشیند...از همه مهمتر سامیار بود که استایل و شخصیتش را به سختی، برای جلب توجه اصلاح میکند..با آن اندام ساده اما هیکلی، و قد تقریبا بلندش و چهره خدادایی جذاب و زیبایش.. که بور بودنش با آن چشمهای آبی رنگ تیره، دل دخترها را میبرد، توانسته بود نظر آیلا را جلب کند...به خیال او، جواب مثبت آیلا برای دوستی، یعنی اینکه همه چیز بر طبق مراد دلش پیش رفته است...اما گذشت و گذشت..آیلا جز یک دوست داشتن ساده به این عشق عمیق سامیار نگاه فراتری نکرد..و هربار دل سامیار از آن همه سردی نگاه و رفتار آیلا، شکست...و کم کم باید میپذیرفت که...عشق را هیچگاه با اصرار و لجبازی نمیشود به دست آورد....
-
پارت ۲۱ (میان تیغ و تپش) به آیلا که با لبخندش دل سامیار را میبرد، میرسد..هنوز رد نگاههای مردم روی اعصابش بود..و به جای اینکه مثل همیشه با دیدن آیلا نرم شود، اینبار اخم های او عمیق تر میشوند..نگاهش از موهای آیلا، به چشمها و لبها و استایل شیک و ساده ی او، تا کفش هایش رسید..آیلا گنگ و با لبخند نرمی هنوز به سامیار نگاه میکرد... و سکوت بینشان را با صدای نرم و آرامش شکست: سلام..چط... اما سامیار..جدی و با صدای زمخت و سردی، خوش آمد گویی آیلا را نصفهونیمه برید: وقتی اینجوری به خودت برسی، نتیجهش میشه همین چشم چرونی اینا !! لحنش نه تند بود، نه بلند..! اما همین سردی کلامش کافی بود تا لبخند روی لب های آیلا کمکم کمرنگ و سپس ناپدید شود...برق ذوقی که داشت، به یکباره خاموششد..و پلک سنگینی زد..گویی چیز سنگینی در درونش، آهسته فروریخته باشد...! آیلا آرام و مکدر، تیکه سنگینی انداخت: من فکر میکردم وقتی کنارت باشم میتونم راحت به خودم برسم..تازه، استایل و تیپ من همیشه همین بوده و هست سامیار... سامیار مکررا میان حرفهایش پرید، چشم های آبی تیره اش که پر از لج و تعصب بود را در نگاه براق و خاص آیلا قفل کرد: ساده هم باشی، خوشکلی!! همین کافیه که هر نرهغریبه ای نخ نگاهشو بندازه سمتت..من نمیخوام کسی جز من، خیرهت بشه..فهمیدی ؟! آیلا نفسش را با کلافگی بیرون داد..نه صدایش را بلند کرد، نه شکایت کرد..قدرت او همین بود..همیشه سعی میکرد تا جای ممکن آرام و منطقی باشد و شخصیتش را حفظ کند...هنوز ته نگاهش غرور بود: سامیار ما بزرگ شدیم..بچه نیستیم که بشه قایممون کرد..اینحرفت درست نیست..من نمیتونم خودم رو سالها قایم کنم که مبادا کسی نگاهش به من بیافته و تو خوشت نیاد!... و سعی کرد این کشمکش را خاتمه دهد..لحن و نگاهش کمی جدی و محکم میشود :اینجا جاش نیست این بحثها رو راه بندازیم، اما این اسمش غیرت نیست سامیار...معنی درست غیرت رو اکثر مردا درکی ازش ندارن..و اینکه بقیه اشتباه نگاه کنن مشکل از نگاهشونه..نه من! سامیار کلافه نفسش را بیرون داد.. و بی هیچ حرف دیگری، دست ظریف آیلا را میگیرد..با هم همقدم میشوند...اما نگاه پرتمسخر و پوزخند مجید به سامیار، حرفهای چند دقیقه قبلش را یاد آوری میکرد... و مثل خنجر در قلب سامیار فرو میرفت..اینکه آیلا برای سامیار اندازه تمام دنیا، زیادی بود..حتی زیادتر از ظرفیتی که به سامیار داده شده بود...! رو به روی هم در کافه قدیمی یونس نشسته بودند..کافه ای که مثل روحی از گذشته و خاطرات بود..دیوارهای رنگ رفته و ترک خورده، میز و صندلی های ناهماهنگ و کمی لق، که هرکدام داستانی برای گفتن داشتند...چراغ های کوچک و ضعیف سقف، نور زرد و کمرنگی میانداختند..و گوشه ای از کافه، بخاری قدیمی خش خش کنان روشن بود..که قوری روی آن جا خوش کرده بود و گرما را میپرستید... همه چیز کافه داغون و کهنه بود، به غیراز احساس..! گوشه ای از فضا، دنج بود و آرامش خاصی داشت...بلندگوهای کوچک موسیقی سنتی، که هایده را گویی به اجرای زنده وادار کرده بودند، حس نوستالژی عمیقی را بیدار کرده بود..صدای هایده میپیچید، وقلب ها را نرم میکرد..پنجره های کوچک و نیمه گرد، که شیشه هایشان مات و پر از گردوغبار بود..بوی قهوه ی تلخ، و عطر چای تازه، به آدم لذت گرما را یادآوری میکرد... آیلا هنوز کافه را با لبخند محوی، متواضعانه از نظر میگذراند...اما سامیار دست زیر چانه قرار داده و آیلا را با عشق مینگریست: هروقت کنارم باشی قلبم یه جوری میزنه... آیلا لبخندی زد..اما افسوس، که لبخندش همانند سامیار پر از عشق و التهاب نبود.. سامیار نگاهی به دوروبر انداخت و سپس خیره در نگاه کنجکاو آیلا ادامه داد: میدونی خانم دکتر؟ من همیشه خیال میکردم یه روز با هم زندگی کنیم..با یه خونهی پر از بچه..اصلا یه دنیا بچه!! آیلا یکهو نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد وشیرین وبی دغدغه در آن کافهی خلوت، زیر خنده میزند...که سامیار با لبخند پررنگی، حرفهای خودش را تایید میکرد: والا راست میگم.. حاجی من عاشق بچم! آیلا به شوخی اخم ریزی میکند: اولا این لفظ حاجی رو به دخترا نمیگن..ثانیا من خانم پرستارم نه دکتر... و با خنده ادامه میدهد: و اینکه، چیشد یاد بچه کردی امشب؟! سامیار کمی از قهوه اش را میخورد و خونسرد میگوید: چمیدونم نگای قیافت کردم دیدم هنوز پخته نشده..بچه س! آیلا با اخم تصنعی آهسته دست سامیار را که کنار دستش بود، پس میزند..و به شوخی ادای بچه ها را در می آورد: بچه خودتی..قهرم! سامیار میخندد ودست آیلا را سفت میگیرد: من قربون لوس شدنت..آخه من فدای تو بشم چشم قشنگ من.. آیلا با نگاه سردی که شور و حرارت با آن غریب بود، خجالت زده گفت: سامیار زشته.. و با چشم به یونس که هر از گاهی،کنجکاو آنها را تماشا میکرد، اشاره کرد.. اما سامیار با حالتی گرفته و مغموم ، آهسته دستش را عقب کشید...
-
Alen شروع به دنبال کردن معصومه بهرامی فرد کرد
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن معصومه بهرامی فرد کرد
-
معصومه بهرامی فرد شروع به دنبال کردن pen lady کرد
-
معصومه بهرامی فرد شروع به دنبال کردن سادات.۸۲ کرد
-
معصومه بهرامی فرد شروع به دنبال کردن زری گل کرد
-
معصومه بهرامی فرد شروع به دنبال کردن S.Tagizadeh کرد
-
معصومه بهرامی فرد شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
-
معصومه بهرامی فرد عضو سایت گردید
-
احساس میکردم آن روز دیگر همه چیز تمام شده. دیگر باد نمیوزد، دیگر باران نمیبارد، دیگر بهار نمیشود، درخت شکوفه نمیدهد و خیلی دیگرهای دیگر. اما گویی احساسم مانند همیشه راستش را به من نمیگفت، من فکر میکردم بعد از او همه چیز تمام میشود اما هیچ چیز تمام نشد. باد وزید، باران بارید، بهار فرا رسید و درخت هم شکوفه داد. زندگی اکنونم با زندگی گذشته ام تفاوت چندانی نداشت فقط او دیگر نبود..!
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
نام دلنوشته: من بدون او نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، تراژدی
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
پارت نود و نهم لحظهای نگاه گونتر در نگاه مارکوس خشک میشود. - گونتر؟! با صدای مارکوس، گونتر به خود باز میگردد. سر به زیر میاندازد و میگوید: - راستش، در مدتی که اون رو زیر نظر گرفته بودم متوجه شدم تقریبا تنهاست. میخواستم مطمئن بشم کسی رو نداره که بیاد دنبالش! دنبال یه نشون از خانوادهاش... - اگه خانواده داشت میخواستی چیکار کنی؟ گونتر به حرف به سنگهای زیر پایش نگاه میکند. مارکوس میتوانست حدس بزند. او احتمالا قصد راشته تمامی آنها را سر به نیست کند! سرزنشوار خطابش میکند: - گونتر! گونتر سرش را پایینتر میبرد. در مقابل مارکوس چیزی برای گفتن نداشت. او به عنوان فرمانده ارشد مارکوس که وارث صلح است نباید سراغ چنین کاری میرفت. اصلا این دست باسیلیوس بود که او را با افتادن سنگ مجازات کرد. لحظهای تصور میکند که رزا خانواده داشت و او نیز آن فکر شوم را عملی میکرد. اکنون چگونه میخواست مقابل مارکوس قد راست کند؟ دست خودش نبود. بحث امنیت و جان مارکوس که به میان میآمد دیگر به هیچ چیز جز او فکر نمیکرد. قلمروی خوناشامها در سکون فرو رفته بود. مردم که منتظر تاج گذاری فرمانروا بودند اکنون گوشهای نشسته و نظارهگر بودند. هیچکس نمیدانست چه اتفاقی خواهد افتاد. آیا این بار هم مارکوس و فرهَد به توافق میرسیدند یا بالاخره کاسهی صبر مارکوس لبریز میشد؟ اما در قلمروی گرگینهها شوری بر پا بود. همه جا خبر پیچیده بود که فرهد دستور داده میدان را آماده کنند! هر کس مشغول کاری بود آن را رها کرده و خود را به میدان رسانده بود. اندکی پس از پخش شدن این خبر همه در اطراف میدان جمع شده بودند و با فریاد و زوزه اشتیاق خود را ابراز میکردند. فرهد از راهروی منتهی به سکوی کنار میدان عبور میکرد و با لذت به صدای گرگهایش گوش میداد. صدای فریادهایشان لبخند را میهمان لبهای فرهد کرده و لرزه بر اندام رزا و دوروتی میانداخت. دو سرباز آنها را به زور میکشیدند.
- 99 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت صد و بیست و ششم ـ جسیکا داری چیکار میکنی؟! جفتمون برگشتیم سمتش و آرنولد سراسیمه گفت: ـ به حرفش گوش نکن جسیکا! با فریاد دویید ستون و گفت: ـ به پدرت خیانت نکن دخترم! اولین بار توی زندگیم بود که پدر و اینقدر ناچار میدیدم اما آرنولد صورتم و سمت خودش کرد و دستاشو محکم توی دستاش وقت کرد و قبل اینکه پدر بهمون برسه، با کلید توی دستم به سمت مجسمه گرفت...در یک لحظه صدای طوفان و رعد و برق شدیدی توی آسمون بوجود اومد و اون مجسمه اژدها از جاش درومد و روی زمین افتاد و شکست...از داخلش یه شیشه بزرگ با آبی سبز رنگ بیرون اومد و آرنولد رفت سمتش و اونو گرفت توی دستاش...کل وجود آرنولد با گرفتن اون معجون برق زد و برق وجود آرنولد به سمت پدر خورد و کل قلعه لرزید...جلوی چشمام پدر با صدای فریادهای گوشخراش از بین رفت و بارون شدیدی گرفت و باعث شد خشکسالی سمت قلعه از بین بره و درختای سبز رنگ پدیدار بشن و از زیر پاهامون چمن جوونه زد...جادوی طبیعت بینظیر بود و داشت نیروی خودش بعد از بین رفتن قدرت ظلم و بدی نشونمون میداد...شگفت انگیز بود! بعد از اون قلعه از بالای ترک خورد و جلوی چشمامون از بین رفت و تمامی جادوگرا با جاروهاشون به سمت ارواح خودشون و آسمون از روی ترس، پرواز کردند. حس رهایی از ظلم و ستم و نیروی تاریکی واقعا حس خوبی بود. آرنولد دستم و محکم گرفت و رو بهم گفت: ـ بریم عزیزم؟! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ بریم مردم منتظرن... راه افتادیم سمت شهر و آرنولد با خوشحالی تمام مردم و صدا زد.
-
چگونه رمان را نیمه رها نکنیم؟ مدیریت بحران نویسندگی | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
چگونه رمان را نیمه رها نکنیم؟ مدیریت بحران نویسنده اگر شما هم مثل بسیاری از نویسندگان تازهکار یا حتی باتجربه، به نیمه رمان که میرسید حس میکنید یک گودال عمیق زیر پایتان باز شده و شما در حال سقوط هستید، این مقاله دقیقاً برای شماست. بگذارید از همان اول روشن کنم: این «بحران نویسنده» یک تجربه جهانی است. حتی نویسندگانی که امروز کتابهایشان در قفسههای کتابفروشیها چشمک میزنند، روزگاری در میانه داستانشان گیر کردهاند و از خودشان پرسیدهاند: «خب، حالا چه کار کنم؟» ۱. نیمه رها شده؛ کابوس همه نویسندگان هر نویسندهای با رمان ناتمام مواجه شده است: داستانی که شخصیتها شروع به زندگی کردهاند، جهان داستانی شکل گرفته، ولی انگار شما خودتان وسط داستان گم شدهاید. حتی بزرگانی مثل فرانز کافکا، که آثارش بعد از مرگش مشهور شدند، در دفترهایشان مملو از رمانهای ناتمام داشتند. اما بیایید منصف باشیم؛ هر بحرانی قابل مدیریت است، اگر کمی تکنیک و صبر به کار ببریم. ۲. بحران را شناسایی کنید قبل از اینکه بخواهید با بحران مبارزه کنید، ابتدا آن را بشناسید. آیا مشکل از طرح است؟ یعنی ایده داستان به بنبست رسیده؟ یا مشکل از شخصیتها است، که انگار خودشان تصمیم گرفتهاند قهر کنند و دیگر هیچ کاری به دست شما نمیدهند؟ مثلاً در رمان «غرور و تعصب» جین آستن، اگر آستن نیمه داستان را رها میکرد و از رفتار شخصیتها میترسید، هرگز شاهد لحظههای عاشقانه الیزابت و دارسی نبودیم. بنابراین شناسایی مشکل، اولین قدم برای مدیریت بحران است. ۳. تقسیم داستان به قطعات کوچک یک تکنیک موثر این است که داستان را نه به یک «کوه بلند»، بلکه به تپههای کوچک تقسیم کنید. به جای اینکه نگران کل رمان باشید، فقط روی یک فصل یا حتی یک صحنه تمرکز کنید. ارنست همینگوی میگوید: «نویسنده باید هر روز بنویسد و هیچ وقت به اتمام فکر نکند.» پس تمرکز روی یک تکه کوچک، شما را از احساس سنگینی نیمهناتمام نجات میدهد. ۴. نقشه بحران: چکلیست نویسنده گاهی اوقات داستان گیر میکند چون نویسنده از مسیر داستان غافل میشود. یک چکلیست ساده بسازید: آیا هدف شخصیت اصلی مشخص است؟ آیا تضاد کافی وجود دارد؟ آیا خواننده انگیزه دارد صفحه بعد را ورق بزند؟ در این مرحله، یادداشت برداری از ایدهها و طرحهای فرعی میتواند مثل یک طناب نجات عمل کند. همانطور که جی. کی. رولینگ برای هری پاتر از یک دفترچه کوچک استفاده میکرد تا خط داستان اصلی و جزئیات فرعی را مدیریت کند. ۵. بازنویسی و انعطاف گاهی اوقات نیمه داستان شما گیر کرده، چون مسیر اولیه اشتباه بود. نترسید از اینکه برخی صحنهها را حذف کنید یا مسیر داستان را تغییر دهید. چارلز دیکنز در رمان «بچههای آشفته» بارها بخشهایی را بازنویسی کرد تا جریان داستان روانتر شود. بازنویسی نه شکست است، بلکه مدیریت بحران به سبک حرفهایهاست. ۶. پاداش به خود و ایجاد انگیزه همانطور که در مدیریت بحران واقعی، پاداش دادن به خود مهم است، در نویسندگی هم باید از پیشرفتهای کوچک جشن بگیرید. یک فنجان چای، یک قطعه شکلات، یا حتی یک جمله کامل نوشته شده میتواند شما را دوباره به مسیر بازگرداند. ۷. همنویسنده خیالی و گفتگو با خود اگر داستان گیر کرد، تصور کنید شخصیتهایتان کنار شما نشستهاند و با شما صحبت میکنند. حتی نوشتن دیالوگهای کوتاه با صدای خودتان میتواند راه گریز از بحران باشد. این تکنیک، شبیه تمرینات بازیگری، ذهن شما را از حالت قفل شده خارج میکند. جمعبندی مدیریت بحران نویسنده یعنی: شناسایی مشکل، تقسیم داستان به بخشهای کوچک، یادداشت برداری، بازنویسی و حفظ انگیزه. بحران نیمه رها شدن رمان، ترسناک است اما غیرقابل حل نیست. به قول فیودور داستایوفسکی: «چرا نویسندهها همیشه نگران پایاناند؟ چون پایان، آغاز دوباره است.» با این رویکرد، شما نه تنها رمانتان را تا انتها خواهید نوشت، بلکه تجربهای از مدیریت بحران نویسنده هم به دست خواهید آورد که هیچ کلاس نویسندگی رسمی نمیتواند به شما بدهد. -
تکنیکهای طنزنویسی ظریف در داستان: چگونه بدون دلقککاری، خواننده را بخندانیم | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
تکنیکهای طنزنویسی ظریف در داستان یا چگونه بدون دلقککاری، خواننده را بختدانین طنز ظریف در داستان، همان هنری است که خواننده را لبخند میآورد نه خندهٔ بیاختیار. هدفش هم ایجاد شوخطبعی عمیق و انسانی است، نه ساختن صحنههای لودگی. طنز ظریف یعنی استفادهٔ نویسنده از نگاه دقیق، تضادها، اشتباههای انسانی، و روایت هوشمندانه؛ به شکلی که هم داستان جلو برود، هم خواننده کمی «قلقلک ذهنی» شود. همینگوی یکبار گفت: «طنز واقعی، از جاهایی میآید که آدمها نمیخواهند دربارهاش حرف بزنند.» این جمله دقیقاً ماهیت طنز ظریف را روشن میکند: طنزی که از حقیقت میآید، از زندگی. در این مقاله، به چند تکنیک کلیدی برای نوشتن طنز ظریف میپردازیم. ۱) طنز از مشاهدهٔ دقیق شروع میشود بزرگترین منبع طنز، زندگی روزمره است: اشتباهاتی که تکرار میکنیم، جملاتی که از زبانمان میپرد، رفتارهایی که فکر میکنیم «خیلی طبیعی» است. مثال: در رمانهای جین آستین، طنز از دل مشاهدهٔ رفتارهای اجتماعی بیرون میآید؛ بدون کوچکترین اغراق. تمرین: یک صفحه فقط دربارهٔ عادتهای عجیب آدمهای اطرافت بنویس. حتی اگر عادتها خیلی کوچکاند، به همینها طنز میگویند. ۲) تضادهای رفتاری: منبع طلایی طنز طنز ظریف یعنی نشان دادن تناقضها، نه مسخره کردن آدمها. وقتی شخصیتی چیزی میخواهد اما طوری رفتار میکند که خلاف آن است، طنز ایجاد میشود. داستانهای چخوف پر از این نوع طنز است: آدمهایی که میخواهند جدی باشند اما ناخواسته احمقانه رفتار میکنند. مثال ساده: شخصیتی که اصرار دارد «خیلی خونسرد و منطقیست» اما هر پنج ثانیه یکبار از کوره در میرود. ۳) طنز در انتخاب واژگان: بازی با لحن واژگان طنزآمیز، اغراق نیستند؛ بلکه انتخابهاییاند که به موقع مینشینند. برای نمونه: «او با وقاری شاهانه وارد شد؛ فقط اگر شاهان معمولاً بند کفششان را نبسته باشند.» در اینجا طنز در بازی با انتظارات زبانی ایجاد شده، نه در شوخی کردن مستقیم. نکته: طنز ظریف، همیشه با یک cut کوچک همراه است؛ یک جملهٔ کوتاه که انتظار خواننده را میشکند. ۴) راوی باهوش و کمی طعنهزن یکی از بهترین ابزارها برای ایجاد طنز ظریف، شخصیت راوی است. راویای که دنیا را جدی میبیند اما کمی نگاه زاویهدار دارد. چیزی شبیه لحن راوی در «ناتور دشت»: طعنهزن، واقعی، بیآنکه تبدیل به کمدین شود. روش: راوی فقط «توصیف» نمیکند؛ «تفسیر» هم میکند، اما با گزندگی کنترلشده. ۵) طنز موقعیت، نه شوخینامه طنز موقعیت یعنی موقعیت خودش خندهدار است، نه اینکه شخصیتها جوک بگویند. مثلاً: مارکز در «صد سال تنهایی» بارها موقعیتهایی خلق میکند که خودِ منطق جهان طنزآمیز است—مثل مردی که همیشه دنبال یک راهحل ساده میگردد، اما نتیجهاش پیچیدهتر میشود. اصل: طنز موقعیت از رفتارها و انتخابهای شخصیتها بیرون میآید، نه از جملات بامزهٔ مستقیم. ۶) طنز در سکوتها و نگفتهها گاهی بهترین طنز، همان جایی وقوع پیدا میکند که نویسنده چیزی نمیگوید. مثال: شخصیت شما از یک مهمانی افتضاح بازمیگردد. به جای نوشتن «افتضاح بود»، بنویسید: «در مسیر برگشت، فقط دو تصمیم گرفتم: یک، دیگر هرگز دعوت او را نپذیرم. دو، شاید بهتر است از این شهر کوچ کنم.» طنز در «فاصلهٔ بین واقعیت و واکنش اغراقشده اما منطقی» است. ۷) طنز از صداقت میآید، نه از ساختگی بودن داستایوسکی در جایی گفته بود: «طنز، شکل دیگر حقیقت است.» طنز زمانی مؤثر است که حتی اغراقش هم «قابل باور» باشد. بارزترین اشتباه نویسندگان مبتدی: به زور تلاش میکنند طنز بسازند، درحالیکه طنز باید از دل شخصیت و موقعیت بجوشد. ۸) شخصیتها را جدی بگیر؛ تا طنز خودش بیاید طنز ظریف، طنز احترامآمیز است. حتی وقتی شخصیتی رفتار خندهداری دارد، خود شخصیت فکر میکند کاملاً درست رفتار میکند. این نکته، طنز را طبیعی میکند. مثال کلاسیک: شخصیتهای «سه مرد در قایق» اثر جروم. آنها جدی هستند، اما رفتارشان بهشدت طنزآمیز است. ۹) اغراق کم، دقت زیاد طنز ظریف اغراق دارد، اما کنترلشده. یک قدم اغراق بیشتر، متن را لوده میکند؛ یک قدم کمتر، طنز از بین میرود. چیزی مثل نمک: کمی کم است، غذا بیمزه میشود؛ زیاد است، غیرقابل خوردن. جمعبندی طنز ظریف، تکنیکی جدی است. نه جوکگویی، نه لودگی. طنز از دیدن دقیق آغاز میشود، با تضادها ادامه مییابد، از لحن و انتخاب واژه تقویت میشود، و در موقعیتهای واقعی به اوج میرسد. اگر شخصیت و جهان داستان را جدی بگیری، طنز خودش راهش را پیدا میکند. -
نوشتن پایانبندیهای تأثیرگذار | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
ساختن پایانبندیهای تأثیرگذار: آخرین میخِ محکم روی ذهن خواننده پایانبندی، نقطهای نیست که داستان «تمام» میشود؛ نقطهای است که خواننده شروع میکند به فکر کردن. نویسندهای که پایان خوب مینویسد، نه تنها کتابش را میبندد، بلکه ذهن خواننده را باز میگذارد. داستایوفسکی جایی گفته بود: «داستان خوب، با آخرین جملهاش تمام نمیشود؛ در فکر خواننده ادامه پیدا میکند.» این جمله، شالودهٔ پایانبندی حرفهای است. ۱. پایانبندی چرا اینقدر مهم است؟ پایانبندی، خلاصهای از مهارت نویسنده است: اگر ضعیف باشد، کل سفر داستانی بیاثر میشود. اگر قوی باشد، حتی ضعفهای میانی را میپوشاند. اگر شاهکار باشد… خواننده کتاب را به بغل دستیاش میدهد و میگوید: «بخونش، فقط آخرش رو ببین!» پایانبندی مثل تکهٔ آخر پازل است؛ کوچک اما حیاتی. ۲. انواع پایانبندی در داستان در ادبیات، پایانها به چند دستهٔ اصلی تقسیم میشوند. هرکدام عملکرد و تاثیر متفاوتی دارند. ۱) پایان خوش (Happy Ending) ویژگیها: پیروزی قهرمان حل شدن گره داستان حس رهایی و رضایت مثال: «غرور و تعصب» از جین آستین پایان خوش اگر درست ساخته شود، اصلاً لوس نیست؛ عادلانه است. ۲) پایان تلخ (Tragic Ending) اینجا خواننده از لای انگشتها نگاه میکند؛ در عین درد، حس عمق و معنا میگیرد. مثال: «۱۹۸۴» جورج اورول پایان تلخ، قدرت دارد. ۳) پایان تلخ–شیرین (Bittersweet) محبوبترین مدل عصر مدرن. نه همهچیز خوب میشود، نه همهچیز میمیرد. مثال: «بادبادکباز» خالد حسینی در این پایان، زندگی ادامه دارد اما با زخمی که به ما آگاهی میدهد. ۴) پایان باز (Open Ending) کلاسیکِ ادبیات جدی. نویسنده درِ خانه را نیمهباز میگذارد؛ خواننده خودش تصمیم میگیرد داخل شود یا نه. مثال: پایان «بوف کور» یا «کافکا در کرانه» پایان باز، یک پرسش بزرگ بیپاسخ است. ۵) پایان غافلگیرکننده (Twist Ending) اگر درست اجرا شود، شاهکاری لذتبخش است. اگر بد اجرا شود، مثل ترقهای است که خیس شده. مثال: «اتاق» اما دوناهیو یا «دختر گمشده» گلیان فلین ۳. اصول کلیدی برای ساختن پایانبندی قوی اصل یک: پایان باید منطقی باشد، حتی اگر غیرمنتظره باشد خواننده نخواهد بخشید اگر: شخصیت ناگهان تغییر کند اتفاق بدون زمینه بیفتد معجزه بیهشدار رخ دهد اما اگر پایان غافلگیرکننده باشد و تمام سرنخها از قبل پخش شده باشند؟ خواننده لبخند میزند و میگوید: «آها… چه باهوش!» هاکسلی میگفت: «پایان باید مثل سایه باشد؛ طبیعی اما دنبالِ نور شخصیتها.» اصل دو: پایان باید با «تم» سازگار باشد اگر تم رمان تو دربارهٔ قربانیکردن عشق باشد، پایان خوش مصنوعی خواهد بود. اگر تم امید باشد، پایان کاملاً تاریک خیانت به ساختار داستان است. اصل سه: پایان باید سوال بسازد، نه سخنرانی بدترین نوع پایان این است: «و اینگونه فهمید که عشق مهمتر از همهچیز است.» این جملهها را باید از پنجره انداخت بیرون. نویسندهٔ حرفهای «پیام» را نمیگوید، احساس پیام را میسازد. اصل چهار: پایان باید وزن احساسی داشته باشد این حس ممکن است: آرامش شوک غم امید یا حتی یک لبخند تلخ باشد اما حتماً باید یک حس باشد. حس بیتفاوتی یعنی پایان شکست خورده. اصل پنج: پایان باید خلاصهٔ سفر شخصیت باشد شخصیت باید در پایان، جایی متفاوت از نقطهٔ شروع ایستاده باشد. حتی اگر جهان تغییر نکند، او باید تغییر کند. ۴. تکنیکهای عملی برای نوشتن پایانهای ماندگار ۱. پایان را از اول طراحی کن نویسندگان بزرگ معمولاً پایان را در همان روزهای اول میشناسند. این باعث میشود مسیر داستان به سمت پایان حرکت کند و هر چیز اضافه، خودبهخود حذف شود. ۲. از «اکو» استفاده کن یعنی چیزی که در آغاز کاشتهای، در پایان پژواک داشته باشد. مثلاً: جملهای که دوباره تکرار میشود شیئی که بازمیگردد یک خاطره که کامل میشود این تکنیک، پایان را به آغاز گره میزند و اثر را بسته و کامل میکند. ۳. یک تصویر قوی بگذار، نه یک شعار پایان باید تصویری ماندگار داشته باشد. اورول رمان ۱۹۸۴ را با تصویر نابودی ذهن قهرمان میبندد؛ نه با سخنرانی دربارهٔ دیکتاتوری. ۴. آخرین جمله را وسواسگونه بساز نویسندهها میگویند: «برای نوشتن آخرین جمله، یک روز وقت بگذار.» آخرین جمله باید: موج داشته باشد قابل نقلقول باشد حس را منتقل کند دوپهلو و شاعرانه باشد اما نه مبهم بیهوده ۵. اشتباهات معمول در پایانبندی که باید از آنها فرار کنید پایاندهی ناگهانی، فقط چون نویسنده خسته شده معجزهٔ دقیقهٔ نود پایاننامهنویسی (توضیح پیام) تغییر شخصیت بدون دلیل تبدیل داستان به سریال ترکی برای ادامهٔ جلد بعدی پایان خیلی خوش برای داستان تلخ پایان خیلی تلخ برای داستان رئالیستی ۶. بهعنوان جمعبندی: پایان خوب چه ویژگی دارد؟ یک پایان موفق، سه کار میکند: داستان را میبندد (یا ظاهراً میبندد) احساس میسازد در ذهن خواننده ادامه پیدا میکند اگر پایان تو این سه ارزش را داشته باشد، خواننده وقتی کتاب را میبندد، چند دقیقه نگاهش را وسط هوا نگه میدارد. آن مکث، پیروزی تو است.-
- 1
-
-
- اموزش نویسندگی
- نویسندگی نودهشتیا
- (و 5 مورد دیگر)
-
توصیفنویسی مدرن: کم بگو اما دقیق، مثل همینگوی | انجمن نودهشتیا
هانیه پروین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش نویسندگی
توصیفنویسی مدرن: کم بگو اما دقیق، مثل همینگوی در روزگاری که خواننده با یک اشاره، دهها کتاب و فیلم و پست را کنار هم قرار میدهد، توصیفنویسی دیگر نمیتواند شبیه کلاسهای انشا باشد؛ طولانی، کشدار و پر از استعارههای خسته. توصیف مدرن، نه کلمهچینیِ بیوقفه است و نه مینیمالیسمِ یخزده؛ بلکه اقتصاد زبان است: استفادهٔ دقیق، حسابشده و هدفمند از واژهها. ارنست همینگوی میگفت: «آنچه نگفتهاید، به اندازهٔ آنچه گفتهاید اهمیت دارد.» این جمله سنگبنای توصیفنویسی مدرن است. ۱. توصیف مدرن چیست؟ توصیف مدرن یعنی: استفاده از کمترین کلماتِ ممکن برای بیشترین اثرِ ممکن نه رمانتیکنمایی، نه زیادهگویی، نه غرق شدن در شعر. در توصیف مدرن، نویسنده میگذارد خواننده تصور کند. اگر تو همهچیز را توضیح دهی، خواننده تماشاچی میشود؛ اما اگر فقط چند عنصر کلیدی بدهی، خواننده شریک خلق اثر میشود. مثلاً: «اتاق سرد بود» → توصیف ضعیف «پنجره باز بود و بخاری خاموش» → توصیف مدرن ۲. چرا توصیف مدرن جذابتر است؟ ۱) سرعت خوانش را بالا میبرد خواننده امروز تحمل توصیف یکصفحهای از پردهٔ سفید کنار پنجره را ندارد. ۲) ذهنیت خواننده را فعال میکند وقتی تو همهچیز را نمیگویی، مغز خواننده خودش تصویر میسازد. مارکز میگوید: «تماشاگر بودن خستهکننده است؛ شریکِ خیال بودن نه.» ۳) شخصیتسازی را طبیعیتر میکند در توصیف مدرن، توصیفها از نگاه شخصیت عبور میکنند، نه از نگاه مؤلف. در نتیجه جهان داستان باورپذیرتر میشود. ۳. اصول عملی توصیفنویسی مدرن اصل یک: بهجای صفت، از جزئیات استفاده کن صفتها معمولاً حس نمیسازند. جزئیات، حس میسازند. «او مرد مهربانی بود» → بیاثر «وقتی لیوان چای آخرش را دیدم، برای من پرش کرد» → مهربانی را نشان داد، نگفت. همینگوی میگفت: «نشان بده، نگو.» اصل دو: توصیف باید به درد داستان بخورد اگر وجودش قصه را تغییر نمیدهد، حذفش کن. موراکامی میگوید: «هر توصیف باید وزن حمل کند.» اصل سه: از چند حس استفاده کن، نه فقط چشم توصیف مدرن با حواس میدرخشد. بوی قهوهٔ سوخته سردی فلز زیر انگشت صدای خشخش روزنامه خواننده در صحنه غوطهور میشود. اصل چهار: از استعارههای تازه استفاده کن نه از آن استعارههای امتحانسالاولی: «چشمانش مثل دو چاه عمیق» «دلش لرزید مثل گنجشک» نه. استعاره باید تازه باشد و مرتبط با شخصیت. مثال مناسب: «چشمانش مثل دو سؤال بیپاسخ به من نگاه میکردند.» اصل پنج: تصویر را کامل نکن؛ یک گوشه را روشن کن در توصیف مدرن، لازم نیست همهچیز را توضیح دهی. یک نقطهٔ دقیق کافی است. هدایت در بوف کور: «در اتاق تاریک، تنها چراغ نفتی بود که نورش روی نیمرخ زن افتاده بود.» همهچیز را نمیگوید؛ فقط یک جزئیات کلیدی که حال و هوا را میسازد. ۴. شگردهای پیشرفتهٔ توصیف مدرن ۱. توصیف را در دل کنش جاسازی کن توصیف نباید مثل ایست بازرسی وسط داستان باشد. بد: «او وارد اتاق شد. اتاق بزرگ بود، دیوارهایش سبز…» خوب: «او وارد شد و بهدنبال جایی برای نشستن گشت. دیوارهای سبز، صندلیها را کوچکتر نشان میدادند.» ۲. راوی را فراموش نکن توصیفی که از زبان یک دختر نوجوان میآید باید با توصیفی که یک پیرمرد میگوید فرق داشته باشد. این همان نکتهای است که فاکنر روی آن تاکید داشت: «توصیف، بخشی از شخصیتپردازی است.» ۳. از تمثیلهای کوچک استفاده کن نه استعارههای گنده؛ تمثیلهای کوچک و روزمره. مثلاً: «دستهایش سرد بود، مثل لیوان آبی که روی میز فراموش شده باشد.» ۵. تمرینهای کاربردی برای تقویت توصیف مدرن تمرین اول: حذف صفات یک پاراگراف بنویس و تمام صفات را حذف کن. با جزئیات جایگزینشان کن. تمرین دوم: توصیف از نگاه شخصیت یک اتاق را از نگاه سه نفر توصیف کن: یک کودک یک سرباز یک عاشق خواهی دید که یک اتاق، سه جهان متفاوت میشود. تمرین سوم: توصیف با سه حس یک صحنهٔ ساده مثل «نشستن در کافه» را با شنیدن، لمس کردن و بو کشیدن توصیف کن؛ نه با دیدن. ۶. جمعبندی توصیفنویسی مدرن نه کمکاری است و نه سختگیری؛ بلکه مهندسی دقیق احساس با حداقل کلمات است. نویسندهای که این سبک را بلد باشد، میتواند با سه جمله، جهانی بسازد که سالها در ذهن خواننده بماند. همینگوی با طنز میگفت: «اگر بخواهید ماه را توصیف کنید، فقط کافی است بگویید: ماه بود.» هدف همین است: ساده، دقیق، بیحرفِ اضافه.-
- 2
-
-
- اموزش نویسندگی
- اموزش نویسندگی در نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
امروز November 29، روز جهانی ابراز علاقه به کساییه که از طریق فضای مجازی باهاشون ارتباط داریم.
نودهشتیا خیلی خوشحاله که هنرمندهای دوست داشتنی مثل شما داره. تک تکتون کلوچههای کشمشی ما هستید. دوستتون داریم🩷
-
رمان افسانه اوراشیما و پسر ماهیگیر | khanehasil کاربر انجمن نودهشتیا
khanehasil پاسخی برای khanehasil ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
قسمت دوم – لاکپشت کوچک خورشید کمکم بالاتر میآمد و خطوط نورش روی آب مثل نقرهی مایع میدرخشید. تارو قایقش را به ساحل رساند اما دلش هنوز آرام نشده بود. احساس میکرد حادثهای در راه است؛ چیزی که نمیتوانست نامش را بداند. هنوز پایش به شنهای ساحل نرسیده بود که صدای خنده و داد چند کودک توجهش را جلب کرد. خندهها خشن بود، نه مثل بازیهای معمولی. تارو قدمهایش را تند کرد و قلبش تپش گرفت. وقتی نزدیکتر شد، صحنهای دید که رگهایش یخ زد. چند پسر بچه یک لاکپشت کوچک را گرفته بودند و با چوب به لاکش میزدند. لاکپشت بیحرکت شده بود اما چشمانش از ترس میلرزید. تارو با صدایی محکم اما آرام گفت: «بس کنید! این چه کاری است؟» بچهها که او را میشناختند، سکوت کردند و عقب رفتند. لحظهای بعد از ترس فرار کردند و لاکپشت تنها ماند. تارو روی زانو نشست و حیوان کوچک را در دست گرفت. بدنش سرد و ضعیف بود، انگار امیدی نداشت. تارو زیر لب گفت: «نگران نباش… دیگه کسی آزارت نمیده.» لاکپشت چشمهای گردش را به او دوخت؛ نگاهی عجیب، شبیه نگاه انسانی. در آن چشمان کوچک چیزی بود… انگار میخواست حرفی بزند. تارو برای لحظهای احساس کرد این دیدار اتفاقی نیست. او به آرامی لاکپشت را تا لبهی آب برد. موجی کوچک آمد، پای تارو را بوسید، و گویی از او تشکر کرد. لاکپشت آرام در آب فرو رفت اما همچنان نگاهش را از تارو برنداشت. وقتی حیوان ناپدید شد، نسیمی از دل دریا برخاست و اطرافش پیچید. احساس کرد دریا دارد از او مراقبت میکند، یا شاید چیزی را آماده میکند. تارو با حیرت به خط افق نگاه کرد و لرز کوچکی در دلش نشست. لحظهای بعد همهچیز دوباره عادی شد؛ کودکانی نبودند، سکوت بود و موج. اما تارو دیگر مثل چند دقیقه پیش نبود. مهربانیاش حالا با حس یک سرنوشت عجیب گره خورده بود. وقتی به سمت خانه میرفت، بارها پشت سرش را نگاه کرد؛ انگار منتظر بود چیزی یا کسی دوباره ظاهر شود. نمیدانست که این لاکپشت کوچک، کل آیندهاش را تغییر خواهد داد… ادامه دارد.... -
محبوبه بعد از بدرقهی پسر جوان، سریع وارد خانه شد و بهسمت النا دوید. کنارش نشست شانههایش را با ترس گرفت و خیره به صورت بیحس دخترکش، گفت: - النا چت شده دخترم؟ سرگیجه داری؟ سرت درد میکنه؟ پاشوپاشو بیا یه چیزی بخور که ضعف کردی...آبروم رو جلو پسره بردی مامان! هنوز شکایت و گلایههایش تمام نشدهبود که دخترش سریع برخاست و بهسمت طبقهی دوم دوید. محبوبه حیران ایستاد و بلند صدایش کرد؛ اما او پلهها را یکی بعد از دیگری رد کرد و فوراً خودش را در اتاقش انداخت و در را محکم بست. نفسنفسزنان به در اتاق تکیه داد و خیرهی زمین شد. قفسهی سی*ن*هاش بالا و پایین میشد و موهای افشان سیاهش مدام مقابل دیدگانش را میگرفت. با دست آنها را به پشت گوشهایش هدایت کرد و آرامآرام به روی زمین سر خورد و نشست. صدای مادرش هنوز هم شنیدهمیشد که با نگرانی صدایش میکرد، اما او بیتوجه روی زمین دراز کشید. نگاه زیبا و مهربان آریا از مقابل چشمانش تکان نمیخورد؛ صدای رسای پسرک گوشهایش را نوازش میکرد و او را تشنهی لالایی نوایش میکرد. لبخندی زد؛ فکر اینکه پسرک به ملاقات او آمدهبود، قلقلکی در وجودش میانداخت که تا کنون همانندش را تجربه نکردهبود. بیاختیار با ذوق زد زیر خنده و همانطور که با دست جلوی لبانش را میگرفت که صدایش بلند نشود، روی شکم غلت زد. *** محبوبه لیوان چایش را برداشت و همانطور که به در اتاق النا نگاه میکرد، رو به امین، کنجکاو گفت: - یعنی چی میخواد بهش بگه؟ امین روزنامهی دستش را ورق زد و از زیر عینک مطالعهاش، نیمنگاهی به زنش انداخت و جواب داد: - نمیدونم... سابقه نداشت که خودش بخواد روانشناسش بیاد تا باهاش حرف بزن... همان لحظه خانم جوانی که روانشناس النا بود، با لبخندِ کوچک و محجوبی از اتاق خارج شد. پشت سرش النای خجالتی با سری پایین افتاده و تیشرت گشاد مشکی که او را چون بچهها کردهبود، آمد و پشت خانم جوان آبیپوش قایم شد. دهانش تندتند میجنبید و سعی میکرد کاکائویی که خانم رسولی، روانشناس شخصیاش، به او دادهبود را بخورد و در همان حال جملات را آنطور که خانم رسولی به او گفتهبود، کنار هم بچیند. خانم رسولی قدمی عقب رفت و دستش را پشت النایی که تا شانههای او بود گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. همانطور که یک چشمش خیرهی دستان در هم تاب خوردهی النا بود و نیمی از حواسش پی نگاه متعجب و حیرتزدهی والدین النا، گفت: - آقای رستگار، محبوبه جان... النا میخواد یه موضوع مهمی رو بهتون بگه، مگه نه النا؟ سپس لبخندی روی لبان سرخون شده و برجستهاش نشاند و با سر اشارهای به النا کرد که او ادامه دهد. دخترک لبانش را روی هم فشار داد و سپس با نگاه به چشمان پر سوال پدر و مادرش سر به زير انداخت و زمزمه کرد: - میخوام... میخوام برم... دانشگاه.
-
پارت صد و بیست و پنجم آرنولد لبخندی زد و بهم گفت: ـ عجله کن پرنسس! خورشید داره طلوع میکنه. محکم دستشو گرفتم و با همون شنل جادویی تا جوون داشتیم دوییدیم که به سر در اصلیه قلعه برسیم. سپیده دم شده بود و کم مونده بود تا کل قلعه از خواب بیدار بشن. بالاخره با سختی و نفس نفس زیاد رسیدیم به سر در قلعه و آرنولد به مجسمه نگاه کرد و گفت: ـ همین مجسمه هست؟! گفتم: ـ خودشه! آرنولد رو به من گفت: ـ پرنسس میدونی که اگه قدرتتو با من یکی کنی، کل قلمرو و چیزای منفی و پدرت از بین میرن دیگه؟! با ناراحتی سرمو پایین انداختم ولی مصمم گفتم: ـ آره میدونم ولی چاره دیگه ایی ندارم و اصلا دلم نمیخواد که راه پدرم و ادامه بدم و مردمم توی سختی و ناراحتی باشن. آرنولد پیشونیمو بوسید و گفت: ـ پس کلید و درش بیار! تا رفتم کلید و دربیارم، صدای فریاد پدر منو سرجام خشک کرد.
-
پارت شصت بریده بریده گفتم : خی..لی..دلم..براتو..ن...تنگ...شده..بود. بهراد بطری ابی دستم داد و گفت : اول یکم اب بخور بعد حرف بزن وروجک. بطری رو گرفتم و یه قپ خوردم و نفس عمیق کشیدم . بابا دستی رو سرم کشید و گفت: ما هم دلمون برات تنگ شده بود صدف بابا ، اگه بدونی مامانت و من تو این هفته چه قدر برای امروز لحظه شماری می کردیم ، خداروشکر که سالم و سلامت رسیدی عزیزم. بوسه ای به پیشونیم زد و رو به مامان که هنوز گریه می کرد گفت : سهیلا جان ، ببین صحیح و سالم اینجاست ، دیگه این اشک ها برای چیه ؟ جلو رفتم دوباره تو آغوش مامان جا گرفتم و گفتم : مامان خوشگلم ، دلم برای چشم های خوشگلت تنگ شده اشکیشون نکن . مامان با صدای ارومی گفت : اشک شوقه عزیزم ، الان که تو بغلم هستی دیگه خیالم راحته ، خوش برگشتی گل نازم ، دختر قشنگم . بهراد برای عوض کردن جو با صدای مثلا ناراحتی گفت : زن داداش ، ابلمو شد ، بزار یکمش هم به ما برسه. مامان من رو از اغوشش بیرون کشید و لبخند زد و گفت : بفرما صحیح و سالم تحویل شما . بهراد با لبخند دست دور گردنم انداخت و رو به مامان و بابا گفت: اگه موافقید این وروجک و ببریم خونه که حسابی خسته اس انگار. با موافقت اونا به سمت پارکینگ راه افتادیم ، تو راه به بهراد گفتم: خب اقا دوماد ، عروس خانوم کو ؟ گفتم احتمالا میبینمش. بهراد گفت : والا نازی خیلی دوست داشت بیاد فرودگاه ولی خوب هم الان دیر وقته ، هم اینکه به خاطر اینکه پس فردا مراسم نامزدی و عقد هست ، یکم کار داشت و خسته بود ، گفت بهت سلام برسونم . لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشحالم بهم رسیدید ، ولی زن گرفتی قشنگ رفتی قاطی خوروس ها ، حتی صداتم شبیهشون شده . با این حرفم بهراد گفت : ببین خودت کرم داری ، من شبیه خروسم ، بزار برسیم خونه نشونت میدم . خندیدم ، به ماشین که رسیدیم سوار شدم و با اینکه اصلا دلم نمی خواست این لحظه ها رو از دست بدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم رو تختم بودم ، به دوروبر نگاه کردم و اصلا یادم نمیومد که کی رسیدیم و من اومدم اتاقم!
-
پارت صد و بیست و چهارم آرنولد بهم گفت: ـ نیروی نور و خوبی هیچوقت از بین نمیره جسیکا...آناستازیا تو یه شکل دیگه همیشه کنارمون باقی میمونه! آناستازیا با لبخند حرف آرنولد و تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! فقط یادت نره که موقع پرپر کردن این گل باید چیکار کنی جسیکا! با بغض لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ نترس! حواسم هست. آناستازیا نفس عمیقی کشید و اومد جلو و گل رز قرمز و داد دستم و مقابلم وایستاد و چشماشو بست. بعدش مثل رها شدن پروانه از پیله، دستاشو باز کرد. آرنولد بهم گفت: ـ الان وقتشه پرنسس! شروع کردم به پرپر کردن اون گل رز جادویی و ورد مخصوصش و خوندم و توی ذهنم تصور کردم که به یه پرنده همونجور که دلش میخواست تبدیل بشه...باور کردنی نبود اما با افتادن هر گلبرگ گل رز روی زمین یه اشعه پر نور دورش تشکیل شد و اون قسمت مثل حلقه نور خورشید درخشان شد...طوری نورش زیاد بود که دیگه نمیتونستم اون صحنه رو ببینم...بعد از چند دقیقه نور به تدریج کم شد و صدای بال زدن یه پرنده سفیدی رو شنیدم و وقتی چشامو باز کردم دیدم که پر زد و اومده روی شونهام نشسته و همین لحظه میلههای زندان با اون اشعه باز شدن...آرنولد اومد بیرون و کنارم وایستاد و پرنده هم اومد روی شونه هام وایستاد.حق با آرنولد بود، انرژی هیچوقت از بین نمیره...چشمای اون پرنده دقیقا عین چشمای آناستازیا بود...بهش لبخندی زدم و بعدش از پنجره سیاهچال پر زد و رفت بیرون.
-
هانیه پروین شروع به دنبال کردن رمان وَرجَمِهدار | سارابهار کاربر نودهشتیا کرد
-
Blifflozrex عضو سایت گردید
- دیروز
-
پارت پنجاه و نهم در جوابم گفت : کاری نکردم ، پایین هم گفتم به یک دوست کمک کردم. لبخندی زدم و خداحافظی کردم و داخل خونه رفتم. ___________________ یک هفته مثل برق و باد گذشت ، امروز برای ساعت دو بعد از ظهر بلیط داشتم ، کامیلا قرار بود ببرتم فرودگاه ، ساعت دوازده بود که اومد دنبالم ، بعد اینکه همه چیز رو چک کردم ، چمدانم رو برداشتم و بیرون رفتم ، کلید ها رو جلوی کامی گرفتم و گفتم:دمت گرم این چند وقت به گل هام سر بزن ، کلید ماشین هم داخل خونست اگه نیاز شد . کامی ، من رو به آغوش کشید و گفت : دلم برات تنگ میشه صدف ، زود برگرد . ضربه ای اروم به کمرش زدم و گفتم: منم دلم تنگ میشه ، چشم به هم بذاری برگشتم. کامی کلید هارو گرفت و به راه افتادیم ، کامی تا پرواز رو اعلان کنن پیشم بود ، پرواز رو که اعلان کردن دوباره هم رو بغل کردیم و من رفتم سمت گیت لحظه اخر برگشتم و براش دست تکون دادم و از گیت رد شدم . سه ساعتی از پرواز گذشته بود ، نزدیک ترکیه بودیم ، چند ساعتی توقف داشتیم و بعد دوباره به سمت ایران حرکت می کردیم ، واقعا اون چند ساعت انتظار توی فرودگاه صبیحا گوکچن خیلی سخت بود و حسابی کلافه و خسته شده بودم ، بلاخره انتظار به سر رسید و دوباره شماره پرواز اعلام شد و به سمت ایران راه افتادم . وقتی وارد حریم هوایی ایران شدیم دل تو دلم نبود، هیجان داشتم ، دلم برای مامان و بابا و بهراد و بقیه خیلی تنگ شده بود ، لحظه شماری می کردم که برسم و تک تکشون رو بوسه بارون کنم . وقتی هواپیما نشست و درب ها باز شد ، از لا به لای جمعیت به سرعت رد شدم و رسما به سمت سالن فرودگاه پرواز کردم . چمدونم رو که تحویل گرفتم ، از دور مامان ، بابا و بهراد رو دیدم و براشون دست تکون دادم ، اشک تو چشمام جمع شد ، انگار دلتنگی این چند ماه یک دفعه رو دلم سنگینی کرد ، به سمتشون دوییدم بابا دستاش رو برام باز کرد و من پریدم تو بغلش و اشکام بی محابا از چشمم پایین میومدن. بعد از چند دقیقه از بغل بابا بیرون اومدم و مامان رو که اشک صورت خوشگلش رو خیس کرده بود در آغوش گرفتم ، از شدت اشک زبونم از کار افتاده بود و نمیتونستم حرف بزنم ، وقتی خوب هر سه شون رو بغل کردم و رفع دلتنگی کردم تازه اروم شدم نفسم بالا اومد.