رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت صد و بیست و ششم ـ جسیکا داری چیکار میکنی؟! جفتمون برگشتیم سمتش و آرنولد سراسیمه گفت: ـ به حرفش گوش نکن جسیکا! با فریاد دویید ستون و گفت: ـ به پدرت خیانت نکن دخترم! اولین بار توی زندگیم بود که پدر و اینقدر ناچار می‌دیدم اما آرنولد صورتم و سمت خودش کرد و دستاشو محکم توی دستاش وقت کرد و قبل اینکه پدر بهمون برسه، با کلید توی دستم به سمت مجسمه گرفت.
  3. چگونه رمان را نیمه رها نکنیم؟ مدیریت بحران نویسنده اگر شما هم مثل بسیاری از نویسندگان تازه‌کار یا حتی باتجربه، به نیمه رمان که می‌رسید حس می‌کنید یک گودال عمیق زیر پای‌تان باز شده و شما در حال سقوط هستید، این مقاله دقیقاً برای شماست. بگذارید از همان اول روشن کنم: این «بحران نویسنده» یک تجربه جهانی است. حتی نویسندگانی که امروز کتاب‌هایشان در قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها چشمک می‌زنند، روزگاری در میانه داستان‌شان گیر کرده‌اند و از خودشان پرسیده‌اند: «خب، حالا چه کار کنم؟» ۱. نیمه رها شده؛ کابوس همه نویسندگان هر نویسنده‌ای با رمان ناتمام مواجه شده است: داستانی که شخصیت‌ها شروع به زندگی کرده‌اند، جهان داستانی شکل گرفته، ولی انگار شما خودتان وسط داستان گم شده‌اید. حتی بزرگانی مثل فرانز کافکا، که آثارش بعد از مرگش مشهور شدند، در دفترهایشان مملو از رمان‌های ناتمام داشتند. اما بیایید منصف باشیم؛ هر بحرانی قابل مدیریت است، اگر کمی تکنیک و صبر به کار ببریم. ۲. بحران را شناسایی کنید قبل از اینکه بخواهید با بحران مبارزه کنید، ابتدا آن را بشناسید. آیا مشکل از طرح است؟ یعنی ایده داستان به بن‌بست رسیده؟ یا مشکل از شخصیت‌ها است، که انگار خودشان تصمیم گرفته‌اند قهر کنند و دیگر هیچ کاری به دست شما نمی‌دهند؟ مثلاً در رمان «غرور و تعصب» جین آستن، اگر آستن نیمه داستان را رها می‌کرد و از رفتار شخصیت‌ها می‌ترسید، هرگز شاهد لحظه‌های عاشقانه الیزابت و دارسی نبودیم. بنابراین شناسایی مشکل، اولین قدم برای مدیریت بحران است. ۳. تقسیم داستان به قطعات کوچک یک تکنیک موثر این است که داستان را نه به یک «کوه بلند»، بلکه به تپه‌های کوچک تقسیم کنید. به جای اینکه نگران کل رمان باشید، فقط روی یک فصل یا حتی یک صحنه تمرکز کنید. ارنست همینگوی می‌گوید: «نویسنده باید هر روز بنویسد و هیچ وقت به اتمام فکر نکند.» پس تمرکز روی یک تکه کوچک، شما را از احساس سنگینی نیمه‌ناتمام نجات می‌دهد. ۴. نقشه بحران: چک‌لیست نویسنده گاهی اوقات داستان گیر می‌کند چون نویسنده از مسیر داستان غافل می‌شود. یک چک‌لیست ساده بسازید: آیا هدف شخصیت اصلی مشخص است؟ آیا تضاد کافی وجود دارد؟ آیا خواننده انگیزه دارد صفحه بعد را ورق بزند؟ در این مرحله، یادداشت برداری از ایده‌ها و طرح‌های فرعی می‌تواند مثل یک طناب نجات عمل کند. همانطور که جی. کی. رولینگ برای هری پاتر از یک دفترچه کوچک استفاده می‌کرد تا خط داستان اصلی و جزئیات فرعی را مدیریت کند. ۵. بازنویسی و انعطاف گاهی اوقات نیمه داستان شما گیر کرده، چون مسیر اولیه اشتباه بود. نترسید از اینکه برخی صحنه‌ها را حذف کنید یا مسیر داستان را تغییر دهید. چارلز دیکنز در رمان «بچه‌های آشفته» بارها بخش‌هایی را بازنویسی کرد تا جریان داستان روان‌تر شود. بازنویسی نه شکست است، بلکه مدیریت بحران به سبک حرفه‌ای‌هاست. ۶. پاداش به خود و ایجاد انگیزه همانطور که در مدیریت بحران واقعی، پاداش دادن به خود مهم است، در نویسندگی هم باید از پیشرفت‌های کوچک جشن بگیرید. یک فنجان چای، یک قطعه شکلات، یا حتی یک جمله کامل نوشته شده می‌تواند شما را دوباره به مسیر بازگرداند. ۷. هم‌نویسنده خیالی و گفتگو با خود اگر داستان گیر کرد، تصور کنید شخصیت‌هایتان کنار شما نشسته‌اند و با شما صحبت می‌کنند. حتی نوشتن دیالوگ‌های کوتاه با صدای خودتان می‌تواند راه گریز از بحران باشد. این تکنیک، شبیه تمرینات بازیگری، ذهن شما را از حالت قفل شده خارج می‌کند. جمع‌بندی مدیریت بحران نویسنده یعنی: شناسایی مشکل، تقسیم داستان به بخش‌های کوچک، یادداشت برداری، بازنویسی و حفظ انگیزه. بحران نیمه رها شدن رمان، ترسناک است اما غیرقابل حل نیست. به قول فیودور داستایوفسکی: «چرا نویسنده‌ها همیشه نگران پایان‌اند؟ چون پایان، آغاز دوباره است.» با این رویکرد، شما نه تنها رمان‌تان را تا انتها خواهید نوشت، بلکه تجربه‌ای از مدیریت بحران نویسنده هم به دست خواهید آورد که هیچ کلاس نویسندگی رسمی نمی‌تواند به شما بدهد.
  4. تکنیک‌های طنزنویسی ظریف در داستان یا چگونه بدون دلقک‌کاری، خواننده را بختدانین طنز ظریف در داستان، همان هنری است که خواننده را لبخند می‌آورد نه خندهٔ بی‌اختیار. هدفش هم ایجاد شوخ‌طبعی عمیق و انسانی است، نه ساختن صحنه‌های لودگی. طنز ظریف یعنی استفادهٔ نویسنده از نگاه دقیق، تضادها، اشتباه‌های انسانی، و روایت هوشمندانه؛ به شکلی که هم داستان جلو برود، هم خواننده کمی «قلقلک ذهنی» شود. همینگوی یک‌بار گفت: «طنز واقعی، از جاهایی می‌آید که آدم‌ها نمی‌خواهند درباره‌اش حرف بزنند.» این جمله دقیقاً ماهیت طنز ظریف را روشن می‌کند: طنزی که از حقیقت می‌آید، از زندگی. در این مقاله، به چند تکنیک کلیدی برای نوشتن طنز ظریف می‌پردازیم. ۱) طنز از مشاهدهٔ دقیق شروع می‌شود بزرگ‌ترین منبع طنز، زندگی روزمره است: اشتباهاتی که تکرار می‌کنیم، جملاتی که از زبانمان می‌پرد، رفتارهایی که فکر می‌کنیم «خیلی طبیعی» است. مثال: در رمان‌های جین آستین، طنز از دل مشاهدهٔ رفتارهای اجتماعی بیرون می‌آید؛ بدون کوچک‌ترین اغراق. تمرین: یک صفحه فقط دربارهٔ عادت‌های عجیب آدم‌های اطرافت بنویس. حتی اگر عادت‌ها خیلی کوچک‌اند، به همین‌ها طنز می‌گویند. ۲) تضادهای رفتاری: منبع طلایی طنز طنز ظریف یعنی نشان دادن تناقض‌ها، نه مسخره کردن آدم‌ها. وقتی شخصیتی چیزی می‌خواهد اما طوری رفتار می‌کند که خلاف آن است، طنز ایجاد می‌شود. داستان‌های چخوف پر از این نوع طنز است: آدم‌هایی که می‌خواهند جدی باشند اما ناخواسته احمقانه رفتار می‌کنند. مثال ساده: شخصیتی که اصرار دارد «خیلی خونسرد و منطقی‌ست» اما هر پنج ثانیه یک‌بار از کوره در می‌رود. ۳) طنز در انتخاب واژگان: بازی با لحن واژگان طنزآمیز، اغراق نیستند؛ بلکه انتخاب‌هایی‌اند که به موقع می‌نشینند. برای نمونه: «او با وقاری شاهانه وارد شد؛ فقط اگر شاهان معمولاً بند کفششان را نبسته باشند.» در اینجا طنز در بازی با انتظارات زبانی ایجاد شده، نه در شوخی کردن مستقیم. نکته: طنز ظریف، همیشه با یک cut کوچک همراه است؛ یک جملهٔ کوتاه که انتظار خواننده را می‌شکند. ۴) راوی باهوش و کمی طعنه‌زن یکی از بهترین ابزارها برای ایجاد طنز ظریف، شخصیت راوی است. راوی‌ای که دنیا را جدی می‌بیند اما کمی نگاه زاویه‌دار دارد. چیزی شبیه لحن راوی در «ناتور دشت»: طعنه‌زن، واقعی، بی‌آنکه تبدیل به کمدین شود. روش: راوی فقط «توصیف» نمی‌کند؛ «تفسیر» هم می‌کند، اما با گزندگی کنترل‌شده. ۵) طنز موقعیت، نه شوخی‌نامه طنز موقعیت یعنی موقعیت خودش خنده‌دار است، نه اینکه شخصیت‌ها جوک بگویند. مثلاً: مارکز در «صد سال تنهایی» بارها موقعیت‌هایی خلق می‌کند که خودِ منطق جهان طنزآمیز است—مثل مردی که همیشه دنبال یک راه‌حل ساده می‌گردد، اما نتیجه‌اش پیچیده‌تر می‌شود. اصل: طنز موقعیت از رفتارها و انتخاب‌های شخصیت‌ها بیرون می‌آید، نه از جملات بامزهٔ مستقیم. ۶) طنز در سکوت‌ها و نگفته‌ها گاهی بهترین طنز، همان جایی وقوع پیدا می‌کند که نویسنده چیزی نمی‌گوید. مثال: شخصیت شما از یک مهمانی افتضاح بازمی‌گردد. به جای نوشتن «افتضاح بود»، بنویسید: «در مسیر برگشت، فقط دو تصمیم گرفتم: یک، دیگر هرگز دعوت او را نپذیرم. دو، شاید بهتر است از این شهر کوچ کنم.» طنز در «فاصلهٔ بین واقعیت و واکنش اغراق‌شده اما منطقی» است. ۷) طنز از صداقت می‌آید، نه از ساختگی بودن داستایوسکی در جایی گفته بود: «طنز، شکل دیگر حقیقت است.» طنز زمانی مؤثر است که حتی اغراقش هم «قابل باور» باشد. بارزترین اشتباه نویسندگان مبتدی: به زور تلاش می‌کنند طنز بسازند، درحالی‌که طنز باید از دل شخصیت و موقعیت بجوشد. ۸) شخصیت‌ها را جدی بگیر؛ تا طنز خودش بیاید طنز ظریف، طنز احترام‌آمیز است. حتی وقتی شخصیتی رفتار خنده‌داری دارد، خود شخصیت فکر می‌کند کاملاً درست رفتار می‌کند. این نکته، طنز را طبیعی می‌کند. مثال کلاسیک: شخصیت‌های «سه مرد در قایق» اثر جروم. آن‌ها جدی هستند، اما رفتارشان به‌شدت طنزآمیز است. ۹) اغراق کم، دقت زیاد طنز ظریف اغراق دارد، اما کنترل‌شده. یک قدم اغراق بیشتر، متن را لوده می‌کند؛ یک قدم کمتر، طنز از بین می‌رود. چیزی مثل نمک: کمی کم است، غذا بی‌مزه می‌شود؛ زیاد است، غیرقابل خوردن. جمع‌بندی طنز ظریف، تکنیکی جدی است. نه جوک‌گویی، نه لودگی. طنز از دیدن دقیق آغاز می‌شود، با تضادها ادامه می‌یابد، از لحن و انتخاب واژه تقویت می‌شود، و در موقعیت‌های واقعی به اوج می‌رسد. اگر شخصیت و جهان داستان را جدی بگیری، طنز خودش راهش را پیدا می‌کند.
  5. ساختن پایان‌بندی‌های تأثیرگذار: آخرین میخِ محکم روی ذهن خواننده پایان‌بندی، نقطه‌ای نیست که داستان «تمام» می‌شود؛ نقطه‌ای است که خواننده شروع می‌کند به فکر کردن. نویسنده‌ای که پایان خوب می‌نویسد، نه تنها کتابش را می‌بندد، بلکه ذهن خواننده را باز می‌گذارد. داستایوفسکی جایی گفته بود: «داستان خوب، با آخرین جمله‌اش تمام نمی‌شود؛ در فکر خواننده ادامه پیدا می‌کند.» این جمله، شالودهٔ پایان‌بندی حرفه‌ای است. ۱. پایان‌بندی چرا این‌قدر مهم است؟ پایان‌بندی، خلاصه‌ای از مهارت نویسنده است: اگر ضعیف باشد، کل سفر داستانی بی‌اثر می‌شود. اگر قوی باشد، حتی ضعف‌های میانی را می‌پوشاند. اگر شاهکار باشد… خواننده کتاب را به بغل دستی‌اش می‌دهد و می‌گوید: «بخونش، فقط آخرش رو ببین!» پایان‌بندی مثل تکهٔ آخر پازل است؛ کوچک اما حیاتی. ۲. انواع پایان‌بندی در داستان در ادبیات، پایان‌ها به چند دستهٔ اصلی تقسیم می‌شوند. هرکدام عملکرد و تاثیر متفاوتی دارند. ۱) پایان خوش (Happy Ending) ویژگی‌ها: پیروزی قهرمان حل شدن گره داستان حس رهایی و رضایت مثال: «غرور و تعصب» از جین آستین پایان خوش اگر درست ساخته شود، اصلاً لوس نیست؛ عادلانه است. ۲) پایان تلخ (Tragic Ending) اینجا خواننده از لای انگشت‌ها نگاه می‌کند؛ در عین درد، حس عمق و معنا می‌گیرد. مثال: «۱۹۸۴» جورج اورول پایان تلخ، قدرت دارد. ۳) پایان تلخ–شیرین (Bittersweet) محبوب‌ترین مدل عصر مدرن. نه همه‌چیز خوب می‌شود، نه همه‌چیز می‌میرد. مثال: «بادبادک‌باز» خالد حسینی در این پایان، زندگی ادامه دارد اما با زخمی که به ما آگاهی می‌دهد. ۴) پایان باز (Open Ending) کلاسیکِ ادبیات جدی. نویسنده درِ خانه را نیمه‌باز می‌گذارد؛ خواننده خودش تصمیم می‌گیرد داخل شود یا نه. مثال: پایان «بوف کور» یا «کافکا در کرانه» پایان باز، یک پرسش بزرگ بی‌پاسخ است. ۵) پایان غافلگیرکننده (Twist Ending) اگر درست اجرا شود، شاهکاری لذت‌بخش است. اگر بد اجرا شود، مثل ترقه‌ای است که خیس شده. مثال: «اتاق» اما دوناهیو یا «دختر گمشده» گلیان فلین ۳. اصول کلیدی برای ساختن پایان‌بندی قوی اصل یک: پایان باید منطقی باشد، حتی اگر غیرمنتظره باشد خواننده نخواهد بخشید اگر: شخصیت ناگهان تغییر کند اتفاق بدون زمینه بیفتد معجزه بی‌هشدار رخ دهد اما اگر پایان غافلگیرکننده باشد و تمام سرنخ‌ها از قبل پخش شده باشند؟ خواننده لبخند می‌زند و می‌گوید: «آها… چه باهوش!» هاکسلی می‌گفت: «پایان باید مثل سایه باشد؛ طبیعی اما دنبالِ نور شخصیت‌ها.» اصل دو: پایان باید با «تم» سازگار باشد اگر تم رمان تو دربارهٔ قربانی‌کردن عشق باشد، پایان خوش مصنوعی خواهد بود. اگر تم امید باشد، پایان کاملاً تاریک خیانت به ساختار داستان است. اصل سه: پایان باید سوال بسازد، نه سخنرانی بدترین نوع پایان این است: «و این‌گونه فهمید که عشق مهم‌تر از همه‌چیز است.» این جمله‌ها را باید از پنجره انداخت بیرون. نویسندهٔ حرفه‌ای «پیام» را نمی‌گوید، احساس پیام را می‌سازد. اصل چهار: پایان باید وزن احساسی داشته باشد این حس ممکن است: آرامش شوک غم امید یا حتی یک لبخند تلخ باشد اما حتماً باید یک حس باشد. حس بی‌تفاوتی یعنی پایان شکست خورده. اصل پنج: پایان باید خلاصهٔ سفر شخصیت باشد شخصیت باید در پایان، جایی متفاوت از نقطهٔ شروع ایستاده باشد. حتی اگر جهان تغییر نکند، او باید تغییر کند. ۴. تکنیک‌های عملی برای نوشتن پایان‌های ماندگار ۱. پایان را از اول طراحی کن نویسندگان بزرگ معمولاً پایان را در همان روزهای اول می‌شناسند. این باعث می‌شود مسیر داستان به سمت پایان حرکت کند و هر چیز اضافه، خودبه‌خود حذف شود. ۲. از «اکو» استفاده کن یعنی چیزی که در آغاز کاشته‌ای، در پایان پژواک داشته باشد. مثلاً: جمله‌ای که دوباره تکرار می‌شود شیئی که بازمی‌گردد یک خاطره که کامل می‌شود این تکنیک، پایان را به آغاز گره می‌زند و اثر را بسته و کامل می‌کند. ۳. یک تصویر قوی بگذار، نه یک شعار پایان باید تصویری ماندگار داشته باشد. اورول رمان ۱۹۸۴ را با تصویر نابودی ذهن قهرمان می‌بندد؛ نه با سخنرانی دربارهٔ دیکتاتوری. ۴. آخرین جمله را وسواس‌گونه بساز نویسنده‌ها می‌گویند: «برای نوشتن آخرین جمله، یک روز وقت بگذار.» آخرین جمله باید: موج داشته باشد قابل نقل‌قول باشد حس را منتقل کند دوپهلو و شاعرانه باشد اما نه مبهم بیهوده ۵. اشتباهات معمول در پایان‌بندی که باید از آن‌ها فرار کنید پایان‌دهی ناگهانی، فقط چون نویسنده خسته شده معجزهٔ دقیقهٔ نود پایان‌نامه‌نویسی (توضیح پیام) تغییر شخصیت بدون دلیل تبدیل داستان به سریال ترکی برای ادامهٔ جلد بعدی پایان خیلی خوش برای داستان تلخ پایان خیلی تلخ برای داستان رئالیستی ۶. به‌عنوان جمع‌بندی: پایان خوب چه ویژگی دارد؟ یک پایان موفق، سه کار می‌کند: داستان را می‌بندد (یا ظاهراً می‌بندد) احساس می‌سازد در ذهن خواننده ادامه پیدا می‌کند اگر پایان تو این سه ارزش را داشته باشد، خواننده وقتی کتاب را می‌بندد، چند دقیقه نگاهش را وسط هوا نگه می‌دارد. آن مکث، پیروزی تو است.
  6. توصیف‌نویسی مدرن: کم بگو اما دقیق، مثل همینگوی در روزگاری که خواننده با یک اشاره، ده‌ها کتاب و فیلم و پست را کنار هم قرار می‌دهد، توصیف‌نویسی دیگر نمی‌تواند شبیه کلاس‌های انشا باشد؛ طولانی، کش‌دار و پر از استعاره‌های خسته. توصیف مدرن، نه کلمه‌چینیِ بی‌وقفه است و نه مینیمالیسمِ یخ‌زده؛ بلکه اقتصاد زبان است: استفادهٔ دقیق، حساب‌شده و هدفمند از واژه‌ها. ارنست همینگوی می‌گفت: «آن‌چه نگفته‌اید، به اندازهٔ آن‌چه گفته‌اید اهمیت دارد.» این جمله سنگ‌بنای توصیف‌نویسی مدرن است. ۱. توصیف مدرن چیست؟ توصیف مدرن یعنی: استفاده از کمترین کلماتِ ممکن برای بیشترین اثرِ ممکن نه رمانتیک‌نمایی، نه زیاده‌گویی، نه غرق شدن در شعر. در توصیف مدرن، نویسنده می‌گذارد خواننده تصور کند. اگر تو همه‌چیز را توضیح دهی، خواننده تماشاچی می‌شود؛ اما اگر فقط چند عنصر کلیدی بدهی، خواننده شریک خلق اثر می‌شود. مثلاً: «اتاق سرد بود» → توصیف ضعیف «پنجره باز بود و بخاری خاموش» → توصیف مدرن ۲. چرا توصیف مدرن جذاب‌تر است؟ ۱) سرعت خوانش را بالا می‌برد خواننده امروز تحمل توصیف یک‌صفحه‌ای از پردهٔ سفید کنار پنجره را ندارد. ۲) ذهنیت خواننده را فعال می‌کند وقتی تو همه‌چیز را نمی‌گویی، مغز خواننده خودش تصویر می‌سازد. مارکز می‌گوید: «تماشاگر بودن خسته‌کننده است؛ شریکِ خیال بودن نه.» ۳) شخصیت‌سازی را طبیعی‌تر می‌کند در توصیف مدرن، توصیف‌ها از نگاه شخصیت عبور می‌کنند، نه از نگاه مؤلف. در نتیجه جهان داستان باورپذیرتر می‌شود. ۳. اصول عملی توصیف‌نویسی مدرن اصل یک: به‌جای صفت، از جزئیات استفاده کن صفت‌ها معمولاً حس نمی‌سازند. جزئیات، حس می‌سازند. «او مرد مهربانی بود» → بی‌اثر «وقتی لیوان چای آخرش را دیدم، برای من پرش کرد» → مهربانی را نشان داد، نگفت. همینگوی می‌گفت: «نشان بده، نگو.» اصل دو: توصیف باید به درد داستان بخورد اگر وجودش قصه را تغییر نمی‌دهد، حذفش کن. موراکامی می‌گوید: «هر توصیف باید وزن حمل کند.» اصل سه: از چند حس استفاده کن، نه فقط چشم توصیف مدرن با حواس می‌درخشد. بوی قهوهٔ سوخته سردی فلز زیر انگشت صدای خش‌خش روزنامه خواننده در صحنه غوطه‌ور می‌شود. اصل چهار: از استعاره‌های تازه استفاده کن نه از آن استعاره‌های امتحان‌سال‌اولی: «چشمانش مثل دو چاه عمیق» «دلش لرزید مثل گنجشک» نه. استعاره باید تازه باشد و مرتبط با شخصیت. مثال مناسب: «چشمانش مثل دو سؤال بی‌پاسخ به من نگاه می‌کردند.» اصل پنج: تصویر را کامل نکن؛ یک گوشه را روشن کن در توصیف مدرن، لازم نیست همه‌چیز را توضیح دهی. یک نقطهٔ دقیق کافی است. هدایت در بوف کور: «در اتاق تاریک، تنها چراغ نفتی بود که نورش روی نیم‌رخ زن افتاده بود.» همه‌چیز را نمی‌گوید؛ فقط یک جزئیات کلیدی که حال و هوا را می‌سازد. ۴. شگردهای پیشرفتهٔ توصیف مدرن ۱. توصیف را در دل کنش جاسازی کن توصیف نباید مثل ایست بازرسی وسط داستان باشد. بد: «او وارد اتاق شد. اتاق بزرگ بود، دیوارهایش سبز…» خوب: «او وارد شد و به‌دنبال جایی برای نشستن گشت. دیوارهای سبز، صندلی‌ها را کوچک‌تر نشان می‌دادند.» ۲. راوی را فراموش نکن توصیفی که از زبان یک دختر نوجوان می‌آید باید با توصیفی که یک پیرمرد می‌گوید فرق داشته باشد. این همان نکته‌ای است که فاکنر روی آن تاکید داشت: «توصیف، بخشی از شخصیت‌پردازی است.» ۳. از تمثیل‌های کوچک استفاده کن نه استعاره‌های گنده؛ تمثیل‌های کوچک و روزمره. مثلاً: «دست‌هایش سرد بود، مثل لیوان آبی که روی میز فراموش شده باشد.» ۵. تمرین‌های کاربردی برای تقویت توصیف مدرن تمرین اول: حذف صفات یک پاراگراف بنویس و تمام صفات را حذف کن. با جزئیات جایگزینشان کن. تمرین دوم: توصیف از نگاه شخصیت یک اتاق را از نگاه سه نفر توصیف کن: یک کودک یک سرباز یک عاشق خواهی دید که یک اتاق، سه جهان متفاوت می‌شود. تمرین سوم: توصیف با سه حس یک صحنهٔ ساده مثل «نشستن در کافه» را با شنیدن، لمس کردن و بو کشیدن توصیف کن؛ نه با دیدن. ۶. جمع‌بندی توصیف‌نویسی مدرن نه کم‌کاری است و نه سخت‌گیری؛ بلکه مهندسی دقیق احساس با حداقل کلمات است. نویسنده‌ای که این سبک را بلد باشد، می‌تواند با سه جمله، جهانی بسازد که سال‌ها در ذهن خواننده بماند. همینگوی با طنز می‌گفت: «اگر بخواهید ماه را توصیف کنید، فقط کافی است بگویید: ماه بود.» هدف همین است: ساده، دقیق، بی‌حرفِ اضافه.
  7. امروز November 29، روز جهانی ابراز علاقه به کساییه که از طریق فضای مجازی باهاشون ارتباط داریم.

    نودهشتیا خیلی خوشحاله که هنرمندهای دوست داشتنی مثل شما داره. تک تکتون کلوچه‌های کشمشی ما هستید. دوستتون داریم🩷

  8. امروز
  9. قسمت دوم – لاک‌پشت کوچک خورشید کم‌کم بالاتر می‌آمد و خطوط نورش روی آب مثل نقره‌ی مایع می‌درخشید. تارو قایقش را به ساحل رساند اما دلش هنوز آرام نشده بود. احساس می‌کرد حادثه‌ای در راه است؛ چیزی که نمی‌توانست نامش را بداند. هنوز پایش به شن‌های ساحل نرسیده بود که صدای خنده و داد چند کودک توجهش را جلب کرد. خنده‌ها خشن بود، نه مثل بازی‌های معمولی. تارو قدم‌هایش را تند کرد و قلبش تپش گرفت. وقتی نزدیک‌تر شد، صحنه‌ای دید که رگ‌هایش یخ زد. چند پسر بچه یک لاک‌پشت کوچک را گرفته بودند و با چوب به لاکش می‌زدند. لاک‌پشت بی‌حرکت شده بود اما چشمانش از ترس می‌لرزید. تارو با صدایی محکم اما آرام گفت: «بس کنید! این چه کاری است؟» بچه‌ها که او را می‌شناختند، سکوت کردند و عقب رفتند. لحظه‌ای بعد از ترس فرار کردند و لاک‌پشت تنها ماند. تارو روی زانو نشست و حیوان کوچک را در دست گرفت. بدنش سرد و ضعیف بود، انگار امیدی نداشت. تارو زیر لب گفت: «نگران نباش… دیگه کسی آزارت نمی‌ده.» لاک‌پشت چشم‌های گردش را به او دوخت؛ نگاهی عجیب، شبیه نگاه انسانی. در آن چشمان کوچک چیزی بود… انگار می‌خواست حرفی بزند. تارو برای لحظه‌ای احساس کرد این دیدار اتفاقی نیست. او به آرامی لاک‌پشت را تا لبه‌ی آب برد. موجی کوچک آمد، پای تارو را بوسید، و گویی از او تشکر کرد. لاک‌پشت آرام در آب فرو رفت اما همچنان نگاهش را از تارو برنداشت. وقتی حیوان ناپدید شد، نسیمی از دل دریا برخاست و اطرافش پیچید. احساس کرد دریا دارد از او مراقبت می‌کند، یا شاید چیزی را آماده می‌کند. تارو با حیرت به خط افق نگاه کرد و لرز کوچکی در دلش نشست. لحظه‌ای بعد همه‌چیز دوباره عادی شد؛ کودکانی نبودند، سکوت بود و موج. اما تارو دیگر مثل چند دقیقه پیش نبود. مهربانی‌اش حالا با حس یک سرنوشت عجیب گره خورده بود. وقتی به سمت خانه می‌رفت، بارها پشت سرش را نگاه کرد؛ انگار منتظر بود چیزی یا کسی دوباره ظاهر شود. نمی‌دانست که این لاک‌پشت کوچک، کل آینده‌اش را تغییر خواهد داد… ادامه دارد....
  10. khanehasil

    داستان پسر ماهیگیر و ماجرای عجیبش

    این داستان درباره یک پسر ماهیگیر مهربونه که زندگی ساده‌ای کنار دریا داره. یک روز یک لاک‌پشت کوچیک رو از دست چند بچه نجات می‌ده و همین کار ساده باعث می‌شه ماجراهای عجیب و غیرمنتظره‌ای براش شروع بشه. هر قسمت از این داستان یک بخش جدید از سرنوشتش رو مشخص می‌کنه و کم‌کم وارد دنیای شگفت‌انگیزی می‌شه که خودش هم باورش نمی‌کنه.
  11. محبوبه بعد از بدرقه‌ی پسر جوان، سریع وارد خانه شد و به‌سمت النا دوید. کنارش نشست شانه‌هایش را با ترس گرفت و خیره‌ به صورت بی‌حس دخترکش، گفت: - النا چت شده دخترم؟ سرگیجه داری؟ سرت درد می‌کنه؟ پاشوپاشو بیا یه چیزی بخور که ضعف کردی...آبروم رو جلو پسره بردی مامان! هنوز شکایت و گلایه‌هایش تمام نشده‌بود که دخترش سریع برخاست و به‌سمت طبقه‌ی دوم دوید. محبوبه حیران ایستاد و بلند صدایش کرد؛ اما او پله‌ها را یکی بعد از دیگری رد کرد و فوراً خودش را در اتاقش انداخت و در را محکم بست. نفس‌نفس‌زنان به در اتاق تکیه داد و خیره‌ی زمین شد. قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش بالا و پایین می‌شد و موهای افشان سیاهش مدام مقابل دیدگانش را می‌گرفت. با دست آن‌ها را به پشت گوش‌هایش هدایت کرد و آرام‌آرام به روی زمین سر خورد و نشست‌. صدای مادرش هنوز هم شنیده‌می‌شد که با نگرانی صدایش می‌کرد، اما او بی‌توجه روی زمین دراز کشید. نگاه زیبا و مهربان آریا از مقابل چشمانش تکان نمی‌خورد؛ صدای رسای پسرک گوش‌هایش را نوازش می‌کرد و او را تشنه‌ی لالایی نوایش می‌کرد. لبخندی زد؛ فکر این‌که پسرک به ملاقات او آمده‌بود، قلقلکی در وجودش می‌انداخت که تا کنون همانندش را تجربه نکرده‌بود. بی‌اختیار با ذوق زد زیر خنده و همان‌طور که با دست جلوی لبانش را می‌گرفت که صدایش بلند نشود، روی شکم غلت زد. *** محبوبه لیوان چایش را برداشت و همان‌طور که به در اتاق النا نگاه می‌کرد، رو به امین، کنجکاو گفت: - یعنی چی می‌خواد بهش بگه؟ امین روزنامه‌ی دستش را ورق زد و از زیر عینک مطالعه‌اش، نیم‌نگاهی به زنش انداخت و جواب داد: - نمی‌دونم... سابقه نداشت که خودش بخواد روانشناسش بیاد تا باهاش حرف بزن... همان لحظه خانم جوانی که روانشناس النا بود، با لبخندِ کوچک و محجوبی از اتاق خارج شد. پشت سرش النای خجالتی با سری پایین افتاده و تیشرت گشاد مشکی که او را چون بچه‌ها کرده‌بود، آمد و پشت خانم جوان آبی‌پوش قایم شد. دهانش تندتند می‌جنبید و سعی می‌کرد کاکائویی که خانم رسولی، روانشناس شخصی‌اش، به او داده‌بود را بخورد و در همان حال جملات را آن‌طور که خانم رسولی به او گفته‌بود، کنار هم بچیند. خانم رسولی قدمی عقب رفت و دستش را پشت النایی که تا شانه‌های او بود گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. همان‌طور که یک چشمش خیره‌ی دستان در هم تاب خورده‌ی النا بود و نیمی از حواسش پی نگاه متعجب و حیرت‌زده‌ی والدین النا، گفت: - آقای رستگار، محبوبه جان... النا می‌خواد یه موضوع مهمی رو بهتون بگه، مگه‌ نه النا؟ سپس لبخندی روی لبان سرخون‌ شده و برجسته‌اش نشاند و با سر اشاره‌ای به النا کرد که او ادامه دهد. دخترک لبانش را روی هم فشار داد و سپس با نگاه به چشمان پر سوال پدر و مادرش سر به زير انداخت و زمزمه کرد: - می‌خوام... می‌خوام برم... دانشگاه.
  12. پارت صد و بیست و پنجم آرنولد لبخندی زد و بهم گفت: ـ عجله کن پرنسس! خورشید داره طلوع می‌کنه. محکم دستشو گرفتم و با همون شنل جادویی تا جوون داشتیم دوییدیم که به سر در اصلیه قلعه برسیم. سپیده دم شده بود و کم مونده بود تا کل قلعه از خواب بیدار بشن. بالاخره با سختی و نفس نفس زیاد رسیدیم به سر در قلعه و آرنولد به مجسمه نگاه کرد و گفت: ـ همین مجسمه هست؟! گفتم: ـ خودشه! آرنولد رو به من گفت: ـ پرنسس می‌دونی که اگه قدرتتو با من یکی کنی، کل قلمرو و چیزای منفی و پدرت از بین میرن دیگه؟! با ناراحتی سرمو پایین انداختم ولی مصمم گفتم: ـ آره می‌دونم ولی چاره دیگه ایی ندارم و اصلا دلم نمی‌خواد که راه پدرم و ادامه بدم و مردمم توی سختی و ناراحتی باشن. آرنولد پیشونیمو بوسید و گفت: ـ پس کلید و درش بیار! تا رفتم کلید و دربیارم، صدای فریاد پدر منو سرجام خشک کرد.
  13. پارت شصت بریده بریده گفتم : خی..لی..دلم..براتو..ن...تنگ...شده..بود. بهراد بطری ابی دستم داد و گفت : اول یکم اب بخور بعد حرف بزن وروجک. بطری رو گرفتم و یه قپ خوردم و نفس عمیق کشیدم . بابا دستی رو سرم کشید و گفت: ما هم دلمون برات تنگ شده بود صدف بابا ، اگه بدونی مامانت و من تو این هفته چه قدر برای امروز لحظه شماری می کردیم ، خداروشکر که سالم و سلامت رسیدی عزیزم. بوسه ای به پیشونیم زد و رو به مامان که هنوز گریه می کرد گفت : سهیلا جان ، ببین صحیح و سالم اینجاست ، دیگه این اشک ها برای چیه ؟ جلو رفتم دوباره تو آغوش مامان جا گرفتم و گفتم : مامان خوشگلم ، دلم برای چشم های خوشگلت تنگ شده اشکیشون نکن . مامان با صدای ارومی گفت : اشک شوقه عزیزم ، الان که تو بغلم هستی دیگه خیالم راحته ، خوش برگشتی گل نازم ، دختر قشنگم . بهراد برای عوض کردن جو با صدای مثلا ناراحتی گفت : زن داداش ، ابلمو شد ، بزار یکمش هم به ما برسه. مامان من رو از اغوشش بیرون کشید و لبخند زد و گفت : بفرما صحیح و سالم تحویل شما . بهراد با لبخند دست دور گردنم انداخت و رو به مامان و بابا گفت: اگه موافقید این وروجک و ببریم خونه که حسابی خسته اس انگار. با موافقت اونا به سمت پارکینگ راه افتادیم ، تو راه به بهراد گفتم: خب اقا دوماد ، عروس خانوم کو ؟ گفتم احتمالا میبینمش. بهراد گفت : والا نازی خیلی دوست داشت بیاد فرودگاه ولی خوب هم الان دیر وقته ، هم اینکه به خاطر اینکه پس فردا مراسم نامزدی و عقد هست ، یکم کار داشت و خسته بود ، گفت بهت سلام برسونم . لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشحالم بهم رسیدید ، ولی زن گرفتی قشنگ رفتی قاطی خوروس ها ، حتی صداتم شبیهشون شده . با این حرفم بهراد گفت : ببین خودت کرم داری ، من شبیه خروسم ، بزار برسیم خونه نشونت میدم . خندیدم ، به ماشین که رسیدیم سوار شدم و با اینکه اصلا دلم نمی خواست این لحظه ها رو از دست بدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم رو تختم بودم ، به دوروبر نگاه کردم و اصلا یادم نمیومد که کی رسیدیم و من اومدم اتاقم!
  14. پارت صد و بیست و چهارم آرنولد بهم گفت: ـ نیروی نور و خوبی هیچوقت از بین نمیره جسیکا...آناستازیا تو یه شکل دیگه همیشه کنارمون باقی میمونه! آناستازیا با لبخند حرف آرنولد و تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! فقط یادت نره که موقع پرپر کردن این گل باید چیکار کنی جسیکا! با بغض لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ نترس! حواسم هست. آناستازیا نفس عمیقی کشید و اومد جلو و گل رز قرمز و داد دستم و مقابلم وایستاد و چشماشو بست. بعدش مثل رها شدن پروانه از پیله، دستاشو باز کرد. آرنولد بهم گفت: ـ الان وقتشه پرنسس! شروع کردم به پرپر کردن اون گل رز جادویی و ورد مخصوصش و خوندم و توی ذهنم تصور کردم که به یه پرنده همونجور که دلش میخواست تبدیل بشه...باور کردنی نبود اما با افتادن هر گلبرگ گل رز روی زمین یه اشعه پر نور دورش تشکیل شد و اون قسمت مثل حلقه نور خورشید درخشان شد...طوری نورش زیاد بود که دیگه نمی‌تونستم اون صحنه رو ببینم...بعد از چند دقیقه نور به تدریج کم شد و صدای بال زدن یه پرنده سفیدی رو شنیدم و وقتی چشامو باز کردم دیدم که پر زد و اومده روی شونه‌ام نشسته و همین لحظه میله‌های زندان با اون اشعه باز شدن...آرنولد اومد بیرون و کنارم وایستاد و پرنده هم اومد روی شونه هام وایستاد.‌‌حق با آرنولد بود، انرژی هیچوقت از بین نمیره...چشمای اون پرنده دقیقا عین چشمای آناستازیا بود...بهش لبخندی زدم و بعدش از پنجره سیاهچال پر زد و رفت بیرون.
  15. دیروز
  16. InSa

    تمرین قلم

    حسی مثل "تکه های سنگین و زمختی درون من، درحال افتادن از ارتفاعی‌ست، نامعلوم..." را دارم...
  17. mahvin

    تمرین قلم

    از چرخ به هر گونه همی‌ دار امید وز گردش روزگار می‌لرزد چو بید
  18. پارت پنجاه و نهم در جوابم گفت : کاری نکردم ، پایین هم گفتم به یک دوست کمک کردم. لبخندی زدم و خداحافظی ‌کردم و داخل خونه رفتم. ___________________ یک هفته مثل برق و باد گذشت ، امروز برای ساعت دو بعد از ظهر بلیط داشتم ، کامیلا قرار بود ببرتم فرودگاه ، ساعت دوازده بود که اومد دنبالم ، بعد اینکه همه چیز رو چک کردم ، چمدانم رو برداشتم و بیرون رفتم ، کلید ها رو جلوی کامی گرفتم و گفتم:دمت گرم این چند وقت به گل هام سر بزن ، کلید ماشین هم داخل خونست اگه نیاز شد . کامی ، من رو به آغوش کشید و گفت : دلم برات تنگ میشه صدف ، زود برگرد . ضربه ای اروم به کمرش زدم و گفتم: منم دلم تنگ میشه ، چشم به هم بذاری برگشتم. کامی کلید هارو گرفت و به راه افتادیم ، کامی تا پرواز رو اعلان کنن پیشم بود ، پرواز رو که اعلان کردن دوباره هم رو بغل کردیم و من رفتم سمت گیت لحظه اخر برگشتم و براش دست تکون دادم و از گیت رد شدم . سه ساعتی از پرواز گذشته بود ، نزدیک ترکیه بودیم ، چند ساعتی توقف داشتیم و بعد دوباره به سمت ایران حرکت می کردیم ، واقعا اون چند ساعت انتظار توی فرودگاه صبیحا گوکچن خیلی سخت بود و حسابی کلافه و خسته شده بودم ، بلاخره انتظار به سر رسید و دوباره شماره پرواز اعلام شد و به سمت ایران راه افتادم . وقتی وارد حریم هوایی ایران شدیم دل تو دلم نبود، هیجان داشتم ، دلم برای مامان و بابا و بهراد و بقیه خیلی تنگ شده بود ، لحظه شماری می کردم که برسم و تک تکشون رو بوسه بارون کنم . وقتی هواپیما نشست و درب ها باز شد ، از لا به لای جمعیت به سرعت رد شدم و رسما به سمت سالن فرودگاه پرواز کردم . چمدونم رو که تحویل گرفتم ، از دور مامان ، بابا و بهراد رو دیدم و براشون دست تکون دادم ، اشک تو چشمام جمع شد ، انگار دلتنگی این چند ماه یک دفعه رو دلم سنگینی کرد ، به سمتشون دوییدم بابا دستاش رو برام باز کرد و من پریدم تو بغلش و اشکام بی محابا از چشمم پایین میومدن. بعد از چند دقیقه از بغل بابا بیرون اومدم و مامان رو که اشک صورت خوشگلش رو خیس کرده بود در آغوش گرفتم ، از شدت اشک زبونم از کار افتاده بود و نمیتونستم حرف بزنم ، وقتی خوب هر سه شون رو بغل کردم و رفع دلتنگی کردم تازه اروم شدم نفسم بالا اومد.
  19. پارت صد و بیست و دوم با ذوق سرمو به حالت تایید تکون دادم. ازم پرسید: ـ اون معجون کجاست؟! گفتم: ـ یه مجسمه اژدها سر در قلعه هست...توی اونه. آرنولد مصمم بهم نگاه کرد و گفت: ـ ببینم تو مطمئنی پرنسس؟! مثل قبلنا بهم گفت پرنسس و باعث شد دلم از ذوق اکلیلی بشه...خیلی خوشحال بودم که حرفای آناستازیا و کار خودم بالاخره باعث شد تا بفهمه من بهش کلک نزدم. سریعا سرمو تکون دادم و در جوابش گفتم: ـ مطمئنم ؛ من دلم نمی‌خواد راه جادوگریم، راه پدرم باشه آرنولد...دلم میخواد مردم سرزمین درگیر عشق و دوست داشتن باشند و هیچ بدی توی این دنیا وجود نداشته باشه...و احساسات تنها چیزیه که آدما میتونن باهاش حس سرزنده بودن کنن. دلم نمی‌خواد برای قدرت و بقای خودم، از احساسات مردمم بدزدم.. آرنولد دستشو به سمتم دراز کرد و با لبخند گفت: ـ پس برای یه راه درازه پر از عشق آماده‌ایی؟! دستم و با ذوق توی دستاش گذاشتم و گفتم: ـ آماده‌ام. آناستازیا با خوشحالی گفت: ـ پس بجنبین! وقت زیادی نمونده...الانه که خورشید طلوع کنه. با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ ولی کاش میشد که تو از پیشمون نری!
  20. پارت صد و بیست و یکم آناستازیا به گل رز توی دستش اشاره کرد و گفت: ـ من نجاتت میدم اما برای نجات مردم این سرزمین باید تو و جسیکا باهم یکی بشین! آرنولد با تعجب به من و بعدش به آناستازیا نگاه کرد و گفت: ـ راجب چی داری حرف میزنی؟! آناستازیا گفت: ـ آرنولد زیاد وقت نداریم...خلاصش میکنم، برای اینکه تو رو نجات بدم، با پر پر شدن این گل رز که ویچر‌ روح منو داخلش قرار داد، میتونم تو رو نجات بدم... آرنولد با عصبانیت حرف آناستازیا رو قطع کرد و گفت: ـ اصلا حرفشم نزن! اما آناستازیا با عصبانیت و حرص بیشتر میله ها رو فشار داد و حرف آرنولد و قطع کرد و گفت: ـ آرنولد گوش بده به حرفم! این تنها راهه...اون کلیدی که دست جسیکاست یه طلسم خیلی قویه که با ترکیب قدرت شر و خیر باهم باز میشه... کلید و بردم پیششون و آناستازیا از دستم گرفت و داد به آرنولد و گفت: ـ نگاه کن! اون فکر همه‌جاشو کرده...تنها چیزی که حساب نکرد این بود که یه روز دخترش بخواد از راهش برگرده و با قدرت نور و امید یکی بشه. آرنولد نگاهی به من کرد، این بار خشم توی نگاهش کمتر شده بود...ازم پرسید: ـ تو این کلید و پیدا کردی؟!
  21. *** «یک ماه بعد» از حموم اومدم بیرون و بدون سشوار کردن موهام نشستم روی مبل. تلویزیون رو روشن کردم و داشتم کانال‌ها رو بالا پایین می‌کردم که بابام زد رو شونم و گفت: - چطوری قهرمان؟ زیادی خسته به نظر میای. - حاجی‌جون، می‌خوای خسته نباشم؟ باشگاه، مؤسسه‌ی زبان، تدریس خصوصی، مدرسه. - عیب نداره باباجان، مرد نباید زیر کار صداش دربیاد. مامان که توی آشپزخونه بود، طبق معمول حرف‌های بابا رو تأیید کرد و بعدش گفت: - علی، کلاس خصوصیت چطور داره پیش می‌ره؟ - آها، راستی مامان، بهشون بگو من نمی‌تونم دیگه. در یخچال رو بست و با تعجب نگاهم کرد. - یعنی چی نمی‌تونی؟ چرا آخه؟ - یعنی چی نداره دورت بگردم؛ کلی کار سرم ریخته! به خودشون گفتم، به شما هم می‌گم. بگو بیان مؤسسه، اون‌جا معرفیشون می‌کنم که هزینه‌شون هم کمتر بشه. مامانم یه سری به نشونه‌ی تأسف نشون داد و رفت سراغ کارش. پشت گوشم رو خاروندم و یه چشمکی زدم به آجیم. - چطوری کوشولو؟ - من کوشولو نیستم، هشت سالم شده. - مامان‌خانوم، تحویل بگیر کوشولوتون هشت سالش شده. مامان: بسه، کم حرف بزن... بیاید شام بخورید اگه دوست دارین. بلند شدم و زدم زیر آواز. با صدای بلند می‌خوندم: - حاجی‌جون، حاجی‌جون، بلند شو که خانومیت امشب اعصاب نداره! بعد از شام، رفتم توی اتاق و داشتم کارهای مدرسه رو انجام می‌دادم که هانیه پیام داد: - سلام جیگول من. یه لبخند ناخودآگاه نشست روی لب‌هام. - به من با این قد و هیکل می‌گی جیگول؟ چرا؟ - جواب سلام بلد نیستی اولاً... دوماً دوست دارم بگم. - سلام، دورت بگردم، ببخشید... خوبی؟ - اوهوم. علی، می‌گم این پسر مهدی، هم‌کلاسیم... . یکم استرس گرفتم و گفتم: - چکار کرده؟ - پیام داده بهم. - شمارت رو از کجا آورده؟ - حتماً از بچه‌های کلاس گرفته خب... نمی‌دونم. عصبی شدم و نوشتم: - می‌تونی تلفنی حرف بزنی؟ - در حد چند دقیقه‌ی کوتاه. سریع بهش زنگ زدم و با صدایی که خشم داشت گفتم: - هانیه، بلاکش کن. هر کاری لازم هست بکن، فقط دیگه بهت پیام نده. - علی، من اصلاً جوابشم ندادم. خیالت راحت باشه عزیزم، از چی می‌ترسی؟ پوفی کردم و ادامه دادم: - لعنت به آدم اضافی و مزاحم. - قربون اون صدات بشم که داره می‌لرزه... من هیچ‌وقت به تو خیانت نمی‌کنم، نترس. باشه جیگول من؟ - باشه عزیزم؛ فعلاً بلاکش کن، بعداً خودم توی مؤسسه باهاش برخورد می‌کنم. - علی، دیوونه‌بازی درنیار. من نمی‌خوام تو خودت رو توی این مورد دخالت بدی؛ هرچی نباشه تو مدرسی اون‌جا. - ولی هانیه... . نذاشت حرفم رو کامل کنم و کمی تن صداش رو برد بالا و گفت: - به خدا کاری کنی، دفعه‌ی بعدی چیزی بهت نمی‌گم. - باشه عشقم. - آفرین. منم الان برم، امتحان دارم. با اجازت. یکمی خندیدم که یهو لوس و عصبی شد.
  22. - نیازی به بازی نیست. با این بازیتون، من باید دنبال یه بازیکن دیگه توی این وزن باشم! اینو که گفت، حریفم لثه‌ی داخل دهنش رو درآورد و گفت: - استاد، لطفاً اجازه بدید ادامه بدیم. مطمئن باشید من ناامیدتون نمی‌کنم. منم که دستام رو روی سینم جمع کرده بودم، یه پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. سرمربی: فقط یه فرصت دیگه به جفتتون می‌دم، وگرنه تقاضای مسابقه می‌کنم برای وزن ۶۵ کیلو. دوتا ضربه به کلاهم زدم و دوباره آماده شدم تا داور سوت رو بزنه. همین که سوت رو زد، دست دادم و سریع دوخمش رو گرفتم و محکم از سکو پرتش کردم پایین. سریع برگشتم تا دوباره همین کارو کنم، ولی خبری از سوت داور و حریفم نبود. برگشتم و نگاه کردم، دیدم یه لحظه حریفم با صدای خیلی دردناکی از درد به خودش پیچید. با استرس همه نزدیکش شدیم و دیدیم که وقتی انداختمش، دستش مونده زیر و احتمالاً شکسته. هم ناراحت بودم براش، هم خوشحال به خاطر اینکه انتقام مسابقه‌ی فینال رو گرفته بودم. اومدم روی سکو و با اعلام سرداور، حریفم ضربه‌فنی شده بود و دست من به‌عنوان فرد برنده بالا برده شد. سریع اومدم پایین که امیر بغلم کرد و گفت: - دعا کن بتونم منم برنده بشم. خندیدم و گفتم: - مطمئن باش برنده‌ای، پسر. یه ضربه‌ی آروم به دلش زدم و داشتم می‌رفتم لباس عوض کنم که سرمربی صدام زد: - آقای سام. برگشتم و رفتم سمتش. گفت: - کارت خوب بود عزیزم، فقط باید اینو بدونی، درگیری بدون فکر عاقبتی داره. مثل اون ضربه‌ای که خوردی... باید بیشتر از اینا مراقب باشی، اوکی؟ - شیفو. * - آفرین... حالا می‌تونی بری استراحت کنی و آماده بشی برای مسابقات انتخابی تیم ملی. رفتم نشستم رو سکوها، لباسام رو عوض کردم و منتظر شدم تا بازی امیر شروع بشه. مسابقه‌ها یکی بعد از دیگری انجام شدن و منتخب هر وزن مشخص شد. ساعت ۱۱ شب بود که همه‌ی بازی‌ها تموم شد و سرمربی همه رو صدا زد. همگی جمع شدیم دورش. - تبریک می‌گم به اونایی که فرصت اینو پیدا کردن تا لباس اصفهان رو بپوشن و برای خودشون، خانوادشون و تیم افتخار کسب کنن. و به اونایی هم که امشب شکست خوردن تبریک می‌گم... شما نباید ناامید بشید و به راهتون ادامه بدید. سال دیگه می‌خوام همتون رو این‌جا ببینم. بچه‌های منتخب هم چند روز استراحت کنید، تا از طریق باشگاهاتون اعلام می‌کنیم اردو از کی شروع می‌شه. همتون رو به اوستا کریم می‌سپرم... شب‌به‌خیر. من و امیر تونسته بودیم منتخب اوزان ۶۵ و ۷۰ کیلوگرم جوانان بشیم. هرچند امیر به خاطر مصدومیتی که براش پیش اومد، جاشو داد به حریفش. پدرام هم که خیلی ناراحت بود، به خاطر پیروزی ما سعی کرد ناراحتیش رو بروز نده. با استاد از خانه‌ی ووشو زدیم بیرون. من همشون رو یه آب‌طالبی مهمون کردم. * کلمه‌ای چینی برای احترام گذاشتن به استاد در رشته ووشو.
  23. *** «دو ساعت بعد؛ خانه‌ی ووشو اصفهان، ده دقیقه قبل از شروع مسابقات» داشتم گرم می‌کردم که گوینده‌ی سالن گفت: - توجه توجه... به‌غیر از بازیکنان تیم، همراهانشون سالن رو ترک کنن و می‌تونن مسابقات رو از تلویزیون داخل نمازخونه تماشا کنن. اینو که گفت، یه همهمه‌ای داخل سالن پیچید. مربی اومد پیش من، امیر و پدرام و گفت: - بچه‌ها، اصلاً نگران نباشید. همدیگه رو کوچ کنید و اصلاً نترسید. اینو یادتون باشه، تا همین جاشم که اومدید، خیلی کار بزرگیه. اگر بردید که عالیه و می‌ریم برای مسابقات انتخابی تیم ملی. اگرم باختید، دمتون گرم. برمی‌گردیم به تمرین و آماده می‌شیم برای سال آینده. استادا از سالن رفتن بیرون و ما سه نفر شروع کردیم به گرم کردن و آماده شدن. اولین نفر اسم پدرام رو خوندن که بره برای مسابقه. امیر نشست روی صندلی کوچ و منم سرپا وایستادم. پدرام خیلی استرس داشت. یکمی آب بهش دادم و شروع کردم شونه‌هاشو ماساژ دادن. - پدرام، اصلاً نترسیا... یا می‌بازی یا می‌زنَدت. غیر از این دو حالت، حالت دیگه‌ای نیست. این دیگه ترس نداره. یکم پوکر نگاهم کرد و گفت: - بابا، من می‌ترسم... یارو رو نگاه کن! قهرمان کشوره. دهنم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم: - هرکی می‌خواد باشه، باید بزنیش بیای بیرون. فهمیدی یا نه؟ داور اونارو فرا خوند روی سکو و با سوتش مسابقه شروع شد. توی همون راند اول، حریفش انقدر ازش امتیاز گرفت که بازی همون راند اول کلاً تموم شد. ما موندیم و پدرامی که هنوزم داشت می‌ترسید. فشار نشست روی مغزم. حریف پدرام از همون باشگاهی بود که حریف من بود. سریع رفتم و دوباره شروع کردم به گرم کردن. منتظر بودم فقط اسم من خونده بشه تا انتقام مسابقه‌ی فینال چند وقت پیش رو ازش بگیرم. گوینده‌ی سالن گفت: - وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان، آقای علی سام با هوگوی قرمز و آقای *** با هوگوی مشکی، کنار سکو آماده‌ی بازی بعد باشند. سریع لباس قرمزمو پوشیدم و دستکش‌های جدیدی که گرفته بودم رو با کمک امیر دستم کردم. تو دلم خدا خدا می‌کردم بتونم ببرمش. هم حس انتقام داشتم، هم می‌خواستم هانیه رو خوشحال کنم. رفتم کنار سکو ایستادم و سرم رو انداختم پایین. فقط به پیروزی فکر می‌کردم. بازی قبل از ما تموم شد. به کمک امیر کمی آب خوردم و محکم پریدم روی سکو. آروم تو دلم گفتم: - یا علی. داور تجهیزاتمون رو چک کرد و با اجازه‌ی سرداور، مسابقه شروع شد. کمی دورش چرخیدم و سعی داشتم تک امتیاز ازش بگیرم، ولی اون زرنگ‌تر از این حرفا بود و همین کار رو می‌خواست با من بکنه. کمی به هم حمله کردیم ولی ضربات خاصی نبود. بیشتر دورش چرخیدم و کم‌کم بردمش گوشه‌ی سکو. همین که اومد بازی رو به وسط بیاره، هولش دادم و از سکو انداختمش پایین. یه بار دیگه این کار رو می‌کردم، راند اول رو می‌بردم. برای همین، اون دیگه سعی کرد سمت گوشه نره. ترسی که توی جونش افتاده بود رو می‌شد از چشم‌هاش فهمید. این به من انرژی بیشتری می‌داد. بازی همچنان بسته داشت دنبال می‌شد که داور بازی رو نگه داشت و گفت: - این‌طوری بازی کردن فایده نداره. حمله کنید، وگرنه اخطار می‌دم بهتون. داور که دوباره سوت زد، چند تا ضربه‌ی پا بهش زدم که گاردش اومد پایین. منم از تک موقعیت خودم استفاده کردم و با سرعت مشتم رو به صورتش رسوندم و سریع عقب‌نشینی کردم. داور سوت زد و راند اول تموم شد. اومدم کنار سکو و دیدم از پنج تا داور، سه‌تاشون قرمز دادن، یکی ممتنع و یکی هم مشکی. یعنی من راند اول رو بردم. نشستم رو صندلی، یه نگاهی انداختم به امیر و گفتم: - آب بده امیر. چشمام رو بستم و به هرچی که امیر می‌گفت، اصلاً توجهی نمی‌کردم. با سوت داور برگشتم روی سکو و مبارزه برای راند دوم شروع شد. چشم تو چشم، سکوت وحشتناک سالن، و نگاه دقیق سرمربی و اعضای کادر فنی تیم استان باعث می‌شد استرس هر بازیکنی به فکرش غلبه کنه. ولی من این‌جا نبودم که ببازم. توی افکار خودم بودم که درگیریمون شدت گرفت. توی این رد و بدل شدنای مشت و پا، زانوی حریفم خورد توی فکم و افتادم روی زمین. گنجشکا دور سرم داشتن جیک‌جیک می‌کردن و دماغم کمی خونریزی کرد. داور بازی رو نگه داشت چون ضربه خطا بود و امتیازی نداشت. پزشک یکم اسپری بی‌حسی روی دماغم اسپری کرد. کمی آب خوردم و با کمک داور بلند شدم. باز با اشاره‌ی داور، بازی شروع شد. ولی یه لحظه، سرمربی تیم بلند شد و فریاد زد:
  24. *** «علی» - الو امین، سلام. چطوری؟ - سلام علی‌جون، خوبی؟ جونم! - فداتم گل. می‌گم فردا اول مهره‌ها. خندید و گفت: - وای؛ به خدا حواسم به مدرسه اصلاً نبود. - آره داداش، منم سه‌چهارتا دوست‌دختر داشته باشم، حواسم به مدرسه نیست. خندید. - چه کنیم دیگه! - آقا، فردا با مدیر صحبت کنیم، کلاسا رو جابه‌جا نکنه. - من چند روز پیش با رضا رفتم مدرسه، کار داشتیم. بعد لیست کلاسا رو دیدم، ما هممون تو یه کلاسیم. - عالیه! بابام صدام زد. یکم صبر کردم و به امین گفتم: - امین، فردا می‌بینمت. بابام داره صدام می‌زنه. - رواله داشی، فعلاً. - فعلاً. رفتم داخل هال و نشستم روی مبل. بابا: علی، استادت زنگ زد، گفت هرچی زنگ می‌زنم به علی جواب نمی‌ده. یه تماس باهاش بگیر. - یادم می‌رفت زنگش بزنم. الان می‌خوام برم باشگاه. - من می‌خوام برم بیرون. حاضر شو، می‌رسونمت. رفتم وسایل باشگاه رو جمع کردم که با استاد و بچه‌ها بریم اردو تیم اصفهان. امشب قرار بود آخرین مسابقه‌ی درون‌اردویی برگزار بشه و من باید با همون کسی مسابقه می‌دادم که تو فینال منو ضربه‌فنی کرده بود. بابا منو پیاده کرد جلوی باشگاه خودمون. اومدم برم تو که هانیه زنگ زد. - سلام عزیزم. - سلام جان‌دل، خوبی؟ - رل نیستیما... چرا جان‌دل؟ - چون دوست دارم بگم. به تو چه؟ خندید و ادامه داد: - کجایی؟ - باشگاه. امشب باید مسابقه بدم! یهو صداش رو کمی مهربون‌تر و نازک‌تر کرد و گفت: - علی. ضربان قلبم رفت بالا و حس خوبی بهم دست داده بود با «علی» گفتنش. - جان علی. - جانت سلامت. یه خواهش ازت دارم که دوست دارم قبول کنی. - شما هرچی بگی قبوله. - هرچی؟ - هرچی. - قول بده مراقب خودت باشی. روی لبام یه لبخند غیرارادی نشست. یه لحظه سکوت کردم که باعث شد هانیه بگه: - علی... الو؟ - الو، الو... . - چی شدی؟ - هیچی عزیزم، فقط حس می‌کنم که... . - حس می‌کنی که؟ یکم مکث کردم و با لبخند گفتم: - هیچی. چشم، مراقب خودم هستم و قول می‌دم که هم سالم، هم برنده، آخر شب بهت پیام بدم. - نه نه، زنگ نزن. بابامینا الاناست که برسن خونه. متوجه می‌شن یهو و بعد رو مخ من می‌رن. اتفاق اون روز توی کافه که یادته. خستم می‌کنن گاهی اوقات. یکم سکوت کردم و بعد گفتم: - اوکی، پس پیام می‌دم. - باشه، فعلاً.
  25. *** «درسا» سرم شدیداً درد می‌کرد و نگران داداشم بودم، ولی حتی نمی‌تونستم راه برم که برم ببینمش. در باز شد و مامانِ سوگند اومد تو و ایستاد کنار تخت و گفت: - خاله‌جان، ناراحت نباش. مامانت یکم ترسیده و الان آرام‌بخش بهش تزریق کردن، خوابیده. با صدای گرفته، آروم لب زدم: - خا...له... داداشم؟ دانیال؟ - همسرم تماس گرفت، گفت از اتاق عمل آوردنش بیرون ولی هنوز بیهوشه. بازم اشکام شروع به باریدن کرد و حالم خیلی بد بود. - خوب می‌شه خاله؟ یعنی؟ - نگران نباش، دورت بگردم. زخم‌ش زیاد عمیق نیست. به‌زودی هم به هوش میاد. تو باید به فکر سلامتی خودت باشی، عزیز دلم. *** «چهار روز بعد» تو خونه آروم‌آروم راه می‌رفتم و سوگند هم همش پیشم بود. مامانشم هی بهمون سر می‌زد. پدر سوگند این چند وقت مردونگی رو در حق خانواده‌ی ما تموم کرد. هم خودش بیشتر کارهای ما رو انجام می‌داد، هم با ماشینش مامان رو می‌برد بیمارستان پیش دانیال. قرار بود امروز ظهر دانیال رو مرخص کنن. ساعت ۹ و ۳۰ دقیقه صبح بود و من داشتم موهام رو شونه می‌کردم که در اتاق رو مامان زد و وارد شد. - درسا، بیا این اینترنت من رو وصل کن. می‌خوام زنگ بزنم به دایی پرویزت! - چکارش داری؟ - نگران دانیال بود. گفت در جریان کارا قرارش بدیم. تماس تصویری رو با دایی برقرار کردم ولی جواب نداد. گوشی رو دادم به مامان و گفتم: - مامان، اون‌جا الان ساعت تقریباً نزدیک ۴ صبحه. دایی هم حتماً خوابه. اینترنت گوشی رو خاموش نکن، خودش تماس می‌گیره. مامان گوشیش رو برداشت، از اتاق رفت بیرون. دایی پرویز من یه تاجر فرشه که توی شهر ریو دو ژانیرو برزیل زندگی می‌کنه. با یه خانوم پولدار برزیلی ازدواج کرده و الان خیلی وقته از ایران رفته. حاصل ازدواجشون یه پسر تقریباً ۲۱ ساله‌ست که اسمش رایانه‌ست. این دایی ما خیلی کم به ما سر می‌زنه، ولی رفت‌و‌آمدش به اصفهان و تبریز به خاطر فرش‌های دست‌بافشون زیاده. بعد از رفتنش منم به شونه کردن موهام ادامه دادم که صدای پیامک گوشیم اومد. سامیار: سلام عزیزم، حالت بهتره؟ - من عزیز تو نیستم. - باشه عزیزم. نگفتی بهتری یا نه؟ - مرسی، بد نیستم. - داداشت بهتره؟ - از اون داداش الدنگت بپرس. - پلیس دنبالشه هنوز. بعدشم اون دیگه برادر من نیست. اینو هم بدون که ساسان از مادر با من یکی نیست. از حرفش یکم تعجب کردم، ولی به روی خودم نیاوردم. - هرچی می‌خواد باشه. حالم ازش بهم می‌خوره. - بیام امروز دنبالت، بریم برای جلسه‌ی فیزیوتراپیت؟ - نه، امروز دانیال قراره مرخص بشه. جایی نمی‌رم. - باشه، هر جور راحتی. گوشی رو گذاشتم کنار و به سختی بلند شدم که برم حموم و یه دوشی بگیرم.
  26. پارت ۲۰ (‌ میان تیغ و‌ تپش) از زبان راوی سامیار، پس‌ از انتظار تقریبا طولانی، با کلافگی سیگارش را پرت می‌کند و آن را زیر پایش له می‌کند..نگاهی به ساعت مچی‌ ساده‌اش می‌اندازد و زیرلب، با حرص و‌نگرانی زمزمه‌ می‌کند : پس کجا موندی دختر؟ از دور رفیقش، که به دلیل جثه ریز و قد کوتاه، شیرین بودن، لقب مجید فندق را یدک می‌کشید، تکیه داده به دیوار آجری، با تمسخر صدایش را تقریبا بالا می‌برد : سامی بیخودی منتظر نمون بچه...اون دوست دختر باشخصیتت پا توی همچین محله هایی نمیذاره...خداوکیلی این گوشه‌ی شهر اندازه یه سر سوزن با دنیاش جور درنمیاد.. قصد بر این داشت، که ادامه دهد..اما با یورش بردن سامیار سمت او، به یکباره لب در دهان فرو برد و بی اراده گارد می‌گیرد... سامیار عصبی را با حالتی عجیب، و چشمان گرده شده ای می‌نگریست... سامیار که حرف‌های‌ مجید، رگ گردنش را از خشم برجسته کرده بود، و تمام عقل و قلبش را تحت تاثیر قرار داده بود..مخصوصا که این اواخر، هرکس که از راه می‌رسید، با یک نگاه متوجه همین اختلاف آشکار بین او و آیلا شده بود و آن را به سامیار یادآوری کرده بود....یقه مجید را چنگ می‌زند و مقابل چندین جفت چشم، در آن کوچه باریک و‌ تاریکی که تنها مردم آن محله و بچه هایشان رد می‌شدند، در صورت ترسیده و غافلگیر شده‌ی مجید، تمام خشم‌ چند روزه را فریاد زد : عوضی حرومزاده خوب گوشاتو‌ وا کن‌ ببین چی بهت میگم.... همزمان به اطرافش نگاهی انداخت و با خشونت غیرقابل کنترلی غرید : با همتونم!! چشمانش‌ را که حالا مویرگ‌های ریز قرمزی در آن نمایان شده بود؛ در چشمان سفید و درشت شده ی مجید بیچاره قرار داد، و از قصد سعی کرد صدایش بلندتر از حد معمول باشد...که همگی بپذیرند : من و آیلا همدیگه‌رو دوست داریم.. به کوری چشم خیلیاتون، عاشق همیم..فهمیدی؟ یه بار دیگه دهن کجت رو باز کنی و از اختلافات چرت و پرتی که توی ذهن کوچیکت ساختی، بگی، جوری میکوبم تو دهنت صدا سگ بدی..حمال بی همه چیز..! یقه اش را به عقب هل داد و کلافه، یک دستش را در جیب شلوارش فرو برد و دست دیگرش را، به صورتش کشید..دور خود چرخی زد..مجید که خشک شده هنوز به سامیار خیره شده بود، با یک دستش یقه بلوز تنگو زرد رنگش را مرتب کرد..و آهسته و مرتعب اعتراض کرد : مگه چی بت گفتیم مرد حسابی..یه نظری دادیم حالا چرا بزرگش می‌کنی.. سامیار ایستاد و با غضب دستش را به کمر زد و نگاهش کرد: غلط می‌کنی نظر بدی.. که برای پیشگیری از تکرار بحث و‌دعوای چند ثانیه پیش؛ اهالی که فضولی کردنشان حالا تمام شده بود، بین آن دو دخالتی کردند و سعی در آرام کردن آن‌ها داشتند.... که انگار تمام کوچه، برای لحظه ای نفس کشیدن را از یاد برد...همه یک سمت را خیره خیره، تماشا می‌کردند..نور چراغ زرد بالای سر دکان بقالی، روی موهای طلایی بیرون زده از شالش تابید و آن ها را مثل رشته های آرام روشن کرد... موهایش در آن کوچه‌ی تاریک درخشید.. کوچه‌ی باریک‌ و شیب‌داری که تاریکی اش از نبود نور نبود، در واقع مردم آن در تاریکی‌ مطلق به سر می‌بردند...زن‌های محله، با چادر‌های گل‌دار و لباس‌های محلی‌شان، که همگی دم در حیاط ایستاده و چادر را بین گوشه دندان گرفته فضولی می‌کردند، به آرامی زمزمه کردند: خدا هنرشو خوب خرج کرده..مثل دخترای اعیونی میمونه سکینه.... و سکینه بی هیچ حسادتی، با تحسین تایید کرد...! نگاه مردان نیز، مثل میخ به او چسبیده بود...دخترک معذب شده، در آن مکان غریب و‌ عجیب، بی اراده گره شالش را کمی، محکم تر کرد..و گردن سفید و براق خود را پوشاند...قلبش کمی تندتر از حالت معمول می‌زد..این‌همه نگاه، این‌همه سکوت سنگین پیش‌ آمده بعد از پا گذاشتن او، همه و همه باعث شد ناخودآگاه قدم‌های با وقار و زنانه‌اش کند و کندتر شوند...و چشمانش دنبال سامیار باشند...! در آن لحظه، سامیار که رو به روی کافه یونس، سرگرم‌ دعوای نیمه تمامش با مجید بود، صدای مکث محله را حس کرد...یک‌‌دور همه اطرافیانش را از نظر گذراند...سپس پر تردید، رد نگاه خیره آن‌ها را می‌گیرد...آیلا را می‌بیند...ایستاده زیر نور، کمی مضطرب، کمی خجالتی و معذب، اما با همان زیبایی مرگ‌بارش....چیزی در دل سامیار تکان می‌خورد..دل او می‌لرزد..از اینکه حرف‌های مجید، صحت داشته باشند و سامیار واقعا لایق اینهمه زیبایی،‌وقار، اصالت و شخصیت سالم و درستی نباشد...!! لبخند ناز آیلا، که در همه شرایط بر لبش بود..حتی شرایط پرتنش و اضطراب ..! سامیار را به خود می‌آورد... و با غیرت و تعصب بی منطقی، اخم در هم می‌فشارد و قدم هایش را سمت آیلا تند می‌کند..
  27. پارت ۱۹ ( میان تیغ و تپش) صدای زنگ گوشیم بلند شد..از روی مبل بلند شدم و با کمی نگاه به دوروبرم فهمیدم که روی میز تلویزیون گذاشته بودمش..سراغش رفتم و با دیدن نام سامیار، لبخندی روی لبم نشست..تماس رو وصل کردم و دستی به تار موی باز شده‌م کشیدم و آروم جواب دادم: سلام صدای ماشین میومد؛ انگار توی ماشین بود..با هیجان کنترل شده ای، سوپرایزم کرد: سلام خوشکلم..آماده شو دارم میام دنبالت..! لبخندم کمی محو شد و تند گفتم: چی؟! یعنی چی سامیار؟؟ مثل همیشه با لجبازی اصرار کرد: آیلا خواهش می‌کنم نه نیار، بابا دوساله دوست دخترمی، حتی یه بارم نشد ببرمت دور دور... قاطعانه گفتم: اولا دوست دختر نه! ثانیا کافیه یکی ببینه حرف منطق و غیر منطق که سرشون نمیشه..! فعلا درست نیست باهم بریم بیرون سامیار! بی‌حوصله و با حرص تشر زد: د گندشون بزنن این بی‌ناموسا رو ..بی‌شرفا خودشون هر غلطی دلشون خواست می‌کنن واسه ما میشن نبی خدا..بابا ول‌کن حرف مردم رو دختر... کلافه روی مبل تکی کنارم نشستم..همیشه بهش گفته بودم حرف‌های لات کوچه های محله رو کم کم بیخیال شو...بزرگ شدی..یه دوتا کتاب بخون، یه حرفه یاد بگیر... بیشتر به حرف‌هام می‌خندید تا اینکه بخواد قبول کنه !...و پشت بند خنده هاش می‌گفت "من همینم، قرار نیست بخاطر بقیه خودمو تغییر بدم تا خوششون بیاد" و وقتی میدیدم هیچ‌جوره منظورم رو متوجه نمیشه، بیخیال میشدم..! با صدای آرومی بحث رو خاتمه دادم: نمیشه سامیار..!! صدای نفس های عصبیش میومد، اینکه پای حرفم بایستم همیشه عصبانیش می‌کرد..درحالیکه من فقط همیشه سعی میکردم از جنبه منطقی، قضایا رو بهش بفهمونم..بعد از مکث طولانی..پوفی کشید و کلافه گفت: باشه حله..حداقل بیا ببینمت..اونکه میشه دیگه؟ مخالف نیستی انشالله؟ تیکه‌هاشو فهمیدم..به روی خودم نیاوردم..گذاشتم پای کور شدن ذوقش! و با مهربونی ذاتیم، سعی کردم این‌بار دلشو نشکونم: باشه قبوله.. نفس عمیقی کشید..و آروم گفت: کافه‌ همیشگی خودم..پیش یونس.. یادم‌ میومد...قدیمی ترین کافه، که بارها اتفاق های بدی در آن افتاده بود...عمه هیچوقت اجازه نمیداد همچین جاهایی برم..محله قدیمی خودمون بازم پایین شهر بود، اما به شدت ساکت و آروم بود..و مردم خوبی داشت..اما خونه ای که سامیار اجاره کرده بود، خیلی پایین تر بود که کافه یونس مجاورش بود...بار اولی که سامیار من رو آورده بود همون کافه، خیلی معذرت خواهی می‌کرد..اینکه نتونسته بود من رو جای بهتر و‌ تمیزتری ببره..و دروغ چرا، من ترسیده بودم..و مدام خودم رو سرزنش کرده بودم ...تا اینکه سامیار بهم ثابت کرد وقتی اونجا کنارم باشه و همه رفیقهاشن، اتفاقی نمیافته... آماده شده بودم..یک پیرهن مشکی کوتاه و زمستونی از جنس لینن، و شلوار نیم‌بگ لی سورمه ای تیره، و شال سورمه ای روشن پوشیدم...فقط یه تینت صورتی کمرنگ زدم...دوست نداشتم لباسی بپوشم که جلب توجه کنه..مخصوصا که اون سری، از نگاه های دوستای سامیار، به جز چند نفر، مطمئن شده بودم خیلی بی جنبه ان.. پالتو مشکی بلندم رو با کتونی های ساده‌ی مشکیم ست کردم..کیفم کوچیک و دستی بود.. نگاه آخر رو به خودم کردم..چتریامو دقیقه نودی،از حالت یه وره، فرق ریختم دو طرف صورتم...انگار قشنگتر از حالت قبلی شد...نگاهی به گوشیم انداختم، ساعت هفت‌ونیم عصر رو‌ نشون می‌داد..نمیدونم چرا، اما تردید داشتم..همیشه کنار سامیار علی رغم تمام حمایت هاش، این تردید لعنتی ولم نکرده بود..من دختری نبودم که راحت اعتماد کنه،راحت با کسی همچین جاهایی بره، از کارهای خودمم به شدت متعجبم!..من همیشه مخالف عشق، دوستی، واین جور چیزا بودم..بعضی وقتا با وجود سامیار، هنوز هم این حس رو دارم.. من بعد از پنج ماه تلاش های پیاپی سامیار، دویدن، هدیه دادن، واسطه فرستادن، درخواست دوستی سامیار رو، اونم فقط قبول کردم..سرسختیم نسبت به مسئله عشق و عاشقی رو همه میدونستن..طول کشید تا سامیار، فقط کمی از اعتماد من رو جلب کنه..تا به الان،کاری نکرده بود که از اعتمادم نسبت بهش کم بشه..همینم دلگرمی من شده بود..اینکه حداقل تا اینجاش انتخاب اشتباهی نکردم ..گاهی وقتا دلم برای سامیار میسوزه..حس می‌کنم من دختری نیستم که بتونه اونو از عشق سیراب کنه..عشقشو که نسبت به خودم ببینم، و من لام تا کام چیزی نگم، شرمنده‌م میکنه..و به حرف نازیلا میرسم که بارها بهم می‌گفت، "هنوز عاشق نشدی بفهمی..و هیچوقت‌ هم عاشق سامیار نمی‌شی...بگو بیخودی تلاش نکنه دلتو به‌ دست بیاره آیلا...تمومش کن بذار بره آدم‌ خودش رو پیدا کنه.." من به سامیار حس عجیبی داشتم..حسی که برای منم گنگ و بی معنیه..خیلی وقتا حاضر میشدم غرورم رو جایگزینش کنم و اونو به سامیار ترجیح بدم...اما بعدش دلم میگیره..دلتنگش میشم حتی... اما از اینکه تا الانم که دو‌سال از رابطه‌مون میگذره، به راحتی سرسختی و غرورم رو میتونم به جای اون، انتخاب کنم، برام شگفت آور و عجیبه....
  28. پارت ۱۸ (میان تیغ و تپش) خندیدم..که ادامه داد: لجباز‌ بودی، اما خیلی شیرین و آروم بودی..اروم و به شوخی میزنه پس کله‌ام: برعکس الان، اصلا زبون دراز نبودی.. با اخم وانمودی،جای ضربه رو لمس کردم: ای بابا عمه مگه چیکار کردم؟..خوبه خودمم توی دلم حرفشو‌ تایید کردم.. بی توجه به من ادامه داد: از همون بچگی دلت اندازه یه دریا بزرگ‌ بود..ذهنت چیزهای بزرگ‌تر و عجیب‌تری رو کشف می‌کرد و می‌رفت دنبالشون..دقیقا مثل الآن..! عاشق هنر بودی..همیشه یواشکی میرفتی قشنگ‌و‌مسلط آرایش می‌کردی ... خیلی احساس مستقل بودن رو داشتی... عمه بلند میخنده..و بین خنده هاش، دلیل خنده ناگهانیش‌رو گفت: یه شوهر هم داشتی..یه پسر جوونی بود همسایمون بودن و تو از اون خوشت اومده بود..لباساتو‌ میپوشیدی میگفتی دارم با شوهرم میرم.. بلند زدم زیر خنده.. و با هیجان سمتش چرخیدم: نگوو عمه..چرا اینارو هیچوقت بهم نگفته بودی؟ عجب دختری بودم من.. عمه هنوز می‌خندید..سرش رو با تاسف تکون داد: نسل جدید همتون همینید..از بچگی غیرقابل کنترلید والا.. از گوشه چشم نگاهش کردم: آره...مظلوم شما دهه شصتی ها هستین.. بلاخره بعد از کلی خندیدن و صحبت از خاطرات گذشته کنار عمه، سر به سرش گذاشتن، و از همه مهم تر، عمه به آرزوش رسید و چایی رو با هم خوردیم...و‌ بعد از سفارشات لازم به من، رفت عمارت.. خیلی دوست داشتم نازیلا رو ببینم..مطمئنم الان مثل همه وقتایی که دلش می‌گرفت و توی عمارت زندونی می‌شد، روی صندلی گهواره ای مشکی رنگ اتاقش لم داده..چشماشو بسته، و آهسته خودش رو سپرده به تکون های ریز صندلی...سختی های زندگی این دختر کم‌تر از من نبود...نازیلا خانواده داشت، اما درعین حال انگار نداشت..و پررنگ ترین پارادوکس‌ زندگیش دقیقا همین بود! تقریبا نوجوونیاش خانواده‌ش به علت کار سخت پدرش، میرن ایتالیا...اما همونطور که توی این عمارت همه چیز قانون داشت، نرفتن نازیلا هم‌ قانون داشت... خان بزرگ اجازه رفتن نازیلا رو نمیده، و تلخی اون دلیل اجازه ندادن خان بزرگ این بود که، نازیلا نشون کرده‌ی پسرعموش شاهرخه!! و شاهرخ اجازه رفتن زن آینده‌اش را، به علت تعصب و غیرت جاهلانه نمی‌داد...چون خان بزرگ، دختر برادرش جمشید؛ یعنی نازیلا رو، از بچگی نشون کرده ی شاهرخ پسر برادرش نادر، اعلام کرده بود..انگار که آدم، ملک شخصی باشه! نازیلا با گریه و دعوا مخالفت کرد، صداشو‌ بالا برد، حتی یک‌بار در برابر شاهرخ ایستاد، اما..هیچکس اعتنایی نکرد... از همه بدتر، شاهرخ خودش همه کاره‌ست..دخترباز، بی پروا و‌ قتل آدم ها برای اون یه نوع تخلیه خشم بود....اما به راحتی این حق رو داشت که برای نازیلا یک قفس طلایی بسازه.. و هر بزرگی یا خانی، مخالف تصمیم های دلاورها باشه، از خان بودن کنار گذاشته می‌شد... پس همه بزرگان باید، یا بهتره بگیم مجبورا، به نظرات هم احترام می‌گذاشتن..از جمله پدر نازیلا!! هر عروسی، زنی، جز خانم بزرگ و خاتون، حق هیچ‌ اظهار نظر یا دخالتی رو نداشتن..و نوه ها از چشمشون فقط فرزند خان محسوب می‌شن..و مادر، جز بزرگ‌ کردن آن بچه، هیچ دخالت و نظری، همدردی یا اعتراضی، در زندگی فرزندش نمیتونه داشته باشه!! اونروزهای نازیلا، باید یادگاری از سنجاق سر، خاطرات مدرسه و رفیق هاش،و خنده های بی دغدغه‌ش می‌بود...که به راحتی اونارو ازش ربودن.. اون واقعا دلش احساسات مختلف دخترانه رو میخواست، نه تصمیم های معامله‌وار! این اختیار دلش رو ازش میگرفتن..اینکه اصلا به شاهرخ به اون چشم نمیتونست نگاه کنه..و دل خوشی ازش نداشت! طبق منطق بیمار این خاندان،دختر اشراف‌زاده که درِ مدرسه رو باز نمی‌کنه؛ این مدرسه‌ست که باید تا دم عمارت به احترامش بیاد... و متاسفانه نازیلا دختر اشراف زاده‌هاست، پس‌ نباید مدرسه می‌رفت...این منطق اون‌ خاندان بود..!!هرچقدر معلم‌خصوصی آوردن، نازیلا اعتراض می‌کرد.. اما با سختگیری های خاتون، نازیلا کم‌کم زندگی اش را پذیرفت و مطیع شد.. گذشت و گذشت..بادیگارد شخصیش برعکس همه اطرافیانش، حامیش میشه..نمیدونستم متین، دستور حمایت کردن از نازیلا رو از کجا، یا بهتره بگم از چه کسی، می‌گرفت...کسی که متین فقط از اون، دستور می‌گرفت..حتی گاهی میدیدم متین، مقابل خان بزرگ، کسب اجازه می‌کرد و سپس دستور خان بزرگ رو اجرا می‌کرد..اما احساس می‌کردم اون شخص مرموز مونده و حتی از نازیلا نپرسیده بودم..نمیخواستم کنجکاو باشم نسبت به اون خاندان..اما دروغ چرا، برای من این سوال بود که، یعنی بزرگتر از خان هم داشتن باز؟!!! نازیلا اصلا و ابدا، از خانواده‌اش، آدم‌هاش، اتفاقها چیزی نمی‌گفت...این خصلت از بچگی توی گوش همشون خونده شده که رازها و آدم‌های خونه، فقط توی عمارت میمونه..!! چقدر نسلشون از نظرم بیخودی بزرگ شده بود..انگار تمومی نداشتن و همه شبیه هم بودن...هنوزم میگم، به جز نازیلا!
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...